جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

95 کاربر(ها) آنلاین هستند (70 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
94 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 شهریور 1399 01:51
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
-تازه ما جلز ولز کردن و اعتراض پیش از موعد هم بلد نیستیم.
-دلقک خیاری شدن جرئت میخواد، جسارت میخواد، ما نداریم.
-به ظرافت پیکسی بودن دقت کردی؟ ظرافت در حدی که نزدیک بود محو بشم.

زوپس نشینان با حربه ی مظلومیت و معصومیت درتلاش بودند تا از مهلکه ی دلقک شدن گریخته و حلالیت را ستانده و بدون دوشواری به کامفورت زون خودشان برگردند. اما چیزی تمرکز آنهارا بهم زد.
خیار چنبری جلز ولز کنان جلوی پای آنها به زمین افتاده و قصد جلب توجه داشت.
-امیدوارم مدیریت مدرسه بهترین تصمیمو بگیرن.

مدیران از قیافه های مظلوم تبدیل به قیافه های متعجب و گاهی پوکرفیس شدند. شوک وارده عمیق و کاری بود.

-با تشکر.

خیارچنبر با بیحالی به اطراف خزید. بی توجه به وضع موجود چندبار دیگر هم تشکر کرد و درانتها تنها مایع لزجی از خود به جای گذاشت.
گروهی از اعضای به شدت کدر شده پشت سر خیار به راه افتادند و با بی اعتنایی نگاهی به مدیران انداختند.

-دلقک خیاری اینجوریه؟
-بیشتر به نظرم کمدی درام بود!
-درام سوزناک؟
-به هرحال ما الگوی خوبی برای دلقک خیاری بودن نداریم و اینجوری اصلا نمیتونیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
پاسخ به: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: جمعه 7 شهریور 1399 03:49
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- شما ذوقمو کور کردید! شما جلوی رشد و ترقیمو ...

- شما؟

روح مودی وسط حرف زاخاریاس پرید. مشخص نبود روح قاتل مدیران، بین ارواح مدیران چه می‌کرد! آیا او همیشه از خودشان بود و مدام به پروپایشان می‌پیچید که مردم خیال کنند آزادی بیان وجود دارد؟ آیا او از آن اپوزیسیون‌نماها بود که در بیت زوپس مشفول بخور بخور هستند و بعد به عنوان نفوذی می‌فرستندشان آزکابان و آن جا هم به بهانه‌ی «آقا رو می‌خوایم ببریم دیوانه‌سازا ببوسنش!» می‌بردند گوشه‌ای و یَک پرس چلوکباب سلطانی می‌گذاشتند جلویش؟

- این جا فقط من سوال می‌پرسم.

- آره! ولی به شرط این که تو خود زاخاریاس باشی. از کجا معلوم؟ شاید خودتو زاخاریاس جا زدی تا از حلالیت ما سوء استفاده کنی! بذاری تو رزومت واسه مدیریت و نظارتای بیشتر!

لینی با تایید حرف مودی افزود: «راست می‌گه! ممکنه! مثلا بروسلی و پسرش هم یک‌جور کشته شدن! »

- باید احراز هویت بشی. حسن؟ از آقا یه سوالی بپرس که جوابشو فقط خودش بدونه!

- ها! تو برای گرفتن نظارت بهم گفتی حاضری برام چی بشی؟

- دلقک خیاری!

لینی با حیرت پرسید: «تو واقعا جنین پیشنهادی به حسن دادی؟ باورم نمی‌شه! تازه بروسلی و پسرش هم یک‌جور کشته شدن! »

- هاااااااا داد! لِه لِهُم کرد!

- به من می‌خندین؟ حالا که این‌جوریه همتون باید دلقک خیاری من بشید تا حلالتون کنم!

- نه نمی‌خندوم له له هستوم!

لینی باور نمی‌کرد برای یک حلالیت به این خفت بیفتد! تازه این اولین نفر بود ...

- چطور دلت میاد یه پیکسی به این ظرافت رو به دلقک خیاری تبدیل کنی؟ اونم وقتی بروسلی و پسرش یک‌جور کشته شدن؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: جمعه 31 مرداد 1399 03:28
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

در اثر انتقام مودی، مدیرا میرن اون دنیا و سر از برزخ در میارن. حالا برای اینکه بتونن برن بهشت باید از اعضایی که با تصمیم گیری هاشون بهشون ظلم روا داشتن حلالیت بطلبن. لینی یه طومار از اسامی این اعضا از جیبش در آورده و حالا مدیرا سراغ اولین نفر این لیست رفتن.
* * *


-کجا می تونیم نفر اول این لیست رو پیدا کنیم؟

لینی بال بال زنان در حالی که طوماری را جلوی مردک چشم فرشته ای نگه داشته بود این سوال را از وی پرسید.

-اونجا...کاخشون اونجاست.

فرشته به کاخ بزرگی در همان نزدیکی اشاره کرد. کاخی با آجر هایی از مرواید که تابلوی بزرگی بر سر درش نصب شده بود. با جوهری طلایی بر روی تابلو نوشته بود:
-ناظر برزخ؟ نفر اول لیستمون ناظر برزخه؟!

مدیران به سمت کاخ مذکور به راه افتادند. از دروازه های طلایی اش گذشتند و وارد کاخ شدند. مردی با چهره ای جذاب و هوش ربا بر روی تخت پادشاهی اش نشسته بود.

-زاخاریاس؟!
-چطو شده؟! نه نه نمیخندوم...یعنی داغونما...له له هستم!
-سلام. این جانب مافلدا هاپکرک، مدیر [نه چندان] مخفی سایت، بدینوسیله استعفای خود را، به دلیل مورد تایید نبودن و آسیب‌زا تشخیص داده شدن عمده‌ی تصمیمات اتخاذ شده‌ی اخیر مدیریت، علی‌الخصوص برخی عزل و نصب‌های ناظران، به اطلاع مدیریت و همچنین اعضای محترم جادوگران می‌رسانم. با آرزوی موفقیت برای تیم مدیریت و اعضای با ‌صلاحیت نصب نشده.

زاخاریاس عینک آفتابی اش را برداشت و از بالای بینی پر ظرافتش نگاهی به تیم مدیریت و مافلدا در حال فرار که حسن گوشه ردایش را گرفته بود تا سر جایش بماند انداخت.
-که نمی ذاشتین ناظر شم نه؟

چه سالها که به امید این روز با شکوه، صبر و بردباری پیشه نکرده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: شنبه 31 خرداد 1399 00:27
نمایش جزئیات
آفلاین
- ولی بچه ها... چجوری می‌خوایم بهش بگیم حالا؟

فرشته ی بی‌کمالات که پست قبلی را به خود استراحت داده بود، دوباره ظاهر شده و دست به چانه به مدیرانِ زوپس نشین خیره شد.
- مگه قراره بهش بگین؟

واکنش عادی ای که از یک شخص عادی هنگام مواجهه با شگفتی ای می‌بینیم چیست؟ مسلما شوکه شده و از محلی که شوک به او وارد می‌شود، چند قدمی دور خواهد شد. اما فنریر فرد عادی ای نبود، او به محض شنیدن صدای فرشته، بی اختیار هوسِ فرکباب کرد.
آها... شاید بگویید فرکباب چیست. خب درست هم می‌گوئید... والا خود ماهم دقیق نمی‌دانیم، به ما گفتن اینو بگو، ماهم می‌گیم.
بگذریم... آری دیگر، هوس فرکباب کرد و به سمت فرشته پرید. اما همانطور که می‌دانید فرشته معنوی‌ست. جسم نیست. پس فنریر با کله بر روی زمین فرود آمد و باز هم چون آدم عادی ای نبود آسیب خاصی، به جز افتادن چند دندان و ترکیب شدن جمجمه ش با استخوان فک، ندید.

اما بی توجه به تمام این فعل و انفعالات، لینی در معنای حرف فرشته سِیر می‌کرد.
- اگه قرار نیست بهش بگیم... خب قراره چیکار کنیم؟
- از اول می‌دونه. به واقع از اول داشته مجازات هاتون رو تعیین می‌کرده.
- ها ها ووی ووی ووی... لهِ له می‌شیم!

اما در پس خنده ها و شوکه شدن هایشان، هر یک از مدیران به مجازات و سرنوشتی که در انتظارشان بود فکر‌ می‌کردند و هر لحظه به مظلوم عالم نزدیک تر می‌شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/3/31 0:30:46
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: پنجشنبه 29 خرداد 1399 19:41
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی طوماری عظیم را از جیب کوچکش به زور بیرون کشید.
-فقط مسئله اینه که اول سراغ کدومشون بریم؟

بقیه زوپس نشین های عالی مقام هم به طومار مذکور که با گشایشش نصف حجم برزخ را اشغال کرده بود، نزدیک شدند. هزاران شناسه مورد ظلم واقع شده در آن به چشم می خورد!

-این عضو تازه وارده چطوره که به زور فرستادیمش گروه دیگه؟ همین که با کلاه گروهبندی دیکتاتورمون مورد ظلم قرارش دادیم.

انگشت لینی به شناسه فردی به نام "مظلوم عالم" اشاره می کرد.

-ها ها ها ها ها ها ووی ووی ووی...دهنمون آسفالته! این مظلوم عالم اولویت اول تا صدمش ریونکلاو بود...کلی هم اشک، ناله و فغان کرد و خودشو به در و دیوار ایستگاه کینگزکراس کوبید ولی به زور فرستادیمش به هافلپاف. بنده مرلین آخرش توی همون ایستگاه خودسوزی کرد.

فنریر و لینی نگاهی به همدیگر انداختند و آب دهانشان را قورت دادند. باید هر چه زودتر به سراغ حلالیت طلبیدن از مظلوم عالم می رفتند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: چهارشنبه 28 خرداد 1399 02:47
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه‌ی جدید


خورشید بی‌مروّت تابستان، با تمام وجود بر آسمان هاگزمید می‌تابید. بیشترین سهم آن، به کاربران عضوی می‌رسید که چرخدستی به دست، از یک حجره به حجره‌ی دیگر می‌رفتند و بار اعضای ایفا را جا به جا می‌کردند. اعضای ایفا اما در سایه‌ی تاپیک‌های خود نشسته بودند و بی‌بهره از اشعه‌ی سوزان، فقط گرمایش نصیبشان می‌شد. تاپیک‌ها اما تحت مالکیت آن‌ها نبود؛ ناظران انجمن برای تاسیس هر حجره از آن‌ها کمیسیونی گرفته بودند تا در طول یکی دو سوژه، اجازه‌ی فعالیت و کسب روزی در آن حجره‌ها را داشته باشند و خودشان اکنون در خانه نشسته و اندک سهمی از تابش خورشید نصیب سقف خانه‌ی کولردارشان می‌شد. چرخه‌ی عدالت جادوگران اما به همین‌جا ختم نمی‌شد؛ پاکدست‌ترین مدیران تاریخ، در خوابگاه زیرزمینی زوپس سکنی گزیده بودند و ذره‌ای از آفتاب را نیز برای خود نمی‌خواستند.

- بچه‌ها رایزنی کردم با گالیونای بلوکه شده‌ی تو کانادا یه چندتا ژنراتور خورشیدی خریدم. از این به بعد می‌تونیم روزا برق دهکده رو قطع کنیم، ذخیره کنیم واسه شبمون.

فنریر بدون این که کلامی حرف بزند، بلند شد و کلید قطع سراسری برق جادوگران را زد و بعد برگشت پشت پلی استیشنش.

- کاش یه فکری هم برای ایفای نقش می‌کردیم. واقعا از ریخت آواتار کنت الاف خوشم نمیاد. یکی در کودکی با چنین آواتاری بهم تعرض کرده. یه قانونی تصویب کنیم از ایفای نقش بندازیمش بیرون. ضمنا ... هکتور رو هم از نظارت خلع کنیم. نمی‌دونم چه پدرکشنگی‌ای می‌تونم باهاش داشته باشم ... ولی به نظر میاد که دارم. احتمالا گیاهان مورد نیاز برای معجوناشو تو زون من می‌کاره.

فنریر که در تمام این مدت مشغول فشار دادن همزمان آر دو و مربع بود، برگشت و خیلی کوتاه گفت «موافقم» و دوباره به آر دو و مربع پرداخت.

- تصویب شد؟

- نه ... لینی هم باید رای بده. لینی ...

در همین هنگام بود که در باز شد. چند راس بز به صف وارد شدند و اگر دقت می‌کردی، لینی را هم می‌دیدی که در ابتدای صفشان پرواز می‌کرد.

- باز تو دام و طیور اهالی رو دزدیدی؟

- ندزدیدم ... خودشون دوست دارن پشت سر من راه بیفتن.

بوم!

صدای نزدیک به انفجار و لرزش شدید خوابگاه مدیران، ولوله‌ای بین اعضای حال، سابق، رسمی و غیررسمی آن به پا کرد. هاگرید چتر صورتی آبپاشش را برداشت و شروع به تیراندازی در جهات تصادفی کرد.

- واهاهاهاهای! الان می‌میریم! یه شارژر به من برسونید. تصویر تغییر اندازه داده شده


- می‌میریم؟ یکی بگه دقیقا چند دقیقه‌ی دیگه! باید زمانبندی دقیقی داشته باشم. یالا! اگه جواب ندین مرحله‌ی اول کارهای پیش از مرگم رو با خودتون شروع می‌کنما!

اما رودولف همانطور که در تمام عمرش اذعان داشت، شانس نداشت! او تصمیم گرفت پیش از مرگ به آرزوهای عریانش جامه‌ی عمل بپوشاند. پاشنه‌ی همت را بالا کشید، شال کمرش را سفت شل کرد و ... عه! مرد! نارو خورد!

انفجار دوم بسیار مهیب تر از اولی بود و باعث شد جز خاکستر چیزی از اعضای خوابگاه باقی نماند.

- این تازه سیلی اول بود! مودی انتقام سختی از شماها و هر کس دیگه‌ی که توی اون قانون مسخره دست داشته می‌گیره!

- بگیرید خودنشور رو!

مودی توپ و راکتش را غلاف کرد و مجبور به گریختن از چنگال مردمی شد که همگی دچار سندروم استکهلم بوده و عاشقانه مدیران را دوست داشتند.

تصویر تغییر اندازه داده شده


اما کیگانوس که مرگخوار نیست؟ نویسنده که مادی‌گرا نیست! پس مجبورید در ادامه‌ی سوژه عقاید او در رابطه با زندگی پس از مرگ را بپذیرید.

- اصلا نگران نباشید دوستان! همان‌طور که بارها بهتون گفتم، آتش جهنم اعضای شورای آسمانی زوپس را نمی‌سوزاند. به زودی سوار بر بال فرشته‌های باکمالات به صورت وی آی پی می‌ریم بهشت.

- در پایان ... همین اتفاق خواهد افتاد.

فرشته‌ای که اثری از کمالات در او دیده نمی‌‌شد، حسن را تایید رد.

- در پایان؟

- توقع ندارید عدالت سرور در حق شما اجرا نشه که؟

- خوب اگر می‌ریم بهشت پس ...

- در پایان! اما کو تا پایان؟ فعلا بهتره فکر برزختون باشید. حالاحالاها همینجا مهمونید.

- آهان یعنی معطل شدن باعث می‌شه پاک بشیم و بعد بریم بهشت؟ خوبه. روح بودنم خوبه. چه درهایی از چشم چرونی که به روی آدم باز نمی‌کنه.

- درسته. شما قبل از رفتن پاک می‌شید. اما خوب، در این مدت هر کسی که در دوران مدیریت شما و با تصمیماتتون بهش ظلمی شده، ازتون انتقام خواهد گرفت. اگر من بودم، ترجیح می‌دادم خودم سراغشون برم و رضایتشون رو بگیرم. خودشون که گیرتون بیارن، حلالیتشون شرط داره. شرطشم درد داره.

فرشته چشمکی زد و ناپدید شد و مدیران گیج و بهت‌زده را تنها گذاشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مودی در 1399/3/28 2:52:41
تیزترین کارِ قُرون این‌جاست! بزترین آگاهِ اعصار.
پاسخ به: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: پنجشنبه 22 خرداد 1399 18:13
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی


آرسینوس که مرزهای کیگانوس بلک بودن را در این سوژه پشت سر گذاشته بود، باقی کابینه را زده بود زیر بغلش و از خوابگاه مدیران دور می‌شد. ناگهان نکته‌ای به ذهنش رسید و با خود گفت:

- ولی کیگانوس که مرگخوار نیست؟ ولی آرسینوس که نمی‌دوئه؟

آرسینوس نمی‌دوید. او پرواز می‌کرد. پس شروع به اوج گرفتن کرد و بالا و بالا تر رفت. آن قدر بالا که گابریل گفت: «از این جا به بعد من تقارنم رو از دست می‌دم. خودت ادامه بده آرسینوس.» و آرسینوس ادامه داد. آرسینوس حتا وقتی در آسمان پنجم به الهه‌ی هَوَلیوس رسید، پاسخی به سوال «آرسینوس تو با کسی هستی؟» نداد و نگفت که «ناسازگاری داشتیم، هر دومون اذیت می‌شدیم.» اما درست چند قدم مانده به آسمان هفتم بود که آرسینوس ناگهان تبدیل به فنریر گری‌بک شد. اما فنریر که پرنده نیست؟ آرسینوس و باقی کابینه همگی سقوط کردند و مردند.

اما بشنوید ازبلاتریکسی که توهم زده بود و همه چیز را ارباب می‌دید. آن شب رودولف خسته و درمانده، به سراغ همسرش آمد.

- دیگه خسته شدم بلا! دیگه به این جام رسیده. هرچی عکس ساحره‌های باکمالات کمالات با ساحره چسبوندم، از رو دیوارا کندن. تو هم که بعد این همه سال زندگی مشترک فقط کروشیوت به ما رسیده. من می‌رم ولی این زندگی نیست.

- ارباب؟

بلا، رودولف را هم ارباب می‌دید. رودولف صدای بلا را نمی‌شنید. فقط قلب‌هایی که در چشمانش شکل گرفته بود را می‌دید. او سال‌ها منتظر این لحظه بود.

ادامه‌ی سوژه در نمایشنامه‌ی هری پاتر و فرزند نفرین شده.

پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تیزترین کارِ قُرون این‌جاست! بزترین آگاهِ اعصار.
پاسخ به: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: شنبه 26 خرداد 1397 18:49
نمایش جزئیات
آفلاین
صحنه آهسته شد و درمیان دودی که فضا را به علت نامعلومی پر کرده بود، لایتینا و نقاب و آرسینوس با نهایت خفانت و صحنه آهسته، ورود خفنی به خوابگاه مدیران کردند و موی همه مدیرها را ریزاندند و بلاتریکس را عقب راندند و خوشحال و خفن رفتند و وسط خوابگاه ایستادند.
لایتینا با انگشت به پادشاه ضربه زد.
-اعلی حضرت... میگم مگه قرار نبود شبانه بهشون شبیخون بزنیم و بلاتریکس رو خفت کنیم و موهای فنگ رو از ته بزنیم؟ چی شد که یهو وسط روز ظاهر شدیم جلوی در خونشون؟
-نه. ما هیچوقت طبق نظم و قاعده عمل نمیکنیم و توی دهن سیستم میزنیم.
-ولی نقشه خودتون بود که!
-دقیقا! ما میذاریم سیستم فکر کنه به ضمیر ناخودآگاهمون دسترسی داره و میتونه کنترلمون کنه. درحالیکه نمیدونه ما خودمون سیستمیم! ما سیستم تعیین میکنیم...
-عوممی!

یک موسیقی حماسی در پس زمینه پخش شد. پشت بندش بلاتریکس فورا منویش را در آورد و به هوا پرید و با فریاد، صاعقه ای از سقف خوابگاه ظاهر کرد که خورد وسط جمع سلطنتی. آرسینوس به سبک بتمن جادویی، با شنل سلطنتی اش حمله را به سمت فنگی که همچنان خوابیده بود، منحرف کرد.
صاعقه زوپسی با صدای بلندی به فنگ خورد. فنگ همچنان خوابیده بود.

از بالای سر آرسینوس، نقاب به هوا پرواز کرد.
-عااااااااااااااااااااااااااا!
-بیا اینجا توله تسترال زشت!

بلاتریکس عصبانی بود. بلاتریکس بی ادب شده بود.
نقاب در هوا جفتک زد و رفت و به صورت بلاتریکس چسبید. بلاتریکس هم با منویش آنقدر به صورتش کوبید که پستونک نقاب خرد شد و سرانجام از صورتش پایین افتاد و خورد توی کله لایتینایی که از اولش هم نمیخواست وسط این ماجراها باشد و اصلا الکی الکی آمده بود به آرسینوس اعلام وفاداری کرده بود. بیچاره نمیدانست که بعدا میزنند اربابش را توی زندان می اندازند و از او بیگاری میکشند که: «برو تو این تاپیکا یه خلاصه ای چیزی بذار. ما بلد نیستیم این سوژه های پاره پوره رو نجات بدیم و اصلا وقتی بهشون نگاه هم میکنیم، یه دردی زیر دلمون حس میکنیم و اینجوری اصلا نمیتونیم. » لایتینای بیچاره نمیدانست که چرا یکهو اصلا شده معاون پادشاه یک مملکت و اصلا چه برتی باتی باید توی سرش بریزد با این وضعیت، آینده این مملکت چه میشود و اداره کارآگاهانش چه شد و چرا هیچکس نمی آید به وزارت اعلام وفاداری کند و خلاصه بیچاره خیلی احساس تنهایی میکرد و اصلا به اینجا تعلق نداشت و حالا هم آمده بود تا فنگ را بیدار کند بلکه یک چاره ای بیندیشد و اصلا بزند این پادشاه و ولیعهد کودکش را بلاک آیپی کند. مگر تا همین جایش هم کم آشوب کرده بودند؟
ولی خلاصه... نقاب خورد توی سر لایتینا و دوتایشان بیهوش شدند و افتادند زمین.

بلاتریکس با خوشحالی منویش را چرخاند و چندتا دکمه زد و آن را تبدیل کرد به یک جفت داس بلند. بعد هم داس ها را در هوا چرخاند و چندتا ورد خواند و ناگهان، یک بلاتریکس تبدیل به یک ارتش بلاتریکس شده بود که همه شان هم داس های بلند داشتند. ارتش بلاتریکس ها با لبخندهای نچندان ملایمت آمیز، آرام آرام به پادشاه تنها نزدیک میشدند و چشمانشان برق میزد. آرسینوس هم که دید توان در افتادن با منوی مدیریت را ندارد، دست کرد توی شلوار سلطنتی اش و کمی گشت تا اینکه بالاخره آخرین چاره کار را پیدا کرد!
آرسینوس یک کیسه که رویش علامت یک گیاه هفت پر بود را از شلوار سلطنتی اش بیرون کشید.
-ما اومده بودیم برای مذاکره البته. منتها الان فکر میکنم بهتر باشه که خودتون با پای خودتون برای مذاکره بیاین.

آرسینوس کیسه را آتش زد و رها کرد. بعد هم شنل پادشاهی را دور بینی اش پیچید و از بین دودی که داشت فضای خوابگاه را کاملا پر میکرد، رد شد. لایتینا و نقاب را توی جیبش گذاشت و سریع از خوابگاه بیرون دوید.

-صبر کنین خائنای پست! آشغالاتونو تو خوابگاه مدیرا می سوزونین و میرین؟ همتونو به سیخ میکشم و میدم به فنگ بخوره! اوه... فنگ... از کی تا حالا شبیه ارباب شدی؟ عه... چرا در و پنجره هم شبیه ارباب شده؟ الان یعنی من تو خوابگاهی ام که از ارباب درست شده؟ ارباااب...

بلاتریکس دود آرسینوس را در دماغش کرده بود و حالا متوهم شده بود!
-ارباب پنجره ای... ارباب سقفی... ارباب دیواری... ارباب رومیزی... ارباب دیجیتال... ارباب عقربه دار...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: شنبه 26 خرداد 1397 11:17
نمایش جزئیات
آفلاین
بيت زوپس، خوابگاه مديران

-نه... نه! ديگه نميتونم... ولم كنين بذارين برم اين آرسينوس رو حذف شناسه كنم... مار خائن... تسترال بى مغز... اربـاب رو زندانى ميكنى؟... مانتيكور سرخ شده!... به حق چوبدستى اربـاب، پوستش رو ميكنم و محتوياتش رو خارج ميكنم و جاش كاه پر ميكنم. بعدش... بعدش گوشتش رو ريش ريش ميكنم و مى ريزم تو سوپ و نذر سالازار پخش ميكنم بين مردم!

فنگ براى لحظه اى سرش را از زير مبل بيرون آورد.
بلاتريكس در ميان موهاى وز وزيش سرخ شده بود و جرقه هاى خطرناكى از چوبدستى اش خارج مى شد.

-واق ده هاپ!

و مجدادا زير مبل برگشت و روى منوها خوابيد.

-فنگ... حرصم رو سر تو خالى ميكنم ها!... هى... اين صداى چى بود؟... لايتينا اومده؟... ها... آره! بيا لايتينا... بيا تا چشم هات رو خودم در بيارم... با موهات از همين لوستر آويزونت ميكنم! شنيدى لايتينا؟... بيا ببينيم!

و قبل از اينكه فنگ بتواند اخطار دهد، در خوابگاه را باز كرد و با سه چهره پيش رويش مواجه شد:

نقاب، لايتينا و آرسينوس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: جمعه 25 خرداد 1397 17:23
نمایش جزئیات
آفلاین
در و پنجره‌های اتاق سرد و تاریک و کثیف کاملا بسته شده بودند و نور شمع‌ها کمی اتاق را روشن کرده بود. میزی چهارپایه‌دار در وسط اتاق به چشم می‌خورد و صدای قژقژ صندلی‌های قدیمی در پس صدای ناهنجاری که از سوهان زدن ناخن‌های لایتینا فاست بلند شده بود، گم می‌شد.

آرسینوس جیگر سرش را تا انتهای ساقه‌ی مغزش درون کاغذی کرده بود و با قلمی، عرق ریزان به جان کاغذ بیچاره افتاده بود.
در آن‌طرف میز هم نقاب دستانش را بر هم می‌زد و از صدای ایجاد شده به هوا می‌جست و دوباره و دوباره این‌کار را تکرار می‌کرد. آرسینوس کاغذ رنگ و رو رفته را روی میز درست کنار شمع‌هایی که نوری آبی رنگ را از خود ساطع می‌کردند، گذاشت.
- خب، این‌هم نقشه‌ی حمله به خوابگاه مدیران که توسط پادشاهتون کشیده شده.
- ولی اعلی‌ حضرتا شما حتی یبار هم به خوابگاه مدیران نرفتید و شکل و اندازه‌اش را متوجه نیستید.
- یعنی می‌خواهی بگویی نقاشی ما بد است؟
- نه سرورم، فقط...
- خب پس بیاین جلوتر تا بهتون توضیح بدم.

لایتینا به سمت کاغذ خم شد که اینکار او باعث کز خوردن بخشی از موهای شانه نخورده‌اش بشود و نقاب با نگاهی خبیث و قان، قان کنان منتظر سخنان آرسینوس شد.
آرسینوس با دستش به قسمتی از نقاشی کج و معوجش اشاره کرد که شکل یک باسیلیسک نر بود که از دهانش رودخانه‌ای از بزاق پدید آمده بود.
- این فنگِ خیانتکاره.

و بعد به جسمی فرفری که سرتاپایش فقط فر بود و بی‌شک یکی از نودل‌های دستپخت تاتسویا موتویاما بود، اشاره کرد.
- این هم بلاتریکس. ما از پشت میریم جلو و فنگ رو خفت می‌کنیم. تو لایتینا میری اون زنیکه‌ی خرفت رو دست‌گیر می‌کنی، وقتی کچلش کردیم میفهمه که دیگه کاری با ما نداشته باشه.
- اعلی حضرتا شما بی‌نظیرید.
- میدونم، همونطور که گفتم صبر کردن بیشتر جایز نیست، پس پیش به سوی آینده‌ای بدون فنگ.
- بعله اعلی حضرت.
- نو توتو.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Courage doesn’t mean
.you don’t get afraid
Courage means you don’t
.let fear stop you