جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

20 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
7
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  107 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  220 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  224 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  214 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مغازه اليواندر
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 آبان 1400 00:34
نمایش جزئیات
آفلاین
اما مرد هنوز در بهر نیشی بود، که از ویزو خورده بود.

-آخ ای مردمان شریف جادوگر! من در اثر حمله ای ناجوانمردانه و از پشت سر دارم می میرم! از شما می خوام که در نبود من امت شریف جادوگری رو ادامه بدین و قهرمانانی بی نظیر چون من رو پرورش بدین! آه، خـــون!

پس از سخنرانی جانانه مرد، جادوگران و ساحرگانی که در خیابان بودند به سمت او برگشتند. همه با تعجب به مرد خیره شده بودند.

-یاد من رو نگه دارین! جادوگری والا مرتبه مثل من در یاد تک تک شما می مونه! باید بمونه! الــوداع!

اما قیافه مرد به افراد والامرتبه و قوی نمی خورد. او تی شرت و شلوار جنگی ای پوشیده بود که اصلا با مو های سفیدش همخوانی نداشت.
او بر روی زمین دراز کشید و زبانش را مانند جنازه ها بیرون انداخت.

مردمانی که در اطراف آنها بودند، شروع به پچ پچ کردند. بعضی از آنها با نگرانی نزدیک به مرد می شدند، ولی به دلیل بوی بدش سریع از او دور می شدند.

ویزو دیگر طاقت نداشت. او باید هر چه زود تر بلاتریکس را پیدا می کرد و به هدفش می رسید.
-ویز ویز، ویزویز.

اما کسی متوجه صدای او نشد. تازه اگر هم متوجه می شد، هیچ گاه نمی توانست بفهمد او چه می گوید! بالاخره او به زبان مگسی صحبت می کرد!

ویزو عصبی شده بود. او خیلی وقت بود که خون درست حسابی ای از کسی نمکیده بود و همین باعث تجدید عصبانیتش می شد. او مانند فشنگی که از گلوله در رفته باشد، به سمت مرد حرکت کرد...

-آی! یا تنبون مرلین!

نقشه ویزو کار کرده بود. او توانسته بود که مرد را بیدار کند.

از افرادی که دور و ور آنها بودند، همه شروع به "هو" گفتن، کردند و از اطراف آنها متفرق شدند.

در چشمان مرد اشک جمع شده بود. اما ویزو این مسائل حالیش نبود... بالاخره او مغزی نداشت که بخواهد درست تجزیه تحلیل کند! او روزنامه را که به زور حمل می کرد، جلوی پای مرد انداخت و شروع به ویز ویز کردن کرد.
-ویز و ویز، ویزویز.

مرد روزنامه را در دستش گفت و با دیدن بلاتریکس رنگ از رخسارش پرید.
-وای! نـــه! یه جــانی دنبالمه!

او شروع به دویدن دور خیابان کرد. اما این بار کسی به او توجه نمی کرد و هیچ کس دور او جمع نشد.

جیغ و فریاد های مرد تا شب ادامه داشت. ویزو دیگر خسته و بی حوصله بود. او حال باید چاره ای پیشه می کرد تا هم از مرد کمک می گرفت و هم زودتر لرد را به قتل می رساند...

-ویز ویز!

او با حالت یافتم خود را به سمت سطل رنگ بغل خیابان رساند و سپس شیرجه ای به درون آن زد و دوباره بیرون آمد.
اما این بار نه می دید، نه می شنید و نه حتی می توانست درست پرواز کند! او چندین بار با سر به دیوار خورد ولی سر انجام بر روی دیوار نوشت: "من ویزوم! تو کی ای؟ کمک به من...".
جمله او ناکامل و بدخط بود، اما از خظ یک پشه چه می توان توقع داشت؟ هیچ! در واقع او اصلا نباید می توانست بنویسد!

