جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] دارالمجانین لندن

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: جمعه 21 خرداد 1400 01:11
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: لرد ولدمورت مغازه ای باز کرده تا در اون مرگخوارهاش رو بفروش برسونه، ولی کارش زیاد رونق نداره! مرگخوارها یا فروش نمیرن و یا وقتی فروش رفتن، پس داده میشن! نقشه‌های لرد برای فروختن مرگخورا شکست می‌خورن، تا اینکه یه مشتری میاد و درخواست یه کتاب خاص می‌کنه. پلاکس موفق می‌شه اون کتاب خاص رو پیدا کنه، اما برای آوردنش باید بره خونه‌ی مادربزرگش، و وقتی بر می‌کرده، مادربزرگش رو هم با خودش آورده.
از طرفی هم، دیزی اومده دنبال پلاکس تا بره خونه‌ی مشترکشون و ظرفا رو بشوره.


..................................


- پلاکس، یا میای و ظرفا رو می‌شوری، یا به گبی می‌گم بشوردت.

صدای مادربزرگ پلاکس بلند شد:
- ظرف؟ ظرف نَشُسته داریم؟ مگه من مردم که تو خونه‌ی نوه‌م، ظرف کثیف باشه؟ خودم میام و می‌شورمشون... فقط قبلش باید یه دستی به سر و روی این مغازه بکشم. چقدر کثیف، این چه وضعیه آخه؟

همه‌ی نگا‌ه‌ها به طرف گابریل برگشت که به وضوح نقشه‌ی شکنجه‌ی مامان‌بزرگ پلاکس رو توی سر داشت.
- من تمام جاهایی که قراره برم رو با انواع و اقسام شوینده‌ها برق می‌ندازم! کوچکترین لکه‌ای نه روی خودم، نه بقیه، نه روی کل دنیا گذاشتم. من حتی تنفسم رو هم ضدعفونی می‌کنم، چه برسه به اتاق! از مادر زاییده نشده کسی که تمیزکاری من رو زیر سوال ببره!

گابریل می‌توانست تا صبح غر بزند، اما متاسفانه کسی آن‌جا گوش شنوایی نداشت و او با دیدن گرد و خاکی که مادربزرگه از توی لامپ مغازه بیرون آورد، ساکت شد. گابریل حقیقتا فکر نمی‌کرد از توی لامپ هم بتوان چیزی یافت، و این شکست بزرگی بود.

- از ریخت و قیافه‌ی مغازه‌تون معلومه که چرا فروش نداری ارباب گوگولی پلاکس. تو باید یکم به وضع اینجا برسی و کلی وسایل قشنگ بیاری و تبلیغات جالب بکنی. منم از حالا برای کمک به شما حاضرم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!
پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: شنبه 15 خرداد 1400 07:54
نمایش جزئیات
آفلاین
_ارباب که گوگولی نیست؛ ارباب پر ابهته.

با این حرف، ایزابلا اختیار از کف داد و به پلاکس حمله کرد!

_به جای این که از ابهت ارباب بگی برو ظرفتو بشور که مجبور نشیم سه ساعت تو کل لندن دنبالت بگردیم.

پلاکس احساس خطر کرد.

_ظرف چی؟ ظرف کی؟ اصلا ظرف چیه؟

آبگوشت دیزی از تنبلی پلاکس خسته شده بود پس به روش خودش که در واقع تقلیدی از روش های سامورایی بلاتریکس بود، دست به کار شد.

_الان نشونت میدم ظرف چیه!

همزمان با گرفتن یقه پلاکس توسط دیزی؛ جیغش به هوا رفت.

_من هنوز جوونم؛ میدونی چقدر کارِ نکرده دارم که میتونم تو زمان هایی که ظرف میشورم انجام بدم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایزابلا سامربای در 1400/3/15 10:53:43
Only Hufflepuff
پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: دوشنبه 10 خرداد 1400 17:51
نمایش جزئیات
آفلاین
پلاکس و مشتری گم شده بودند.

از اول هم مشخص بود که خانه مادربزرگ پلاکس نمی تواند جای درست و حسابی ای باشد.

افلیا با حرکت آکروباتیک، چوب دستی اش را در هوا تکان داد.
- اکسیو پلاکس و مشتری راضی و مادربزرگ پلاکس!

ایزابلا از این همه هنر به وجد آمد!
- اکسیو؟ آدمن ها! تا حالا تونستی یه آدمو با طلسم احضار کنی که الان روی سه تاشون اجرا می کنی؟ و ضمنا... ما کاری با مادربزرگ پلاکس داریم؟


افلیا شرمگین و سر افکنده به نقطه ای خیره شده بود.

ایزابلا احساس کرد نصیحت هایش کارساز بوده. برای همین ادامه داد.
- ببین من درک می کنم. اعتماد به نفست بالاست. فکر می کنی واقعا می تونی سه نفرو با طلسم احضار... هی... داری کجا رو نگاه می کنی؟ پشت سر منو؟ نگو که پشت سرمن!

پشت سرش بودند.

پلاکس، مشتری راضی و مادربزرگ پلاکس! شخصی که اصلا و ابدا نباید وارد سوژه می شد. ولی زیر سایه افلیا و طلسم سه گانه اش، شده بود.

مادربزرگ با لبخندی پرمهر گفت:
-خب... بریم ببینیم این مغازه که می گین کجاست و این ارباب گوگولی مگولی که پلاکس تعریفشو کرد چه جور آدمیه. شاید لازم باشه دستی به سر و روی مغازه و مرگخوارا و اربابتون بکشم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: یکشنبه 8 فروردین 1400 07:12
نمایش جزئیات
آفلاین
اما دقایق می‌گذشت و هنوز به چیزی نرسیده بودند.
از شمال تا جنوب لندن را متر کرده بودند اما اثری از پلاکس و "نفر بعدی" نبود که نبود. افلیا که دیگر از این وضعیت به ستوه آمده بود، تصمیم گرفت پیشنهادی را مطرح کند.
- آم... چیزه... اینو که هر کار کردیم پیداش نشد. کمکی از دست ما دوتا بر میاد؟
- مثلا؟

افلیا کمی فکر کرد. اگر قرار بود خودش داوطلب شود، این امکان وجود داشت که علاوه بر پلاکس گمشده، ظرف‌های شکستۀ نفر بعدی هم گردنشان بیفتد. این شد که یک قدم به عقب برداشت، با مهربانی دستش را بر روی کمر ایزابلا گذاشت و سپس با شدت او را به جلو هل داد.
- مثلا ایزابلا می‌تونه ظرفاتونو بشوره!

ایزابلا موهای بلوندش را که در باد دید، لحظه‌ای فکر کرد راپونزل است و اکنون باید موهایش را برای نفر بعدی که نقشِ فلین را بر عهده دارد پرتاب کند تا آن را بگیرد و سپس ماجراجویی‌هایی را از سر بگذرانند و سپس...
اما این‌ها تا لحظه‌ای ادامه داشت که ایزابلا فهمید فاصله‌اش با زمین صرفاً چند بند انگشت است و می‌تواند این تصورات را برای زمان خواب بگذارد.
این شد که در لحظه برگشت، حرکت آکروباتیکی زد و در حالی که هنگام برگشتن به سرجایش ضربه‌ای را هم روانۀ پسِ کلۀ افلیا کرد. ایزابلایی بود ورزشکار.

با این اتفاق افلیا دریافت که نقشه‌اش قابل عملی شدن نیست... آن‌ها باید هر طور که شده پلاکس را پیدا می‌کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: یکشنبه 23 آذر 1399 11:48
نمایش جزئیات
آفلاین
نفر بعدی نگاهی به سر تا پایِ پلاکس و افلیا انداخت. اصلا فکرش را هم نمیکرد که روزی قرار است پلاکس و افلیا برای او‌ کتاب خاصی پیدا کنند. آن طرف اما در دل پلاکس و افلیا غوغا به پا بود‌. آنها باید به بقیه ثابت می کردند که سزاوار نشان مرگخواری هستند بنابراین من من کنان شروع به حرف زدن کردند.

-خب... این کتاب خاص موضوعش چیه؟
-کتاب خاص موضوعش هم خاصه.
- الان موضوع خاص از کجا بیارم.
-چیزی گفتید.؟
-نه چیزی نگفتم. مثلا موضوع کتابی که مد نظرتونه، علمی باشه خوبه؟
-نه! اون که خاص نیست.
-داستانی؟
-نه!اینم خاص نیست.
-پزشکی؟
-مثلا الان پزشکی موضوعش خاصه.

پلاکس و افلیا به یک دیگر نگاه کردند. در چشمان هر دو آنها مشخص بود که دیگر هیچ کدام هیچ نظری ندارد.اما ناگهان پلاکس، دستش را در کیف رنگ رنگی اش برد و کتاب کج و کوله ای را از داخل کیف رنگی اش بیرون آورد.

-این کتاب مثل خودم خاصه، زندگینامه پیکاسو رو از بند تولد تا الان که عمرش رو داده به شما نوشته. خودم خیلی دوستش دارم ولی خب چه کنیم باید بعضی اوقات از بعضی چیز ها بگذریم.
-اممم...میدونی این کتاب خاص هست ولی خیلی کج و کوله ست.
-اینکه مشکلی نیست تو خونه ی مادر بزرگم یه جلد تر و تمیزش موجوده. بیاید بریم بهتون بدم.

پلاکس از اینکه توانسته بود کاری بکند خوش حال بود، برای همین دست نفر بعدی را گرفت و دوان دوان از مغازه بیرون رفت‌. بلاخره یک مشتری به ظاهر راضی از مغازه آنها بیرون رفته بود. ساعت ها می گذشت و خبری از مشتری نبود. مرگخواران و اربابشان حسابی کسل شده بودند اما به یک دیگر نشان نمیداند، تا اینکه بلاخره دختری با موهای بور و قدی کوتاه وارد مغازه شد.

-سلام. بفرمایید چی میخواستید؟
-پلاکس رو میخواستم.
-پلاکس!
-بله پلاکس. اومدم دنبالش ببرمش خونه. کلی کار نکرده داره که باید بکنه.
-شما با پلاکس چه نسبتی داشتن شدن که اومدن دنبالش بردن شدن؟
-دیزی هستم و با پلاکس یه جا زندگی میکنیم. امروز قرار بوده اون ظرفا رو بشوره. الان سه ساعت که ظرفا تو سینک منتظرشن.

مرگخواران اول به یک دیگر نگاه کردند سپس به اربابشان، هیچ کدام فکر نمیکرد روزی یک نفر اینقدر راحت راز های شخصی یکی از آنها را برملا کند.

-مرگخواران ما چه کار هایی که نمیکنند. برید این ملعون رو بیارید.
-ارباب شما خودتون رو ناراحت نکنید. الان افلیا و ایزابلا رو میفرستم دنبالش. هی آبگوشت اگه ظرف های شسته میخوای دنبال این دوتا برو.
-اسمم دیزی نیست، دِیزیِ. اولش اِ میگیره.

دِیزی این را گفت و با سرافکندگی پشت سر افلیا و ایزابلا به راه افتاد. آنها باید پلاکس را پیدا میکردند. شاید به جز ظرف هایی که در سینک بود، چیز دیگری هم انتظارش را میکشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: شنبه 1 آذر 1399 13:11
نمایش جزئیات
آفلاین
مانند تمامی پست هایی که مجبور بودند کاری را انجام دهند، دو نفر دا به جلو انداختند...
مرگخوار تازه وارد، پلاکس و استاد بدبیاری ها، افلیا .
لرد سیاه نگاهی به دو نفر منتخب انداخت.
افلیا رو میشناخت، همان کسی بود که در لحظه ورودش در رو شکوند و سی گالیون خرج رو دست ش گذاشت و درمورد نفر بعدی...
باید با بلا حرف میزد تا همه کسانی که درخواست مرگخوار شدن داده بودند، قبول نکند. اخه کدوم مرگخواری اسلحه ش پاستل و مداد رنگی بود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
!Warning
Risk of biting
پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: جمعه 30 آبان 1399 23:54
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: لرد ولدمورت مغازه ای باز کرده تا در اون مرگخوارهاش رو بفروش برسونه، ولی کارش زیاد رونق نداره! مرگخوارها یا فروش نمیرن و یا وقتی فروش رفتن، پس داده میشن! لرد تصمیم میگیره که اعضا ی بدن مرگخوارها رو دربیاره و بفروشه اما این کار هم زیاد با موفقیت پیش نمیره. الان یه مشتری دیگه اومده و ازشون یه کتاب میخواد.
.................

-کتاب؟... کتاب میخوای؟
-کتاب؟... کتاب میخواد؟
-کی؟... کی کتاب میخواد؟
-برای چی؟... چرا کتاب میخواد؟
-
-ببخشید ارباب.

لرد با سرافکندگی به مرگخوارانش نگاه کرد. سپس نگاه پر از سرافکندگی‌اش را به مشتری تحویل داد و ادامه داد:
-خب، چه کتابی میخوای؟ ما همه چیز داریم و باید بدانیم که چه میخواهی.
-خب من کتاب میخوام. هرجور کتابی.
-هرجور کتابی؟
-بله. فقط کتاب باشه!

لرد لحظه‌ای با خودش فکر کرد:
-نکنه یه ریونکلاوی گیرمان آمده که قرار است کل مدت از روونا برایمان بگوید؟!

مشتری میان افکار لرد پرید و با ذوق گفت:
-من منتظر یه کتاب خارق العاده‌م! لطفا یه کتاب خاص باشه!

لرد با شنیدن کتاب خاص به سمت مرگخواران برگشت.
-یک نفر به دنبال کتاب خاص برود. میان آن همه چیز برای فروش، ما قطعا یک کتاب خاص داریم و آوردن آن کتاب خاص را بر عهده‌ی دو نفر می‌گذاریم.

بلاتریکس با آرامش به مرگخواران نگاه کرد.
-خب کی شایستگی اینو داره که بره کتاب خاص بیاره؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Dico debere eum multum
پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: یکشنبه 18 آبان 1399 16:33
نمایش جزئیات
آفلاین
پس از گفت و گوی طولانی کتی و علی با عجله از مغازه بیرون زدند.

-قرار بود پولی به جیب بزنیم؟
لرد اینو گفت و با فریادی نفر بعدی رو احضار کرد. اما نفر بعدی از آستانه ی در وارد نشد!

-نفر بعدی کجاست؟ ما منتظریم!

با داد لرد تام سدریک رو بر دوش گذاشت و بدنبال نفر بعدی از مغازه بیرون زد.

ثانیه ای بعد:

-چرا برگشتی؟ما گفتیم نفر بعدی را بیاور!

تام سدریک رو بر روی زمین پرت کرد و گفت:
-ارباب...الان میاد.

نیم ساعت بعد:

-چرا نیامد؟ما منتظریم!
-امم...یه لحظه.

تام با دستپاچگی از مغازه بیرون رفت و دقایقی بعد با نفر بعدی برگشت.

-ما گفتیم نفر بعدی را بیاور نگفتیم شیء بعدی را بیاور!
-ارباب...نفر بعدیه دیگه.

لرد با نگاهی سهمگین به تام، وادارش کرد که نفر بعدی رو ببینه.

-عههه!...ارباب الان.
تام اینو گفت و با زحمت کوه کتابهایی که جلوی نفربعدی بود، جابه جا کرد.

-خوب شد!...خب چه میخواهی؟
-
-نفربعد؟...چه چیزی میخواهی؟
-
-چه میخواهی؟

بلاتریکس که ساعتها بود حرفی نزده بود تصمیم گرفت کروشیویی جانانه به سمت نفر بعدی بفرسته!

-کروشی...

اما بلاتریکس هنوز ورد رو اجرا نکرده بود که ناگهان نفر بعد دست از کتاب خوندن برداشت.

-سلام؛ من اینو میخوام...البته اگه دارین؟
-معلومه که داریم!
-خب پس بدین.

لرد دستش رو دراز کرد و از قفسه ی پشتش لیوانی ترک دار بیرون اورد.

-بفرما!...10 گالیون و 5 نات!
-چرا؟
-ما به شما چیزی میدهیم شما به ما پول.
-نه...این چیزه من نیست!

لرد نگاهی به لیوان انداخت و بعد به گابریل نگاه کرد.

-ما وقت نداریم...چه چیزی میخواهی؟
-کتاب!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: دوشنبه 12 آبان 1399 11:33
نمایش جزئیات
آفلاین
داشتند بدبخت میشدند.

-اربابا ما چه خاکی برسرمان بکنیم؟
- فعلا همه خفه خب علی بگو ببینم اون چیز چیه؟
- اربابا شما باهوشید اون چیز...
- گفتم خفه! علی اصلا درست توضیح نداده حالا علی بنال ببینم چی میگی؟
- خبو گفتم چیز رو بروم بیارید!
- راه دیگه نداره کتی خردمند رو بیارید!
-کتی خردمد؟
- بله علی، او مغز متفکر است، اوه کتی خوش آمدی!
- بلی من کتی خردمند خواهم بود جاودان تا ابد!
- کتی این چه ریخت و قیافه ای بوشد ک تو برا خود درست وکردی؟
- علی تو به عقل من هنوز پی نبردی؟
- خب باشه عقل کل بیا به من چیز بده!
- اوه چیز چیه علی؟
-چیز است دیگر!
- خب بگو آن چیز چیست؟

کتی آنقدر ادامه داد که علی تسلیم شد.
- تسلیم کتی فقط تو میتونی برام تهیش کنی من... رو میخوام!

کتی ناگهان تمام لباس های مسخره اش با عینک ته استکانیش به آن طرف پرت کرد!
- پس شروع کردی!
- آره کتی آماده ای؟
آره بریم فقط من قبلش این هارم تو کیسه بکنم همرام بیارم!
- خب باشه باید دنبال پلاکسم بریم سریع باید راه بیفتیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کتی بل در 1399/8/12 13:19:26
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: یکشنبه 11 آبان 1399 22:53
نمایش جزئیات
آفلاین
- اربابا! این آشنا میزنه.
- ما نمی‌شناسیم پلاکسا. هرکه هست مشتریس.
- آقا مو ایره نمخام!
- یعنی چی؟ داریم جنس خوب میدهیم به تو. قابلیت قهر هم دارد.
- ببخشید، خیلی آشنا میزنید. اسمتون چیه؟
- تو خواج ربیع به مو مگن علی پاتر.
- هریشان کم بود علیشان هم اضافه شد.
- خب به مو چیز بدین دگه.

لرد دیگه اعصابش خورد شد و از اینکه داشت چک و چونه میزد خسته شده بود.

- مردک چیز چیست؟
- مگه شما نگفتِن همه چیز دارین؟
- خب داریم!

و روبه یارانش کرد.

-این چیز را برایش فراهم کنید.
- ارباب مگر شما دانا نیستین؟ پس بگید چیز چیه!
- چیز چیزی است که از چیز درست شده. حالا بروید و فراهم کنید.
- ارباباااااا. شما دانا ترین فرد هستین.

مرگخوار ها در همه جا به دنبال چیز گشتن ولی نبود تا اینکه بلاتریکس که خسته شده بود پیش لرد اومد.

- ارباب چیزی نبود.
- استثناً این را نداریم. حالا این چیز که میگین چه شکلی هست!

بخاطر قوانین سایت مدیران سایت این قسمت را سانسور کرده و دستور دادن صحنه بعدی رو ضبط کنن.

-حالا گرفتی؟
- ما این چیز را نداریم!
- مو الان مخام. مافیامان تموم کرده، مشتری دم دره.
- نداریم مردک خجالت بکش.

ناگهان علی صدایش را بالا برد و به قول معروف زد به در سلیطه بازی.

- یره اگه نَدِن موروم سر صدا مُکنوم مشتری هات بپرن.
- ارباب بذار یک کروشیو بزنم تا دهانش بسته شه.
- نه بلا اگر این کارا بکنی صدایش باعث درد سر میشود و باز هم مشتری نمی آید.
- دیگه مو نمدنوم یا گیر میارین، یا همینکه گفتوم.

حالا مرگخواران بودند و علی که باید اورا راضی نگه می‌داشتند، تا مغازه از دست نرود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط علی بشیر در 1399/8/12 1:21:39
ویرایش شده توسط علی بشیر در 1399/8/12 9:23:26

If you are not willing to risk the usual you will have to settle for the ordinary. ~Jim Rohn




تصویر تغییر اندازه داده شده