جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  107 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  226 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  226 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  217 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 21 اردیبهشت 1399 21:23
نمایش جزئیات
آفلاین
موزه دار با دستی زیر چانه اش منتظر نفر بعدی بود که ناگهان در موزه به شدت باز و مروپ به سرعت داخل شد.

-عه بازم شمایین؟ دوباره یه قاب آویز سالازار اسلیترین دیگه آوردین مفت بهم بفروشین؟
-نه موزه دار مامان...این دفعه خیلی ارزشمند تره!

موزه دار اطمینان داشت که مروپ این بار دندان مصنوعی های مرلین را برای فروش آورده است. با ذوق به دستی که داخل سبد فرو می رفت خیره شد.

-ایناهاش...تام مامان رو برات آوردم!

تام مامان که سعی داشت فرار کند اما یقه اش توسط مروپ گرفته شده بود با بی حوصلگی نفس عمیقی کشید.

-زیبا، جادار، مطمئن...زیر بارون بذاریدش اصلا زنگ نمیزنه. طاقت گرمای بالایی هم داره...مناسب برای تمام فصوله! حتی خش نمیفته و مستهلک هم نمیشه. از همه مهمتر مثل تام گور به گور شده بی کیفیت نیست! دیگه چی میخواین؟

صاحب موزه نگاهی خریدارانه به تام جاگسن انداخت.
-اگر انقدر کارایی داره پس چرا می خواین بفروشیدش؟
-چون تام گور به گور نشده نا فرزندی شده...همش به خربزه عسلام اعتراض می کنه! میخوام بفروشمش برای کلم بروکلی مامان یه دست کت و شلوار و کراوات نو بخرم که تو مصاحبه هاش مثل همیشه جنتلمن ظاهر بشه.

مروپ بسیار اهل معامله به نظر می رسید.

-صد گالیون خوبه؟

تام نگاه ناامیدی به موزه دار انداخت.
-من نخبه خانه ریدلم...کلی ارزش دارم! صد گالیون فقط؟!

ظاهرا در مورد قیمت تام نیاز به بحث و بررسی بیشتر بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 24 فروردین 1399 17:54
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از فریاد مرد، جعبه‌ای با ترس وارد موزه شد. مرد با تعجب به جعبه نگاه کرد. اطراف جعبه را گشت ولی چیز قدیمی‌ای ندید. میخواست به جعبه دست بزند که جیغ کسی از داخل جعبه بلند شد.
-هی! دستاتو وایتکس زدی؟ با لکل شستی؟ اصلا دستکش داری؟ یا ماسک زدی به صورتت تا تو راه عطسه کردی به من نخوره؟
-جان؟ شما؟
-من ربکام. تک خفا...
-خفـــــــــــــاش!

و جعبه را با سرعت از موزه به بیرون پرتاب کرد. حتی نگذاشت ربکا وسیله‌ای که از موزه فرانسه دزدیده بود را به او نشان دهد.

-اَه! این کی بود اومد؟ باید بازم دستامو بشورم.

مرد رفت و دستانش را شست. برگشت و دید دوباره همان جعبه آنجاست. اینبار هم خواست او را به بیرون پرتاب کند که ربکا به حرف آمد.
-من یه چیز ارزشمند آوردم. از فرانسه است.
-من هیچی از تو نمیگیرم.
-ضرر میکنیا؟ کی تنها گردنبند باقی مانده از ملکه الیزابت اول رو نمیخواد؟
-چی؟

چشمان مرد برق زد.
پول و شهرت موزه در ذهنش درخشید.
به جعبه نزدیک شد.
-حالا چی هست؟
-اینه.
-
-چیه؟

مرد گردنبند را به داخل جعبه پرتاب کرد و به "آخ!" ربکا توجهی نکرد.
-من اینو دیروز تو مغازه دیدم بابا. اسیر شدیم این وقت روز.

ربکا را از پنجره به بیرون پرتاب کرد و منتظر نفر بعدی شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Mon Grand Seigneur
fille française
♡ Only Raven ♡
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: جمعه 22 فروردین 1399 20:14
نمایش جزئیات
آفلاین
مرد بد بخت بیچاره فلک زده با نهایت خستگی فکر میکرد:"من روزی 2گالیون میگیرم که بیام اینجا؟؟؟" بعد با صدای خسته ای گفت :"بعدی"
نفر بعدی پیتر جونز بود که با سراسر خوش حالی به طرف صندلی رفت و نشست. مرد به پیتر نگاهی کرد و گفت:"خب....."
-چی خب؟؟؟؟
مرد این شکلی شده بود :"
- میخوای چی بفروشی؟؟؟
-آهان حالا به اونم میرسیم.....حالت چطوره ؟
مرد یه لحظه خواست به خودش آوادا بزنه ولی گفت:
-آقا وقت مارو نگیر بگو چی داری ؟؟؟
-حالا باشه برا بعد.....
- آقا یا الان میگی یا به نگهبانا میگم بیرونت کنن
مرد یه لحظه به خودش گفت باید به این یارو یه آوادا بزنم و خودمم بعدش بکشم
پیتر یه نگاهی به مرد کرد و یه چیز سفید کوچولو گزاشت رو میز
-این چیه؟؟
-چی چیه؟؟؟
-این چیزی که گزاشتی رو میز
-آهان این دندون هری پاتره وقتی داشت با ولدمورت میجنگید
مرد یه لحظه دلش خواست بزنه تو سر پیتر ولی فک کرد اینم خوبه ها......
دندونو ور داشت و گزاشت تو کشو میزش
پیتر گفت:" خب"
-چی خب
- چقد میدی؟؟
-چقد میخوای؟
-من 253 گالیون میخوام
مرد آروم آروم زمزمه کرد آینه آینه..........
پیتر گفت آهان این آینرو میخواستم بدم بعد از این دندون .........
مرد آینرو گرفت و با چوبدستی جلوی خودش گرفت.
و داد زد آوادا کداورا
و دار فانی را وداع گفت.
رییس موزه اومد کنار مرده و به همکارش گفت جان رو بیار
زیرلب گفت این سومی بود
پیتر دندون رو برداشت و رفت .
جان داد زد نفر بعدی .......................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: جمعه 22 فروردین 1399 18:28
نمایش جزئیات
آفلاین
مرد، دستی به صورتش کشید و با صدای خسته‌ای گفت:
- بفرمایید خانم.


سو لی، با نهایت ادب و احترام، رفت و روی صندلی، جلوی میز مرد، نشست. بعد هم بی‌حرکت نشست و حرفی نزد. گویی حرف نزدن و آن‌طور نشستن در آن موقعیت عادت همیشگی همه است. او یک دست لباس شیک پوشیده بود و بوی عطر خنک و دلپذیری از او می‌آمد.
مرد، نفس عمیقی کشید و با کلافگی گفت:
- خب، خانم، چه چیزی رو می‌خواین به موزه‌ی بفروشید؟ می‌شه به من نشونش بدید؟



سو لی آرام زیر لب چیزی مثل «بله» گفت و اندکی در جایش جا به جا شد. به نظر می‌رسید می خواهد چیزی از درون کیف جمع و جورش بیرون بکشد. مرد، بی‌حوصله به حرکات او چشم دوخته بود و انگار بی‌صبرانه دلش می‌خواست از آنجا فرار کند و چند ساعت خواب عمیق را تجربه کند.
- بفرمایید.


سو لی جعبه‌ی زرشکی و کوچکی را روی میز گذاشته بود. به نظر می‌رسید جعبه، برای نگه داری از یک جفت گوشواره است.
- این چیه؟


مرد با اخم ظریفی این را پرسید. و سو لی، با آرامش انگشت سبابه‌اش را روی میز گذاشت و پاسخ داد:
- این جعبه‌ایه که بهش می‌گن جعبه‌ی رویا. مال مادربزرگم بود.


مرد، که انگار کمی مشتاق‌تر شده بود، کمی به جلو خم شد و با تردید گفت:
- حالا این به چه درد موزه می‌خوره؟ منظورم اینه که برای چی می‌خواین بفروشینش؟ چیز خاصی داره؟


سو لی کمی عصبانی شده بود. او با حرارت گفت:
- آقای محترم با این جعبه می‌شه رویا دید! می‌فهمی؟ این کم چیزیه؟ مادربزرگم با این پیشگویی می‌کرد!


مرد چشم‌هایش را بست و پلک‌هایش را محکم روی هم فشار داد. چه کار باید می‌کرد؟
- خانم اگر مایل باشید می‌تونید آخر وقت کاری باز هم بیاید تا در این مورد صحبت کنیم. :angel:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 فروردین 1399 01:34
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

اوضاع اقتصادی موزه بد شده. برای همین مدیریت موزه تصمیم به خریدن اشیای قدیمی مردم می گیره.
همه برای فروش اشیای قدیمی و به نظر خودشون، با ارزششون صف کشیدن.

******


- خب...نفر بعدی.

صدای رئیس موزه بلند تر از حد معمول بود.
- بفرمایید آقا...شما چی برای موزه دارید؟

پافت پیپِ خاموش روی لبش را جابه جا کرد، گویی می خواست از به همراه داشتنش مطمئن شود، سپس از جیب کتش پیپ دیگری بیرون آورد.
- این...لطفا خوب ازش مراقبت کنید. بچه ی خیلی حساسیه!

رئیس موزه هیچ توجهی به پیپ روی میزش نداشت؛ بلکه به پیپ خاموش اگلانتاین زل زده بود.
- اون چی؟

پافت سعی کرد بین نقطه ای که مرد نشان میداد و پیپ ای که روی میز گذاشته بود، اشتراکی پیدا کند.
- چی؟ تو به این... تو اینو می خوای؟

اگلانتاین پیپ روی لبش را برداشت و به آن نگاه کرد.
- نه نه...من بچه های خودم رو خوردم ولی حاضر نشدم این رو بفروشم و با پولش غذا بخرم...این...این پسرمه...این...این...

پافت درحالی که هذیان میگفت و سعی میکرد از پیپش محافظت کند، روی زمین افتاد.
وقتی که امدادگران با برانکارد، پیرمرد را بیرون می بردند؛ رئیس موزه لبخندی تمسخر آمیز زد و پیپِ روی میزش که برایش مجانی تمام شده بود را برداشت.
- نفر بعد...

سو لی سرش را از میان چهار چوب در داخل برد.
- میشه بیام تو؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب...ناراحت شدید؟

پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: جمعه 15 آذر 1398 21:56
نمایش جزئیات
آفلاین
- آهان... موفق شدم!... حالا فقط باید کار این آخری رو تموم کنم!

مدیر موزه با لبخندی شیطانی مگس بخت برگشته را نگریست و مگس کش پلاستیکی و آبی رنگش را بالا برد.

- دیگه کارت تمومه! با زندگی خدا حافظی کن.

مگس کش با سرعت روی میز فرود آمد... لحظاتی بعد دیگر خبری از صدای وز وز مگس نبود.

-آره! اینه! به این میگن یه ضربه ایده آل.

رئیس موزه چنان از خوشحالی بالا و پایین می پرید که اگر کسی دلیل خوشحالی اش را نمی دانست، حتما فکر می کرد تیم کوییدیچ مورد علاقه اش کاپ برده است.
رئیس موزه مگس کش آبی را ( که طبق گفته یکی از مراجعه کنندگان مربوط به زمان شاه آرتور بود ) از روی میز برداشت و داخل کشو میزش قرار داد. همین که کشو را باز کرد صدای در دفترش نیز بلند شد.

تق تق تق!

- می تونم بیام تو؟
- بله بفرمایید... سلام!
- سلام. من اما هستم. یه چیز خوب براتون آوردم.

مرد که چشم آب نمی خورد حرفی نزد.

-باور نمی کنید که چقدر از بودن تو اینجا خوشحالم؛ آ خه یه چیزی آوردم که جاش فقط تو موزه است!

مدیر کمی صاف تر نشت نشست و با تعجب پرسید: مثلا چی!

- چیزی که مردم رو از گذشته آگاه می کنه و می تونه زندگی اونا رو تغییر بده!
- جدی؟ یعنی تو واقعا چیز خاصی آوردی؟ چیزی که خیلی متفاوت تر از همه چیز باشه؟
- بله! من یک چیز خوب آوردم! ( چقدر چیز تو چیز شد😞 ) چیزی که نباید دست هر کسی بهش برسه، بلکه فقط باید دست افراد خوب و خاص باشه.

رییس موزه واقعا ذوق زده شده بود و لبخند کش داری روی لبانش نقش می بست.

- چه برایمان آوردی مارک... اما؟
- گنجینه ای از راز های جادوگران و ساحره ها در گذشته! دانشی که زندگی ما را تغییر می دهد...
-حالا میشه به جای این زودتر نشونش بدی!؟
- بله! این شما و این...

داخل چشمان رئیس موزه ستاره می درخشید! وای که چقدر برای دیدن آن ذوق داشت. اما دستش را داخل کیفش فرو برد و آرام آن چیز تاریخی را بیرون کشید!

- اینم از کتاب تاریخی، مربوط به دوره قبل از مرلین!
- 😲
- این واقعا عالی نیست!؟ ببینید چه خطی داره!
- مثل اینکه من رو دست انداختی نه؟
-چرا باید این کار رو بکنم؟ این کتاب ارزش تاریخی داره! تمدنی مربوط به هزاران سال پیش.

رئیس موزه کتاب را که فقط سه چهار صفحه از آن باقی مانده بود بلند کرد.

- اما تو مطمئنی این کتاب سالمه؟ بی چاره کپک زده و بو میده! اصلا بقیه صفحه هاش کو؟ چرا جلد نداره؟ چر اینقدر سوراخ سوراخه و بقیه صفحه هاش داره پودر میشه؟
- من! من! یادت رفت من رو بگی.

مرد نگاهی به موریانه ای که داشت ادامه ورقه های کتاب را می خورد انداخت و سپس گفت:

- بیا! اینم که داره بقیه ورق ها رو می خوره. دیگه از کتاب چیزی موند؟

اما اول کمی سرخ شد و خجالت کشید.

- لطفاً هر چه زود تر برید بیرون و این کتاب، کتاب که چه عرض کنم! تکه روزنامه رو هم بندازید تو سطل بازیافت کاغذ. تا شای...
- چه طور جرئت می کنید به کتاب تاریخی توهین کنید؟ شما میگید کتاب رو بندازم تو سطل بازیافت!؟ این کتاب از عصر پیش از مرلین باقی مونده، نکنه با این قدمت انتظار داشتید سالم و مرتب باقی بمونه؟
- خب...
- خب نداره جناب رئیس! ما باید به آثار و میراث گذشتگان احترام بذاریم؛ مخصوصا به کتاب های باقی مونده از گذشته.

اما در کل دختر ساکتی بود ولی وقتی پای کتاب و بی عدالتی به میان می آمد دیگر کسی نمی توانست جلو دارش باشد.

-این کتاب رو نگه می دارید یا نه؟ اگه نگه دارید که خیلی عالی میشه! خواهش می کنم نگهش دارید.
- ببین این کتاب اصلا چیز خاصی نداره که بخواد مردم رو به خودش جذب کنه...
- اون سنگ چیز خاصی داره؟
- اون...
- یا اون چوب بیسبال ویژگی منحصر به فرد داره؟
- چو...
- جعبه طلایی؟
- خب...
- یا اون... اون... اون اصلا چیه؟
- اون مرلینه!
- جدی مرلینه؟ میشه ازش چند تا سوال بپرسم؟
- نه اما!... برگرد سر بحث!
- چشم!... کجا بودم؟ آهان!... مگه این کتاب چه چیزی کمتر از اینا داره؟

مدیر موزه می خواست بگوید همین ها را نیز از روی ناچاری خریده ولی اما نذاشت حرفش را بزند و مانند دختر کبریت فروش گفت:
- آقا خواهش می کنم بخریدش! اگه شما مراقبش باشید ممکنه نجات پیدا کنه...
- از چی نجات پیدا کنه؟
- از منقرض شدن! شما نباید بذارید این کتاب نابود بشه.

مرد نیم نگاهی به کتاب انداخت، کتاب همینجوری هم نابود شده بود و به دردش نمی خورد؛ بوی بدی می داد، پوسته پوسته شده بود، خطی ناخوانا داشت، سوراخ سوراخ بود و از همه بدتر موریانه ای داشت با سر و صدا ادامه صفحه ها را می خورد!
-
- باشه آروم باش می خرم! می خرم! بیا. اینم چهار نات واسه کتابی که به فنا رفته!
- ممنونم. واقعا ممنونم! هیچ وقت شما رو فراموش نمی کنم. شما یه کتاب رو از انقراض نجات دادید.
- کاری نکردم وظیفه بود!

اما لبخندی زد و سرش را تکان داد، رو به کتاب کرد.
- می دونم اینجا قراره خوب ازت مراقبت کنن، به همین خاطر خیالم خیلی راحته! خدا حافظ کتاب خوب... خداحافظ آقا.
- خداحافظ اما!

اما باشادی از در بیرون رفت و رئیس موزه را با کتاب کهنه تنها گذاشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مزه خونه به همینه... همیشه می دونی درش به روت بازه... می تونی سر تو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره ای اونجا... چون جوابش معلومه... خونت اونجاست... حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی!
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 9 آبان 1398 19:56
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

مروپ با زنبیل خریدش جلوی در موزه ظاهر شد. در حالی که زیر لب به وضع اقتصادی غر میزد بدون در زدن وارد اتاق رئیس موزه شد.
رئیس موزه که از این ورود ناگهانی جا خورده بود با تعجب نگاهی به مروپ انداخت که جلوی میزش ایستاده بود و چپ چپ نگاهش میکرد.
-فکر کنم این اتاق یه دری داشت ها قبلا که قبل از ورود دوتا تقه بهش میزدن.
-اون مال قبلا بود...الان الانه!

رئیس موزه دوست داشت جوابی دندان شکن به مروپ بدهد اما با دیدن جسمی که مروپ در دست داشت از اینکار منصرف شد.
-چه قاب آویز قشنگی.
-آره مال جدمه...آوردم بفروشمش.
-به به. میشه ببینمش؟

مروپ با بی خیالی قاب آویز را در دست رئیس موزه گذاشت.

-چیزه...این ممکنه یکم خریدش از بودجه موزه خارج باشه...می تونید قسط بندیش کنید؟
-نخیر...فقط پول نقد! یعنی انقدر موزه تون فقیره که یک گالیون هم توش پیدا نمیشه؟
-یک گالیون؟!
-نکنه گوشات مشکل دارن؟!

رئیس موزه که احساس میکرد در خواب به سر میبرد خودش را نیشگونی محکم گرفت. یعنی بعد از مدت ها شانس دم در موزه اش نشسته بود؟

-اگر اهل معامله ای زودتر یک گالیونم رو بده برم که میوه های با کیفیت رو فقط صبح ها میشه توی بازار پیدا کرد. میخوام با این یک گالیون یک کیلو پرتقال تامسون خوب برا عزیز مامان بگیرم.

رئیس موزه نگاهی مرموز به قاب آویز انداخت و کمی در دستش اینور و آنورش کرد و دم گوشش تکانش داد.

همه چیز به شکل عجیبی عادی به نظر می رسید!
-میگم که...فکر کنم یکم ارزشش از یک گالیون بیشتره ها.

او رئیس موزه ای با وجدان بود!

-سلامتی از مادیات مهم تره پسرم.

رئیس موزه با دستانی که از تعجب و شوق می لرزید یک گالیون را به مروپ داد. مروپ هم با رضایت فراوان راهی بازار شد.

یک روز بعد

لرد با اضطراب شدیدی در حال جست و جوی تمام مکان هایی بود که ممکن است هورکراکس عزیزش در آنجا پنهان باشند...

اما نبود که نبود!

خودش را به آشپزخانه رساند تا به تبعیت از هر فرزند خلفی از مادرش سراغ گمشده ها را بگیرد!

-مادر؟ هورکراکس ما را ندیدین؟
-عزیز مامان توی اون جوراب خال خال صورتیه رو گشتی؟ حالا بیا یه لیوان آب پرتقال نوش جان کن پیدا میشه.
-میل نداریم مادر! همون قاب آویزمونو میگیم ها ندیدنش؟
-عه چرا دیدمش عزیز مامان...بیا.

و لیوان آب پرتقال را به قدری به لرد نزدیک کرد که کم مانده بود در چشمش فرو کند. لرد به سختی لیوان را از خودش دور کرد.
-مادر ما میگیم قاب آویزمان را ندیدین شما لیوان آب پرتقال به ما می دهید؟!
-دیروز رفتم فروختمش باهاش پرتقال برات خریدم الانم آب گرفتمش برات. هیچی بهتر از میوه تازه و سالم نیست عزیز مامان.
-گفتین شما چیکار کردین مادر؟!

لرد نگاهی بغض آلود از لبخند مادرانه مروپ به لیوان آب پرتقال انداخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He don't play for respect

He deals the cards to find the answer
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: جمعه 29 شهریور 1398 14:09
نمایش جزئیات
آفلاین
- سام علیکم!

رئیس موزه نگاه دقیقی به دختر، لات، مو رنگی، آدامس جو انداخت.
- امرتون؟
- گفتین بعدی، ما هم با وجود اینکه بعدی نبودیم، همه افراد صف رو شتک کردیم تا خدمتتون برسیم!
- چی کار کردین؟
- حالا ایناش مهم نیس، ما اومدیم که اولین و بهترین چوب بیسبالمون که از قضا عتیقه هم محسوب می شه بفروشیم.
- ارزش تا...
- ای بابا خسته نشدی ع هر مراجعه کننده اینو پرسیدی؟

آلکتو یک چوب بیسبال که در بدنه اش رد خون مشاهده می شد، از پشتش دراورد.
- این ناناسو می بینی؟ نمی دونی چه گردنایی با این شکسته شده و چه خون هایی که با این ریخته نشده.

رئیس نگاهی به چوب بیسبال کرد. انزجار کاملا از چهره اش نمایان بود.
- الان می خواین اینو من بخرم؟
- معلومه! مگه خیال دیگه ای داشتی؟
آلکتو قلنج گردنش را شکاند. رئیس که مشخص بود ترسیده است، آب دهانش را قورت داد.
- خب چه قیمتی مد نظرتونه؟
- صد گالیون کمتر نمی دیمش؛ البت ارزشش بیشتر از این حرفاست!

رئیس بی سر و صدا صد گالیون روی میز گذاشت و چوب بیسبال را برداشت و بی حوصله تر از قبل گفت:
- بعدی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر بار گران بودیم رفتیم!
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: جمعه 29 شهریور 1398 11:47
نمایش جزئیات
آفلاین
نفر بعد، پسر گورکن به دستی بود که داشت مستقیم به طرف میز رءیس موزه می رفت.
-من وین گورکن به دست هستم و اومدم این آبنبات هایی رو که هافل لیسیده رو به شما بفروشم!
-من رو تسترال فرض کردی؟
-نه! خیلی هم جدی گفتم.

رءیس موزه نگاه تحقیر آمیزی به وین انداخت.
-آبنبات ها کو؟
-اینجا هستن.

وین عینکش را صاف کرد و آبنبات های زرد رنگ چسبناکی را روی میز ریخت.

-اینا چیه؟
-آبنبات های متبرک شده با زبون هافل.
-چه ارزشی داره؟
-چی گفتی آقا؟

رءیس موزه که هیچ جوره نمی توانست حریف وین بشود، دو سکه ی نات روی میز گذاشت.
-بعدی!
-چی؟ بعدی؟ نخیر آقا! این خیلی کمه!
-برو پی کارت! بعدی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/6/29 12:19:12
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/6/29 12:32:14
تصویر تغییر اندازه داده شده


Hufflepuff is not yet
!lost
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 11 شهریور 1398 03:08
نمایش جزئیات
آفلاین

مردم زیادی صف کشیده بودند اما زمانی که نفر بعد در حال وارد شدن در اتاق بود، موجودی از زیر پایش رد شد و به داخل اتاق رفت.
مرد، مشنگ بدی نبود اگر سه ساعت در صف مانده بود بیشتر هم میتوانست!

درون اتاق موزه

-اهم...انیو!

مدیر سرش را بالا آورد اما چیزی ندید؛کمی سرش را پایین آورد که با انسان یا شاید گربه نمای کوچکی روبه رو شد‌.
-کوچولو چیزی میخوای؟

دیانا اخمی کرد.
-من کوچولو نیستم نکو ام و آجوشی من از شما هم بزرگ ترم و یه چیز خوب براتون دارم!😾

مدیر که حالا قضیه برایش جالب شده بود هومی کرد.
-خب چی داری نکوی بزرگ؟

دیانا ظرف نوتلایی که فقط کمی رنگ قهوه ای روشن درش باقی مانده بود را بالا آورد.
-آجوشی...تمام این ظرف توسط مرلین کبیر خورده شده!

مدیر کج خندی زد.
-خب که چی؟ فکر میکنی حرف یه گربه کوچولو رو باور میکنم؟

دیانا چینی به دماغش داد.
-نکو! و بله ما نکو ها حس بینایی و شامه خوبی داریم و من میتونم آب دهن مرلین شی رو بهتون نشون بدم!😼

دیانا به زور از روی میز مدیر بالا رفت و ظرف را جلوی صورت مدیر گرفت.
مدیر که از شدت نزدیکی آن موجود حالش بد شده بود دیانا را از روی میز پرت کرد.
-باشه باشه چهار نات بهت میدم فقط برو!
-اومو! آجوشی فقط چهار تا؟🙀

مدیر که جانش به لبش رسیده بود داد زد.
-برو بیروووون

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در 1398/6/11 3:16:53
تصویر تغییر اندازه داده شده