اوضاع اقتصادی موزه بد شده و مدیریت موزه تصمیم به خریدن اشیای مردم می گیره. گابریل در حالی که یه سطل در دست داره وارد موزه می شه.
.......................
- ما سطل لازم نداریم. مگه این که عتیقه یا متعلق به شخص مشهوری باشه.
گابریل با شنیدن کلمه "عتیقه" اخم هایش را در هم کشید.
-چیزی که اسمشو می ذارین عتیقه، باید صد سال عمر داشته باشه و همچین چیزی هر نوع آلودگی رو در درون خودش پنهان کرده و من هرگز بهش دست نمی زنم.
توضیحات گابریل برای مدیر موزه جالب نبود. گابریل هم متوجه این موضوع شد و تصمیم گرفت قسمت جالب ماجرا را تعریف کند.
-به هر حال من برای فروش سطل نیومدم. سطل رو خودم لازم دارم. برای حمل و نقل ازش استفاده می کنم. مهم، چیزیه که توی سطله. می خرینش؟
-عتیقه توی سطله؟
مدیر پرسید و گابریل با عصبانیت جواب داد:
-عتیقه رو کلا فراموش کنین. عتیقه ای در کار نیست. یه چیز جالب تر آوردم.
مدیر کنجکاو شد. کمی جلو رفت و روی سطل خم شد تا داخلش را ببیند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



.
. سوشی
. اصلا نمیخوایم چیزی بفروشیم .


اصلا چه ربطی به زمان دایناسور ها داره؟




" جلوی مروپ را میگرفت و در تمام کارهایش هم با نظرات کارشناسانهاش دخالت میکرد و حتی فرصت حرف زدن به او نمیداد، موفقیت بزرگی میتوانست باشد!
ولی با تمام این ها خیلی دلش بزرگه! 


