جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مجموعه تفریحی مادام رزمرتا

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
ارسال شده در: دوشنبه 20 تیر 1401 12:54
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: لرد و مرگخوارها توی مجموعه تفریحی هستن. اسنیپ یه گرگ خاکستری رو با دوازده تا توله اش میاره. ولی گرگ ها فرار می کنن و توسط وزارتخونه به دام انداخته می شن. لرد به مرگخوارها دستور می ده که برن و گرگ ها رو از وزارتخونه پس بگیرن. الان تعدادی از مرگ‌خوارا توی وزارتخونه، توی دفتر خانم فیگ، دنبال مدرکی می‌گردن که بهشون بگه توله گرگ ها کجان. خانم فیگ هم به دلایلی، روی میزش، بیهوش شده.

تصویر تغییر اندازه داده شده


- نیست!

بلاتریکس با فریادش، بقیه‌ رو از جا پروند. حتی خانم فیگ بیهوش هم یه پرش کوچولو کرد، اما همچنان بیهوش بود. مروپ که خیالش از بابت خانم فیگ راحت شد، سعی کرد کمی بلاتریکس رو آروم کنه، بلکه بتونن بدون بیدار کردن خانم فیگ یا جمع کردن مامورا، سریع اونجا رو ترک کنن.
- بلای مامان، بهتر نیست یکم آروم...
- آروم باشم؟! چجوری آروم باشم؟! همه جای این اتاق وامونده رو گشتیم، هیچی به هیچی! انگار آب شده رفته تو زمین! ببین به خاطر یه تیکه کاغذ به چه روزی افتادیم!
- شاید به اندازه کافی نگشتیم...
- پیداش کردم!

بلاتریکس و مروپ به سمت تام برگشتن که یه کاغذ توی دستش بود. روی کاغذ، با فونت درشت، نوشته بود: جای گرگ‌ها!

- از کجا پیداش کردی؟
- توی جیب خانم فیگ بود.

بلاتریکس و مروپ با حالت به هم نگاه کردن. باورشون نمی‌شد که خانم فیگ رو نگشتن. تام به هوش و ذکاوت خودش افتخار کرد، ولی احساس کرد بقیه هم باید بهش افتخار کنن.
- با حذف احتمالات نامطلوب و اشتراک گرفتن از کل احتمالات و احتمالات مطلوب، تنها فضای باقیمونده، اطراف خانم فیگ می‌شد که من با مشتق گرفتن از توابع مرتبط و غیر مرتبط، به این نتیجه رسیدم که سینوس زاویه میز...
- تام، الان وقت این مسخره بازیاست؟
- ببخشید.

بلاتریکس همچنان که به تام چشم غره می‌رفت، کاغذ رو از دستش کشید و بهش نگاه کرد. این کاغذ، مستقیم اونا رو به جای گرگا می‌رسوند.
- خب، حالا که من با موفقیت کاغذ رو پیدا و ارباب رو روسفید کردم، بهتره به بقیه مرگ‌خوارا بپیوندیم تا با کمک بقیه، من گرگا رو پیدا و ارباب رو باز روسفید تر کنم.

تام خواست اعتراض کنه ولی بحث کردن با بلاتریکس نه تنها بی فایده، که بسیار هم پر ضرر بود. وزارتخونه، یکی از دویست و نود و هفت جایی بود که دلش نمی‌خواست اونجا بمیره. پس فقط راهشو کشید و دنبال بقیه، از وزارتخونه خارج شدن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیکت در 1401/4/20 13:14:01
یه بوتراکلِ جذاب


پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
ارسال شده در: یکشنبه 20 تیر 1400 13:28
نمایش جزئیات
آفلاین
-هی آلبوس به نظر مشکوک بودن نه؟!

-الستور ولشون کن از نظر من که راست می گفت، چون برای چی باید دروغ بگه؟

-اما خیلی مشکوک بودن، خیلی خیلی!

-بیا بریم دنبال اون مرگخواره، اونا گفتن که خانم فیگ رو بیهوش کرده.

و بعد مودی و دامبلدور به دنبال شاهد، یعنی مرگخوار الکی شروع به گشتن کردند.

-هی، گرگای مامان کجایین؟

و بعد مرگخوارا و بلا و مروپ هم شروع به گشتن کردن...

-هی تام مامان اونجا نیستن؟ اووو، قصابی اصغر آقا هم که رفت دو خیابون اون ور تر...

-نه بانو مروپ اینجا نیست... هی پیتر تو چیزی نیافتی؟!

-نه بابا... هیچ به هیچ...

-بلا مامان تو چیزی پیدا نکردی؟

-نه مروپ، سریع تر بگردین هرچه زودتر بریم...

-باشه بلا مامان سریع هم نباشیم مشکلی نیست...

-چرا هست؟ چون هر لحظه ممکنه دوباره مودی و دامبل برگردن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
ارسال شده در: پنجشنبه 11 دی 1399 19:48
نمایش جزئیات
آفلاین
- مگه دستم بهش نرسه! مرتیکه کلاهبردار! ...
- آروم باش الستور. هنوز هیچی معلوم نیست...
- اینجا بود، مگه نه؟ بگین که اینجا بود!
- کی؟

صورت پیتر که این سوالو پرسیده بود، فقط چند میلیمتر با صورت مودی فاصله داشت و خیس عرق بود. مودی محکم یقه پیتر رو چسبیده بود و فشار میداد.

- کی؟! معلومه... مرگخوار! بوی مرگخوار از این اتاق میاد.
- مرگخوار؟

فکر خوبی به ذهن بلاتریکس رسید. هم میتونست از شر مودی و دامبلدور خلاص شه، هم از شر شاهد جرمشون.
- آره یه مرگخوار اینجا بود.

پیتر، تام و مروپ، با تعجب به بلاتریکس نگاه کردن. مودی با تردید، نگاهی به هر چهار نفر انداخت.
- مطمئنی مرگخوار بود؟
- آره... مطمئنم یه مرگخوار بود. یه حرفایی راجب معجون مرکب زد و بعد خانم فیگ بیچاره رو بیهوش کرد. گفت اگه هر چه سریعتر یکی جلوشو نگیره، همین بلا رو هم سر وزیر میاره.

مودی شکاکانه همه رو از نظر گذروند، و بعد یقه پیتر رو ول کرد.
- خیلی خب... بریم آلبوس...

مودی و دامبلدور بیرون رفتن و مرگخوارا، متوجه نگاه مشکوک مودی قبل از خروج نشدن.
با رفتن اون دو نفر، بقیه نفس راحتی کشیدن.

- خب، شر مزاحما کم شد. بیاین ببینیم گرگا رو کجا گذاشتن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گاد آو دوئل

با عصا
پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 مهر 1399 16:36
نمایش جزئیات
آفلاین

-سلام خانم فیگ امد...

مردی با پالتوی رنگ و رو رفته ای در چارچوب در ایستاده بود.مرد نگاهی به اطرافش انداخت تا ببینه خانم فیگ کجاست؟

-ببخشید مگه اینجا دفتر خانم فیگ نیست؟
-امم...

بلاتریکس نگاهی به اطراف کرد...چشمش به خانم فیگ بی هوش افتاد!

-سلام اقای...
-
-اقای...

بلاتریکس نگاهی به کاغذهای روی میز خانم فیگ کرد،شاید اسم مرد ناشناس اون تو بود!

-اقای کِیس؟
-امم...بله خودم هستم!
-خب اقای کِیس امری داشتین؟
-خب بله!...فقط قرار بود خانم فیگ اینجا باشن!
-درسته درسته!...اما متاسفانه ما هم قرار بود با خانم فیگ در مورد موضوعی حرف بزنیم؛اما ایشون رو پیدا نکردیم تو دفترشون! واسه همین داریم دنبال خانم فیگ میگردیم!

اقای کِیس نگاهی به اطراف کرد.

