جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

41 کاربر(ها) آنلاین هستند (22 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
35 مهمانان 6 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] معجون‌های سیاه، افسون‌های سیاه (اسلیترین)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: معجون های سیاه،افسون های سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 9 آذر 1399 04:59
نمایش جزئیات
آفلاین
-نه نه ارباب، لطفا از اون گوش نه...از این یکی...نه نه از این یکی هم نه...از اون یکی گوش بهتره...

لرد نگاه خشم آلودی به گابریل انداخت.
-زودتر تصمیم بگیر که این فنجان را در کدام گوشت فرو نماییم و وقت با ارزش ما را تلف نکن.
-باشه ارباب...خب...همیشه حس می کردم گوش راستم از گوش چپ ضعیف تر می شنوه. پس لطفا فنجون رو توی گوش راستم فرو کنین.
-جنس نا مرغوب به ما قالب می کنی؟ اصلا دو فنجان در هر دو گوشتان فرو می نماییم تا کلا ناشنوا شوین و کیف کنیم!
-اون وقت چطوری دستورات شما رو بشنوم ارباب؟

لرد به این مسئله فکر نکرده بود. اما او لرد سیاه بود و کسی هرگز نباید متوجه می شد که او در قسمتی از یک قضیه تفکر نکرده است.
-فنجان ها را در گوشتان فرو خواهیم کرد نه در چشمتان! یک مترجم استخدام می کنیم دستوراتمان را به زبان ناشنوایان برایتان ترجمه کند.
-اوه چه ایده عالی ارباب...پس در ناشنوا کردن اینجانب موفق و موید باشین سرورم!

لرد سیاه دو فنجان را به گوش های گابریل نزدیک تر کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: معجون های سیاه،افسون های سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 13 مهر 1399 22:37
نمایش جزئیات
آفلاین
-اوه... ارباب... واقعا متاسفم!

گابریل قصد داشت به شستشوی مجسمه عتیقه سالازار ادامه بدهد که صدای لرد سیاه، متوقفش کرد.

-فرمودیم این فنجان ها را در گوشتان فرو می کنیم.

گابریل رو به لرد کرد.
-ارباب! من که گفتم متاسفم!

-گفتی که گفتی! ما خواهش می کنیم. ولی اصل قضیه سر جاشه. تا وقتی فنجان ها وارد گوش شما نشن ما آروم نمی شیم. خشم ما رو در برمی گیره و سیل خشم همه شما را با خود می بره!

گابریل قصد بحث کردن یا حداقل کمی تلاش برای نجات گوش هایش داشت... ولی مسئولیت سنگین نظارت و نگاه های خیره اسلیترینی ها بر او غلبه کرد!
-باشه ارباب. من تسلیمم. فنجون بکنین تو گوشم!

پیشی فورا پرید و جلوی چشمان دومینیک را گرفت. او نباید این صحنه خشن را مشاهده می کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: معجون های سیاه،افسون های سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 16 شهریور 1399 10:48
نمایش جزئیات
آفلاین
در کم تر از پنج دقیقه، بچه همه ی اسلیترینی ها رو به صورت دایره ای کنار هم نشوند.
- حالا لرد و مادرشون، تق تق تق، در زدن شد، ما هم پرسیدن شد؛ کیه؟
- تق تق تق تق!
_ کیــــه؟ کیـــــــــه؟کیــــــــــه؟

هکتور، هیجان زده به سمت درِ تالار هجوم برد تا ببینه کیه. اسلیترینی ها با این وجود که می‌دونستن، قاعدتاً کسی نباید پشت در باشه، ولی این مسئله باعث نمی‌شد که با کنجکاوی سرشون رو به سمت در بر نگردونن.

- حالا، من یه فنجون چای به شما تعارف کردن می‌شم. لرد، الکی سرکشیدن بشه و گفتن بشه، به به! دست شما درد نکردن شد!

لرد یک نگاه به فنجون خالی، و یک نگاه به جایِ خالی هورکراکس جدیدش کرد و ناچاراً، محتویات خالیِ فنجون رو سر کشید.
- دست شما درد نکنه!

کمی مکث کرد. جای خالی هورکراکس؟

- این رون اینجا چی کار میکرد؟ من انداختمش تو سطل وایتکس ولی وقتی دست کردم تو سطل که درش بیارم، دیگه هیچی اونجا نبود!
گابریل این رو گفت و دو تا پیس، ضد عفونی کننده در هوا اسپری کرد.

- ما همین الآن این فنجان ها رو در گوشتان فرو می‌کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دومینیک ویزلی در 1399/6/16 12:09:57
ویرایش شده توسط دومینیک ویزلی در 1399/6/16 16:26:30
ویرایش شده توسط دومینیک ویزلی در 1399/6/16 16:28:30
پاسخ به: معجون های سیاه،افسون های سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 9 شهریور 1399 20:37
نمایش جزئیات
آفلاین
مسائل مربوط به هورکراکس برای لرد، مهم‌ترین و حساس‌ترین مسائلِ ممکن بودن. نتیجتا راضی شد کمی دست از غرورش بکشه و منظور بچه رو بپرسه.
- ما می‌خوایم منظور دقیق بچه رو بدونیم‌.

بچه که انگار منتظر همین حرف بود لبخند دندون‌نمایی زد.
- من دو تا گزینه داشتن می‌‌شم... یا راضی شدن بشین که تالار رو سیل برداشتن کنه و فن‌های جدیدی که از بلا یاد گرفتن شدم رو روتون اجرا کردن بشم، یا اینکه رون بوقلمون رو گرفتن کنین و در عوضش یه کاری برام کردن بشین!
- چی؟
- خاله‌بازی!

متاسفانه بچه هیچ بویی از معصومیت و مظلومیت پدرش نبرده‌بود‌.

- محاله به حرفت گوش کنیم! هم تو و هم پدرت رو می‌کشیم و سر در تالار آویزونتون می‌کنیم! آوادا...
- هلو انجیریِ مامان؟
- مادرجان لطفا اینجا رو ترک کنین، ما نمی‌خوایم حین خشونت توسط شما دیده بشیم!
- دست بهشون بزنی هیچکدوم از پرتقالامو حلالت نمی‌کنم!
-
- اونا تنها کسائین که میان دنبال غذاهای من! اون‌وقت می‌خوای بکشیشون کوکوسبزی مامان؟
- مادرجان الان اصلا وقتش نیست!
- همین‌که گفتم!

مثل اینکه لرد سیاه باید به یک سری خواسته‌ها تن می‌داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!
پاسخ به: معجون های سیاه،افسون های سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 23 مرداد 1399 03:41
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه اندکی شیر فلکه اشکدانش را بست و با کنجکاوی به لرد سیاه خیره شد تا متوجه شود دقیقا چه اتفاقی افتاده.

-ارباب!
-همین که گفتیم!
-ارباب!؟
-گفتیم که،همین که گفتیم!
-ارباب اما من اون رون بوقلمون رو اول خواستن شدم.
-چی گفتـــ...رابستن!مگه روز اول نگفتیم بچتو از ما دور نگهداری؟ مگه روزی که آوردیش تو اتاق ما نگفتیم از بچه ها خاطره خوشی نداریم؟ الان انقدر پرو تربیتش کردی که جرعت میکنه به ما بی احترامی کنه؟
-ولی ارباب من فقط گفتن شدم اون رون بوقلمونو اول خواستن شدم اما نذاشتن شدین گفتن بشم چی خواستن شدم گفتن بشم!
-


هکتور و رون کاملا گیج شده بودند و به هیچ عنوان نمیتوانستند حرف های بچه را درک و دریافت کندد پس هر دو هم زمان، اول نگاهی به رابستن و سپس به لردانداختند تا مطمئن شوند در این جهالت تنها نیستند.
چهره مضطرب رابستن نشان میداد کاملا متوجه شده .

حالا هر سه با کنجکاوی به لرد خیره شده بودند و بچه منتظر اجازه برای بیان باقی حرف هایش بود.
لرد نمیتوانست بروز دهد که نتوانسته است به طور کامل متوجه حرف های بچه شود ولی با خود فکر میکرد ، آیا میتواند به همین مقدار از درک و دریافتش برای اعلام تصمیمش افاقه کند؟
یعنی باید پیشنهاد همکاریه بچه را میپذیرفت؟ اما چه ربطی به موضوع فعلی داشت؟

-خیله خب و بعدش ؟
-خب همین دیگه، داشتم گفتن میشدم! من خواستن شدم رون رو به شما دادن بشم وگرنه خودم که دوس نداشتنش شدن میشم.


لرد مجددا گیج شده بود ، واقعا متوجه حرف های بچه نمیشد اما میدانست باید حرف هایی خوبی باشد.
در کنار همه این ها باید رون را به دست می آورد تا بتواند جانپیچ جدیدی بسازد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نه چون مومم نه چون سنگم،نه از رومم نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم.....
به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli

پاسخ به: معجون های سیاه،افسون های سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 22 مرداد 1399 00:00
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

اسلیترینی ها کلاه گروهبندی رو به تالار اسلیترین آوردن و ازش خواستن اعضای مهم سایر گروه ها رو وارد گروه اسلیترین کنه. کلاه گروهبندی هم در عوض ازشون رون بوقلمون خواسته. رابستن و هکتور یه رون بوقلمون از مروپ سرقت کردن اما وسط راه بچه رابستن جلوشونو گرفته و میخواد اونو بخوره. از طرف دیگه خود رون بوقلمون هم از خورده شدن راضی نیست.
* * *


بچه پس از شنیدن جواب رد محکم رابستن کم کم اشک در چشمانش حلقه زد.

-الانه که منفجر بشه!

هکتور، رابستن و ران بوقلمون هرکدام یک قدم از بچه فاصله گرفتند. لحظه ای نگذشت که بچه منفجر شد!
-بابا همه آب دادن شد بابا ما رون بوقلمون دادن نشد! بابا بد بودن شد! بابا منو دوست نداشتن شد. بابا...

سیل اشک های بچه رابستن بر زمین تالار اسلیترین جاری گشت.

-به چه جراتی در تالار جد ما سیل جاری کرده اید؟

نگاه لرد سیاه از بچه گذشت و به هکتور و رابستن افتاد. سپس ران بوقلمون را در دستان رابستن دید و بر روی آن متوقف شد.
-ما آن ران بوقلمون را می خواهیم.
-چی فرمودن شدین ارباب؟! می خواین این رون بوقلمون رو خوردن بشین؟! ولی مطمئنم مادرتون کلی غذاهای خوشمزه تر براتون تدارک دیدن شده ها.
-خیر. می خواهیم به ران بوقلمون افتخار دهیم و آن را به هورکراکس جدیدمان تبدیل کنیم.

رابستن آهی از سر نا امیدی کشید. از طرف دیگر، ران بوقلمون که در عمرش آنقدر مورد توجه قرار نگرفته بود عینک آفتابی از جیبش در آورد و بر چشم گذاشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: معجون های سیاه،افسون های سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 13 مرداد 1399 20:40
نمایش جزئیات
آفلاین
ران بوقلمون جیغ و داد راه انداخته بود، بچه جیغ و داد راه انداخته بود و صرفاً جهت اعصاب خوردی بیشتر راب، هکتور هم حالا جیغ میزد.

- بذار من برم.
- بذار اون رفتن بشه، بدش به من.
- بذارید من و راب بریم.

همانطور که تا حالا احتمالا متوجه شدید، جمجمه سیزارویی ها یه مقدار از حالت عادی انسان ها بزرگتره، ولی مغزشون نه! برای همین توی جمجمه فضای خالی زیادی وجود داره و همین باعث می‌شه که صدا توی سر سیزارویی ها بپیچه و اکو بشه.

- بذار...ار...من...برم...رَم. ... out:
- بذار...ار...اون...رفتن... بشه...شه ...دِش...به... من. ... out:
- بذارید...رید...
- بس کردن بشید!

رابستن بالاخره طاقتش را از دست داد. قصد داشت برای خلاص شدن از این وضعیت رون بوقلمون رو رها کنه. کم کم دستانش شل می‌شدند که ناگهان به یادآورد!
صحنه های شکنجه بلاتریکس را به یادآورد، تمام مرگخوارانی که زیر دست کروشیو های او جان داده بودند. خربزه عسل های مروپ را به یادآورد، تمام مرگخوارانی که با دهان های پر از کف این کره خاکی را به مقصد برزخ ترک می‌کردند. ظاهراً کروشیو های بلا و خربزه عسل های مروپ تاثیر یکسانی داشتند. جایی در ذهنش این نکته را یادداشت کرد تا به مرگخوارانِ هنوز زنده گوشزد کند.

- نه، من رون بوقلمون رو به تو دادن نخواهم کرد.

بچه با بهت به پدرش نگاه می‌کرد. اولین بار بود که راب با این قاطعیت با او برخورد کرده بود و جواب رد به خواسته او داده بود. و هرکسی که تجربه اندکی در بچه داری داشته باشد می‌داند که بعد از دادن جواب رد به بچه ها باید منتظر یک گریه شدید باشید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شروع و پایان با ماست!
پاسخ به: معجون های سیاه،افسون های سیاه
ارسال شده در: جمعه 3 مرداد 1399 22:37
نمایش جزئیات
آفلاین
-یه رون بوقلمون خواستن شدیما! دادن شو دیگه!
-هول کردن نشو بچه. سرنوشت تالار در دستان من قرار گرفتن شده. هولم کردن میشی سرنوشت تالار از دستم افتادن میشه!

رابستن سرنوشت تالار را در دستانش محکم تر گرفت.

ناگهان صدایی مردانه فریادی بلند سر داد.
-آهای...داری چیکار می کنی؟ مچاله م کردی مردک!

رابستن که دیگر توقع چنین صدایی را از فرزند دخترش نداشت با بهت و حیرت به بچه چشم دوخت.

-کجارو نگاه می کنی؟ من اینجام! من همون رون بوقلمون نگون بخت تالارتونم که داری تو دستت مچاله ش می کنی. ولم کن برم پی کار و زندگیم کچل آبی!

در شرایط فعلی، رابستن فقط یک "سرنوشت تالار اسلیترین" بد دهن کم داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: معجون های سیاه،افسون های سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 30 تیر 1399 00:26
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه رابستن خشن شده بود و رابستن اصلا از بچه خشن خوشش نمی آمد.
-بچه باید یاد گرفت که هر چی خواست، همون لحظه آماده شدن نشد.

-بچه بعدا سر فرصت یاد گرفت. حالا رون بوقلمون رو رد کردن شو بیاد.

بچه ادب و تربیت کافی نداشت و بلد نبود با پدرش چگونه صحبت کند.

رابستن خوابگاه لرد سیاه را به بچه نشان داد.
-برو اونجا بمون و در مورد طرز حرف زدنت فکر کردن شو. اگه ارباب اومدن شدن هم قایم شدن بشی ها.

بچه هنوز از سر راه کنار نرفته بود.
-مغزم از شدت گرسنگی کار کردن نمی شه. رون بوقلمون بخورم... بعد می رم فکر کردن می شم. بخورم؟

رابستن بر سر دو راهی سختی بین خواسته های فرزند کوچک و گرسنه اش و رسیدن به اهداف شوم اسلیترینی، مانده بود.

یک نگاه به بچه کرد و نگاه دیگری به کلاه حریص!

دزدی مجدد از بانو گانت کاری سخت و حتی غیر ممکن بود؛ مخصوصا حالا که متوجه جریان شده بود.

سرنوشت تالار در دست های او بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: معجون های سیاه،افسون های سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 اردیبهشت 1399 19:49
نمایش جزئیات
آفلاین
ماتیلدا که با تلاش فراوان سعی داشت به روی خود نیاورد که هسته اصلی عملیات سرقت آب کدو حلوایی و ران بوقلمون است، سوت زنان وارد آشپزخانه شد.
-

یک ساعت بعد

-
-اتفاقی افتاده نواده مامان؟!
-ای وای شک کرد! من که تلاش کردم بیخیال به نظر برسم پس چرا شک کرد؟
-یک ساعته زل زدی به من و داری سوت میزنی نواده مامان!
-عه آره...چیزه...آخه قرار بود سرگرمتون کنم تا بقیه بتونن سرقت انجام بدن ولی من فقط تا سوت زدن رو بلد بودم برای پرت کردن حواس شما!
-

مروپ که تحت تاثیر این حجم از صداقت قرار گرفته بود تصمیم گرفت حواسش پرت شود! این شد که هر دو شروع به نگاه کردن به آسمان و سوت زدن کردند. رابستن و هکتور نیز با خیال راحت سرقتشان را انجام دادند و رفتند!

همانطور که با مواد غذایی سرقت شده از آشپزخانه خارج می شدند ناگهان بچه جلویشان سبز شد.
-بابا من غذا خواستن میشم.
-بذار این رون بوقلمون ها رو برای کلاه بردن بشم بعدش اومدن میشم تا برات غذا پیدا کردن بشم بابایی.
-اما من همون رون بوقلمون رو خواستن میشم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!