
نقد میکنین؟
جادو در راه است…
لطفاً یک لحظه صبر کنید
تنظیمات نمایش
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین


_ خب الان باید اینو چیکارش کنیم؟
کتی تحت تاثیر حرف ایوا به پلاکس نگاهی انداخت، جثه کوچک و لاغر پلاکس مثل اینکه دیگر روح خودش درونش نباشد ایستاده بود و شبیه یک منگل دیوانه پلک میزد.
دل کتی لحظه ای برای چیزی که میدید سوخت.
کتی هنوز دلسوزانه پلاکس را مینگریست و در آن اواسط قطره اشک کوچکی هم از گونه اش فرو افتاد.
چندی بعد همگی جلوی میز تحریر بزرگ پلاکس، که تا سقفش پر از وسایل نقاشی بود ایستادند.
_ اینم یه زمانی قلموی خوبی بود، حیف جوون مرگ شد.

- باید بگین ایمپریوش!
اره! اتاق مورفین بود! آن گوشه یک تخت ساده ای بود و اینطرف آیینه ای شکسته توی ذوق میزد
گوشه ی اون طرفی یه کمد خاک گرفته و نیمه باز که توش چند کیسه مواد افتاده و اون یکی گوشه مورفین که داشت می کشید و بوی بد مواد ،تمام اتاق رو پر کرده بود.
کتی و ایوا ترسیدند! خیلی هم ترسیدند!
-حق شکوت میدی؟ باشه من حق شکوت میگیرم!![]()
-ایمپریو!
و بعد کتی،ایوا و پلاکس تحت تاثیر طلسم فرمان از اتاقی که بوی بد مواد تمام اون رو پر کرده بود خارج شدند

وقتی داشتم مینوشتمش حس میکردم یه جوریه، شاید چون اولین بار بود از فلش بک استفاده میکردم یا شاید چون درباره لرد نوشتم و میترسیدم اشتباه کنم، نمیدونم، ولی فکر نکنم خوب شده باشه.
احتمالا برای استفاده از دیالوگای زیاده، نمیدونم. پست قابل نقد آوردم! چقدر خوب آوردم!

می دونم خیلی کوتاهه

کنیچیوا ولدمورت ساما!
وقتی شما رو میبینم یا یه نفر تو گذشته می افتم.
پ ن: خوشحالم که با شما ملاقات کردم.
_ چرا تفنگ من سبزه؟ من تفنگ آبی می خوام من که اسلیترینی نیستم ریونی ام! اصلا با همتون قهرم من نمی جنگم!![]()
لیسا به نشانه اعتراض مکان را ترک کرد.
این موضوع دلیل خوبی برای آشوبی میان مرگخواران بود.
- اگه اینطوره منم کلاه زرد می خوام مثل همونی که لینی سرشه!![]()
- من لباس رزم قرمز می خوام.![]()
- منم مامانمو می خوام!
سروان که کفری شده بود در حالی که موهای سرش را می کند رو به مرگخواران گفت:
- اینجا جبهه جنگه، زمین بازی نیست که؛ همه اسلحه ها یه رنگن!حواستون به مبارزه باشه.
در همین حین که سروان این نکته را به مرگخوارن توضیح می داد؛ گابریل شیلنگی که یواشکی به جبهه آورده بود را در دست داشت، و داشت به مهمات جنگی نزدیک می شد.
ثانیه ای نگذشت نگاه سروان با گابریل و شیلنگ در دستش، تلاقی کرد.
- عه... عه! تو داری چیکاری می کنی چرا مینا رو میشوری؟!![]()
گابریل لبخند ملیحی زد.
- آخه خیلی کثیفن!![]()
شاخک های رودولف تکان خوردند.
- کو مینا؟ کجاست؟ مینا داشتین رو نمی کردین؟این مینای با کمالات رو نشون بدین!
شاخک های رودولف تکان خوردند.
- کو مینا؟ کجاست؟ مینا داشتین رو نمی کردین؟این مینای با کمالات رو نشون بدین!

-آفرین باباجان! همینجوری خوبه!
-ولی ما الان نیم ساعته داریم اینکارو انجام میدیم. چرا هیچ اتفاقی نیفتاده!![]()
دامبلدور به فکر فرو رفت. دستی به ریش نداشته اش کشید. هنوز تفکر بدون ریش برایش سخت بود!
-خب باباجان! ببین تو خودتو به موش مردگی بزن. من هم داد و فریاد میکنم که تو مردی!
لرد این نقشه را در ذهنش کنکاش کرد و سعی کرد از همه جوانب آن را بسنجد. اما دید که راه دیگری جزقبول این نقشه ندارد.
-پیرمرد! این آخرین باری هست که من! لرد ولدمورت دارم دارم این کار رو انجام میدم.
-خب! فیلم ها رو پخش کن! ... خب پس این دوتا دیوونه میخوان سر ما رو شیره بمالن؟ رفتار هاشون داره خطرناک میشه! باید یه کاری بکنیم!