-مطمنین ایشون رو ندیدین؟
-بعله اقای کِِیس!
-پس اون کیه افتاده رو میز؟

نگاه بلاتریکس و مرگخواران به سمت خانم فیگ برگشت. هیچ کس نظری یا نقشه ای نداشت اما از همه بیخیالتر مروپ بود!

-بذار ببینم...عه وائه! سبزی فروشی اصغر اقا ی مامان رفت دو کوچه پایینتر؟ حیف شد؛حالا مرگخوارای مامان باید دو کوچه برن پایینتر تا سبزی هام رو بگیرن!
-نهه بانو من که نمی تونم همچین کاری کنم! من دیسک کمر و گردن دارم!
-تام مامان در اینصورت باید به ایوا کمک کنی تو خرد کردن نخودها!
-نهه ایوا میخوره منو بانو!
-درسته تام مامان...اما مهم نیست!

بلاتریکس با یک نیم نگاه به چشم های اقای کِیس متوجه ی وخیم بودن اوضاع شد پس سعی کرد زودتر دست به کار شه.

-عه بانو مروپ خانم فیگ اینجا هستن!
-میوه فروشی حاج علی مامان هم برشکست شد؟ای بابا!
-بانو مروپ؟
-بله بلاتریکس مامان؟
-بانو خانم فیگ اینجاست!
-خب...همونجا هم بود بلای مامان!
-نه...نه بانو نبود!
-چرا دیگه...ما اومدیم اینجا تا گرگهای مربای مامان رو پس بگیریم که ناگهان با نامه ای که به خانم فیگ مامان دادی بیهوش شد بلای مامان!
-

بلاتریکس سریع برگشت تا موضوع رو عوض کنه اما انگار اقای کِِیس در رفته بود!

-این پالتو کرمی کوووو؟
-...
-...
-بلاتریکس میدونستی 2+2 میشه 4؟
-کروشیوووو!

ایندفعه نوبت تام بود. هر دفعه از دست کروشیو بلاتریکس در میرفت یا شانس میاورد اما حالا نمی تونست،یا اگر میتونست دیر بود!

-بگریدین دنبالش...نباید لومون بده!

مرگخوارا سریع شروع به جستو و جو کردن که ناگهان مودی و البوس دامبلدور وارد دفتر شدن!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
ارسال شده در: پنجشنبه 20 شهریور 1399 19:03
نمایش جزئیات
آفلاین
هر یک از مرگخواران به گوشه ای از اتاق رفتند تا شاید اثری از محل نگهداری گرگها پیدا کنند. چندی بعد مروپ فریاد زد:

-پیدا کردم مرگخوارای مامان.

با گفتن این حرف همه به سمت او رفتند. بلا گفت:
-بانو، میدونستم شما پیداش می کنین. از اینا هیچ کاری بر نمیاد. خوب، اگه میشه بدید من یه نگاهی بهش بندازم.

مروپ کاغذی را که پیدا کرده بود به بلاتریکس داد و او نیز شروع به خواندن کاغذ کرد. اما بعد از خواندن چند سطر اول در حالی که ناامیدی و عصبانیت در چهره اش کاملا معلوم بود، کاغذ را به مروپ برگرداند و گفت:
-اینکه محل نگهداری توله گرگها نیست.
-درسته بلای مامان. این محل دقیق تمام میوه فروشی های شهره. خیلی به درد میخوره. باید با خودم بیارمش.

مرگخواران مروپ را تنها گذاشتند و دوباره به جستجو پرداختند. چندی بعد فریاد یافتم توسط کسی بلند شد. این بار تام جاگسن بود و همه مرگخواران دورش را گرفتند. بلاتریکس گفت:
-امیدوارم تو آدرس گرگهارو پیدا کرده باشی، نه چیز دیگه.
-خوب چیزه...میدونی...هیچی. من اصلا چیزی پیدا نکردم. با خودم بودم.

تام در حالی که سعی داشت از عصبانیت بلا فرار کند کاغذی که پر از مسائل ریاضی بود را پشتش پنهان کرد و درست زمانی که بلاتریکس می خواست کروشیویی نثارش کند، صدای وارد شدن کسی توجهشان را جلب کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Happiness cannot be found But it can be made
پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
ارسال شده در: چهارشنبه 7 خرداد 1399 22:34
نمایش جزئیات
آفلاین
فیگ این را گفت و به نامه نگاه کرد. کلمات قابل تشخیص نبودند. دقیق تر نگاه کرد. و حتی دقیق تر! اما صرفا خط هایی نامشخص می‌دید. بعد از چندثانیه سرگیجه گرفت و کلمات در پیش چشمش به رقص درآمدند. فیگ وارد بعد تخیلش شده بود.
- اوا اینا چرا اینطوری میشن؟

"اینا"یی که "اینطوری" می‌شدند، اشاره به حروف داشت، که حالا بعد از رقص دسته جمعی دور آتش درون برگه، مومبا مومبا گویان به فیگ نزدیک می‌شدند. ناگهان یکی از حروف، که رئیسشان به نظر می‌رسید به جلوی همه و تقریبا هم سطح با نوک بینی فیگ رسید.
- تو چرا زل زدی به ما؟
- جان؟! من... هیچی کلمه جونی... من...
- نکند داری پسرهای مارا دید می‌زنی؟

مثل اینکه در سرزمین حروف دید زدن پسران رواج داشت!

- من نه... من...

و قبل از اینکه فیگ بتواند دفاعی از خود کند دستور حمله صادر شد و فیگ از هوش رفت.

شترررق!

و با صدای مهیبی فیگ روی میز فرود آمد. تمام اینها اما در کمتر از ثانیه ای در دنیای واقعی گذشت. گرچه دامبلدور می‌گفت شاید دنیای تخیل واقعی باشد و ما در دنیایی دروغین و اینها... ولی ما که به او کاری نداریم. ما دنیای واقعی را دنیای روزمره می‌بینیم و این اتفاقات در زمان روزمره کمتر از ثانیه ای طول کشیده بود و مرگخواران را شوکه کرد.

- این چش شد؟

تام که از صدای افتادن فیگ روی میز، گوشش را از دست داده بود، نزدیک تر آمد و به فیگ زل زد.
- خب... مثل اینکه غش کرد.
- خب چرا ایستادین؟! پاشین ببینین کجا نگه می‌دارن این گرگارو.

مرگخواران به دنبال مدرک و نشانی محل نگهداری گرگ ها، شروع به جستجوی اتاق کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/3/7 22:45:11
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
ارسال شده در: چهارشنبه 7 خرداد 1399 17:14
نمایش جزئیات
آفلاین
-سلام خانم! توله گرگ ها لطفا.

فیگ عینکش را زد. عینک دیگری روی آن زد. و ظاهرا کافی نبود...عینک سوم را هم زد و کاغذی را که روبرویش بود خواند.
-متاسفم کاراگاه. این جا نوشته از تحویل گرگ ها به مقامات مسئول، کاراگاهان، و شخص وزیر جدا خودداری نمایید. فکر می کنم برای حفظ سلامتیتونه.

در فاصله ای که فیگ، سه عینکش را در می آورد، بلاتریکس فکر کرد و فکر کرد.
-ولی ما دستور داریم گرگا رو ببریم و به محیط طبیعی زندگیشون برگردونیم.

-می تونم دستور رو ببینم؟

بلاتریکس به میز نزدیک شد. در حالی که وانمود می کرد در حال جستجو به دنبال دستور است، با دست آزادش ضربه ای به عینک های روی میز زد.
هر سه عینک روی زمین افتادند و شیشه هایشان ترک برداشت. بلاتریکس با خوشحالی نامه عاشقانه ای را که صبح همان روز از جیب رودولف پیدا کرده بود و مخاطبش مسلما خودش نبود، به فیگ داد.
-بفرمایین. ما خیلی عجله داریم. گرگا رو بدین لطفا.

فیگ برای برداشتن عینک ها خم شد.
-عینک هامو نابود کردین که. صبر کنین اینا رو سریع تعمیر کنم. چوب دستیم کجاست؟

در فاصله دو قدمی میز، مروپ شیء درازی را قورت داد و لبخند زد.
-چوب...دستیتون...نیست. ما عجله داریم!

فیگ نامه را از بلاتریکس گرفت.
-اشکالی نداره. چشمام خوب می بینه. اون عینکا فقط برای افزایش اعتماد به نفس بود. بده این دستور مخصوص رو بخونم ببینم چی نوشته.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
ارسال شده در: یکشنبه 21 اردیبهشت 1399 15:55
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد و مرگخوارها توی مجموعه تفریحی هستن. اسنیپ یه گرگ خاکستری رو با دوازده تا توله اش میاره. ولی گرگ ها فرار می کنن و توسط وزارتخونه به دام انداخته می شن. لرد به مرگخوارها دستور می ده که برن و گرگ ها رو از وزارتخونه پس بگیرن.

...............................................
_خب... چجوری باید بریم وزارت خونه؟

بلاتریکس کروشیویی نثار مرگخوار مذکور کرد و گفت:
_خب احمق... میریم دیگه... چطوری نداره!

_آخه حالا که وزارت سحر و جادو وزیر نداره همه چی درهمه یهو یکی میاد به عنوان یه خود شیرین مارو می فروشه!

بلا فکر کرد. خیلی فکر کرد. خیلی خیلی فکر کرد... و دید درست میگه.
_خب تغییر شکل میدیم! و راحت میریم! هکتور! معجون تغییر شکل نمیخوایم! از اون فروشگاهه میگیریم!
بلا به فروشگاه (معجون فروشی اقدس جادوگر ) اشاره کرد و به سمت اون رفت.

درون مغازه...

_اوا! سلام اقدس خانوم! چه خبرا؟؟ خوبید؟ سلامتید؟ ما تموم معجون های تغییر شکل شمارو میخوایم! به خدا ببخشیدا! بچن دیگه!
مروپ در حالی که با اقدس خانوم حرف می زد به بلاتریکس میگفت که آماده باشه.
اقدس خانوم معجون هارو که حدودا بیست و یکی بود رو روی پیشخوان گذاشت و گفت:
_مروپ جونم قابلتون رو نداره! میشه 250 گالیون.
_ممنون اقدس جون ،یه نایلون بده و ما هم پول رو آماده می کنیم.

اقدس خانوم همین جور که سرشو خم کرده بود تا نایلون برداره با صدا دویدن مرگخوارا مواجه شد و سرشو بلند کرد.
ولی فقط 4 تا از معجونا کم شده بود...

مکانی دورتر از فروشگاه اقدس خانوم...
_خب... چند تا معجون آوردین؟
_من یکی آوردم.
_منم.
_عه عزیز مامان منم همین طور.

بلا به معجونی که توی دستش بود نگاه کرد. اونم یکی آورده بود!
_بقیه چیزی نیاوردن؟

همه مرگخوارا گفتن نه.
بلا با عصبانیت گفت:
_خب بی خیال بیاین آپارات کنیم به جلوی در وزارت.

جلوی در وزارت...
_کیا این معجون هارو میخورن؟
همهمه مرگخوارا بلند شد.
_ساکت! خودم میگم کی باید اینا رو بخوره: یکیش خودمم، ساکت پیتر! یکیش مروپه، ساکت پیتر! یکیش تامه ، و یکیشونم پیتره! راضی شدی؟

مرگخوارا چند تار مو که از مو های چند تا بدبخت کنده بودن رو انداختن توی معجونا و سر کشیدن...

توی وزارت خونه...
_ساکت باش پیتر! ساکت! به من ربطی نداره که تو تا حالا نیومدی وزارت خونه!
بلا عصبانی بود... گاهی رهبری گروه لرد سخت میشد...

بلا اول از همه جلوی دفتر مسئول ایستاد و چون شکل یکی از کارآگاها شده بود بدون در زدن وارد دفتر مسئول شد.
_ما اومدیم اون گرگ ها که همه جا رو به گند کشیدن رو برداریم! کجان؟

مسئول با صندلی چرخدار چرخید و به اونا نگاه کرد. اون... فیگ بود.
_سلام کارآگاه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
ارسال شده در: جمعه 1 شهریور 1398 16:03
نمایش جزئیات
آفلاین
- تازه، مگه ارباب نگفتن قبل از بیدار شدنشون باید اون گرگا اینجا باشن؟ الان پاشن ببینن مشنگاشون هم نیستن چیکار میکنن؟ تو میخوای جواب بدی هکتور؟

هکتور که یه "به من چه، یه جوری میگه انگار من فراریشون دادم!" خاصی توی چشماش دیده میشد ولی از ترس نمیتونست به زبون بیاره، ترجیح داد به گفتن این جمله بسنده کنه:
- معجون برگردوندن گرگ و مشنگ ارباب بدم؟

که این جمله، خشم بلاتریکس رو بیشتر بر انگیخت؛ با اینکه میدونست همچین معجونی اصلا وجود نداره. تصمیم گرفت کروشیویی نثار هکتور کنه، ولی با این فکر که شاید اونا به معجونای هکتور برای سر به نیست کردن مسئولای اداره کل نیاز پیدا کنن، از این کار منصرف شد.
- بخاطر یه احتمال ازت گذشتم هکتور، ولی یه بار دیگه این جمله رو بگو ببین چیکارت میکنم.
- معجـ... چیزه... بریم آماده بشیم بریم گرگا رو پس بگیریم!
- پس مشنگا چی شدن میشن؟
- اونا مهم نیستن، کشور پر مشنگه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 تیر 1398 15:32
نمایش جزئیات
آفلاین
حوالی صبح بود که اسنیپ به طور ناگهانی از راه رسید و با لحن تحقیر آمیزی گفت: دست نگه دارید نابغه ها، گرگ ها الان تو اداره ی کل به زنجیر کشیده شدن در حالی که حین فرار، چند نفر رو زخمی کردن. امیدوار باشید نفهمن مسئولیتش با ما بوده.

بلاتریکس از بین گروه مرگخوارا خنده ی دریده ای سر داد و گفت: مگه فرقی هم میکنه؟

اسنیپ گفت: محض اطلاعتون اگه بفهمن کار ما بوده، عملا در اینجا هم تخته میشه و منبع درآمد فرت، یعنی مزایا و عیدی بماند، دیگه خبری از حقوق ماهیانه هم نیست، و وقتی گردش مالی نباشه این جماعت نون به نرخ روز خور هم نیستن. نکنه فراموش کردین دلیل آوردن گرگ ها در اصل بالا بردن سود و سرمایه ی اینجا بوده.

بلاتریکس گفت: مهمل نگو سوروس، ما نیازی به این کارای لوده و بیخود نداریم، همه ی مرگخوارا به خاطر تعهد و علاقه به لرد سیاه اینجا هستن.

به دنبال تایید شدن حرفش، نگاهی به بقیه انداخت. افراد با بی میلی، سری به نشونه ی تایید تکون دادن. اما واقعیت این بود که غالب مرگ خوارا، جادوگرای ترد شده و خلافکاری بودم که دیگه جای بخصوصی توی جامعه ی جادوگری نداشتن و معمولا با کار هایی مثل دزدی و شرارت، امرار معاش میکردن.

اسنیپ گفت: تو این مورد، مستقیما نظر لرد سیاه مهمه.

همین حین، نجینی با گردن کلفت و کلی فیس و افاده و طلبکاری، راه خودش رو از بین جماعت مرگخوارا باز کرد و فس فس کنان گفت: گور پدر گردش مالی، اون گرگ ها قدمت و قدرت جادویی دارن، اونا می تونن باعث تقویت انجمن بشن، شما نتونستید به خوبی از اونا مراقبت کنید، اگه نمی تونید اونا رو از وزارت خونه پس بگیرید، انجمن رو ترک کنید، یکی از اون توله های سیاه به صد تا مرگخوار ترسو می ارزه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هر وقت به کمکم نیاز داشتی به اون قسمت از آسمون نگاه کن که پنج تا ماه کامل در حال درخشیدن هستن.