.Vs
سریع و خشن
پست اول:
اجنه شورش کردند!
همین قدر سریع و بی مقدمه! درست همان طور که این داستان شروع می شود. با این تفاوت که اجنه به جامعه جادوگری پس از سالها تسلط یافته و عاقبت خوشی در انتظارشان بود اما این داستان درست مثل داستانهای لمونی اسنیکت پایان خوشی ندارد. شاید بهتر باشد به جای خواندن ادامه ماجرا، بروید ماجرای فردوس حشمت را ببینید.
روز قبل عده زیادی از ساحرگان و جادوگران در وزارت خانه سحر و جادو، کوچه دیاگون و هاگزمید به این سو و آن سو می رفتند و مشغول کارهای روزانه خود بودند. یک روز تکراری و کاملا خسته کننده دیگر. درست مثل هر روز. آن شب همگی به رخت خواب رفتند تا صبح دیگری را آغاز کنند و روز خسته کننده دیگری. اما هنگامی که صبح فرا رسید هیچ چیز مطابق معمول پیش نرفت. اجنه شب قبل وزیر سحر و جادو و عده زیادی از اعضای ویزنگاموت را سر بریدند. آنها به این موجودات رذل اما باهوش اعتماد کردند و تاوان این غفلت خود را با جانشان پس دادند.
حکومت جدید اجنه آغاز شده بود. در اولین قدم تا اطلاع ثانوی حکومت نظامی فقط برای جادوگران، ساحرگان و جن های خانگی! تنها چند روز بعد دومین قانون عجیب اعلام شد: همه جادوگران، ساحرگان و اجنه خانگی مشمول طرح نظام وظیفه عمومی شدند. حکومت معتقد بود تشکیل ارتش برای حفاظت از جامعه جادوگری است، اما در باطن وضع این قانون دلیلی جز خوار کردن چوبدستی به دست ها نداشت. آنها برای نظارت و همچنین اجرای این قانون از یک جن خاکی به نام منوچر استفاده کردند که در کارهایش نظم، دقت، بی رحمی و خوی مبارزه حکم فرما بود...
راهروی بیمارستان سنت مانگو
اعضای تیم تف تشت بر روی نیمکت هایی که مقابل اتاق شفادهنده گذاشته شده بود، نشسته بودند، مشغول تماشای مردمی بودند که خود را به کوری، کری، کچلی و فلجی زده بودند تا بتوانند معافیت سربازی بگیرند.
کریچر همان طور که مردم را تماشا می کرد گفت:
_کریچر به شما هشدار داد. اگه این منوچر همون منوچر پسر دایی کریچر بود همه ما بدبخت شد! این منوچر به همه چیز و همه کس مشکوک بود. ملت عمرا تونست از دستش قسر در رفت. اگه ارباب ریگولوس کریچر زنده بود می دونست چطور این منوچر رو ادب کرد.
آغا محمد خان به کریچر نگاه کرد.
_این ارباب ریگولوس شما از پس لردسیاه
فتح کنه
کریچر ناگهان مثل فنر از جا پرید اما اینگو او را محکم در هوا گرفت تا به آغا محمد خان حمله نکند.
_هیچ کس حق نداشت به ارباب ریگولوس کریچر توهین کرد! مردک چین و چروک دار حرفشو پس گرفت!
اینگو تلاش می کرد کریچر را که در حال دست و پا زدن و نثار کردن کلمات نه چندان مودبانه به عمه آغا محمد خان قاجار بود آرام کند.
_آروم باش کریچر اصلا منظورش یه ارباب ریگولوس دیگه بود بابا!
آغا محمد خان خواست پاسخی دهد اما سقلمه ی هنری او را از این کار بازداشت.
_هی آغا محمد خان اونجا رو نگاه کن. دارن خانما رو هم میفرستن سربازی. خداکنه با یکی از اون پسرزا هاش آشنا شم هان؟
آغا محمد خان با خود اندیشید کاش با لطفعلی خان زند متحد می شدند و اروپا را به آتش می کشیدند. در قدم اول هم می توانستند چشم و زبان هنری را از حلقومش بکشند بیرون...
داخل اتاق شفادهنده
منوچر، جن خاکی، مانند بقیه اعضای گونه اش قد کوتاهی داشت. چشمانش ریز و گوشهایش به بزرگی گوش های جن های خانگی بودند. به حالتی نشسته بود که گویی شمشیر گریفندور را در حالت عمود بلعیده است. شفادهنده ای که کنارش نشست بود مشغول بررسی فرم هایی بود.
منوچر با صدای نخراشیده و بلندی فریاد زد:
_بعدی!

و فرمی را برداشت.
در اتاق لحظه ای باز و بسته شد؛ طوری که شفادهنده احساس کرد کسی در از پشت باز و بسته کرده است اما چند لحظه بعد، با دیدن موجود قد کوتاهی که آن سوی میز ایستاده بود متوجه اشتباهشان شد.
کریچر تلاش کرده به پسر دایی اش لبخند بزند اما عضلات صورتش تنها انقباض کوچکی از خود نشان دادند زیرا او سالها بود که به کسی لبخند نمی زد و از همه چیز و همه کس متنفر بود.
_کریچر سلام کرد. همون طور که پسر دایی عزیز دونست کریچر از اول عمرش لال بود!
منوچر با نگاه ترسناکی که تنها از شخصی مثل خودش که دارای روحیه نظامی باشد بر می آمد به کریچر خیره شد.
_یعنی پسر عمه کلا نمی تونه حرف بزنه؟
_البته که نه!
_حتی یه کلمه؟
_حتی یه کلمه!
منوچر و شفادهنده نگاهی رد و بدل کردند. ناگهان منوچر مهری بر روی فرم کوبید و فرم را بدست کریچر داد.
_برو عمه رو بذار سر کار!
کریچر فرم را گرفت و نگاه غضبناک به منوچر انداخت. دلش میخواست در آن لحظه از عمه منوچر یاد کند، اما ناگهان به طرز دردناکی متوجه شد این کار همان خودزنی است لذا چیزی نگفت و از اتاق خارج شد.
همزمان با فریاد دوباره "بعدی" منوچر، نفر بعد وارد شد.
منوچر گفت:
_دردی، مرضی چیزی داری بگو در غیر این صورت فرم رو مهر بزنم.
_نگاهی بیندازید به روی مبارکمان تا متوجه شوید.
منوچر نگاهی به بالا انداخت. مقابلش دو مرد قد بلند ایستاده بودند؛ یکی به شدت لاغر و دیگری دارای شکم بزرگی بود. هردو تاج های بزرگی به سر داشتند اما نکته عجیب درباره هردو آن بود که یک هردو یک لباس به تن داشتند و گویی از ناحیه شانه و دست به یکدیگر متصل بودند.
منوچر بلافاصله فرم را مهر زد و بدست آن دو داد. هنری نالید:
_ولی ما به هم وصلیم!
_چه بهتر. این طوری تو میدون جنگ کسی نمی تونه از پشت بزنتون. از هردو طرف حواستون بهم هست! حالا بیرون!
هنری و آغا محمد خان به طرف در بازگشتند. هنری به آرامی زمزمه کرد:
_این یارو دیوونه اس!
_اگر هزارسال هم میگذشت هرگز فکرش را هم نمی کردیم این حرف را بزنیم اما برای اولین بار با شما موافقیم هنری.
هنری و آغا محمد خان از اتاق خارج شدند. نفر بعدی ملانی بود که با لبخندی وارد اتاق شد.
_سلام!
منوچر مشغول نوشتن چیزی روی کاغذ بود و حتی سرش را هم بلند نکرد.
_هر درد و مرضی داری بگو. نداری فرمت رو مهر کنم.
لبخند ملانی بزرگتر شد.
_کی گفته ندارم؟! دارم خوبش هم دارم!
شفادهنده کمی امیدوار شد. شاید برای اولین بار کسی تمارض نمی کرد. بنابراین امیدوارانه گفت:
_و مریضی تون؟
_من فقط سرم درد میکنه!
شفادهنده:
منوچر:
ملانی:
منوچر که به امیدی مهر را کنار گذاشته بود، آن را برداشت و به وحشیانه ترین شکل ممکن روی فرم ملانی کوبید.
_بیرون!

نفر بعدی اینگو بود. او نیز با لبخند وارد شد.
منوچر فردی را مقابلش دید که لباس سرتا پا سیاهی پوشیده بود و مهره ها و زیورآلات زیادی از آن آویزان بود. موهایش به شدت نامرتب و چشمانش قرمز بود. لحظه ای منوچر را به یاد استاد درس پیشگویی در مدرسه جادوگری اجنه انداخت. منوچر سپس مهر را بالا برد.
_خب؟ شما چی؟ شما هم دردی، مرضی چیزی داری؟
_خیر جناب. اتفاقا من سالم سالمم. هیچیم نیست شکر مرلین. ببنید من اصلا مث قبلیا نیستم. متنفرم از دروغ.
شفادهنده گفت:
_پس مشکلتون چیه؟گفته شده بود که فقط کسایی که مشکل دارن برای معافیت بیان.
_آهان! رسیدیم به اصل مطلب. ببینید خیلی بی رو دربایستی و از روی صداقت؛ من اصلا حوصله سربازی و این حرفا رو ندارم.
منوچر در حالی که فرم اینگو را مهر میزد گفت:
_به نازم به این صداقت! حالا گمشو بیرون تا نسپردمت دست غول های غار نشین.
اینگو هم ناموفق از اتاق خارج شد. آغا محمد خان در حالی که تابلویی به دست داشت برای بار دوم وارد اتاق شد.
منوچر گفت:
_ببینم تو یکی از اون پادشاهانی بهم چسبیده نبودی؟
_بلی. خود مبارکمان بودیم لیکن نیامدیم التماس تان کنیم. بخاطر ایشان آمدیم.
و تابلو را به سمت منوچر گرفت.
منوچر با دیدن تابلو سر کادوگان بی معطلی فرم را مهر زد.
_ایشون کاملا مشخصه که هیچ مشکلی ندارن!
کادوگان با شنیدن این حرف خواست به سرعت از اسبش پایین بیاید اما با سر زمین خورد ولی به روی خود نیاورد و از جا برخاست.
_من؟ من مشکلی ندارم همرزم؟ من تابلو ام! من دو بعدیم لامصب!
آخه تابلو رو میبرن سربازی؟! من هزاران سال پیش مردم! هویتم فقط یه نقاشیه!
منوچر گفت:
_خیلی هم عالی. تو جنگ زخمی شدی میدیم دوباره نقاشیت کنن. اتفاقا تو از همه قبلیا واجد شرایط تری!
آغا محمد خان فرم کادوگان از منوچر گرفت و از اتاق خارج شد. منوچر به شفادهنده گفت:
_فکر کنم کافی باشه برای امروز.
شفادهنده بیش از این موافق نبود.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


سرکادوگان هستیم، قربان!

اوه، هیچی هیچی....

ماجراش از این قراره که یک زندانی حبس ابدی، برای فرار از زندان سی سال دیوار سلولش رو سوراخ می کرده. طی این مدت خاکی که از دیوار سوراخ شده می ریخته رو می کرده تو جیبش می برده تو حیاط زندان خالی می کرده. بعد رو سوراخ هم یه پوستر چسبونده بوده. سی سال آزگار این کار رو میکنه تا اینکه فرار کنه!







"
:تام، بگیر پسرم.



















