جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  66 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  142 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  255 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  249 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  329 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  233 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: پنجشنبه 2 مرداد 1399 16:38
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه اول ماگل شناسی ترم 24ام هاگوارتز

واقعا چه اتفاقی افتاده بود؟ چرا باید یک مرگخوار در هاگوارتز تدریس کند؟ آن هم چه درسی؟ مشنگ شناسی!
این نگرانی و پچ‌پچ های دانش‌آموزان حاضر در جلسه اول مشنگ شناسی بود که همگی قبل از آمدن رودولف لسترنج به کلاس مضطرب بودند...آنها هیچ ایده‌ای نداشتند که رودولف لسترنج، پروفسور این درس قرار بود در طول این ترم چه بلایی سر آنها بیاورد...خیلی از آنها فقط اسم او را شنیده بودند و هیچ تصوری از اینکه چه قرار است چه اتفاقی بیوفتد نداشتند...
اما با ورود رودولف به کلاس، همهمه به سکوت تبدیل شد...رودولف در سکوت از انتهای کلاس وارد و به سمت میز تدریسش رفت و سپس گفت:
_برای اونهایی که من رو نمیشناسن...رودولف لسترنج هستم...و این ترم با شما درس کمالات شناسی رو دارم!

سکوتی سهمگین در کلاس حکم‌فرما بود...بعد از چند ثانیه اما بلاخره دانش‌آموز شجاعی از گریفندور دستانش را بالا برد...
_ببخشید پروفسور...فکر کنم اشتباهی شده...اینجا کلاس ماگل شناسی هست!
_مطمئنی؟
_بله!
_خب...دایره مطالعاتی و شناختمون کمتر شد...پس این ترم با هم مشنگ‌های باکمالات شناسی داریم!
_

رودولف بدون معطلی چوبدستی خود را از ردایش بیرون آورد و با وردی، عکس متحرکی را روی دیوار کلاس انداخت...و این عکس باعث شد نیمی از کلاس دستشان را جلوی چشمشان گرفته و نیمی دیگر، ذوق و شیطنت خاصی در چشمانشان نقش ببند!
رودولف ادامه داد...
_به‌به...به‌به...بله دیگه...روش تدریس و کاری که ما در طول ترم میکنیم هم همینه...باکمالات های دنیایی مشنگی رو نشون میدیم تا بشناسیمشون...مثلا ایشون از خوانندگان و بازیگران بسیار باکمالاتی هستن که البته مرحوم شدن همین چند سال پیش و این خانوم رو متاسفانه از دست دادیم...ولی خب مثلا من یادمه که در کودکی یواشکی شبا می‌پیچوندم و می‌رفتم مجله می‌گرفیم تا عکسهاي اين خانوم رو...
_ببخشيد پروفسور...

همه‌ی حاضرین در کلاس با وحشت دانش‌آموزی که جرات کرده بود و صحبت‌های رودولف را قطع کرده بود نگاه کردند...سپس به سرعت نگاهشان را به سمت رودولف برگرداند و به وضوح دیدند که رودولف چوبدستی را در دست چپ و قمه‌اش را در دست راست گرفته و آماده حمله به آن دانش‌آموز گستاخ بود...
_کی بود حرف من رو قطع کرد، الان میزنم و...عه؟ شما بودی دخترم؟
_بله پروفسور!
_خب زودتر میگفتی، من الکی قمه‌ام رو از جورابم درنیارم...به‌به...از ظاهرت پیداست که دختر با استعدادی هستی و همین حالا هم معلومه که چقدر کمالات داری..بفرمایید...شما هر وقت خواستین میتونید حرفم رو قطع کنید!
_جسارت نمیکنم پروفسور...فقط خواستم بگم که مگه نباید قبل از اینکه دیگران رو بشناسیم، اول خودمون رو بشناسیم؟
_دقیقا همینطوره که تو میگی...اصلا هر چی که تو بگی...خب بچه ها..برنامه عوض شد..این جلسه باید خودتون رو بشناسید...پس برای هفته بعد این تکلیف رو ازتون میخوام...

تکلیف:
یک رول بنویسید و در اون به طور غیر مستقیم پیشینه و گذشته‌ی خانوادگی یا شخصیتون رو معرفی کنید.


--------
توضیح:
هر شخصیتی که داریم ایفا میکنیم و ساختیم مطمئنا از پیشینه‌ای برخوردار هست...هر خصوصیتی در شخصیت، ریشه در گذشته‌ی اون شخص داره...به طور مثال اگه هری با لرد ولدمورت مشکل داره بیشتر به این خاطر هست که که پدر مادرش توسط لرد کشته شدن. یا مثلا لرد برای این خودش رو خاص می‌دید که نواده اسلیترین هست. به طور کلی یعنی هر شخصیت کودکی، نوجوانی و شاید جوانی‌ای داشته که باعث شکل گیری شخصیت حال حاضرش شده. خلاصه بخوام بگم، تاریخ شخصیت خودتون رو در قالب رول به صورت غیر مستقیم بنویسید. غیر مستقیم هم که میگم یعنی اینطور ننویسید "فلانی در تاریخ فلان در فلان جا در خانواده ای مذهبی متولد شد و مادرش را در کودکی از دست داد و برای همین عقده ای شد و..." . همچنین یادتون نره که این تکلیف فقط برای تمرین هست و لزومی نداره شخصیت و پیشینه ای که در رول معرفی می‌کنید رو در باقی رول ها حتما در نظر بگیرید و استفاده کنید.

حواستون باشه که تا 10 مرداد برای فرستادن رولتون وقت دارید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1399/5/2 19:56:10
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1399/5/2 21:38:15
دلیل: کوتاه کردن خطچین
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: جمعه 13 دی 1398 19:53
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پروف!
پست دوم هم ارسال شد.
هم‌تیمی: اما دابز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: جمعه 13 دی 1398 16:49
نمایش جزئیات
آفلاین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: جمعه 13 دی 1398 16:04
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پروفسور!
تکلیف آوردم. همگروهیم، رکسان هم تو راهه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: چهارشنبه 11 دی 1398 22:45
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پرفسور!

بفرمایید.
همگروهی: تام جاگسن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مزه خونه به همینه... همیشه می دونی درش به روت بازه... می تونی سر تو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره ای اونجا... چون جوابش معلومه... خونت اونجاست... حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی!
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: دوشنبه 2 دی 1398 17:40
نمایش جزئیات
آفلاین
درود بر تو فرزند! همین که اسم هم تیمیت رو گفتی کفایت می‌کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: یکشنبه 1 دی 1398 21:39
نمایش جزئیات
آفلاین
سلاااام پروفسور!
خوبین؟
نگفتین یکیمون باید پست اون یکی رم باید بذاره یا نه، ولی واس خودمو گذاشتم (به دلیل امتحانا و اینکه مجبورم با گوشی بیام و نمیشه!) و بعد همگروهم میذاره.: )
من و سوروس اسنیپ همگروهی هستیم.=))
اینم تکلیفم!:))

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ربکا لاک‌وود در 1398/10/2 21:35:04
Mon Grand Seigneur
fille française
♡ Only Raven ♡
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: یکشنبه 10 آذر 1398 04:21
نمایش جزئیات
آفلاین
تدریس جلسه سوم ماگل شناسی

صدای زنگ در راهروهای هاگوارتز پیچید. دانش آموزان دسته دسته به سمت کلاس‌ها راه افتادند. بعضی‌ها آن زنگ امتحان داشتند و کتاب در دست، از آخرین لحظات باقی مانده استفاده می‌کردند تا وردی را حفظ کنند یا نحوه‌ی هم زدن معجونی را مرور کنند، یک عده‌ هم در پیچ و تاپ راه پله‌های مرتب جا به جا شونده، طبقه را اشتباه رفته بودند و با عجله سعی داشتند قبل از تاخیر خوردن، راهشان را به سمت کلاسشان پیدا کنند. یک عده مادر مرده هم کلاس ماگل شناسی با استاد منتخب گریفندور داشتند!

عده‌ی مذکور همه روی نیمکت‌هایشان نشسته، قلم پر در دست و کاغذ پوستی در مقابل، به میز خالی رو برویشان خیره شده بودند. چند دقیقه‌ای به همین منوال گذشت تا درست وقتی که زمزمه‌های منحل شدن کلاس بین دانش آموزان پیچید، شوالیه‌ی زره پوشی سوار بر یک اسب کوتوله، شمشیر به دست داخل یکی از تابلو‌های آویزان به دیوار پرید!
-درود بر شرف پاک تک تک شما همرزمان با غیرت!

همه‌ی دانش آموزان از جا پریدند و چند تایی از صندلی‌شان به پایین افتادند. همه منتظر استاد سوجی، پرتقال متین و مودب بودند و کسی انتظار شوالیه‌ی عربده زن را نداشت!
- استاد سوجی کسالت داشت و طبق معمول، هر وقت هر کسی از مسولیتش کنار میره و جایگزینی نیست، سر وقت من میان!

نگاه نگرانی بین دانش آموزان رد و بدل شد. احتمالاً کادوگان راجب آن دفعه‌ای صحبت می‌کرد که چون کسی حاظر به پذیرفتن نگهبانی در ورودی تالار گریفندور نبود، تابلوی بانوی چاق با تابلوی سر کادوگان تعویض شده بود، و کادوگان سیریوس بلک چاقو به دست را که آن موقع هنوز مضنون اصلی قتل پتی گرو به حساب می‌آمد را به داخل تالار راه داده بود!

-خب! میریم سر مبحث اصلی! به من بگید ما از ماگل ها چی می‌دونیم؟
- مشنگن؟
-جادو بلد نیستن؟
-ما ازشون برتریم؟
-با دست غذا می‌پزن؟

-دقیقا غلطه! دقیقاً هیچی! ما هیچی از ماگل‌ها نمی‌دونیم! بنده خودم در طی عمر شریفم در رکاب حضرت مرلین، در ارتش شاه آرتور ماگل زاده شمشیر می‌زدیم و دلاوری می‌کردیم! ولی خود ما هم زیاد ماگل ها رو نمی‌شناسیم که بخوایم ماگل شناسی تدریس کنیم. حالا به من بگید وقتی یه چیزی برای ما ناشناخته است چیکار میکنیم فرزندان؟
-راجبش کتاب می‌خونیم؟
- از هرمیون می‌پرسیم؟
-حمله! به سمتش حمله می‌کنیم همرزمان! خودمان را در دل موقعیت قرار می‌دیم و با چشم خودمون یاد میگیریم!
- الان باید به دل یه ماگل حمله کنیم؟

کادوگان آهی کشید و از این تابلو به اون تابلو، به سمت تخته سیاه رفت. شمشیرش را بیرون کشید و در حالی که دل‌ های همه از صدای ناشی ریش ریش می‌شد، با آن شروع به نوشتن کرد:

تکلیف این جلسه:
دو به دو با هم گروه های دونفره تشکیل بدید و به تاپیک متروی لندن برین. هر گروه یک پست دنباله دار دو پستی مینویسید (هر نفر یک پست) و توی این دو پست، به دنیای مشنگ‌ها میرین، یک زوج مشنگ رو می‌کنید تو گونی ، خودتون رو به جای اون زوج جا می‌زنید و یک روز رو در دنیای مشنگی زندگی می‌کنید و چیز یاد میگیرید.

*زوج در اینجا به معنی هر دو نفر مشنگ حقیقی و یا تخیلیه که همیشه اسمشون تداعی اسم همدیگه است، برای مثال لورل و هاردی، شرلوک هلمز و دکتر واتسون، رستم و سهراب، برادران رایت. اینکه چجوری مشنگ ها رو توی گونی می‌کنید و یا دست به سرشون میکنید و اینکه چجوری خودتون رو جاشون جا میزنید، چه اتفاقاتی براتون میفته و کجاها میرید بسته به خودتونه. اینکه چقدر از داستان توی پست نفر اول باشه و چقدرش توی پست نفر دوم هم اختیاریه و الزاما طول پست ها نباید برابر باشه. بیشتر راجب اتفاقات و عجایب یک روز زندگی مشنگی از دید یک جادوگر بنویسید.

*نمره‌ی هر شخص به صورت انفرادی به خود اون شخص داده میشه، اما برای شرکت در کلاس به هم تیمی نیاز دارید، چون پست های تک نمره داده نمیشن.