حال ویزو می بایست مرد را از دویدن و جیغ کشیدن وا دارد.
او به جلوی مرد رفت ولی مرد متوجه اش نشد. او با نهایت تن صدایش ویز ویز کرد؛ اما باز هم مرد متوجه اش نشد. او به درون لباسش رفت... و مرد متوجه اش شد.

مرد از حرکت ایستاد. او به ویزو که نفس نفس می زد، خیره، شده بود.
ویزو به سمت دیواری که بر رویش کمک خواسته بود، پرواز کرد.

-من کروینوسم! بزرگترین جادوگری که می تونی ببینی... یه قهرمان که به همه کمک می کنه!

ویزو خوشحال شد.
این همه سختی و مشقت ارزشش را... نداشت!

-چرا این با رنگ خون هست؟ خون کسی رو ریختین؟ وای من دارم تهدید می شم، کمک!

کروینوس دوباره شروع به جیغ و داد کرد.

ویزو که دیگر فهمیده بود از کروینوس آبی گرم نمی شود، به دنبال جادوگر دیگری می گشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کروینوس گانت در 1400/8/4 0:41:37
ویرایش شده توسط کروینوس گانت در 1400/8/4 10:03:45
پاسخ به: مغازه اليواندر
ارسال شده در: یکشنبه 25 مهر 1400 13:39
نمایش جزئیات
آفلاین
توی مرحله بعد، ویزو باید پاتوق بلاتریکس رو پیدا می کرد تا شاید بتونه اونجا ببینتش و ازش درباره لرد سوال بپرسه.

ویزو می دونست که برای پیدا کردن یه شخص خاص، باید اطلاعات کافی از اون داشته باشه تا با پرس و جو درباره اونا، راحت بتونه اون شخص رو پیدا بکنه. ویزو این رو موقعی یاد گرفته بود که داشت اطراف میز تحریر یه بچه ی ماگل که داشت تکالیفش رو می نوشت، پرسه می زد و از روی دفتر اون بچه روخونی می کرد.

اما دشواری مسئله از اونجایی شروع می شد که ویزو تقریباً هیچ اطلاعاتِ بدرد بخوری از بلاتریکس نداشت و فقط در این حد می دونست که اون یه مرگخواره!

ویزو تصمیم گرفت تا ویژگیهای ظاهری بلاتریکس رو، همونطور که توی اعلامیه دیده بود برای بقیه توصیف بکنه؛ شاید یکی از اونا مرگخوار بود و بلاتریکس رو می شناخت!
-آفرین ویزو! همیشه باور داشتم تو برای این آفریده شدی که مصالح مشکلاتت رو به پله ی موفقیت تبدیل کنی اصلاً!

همون موقع که سخنرانی انگیزشی ویزو تموم شد، احساس کرد که یه چیزی داره اشتباه پیش می ره.

و بعد از درنگی نسبتاً طولانی یادش اومد که اون چیه!
ویزو با وجود اینکه هزاران بار به اعلامیه ی حاوی عکس بلاتریکس نگاه کرده بود، بازم چیزی بجز چندتا تصویر تکه تکه و پیکسلی ندیده بود و علتشم این بود که چشمای مگسیش چیز خاصی بجز چندتا تصویر مبهم نشونش نمی دادن که بخواد برای بقیه شرح بده!

ولی ویزو بازم مایوس نشد!
حالا که خودش نمی تونست ویژگیهای ظاهری بلاتریکس رو توصیف کنه، باید از یه انسان کمک می گرفت.
-آهای آقا!

مردِ مخاطب بدون توجه به صدای ضعیف ویزو، گاز دیگری به دوناتی که توی دستش بود، زد.

-مثل اینکه باید دست به نیش بشم!

ویزو برای جلب توجه مرد، عقب رفت و نیشش رو با شدت توی پوست بازوی مرد فرو کرد.

-وای مار نیشم زد!
-مار کجا بود بابا! حالا که حواست بهم جلب شد، می خوام که این اعلامیه رو با دقت برام توصیف کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مغازه اليواندر
ارسال شده در: چهارشنبه 21 مهر 1400 12:06
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

یه مگس می خواد لرد سیاه رو پیدا کنه و بکشه. بهش می گن باید دنبال میدان آبی، کوچه زرد و خانه سیاه بگرده.

مگس میدان آبی رو پیدا می کنه و به طرفش می ره.
———✦———


ویزو رفت و رفت. مقاومت هوا و بادهای موسمی آن اطراف هر از گاهی باعث منحدم شدنش میشد ولی خب ویزو بیدی نبود که با این بادها بلرزد.

چند دقیقه بعد

ویزو دستش را زیر چانه نداشته اش گذاشته بود و با قیافه طلبکارانه همانطور که به تابلوی سبز رنگی چسبیده شده بود، ویز ویز کنان به عقل نداشته اش لعنت می فرستاد. به یاد چند دقیقه که برای ویزو ساعت حساب میشد، افتاد. وقتی فاصله کمی با میدان آبی داشت ولی مقاومت هوا آن را به سمت دیگری فرستاده بود.در چند دقیقه هر چه که در فیزیک سال دهم و یازدهم خوانده بود را به باد فراموشی سپرده بود. این مطلب را که هر چه پائین تر برود مقاومت نیز بیشتر میشود را حتی سوسک های همسایه شان هم می دانستند.

- ویز ویزو ویزی واز!

به سختی بالش را که مانند آدامس به تابلو چسبیده بود، را آزاد کرد. چندین بال بار زد تا توانست تعادلش را حفظ کند و به راه بیفتد. هر از گاهی بال چپش لنگ میزد ولی خب او بیدی نبود که با این....
- ویزو واز ویزی!

ببخشید... او بیدی بود که با این باد ها بلرزد. ویزو بید لرزان به دور و اطرافش نگاه کرد. مقاومت هوا او را به سمت یک خیابان شلوغ برده بود. خیابانی پر از وسایلی با چهار چرخ و آدم هایی که خیلی سریع می رفتند و می آمدند. در میان این همه وسیله و آدم یک چیز توجهش را جلب کرد. تابلوی تبلیغاتی کثیفی آن طرف خیابان به چشم میخورد. او یک مگس بود و بعد از خون انسان عاشق چرک و کثیفی بود. چند ساعتی بود که بوی دلنشین چرک و کـثیفی را استشمام نکرده بود برای همین بلافاصله به سمت تابلو رفت.

-ویزو ویزو زو ویز.

ویزو که از بوی تابلوی تبلیغات ظاهرا مست شده بود، بی هوا بال میزد و زیر لب نداشته اش شعر " پاهام چرا اینقدر چپ و راست میشه " را ویز ویز کنان می خواند. همانطور در حال خواندن بیت چهارم شعر بود، چشم های کروی اش به بزرگترین کاغذ روی تابلوی تبلیغات خورد. تعجب باعث از بین رفتن بوی چرک در بینی اش شد و برای چند ثانیه که برای ویزو دقیقه به شمار میرفت همه چیز غرق در فیـ *لتر اسلو منشن شد.

-ویزو ویزی زو ویز!

با چشمانش برای بار هزارم کاغذ را برانداز کرد. تصویر چاپ شده روی کاغد دقیقا همان چیزی بود که او میخواست. تصویر را از روی تابلو کند و به سمت نزدیک ترین عابر پیاده رفت. مغز نخودی ویزو فکر میکرد از طریق بلاتریکس بتواند به لرد سیاه برسد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه اليواندر
ارسال شده در: پنجشنبه 27 خرداد 1400 12:08
نمایش جزئیات
آفلاین
ویزو تصمیم گرفت فکر کند که میدان آبی یک میدان است ، با رنگ آبی. دیگر چه می توانست باشه ؟

پس تصمیم گرفت وقتی رسیدانقدر بالا پرواز کند که یک چیز دایره ای آبی ببیند .
وقتی به ایستگاه رسید با خودش فکر کرد : پس الان من انقدر بالا پرواز می کنم که یک چیز دایره ای آبی ببینم بعد می بینم کدام کوچه با رنگ زرد رنگ شده ، بعد هم میبینم کدام خونه رنگ سیاه دارد . به همین راحتی !

اما وقتی به بالا پرواز کرد کرد فهمید که نه ! به همین راحتی هم نیست.
در حالی که سعی می کرد بالا برود بال هایش درد گرفت بدن کوچک و نحیفش خسته شد و از دنیا و زمین و زمان ناامید شد

اما بعد به خودش گفت : نه ! تو ویزویی نباید تسلیم بشی پس پرواز کن و بال بزن .

پس از امید دان های بسیار دوباره سعی کرد . پس دوباره بال زد و بال زد و این بار تا حدودی بالا رفت که می توانست شهر را ببیند اما مشکل این بود که دایره ی آبی کوچکی نبود! حتی دایره ی سفید با گل های آبی هم نبود ! فقط یک دایره ی کوچک سفید بود که توش گل کاشته بودند.

ویزو گفت : چی ؟ یعنی چه؟ من اعتراض دارم

اما به هر حال به سمت آن دایره ی غیر بزرگ ، غیر آبی رفت .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه اليواندر
ارسال شده در: چهارشنبه 26 خرداد 1400 21:01
نمایش جزئیات
آفلاین
ویزو در حالی که منتظر رسیدن به ایستگاه مورد نظرش بود، سعی میکرد نصیحت های مادرش را به یاد بیاره.

_یادت باشه اول دستاتو بشوری و بعد شروع کنی به خوردن خون انسان ها.

ویزو چندان مطمئن نبود که این نصیحت درمورد مستقل بودن باشه ولی مادرش قبل از گفتن نصیحت دوم توسط مگس کش جان به جان آفرین تسلیم کرده بود بنابراین نصیحت های مادرش را کنار گذاشت و به طرف ایستگاه مملو از انسان هایی که خون خوشمزه ای داشتند با عجله به سمت مکان های نامعلومی میدویدند؛ رفت.
وقتی از ایستگاه خارج شد،نگاهی به آدرسی که لینی داده بود انداخت.

_میدون آبی - کوچه زرد - پلاک هم قبلا هفتاد و هفت بود ولی ایوا خوردش، ولی تو دنبال سیاه ترین خونه بگرد.


ویزو نمیدانست میدون آبی کجاست پس مطمئنا راه دشواری در پیش رو داشت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Hufflepuff
پاسخ به: مغازه اليواندر
ارسال شده در: چهارشنبه 1 بهمن 1399 14:30
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ولی هر طوری هم که بود، خودش باید می رفت و این موضوعو می فهمید.

-ویز ووز وازو ویز ویز؟
-چی؟ اربابو ببینی؟ آخه... ینی ممکنه ارباب از دستم عصبانی بشن... نه نمیتونم.

ویزو بغض کرد. باز قلبش شکست. با التماس به لینی نگاه کرد؛ اون تنها امیدش بود.

-این جوری هم نگاه نکن. گفتم که نمیشه. هر چقدر هم اصرار کنی...

ویزو قیافه شو شبیه گربه چکمه پوش کرد تا شاید دل لینی به رحم بیاد. شاید با خودتون بگین خب اون که مگسه؛ چجوری شبیه گربه میشه؟ و مشکل هم دقیقا همین جا بود. قیافه ویزو بیشتر شبیه سوسکای پیف پاف خورده شده بود تا یه گربه مظلوم و ناز! ولی همین قدر تلاش هم کافی بود تا لینی راضی بشه اونو همراه خودش ببره.


یک ساعت بعد...

-ویز ویز ووزی ووز ویز...
-اره منم خسته شدم؛ اینجوری بخوایم بریم تا چند ماه دیگه هم نمی رسیم... باید از مترو استفاده کنیم.
-ویز؟؟!
-مترو! مال مشنگاس. یه وسیله نقلیه ست. فقط... لطفا به ارباب نگو باشه؟؟
-وازو.

لینی و ویزو وارد ایستگاه مترو شدن. متاسفانه از بدشانسی شون ایستگاهی که توش بودن حسابی شلوغ بود. جمعیت زیادی از مترو خارج شدن و عده ای سعی می کردن همون وسط خودشونو بچپونن توی واگنا. ویزو و لینی با حرکت جمعیت این طرف و اون طرف می شدن ولی بالاخره تونستن برن داخل مترو.
مترو اونقدر شلوغ بود که کسی اصلا متوجه دوتا حشره متعجب و حیرون نشد. از فروشنده های دستمال توالت و ادامس و لوازم ارایش و کفگیر پلاستیکی گرفته تا ادمای هپلی و ژولیده همه توی اون یه ذره جا به هم چسبیده بودن.
-میگم... تو بوی بدی حس نمیکنی؟ دارم بالا میارم...
-ویز ووزو وازی ووز ویزی...!

لینی به سمت راست خودش نگاه کرد و متوجه منبع بو شد. یکی از همون هپلیا دستش رو بالا کرده بود که میله مترو رو بگیره و ظاهرا چند ماهی هم حموم نرفته بود! لینی که یه حشره بیشتر نبود، از بوی زیربغل اون مشنگ مسموم شد و بیحال افتاد کف مترو.

-ویییییییزی! ویزی وازو وازو ووز ویز؟؟؟
-من خوبم... فقط بعید میدونم بتونم همراهت بیام... اگه میخوای اربابو ببینی برو اینجا...

لینی کاغذ کوچکی رو به دست ویزو داد.
-ویز ووز ویز؟
-گفتم که... خوبم... نگران من نباش... یکم حالم جا بیاد دوباره میتونم پرواز کنم...

ویزو اشکش رو پاک کرد. بازم باید تنهایی دنبال لرد سیاه می رفت. ولی خب چاره ای نبود؛ باید روی بال های خودش می ایستاد و دیگه مستقل می شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ به: مغازه اليواندر
ارسال شده در: یکشنبه 30 آذر 1399 09:59
نمایش جزئیات
آفلاین
ویزو با روحیه ای جنگنده و قوی به سمت محل زندگی لرد سیاه به راه افتاد. پس از چند ساعت پرواز و جان کندن و رد شدن از بیابان ها و جنگل ها و رد شدن از انواع دشمن ها: آفتاب پرست، مارمولک!تازه یادش افتاد نمیداند لرد سیاه کیست. کجا زندگی میکند. و چجوری باید شکستش دهد. نا امیدی مانند یک آبشار داشت غرقش میکرد. سرش را به زیر انداخته بود و داشت ویزووو ویزووو کنان پرواز میکرد که ناگهان... با لینی برخورد کرد.

- هی مگس! جلوی بالتو نگاه کن!

ویزو سرش را به آرامی بالا آورد و لینی را دید.

- هی، چرا اینقدر ناراحتی؟ بار کشتی های غرق شدت چی بوده؟

صورت ویزو مانند یک علامت سوال بزرگ شده بود.

- هیچی، ولش کن. چرا ناراحتی؟

ویزو، ویزویزی کرد و گفت:
- ویز ویزو وازی ووزیو؟

لینی لبخندی زد و بال هایش را باز باز کرد و با غرور دستش را روی سینه اش گذاشت.
- من لینی وارنر هستم. یک پیکسی مرگخوار! یکی از یاران وفادار لرد سیاه، جلوی شما در حال پروازم.

ناگهان ویزو فکری به ذهنش رسید. لینی یکی از یاران لرد بود و او را بسیار خوب میشناخت. پس بهترین کسی بود که میتوانست جواب سوالاتش را بدهد.
سر کوچکش را با هیجان بسیار تکان داد و رو به لینی کرد.
- ویز واز وازو؟

لینی بادی در غبغبش انداخت و رو به ویزو کرد.
- اربابا، یک فرد بسیار توانا و باشکوه هستند. بهترین کسی که میتوانی تصور کنی. او در همه کار موفق و تواناست...

لینی همچنان داشت از لرد سیاه تعریف میکرد. اما ویزو به فکر فرو رفته بود.
آدم به این خوبی... چرا آنتونی میخواست او را نابود کند؟ و شک مانند پیچکی دورش پیچید و پیچید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: مغازه اليواندر
ارسال شده در: شنبه 22 آذر 1399 17:04
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

آنتونین دالاهوف قصد کشتن لرد ولدمورت رو داره و برای همین الیواندر چوبدستی‌ساز رو دزدیده چون معتقده اگه چوبدستی قدرتمندی داشته باشه می‌تونه لردو شکست بده. الیواندر برای هسته‌ی چوبدستی به ریسه‌ی قلب اژدها نیاز داره. آنتونین برای پیدا کردن قلب اژدها راهی سفر می شه. یه مگس به نام ویزو هم اونو در این سفر همراهی می کنه.
سبزی فروشی که مگس و آنتونین ازش خرید کردن، ازشون چهارصد گالیون می خواد. آنتونین رو توی مغازه نگه می داره که ویزو بره و گالیون ها رو بیاره.
ویزو برای تهیه گالیون ها توی مسابقه ای شرکت می کنه... ولی پولی به دست نمیاره و فقط موفق می شه یه قلب اژدها رو که جایزه مسابقه بود، برداره و فرار کنه.

..............................
برای ویزو سلامتی آنتونین معم ترین چیز بود بنا بر این ویزو ویز ویز کنان به سمت سبزی فروشی رفت.

'فلش فورواردچند ساعت بعد'

_خانمای عزیز، آقایون خسیس بیاین این ور بازار.سبزی تازه دا...

و صحبتش با آمدن ویزو قطع شد‌.

_ویز ویز ویزویز؟
_دالاهوف کجاست؟ خب تو دیر اومدی یه خانمه هم نیاز شدیدی به ریحون داشت منم به عنوان ریحون فروختمش .

قلب ویزو با صحبت های دالاهوف فروش سبزی فروش شکست.
قلب ویزو با صحبت های سبزی فروش پودر شد.
قلب ویزو طاقت این همه درد را نداشت پس...
قلب اژدها را در فرق سر یبزی فروش کوبید تا انتقام بگیرد . همان جا سبزی فروش در اثر ضربه مغزی مرد و همون جا حلوا و مخلفاتش رو خوردن و رفتن . و اینگونه بود که ویزو تصمیم گرفت تنهایی لرد سیاه رو سفید نابود کنه.
پس سخنرانی پر شوری رو شروع کرد:
_ویز ویز ویزو ویزو ویز ویزو ویزو ویزو ویز.

صدای تشویق از سوی جماعت همیشه در صحنه بلند شد و گه گاهی فریاد عاشقتیم نیز میامد.
ویزو پس از اتمام تشویق ها لب به ویز ویز کردن گشود:
_ویز ویز ویز؟

سکوت همه جا رو فرا گرفت . مطمئنا کسی ویزو رو برای شکست لرد سیاه همراهی نمیکرد!.
باری دیگر قلب ویزو با بی معرفتی مردم شکست، پودر شد و همانجا بود که ویزوبرای بار دوم تصمیم گرفت تنهایی به جنگ لرد سیاه برود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایزابلا تینتوئیستل در 1399/9/22 17:09:45
!Warning
Risk of biting
پاسخ به: مغازه اليواندر
ارسال شده در: پنجشنبه 2 مرداد 1399 15:54
نمایش جزئیات
آفلاین
درحالی که چشم ویزو همچنان به قلب اژدهای روی سکو بود، چند تا ابدزدک با چشم های ریز اومدن
و اب تو سالن رو تخلیه کردن.
ویزو یه نگاه به سکو مسابقه کرد...
یه نگاه به حریف هاش که هریک از دیگری قوی تر بودن کرد...
و یه نگاه به قلب ازدهای تپل مپل روی میز...
تماشاچی ها داد میزدند، حشرات بدنشون رو گرم میکردن، و گزارشگر بلند بلند میخواند:
ویزو یه نگا به ما کن!
ویزو اخماتو وا کن!
ویزو حریفو نگا کن!
ویزو هیاهو به پا کن!
ویزو.....
ویزو تصمیم خودش رو گرفت. مهم ترین تصمیم زندگی سه روزه ی یک مگس .
بعد در حالی که ویراژ میداد و از با سرعت از بین بین تماشاچیس ها میگذشت به سوی سکویی رفت که
قلب اژدهای روی آن قرار داشت.
ویزو قلب را قاپید. و در حالی که از سنگینی قلب در هوا تلو تلو میخور به سوی دروازه شتافت.
گزارشگر عربده میکشید و میگفت :
بگیریدش! اون متقلب وزوزو رو بگیریدش! هر کی اونو بگیره برنده ی جایزه میشه.
و ویزو با وزوز پیروز مندانه ای از دوروازه رد شد و دروازه به روی تمام تماشاچی ها و گزارشگر و
شرکت کننده ها قفل شد!
ویزو روی زمین نشست و به قلب اژدها نگاه کرد و وزوزی رضایت مندانه کرد.
ولی تازه یادش افتاد که آن چهارصد وپنجاه گالیون را برنداشته است!
اشک هایش روی قلب اژدها چکیدند.
باید برای انتونین کاری میکرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!
پاسخ به: مغازه اليواندر
ارسال شده در: چهارشنبه 1 مرداد 1399 23:04
نمایش جزئیات
آفلاین
ویزو میدانست چون نیت خیری دارد مرلین با اوست. پس نفسی عمیق کشید و انگشتان مگسی اش را درون دستکش تکان
داد.
شپش وارد رینگ شد.عین آرنولد ژست گرفت و چندین دوربین از او عکس برداری کردند.
چشمان ویزو سیاهی میرفت. صدای مبهم تماشاگران به گوش می رسید که این کلمه را دم گرفته بودند:
-شی-پیش-شی-پیش-شی-پیش

نیتیک پس از پنج دقیقه وقت تلف کردن با ژست های آرنولدی بالاخره تن به مبارزه داد. ویزو زیر لب نام مرلین را زمزمه کرد و به عشق به دست آوردن قلب اژدها یک جوری مشت خورد که سه متر آن طرف تر از رینگ به زمین گرم برخورد کرد.

ویزو از روی زمین بلند شد و پرواز کنان یک بار دیگر روی رینگ قرار گرفت.شیپیش نیتیک که از این فرصت برای ژست های آرنولدی استفاده کرده بود دوباره وارد مبارزه شد. در میان آن همه صدا تنها صدایی که به گوش نمیرسید صدای گزارشگر بود که حدود صدایش را تا درجه ی عربده بالا برده بود:
-نیتیک یه مشت میزنه!...وای چه مشت کارسازی!...مگس رو ببینین!...آفرین قهرمان!...مگس یک بار دیگه بلند شد و حالا یه مشت سه امتیازی می زنه! وااااااااااااااااااااای!...یکی اون شیر آبو ببنده!

شیرفلکه ای غول آسا توسط کسی که معلوم نبود چه کسی است باز شده بود. رینگ بوکس، نیتیک و تمام حشرات بی بالی که مسابقه را تماشا می کردند در آب غوطه ور شدند. نیش یکی از آنها در بدن نیتیک فرو رفت و با صدای "فس!" بلندی تمام باد عضلاتش خالی شد و بدنش از کرم خاکی هم باریک تر و شل و ول تر شد. ویزو در بالای جمعیت به پرواز در آمد بود.او دستکش هایش را در آورد و به داخل جریان آب پرتاب کرد؛در حالی که نگاهش به قلب اژدها که روی سکویی قرار داشت خیره مانده بود.دلش میخواست آن را بدزدد.آخر، قلب اژدها که زیر دست و پا نریخته بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