واقعا چه اتفاقی افتاده بود؟ چرا باید یک مرگخوار در هاگوارتز تدریس کند؟ آن هم چه درسی؟ مشنگ شناسی!
این نگرانی و پچپچ های دانشآموزان حاضر در جلسه اول مشنگ شناسی بود که همگی قبل از آمدن رودولف لسترنج به کلاس مضطرب بودند...آنها هیچ ایدهای نداشتند که رودولف لسترنج، پروفسور این درس قرار بود در طول این ترم چه بلایی سر آنها بیاورد...خیلی از آنها فقط اسم او را شنیده بودند و هیچ تصوری از اینکه چه قرار است چه اتفاقی بیوفتد نداشتند...
اما با ورود رودولف به کلاس، همهمه به سکوت تبدیل شد...رودولف در سکوت از انتهای کلاس وارد و به سمت میز تدریسش رفت و سپس گفت:
_برای اونهایی که من رو نمیشناسن...رودولف لسترنج هستم...و این ترم با شما درس کمالات شناسی رو دارم!

سکوتی سهمگین در کلاس حکمفرما بود...بعد از چند ثانیه اما بلاخره دانشآموز شجاعی از گریفندور دستانش را بالا برد...
_ببخشید پروفسور...فکر کنم اشتباهی شده...اینجا کلاس ماگل شناسی هست!

_مطمئنی؟

_بله!

_خب...دایره مطالعاتی و شناختمون کمتر شد...پس این ترم با هم مشنگهای باکمالات شناسی داریم!

_
رودولف بدون معطلی چوبدستی خود را از ردایش بیرون آورد و با وردی، عکس متحرکی را روی دیوار کلاس انداخت...و این عکس باعث شد نیمی از کلاس دستشان را جلوی چشمشان گرفته و نیمی دیگر، ذوق و شیطنت خاصی در چشمانشان نقش ببند!
رودولف ادامه داد...
_بهبه...بهبه...بله دیگه...روش تدریس و کاری که ما در طول ترم میکنیم هم همینه...باکمالات های دنیایی مشنگی رو نشون میدیم تا بشناسیمشون...مثلا ایشون از خوانندگان و بازیگران بسیار باکمالاتی هستن که البته مرحوم شدن همین چند سال پیش و این خانوم رو متاسفانه از دست دادیم...ولی خب مثلا من یادمه که در کودکی یواشکی شبا میپیچوندم و میرفتم مجله میگرفیم تا عکسهاي اين خانوم رو...
_ببخشيد پروفسور...
همهی حاضرین در کلاس با وحشت دانشآموزی که جرات کرده بود و صحبتهای رودولف را قطع کرده بود نگاه کردند...سپس به سرعت نگاهشان را به سمت رودولف برگرداند و به وضوح دیدند که رودولف چوبدستی را در دست چپ و قمهاش را در دست راست گرفته و آماده حمله به آن دانشآموز گستاخ بود...
_کی بود حرف من رو قطع کرد، الان میزنم و...عه؟ شما بودی دخترم؟

_بله پروفسور!

_خب زودتر میگفتی، من الکی قمهام رو از جورابم درنیارم...بهبه...از ظاهرت پیداست که دختر با استعدادی هستی و همین حالا هم معلومه که چقدر کمالات داری..بفرمایید...شما هر وقت خواستین میتونید حرفم رو قطع کنید!

_جسارت نمیکنم پروفسور...فقط خواستم بگم که مگه نباید قبل از اینکه دیگران رو بشناسیم، اول خودمون رو بشناسیم؟

_دقیقا همینطوره که تو میگی...اصلا هر چی که تو بگی...خب بچه ها..برنامه عوض شد..این جلسه باید خودتون رو بشناسید...پس برای هفته بعد این تکلیف رو ازتون میخوام...
تکلیف:
یک رول بنویسید و در اون به طور غیر مستقیم پیشینه و گذشتهی خانوادگی یا شخصیتون رو معرفی کنید.
--------
توضیح:
هر شخصیتی که داریم ایفا میکنیم و ساختیم مطمئنا از پیشینهای برخوردار هست...هر خصوصیتی در شخصیت، ریشه در گذشتهی اون شخص داره...به طور مثال اگه هری با لرد ولدمورت مشکل داره بیشتر به این خاطر هست که که پدر مادرش توسط لرد کشته شدن. یا مثلا لرد برای این خودش رو خاص میدید که نواده اسلیترین هست. به طور کلی یعنی هر شخصیت کودکی، نوجوانی و شاید جوانیای داشته که باعث شکل گیری شخصیت حال حاضرش شده. خلاصه بخوام بگم، تاریخ شخصیت خودتون رو در قالب رول به صورت غیر مستقیم بنویسید. غیر مستقیم هم که میگم یعنی اینطور ننویسید "فلانی در تاریخ فلان در فلان جا در خانواده ای مذهبی متولد شد و مادرش را در کودکی از دست داد و برای همین عقده ای شد و..." . همچنین یادتون نره که این تکلیف فقط برای تمرین هست و لزومی نداره شخصیت و پیشینه ای که در رول معرفی میکنید رو در باقی رول ها حتما در نظر بگیرید و استفاده کنید.
حواستون باشه که تا 10 مرداد برای فرستادن رولتون وقت دارید.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج








، خودتون رو به جای اون زوج جا میزنید و یک روز رو در دنیای مشنگی زندگی میکنید و چیز یاد میگیرید.