*از اونجایی که موضوع این کلاس یاد گرفتن تفاوت‌هاست، گروه هایی که اعضاشون از دو گروه متفاوت گروه های چهارگانه هاگوارتز یا دو گروه متفاوت محفل و مرگخواران باشند، به ازای هر تفاوت، هر کدوم یک نمره‌ی تشویقی اضافه کسب میکنن.

-حمله!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سر کادوگان در 1398/9/10 4:35:51

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: شنبه 9 آذر 1398 22:50
نمایش جزئیات
آفلاین
1- به نظرتون به جز قابلیت پرواز و نامرئی شدن، با جادو چه قابلیت‌های دیگه‌ای میشه به خودروهای ماگلی اضافه کرد؟ (5 نمره)

آخ پروفسور، یعنی من عاشق این سوال شدم.
نمیدونی چه دل پری دارم از این ماشینای ماگلی، البته این ماشین ها هیچ موشکلی چی؟ ندارن!
اصل مشکل خود راننده هان، البت بغل دستیاشونم هستن، یا مثلا پشت خط تلفنیای راننده، یا جونورای ریز میزه ای که کیلویی سوار این فینگیلی های اغلب سفید میشن و از مدرسه میرن خونه!

خو حالا چی بشه که بهتر بشه؟ الان میگم!

یَک) یه لوله جادویی و کوچولو از اگزوز و بکشن تو صورت راننده، بعد بهش بگن حالا الکی گاز بده، حالا برو مبدل کاتالیستیت و بردار تا ماشینت نفس بکشه، حالا برو معاینه فنیت و بپیچون و...
البت راننده ی محترم ما میتونه پنجره ماشینش و بکشه پایین و از هوای لذت بخش بیرون تنفس کنه که دقیقادهمون همون تأثیر و داره، حتی خرج کمتری هم رو دست وزارت جادو میذاره!

دِو) نمیشه یه طلسم کوچیک بزنیم به ماشینایی که این پوست از تخمه گرفته تا پرتقال:) و که از شیشه میپاشن توی خیابون دیگه نپاشن؟
مثلا همشون بره تو یقه ی پیراهن اون ماگل منگلی که این کاری میکنه؟ مخصوصا ته سیگاراشون و!

سه) اصل موشکِل من همینه که آقو یه بلایی سر ماشینا بیاریم که مورچه های روی زمین و له نکنن.
والا خسته شدیم از بس آب میوه ی مورچه، پیشی، هاپو، گونگیشک و...( البت که گوزن حتی) رو از رو زمین جمع کردیم!
(#حامی حقوق بی حقوقان باشیم!(اَنیمالز))

چُهار) آیا نباید کاری کرد که اون ماشینی که شیش صبح از کنارت رد میشه و آب زیر لاستیک هاش و تا موهات(شاخام:() بالا میاره، راننده اش هم بی نصیب نشه؟

پنج) نمیشه انیشتین و زنده کنیم قانون پایستگی انرژیش و لغو کنه ماشینا مون همینجوری بدون سوخت برن جلو؟

شیش) ...
میترسم برگه کم بیارم مگه نه هنوز هست:)


2- طی یک رول، تلاش کنید یک وسیله‌ی مشنگی جدید رو با جادو ترکیب کنید تا کاراییش بیشتر شه یا قابلیت‌های جدیدی بهش اضافه بشه. (15 نمره)


-خب عرضم به حضورت آرتی که، تو این دنیای بزرگ یه جای خعلی خعلی دور افتاده و پرت و پلا از بقیه جا ها وجود داره که به بوی بدش معروفه.
البت اون جای پرت، الکی الکی بو نمیده ها، یا مثلا فاضلاب خونه هاش بالا نزده و کوچه هاش آشغال دونی نیست.
خلاصه آره آرتی جونم، پشت سر اون جای پرت و پلا حرف در نیار گناه داره.
اصل ماجرای این شهر بو گندو اینجاست که مردمش از آب میترسن و سالی یه بارم چی؟

مسئول سیبلو و بالا دست آرتور که لپ سرخ و یخ زده ی آرتور رو میکشید ادامه داد
-حموم چی؟ آره، نمیرن!
حالا اینکه بوی بد این شهر چه ربطی به تو داره رو من نمیدونم ولی پروژه شوماست دیگه، ببینم چیکار میکنی!
فقط تا آخر هفته وقت داری آرتی، حواست و جمع کن که دوباره گند چی؟ نزنی! چی؟ خدافففظ! چی؟...

پشت سر سیبلیو آرتور که مثل بید مجنون از سرما میلرزید حتی نا نداشت که حرف زدن سیبیلو رو مسخره کنه!
ولی هر چی بود خوشحال بود که یک هفته رو میتونست خارج از این اتاق یخ زده و داغون اداره بگذرونه، حتی اگه قصد سیبیلو از قطع کردن سیستم گرمایشی اتاق آرتور یا فرستادنش به این ماموریت بی ربط و بی فایده صرفا اذیت کردن آرتور میبود هیچ وقت موفق به قول خودش چی؟ نمیشد.
( زیرا آرتور آن پهلوان پهلوانان عاششششق کارش بود!)

اما!

شیش روز از فرصت یک هفته ای آرتور میگذشت و تحقیقات آرتور بی نتیجه مونده بود، البت به یه نتایجی هم رسیده بود منجمله اینکه مردم اون شهر بوگندو بیشتر از اینکه بخوان از آب بترسن حس و حال حموم رفتن و نداشتن، کلا هر کاری میکردن ها ولی پای حموم رفتن که وسط میومد انگار قراره سخت ترین کار دنیا رو بذارن جلوشون هیچکی زیر بار این مسئولیت نمیرفت!

در این لحظه های سخت آرتور همچنان مات و مبهوت جلوی ماشین لباسشویی داغون و قدیمی ای که دور از چشم مالی تو زیر زمین خونه روشن میکرد نیشسته بود و گردنش و همراه با لباس چرکی که تو ماشین میچرخید میچرخوند!

به ناگه برقی در چشمان آرتور جهیدن گرفت و از پلکان عمودی مغز خاک خورده اش بالا رفت و لامپ بالای سرش را روشن نمود.:|

آرتور سرا سیمه ماشین لباسشویی و رو زیر بغل زد و راهی کوچه دیاگون شد، البته یکم کمرشم درد گرفت ولی خب شور اشتیاق آرتور مثل مسکن عمل میکرد و هر چی به مغازه ی مورد نظر نزدیک تر میشد چراغ بالای سرش پر نور تر میشد!

پاقققق

آرتور خیلی با هیجان و با کوبیدن در مغازه وارد شده بود و چندی بعد با همون شور و هیجان از مغازه خارج شد!

اگه کنجکاوین بدونین مغازه چی بود باس بگم که به زودی میفهمین! شایدم نفهمین!

آرتور ماشین لباسشویی و محکم توی یه پارچه گنده بسته بود و این بار راهی معجون فروشی هکتور شد، معجونی روغنی و بد رنگ هم زد زیر اون بغلش و اینبار راهی شهر بو گندو شد!

سردر شهر بو گندو!

آرتور که تمام راه تا شهر بو گندو رو با جاروی داغون و کول کردن لباسشویی و معجونی سنگین به دست پرواز کرده بود نای نفس کشیدن هم نداشت، اما باز هم با شور و اشتیاق مخصوص خودش وسط میدون شهر معرکه ای گرفت و مردم و به سرعت دور خودش جمع کرد!

-آهای آرتور چه برایمان آورده ای؟
-اکسیری آورده ام از دیاگون زمین، از بین برنده ی بوی بد بدن، همراه با آنزیم های پاک کننده ی چربی! مطابق با استاندارد های شست و شوی عمه خانوم!

در این لحظه ی با شکوه، آرتور پارچه ی سفید رنگ روی ماشین لباسشویی رو برداشت و همزمان هم فریاد ها بود که به هوا خواسته ‌شد!

ورودی ماشین لباسشویی،(اره دیگه همون درش، یک و سه چهارم برابر بزرگتر شده بود:|) طوری که تا اون روز هیچ ماشین لباسشویی ای اونقدر درب ورودی بزرگی نداشت.

همین امر عجیب باعث شد که مردم شهر بو گنده نعره زنان و تو سر زنان خودشون بیان و کمی از معجون بد رنگ هکتور به خودشون بمالن و کنار هم توی ماشین لباسشویی بشینن تا مطابق این مد جدید، شسته بشن!

و اینگونه بود که آرتور با حل کردن مشکل شهر بو گندو جایزه خلاقانه ترین روش شست و شوی قرن رو به خودش اختصاص داد.

حالا اینکه چه جادویی توی اون ماشین لباسشویی به کار رفته بود که هم ترس از آب مردمون بو گندو رو از بین برده بود و هم درب ورودیش و یک و فلان قدر بزرگتر کرده بود و حتی اینکه چه جوری همه ی مردم شهر بو گندو با هم توی ماشین لباسشویی جا میشدن و منم نمیدونم.

والا آرتور از وقتی که اون جایزه خلاقانه ترین روش شست و شو رو گرفته واسه ما کلاس میذاره و این فوت کوزه گری ته کارشو برامون نمیگه! اسم اون مغازه هه رو هم بم نمیگه!
آرتور بد:(


3- جامعه‌ی جادویی لندن رو تصور کنید، با این تفاوت که جادوگرها نسبت به تکنولوژی دیدِ منفی ندارن و به طور روزمره از انواع لوازم ماگلیِ جدید و جادو شده استفاده می‌کنند. بخشی از زندگی روزمره‌ی یک جادوگر رو در همچین دنیایی توصیف کنید.

صبح خیلی خیلی زود بود و مثل همیشه دامبلدور در حالی که انگشت شستش و می مکید و سعی داشت ناخون شست پاش رو هم زیر ریش گرم و نرمش جا بده انتظار قوقولی قوقوی خروس محفل و میکشید تا نوید بخش صبح جدیدی باشه، اما، اما، امااا، این خیالی بیش، نبوووود!

دینگ دینگ... دی دینگ دینگ...

زنگ خیلی خیلی ملایم گوشی جدید( کادوی تولد ایشون) سعی داشت پروفسور و از خواب ناز بیدار کنه و این یعنی اینکه تا سال های سال طول میکشید محفل شاهد از خواب بیدار شدن پروفسورشون باشه!

زیر اتاق دامبلدور اما قضیه کمی فرق داشت، شب نشینی محفلی محفلیون به صرف مسابقات زنده و لایو کالاف دیوتی هنوز تایمی برای خواب به ریموند و سوجی نداده بود و کمکم میشد دید که سوجی از بی خوابی تبدیل به نارنگی شده بود و ریموند شاخ اندازی کرده بود.

از پله های زیر شیرونی محفل که بالا تر بریم اتاق اشتراکی آملیا و ماتیلدا هم وضع بهتری نداشت.
آملیا سخت خودش رو مشغول دیدن ستاره هایی میکرد که زیر میکروسکوپ گذاشته بود.
حالا آملیا به این نتیجه رسیده بود که دیدن جنگ بین دو تا تک سلولی زیر میکرسکوپ از کاوش بین ستاره های آسمون بهتره، حالا شاید این کار آملیا رنگ بویی از علم داشت اما وضعیت ماتیلدا اصلا جالب نبود.

درست بعد از اونکه که ماتیلدا دیگه مجبور نبود برای یه لحظه دیدن عشقش جرالد، تا گردن توی آتیش شومینه فرو بره، به جاش یا تایپ میکرد یا ایز تایپینگ جرالد و میدید و تهشم تماس تصویری و از این حرفا...
آره دیگه، خبری از صبحونه هایی که صبح ها ماتیلدا درست میکرد نبود، صبحونه های ماتیلدایی تو سرم بخوره اون دختر دیگه خودشو کشته بود!

بین همه ی محفل و محفلیون هاگرید اما استفاده ی درستی از تکنولوژی میکرد، طوری که از اتاق دم دریه هاگرید حتی کوچیکترین صدایی به گوش نمیرسید.
هاگرید روزه ها میشد که محو تماشای سریال جدیدی شده بود و حالا فقط یک بهانه ی کوچیک میگرفت و سعی میکرد با لوس کردن خودش برای دامبلدور صفحه نمایش جدید 8کا رو صاحب بشه تا توی عمق سریال هاش محو شه!
والبته زبان انگلیسیشو کاملا بهبود ببخشه!

و اینگونه بود که محفلیون هیچ وقت نفهمیدند جنبه ی تکنولوژی جدید ماگلی رو ندارن !

البت این رویه تا اونجایی ادامه داشت که جامعه ی جادوگری وقتی خالی از عشق محفل شد مجبور به ممنوعیت دوباره ی استفاده از تکنولوژی ماگلی شد، تا شاید دوباره سر و کله ی عشق بین جادوگرای لندن پیدا شه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: جمعه 8 آذر 1398 23:12
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پروفسور!

1- به نظرتون به جز قابلیت پرواز و نامرئی شدن، با جادو چه قابلیت‌های دیگه‌ای میشه به خودروهای ماگلی اضافه کرد؟ (5 نمره)
می شه جادویی به خودروها اضافه کرد که کاری کنه تا خودروها با هیچ چیز دیگه ای برخورد نکنن و بتونن بدون هیچ مشکلی از موانع عبور کنن، انگار که هیچی جلوشون نیست. درواقع جادویی که به خودروها یه حالتی بده تا بتونن از توی هرچیزی با هر جنس و اندازه ای رد بشن. اینجوری دیگه هیچ تصادفی در کار نخواهد بود و هیچ دو ماشینی با هم برخورد نمی کنن!


2- طی یک رول، تلاش کنید یک وسیله‌ی مشنگی جدید رو با جادو ترکیب کنید تا کاراییش بیشتر شه یا قابلیت‌های جدیدی بهش اضافه بشه. (15 نمره)
سدریک در اتاقش رو به روی پنجره نشسته و به خیابان زل زده بود. درهمان حال که به درختان و آدم هایی که رد می شدند نگاه می کرد، ناگهان دختربچه ی کوچکی را درحال دوچرخه سواری دید.
خاطرات کودکی اش زنده شدند؛ که چقدر در کودکی دلش می خواست دوچرخه سواری کند اما چون وسیله ای ماگلی بود، با مخالفت خانواده و مسخره شدن از طرف دوستانش رو به رو می شد.

اما حالا تصمیم دیگری داشت؛ می خواست دوچرخه ای بخرد و با جادو تغییراتی در آن ایجاد کند تا بتواند در برابر هرکسی که مسخره اش کرد، از آن بعنوان وسیله ای جادویی دفاع کند.
بنابراین به سرعت از خانه خارج شد تا دوچرخه ای برای خود تهیه کند.

نیم ساعت بعد

سدریک در حیاط ایستاده و به دوچرخه ی مشکی و قرمزی در مقابلش خیره شده بود و به این فکر می کرد که چگونه می تواند آن را به وسیله ای جادویی تبدیل کند.

مدتی گذشت و سرانجام به نتیجه ای رسید. تصمیم داشت چرخ هایش را طوری جادو کند که بصورت خودکار، وقتی سوارش می شود، شروع به چرخیدن کنند؛ بدون این که نیازی به رکاب زدن باشد.

چوبدستی اش را بیرون آورد و وردی را چند بار پشت سر هم خواند. نوری در اطراف چرخ ها پدیدار و به سرعت محو شد. سدریک تصمیم داشت اول تغییرات دیگر را نیز در دوچرخه ایجاد و سپس آن را امتحان کند.

بنابراین دوباره به فکر فرو رفت و بعد از گذشت چند دقیقه، چوبدستی اش را بالا برد و وردی را بر زبان آورد. می خواست به دوچرخه قدرت سخنگویی و شنوایی ببخشد تا بتواند هر موقع که سوارش می شود، مقصد را با صدای بلند اعلام کند تا دوچرخه او را به آنجا ببرد.

پس از ایجاد تغییرات دیگری مثل ماساژور و دستگاه گرمایشی در هوای سرد در صندلی، سرعتِ بینهایت و همچنین سرو قهوه در صورت تقاضا و قابلیت پرواز همچون جاروی نیبموس ۲۰۱۹، تصمیم گرفت که امتحانش کند.

نفس عمیقی کشید و سوار دوچرخه اش شد. با صدای بلند مکانی را اعلام کرد و در کمال ناباوری و خرسندی متوجه شد که دوچرخه به راه افتاد. اندکی بعد، دکمه ی ماساژور صندلی و گرمایِش را فعال کرد و با خیالی آسوده در صندلی که البته یک پشتی نرم نیز به آن اضافه شده بود، لم داد.

دقایقی بعد، سفارش لیوانی قهوه را داد که متوجه شد همراه با لیوانی که دوچرخه به دستش داد، دودی نیز در هوا بلند شد. با حیرت متوجه شد دود از دوچرخه ی خودش بلند می شود. به این نتیجه رسید که بیشتر از توان دوچرخه در یک ساعت از او کار کشیده است.

اما سدریک زمان زیادی برای جمع بندیِ این کشفیاتش نداشت و درست زمانی که تصمیم گرفت دوچرخه را متوقف کند و از آن پیاده شود، دوچرخه با صدای مهیبی منفجر و سدریک به کیلومترها آن طرف تر پرتاب شد.

3- جامعه‌ی جادویی لندن رو تصور کنید، با این تفاوت که جادوگرها نسبت به تکنولوژی دیدِ منفی ندارن و به طور روزمره از انواع لوازم ماگلیِ جدید و جادو شده استفاده می‌کنند. بخشی از زندگی روزمره‌ی یک جادوگر رو در همچین دنیایی توصیف کنید.
خیابان ها شلوغ هستند و مملو از جادوگران و ساحره هایی که به هیچ وجه نمی شود از ظاهرشان فهمید که ماگل نیستند. ساحره ها و جادوگرانی که به خوبی لباس های ماگلی را با هم ست کرده و پوشیده اند و هر یک، موبایلی در دست دارند که یا با آن حرف می زنند و یا فقط کار می کنند. حالا علاوه بر چوبدستی، موبایل نیز به وسایل ضروری که همیشه باید همراهشان می بود، اضافه شده بود.

مغازه های ماگلی مثل لباس فروشی ها، دو برابر قبل مشتری دارند؛ زیرا حالا علاوه بر خودِ ماگل ها، جادوگران و ساحره ها نیز برای خرید به آنجا می روند. ساحره هایی که با اشتیاق به لباس های ماگلی نگاه می کنند و هر یک، بدون استثنا چند دست برای خود می خرند.

اینجا و آنجا جادوگرانی سوار بر ماشین هایی با مدل های مختلف هستند که از نشستن بر صندلیِ راحت اتوموبیل، احساس خرسندی و رضایت می کنند. همچنین در پیاده رو ها، بچه های جادوگر و ساحره دیده می شوند که با ذوق مشغول دوچرخه سواری هستند.

در میان این هیاهو و شلوغی، در خانه ای کوچک کنار خیابان، جادوگری با صدای زنگِ بیداریِ موبایلش از خواب بیدار می شود. چشمان خواب آلوده اش را باز می کند و پس از قطع کردن زنگ، سلانه سلانه به طرف آشپزخانه اش راه می افتد.
قهوه جوش را روشن می کند تا لیوانی قهوه برای خود بریزد و در همان حال، به کمک چوبدستی اش، ظرف های نشسته ی دیشب را درون ماشین ظرفشویی می گذارد و آن را روشن می کند.

پس از خوردن صبحانه، به اتاقش می رود تا لباس های اداری اش را بپوشد. زیرا علاوه بر شغل جادویی اش، شغل دومی نیز در اداره ای ماگلی دارد که صرفا جهت علاقه اش به آنجا رفته است. سه روز در هفته را صرف کار جادویی و سه روزِ دیگر را در اداره می گذراند.
ماشینش را از پارکینگ بیرون می آورد و به طرف اداره رهسپار می شود.

حدودای عصر، با تمام شدن ساعت کاری اش به خانه بر می گردد. لباس هایش را عوض می کند، لیوانی نوشیدنی کره ای بر می دارد و جلوی تلویزیون بزرگش می نشیند و با دیدن فیلم مورد علاقه اش، خستگی اش را در می کند.

بقیه ی ساعت های روزش را با لپ تاپِ مارک دمنتورش، صرف جستجو در گوگل برای مقاله ای با عنوان" استفاده از وردهای نوین در زندگی روزمره" می کند.

با فرا رسیدن شب، شامش را می خورد و به طرف تختش می رود. در موبایلش زنگِ بیداری را برای فردا صبح می گذارد و می خوابد تا فردا، روز جدیدی را در دنیای جادوییِ مدرن، آغاز کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1398/9/8 23:32:37
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده