
- نیست!
بلاتریکس با فریادش، بقیه رو از جا پروند. حتی خانم فیگ بیهوش هم یه پرش کوچولو کرد، اما همچنان بیهوش بود. مروپ که خیالش از بابت خانم فیگ راحت شد، سعی کرد کمی بلاتریکس رو آروم کنه، بلکه بتونن بدون بیدار کردن خانم فیگ یا جمع کردن مامورا، سریع اونجا رو ترک کنن.
- بلای مامان، بهتر نیست یکم آروم...
- آروم باشم؟! چجوری آروم باشم؟! همه جای این اتاق وامونده رو گشتیم، هیچی به هیچی! انگار آب شده رفته تو زمین! ببین به خاطر یه تیکه کاغذ به چه روزی افتادیم!

- شاید به اندازه کافی نگشتیم...
- پیداش کردم!
بلاتریکس و مروپ به سمت تام برگشتن که یه کاغذ توی دستش بود. روی کاغذ، با فونت درشت، نوشته بود: جای گرگها!
- از کجا پیداش کردی؟
- توی جیب خانم فیگ بود.
بلاتریکس و مروپ با حالت
به هم نگاه کردن. باورشون نمیشد که خانم فیگ رو نگشتن. تام به هوش و ذکاوت خودش افتخار کرد، ولی احساس کرد بقیه هم باید بهش افتخار کنن.- با حذف احتمالات نامطلوب و اشتراک گرفتن از کل احتمالات و احتمالات مطلوب، تنها فضای باقیمونده، اطراف خانم فیگ میشد که من با مشتق گرفتن از توابع مرتبط و غیر مرتبط، به این نتیجه رسیدم که سینوس زاویه میز...
- تام، الان وقت این مسخره بازیاست؟
- ببخشید.
بلاتریکس همچنان که به تام چشم غره میرفت، کاغذ رو از دستش کشید و بهش نگاه کرد. این کاغذ، مستقیم اونا رو به جای گرگا میرسوند.
- خب، حالا که من با موفقیت کاغذ رو پیدا و ارباب رو روسفید کردم، بهتره به بقیه مرگخوارا بپیوندیم تا با کمک بقیه، من گرگا رو پیدا و ارباب رو باز روسفید تر کنم.
تام خواست اعتراض کنه ولی بحث کردن با بلاتریکس نه تنها بی فایده، که بسیار هم پر ضرر بود. وزارتخونه، یکی از دویست و نود و هفت جایی بود که دلش نمیخواست اونجا بمیره. پس فقط راهشو کشید و دنبال بقیه، از وزارتخونه خارج شدن.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج







و راحت میریم! هکتور! معجون تغییر شکل نمیخوایم! از اون فروشگاهه میگیریم!




