شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
مرگخواران در آشپزخانه مشغول گرم کردن آب با نور چراغ قوه بودند. سو پیشنهاد داده بود که تا به جوش آمدن آب از جایشان تکان نخورند تا جریان هوا باعث سرد شدن آب نشود.
-به نظرتون لینی موف... -پس گردنی!
استفاده از کروشیو جایز نبود. کسی هم نباید تکان می خورد. حتی در حد حرف زدن!
-آخه صدای... -پس گردنی دوبل!
بلاتریکس نسبت به غذای لرد، بسیار حساس بود. اما این حساسیت هم حدی داشت. نمی شد تا زمانی طولانی، صدای گرومپ گرومپ رژه نظامی، آن هم از اتاق بغل را نشنیده گرفت! برای همین، طوری که عضلات صورتش کمترین حرکت را داشته باشد، رو به بانز کرد. -بانز، برو ببین اونطرف چه خبره. ارباب توی خطر نباشن یه وقت! -اشتباهی رو به من کردی؛ من اینورم. ولی باشه، الان میرم.
در آنسو، لینی به سختی تلاش می کرد تا اوضاع را آرام کند. ولی به نظر می رسید موفقیت چندانی کسب نکرده است. -مذاکره!
لینی همانطور که مورچهی ملکه را بغل گرفته بود، در هوا بلند شد و رو به لشکر مورچه ها ایستاد. -ملکهتون صحیح و سالمه. به جای خشونت، بیاین مذاکره کنیم. -اولا که من خودم بال دارم. ولم کن! ثانیا، مذاکره چیه؟ نزدیک بود منو بکشی. قبلشم که می خواستین با ذره بین ما رو بسوزونید. ما هرگز پای میز مذاکره نمیایم!
صدای فریاد چند مورچه به گوش رسید و سپس تعداد زیادی از آنها روی زمین پخش شدند.
- آخ آخ... چه خبر از مامان بزرگت راستی؟ چقدر دلم براشون تنگ شده. - مامان بزرگم کجا بود بابا؟ نمیمرد که، مامانم مجبور شد شورش کنه علیهش! بعد تو از کجا میشناسیش؟ ولم کن اصن!
لینی باز هم ول نکرد. حتی محکم تر ملکه رو چسبید و سعی کرد سریعتر به سمت انتهای تخت بره. حس میکرد که لرد هر لحظه بی حوصله تر میشه.
- اشتباه کردی میگم! ولم کن. آییی... سربازا!
ملکه جیغ گوشخراشی کشید. مرگخوارا و لرد اصلا انتظارشو نداشتن، ولی از شدت صدای جیغ، چندتا لیوان توی آشپزخونه ترک برداشتن؛ ولی اتفاق دیگه ای نیفتاد.
لرد دوباره میخواست انگشتش رو برای له کردن ملکه جلو بیاره، که یهو با دیدن صدها هزار نقطه سیاه که دارن از لای درزهای کف و در و دیوار خانه ریدل ها بیرون میان، متوقف شد. - لینی؟ - ارباب عرض کردم که... - ولم کن تا ندادمت دست سربازام! - نه نه... تو از خانواده و هم خون خودمی، من هرگز اعضای خانواده م رو ول نمیکنم.
و لینی دوباره همراه با ملکه مورچه ها به سمت انتهای تخت راه افتاد. و سربازا که حس میکردن ملکه شون در خطره، هر لحظه به تخت و لرد سیاه نزدیک تر میشدن. و مرگخوارا هم همچنان در تلاش برای گرم کردن آب بودن!
لرد که دیگه حوصله نداشت به تماشای بحث لینی با مورچه بشینه، دوباره انگشتشو جلو میاره تا با یه اردنگی مورچه رو به گوشهای پرتاب کنه.
- نه ارباب همچین نکنین!
لینی دوباره هم مانع کار لرد شده بود.
- از جونت سیر شدی لینی؟ یه مورچهس دیگه، میخوایم بفرسیتمش پی کارش.
لینی که حالا هم از طرف مورچه، هم از طرف مرگخوارا و هم از طرف لرد مورد تهدید قرار گرفته بود، آخرین نقشهشو رو میکنه. به این شکل که ناگهان به سمت مورچه خیز برمیداره و دست ملکه رو بالا میگیره.
- ارباب نگاه کنین! این نشانِ خانوادگی ما رو داره. فکر کنم دخترداییِ پسر عمهیِ خالهی بزرگِ مادربزرگِ بابام رو پیدا کردم. سالها بود همه ازش بیخبر بودن. کجا بودی تو آخه!
لینی اینو میگه و اشکریزان خودشو تو بغل مورچه پرتاب میکنه.
مرگخوارا هیچی از روابط خانوادگی حشرات سرشون نمیشد، اما با این همه نسبت فامیلی که لینی ردیف کرده بود، قطعا یه چنین حشرهای باید تا الان شونصد سال سن میداشت و به اموات پیوسته بود.
- خیله خب از جونش گذشتیم. حالا برو کنار بذار ما رو تختمون بشینیم.
لینی با شنیدن این حرف همینطور که مورچه رو در آغوش گرفته بود به سمت حاشیهی تخت حرکت میکنه تا جا برای نشستن لرد باز شه.
- ولم کن بابا! نشون خانوادگی چیه. گرد و خاک بود این. ببین اینقد منو چلوندی رفت اصن!
اما لینی گوشش به این حرفا بدهکار نبود و مورچه در بغل سعی داشت به انتهای تخت برسه.
لرد با حالت مشکوکی به لینی نگاه کرد و سرش را تکان داد. -مخالفت با آرمان های ارباب لینی؟مخالفت با خواسته های ارباب لینی؟خیانت لینی؟
لپ های لینی سرخ شد. -نه ارباب،نه به مرلین!آخه میدونید...آخه اون...
کاسه صبر لرد لبریز شد. -آخه چی؟! -ارباب اونم زندگی داره!چشم به راهشن،زن و بچه داره!
مورچه ملکه وسط حرف پرید. -من خودم خانمم،پس زن ندارم. -حالا هرچی،شوهر و بچه داره...
مورچه سریع جوگیر شد و ژست گرفت. -شوهر ندارم،قصد ادامه تحصیل دارم!
لینی با حرص به مورچه خیره شد. -تو میخوای بمیری،نه؟
مورچه ملکه سریع از حالت جو در آمد و به لینی پاسخ داد. -این الان یه تهدید بود؟
لینی دیگر نمیدانست چه باید بگوید،حرف او واقعا تهدید نبود،حرفش فقط اعتراض بود،اعتراض به اینکه چرا انقدر بدبخت است که باید ناز یک مورچه بالدار را بکشد؟چرا کراب،بانز یا هکتور نباید اینکار را کنند؟
به لرد سیاه برخورد. -هی؟! با ما بودی؟ روی تخت ما نشستی الان؟ و به ما گفتی هی؟!
مرگخواران از دور مشغول تماشای اربابشان بودند. -پیست... لینی! برو یکاری کن مورچه هه بره یه جای دیگه. اگر ارباب حرص بخورن ممکنه فشار خونشون بره بالا و زبون کریس لال، سکته کنن! -تازه بعضی مورچه ها تو بدنشون مایعی دارن که سمّیه و پوست رو زخم می کنه! -وااااااااااااای!
همه مرگخواران، وای بلندی نثار لینی کردند تا به عنوان یک حشره، احساس شرم کند. لینی احساس شرم کرد. اگر یک حشره باعث سکته کردن لرد سیاه میشد، دیگر هیچ وقت نمی توانست سرش را جلوی دیگران بالا بگیرد. از طرفی هم آن مورچه ملکه بود. هر کسی هم نمی دانست، لینی به خوبی می دانست که آسیب زدن به ملکه مورچه ها چه عواقبی در پی دارد. باید سعی می کرد همه چیز را مسالمت آمیز تمام کند.
-طاقت ما به پایان رسید. لهت می کنیم!
لرد سیاه، به آرامی انگشتش را به طرف مورچه برد. همه می دانستند به آرامی یعنی چه. لرد فرصتی به مورچه داده بود تا فرار کند. اما مورچه هیچ حر کتی نکرد. -له شو!
-حرفتون خیلی زشت بود و کاری که قصد انجامشو دارین، خیلی خیلی زشت تر!
صدایی ضعیف و نازک بود. این صدا نمی توانست متعلق به یک مرگخوار یا حتی انسان باشد. مرگخواران کمی اطراف را جستجو کردند که بفهمند این چه کسی است که با ایده ای چنین علمی و کارامد، مخالفت نموده!
و او را یافتند!
مورچه ای بالدار با مژه های بلند و فر خورده.
-تو دیگه کی هستی؟ لهت کنم؟
مورچه، مغرورانه جواب داد. -جرات داری له کن! ملکه هستم....به تازگی تاجگذاری نموده ام و مایلم در این خانه سکنی بگزینم. مرا آزار ندهید که ارتشی بی کران پشتم ایستاده.
مرگخواران نمی فهمیدند که مورچه چرا خودش را قاطی بحث آن ها کرده است.
-ذره بین آقا! ذره بین و نور خورشید لعنتی! هم نوعان من سالهاست که از این شکنجه رنج می برند. الان این پیشنهاد بود شما دادین؟
پیشنهاد، هنوز هم به نظر مرگخواران عالی بود و هیچ مورچه و ملکه ای نمی توانست جلویش را بگیرد.
-ما کاری با شما و هم نوعات نداریم. برو تو لونه بشین تا کار ما تموم شه. با چراغ قوه کار می کنیم. نورش ضعیف تره.
لرد سیاه خسته شده بود. به طرف تخت سلطنتش رفت تا روی آن بنشیند. ولی مورچه، قبل از او دوان دوان خودش را به تخت رساند. -اینجا می شینم. شما کارتونو بکنین. اگه ایرادی دیدم بهتون گوشزد می کنم. هی...حواست باشه رو من نشینی.
کریس بعد از گفتن این حرف از آشپزخانه بیرون رفت اما با کروشیوی لرد دوباره به آشپزخانه پرتاب شد،پلن یک قبل از شروعش با شکست مواجه شد.
-فهمیدم!
دوباره سو فهمیده بود و دوباره لامپ آشپزخانه بالای سرش اتصالی کرده بود. -ما نمیریم بیرون،بیرون میاد تو!
مرگخواران که حسابی توی ذوقشان خورده بود،پوکرفیس به سو خیره شدند،سو بعد از آن پیشنهاد طلایی که داده بود پیشنهاددانش خراب شده بود،او در آن لحظه آرزو کرد کاش بعد از پیشنهاد طلایی اش در اوج خداحافظی میکرد.
پلن دو حتی قبل از بیان شدنش هم شکست خورده بود،مثل اینکه روز روز مرگخواران نبود،پلن ها پشت سر هم شکست میخوردند و مشکل پس از مشکل بر سر مرگخواران میریخت. -با سنگ آتیش درست کنیم؟ -سنگم باید از بیرون آوردن کنیم کراب.
بعد از این پاسخ رابستن به صورت خیلی الکی و ناگهانی همه چشم ها به سوی او برگشت،رابستن از این همه توجه ناگهانی هول شد و دید اگر پاسخی برای حل مشکل پیدا نکند،آبرویش میرود. -فهمیدن کردم!
سپس دستش را در جیبش کرد و چراغ قوه ای دراورد. -اینو تو اتاق رودولف پیدا شدن کردم،رودولف شبا قایمکی با این مردمو دید زدن میکرد،چون اگه لامپا رو روشن کردن میکرد زن داداش بلاتریکس...
مرگخواران دیدن صحبت های رابستن درحال خارج شدن از محدوده است،پس سریع او را ساکت کردند و سپس به پیشنهادش فکر کردند:آِیا میشد با چراغ قوه و ذره بین آتش درست کرد؟
مرگخوارانی همچون هکتور و کراب خیلی سعی کردند روی پیشنهاد سو ایراد گذاشته و آن را رد کنند. حتی مرگخواری به نام کریس سعی کرد ادعا کند که این پیشنهاد خودش بوده که سو دزدیده و قبل از او بیانش کرده.
ولی همه این ها بی فایده بود.
پیشنهاد سو، پیشنهادی بود زیبا و درخشنده.
-بریم بیرون؟ -بیرون یعنی خطر برای ارباب! -خورشیدو بیارم تو؟ -زده به سرت؟ اشعه فرا بنفش! میخوای ارباب سرطان بگیرن؟
مرگخواران با نگرانی به لرد سیاهی که خسته و بی حوصله در سطح خانه تردد میکرد نگاه کردند.
توجه لرد به یک پریز برق جلب شد و به طرفش رفت.
نفس مرگخواران در سینه حبس شد.
لرد سیاه با عصبانیت رو به مرگخواران کرد. -ما جادوگران پریز برقمان کجا بود آخه؟ همگی پاک خل شده اید! غذای ما را آماده کنید.
بعضی از مرگخواران نفس های حبس شده را رها کردند و بعضی فراموش کردند این کار را بکنند و همان جا مردند. و صد افسوس که لینی یکی از آن ها نبود. حتی بانز هم نبود.
مرگخواران نگران داشتند فکر میکردند که چگونه بدون تنها گذاشتن و به خطر انداختن لرد سیاه، از نور خورشید برای گرم کردن آب استفاده کنند.
مرگخواران پاتیل را برعکس کردند و محتویاتش را درون سینک ظرفشویی خالی کردند.
-باید دوباره دست به کار شیم،دفعه بعدی کسی تف کنه خودم میکشمش!
صدای فریاد لرد از بیرون آشپزخانه آمد. -ما گشنمونه!کروشیو!
کروشیوی مذکور به کریس خورده بود که تازه کار شستن دست هاش تمام شده بود و از شانس بدش از جلوی لرد عصبانی عبور میکرد. هکتور دوباره پاتیل رو از آب پر کرد و مرگخواران شروع به ها کردن کردند. ... نیم ساعت گذشت،مرگخواران فریاد و کروشیوهای لرد را میشنویدند اما مجبور بودند تحمل کنند،آب باید به جوش میامد. بالاخره آب قل زد،مرگخواران با خوشحالی خندیدند،اما نباید اینکار را میکردند،به محض اینکه دست از ها کردن برداشتند،آب دوباره به حالت اول خود بازگشت. -نه! -چرا آب با ما لج کردن میباشه؟
مرگخواران نشستند و زانوی غم بغل گرفتند،زانوی غم هم آنها را بغل گرفت،صحنه داشت بسیار احساسی میشد که لامپی بالای سر سو روشن شد. -فهمیدم! -لامپم بالا سرت روشن شد!
بلاتریکس با تاسف به کریس نگاه کرد. -نه،این لامپ آشپزخونس،قطع و وصل میشه،باید عوضش کنیم.
سو بین بلاتریکس و کریس قرار گرفت و به آنها اشاره کرد بگذارند صحبت کند. -تو هاگوارتز که بودیم،یه درس اختیاری داشتیم به اسم((چگونه بدون چوبدستی زندگی کنیم؟))برای مواقع بحرانی بود،توش گفته بود که اگه یه ذره بین رو زیر نور آفتاب بذاریم آتیش روشن میشه... -ولی آتیش یعنی خطر برای ارباب! -خب همین دیگه،همون اول که به مرحله آتیش نمیرسه،اول گرم میکنه،بعدم داغ میشه،قبل از اینکه آتیش بگیره آب جوش اومده!
مرگخواران دست هایشان را زیر چانه شان زدند و به پیشنهاد سو فکر کردند.