از طرفی هم، دیزی اومده دنبال پلاکس تا بره خونهی مشترکشون و ظرفا رو بشوره.
..................................
- پلاکس، یا میای و ظرفا رو میشوری، یا به گبی میگم بشوردت.

صدای مادربزرگ پلاکس بلند شد:
- ظرف؟ ظرف نَشُسته داریم؟ مگه من مردم که تو خونهی نوهم، ظرف کثیف باشه؟ خودم میام و میشورمشون... فقط قبلش باید یه دستی به سر و روی این مغازه بکشم. چقدر کثیف، این چه وضعیه آخه؟
همهی نگاهها به طرف گابریل برگشت که به وضوح نقشهی شکنجهی مامانبزرگ پلاکس رو توی سر داشت.
- من تمام جاهایی که قراره برم رو با انواع و اقسام شویندهها برق میندازم! کوچکترین لکهای نه روی خودم، نه بقیه، نه روی کل دنیا گذاشتم. من حتی تنفسم رو هم ضدعفونی میکنم، چه برسه به اتاق! از مادر زاییده نشده کسی که تمیزکاری من رو زیر سوال ببره!

گابریل میتوانست تا صبح غر بزند، اما متاسفانه کسی آنجا گوش شنوایی نداشت و او با دیدن گرد و خاکی که مادربزرگه از توی لامپ مغازه بیرون آورد، ساکت شد. گابریل حقیقتا فکر نمیکرد از توی لامپ هم بتوان چیزی یافت، و این شکست بزرگی بود.
- از ریخت و قیافهی مغازهتون معلومه که چرا فروش نداری ارباب گوگولی پلاکس. تو باید یکم به وضع اینجا برسی و کلی وسایل قشنگ بیاری و تبلیغات جالب بکنی. منم از حالا برای کمک به شما حاضرم.

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج





و ضمنا... ما کاری با مادربزرگ پلاکس داریم؟
نگو که پشت سرمن!



مثلا موضوع کتابی که مد نظرتونه، علمی باشه خوبه؟

و درمورد نفر بعدی...

علی اصلا درست توضیح نداده حالا علی بنال ببینم چی میگی؟
