جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] افسانه لرد ولدمورت

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: چهارشنبه 5 تیر 1398 17:35
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا دوباره توی ذهنشون لیست کارایی که می تونستن بکنن تا اربابشون، حالش خوب بشه رو مرور کردن!

-من رفتن می شم! البته ما رفتن می شیم!
-همه به جز تو رابستن...تو فقط روی مخ ارباب راه می ری.
-ولی...
-ولی نداریم...همین که گفتم، حرفم نزن!

رابستن دلشکسته شد، غمگین شد، سرخورده شد!
-دیدن کردی بچه! نذاشتن شدن که من رفتن کنم و حال ارباب رو خوب کردن بشم...بچه؟ تو چرا انقد سبک شدن شدی؟ انگار اصلا رو سرم نیستن می شی! غذا نخوردن می شی؟ تو باید غذا خوردن بشی تا بزرگ شدن بشی.

صدایی نیومد.

-بچه؟ آهای بچه؟ دارم با تو صحبت کردن می شم! جواب دادن کن.

رابستن خواست بچه رو بگیره ولی دید که جا تره و بچه نیست!

بچه روی سر رابستن کار خرابی کرده بود و رفته بود!

صدای بسته شدن در اتاق لرد ولدمورت اومد!

-سلام کردنیم.
-ما هزار بار به رابستن گفتیم که سلام نمی کنیم تا فهمید...حالا بچه اش شروع کرده!
-سلام نکردنیم خب...شما خسته هستنین؟
-ما خوبیم بچه...برو به بازیت برس...حوصله حرف زدن با یه دختر رو نداریم!
-فس!
-منظورمون دختر راب بود، فرزندمان!
-ولی...
-عه بچه! اینجا چیکار کردن می شی؟ چرا وقتی دستشویی داشتن می شی، گفتن نمی کنی؟ کل سر من رو با کار خرابیات، کثیف کردن شدی!
-راب...سریع از اتاق من برو بیرون...یه حموم هم بکن!
-ارباب حالا که تا اینجا اومدن شدم...خواستن می شین یه کار کردن بشم که خستگیتون رفع شدن بشه؟
-نه...تو جلوی چشمانمان نباش...حالمون خوب می شه!

رابستن به همراه بچه، خوشحال از اتاق بیرون رفت!

-مگه نگفتم که نباید بری داخل؟ چرا رفتی؟
-رفتن شدم دنبال بچه...ولی این مهم نبودن می شه...کاری کردن شدم که ارباب حالش خوب شدن بشه!
-چجوری؟
-ارباب گفتن کرد که اگه جلوی چشم من نبودن بشی حالم خوب می شه...منم نبودن شدم!

رابستن با نگاهی غرور آمیز به همه نگاه می کرد.

-نفر بعدی کیه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: پنجشنبه 26 اردیبهشت 1398 11:38
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا به فکر فرو رفتن. در طی سالها چنین سوالی ازشون نپرسیده شده بود و نتیجتا الان نمیدونستن چه جوابی باید بدن. در واقع حتی تا حالا بهش فکر هم نکرده بودن!
- من میتونم جلوشون بال بال بزنم...

کسی به لینی توجه نکرد. مرگخوارا از سوال مرگخوار مجهولِ فنریر نام پر از خالی شده بودن و افسردگی گرفته بودن؛ و این موضوعی نبود که بلاتریکس بهش علاقه ای داشته باشه.
- بسه دیگه. تک به تک میریم پیش ارباب و تمام سعیمون رو میکنیم که اوضاع رو بهتر کنیم.
- آخه چیکار میتونیم بکنیم؟
- هرچی که تونستیم.

مرگخوارا به مقدار خیلی کمی امید گرفتن. و بلاتریکس رهبری عملیات جا آوردن حوصله لرد سیاه رو به عهده گرفت.
- نفر اولی که میخواد تلاشش رو بکنه کیه؟
- من!
- فنریر مجهولِ خوبی شدی امروز.
- همه ش به خاطر اینه که شامپوی جدیدم چشمام رو نمیسوزونه.
- اصولا هیچ شامپویی اگر چشمات بسته باشن، نمیسوزونه ها.
- نه دیگه. چون توی حموم ممکنه جن و لولو باشه، مجبورم چشمام رو باز نگه دارم. به خاطر همینم هست که الان رکورد سه هفته حموم نرفتن رو زدم و فقط شامپوی خالی و خشک میزنم به سرم.
- دور شو... سریع!

و فنریر دور شد، البته به سمت اتاق لرد سیاه... و قبل از اینکه کسی بتونه جلوش رو بگیره، وارد شد و در رو هم پشت سرش بست.

لرد سیاه روی صندلیش، رو به پنجره اتاق که با پرده سیاهی پوشیده شده بود نشسته بود.

- سلام ارباب، خوبید ارباب؟
- سلام فنر، دکتر شدی فنر؟
- ارباب من حاضرم انتخابی براتون دک...
- این بوی چیه؟
- من که بویی حس نمیکنم.
- فنر؟ برو حموم و مزاحم ما هم نشو!
- ولی ارباب...
- برو بیرون دیگه اتاقمون پر از مگس شد.

و فنریر با دیدن چوبدستی ای که داره به سمتش نشونه گرفته میشه، مثل یه گرگ کثیف و شکست خورده دوید و دور شد.

بلاتریکس با ناامیدی به فنریری که گریه کنان در مقابل حموم رفتن مقاومت میکرد، نگاه کرد و بعدش رو به مرگخوارا گفت:
- نفر بعدی کیه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: پنجشنبه 26 اردیبهشت 1398 00:49
نمایش جزئیات
آفلاین
-خب؟

این سوالی بود که مرگخواری مجهول از میان جمع پرسیده بود.

-مجهول نیست...منم...فنریر!

فنریر جوگیر، مثل همیشه خواسته بود خودی نشان دهد و سوال ساده ای همچون "خب؟" را مهم قلمداد کرده بود. ولی غافل از این که هویت گوینده، این جا کوچکترین اهمیتی نداشت و ما همچنان گوینده را مجهول فرض می کنیم.

فنریر ضایع شد و یک قدم عقب رفت...ولی سوالش روی هوا ماند.

سو با چهره ای افسرده سرش را تکان داد.
-فایده ای نداره...اصلا توجه نمی کنن. من حتی در مورد تاریخچه کلاهک هسته ای براشون توضیح دادم...ولی جذب نشدن! این نتیجه هفت ماه تحقیق و مطالعه شبانه روزی من بود. این شاید مهم ترین و جالب ترین کلاهی بود که تو زندگیم دیده و شنیده بودم.

اولین بار بود که مرگخواران این میزان از افسردگی و بی حوصلگی و بی توجهی را از لرد سیاه می دیدند. باید کاری می کردند.

چند دقیقه در سکوت سپری شد...تا این که دوباره صدای فنریر که همچنان او را مرگخوار مجهول فرض می کنیم به گوش رسید.

-کدومتون احساس می کنه برای ارباب جالبه؟ یا می تونه کاری کنه که از این حالت درشون بیاره؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: دوشنبه 23 اردیبهشت 1398 18:25
نمایش جزئیات
آفلاین
-سو کجا رفت؟

لینی که در نبود لرد سیاه جایی برای نشستن نداشت، دنبال سو می گشت تا روی کلاهش بنشیند. اما وقتی او را نیافته بود، سراغش را از بقیه گرفت.

صدای چفت شدن در اتاق لرد سیاه، معما را حل کرد. سو برای خوشحال کردن اربابش دست به کار شده بود.

-ارباب، سول مزاحمتون بشه؟
-چی می خوای سول؟

همین جمله نشان داد که حوصله لرد سیاه اصلا سر جایش نبود. اصلا! او با همیشه فرق داشت.
سو با دیدن اخم آمیخته با عصبانیت اربابش، نیمی از انرژی خود را از دست داد. اما او سویی نبود که به این راحتی ها تسلیم شود.
-ارباب کلاه جدیدم رو ببینید! از سیاه ترین پارچه ساخته شده. ببینیدش.

سو کلاهش را برداشت و به آرامی دو قدم به طرف لرد سیاه رفت. سپس با دو دستش آن را جلو برد.

-دیدیم سول... دیدیم! سیاهه. می تونی بری.
-ارباب اینجاشم عکس شماست. نگاه کنید! دیدین؟
-دیدیم سول.

ظاهرا حوصله لرد سیاه بیش از آنچه فکر می کرد سر رفته بود. سو تصمیم گرفت آخرین تلاشش را هم به کار ببندد.
-ارباب آش می خورین؟
-نه سول؛ میل نداریم. برو بیرون تا کمی استراحت کنیم.

سو در را پشت سرش بست و به چهره ی مرگخواران کنجکاو و مضطرب خیره شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: یکشنبه 22 اردیبهشت 1398 23:47
نمایش جزئیات
آفلاین
(سوژه جدید)

-ارباب...
-امروز نه بلا!
-ارباب ماموریت های مرگخوارانه!
-امروز تو به آن ها رسیدگی کن!

بلاتریکس از اتاق لرد ولدمورت بیرون رفت و به جمع مرگخوارایی که منتظر حرف بلاتریکس بودن پیوست.

-چی شد بلا؟
-حتی ماموریت ها رو هم نگاه نکردن!
-من که بهتون گفتم...ارباب امروز حوصله ندارن! من رفتم که ماتیک جدیدمو بهشون نشون بدم و بدون اینکه نگاه کنن، گفتن برو بیرون! ارباب ماتیک منو ندید...باور می کنین؟

همه ی مرگخوارا با نگاهشون به کراب نشون دادن که باور می کنن!

-حوصله ی جواب دادن به سوالای منم نداشتن شدن؟ ارباب به همه سوالای من جواب دادن می کنن!
-امروز ارباب یه کار کردن که برای من خیلی عجیب بود...امروز فهمیدن که من بدون لباس دارم توی خونه ی راه می رم ولی بهم نگفت که برم و لباس بپوشم!

همه ی مرگخوارا از کار های امروز لرد گفتن و به این نتیجه رسیدن که امروز، اربابشون با روزای دیگه فرق می کنه...بی حوصله شده!

-خب حالا چیکار کنیم؟

مرگخوارا شروع کردن به فکر کردن.

-باید سعی کنیم که حوصله شو سر جاش بیاریم!
-خب چجوری بلا؟
-نمی دونم.
-تونستن می شیم که کاری کردن بشیم تا حوصله ارباب سر جاش اومدن کنه!
-راب! اینو بلا هم گفت...چیکار کنیم؟
-خب این که معلوم بودن می شه...می ریم حوصلشو سر جاش آوردن می شیم...هر کاری که بلدن هستیم، کردن می شیم تا خوب بشن!

مرگخوارا داشتن هم دیگه رو نگاه می کردن تا شخصی که اول این کارو می کنه، پیدا کنن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: یکشنبه 22 اردیبهشت 1398 22:11
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)

باد شوخی نداشت! شدید و شدید تر شد...

پارچه بیشتر لرزید. ظاهرا زیاد هم برای پرچم شدن مناسب نبود و مقاومت کافی نداشت.

در خانه ریدل ها، ده ها مرگخوار دست و پا و ردای لرد سیاه را گرفته بودند.

-ارباب چی شده؟
-چرا دارین می رین؟
-ارباب از دست کریس کلافه شدین و قصد ترک ما کردین؟ بکشمش؟
-ارباب دارین می رین دنبال من بگردین؟ نرین. من این جا هستم. فقط دیده نمی شم.

لرد سیاه قادر به متوقف شدن نبود. وقت رفتن رسیده بود و او باید می رفت. حرکت و لرزشش شدید و شدید تر شد.

باد تمام نیروی خودش را جمع کرد و به طرف پرچم وزید...و موفق شد پرچم را از جا کنده و با خود به دور دست ها ببرد.

درست مثل لرد سیاه...

لرد سیاهی که حالا آزاد و رها روی هوا شناور بود. او هم به دور دست ها می رفت. شاید هم باد، جایی در میان راه، او را به جان پیچ گمشده اش می رساند.

کسی چه می دانست!


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: یکشنبه 18 فروردین 1398 23:40
نمایش جزئیات
آفلاین
وضعیت آروم بود.
نه سوزشی، نه شکم روشی و نه نقدی!

-خب ارباب سوت رو بزنین تا شروع کنیم!
-چند بار بگوییم که ما سوت نمی زنیم...ما برای ابهت خودمان چیزی را قائل هستیم که برای شما نیستیم...احترام! ...ما اجازه می دهیم که بازی را شروع کنید.

با اجازه ی داور مسابقه، ینی لرد ولدمورت، بازی بین دو تیم مرگخوار شروع شد.
همیشه بازی های این دو تیم عجیب می شد...وسط بازی اونا بیشتر سعی داشتن خودشون رو به ارباب نشون بدن تا اینکه حرکت خاصی توی بازی بزنن.
کراب که توی دروازه بود، ماتیک صورتی جیغشو می زد...اون همیشه فکر می کرد که لرد از این ماتیک خوشش میاد.
فنریر چوب پرواز بقیه رو می خورد تا به لرد نشون بده که اون از همه موثر تر و قوی تره!
هکتور هم که تازه معجون جدید خودشو که اسمش "قهرمان کوییدیچ شو" بود رو خورده بود، حس یه قهرمان به خودش گرفته بود...ولی خب کلا داشت به خودشون گل می زد.
در این بین یک نفر از همه بیشتر تلاش می کرد...اون روی چوبش آکروبات می زد...چشم بسته پرواز می کرد...ولی خب چه فایده، اون اصلا دیده نمی شد.

-ارباب چرا دارین موج مکزیکی میرین؟ از بازیمون خوشتون اومده؟

مرگخوارها بالاخره تونسته بودن با بازیشون توجه اربابشون رو جلب کنن.

-ما این کار را نمی کنیم!
-به چیه خودم قسم بخورم ارباب تا باور کنین؟

انگار توی اون ناکجا آباد باد شدیدی اومده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1398/1/19 0:36:23
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: شنبه 18 اسفند 1397 18:57
نمایش جزئیات
آفلاین
دستمال خشک روش خیلی اعجاب آوری بود. مرگخواران ته دلشان، دستاورد های مشنگ ها را تحسین میکردند.

هکتور دوان دوان رفت و دماسنج روی دیوار را کند و در حلق لرد سیاه فرو کرد.
-اینم روش موثریه!

مرگخواران صبر کردند.

با نگرانی بالای سر لرد قدم زدند. به چهره اش خیره شدند. سعی کردند اشکی بریزند و بعضی ها موفق هم شدند. کنار تختخوابش خوابشان برد. دستمال خشک را پشت و رو کردند. دماسنج را تهدید کردند.

ولی تب پایین نیامد!

برای این که کت هنوز با حرارت بالا داشت شسته میشد.

بالاخره بعد از دو ساعت، شسته شدن کت به پایان رسید و به مرحله خشک کردن رسید.

لرد سیاه هم چشم هایش را باز کرد.
-کدام بی خردی دارد ما را فوت میکند؟

مسئول رستوران کت را از خشک کن خارج کرد.
-خوبه...خوشگل شد. ترو تمیز. هی...این دقیقا رنگ دیوارای رستوران ماست. میتونیم ازش به عنوان پرچم برای تبلیغ استفاده کنیم. ببر ببندش به میله جلوی در.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: یکشنبه 16 دی 1397 21:33
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا یه قدم از در دور میشن.

نمیتونن برن پی کارشون. اونا نگران لرد هستن!

دل و روده ی لرد سیاه به به هم پیچیدن ادامه میده و درست تو لحظه ای که لرد فکر میکنه وضعیت جسمیش نمیتونه از این بدتر بشه، نوبت ریختن آب داغ روی دستمال میشه.

لرد یهویی احساس سوزش شدیدی میکنه و از دستشویی میپره بیرون.
-یاران ما....حرارات ما بالا رفته!

مرلین عصاشو رو پیشونی لرد میذاره.
-کاملا درسته. همین الان آیه ای نازل شد که محتواش اینه:
همانا موجودات جادویی بدانند که ارباب تاریکی ها تب دارد.


مرگخوارا شدیدا مایل بودن بشینن درمورد این آیه و مفاهیم نهفته در اون و فوایدش برای بشریت حرف بزنن، ولی الان وضع لرد سیاه مساعد نبود.

به سختی لردسیاهی که تحرکش بیشتر شده رو میگیرن و رو تخت میخوابونن و یه دستمال خشک میذارن رو پیشونیش.

-اینجوری تبشون پایین میاد. این روش رو تو یه کارتون مشنگی دیدم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: شنبه 15 دی 1397 14:46
نمایش جزئیات
آفلاین
اين حجم از بى خيالى براى لرد سياه بسيار عجيب بود ،ولى قراربود داستان از اينى که هست نيز عجيب تر شود .

مايل ها دورتر گارسون آخرين هورکراس بارزش لرد را که حالا تبديل به دستمالى بى ارزش شده بود ،در ماشين لباسشويى خشن انداخته و دکمه روشن شدن ماشين لباسشويي در دور تند را فشار داد.

لرد انگور ديگرى در دهانش انداخت اما تا خواست انگور را قورت دهد ،ماشين لباسشويى امانش نداد و با سرعت بالايى شروع به چرخيدن و تميز کردن هورکراس بيچاره و دل و روده لرد سياه کرد.
لرد صداى عجيبى که از معدش مى آمد را به طور واضح ميشنيد و شکم پيچه اى که انگار مهمانى ناخوانده براى بدن او بود ،اورا وادار به رفتن به دستشويي ميکرد.
اما لرد براى رسيدن به دستشویی بايد راه بسيار طولانى را طى ميکرد ،همانطور که به خودش پيچ و تاب ميداد ،با قدم هاى بسيار ناخوانا به سمت دستشویی روانه شد.

بلاتريکس و نجينى با تعجب به حرکاتى که لرد براى رسيدن به دستشویی از خود نشان ميداد خيره شدند ،و حتى صدايى که از اربابشان توليد ميشد را به طور واضح مي شنيدند ،اما هردوى آنها گيج شده بودند و نميتوانستند کارى کنند.

لرد با هزاران زحمت به مقصد رسيد و تقريباً خود را در دستشويى پرت کرد...

※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※
گارسون نگاهى به ساعتش انداخت ،و درجه لباسشویی را بالا برد.
-نيم ساعت کمه براى اين دستماله ولى فک کنم دوساعت همراه با خشک کن براش کافى باشه!
و سپس وبه سوى سالن رستوران محل را ترک نمود.
※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※
مرگخواران با نگرانى پشت در دستشويى ايستاده و منتظر لرد بودند.
-چرا نمياد بيرون؟
-الان يه ساعته اينجا وايستاديم!
-ارباب حالتون خوبه؟
-به نظرتون اون صداى چى بود؟
-هى زشته... دهنتو ببند
-اگه براى ارباب اتفاقى افتاده باشه چى؟ارباب؟

لرد با هزار زحمت يک مشت به در دستشویی زد.
-برين.... سرکارتون.....ما...ما حال..مون... خوبه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده