-اجاق؟ اجاق کجا بود مادرجان! تازه اجاق هم پیدا کنیم، مواد غذایی از کجا میخواید بیارید؟ ما فقط غذای آماده همراهمونه برای این سفر تفریحی. -شما نگران این چیزا نباش گلابی مامان! مامان مروپ فکر همهچیز رو کرده از قبل.
مروپ بعد از اینکه این جمله رو گفت، شروع کرد به بیرون کشیدن مواد غذایی از آستین رداش. راننده نمیدونست به خاطر گلابی خطاب شدن از طرف مروپ عصبانی باشه، یا برای این همه کاسه-بشقابی که مروپ تو آستین رداش جا دادهبود متعجب. بنابراین نگاهی به سمت مرگخوارا انداخت تا ببینه دقیقا چه واکنشی باید نشون بده. مرگخوارها:
خب... گویا هیچکس نمیدونست چه واکنشی باید نشون بدن.
ساعاتی بعد:
مروپ بالاخره کار بیرون کشیدن مواد و وسایل رو تموم کرد و برگشت به سمت راننده. -چی شد این اجاق پس مادر؟
راننده به سبک فیلمای هالیوودی، کاپوت ماشین رو دادهبود بالا و روی موتور منقل گذاشتهبود که مروپ ازش برای پخت و پز استفاده کنه. موتور ماشین در چند سال اخیر کلا استفاده نشدهبود و از یخچالهای قطبی هم سردتر بود، ولی راننده که نمیخواست از پول به این مفتی بگذره... میخواست؟
راننده عمری با همین روش کلاه ملت را برداشته و سکه های بسیار در جیب خودش گذاشته بود. به خوبی می دانست چگونه باید صدای جمعیتی معترض را قطع کرد. -توقف می کنیم!
مرگخواران که با وجود معترض بودن و پی بردن به کلاهی که بر سرشان رفته بود همچنان در حال دویدن بودند، به یکباره ترمز کرده و متوقف شدند. راننده نگرانی ای بابت فاصله اش تا شکستن رکورد تولید برق نداشت. می توانست مقدار باقی مانده را تا ساعتی دیگر به دست بیاورد. او حتی نگرانی ای بابت فاصله کمش با مرگخواران خشمگین که هر لحظه نزدیک تر می آمدند نیز نداشت. -بفرمایید از خودتون پذیرایی کنید.
چهرهی مرگخواران خشمگین، با دیدن سینی شربت و کیک هایی که روی هم چیده شده بودند، تغییر حالت داد.
-اینم از اون خدماتی که می خواستین. زود باشین که چند دقیقه دیگه راه میفتیم. جا نمونید یه وقت.
مرگخواران تشنه و گرسنه بودند. طبیعی بود که دستپاچه شوند و به این فکر نکنند که راه افتادن اتوبوس بدون آنها غیر ممکن است! -مرلین خیرش بده. چقد تشنه بودم... -کیکاش مثل سنگه ولی به نظر خوب میاد.
راننده که خیالش راحت شده بود، به اتوبوسش تکیه داد و کلاهی که بابت هزینه ها از سو گرفته بود را روی صورتش گذاشت تا چند دقیقه ای استراحت کند. غافل از اینکه کسی میان مرگخواران بود که روی تغذیه آنها حساسیت بالایی داشت!
-رانندهی مامان... میشه لطفا یه اجاق به من بدی؟ مرگخوارای مامان به غذایی که من درست نکرده باشم لب نمی زنن.
راننده که هنوز متوجه منظور مروپ نشده بود، با دیدن مرگخوارانی که با چشمان اشکبار و حسرتی عمیق به خوراکی ها چشم دوخته بودند، به وخامت اوضاع پی برد.
طبق یه تحقیق علمی که توی سال 2016 انجام شد و نتیجه ی آن در بایگانی ساز... - خب بنال دیگه.
با ضربه ای که به پس کله ی تام خورد، فهمید که اینجا اعلام مستندات معنایی نداره. - میگفتم، اون تحقیق نشون داده مسیر هیچ تاثیری توی لذت نداره.
تام قصد داشت با این حرفش، کار کردن و دویدنش رو متوقف کنه، ولی نمیدونست که این حرف، بدتر باعث همهمه میشه. - مرتیکه ی قاطعالطریق! میخوای از پیغمبر ملت کلاهبرداری کنی؟ - چیشد؟ میخوان از ما کلاهبرداری کنن؟ اون قمه ی من کجاست؟
ولی ترسناک تر از همه ی این تهدید ها، مهربانانه ترین آنها بود. - آقای راننده، میخوای سر مارو شیره بمالی؟
راننده باید راهی برای ادامه ی این کار پیدا میکرد، تا چند دقیقه ی دیگر او بزرگترین تولید کننده ی انرژی در جهان میشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1398/12/2 16:51:56 ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1398/12/2 18:56:46
مرگخواران کم کم در حال از دست دادن اعتمادشان نسبت به راننده بودند...راننده باید یک فکر تازهای میکرد! _خب...همونطور که دارین اتوبوس رو میکشین، باید یه سری توضیحات بهتون بدم! _منتظریم! _یادتونه که گفتم به اندازه پولی که دادین خدمات دریافت می کنین؟ _آره...الان میخوای بگی پول کمی دادیم، برای همین داری ما رو میچرخونی؟ _نه...اشتباه نکنید...اتفاقا خیلی پول دادین! _واقعا؟ _آره...برای همین تصمیم گرفتم خدمات جدیدی رو بهتون ارئه بدم! _چی؟ _یک تور لیدر برای این سفر...که من باشم!
مرگخواران همانطور که در حال کشیدن اتوبوس بودند، نگاهی به یکدیگر انداختند...آنها ربط به دور خود چرخیدن و تور لیدر بودن راننده را نمیفهمیدند. راننده هم این موضوع رو فهمید...پس ادامه داد... _ببینید...یک تور تفریحی برای مسیر هم برنامه داره و در مسیر هم باید تفریح کنید...پس مهم مقصد نیست....راه هم مهمه! _ها؟ _الان من دارم شما رو از راهی میبرم که توش تفریح کنید...از یه مسیر ساده و سریع نمیریم که...از مسیری میریم که توش اثار تاریخی و جاذبه های طبیعی گردشگری وجود داره...مثلا همین کوچه ای که سه بار ازش رد شدیم توش خونهای بود که پادشاه فلیپ شیشم یک بار توی اون عطسه کرد! _ولی ما نمیخواییم تفریح کنیم که...ما میخوایم زودتر برسیم کمپ جنگلی! _مگه دست خودتونه؟ تور تفریحیه، باید تفریح کنید....حالا بپیچید دست چپ، میخوام اون سنگ خاصی که ویکتور هوگو باهاش شیشه خونهی دختر همسایه رو شکونده نشونتون بدم!
مرگخواران تندتر دویدند. آنقدر تند دویدند که کمکم جریان الکتریسیته در زیر پاهایشان تولید شد.
- آفرین... همینطوری ادامه بدین! شما قدم بزرگی به سود محیط زیست برداشتید. بشر هرگز این حرکتِ طبیعتدوستانهی شما رو فراموش نمیکنه! ادامه بدین قهرمانان.
مرگخواران که انگیزه گرفته بودند، با سرعت بیشتری دویدند. آنقدر تند دویدند که کمکم در کنار الکتریسیته، گرما نیز تولید کردند.
راننده که از تولید این حجم از برق و گرما در پوست خود نمیگنجید، تصمیم نداشت که به این زودیها به مقصد رسیده و این منبع تولیدِ برقش را از دست بدهد. - خب حالا بپیچین چپ. برین تو اون کوچه.
مرگخواران پیچیدند. - از این کوچه قبلا رد نشده بودیم؟ - به نظر منم خیلی آشناست! - مطمئنین داریم راه درست رو میریم؟
راننده که همچنان خوشحال بود، با اطمینان گفت: - نه نه به من اعتماد کنین. مسیرمون کاملا درسته و مستقیم شما رو به مقصد میرسونه. اینجا کوچهها شبیه همن بخاطر همین فکر میکنین قبلا از اینجا رد شدین. حالا بپیچین راست. به من اعتماد کنین!
مرگخواران که چارهی دیگری نداشتند، به راننده اعتماد کرده و به راست پیچیدند و بدون این که خودشان بدانند، به چرخیدن دور خودشان ادامه دادند.
-خانم ها آقایون، نظرم تغییر کرد! تا کی با سوخت های فسیلی باعث آلودگی های زیست محیطی بشیم؟ تا کی به این کره خاکی ظلم روا بداریم؟
مرگخواران مطمئن بودند ته سخنان راننده دوباره به پول ختم خواهد شد.
-ما باید با یاری هم به حفظ محیط زیست کمک کنیم. در نتیجه آقایونی که قراره پشت اتوبوس بدون بیان جلوی اتوبوس بدون و اتوبوس رو دنبال خودشون بکشن! -مگه ما اسبیم؟! -یعنی شما نمی خواین به حفظ طبیعت و مبارزه با سوخت های فسیلی کمک کنین؟ واقعا متاسفم براتون که انقدر آدم های مخربی هستین. همین شما لایه ازون رو سوراخ کردی...بله شما...همین شمایی که قمه دستتونه...همین شمایی که مبلی...همین گرگینه پشمالو حتی...و اونی که کف زمین خوابش برده...و حتی اونی که ژست پیامبر های کاتب وحی گرفته! -ژست کجا بود؟! ما پیامبریم خب! -دیگه بدتر...پیامبر جماعت که بیشتر باید به حفظ دنیا و آخرت توجه داشته باشن.
مرلین و بقیه جادوگران از خود شرمنده شدند. جلوی اتوبوس رفتند و داوطلبانه طنابی بر گردن خود انداختند تا اتوبوس را بکشند.
کشیدند...کشیدند...کشیدند...اما دریغ از یک سانتی متر حرکت!
بلاتریکس زیپ چمدان را باز کرد و از گوشه آن سرش را بیرون آورد. -چیشد پس؟ -داریم تلاش می کنیم! راه نمیره خب... -واقعا که...زورشون فقط به در شیشه خیارشور میرسه!
بلاتریکس و بقیه ساحره ها از چمدان بیرون آمدند و گوشه دیگر طناب را گرفته و با یک حرکت ساده انگشت، اتوبوس را به حرکت در آوردند!
-به به...حالا که دارید جنبشی جهت کمک به کره زمین انجام می دین میتونین قدمی فراتر هم بردارین و انرژی پاک تولید کنید. سرعتتونو بیشتر کنید تا از حرکت و گرماتون برق تولید کنم و به قیمت گزاف به اداره برق بفروشم...بدوین...تند تر و تند تر.
ساحرگان یک نگاه به جادوگران و یک نگاه به راننده می انداختند. انگار جادوگران با نگاه مظلومانه آنها از اتوبوس بیرون میرفتند. اما ربکا با دیدن این وضع فکری به ذهنش زد. خودشیرینی بهترین راه بود! -خب من رو سقف بشینم؟ -سقف؟ -آره دیگه. من رو سقف بشینم خوب میشه. بقیه هم تو چمدون راحت تر جا میشن. -خا باشه برو.
بلاتریکس بعد از حرف راننده نگاهی به ربکا انداخت بالهایش را جمع میکند و به سمت پنجره میرود. بلاتریکس این را میفهمید که نشستن ربکا یعنی هر اتفاقی که غیرمنتظره بود بیافتد. -نه! لازم نکرده رو سقف بشینی. پشت سرمون پرواز کن دیگه. -خسته میشم. اون بالا جام خیلی راحت تره.
ربکا از پنجره بیرون رفت و روی سقف نشست. بلاتریکس به زور میخواست پالی را بلند کرده و به بیرون پرت کند اما پالی همچنان محکم در جیب چمدان نشسته بود.
-خانوما و آقایون! راه بیوفتم؟... راه افتادم دیگه! حوصله بحث سر اون خفاشه رو ندارم! -نــــــــــــه! -صبر کن!
بعد از فریاد بلاتریکس و اعتراض جادوگرانِ بیرون مانده از اتوبوس، تا راننده خواست پایش را روی گاز بگذارد و به راه بیافتد، فهمید بنزینش تمام شده است. -عه! بنزینم ته کشید. تازه پرش کرده بودما، نگو به خاطر وایستادن به خاطر شماها بود. ح-الا خودتون باید از ماشینای دیگه بنزین بگیرین. -ربکا بیا پایین تا نشکشتمت! بیا بریم بنزین بگیریم! -بریم تا از تور عقب نمونیم.
ساحرگان-به استثنای پالی- نگاهی پر از خشم به رودولف انداختند. هیچکدام از آنها دوست نداشت که یک عدد رودولف را در بینشان تحمل کند. ربکا به سختی جا به جاشد. - اگه قراره همه آقایون پشت اتوبوس بدوان، پس رودولف رو هم با خودتون ببرین دیگه؛ چه معنی داره بشینه وسط ما؟
پالی از ته جیب چمدان فریاد زد. - آقای لسترنج جای کدومتونو تنگ کرده؟ آقای لسترنج اصلا بیاین کنار خودم بشینین.
بلاتریکس به سختی چوبدستی اش را بیرون کشید. - رودولف مثل آدم پیاده می شی یا هر چی دیدی از چشم خودت دیدی!
تام به نشستن ساحره ها در اتوبوس اعتراض داشت. - اصلا کی گفته ساحره ها بشینن؟ بیاین پایین ببینم.
ساحره ای که عضو انجمن حمایت از ساحره ها بود از گوشه ای فریاد زد. -ای قصی القلب ها، ای ظالم ها، همه حقوق ما رو خوردین یه آبم روش؛ حالا یه جیب چمدون رو هم از ما دریغ می کنین؟ می خواین مجبورمون کنین پشت اتوبوس بدوییم؟ تا کی نادیده گرفتن ساحره ها، تا کی خشونت بر علیه ما؟ راننده که از بحث و جدا مرگخواران به تنگ آمده بود. - آقایون و خانما محترم! مثل اینکه مطلب نگرفتین یا همین الان بحثتون بر سر جا رو تموم می کنین و جا میشین، یا هزینه دویدن پشت اتوبوس رو تقبل می کنین، یا اینکه مثل آدم پیاده می شین و وقت با ارزش مارو نمی گیرین!
و البته برای ساحره های جا مونده تصمیم سختی نبود. در واقع گزینه هاشون بین بد و بدتر بود، و در نتیجه اصلا نیازی نبود زیاد فکر کنن که گزینه "جا شدن" رو انتخاب کنن.
رودولف سرش رو از داخل چمدون خارج کرد چون یک عدد فکر بکر داشت. - من یه ایده دارم. ولی اول جاد... آقایون باید خارج شن. - میتونن خارج شن. اگر هزینه ش رو پرداخت کنن.
لینی بلافاصله نیشِ یدکی خودش رو توی حلق راننده فرو کرد. شاید اگر توی حلقش فرو نمیکرد، راننده به کوچیک بودن یا حتی ارزون بودن نیش اعتراض میکرد.
و بعد، جادوگرا به سختی، بعد از اینکه تا شدن، له شدن، و صاف شدن، موفق شدن از داخل چمدون خارج بشن. رودولف لبخندی زد. - حالا ساحره ها وارد میشن.
و اینبار ساحره ها به سختی وارد شدن. و رودولف با لبخندی حق به جانب گفت: - بفرمایید، جا شدیم. حالا میتونیم بریم. - پس ما چی؟ - غیر از من که وسط ساحره ها میشینم البته. خودتون رو با من جمع نبندید. - اگه آقایون بخوان پشت سر اتوبوس بدون باید هزینه شو پرداخت کنن ها! - کسی راه حلی داره که همه مون با هم جا بشیم؟ - یعنی قرار نبود فقط من و ساحره ها جا بشیم و بقیه پشت سرمون بدون؟