جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 10 مهر 1399 22:12
نمایش جزئیات
آفلاین
در حال حرف زدن، برای دیوارها...


خسته و تنها به بالای صخره‌ی مشرف به قلعه رسید...
بیست و چند سال پیش، روزی که شکست خورده بودند، از این قلعه گریخته بود...بیش از پنجاه سال پیش در این قلعه جادوآموز بود...آن روزها دوستانی داشت...

درطی تمام این سال‌ها انسان‌هایی را کنار خود داشت که آن زمان به نظرش، دوست محسوب می‌شدند...ولی گذر تمام این سال‌ها به او فهمانده بود که که این صرفا توهمی بیش نیست...همراهان او رفته بودند...زنده بودند، ولی نبودند..بودند، ولی دیگر دوستش نبودند...
و او به نظر اهمیتی نمیداد...چه نیازی به دوست بود؟

نگاهی به محوطه قلعه کرد...یاد همکلاسی ها و هم مدرسه‌ای های خود افتاد...یاد تمام آن دخترکانی که با آنها بود...
حالا یاد آنها افتاد؟ نه...نه...آنها هرگز از یاد او نرفته بودند که حالا به یادش افتاده باشند...او همیشه آن دختران، آن همکلاسی ها، هم‌صحبت ها، هم پیاله‌ها و دوستانش را به یاد داشت...سال‌ها بود که لحظه‌ای از یاد آنها غاقل نشده بود...و حالا از خود میپرسید که آیا حتی یک نفر از آنان، حتی یک بار هم در طول این مدت به یاد او بودند؟
اما به نظر می‌رسید که اهمیت ندارد...چه نیازی به زنده بودن خود در یاد دیگران داشت؟

قلعه شاد بود یا غمگین، نمی‌دانست...تنها می‌دانست که زندگی داخل قلعه در جریان است...زندگی همه در جریان بود...غیر از او...
شاید باید حالا این حس کنجکاوی را داشت که همراهان سال‌ها پیش او حالا چه شکلی هستند؟ کجا هستند؟ اما این کنجکاوی را نداشت...چرا که اطلاع داشت...هر روز آن همکلاسی‌ها، آن اطرافیان را از دور و نزدیک می‌دید...و آنها او را شاید می‌دیدند، شاید هم نه...وقتی که چه دیدن او و چه ندیدنش همان واکنش را داشت، از کجا باید می‌فهمید؟
اما به نظر می‌رسید او اهمیتی نمی‌داد..چه نیازی به دیده شدن داشت؟

با حرکتی، آنچه که بر لبانش بود را آتش زد و دوباره به قلعه خیره شد...
اشکال این بود؟ او وفادار بود یا یک احمق وابسته؟ او بیش از حد اهمیت می‌داد یا یک بی‌کار؟ هر چه بود به نظر این اشکال بود...او در گذشته‌ای زندگی میکرد که دیگر وجود نداشت..دوستانش وجود داشتند، اما دیگر دوستانش نبودند...طبیعی بود...خودش ‌میدانست که دوست داشتن و دوست بودن با او سخت است، حالا هرچقدر هم که نفع و دوستی داشته باشد.

دود را درون ریه‌اش فرستاد...او باید از گذشته دل می‌کند...
به دانش آموزانی که حالا از قلعه بیرون آمده بودند و در محوطه به بازی مشغول بودند نگاه کرد...
آینده داشتند...دوستانی داشتند...فرصت داشتند...کوچک بودند...او نبود! او نداشت...حالا که فکر میکند، هیچوقت کوچک نبود...و هیچوقت بابت کوچک نبودنش جایزه‌ای به او داده نشد...تنبیه و تنبیه و تنبیه...

از جایش بلند شد..دیگر بس بود...حسرت خوردن فایده ای نداشت...
باید همانطور که به نظر نمیرسید می‌بود..اهمیت نمی‌داد...باید به جایی که حالا تا ابد خانه اش بود میرفت و با دیوارها، سنگ ها، بی جان ها و مردگان هم‌نفس می‌شد...

و بلاخره در حالی که زیر لب آوازی را زمزمه میکرد، رفت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 10 مهر 1399 11:54
نمایش جزئیات
آفلاین
-واییی اینجا چقدر سردددد...و خطرناکه!
-بذار ببینمم...خب اره تو نقشه که اینطور نوشته!

در سرمای زمسون بود که گابریل و پومانا تصمیم گرفتن به دیدن لرد برن تا اونو از حمله به هاگوارتز و محفل منصرف کنن.

-ببین اینجا از بالا و پایینش خطرمی ریزه!...بهتره دست از خوندن کتاب "زمستان خود را چگونه بگذرانید؟" برداری!
-...
-گب؟
-...
-گابریل؟
-بله چیشده؟
-کی میخوایم بخوابیم؟
-دو کیلومتر دیگه میرسیم!
-به کجا؟
-جنگل!
-

از هفته ها پیش هاگوارتز به یک جبهه ی جنگ تبدیل شده بود. هر روز بجای اینکه بچه ها به کلاس درسشون برن به سرسرای بزرگ میرفتن تا اگه جنگ شد بتونن از خودشون دفاع کنن.

"فلش بک"

-وای وای واییییی!
-اینقدر جیغ نزن!
-بیچاره شدیممم! واییییییییی!
-بیچارره نشدیم پومانا فقط دارن بهمون دفاع از خود رو اموزش...هی کجا میری؟
-فعلا وقت ندارم هدر...خدافظ!
-داری میری؟...واستا منم بیام!

دو ثانیه بعد:

-جغد؟جغدها؟...اه واییییییییییی!
-منم منم پومانا!
-میتونستی در بزنی؟...حالا مهم نیست، جغدها؟
-چرا داری جغدا رو صدا میزنی؟
-اخه مگه اینجا جغدونی نیست؟ پس چرا جغدی توش نیست؟
-اخه اینجا انبار جاروهاست!
-وایییییییییی!

پومانا جیغغ جیغ کنان از انبار بیرون پرید و به سمت جغدونی حرکت کرد، هدر هم برای اینکه از زیر شستن حموم در بره دنبال پومانا رفت...

-واستاااااا!
-نمی تونممممم!
-چرا؟
-خطرش زیاده!
-خطر چی؟
-هری؟ هری میشه هدویگ رو بهم قرض بدی؟

هری که از این دیدار ناگهانی شوکه شده بود با تردید به پومانا نگاه کرد.

-میدی؟
-ال...البته! میتونی ازش استفاده کنی!
-ممنون!

پومانا تندتر از هر سانتوری که تا حالا هاگوارتز به خودش دیده بود به سمت جغدونی تاخت.

جغدونی:

-هدویگگگگگگگگگ!
-هوهو!
-همونجا که هستی بموننن!
-هو...
-دو دقیقه فقط واستا!

پومانا تند تند نوار قرمز رنگی که از لاوندر گرفته بود رو دور نامه ی لوله شده ای که تو دستاش بود گره زد و با یک پرش بلند پرهای هدویگ رو گرفت و به پنجه ی هدویگ نامه رو بست!

-تموممم!
-هو هو
-پومانا فکر کنم نامه رو به پاهای هدویگ بستی! اینطوری نمیتونه پرواز کنه!
-عه...

پومانا سریع اشتباهش رو درست کرد.

-تموم!
-هوهوهو

هدویگ پرواز کنان از پنجره ی جغدونی به سمت افق حرکت کرد و در افق محو شد.

خانه ی گریمولد:

تو خونه ی گریمولد اوضاع خیلی بهتر از هاگوارتز بود. اونجا هم به گابریل خوش میگذشت و هم به تیفانی جغدش.

-مالی میشه اون ماهی رو بدی؟
-البته سیریوس!
-خب زاخاریاس، چه خبر از مجوز ناظر بودنت؟
-اقای ویزلی...اقای ویزلی نگین که دلم خونه!
-باباجان سر این موضوع از پا افتاده بحث نکنین!
-چشم پرفسور.
-هی گب چرا ساکتی؟
-هیچی یه لحظه حس کردم صدای جغد میاد!
-غذاتو بخور الان نزدیک به 5 دققیقه و 55 ثانیه هستش که به غذات لب نزدی!
-باشه.

اما گابریل اشتباه نمیکرد. کاملا هم درست شنیده بود چون 20 ثانیه بعد هدویگ از پنجره ی حیاط پشتی به اشپزخونه وارد شد و باعث ترس همگی شد!

-هوهوهوهو!
-وایی غذام!
-اروم باشین!
-تو درست میگفتی گب.
-دقیقا 20 ثانیه طول کشید فکر کنم!
-ای بابا! وسط شام خوردنمون بود.

خلاصه اه و ناله ی همه از یک دم سر گرفته بود و به هدویگ و فرستندشو و دریافت کننده ی نامه لعنت مرلین فرستادن!

-هوهو!
-نامه ی تو هستش باباجان؟

گابریل از همه جا بی خبر به هدویگ نگاهی کرد و دید که مستقیم داره به سمتش میاد.

-باور کنین پرفسور من تو یک ماه گذشته اصلا برای کسی نامه ننوشتم!
-ای بابا...عیبی نداره باباجان!
-ببخشید پرفسور.
-خب حالا ببین از طرف کی هست...که گند زد تو شام؟

گابریل با دیدن نوار قرمز جیگری ای که دور نامه بسته شده بود فهمید که حتما از طرف لاوندر هست؛ اخه اون صدتا از اینا داره! اما بعد با دیدن دست خط کسی که نامه رو نوشته کاملا نظرش تغییر کرد.

-از طرف پومانا هستش پرفسور!
-خب...
-نوشته که...نوشته...نوشته تو هاگوارتز داره جنگ به پا میشه!
-چیی؟
-وای!
-پرفسور حالا چیکار کنیم؟
-باید مثل دلاوران به جنگ بریم!
-اروم باشید...باباجان مطمئنی چیز دیگه ای نگفته؟

گابریل نگاه دیگری به نامه کرد.
و بعد با تکان دادن سرش منظورش رو به پرفسور رسوند.

-خب مثل اینکه یه روز هم نباید از مدرسه دور بشم!
-پرفسور حالا...
-شامتون رو بخورید محفلیا های عزیز...من باید به چندتن از مدیران نامه بنویسم.

و بعد با نگرانی میز شام رو ترک کرد.
به مدت 30 ثانیه طبق حساب کتاب های فلور همه ی محفلی های سر میز شام به هم نگاه میکردن. سیریوس به ارتور، زاخاریاس به فلور، رز به علیرضا، گابریل هم به جای خالی دامبلدور!

-میدونستین 30 ثانیه هستش که دارین بهم نگاه میکنین؟
-
-
-
-
-دستتون درد نکنه خانم ویزلی؛ من باید برم به پومانا نامه ای بنویسم!

گابریل از سر میز شام بلند شد و به سمت اتاق خوابش در طبقه ی دوم رفت و با تنها قلم پری که داشت نامه ای برای پومانا نوشت و به تیفانی داد تا برسونش.

"پایان فلش بک"

-جنگل؟ میدونستی ممکنه حیوانات درنده و چرنده و پرنده و خورنده بخورنمون؟
-اره...ولی ما بازم ادامه میدیم!
-وای گب بعضی وقتا به عقلت شک میکنم!
-اینقدر تمرکز منو بهم نزن!...اگه بریم تو بیراهه کارمون تمومه! بهتره حواست رو به مشعل بدی که یه وقت خاموش نشه!
-میدونستی در حال راه رفتن کتاب خوندن بر...
-اره برای جشمها مضره و باعث ضعیف شدن چشم هام میشه! ولی مهم نیست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 2 مهر 1399 21:04
نمایش جزئیات
آفلاین
-همین که گفتم! دامبلدور بده!

شاگردان هاگوارتز همه کم آورده بودند... شاگرد مذکور به هیچ صراطی مستقیم نمی‌شد.

-ببین... بذار از اول شروع کنیم... دامبلدور تقریبا پانزده ساله که صبح و شبش رو گذاشته پای مدرسه... خودش دوست داشته اینجا بودن رو درسته... اما بخاطر پیشرفت اینجا از هیچی دریغ نکرده... همه ما، همه معلمامون کلی چیز ازش یاد گرفتیم... چرا می‌گی بده پس؟!

شاگرد کمی به فکر فرو رفت... شاید مشغول قانع شدن بود.
-اصلا می‌دونین چیه؟... شما‌ها همه تحت تاثیر مافیای دامبلدور قرار گرفتین... چشم دیدن موفقیت من رو ندارین... فقط به خودتون اهمیت می‌دین... برای همینه که دامبلدور بده!

شخص دیگری پا پیش گذاشت.
-خب... تو امروز داشتی یکی رو اذیت می‌کردی و دامبلدو‌ر دعوات کرد... برای تو الان دامبلدور بده و برای اون یکی خوبه. باشه. حالا جز این یه دلیل بد بودنش رو بگو...

شاگرد سعی کرد بهترین دلیلش را ارائه دهد.
-به بالا سرتون نگاه کنین... مدرسه‌اش تو شب هواش تاریکه. دیدین؟ پس دامبلدور بده!

شاگرد مذکور گناهی نداشت.
او تنها یکی از چندین تنی بود که از او استفاده می‌شد تا آینه شخص دیگری باشد. شخصی که بدون هیچ منطقی، تنها بوجود آمده بود تا به سایرین القا کند که مورد ظلم واقع شده‌اند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 27 شهریور 1399 01:13
نمایش جزئیات
آفلاین
به سقف خواب گاه زل زدم .
به ماجرا های این چند ماه فکر کردم.
یعنی کی جواب نامه میاد.؟
غلت زدمو این دفعه به عکس خانواده م زل زدم.
فلش بک
_گابریل تیت... هافلپاف.
_ایزابلا تینتوئیستل.
کف دستام عرق کرده بودن و گلوم خشک بود. ناگهان کلاه گروه بندی رو جلوم دیدم.یادم نبود کی حرکت کرده بودم.
_لطفا کلاه رو بزار رو سرت ایزابلا.
سر تکان دادم و کلاه رو روی سرم گذاشتم.
_هوووم. من اینده تو می بینم تو میتونی یه اسلاینترینی واقعی بشی...
یاد حرف های مادرم افتادم .
فلش بک در فلش بک
_مامان چه گروهی خوب تر از بقیه س؟
_عزیزم همه گروه ها خوبن.
_حتی اسلایترین؟
گفت :خب ... خانواده مون زیاد اسلایترین پسند نیستن ولی اگه بیوفتی تو اسلایترین باز جزو خانواده مونی.
دلخوری و غم رو تو صداش حس می کردم...
پایان فلش بک در فلش بک
_حواست اینجاست؟
با صدای کلاه از جا پریدم.
_داشتم میگفتم . از اونجایی که میتونم افکار تو بخونم فهمیدم که نمیخوای تو اسلایترین بیفتی . ولی من هنوز میگم اسلا...
_بس کن اسلایترین رو نمیخوام‌.
_مطمئنی؟
_مطمئنم.
_خیل خب.پس اسلایترین که نمیخوای.باهوشی ولی نه به اندازه ای که به درد ریونکلا بخوری‌. شجاعی اما نه به اندازه سخت کوشی که توی وجودته. پس میندازمت توی...
هافلپاف

پایان فلش بک

واقعا نمیدونم چرا اسلایترین رو قبول نکردم. شاید اون موقع انقدر عشق به سیاهی نداشتم.
یه فکر خودم خندیدم .
ایزابلا تینتوئیستل دختر سیاهی از خانواده کاملا سفید.
اگه مادرم میدونست چی کار کردم سکته می کرد...
نامه نوشتن به دست راست لرد ولدمورت اونقدرا هم که فکر می کردم سخت نبود.
کافی بود رفتار چند تا از بچه های مشکوک رو زیر نظر بگیری و اونوقت میفهمیدی که اونا مرگخوارن.
بعد وقتی داشتن نامه شون رو به بقیه مرگخوار ها مینوشتن ،باید مچشون رو می گرفتی . خفت شون میکردی و تغیرات زیادی توی نامه شون به وجود میاوردی . شاید تعریف از یه بچه هافلپافی وفادار که علاقه به مرگخوار شدن داشت.
مرگخوار .شغل مورد علاق...
(متاسفانه در اینجا نویسنده به نوشتن ادامه نداده و اطلاعی از انچه در ادامه مینویسد نداریم)

منبع :دفترچه خاطرات یک مرگخوار اینده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایزابلا تینتوئیستل در 1399/6/27 1:16:34
ویرایش شده توسط ایزابلا تینتوئیستل در 1399/6/27 1:18:50
ویرایش شده توسط ایزابلا تینتوئیستل در 1399/6/27 12:23:19
!Warning
Risk of biting
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 21 شهریور 1399 21:01
نمایش جزئیات
آفلاین
یک روز در هاگوارتز قدیم (سال ۱۷۶۵)

ساعت هشت صبح بود و سرپرست هر گروه به خوابگاه جادوآموزان رفته، تا آنها را برای صبحانه بیدار کند.

-اجازه هس ما بیشتر بخوابیم خانوم؟ آخه دیشب تا دو بیدار بودیم...
-حتماً پسرم، تا هروقت که بخوای می‌تونی بخوابی، می‌خوای صبحانه‌تو برات بیارم روی تخت؟
-نه ممنون، خودم برای صبحانه میام.
-قابل نداشت پسرم.

بقیهٔ جادوآموزان که برای صبحانه بیدار شده بودند، درون سرسرا نشسته و گپ می‌زدند. همه‌شان رداهای متفاوتی پوشیده بودند، زیرا در آن زمان فرم مشخصی برایشان در نظر گرفته نشده بود و هرکس هرچه دلش‌ می‌خواست می‌پوشید. روی میز هر گروه پر بود از غذاهای متنوع. جادوآموزان هرچیزی که دوست داشتند برایشان آماده می‌شد و سر میز قرار می‌گرفت.
***

بعد از صبحانه جادوآموزان به کلاس‌های خودشان رفته بودند. اون موقع هر جادوآموز هر کلاسی که دوست داشت انتخاب می‌کرد. ممکن بود جادوآموزی یک کلاس انتخاب کند یا همهٔ کلاس‌ها را. اما در یکی از کلاس‌ها استاد مشغول امتحان گرفتن بود...

-خب بچه‌ها اینم از امتحان فقط زود باشین که وقتی نمونده.
-ببخشید؟!
-چیه دخترم؟
-من نمی‌دونستم امروز قراره امتحان بگیرین، می‌تونم از روی کتاب ببینم؟
-چرا که نه! اصن بیا کتاب منو بگیر. همهٔ نکته‌ها رو توش نوشتم، بفرما!
-ممنونم پروفسور!
-اجازه ‌هس؟
-چیه پسرم؟
-من دیشب به اندازهٔ کافی نخوابیدم، می‌تونم سر کلاس بخوابم؟ بجای من شما امتحان بدین؟
-با کمال میل پسرم! خیالت راحت... بگیر بخواب!

و اینگونه بود که جادوآموزان با موفقیت امتحان داده، و سپس برای استراحت از کلاس خارج شدند.
***

بعد از کلاس‌ها جادوآموزان مجاز بودند هرکاری که دلشان می‌خواست انجام دهند. بعضی‌ها به هاگزمید می‌رفتند، بعضی‌ها در قلعه گشت و گذار می‌کردند، بعضی‌ها در حیاط پیک‌نیک برگزار می‌کردند، بعضی‌ها پارتی می‌گرفتند و خرخون‌ها نیز درس می‌خواندند؛ هروقت هم که می‌خواستند می‌خوابیدند! مثلاً جادوآموزانی که سر شب می‌خوابیدند در کلاس‌های روزانه و جادوآموزانی که صبح می‌خوابیدند در کلاس‌های شبانه شرکت می‌کردند.

خلاصه، اون زمان هاگوارتز بهشتی بود برای خودش!
*منبع: دفترچهٔ خاطراتی گم شده، متعلق به پیرزنی با سن فسیلی!

یک روز در هاگوارتز جدید (سال ۲۰۲۰)

ساعت پنج صبح بود و صدای بلندگوهایی که درون خوابگاه هر گروه قرار داده شده بود جادوآموزان خوابالود را آزار می‌داد!

-اذان صبح به افق هاگوارتز! کلیهٔ جادوآموزان پس از رفتن به دستشویی، وارد راهروی ۲۶م در طبقهٔ ۲۱م شده و سپس به نمازخونه مراجعه کنند!

بعد از نمازی که توسط حاج آقا الستور مودی اقامه شد، جادوآموزان به سرسرا رفتند که خیر سرشان چیزی کوفت کنند، اما با مشتی نون خشک که روی میز ریخته شده بود مواجه شدند.

-اینو تسترال هم نمی‌خوره!
-من یبار از زور گشنگی، یکیشونو بردم سمت دهنم، دندونام همه ریختن کف دستم!
-متأسفم تام.
-من از بس چن روزه غذای درست و حسابی نخوردم سوء تغذیه گرفتم!
-پیپ منم ازم گرفتن!

در همین حین مودی وارد سرسرا می‌شود...

-هیپوگریفه برام خبر آورده که بعضیا اعتراض دارن! بشکنه این دست که نمک نداره! مثلاً می‌خواستم رژیمتون بدما! هرکی اعتراض داره با من بیاد ببرمش لای درختا، کرم فلوبر بخوره! کسی هست؟

و سکوتی که سرسرا را فرا گرفته بود...
***

جادوآموزان مجبور بودند در هر کلاسی که برایشان تعیین می‌کردند، حتی اگر باب میلشان نبود شرکت کنند.

-فلور این چیه؟
-چی چیه؟
-توی تکلیفت بجای مضطرب نوشتی مظطرب! این ترم مردودی!
-آخه...
-اگه یبار دیگه حرف بزنی اخراجی! سدریک وسایلاتو جمع کن که جات اینجا نیس!
-چرا؟
-چون سر کلاس من خواب بودی!
-ولی من که بیدارم!
-کور که نیستم! دیدم چشات بسته بود!
-ولی من داشتم پلک می‌زدم!
-پلک زدن فوقش پنج ثانیه طول بکشه ولی تو پنج ثانیه و سه صدم ثانیه چشات بسته بود! این یعنی تو خواب بودی!
-ولی...
-بیرون! لاوندر؟!
-بله قربان؟
-تواَم برو بیرون!
-دیگه چرا من؟
-چون یک سانت تار موی تو روی زمین افتاده!
-موهای من یک سانت نیس! اصن از کجا معلوم برای من باشه؟!
-بیرون! بقیه هم دفتراتونو بیرون بیارین، می‌خوام ازتون امتحان ریاضیات جادویی بگیرم!
-ولی اینجا که کلاس گیاه‌شناسیه!
- هر کلاسی که می‌خواد باشه، شما باید توی هر درسی آماده باشین! اونیم که مخالفه ازین مدرسه بره!

جادوآوزان همین که کلمهٔ رفتن از مدرسه به گوششان خورد، خودشان را برای امتحان پیش رو آماده کردند!
***

در حیاط مدرسه سرهای جادوآموزان درون کتاب بود و مودی بر آنها نظارت می‌کرد.

-خواهر پروتی؟!
-بله قربان؟
-این چه طرز نفس کشیدنه؟
-مگه چشه؟
-این طوری که قفسهٔ سینه‌ت بالا و پایین می‌ره حواس بقیه رو از درس پرت می‌کنه، قشنگ نفس بکش تا ننداختمت سیاهچال!
-چشم قربان.

در همین حین که پروتی سعی می‌کرد نفس کشیدنش را درست کند توجه مودی به موهای شیلا جلب شد!

-خواهر بروکس این چه مدل مواِ؟
-چطور مگه؟
-موج موهاتون حواس بقیه رو پرت می‌کنه، همین الآن صافش کنین تا حبس نشدین! حسن؟
-چچی می‌گی آقو؟
-چرا داری ویبره می‌ری؟
-عیهعیهعیه، نمی‌خندوما... له له هستوم!
-آقای اسمیت؟
-بله؟
-چرا سیکس‌ پکاتو انداختی بیرون؟ پاشو برو خوابگات ردای مناسب بپوش، حسنم ببر حواس بقیه رو پرت می‌کنه!

بعد از رفتن حسن و زاخاریاس، مودی نگاهی به ساعت انداخت.

-دیگه وقت خوابه. همه همین الآن برین توی خوابگاهتون! اگه تا ساعت ده ببینم کسی بیداره، می‌برمش پیش جنای خونگی تا صبح کار کنه!

و این است وضع هاگوارتز امروزی!
*پ ن: آقا ماروولو بعدش هی بگین چرا ما اعتراض داریم؟! تو رو مرلین یه مقایسه بکنین...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می‌زنند... فرزندان هلگا می‌درخشند!
***

شادی رو می‌شه در تاریک‌ترین لحظات هم پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغ رو روشن کنه!
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 14 شهریور 1399 23:17
نمایش جزئیات
آفلاین
چند روزی بود که گروه زیر زمینی به نام هاگ بند در هاگوارتز درست شده بود که با مدیریت ماروولو گانت مبارزه میکرد. از وقتی که او سر کار آمده بود، فلک و شلاق برگشته بود، برداشتن کلاس راه و روش های ماگل کشی سالازار اسلیترین برای همه ی دانش آموزان اجباری بود و از ساعت نه به بعد در همه ی تالار های خصوصی و عمومی خاموشی بود و هیچ شمعی روشن نبود. اما در این میان عده ای از دانش آموزان غیر اسلایترینی ناشناس به پا خواسته بودند و با پخش اعلامیه ها و نوار کاست هایی که با گذاشتن لای کتاب ها پخش میشدند همه را به مبارزه علیه مدیریت تشویق میکردند. دانش آموزان در تالار های خصوصی با روشن کردن چراغ هایی که از منزل میاوردند ، کنسرت راه میانداختند و پیروان گروه از کلاس های ماگل کشی سالازار اسلایترین جیم میشدند.

-هوی پسر. اون نوار کاست چیه تو دستت؟

چندی بود زاخاریاس جزو جوخه اصیل زاده ها (گروهی که ماروولو برای مبارزه با هاگ بند راه انداخته بود) شده بود. گروهی که عضو شدن در آن هیچ سودی نداشت.
-خب خب چشمم روشن.
-اینو دوستم توی کیفم انداخته. من از این ماجرا ها خبر ندارم.
-حالا که حکم شلاق برات بریدم میفهمی بی خبر بودن چه کیفی داره.

زاخاریاس برای بار بیست و دوم ریونکلایی گیر انداخته بود که کاست هاگ بند داشت. جای تعجبی نداشت که زاخاریاس تنها ریونکلایی ها را گیر میانداخت اما برای همه عجیب بود که چرا او اینقدر از ماروولو گانت دفاع میکرد زیرا او یک کمونیست واقعی بود اما ماروولو یک لیبرال.
-هووووووووو.

هو شدن از طرف دیگر دانش آموزان کار جیبی نبود زیرا هر روز در مدرسه این اتفاق میافتاد. زاخاریاس رو به دانش آموزان برگشت و گفت:
-هو کردنتون که تموم شد مثل یه آدم برید سر کلاس تا غیبت براتون نزدم. میدونید اگه غیبت دست ماروولو بیافته چی میشه؟
-خیانتکار! مطمئن باش تو و ماروولو و امثال تو رو از هاگوارتز میندازیم بیرون.
-در هاگوارتز آزاد جایی برای توهین کننده ها به ریونکلا نیست.
-لعنت به روزی که...

خون زاخاریاس به جوش آمد. یکی از داانش آموزای هافلپافی مدرسه به خانواده او توهین کرده بود. به سمت او رفت و تخته شاسی را محکم روی سر او کوبید. اوضاع خراب شد و همه رفتند تا آن دو را از هم جدا کنند. خبر در مدرسه پیچید و ماروولو برای درست کردن اوضاع رفت.
-چه خبر شده اینجا؟
-درود بر سالازار کبیر. این گند زاده...
-بسه. بیاید این ولد مشنگ رو ببرید فلک کنید. آرمان های سالازار کبیر اینجوری نبود که. زمان سالازار اسلایترین مرلین بیامرز...

همزمان که ماروولو داشت صحبت میکرد دو اسلایترینی دانش آموز هافلپافی که سر تا پایش خونین بود را میبردند.

شب خوابگاه هافلپاف

-آخیش. یه روز دیگه تموم شد.

زاخاریاس چوبدستیش را با ریتم هلگا هافلپاف روی بشکه ای زد و در باز شد. در تالار سدریک و دیگر بچه های هافلپاف ایستاده بودند و به زاخاریاس نگاه میکردند.
-فکر نمیکردم اینجوری باشی زاخاریاس.
-حتی ما هم که مرگخوار هستیم اینجوری با کسی که مخالفمونه برخورد نمیکنیم.
-زاخاریاس میشه بیرون بری؟

زاخاریاس از حرف سدریک شوکه شد و گفت:
-چی؟
-دانش آموزای ریونکلایی رو فرستادی تنبیه چیزی نگفتیم. با زور چراغای مارو خاموش کردی چیزی نگفتیم. اما این که ارنی رو تا حد مرگ کتک بزنی به هیچ وقت برای هیچکدوممون قابل قبول نیست. رودولف ببرش.
-صبر کنید. توضیح میدم.

رودولف لسترنج یقه زاخاریاس را گرفت و پشت در گذاشت. در خوابگاه بسته شد و زاخاریاس پشت در ماند. زاخاریاس با گریه به سمت نامشخصی دوید. در سمت مخالف او فردی با صورت خونین به سمت تالار هافلپاف میامد.

دفتر ماروولو گانت

-درود بر نواده سالازار اسلایترین کبیر. بالاخره قرارگاه گروه هاگ بند رو پیدا کردیم.
-لعنت بهت مروپ. پس این انسولین منو کجا گذاشتی؟هاااان؟
-توی یه اتاق در طبقه سوم. مثل اینکه بهش میگن اتاق ضروریات.
-پس همه ی جوخه اصیل زاده ها رو جمع کنید که قراره همه ی گند زاده های پدر سگ رو به سیخ بکشیم. لعنت بهت دختر که به هیچ دردی نمیخوری!

اتاق ضروریات

-زاخاریاس، امروز یوآن نتونسته بیاد. به جاش درام میزنی؟
-حتما.جوزفین.

گروه پنج نفره جوزفین، زاخاریاس، پیتر جونز، هری پاتر و کریچر که به اجبار اربابش برای گروه چای و غذا میاورد، در اتاق جمع شده بودند تا دوباره موزیکی برای تمام هاگوارتز ضبط کنند و بفرستند.
-زاخاریاس، داری چی کار میکنی؟
-الان میام پیتر. صبر کن خاطراتمو بنویسم.
-راستی ارنی چیزیش نشد؟
-نه از درمونگاه فراریش دادم.ولی یه گوشمالی حسابی دادم تا دوباره فحاشی نکنه.

زاخاریاس دفترچه خاطراتش را در آورد و در صفحه اصلی نوشت.

به نام استالین.
امروز تونستم چهار دانش آموز ریونکلایی رو از خطر شلاق خوردن نجات بدم چون کاستاشونو به علت اینکه تو کیفشون جایی برای کاست نذاشته بودن،خوب مخفی نکردن. برای همین من کاستو ازشون گرفتم تا گیر اسلایترینی ها نیافتن. ارنی مک میلان هم از اینکه فلک بشه توسط جوخه اصیل زاده ها نجات دادم. اصلا حال روحیش خوب نبود و معلوم بود به خاطر فشار های مدیریت گانت بود. پایه های مدیریت ماروولو سست شده و پیش بینی میکنیم به امید استالین تا دو ماه دیگه اثری از اصیل سالاری نباشه. به امید اون روز.
دوازده سپتامبر دو هزار و بیست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 14 شهریور 1399 16:34
نمایش جزئیات
آفلاین
روز 1259980 ام زندگانی، روایتی از هاگوارتز:

ما بسیار از شرایط موجود در مدرسه فاخری چون هاگوارتز ناراضی هستیم. هیچ کدام از اساتید آنگونه که باید و شاید شان ما را حفظ نمی‌کنند. به هیچ عنوان در نظر نمی‌گیرند که ما پیامبری هستیم برای خودمان و سیلابس تمام درس هایی که ارائه می‌دهند را خودمان تنظیم کرده ایم. از کلاس طلسم های باستانی(که اولین استاد تاریخ هاگوارتز در این درس خودمان بودیم) تا کلاس پرواز و کوییدیچ که آن مرد مصری گمان می‌کند ما بلد نیستیم بر نیرویG غلبه کنیم!

هر مقدار هم که به مدیر می‌گوییم افاقه نمی‌کند. مردی است مجهول الحال که زیرلب برای خودش حرف میزند. مدام از تاکسی و سیبیل و مشنگ ها می‌گوید اما ما یک کلمه از سخنان او را متوجه نمی‌شویم.
گمان می‌کنیم اون نیز متوجه کلمات ارزشمند ما نمی‌شود!

روز 1259981 زندگانی، ادامه روایتی از هاگوارتز:

شما بهتر می‌دانید که پیامبر نیازی به آموزش ندارد. لیکن برای کنترل کیفیت تدریس مجبوریم هر چند سال یکبار در یکی از مدارس جادویی ثبت نامی به اصطلاح "مشقی" انجام دهیم.
به یاد داریم در حدود 36 سال قبل در بوباتون بودیم. در بلاد فرانسه نه تنها از شما گالیونی را به عنوان شهریه دریافت نمی‌کنند، بلکه در ابتدای هرسال مبالغی را به هنرجو اعطا می‌کنند تا از لحاظ مالی تامین بوده و بتواند وسائل مورد نیاز خود از قبیل ردا، پاتیل و... را تهیه نماید.

اما اینجا هر یک روز درمیان مدیر مدرسه به منبر می‌رود که در این شرایط اقتصادی که لندن در فضولات خودش دست و پا میزند ما نیز با کمبود بودجه مواجهیم و باید به مدرسه کمک نمایید!
البته پر واضح است که این سخنان را با ادبیاتی کاملاً متفاوت با آنچه ما به رشته تحریر درآوردیم بیان می‌کند.
هنرجو هایی که به مدرسه کمک مالی نمی‌کنند اغلب تهدید به اخراج می‌شوند. اگر این دلیل هم آنان را مجاب نکرد، یک جلسه خصوصی با مدیریت و در دفتر شخصی او خواهند داشت که معمولا کارگر افتاده و هنرجو بعد از جلسه خصوصی گالیون گالیون به صندوق حمایتی مدرسه واریز می‌کند.

عجیب تر آنکه هیچکدام از هنرجو ها حاضر نیستند از محتوای این جلسات سخنی به میان آورند و حربه جناب مدیر(که به ظاهرش نمی‌خورد خیلی به فنون مذاکره مسلط باشد) همچنان برای ما معمایی است لاینحل!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شروع و پایان با ماست!
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 5 شهریور 1399 13:33
نمایش جزئیات
آفلاین
داشتم خونه توکونی میکردم که دفترچه خاطرات دوران مدرسه رو پیدا کردم.
توش راجب گروه بندی و استرسی که بود نوشته بود و منوبرد تواون روز
فقط 11 سالم بود و بدون هیچ اطلاعاتی از هاگوارتز بین یک گروه بودم که اونا هم مثل من گیج بودن.
یک روز قبل گروه بندی یک نامه گرفته بودم که یک دوست قدیمی نوشته بود پدر مادرم اسلیترینی بودن و اون باعث شد بیشتر دلم براشون تنگ بشه .
خیلی دوست داشتم تو هر گروهی که باشم دوتا روسی باشن اخه انگلیسی خیلی سخته وهنوز هم کامل متوجه نمیشم
تو این فکر ها بودم که صدام کردن
مافلدا ویزلی
با استرس عرق دستم رو پاک کردم و با پاهای لرزون سمت نیمکت رفتم و
کلاه رورو سرم گذاشتم عجب بوی بدی میداد یک فوش زیر لبی گفتم و صبر کردم
بلافاصله یک صدا داد زد اسلیترین و من با هیجان وگیج که اینده ام چی میشه سمت گروهم رفتم
در راه یک لحظه تنها تصویری که از پدر مادرم داشتمرو دیدم که میگفتن بهت افتخار میکنم
روی نیمکت نشستم و پیش به سوی اینده ای رفتم که هنوز نمیدوستم به کجا میرسه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 1 شهریور 1399 18:05
نمایش جزئیات
آفلاین

-وایییییییییی مامان من خیلی استرس دارم!
-چیزی نیست عزیزم،اروم باش تو میتونی!
-خب اگه افتادم تو اسلیترین چی؟
-اونوقت دیگه ماله اون تیمی و باید تلاش کنی بهترین دانش اموز سال شی

دود قطار سریع السیر هاگوارتز فضا رو پر کرده بود...

-اگه تو تیم کوییدیچ قبول نشدم چی؟
-نگران نباش تو استعداد منو داری گب!
-از کجا معلوم؟
-چون منم دم رفتن همین سوال هارو از بابام پرسیدم!
-واقعا؟
-بله!
-چه باحال!
-اوه اوه گب ساعتو نگاه کن!
-وایی الان باید نگران باشم اصلا گروهبندی نشم!
-هههه برو نمکدون!
-خدافظ مامان!
-خدافظ گب!

گابریل با اینکه نگران بود ولی از اینکه مامانش هم همین سوال هارو از پدرش پرسیده بوده،به وجد میومد!
اون خیلی در خودش غرق بود چند بار به چندتا سال سومی بدونه اینک متوجه بشه تنه زد و سه بار هم توی کوپه های ارشدها نشست،تا بالاخره یه کوپه پیدا کرد...

-اخیش،بالاخره یه کوپه پیدا شد! تازه اونم یه کوپه ی خالی.
-من دراین مورد مطمئن نیستم ها!
-اممممم...سلام میشه اینجا بشینم؟
-معلومه کسی نیومده تا حالا این سمت!
-ممنون.

...

-خب اسمت چیه؟ من جاستینم،جاستین فینچ فلچی!
-اوه خوشبختم! من راستش من...گابریل تیت هستم!
-سلام گابریل،میشه گبی صدات کنم؟
-البته همه منو گبی صدا میکنن!
-خب گبی دوست داری تو کدوم گروه بیفتی؟
-میدونی راستش مامانم تو ریونکلاو بوده اما من از اونجا خوشم نمیاد از اسلیترین هم متنفرم!
اما بین گیریفیندور و هافلپاف...خیلی شجاع نیستم میدونی احتمالا تو هافلپاف بیوفتم!
-
-چیشده؟
-خیلی استدلال خوبی اوردی!
-ممنون جاستین
-من دوست دارم تو همون گروهی بیفتم که تو افتادی!
-مرلین داری!
-هی گب به نظرت بهتر نیست لباسامون رو بپوشیم خیلی نزدیک شدیم به هاگوارتز من دارم می بینمش!
-عههه واقعا...پس بهتره رداهامون رو بپوشیم!
-اره

...

-سال اولی ها، سال اولی ها از این طرف...سال اولی ها!
-عههه،جاستین اون غوله کیه؟
-ههههه هههه اون غول نیست اون هاگریده...نگهبان جنگل های هاگوارتز!
-اهان

هوا سرد بود اما گابریل حس میکرد وسط تابستونه دستاش از بخاری هم گرم تر بود،دو چیز تو ذهنش باعث خوشحالیش حالا بود:-مامانم هم عین من همین حسو داشته احتمالا -یه دوست همین الان پیدا کردم.

-گب،گبی...گابریل!
هاااااا...بله؟ چیشده؟رسیدیم؟
-نه !معلومه که نه هنوز سوار قایق هم نشدیم،دیدم یه جا وایستادی و به دستات نگاه میکنی،عینه خنگا!
-اممم...نگران نباش چیزی نشوده خوشحال بودم که دوستی مثل تو پید...
-اهاااااییی، شما دوتا نمی خواین بیاین؟
-امدیم امدیم!

بچه ها سوار قایق هایی قهوه ای رنگ شدند و به گروه های چهار نفره تقسیم شدند؛گابریل و جاستین توی یک قایق به همراه دختری مو بلوند به نام ایزابلا و دختر دیگری به نام هدر شدند.

-هی گب اون دخترا هم انگار باهم رفیقن ها!
-چبیکارشون داری جاستین؟خب دوستن دیگه مثل منو تو!
- او...اونجارو..
-واو! قلعه ی هاگوارتز!
-زیاد تعجب نکنین!
-این قلعه رو هر سال می بینین!

این صدای هدر و ایزابلا بود...

-ولی اولین بار شکوه بیشتری داره،نه ؟
-اره کاملا درست میگه گب!
-هرجور مایلید !

بچه ها بالاخره به خشکی رسیدند،محوطه هاگوارتز پر بود از بچهای سال اولی،اما برای گابریل این به ان معنا نبود که زودتر برسه به در چوبی بزرگ و پر عظمت هاگوارتز...

-بدو گب...بدو دیگه وگرنه نمی رسیم!
-باشه میام!
-والا با این سرعتی که داری وقتی که من سال اخرو تموم کنم تو تازه رسیدی دم سرسرا!
-امدم دیگه!

گابریل با سرعت تمام میدوید از کنار جاستین رد شد از کنار دوتا از بچه های دیگه رد شد حتی از کنار ایزابلا و هدر که نفر های اول صف بودند رد شد تا به سر صف رسید؛صورتش داشت منفجرمیشد تو راه نسیم به صورتش تازیانه میزد ولی حالا خبری از اون نسیم خنک نبود...

-هی هی هی! دختر کوچولو واستا داری خیلی تند میری!
-سلام هاگرید بذار برم عرق سرد روی بشونیم هست دارم منفجر میشم!
-نه نمیشی...عهههه همونجا واستا دیگه!
-باشه هاگرید!

قلبه گابریل داشت از جا درمیومد نمی تونست نفس بکشه،انگار داشت به زور جلوی مرگشو میگرفت...

-اخخخخخخخ،سینه ام...گبی میدونی داشتی مثل سانتور ها میدویدی؟
-خخخخخخخخخخ...خخخخووودت گفتتتتتتییی بدواممم!
-حالت خوبه گب؟
-ااااااا...اااارره...تنگگگگگگیییی ننفف...نفس گرفتمممم!
-والا اونجوری که تو میدویدی منم بودم تنگی نفس میگر...
-سلام به همه ی سال اولی ها!

این صدای پرفسور مگ گونگال بود که رشته ی افکار تمام افراد دم در چوبی هاگوارتز را پاره کرد؛حتی خود هاگرید هم از ججا پروند!

-خب دنبال من بیایید تا به داخل هاگوارتز راهنماییتون کنم!

گابریل،جاستین،هدر،ایزابلا و تمام افراد اونجا غیر از هاگرید به دنبال پرفسور مگ گونگال به راه افتادند...

-خونه شما مانند خانواده ی شما است پس سعی کنین براش امتیاز جمع کنین حالا من شما رو به سرسرای بزرگ راهنمایی میکنم!

سرسرای بزرگ مملو از جادواموزان و معلمین بود...

-هدر!
-هافلپاف!

این صدای کلاه نخ نما شده ای بود که روی سر هدر قرار داشت...

-فینچ فلچی،جاستین!
-موفق باشی جاستین!
-ممنون گب؛امیدوارم با تو توی یک گروه باشم!
...
-هافلپاف!

جاستین هم به هافلپاف رفته بود گابریل داشت از استرس میترکید...

-بروکس،شیلا
-اسلیترین!

ناگهان دل گابریل ریخت"اسلیترین" این کلمه تمام وجودش رو فرا گرفت...

-ترومن،گابریل!
-هافلپاف!

یک گابریل دیگه،گابریل تیت ما گیج و منگ شده بود...

-تیت،گابریل

قلب گابریل به دا درامد دیگه نمی دونست چی بگه،"اگه تو اسلیترین میوفتاد چی؟" اگه با جاستین نمی بود چی؟
گابریل اروم به سمت چهارپایه رفت...

-هومممم...یه تیت!الیزابت تمام ویژگی های ریونکلا رو داشت ولی تو فقط به درد هافلپافی ها میخوری!
-پس میشه بندازیم تو هافلپاف؟
-هافلپاف!

اره همون لحظه ای که منتظرش بود!

پایان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 مرداد 1399 23:17
نمایش جزئیات
آفلاین
-وایییی، خسته شدم بابا، کل تابستان را داشتم درو می کردم گندم ها رو ؛ به امید پاییز بودم که میرم مدرسه ، بعدش میبینم بعد مدرسه هم دربست در اختیار شما هستم تکلیف هام هم ساعت 3 نصفه شب باید بنویسم ! این رسمه مگه؟؟

-ساکت!!

- اه، شما هم هروقت من حرف میزنم ساکت ساکتتون شروع میشه دارین مثل رییس جمهور های بد که اگه اعتراضی از مردم بشنون ساکتشون میکنند شما هم من را ساکت میکنید!!!

-گابریل، میشه ساکت شی یا کار کن و برو مدرسه یا بمون خانه و نرو مدرسه؛ من اول پاییزم شرط رفتنت به مدرسه را بهت گفتم.

-اما اخه این منصفانه نیست بابا!!

-به من ربطی نداره مامانت تو خونه داره غذا ممیپزه برامون،لباسامون رو می شوره و ...

-خیلی مسخره است خب بزار منم برم همین کارای مامان رو تو خونه انجام بدم یا حداقل کمکش کنم.

-نچ نچ نچ مامانت به کمک تو نیازی نداره؛ اگه خیلی نگرانی می تونی به من تو مزرعه کمک کنی!

-کاشکی می تونستم الان مجبورت کنم بابا،کاشکی یه قدرت جادویی داشتم !!

-جادو واقعیت نداره دخترجون بفهم!!

- داره تو دل من داره.

- کارتو بکن.

-باشه بابا!!

گابریل هر روز یه برنامه داشت ساعت 6 صبح با پدرش میرفت مزرعه و شروع به کمک کردن به باباش میکرد،بعد ساعت 7صبح از مزرعه به سمت مدرسه حرکت میکرد،مدرسه اش تو لندن بود و اون مجبور بود دوساعت تا مدرسه پیاده روی کنه.
گابریل درس خون بود، اما تو مدرسه همه مسخره اش میکردند و تنها جایی که ارامش داشت کتابخانه ی مدرسه بود ؛
مدیر کتابخانه خانم پینیلی خیلی گابریل را دوست داشت بنابراین نمی ذاشت کسی تو کتابخانه گابریل را مسخره کنه.
معلم ها هم از درس هاش راضی بودن و چندبار به پدر گابریل گفته بودند که دخترتان می تونه در اینده یه نابغه بشه ولی پدر گابریل هرسال با شرایطی بسیار سخت سعی میکرد اون را از رفتن به مدرسه منصرف کنه ولی نمیشد و هرسال گابریل به مدرسه میرفت.

تا اینکه یه شب سرد زمستانی حدود ساعت 3 صبح بیدار شد؛ تشنه اش بود تصمیم گرفت بدون اینکه چراغ ها را روشن کند به سمت اشپزخانه بره ولی گابریل تنها نبود از توی انبار نور هایی سو سو میزد،نگران شد و به سمت انبار رفت ، مادرش بود که داشت با یه چوبدستی جادو میکرد؛باورش نمیشد رویاهاش به حقیقت تبدیل شده بود.

-مامان،مامان این چیه تو دستت که داری باهاش جادو میکنی؟؟

-وای... گابریل منو ترسوندی!

- ببخشید مامان خیلی هیجان زده شده بودم، این چیه ؟؟

-اوه، گابریل ببین من یه چیزی را به تو و پدرت نگفتم ...من یه جادوگرم و تو هم قدرت جادویی من را به ارث بردی !
تو یه جادوگری گابریل !!!

- چی ... چی؟ مممننن جادوگرم ؟

- بله تا تولد یازده سالگیت چیزی نمونده وقتی یازده سالت بشه یه نامه برات میاد و میفهمی منظورم رو!!

-به بابا چیزی بگم؟

- نه ...لطفا چیزی در این باره بهش نگو.

- باشه مامان.

-درضمن هرووقت جادو را فرا اموختی ازش استفاده ی بدی نکن ؛ میدونم تو ممدرسه اذیتت میکنن و دلت میخواد همشون را جادو کنی ولی اگه از جادو استفاده ی بد کنی چوبدستیت را ازت میگیرم.

- قول میدم همچین کاری نکنم .

از فردا صبح گابریل دیگه حس تحقیر شدن نداشت،حس میکرد ازاد شده تمام سنگینیه دوشش خالی شده بود؛این براش خیلی حس زیبایی بود.
اون هر روز تقویم را خط میزد...

تا اینکه روز تولدش شد.
وقتی شمع هاش را فوت کرد یکهو یک جغد وارد خانه شد و یک نامه به دست گابریل داد؛ بعد هم رفت.

-مامان... مامان خودشه نه ؟؟

- اره عزیزم!

-موضوع چیه؟؟ اون نامه چی هست ؟؟مال کیه؟ یکی یه چیزی بگه !!

-ببخشید البرت ولی من و گابریل هر دومون جادوگریم.

-چیییی ؟؟ الیزابت حالت خوبه؟؟ جادوگر کیه؟؟ جادو چیه؟

-بله خیلی هم عالیم، من بهت این موضوع را نگفتم چون فکر نمی کردم گابریل هم این قدرت را پیدا کنه.

-مامان نگاه کن!! به کسایی که مثل بابا از جادو چیزی نمی دونن رو ...مشنگ میگن!!

-میدونم خودم عزیزم... میشه از الان به بعد این اسم را برای بابات به کارنبری؟؟

-اوه... ببخشید بابا قول میدم.

- گابریل بیا بریم که باید بهت توضیح بدم اصیل زاده کیه دورگه کیه و ماگل زاد کیه .

-باشه بریم .
راستی بابا،من از فردا دیگه تو مزرعه کار نمیکنم به ارزوت هم میرسی تا حدی از مدرسه بیرون میام ولی توییه مدرسه ی جادوگری تو لندن درس می خونم!!
خدافظ بابا امیدوارم از پس کارای مزرعه بر بیایی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده