- ما مخالفیم. - ولی تو چارچوب شرط بـ... - با ما مخالفت میکنی ملعون؟
ملعون مذکور نه تنها سکوت اختیار میکنه، بلکه آب میشه و تو زمین فرو میره. لرد نیازی به توضیح دادن دلایلش نداشت، ولی لازم میدونه برای هرچه بیشتر نشون دادن عدالت دادگاه، اونا رو شرح بده. - چه کسی بهتر از ما شرایط و قوانین رو میدونه؟ وقتی ما میگیم تو چارچوب نمیگنجه یعنی قابل قبول نیست. وکیل متهمه نظر دیگهای دارن؟
که بسیار هم برای حضار قانعکننده بود!
فنریر که نمیدونست چرا همیشه باید همه بلاهای آسمونی و غیر آسمونی به سر خودش میومد و حتی سوالای سخت نصیبش میشد، با وحشت از جا میپره. - بله بله جناب قاضی. - بله؟
فنریر که هول شده بود یه بار دیگه برمیگرده و پستو میخونه تا بفهمه کجای کارو اشتباه کرده. - بله، یعنی درست میفرمایین. خیر، یعنی نظر دیگهای ندارم.
لرد بعد از اطمینان از اینکه فنریر به اندازه کافی از شدت ترس شکنجه شده، نگاه ترسناکشو ازش برمیداره و به حضار میدوزه. - حکم اعدام صادر شد، حالا مایلیم ذهن ما را خوانده و بگین روش اعدام مد نظرمون چیه.
- ولی ار... جناب قاضی محترم و بزرگوار، اعدام متهمه بدون انجام درخواستشون یکم از عدالت دادگاه کم...
فنریر که تصمیم گرفته بود بالاخره نقش وکیل رو بازی کنه، با دیدن چشمای لرد که هر لحظه روش تنگ تر میشدن، ادامه حرفش رو نزد. لرد هم که داشت کلاه گیس قضاوتش رو در میاورد و پیشبند مخصوص جلادهارو میبست، بیخیال شد و کلاه گیسش رو گذاشت، بعد با چکشش محکم روی میز قضاوت کوبید و گفت: - بسیار خب... متهمه میتونن آخرین درخواستشون رو دوباره بگن. ولی شرایط داره! نمیتونن از محل خانه ریدل ها خارج بشن!
لینی آب دهانش رو قورت داد، و مغزش دوباره شروع کرد به کار کردن با حداکثر سرعت. در نتیجه صدای ویز ویزش بلند شد و به خاطر حرارتی که مغزش تولید میکرد، قرمز شد. - درخواست غذای غیر مامان مروپ پز؟ نه! درخواست بیمه و حق مسکن واسه حشرات غیر از سوسکا؟ نه! درخواست کشته شدن هکتور بعد از من؟ اینم نه! درخوا... - ما هنوزم منتظریم.
چهره لرد به شدت بی صبر به نظر میرسید و با انگشتاش روی میز قضاوت ضرب گرفته بود. لینی سرعت مغزش رو بیشتر کرد و بالاخره ایده ای به ذهنش رسید... - ارباب از اونجایی که من همیشه مرگخوار وفاداری بودم، و دلم میخواد حتی بعد از مرگ هم در کنارتون باشم، تقاضا میکنم یه تابلوی متحرک و زنده با دسترسی به تمام تابلوهای خانه ریدل ها و دنیای جادویی برام توی خونه نصب بشه. - - جناب قاضی میبخشید که این رو میگم، خیلی خیلی ببخشید، غلط کردم پیشاپیش، ولی درخواستی که متهمه که البته به شدت بی ادب و گستاخ و گناهکار هستن، کاملا در چهارچوب شرطی بود که براشون گذاشتید.
صدای ویز ویز مغز لینی که با سرعت و شدت مشغول کار بود رو همه میتونستن بشنون. حشره ی مسئول مغز لینی ویز ویز کنون داشت توی آرشیو مغزش به دنبال راه حل های مختلفی میگشت. - چگونه مشنگ بکشیم؟ نه این نیست! چگونه از دست هکتور فرار کنیم؟ نه اینم به درد نمیخوره! چگونه نیش خود را در حلقوم رودولف فرو کنیم؟ نه اینم که نیست! آها اینجاست! چگونه در مواقع بحرانی پیش از مرگ برای خود زمان بخریم؟
حشره ی مغز لینی کتابی چندین هزار صفحه ای رو روی میز مقابلش میذاره و مشغول گشتن در اون میشه تا راه حل مناسبی رو پیدا کنه. - خب زدن خودمون به مردن که فایده نداره. مخفی شدن هم که به درد نمیخوره. آها همینه این روش به کار میاد.
- متهم! ما رو علاف کردی سه ساعته داری ویز ویز میکنی؟ - نه ارباب الان میگم. من یه عمو دارم که برام خیلی مهمه. دوست دارم قبل از اجرای حکمم ببینمش. فقط اینکه اون خیلی از اینجا دوره آپارات هم براش ممنوع شده. برم ببینمش و بیام؟ - خیر حشره ما اجازه نمیدیم! حکم رو اجرا کنین، ما خسته شدیم!
همزمان با نگاه خشمگین لرد و نگاه های متاسف مرگخواران به مرگخوار بخت برگشته ای که جمله قبل را گفته بود، ریتا به آرامی از جایش بلند شده و به سرعت رفت و در کنج دیوار مخفی شد. حکم ریتا اجرا شده بود. جلاد به خوبی وظیفه اش را انجام داده و او را اعدام کرده بود. ولی کسی نمی دانست اعدام نمی تواند برای سوسکی که از ضربه های دمپایی مروپ جان سالم به در می برد، پایان زندگی باشد!
-منظورت از کدوم حکم چیه معلون؟ -جسارته ارباب، آخرین چیزی که شما راجع به حکم لینی گفتین، "شما محکومین به..." بود. -ما اطمینان داریم حکم رو دقیق و کامل قرائت نمودیم. ولی از آنجایی که قاضی عادلی هستیم، یکبار دیگه اون رو تکرار می کنیم.
مرگخواران به انتظار حکمی که از پیش مشخص شده بود، نشسته بودند و متوجه قطرات ریز عرق که از روی صورت لینی به پایین می غلتید نشدند.
-شما محکومین به... پیوستن به محفل!
صدای هیـــن بلندی در دادگاه پیچید و مامورین مجبور شدند جلوی مادر لینی را که قصد داشت به طرف فرزند بیهوشش برود، بگیرند.
-مزاح فرمودیم. حکمش اعدامه.
همهی حضار نفس راحتی کشیدند و مادر لینی هم آخیش گویان اشک هایش را پاک کرد.
-بسیار خب... وقت اجرای حکمه. -ببخشید جناب قاضی عادل، من می تونم آخرین درخواستم رو قبل اعدام بگم؟
لینی که به هوش آمده بود، امیدش را از وکیلش برگرفته و تلاش می کرد خودش کاری بکند.
- میفهمی داری چی میگی ریتا؟ لینی از مرگخوارهای مهم ما بوده.
مثل اینکه لرد زیاد از همچین تهمتی خوشش نیومده بود. - اگه فقط میخوای با یه حرف ساده، لینی رو متهم کنی، سخت در اشتباهی! دادگاه ما دادگاهی عادلانه ست.
ریتا دوباره به فکر فرو رفت، مطمئنا باید برای نجات سرش دلیل قابل توجهی میآوُرد. - نه ارباب! فقط حرف نیست، اینها هم هست.
و عکس هایی که در جشن تولد پنه لوپه، در تالار ریونکلاو گرفته بودند را روی میز قاضی گذاشت. ثانیه ها میگذشتند. لرد اصلا انتظار چنین چیزی را نداشت، لینی مرگخوار مورد اعتمادی بود. - چه دفاعی از خودت داری حشره؟ - ارباب همش کذبه! این عکسا رو توی تالار ریونکلاو گرفتیم، تولدِ پنه لوپه است اینجا، من برای کسب اطلاعات بهش نزدیک شدم.
لرد به لینی اعتماد داشت، پس در جا دستور رو صادر کرد. - ریتا اسکیتر، به جرم برهم زدن نظم دادگاه و شهادت به دروغ، حکم اعدام شما صادر میشود.
ریتا آب دهانش را قورت داد. او برای خلاصی از مجرم شناخته شدنش آن حرف را زده بود؛ در واقع هرگز در قالب سوسکی اش، لینی را زیر نظر نگرفته بود.
- ما همچنان منتظر هستیم!
ریتا همچنان در فکر این بود که چگونه جرایم بیشتری را به لینی نسبت دهد.
- مثل اینکه حرفی نداری؛ پس... - نه ارباب داشتم فکر می کردم. یادم اومد، وقتی داشتم لینی را تعقیب می کردم، فهمیدم اون سریال ها و فیلم های ملی رو به جای اینکه بخره یا تو سینما ببینه از بوق گرام دانلود می کنه! لرد نگاه حاکی از خشمی به ریتا انداخت.
- آهان! یکی دیگه؛ لینی وقتی عطسه می کنه جلوی دهنش رو نمی گیره! گویا این یکی نیز زیاد به مذاق لرد خوش نیامد.
- لینی در واقع یک مگسِ که خودش رو آبی کرده و به عنوان پیکسی معرفی می کنه! - هی مگس خودتیا!
با چشم غره ای که لرد سیاه به ریتا رفت، او متوجه شد که این یکی هم چندان بدردبخور نبود. ریتا بیشتر فکر کرد. آیا اینکه لینی لباس هایش را از تاناکورا می گرفت، یا شب ها دندان هایش را مسواک نمی کرد، جرم های قابل ملاحظه ای بودند؟ - مثل اینکه جرم قابل ملاحظه ای پیدا نکردی... - نه ارباب یه لحظه دست نگه دارید؛ یافتم! - داریم بهت اخطار می دیم ریتا، آخرین بارت باشه وسط حرف ما می پری.
ریتا از فرط هیجان در حالی که بالا و پایین می پرید، گفت: - ارباب لینی با مزدوران محفل در ارتباطه! مرگخواران:
اما جمع کردن لشکری از سوسکها که به منبع بزرگی برای تغذیه دست پیدا کردهبودند و از طرفی، هیچ صنمی هم با ریتا نداشتند، اصلا آسان نبود.
- ارباب، میشه... - خیر! - خب پس... - باز هم خیر! - یعنی اصلا... - به هیچوجه. یا همنوعات رو جمع میکنی و یا به جرم به هم ریختن نظم دادگاه باشکوه ما، روی صندلی دوم مجرمین میشینی!
ریتا به لینی که سرخورده و با چشمهای اشکی روی صندلی نشسته و بالهایش را به صلابه کشیدهبودند نگاهی انداخت و یک لحظه بعد، در تلاش برای راندن سوسکها از محیط بود. - پیشت! کیشته! همین الان اینجا رو ترک کنین! کییییشت! مگه من با تو نیستم؟
اما نه سوسکها تکانی خوردند و نه لرد سیاه حرفش را پس گرفت. این یعنی ریتا برای نجات از صندلی دوم مجرمین، باید فکر دیگری میکرد. - اربابا قدر قدرتا، اگه بگیم ما اسناد و مدارک دیگهای داریم که میتونه لینی رو قاطعانهتر محکوم کنه چی؟ - خیر. و صندلی دوم منتظر توست. - اربابا، دلایل خیلی بیشتر و محکمتری داریم ها. من اصلا یک سال، شبانهروز در قالب سوسکی لینی رو تعقیب میکردم. فکر کنید چه مدارکی علیهش دارم که میتونه اونو به خاک سیاه بنشونه!
لرد سیاه از نگاه خودش، دلایل کافی و مناسبی برای محاکمهکردن لینی داشت و به نظر میرسید به ریتا نیازی نداشته باشد. اما از طرفی دلایل بیشتر، برای لینی عذابهای بیشتری به همراه داشت و حتی فکر بیشتر صاف کردن دهان لینی او را چند درجه سیاهتر میکرد.
اما لرد سیاه نتونست جملهشو کامل کنه، چون علاوه بر خانوادهی لینی، خانوادهی ریتا هم که لابلای صندلیا و زیر کاشیا و لای درز پنجرهها قایم شدهبودن، به سمت شیرینی هجوم آوردن و شروع به گیس و گیسکشی با با فک و فامیل لینی کردن. روی میز قضاوت لرد کپهای از حشره جمع شدهبود و هر لحظه به تعدادشون اضافه میشد.
-سوسک!
صدای جیغ لینی بلند شد و همهمهای توی سالن به راه افتاد.
-نژادپرست! پیکسی به سوسک چه برتریای داره که خودتو بهتر از ما میدونی؟ حشره نیستیم، که هستیم. پرواز نمیکنیم، که میکنیم! حالا چون رنگ پوستمون تیرهتره، شما بهترید؟ چرا نمیتونید به برابری حشرهها...
ریتا قیافهی خشمگین لرد رو که دید، ترجیح داد بقیهی اعتراضاتش رو بعدا به لینی بگه و صحنه رو به آرامی ترک کرد.
-کجا؟ دیر اومدی، نخواه زود برو! فامیلاتم جمع کن از این وسط قبل از رفتن!
لرد کلاه گیس قضاوتش را بار دیگر بر سرش گذاشت و آن را با دقت مرتب کرد. لبخندی شیطانی زد و صدایش را صاف کرد. -ما اکنون حکم دادگاه را قرائت خواهیم نمود. متهمه لینی وارنر به دلیل جرایم غیر قابل بخشش اش که کاملا برنامه ریزی و با اهداف تروریستی انجام شده، محکوم به اعدا...
ویزززز ویزززز
-از پسر عمو های متهمه تقاضا می شود اخلال در نظم دادگاه ایجاد نکنند وگرنه ناچاریم حکم حبسشان را بدهیم.
ویزززز ویزززززز
اما حبس حشرات کار راحتی نبود پس لرد تصمیم دیگری گرفت. -خاندان متهمه دارند تمرکز ما را بر هم می زنند. مقداری شیرینی بیاورید!
مروپ فورا مقداری شیرینی برای لرد آورد به امید اینکه لرد با خوردن آنها پرتقال های جاساز شده هم نوش جان کند اما نقشه اش نتیجه بخش نبود. لرد شیرینی را بر روی میزی گذاشت و تمام خاندان لینی گرد آن جمع شدند و شروع به بهم مالیدن دست هایشان کردند.
لینی آهی کشید.
-این دغل فامیلان که میبینی، مگسانند گرد شیرینی خانم وارنر...داشتیم حکمتان را قرائت می نمودیم، شما محکومین به...
صدای ویز ویز و بال زدن خانواده ی لینی، نظم دادگاه را به هم ریخته بود و چون هیچ کدامشان با لرد آشنایی نداشتند، متوجه حالت عصبانی او نمی شدند. - اهم! اهم! سکوت دادگاه رو رعایت کنید لطفا.
پیکسی آبی رنگی که شباهت عجیبی به لینی داشت و فقط کمی سنش از او بیشتر بود، گریه سر داده و توجهی به لرد نمی کرد. - من این بچه رو با خون دل بزرگ کردم ...من براش هم پدر بودم، هم مادر...
پدر لینی، با حالتی پوکر فیس از در دادگاه بیرون رفت و گریه مادرش شدت یافت: - چی کار کنم من بدون پیکسی کوچولو...نمیتونم زندگی کنم... نبودن او مرگ است و مرگ در کنار او زندگی است...
مادر لینی درحال دکلمه بود و از حالت لرد سیاه مشخص بود که اگر آن وضعیت کمی بیشتر ادامه پیدا می کرد، دادگاه را روی سر خودش و مرگخوارانش خراب می کند. مرگخواران که متوجه عصبانیت و کلافگی اربابشان شده بودند، تصمیم گرفتند کاری انجام دهند: - پیس...پیس!
دکلمه ی مادر لینی تازه به اوج خود رسیده بود که احساس کرد هوریس دارد صدایش می کند؛ آهسته روبه او برگشت و گفت: - بله؟ هنوز سوگواری به قسمت قشنگش نرسیده...برو بعدن بیا. - این کیسه گالیون رو می بینید؟ اگه دکلمه رو تمومش کنید و لینی رو بیخیال شید، مال شما میشه.
چشمان مادر لینی برقی زد، لبخند قشنگی روی صورتش نشست و دستش را برای گرفتن گالیون ها جلو برد: - از جوونیت خیر ببینی پسرم...
و این گونه بود که خانواده ی لینی مشتاقانه منتظر حکم قاضی نشسته بودند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در 1398/12/2 13:54:16