جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

29 کاربر(ها) آنلاین هستند (15 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
22
مهمانان
7
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  220 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  224 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  213 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 11 مرداد 1400 22:04
نمایش جزئیات
آفلاین
گوگو و جیسون سوان


تاریکی و سرمای شبِ بدون ماه در پوست و استخوان اینیگو نفوذ کرده بود. گوگو طبق عادت و مشکل همیشه اش زمانی که همه هم‌گروهی‌ها و هم نه گروهی‌هایش خواب بودند، بیدار بود. او معمولا این وقت شب درحال لوموس، لوموس کردن به طرف کتابخانه می رفت و کتابی انتخاب می کرد و در گوشه ای کز می‌کرد و می‌خواندش.
اینبار هم، کتابی در مورد تعبیر خواب برداشت و سعی داشت به آرامی و بدون سر و صدا از کتابخانه به بیرون برود. او همیشه اجازه بیدار ماندن و چرخیدن در هاگوارتز را داشت ولی هیچوقت اجازه چرخیدن در کتابخانه را به او نداده بودند، با این حال هیچوقت هم نگفته بودند که اجازه این کار را ندارد.

پس با سرعت به طرف در رفت و همان که خواست با وجود کتابی که زیر بغلش زده بود و چوبدستی در را با هر سختی ای که شد باز کند، گروهی مورچه را دید که روی دستگیره راه می‌رفتند. گوگو در تمام زندگی بی معنا و پوچش از حشرات نفرت خاصی داشت، به خصوص مورچه ها، آن موزی های ریز که حتی شاعر ها هم دلشان به حالشان میسوخت. گوگو با نفرت خاصی کتابش را کنار گذاشت و با چوبدستی اش به دنبال منشأ این گروه حشره‌ی مظلوم نما گشت.
او همانطور که عقب، عقب می رفت مسیر مورچه ها را آن هم عقبکی پیش می گرفت و زیر لب ناسزا می فرستاد. او باید منشأ را پیدا کرده و آن را می بست تا دیگر نتوانند به کتابخانه نفوذ کنند. گوگو متوجه نبود که همانطور که عقبکی می رود از پله ها پایین رفته و در حال پایین رفتن از آخرین پله است و زیر پایش خالی میشود و تلو تلو خوران به عقب کشانده میشود و آخرین چیزی که از آن موقعیت یادش ماند صدای شکستن شیشه بود.

چند دقیقه بعد - زیر زمینی که مورچه ها بردنش

- من چی‍...کار کردم؟!

گوگو گند زده بود، از آن گند زدن هایی که همیشه و همیشه انجامشان می‌داد و نمی‌توانست جمعشان کند. شکستن آینه نفاق‌انگیز آخرین گندی بود که آن شب باید از او سر می‌زد. حال باید چه می‌کرد، چه تسترالی می‌خورد و چه معجونی به سر پوکش می‌زد.

گوگو ساعات زیادی آنجا نشسته بود و فکر می‌کرد. هیچوقت ایده ی خوبی نداشت، حقیقتا او هیچوقت ایده نداشت. بهرحال همه می‌دانستند که او تنها کسی است که در طول شب اجازه عبور و مرور را داشت و حالا هم تنها کسی که مقصر دانسته می‌شد، فقط و فقط او بود. گوگو با خود فکر کرد مگر آنکه هیچکس نفهمد که آن آینه شکسته است ولی این غیرممکن‌ بود. روزانه دانش آموزان و استادان زیادی یواشکی یا غیر یواشکی به آن آینه سر می زدند و آرزوهایشان را نگاه می‌کردند. گوگو روزی را که اولین بار خود را درون آینه دیده بود به یاد آورد، به هیچ وجه دریایی به آن زیبایی ندیده بود و حالا آرزوهای دیگران را هم خراب کرده بود.

سپیده صبح از پنجره‌ی گوشه‌ی سقف روی شیشه های شکسته جلوه ی زیبایی به آنها می داد. گوگو فکری به سرش زده بود، آینه ای از جیبش درآورد و وردی زیر لب گفت و بزرگش کرد و شکل و شمایلی نفاق‌انگیز به آن داد و شیشه های آینه قبلی و حقیقی را جمع کرد. حال تنها کاری که باید می کرد منتظر ماندن بود.
ساعت های زیادی منتظر ماندن کار همیشگی گوگو بود ولی خب اینبار زیاد معطلش نگذاشتند و صدای در او را به خودش آورد. گوگو در آخرین لحظه مخفی کردن خودش، ملانی استانفورد را دید که وارد زیر زمین می‌شود.

- اینبار باید مطمئن بشم از خودم آینه ولی برای آخرین بار اینکار رو می‌کنم. واقعا من اینم؟!

ملانی دستش را روی آینه کشید و رو به روی آن ایستاد. گوگو باید عجله می‌کرد. چی می‌توانست توی آرزوهای ملانی باشد؟! گوگو باید این را می دانست.
در لحظه و بدون تفکر قبلی و سخت گیری‌هایش بالشتی سفید و پردار در دستانش گرفت و پشت سر ملانی خوابید. ملانی که گوگو را درون آینه دید، دستش را به طرف آینه برد و روی تصویر او کشید. مهربانی ملانی نسبت به گوگو را حتی آینه دروغین هم نمی‌توانست مخفی کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"


پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 11 مرداد 1400 21:14
نمایش جزئیات
آفلاین
جیسون سوان و اینیگو ایماگو


نفس نفس میزد. چشم هایش را بسته بود و هوا را با خشونت درون ریه هایش میکشید. عرق سردی بر پیشانی اش نشسته بود.
نمیتوانست چشم هایش را باز کند. نمیخواست دوباره در بیداری کابوس ببیند.
در ذهنش فقط یک جمله تکرار میشد و همان جمله مثل خوره در جانش افتاده بود و ذره ذره خاطرات تلخ و شیرینش را می بلعید. لحظه به لحظه از درون تهی تر میشد. گویی شیره ی حیات را از تن خسته اش بیرون میکشیدند.
هر دو دستش را روی دهانش گذاشت و به سختی فریاد خفه ای از روی درد کشید.
چشم هایش سنگین و سنگین تر میشدند.کمی که گذشت دیگر جز سیاهی هیچ چیز نمیدید. چند قدم به جلو برداشت و سپس در سیاهی مطلق سقوط کرد. سقوطی که انگار پروازی به سوی تاریکی بی نهایت بود.
ذهنش دوباره بیدار شده بود و امواج خاطرات به ساحل مغزش هجوم می آوردند. اخرین خاطره ، مبهم ترینشان بود. گویی شرم داشت از این که خودش را به او نشان دهد. زمزمه کرد :
- اون آیینه ... اون آیینه ی لعنتی!

هنوز هم نفهمیده بود چه طور گذر آن آیینه به خانه ی اربابش افتاده بود. نمیفهمید چرا از بین آن همه اتاق ، سرورش او را باید به اتاق مذکور میفرستاد.
تصویرِ در آیینه ... مردی که کنارش ایستاده بود ؛ تصورش هنوز هم تنش را میلرزاند. این بار بدون دستی که مانع صدایش شود فریاد زد:

- چرا اون؟ از بین این همه آدم چرا اون؟
- چرا من؟

چشم هایش را باز کرد. در آن تاریکی مطلق هیچ چیز نمیدید اما آن صدا را خوب میشناخت.

-چرا ساکتی جیسون؟
-تو ...
-تقصیر تو نبود ... پسرم هیچ کدوم اون اتفاقا تقصیر تو نبود ، خودت رو ببخش.

دست گرمی که روی گونه اش قرار گرفت آخرین تلاش های او برای کنترل اشک هایش را نابود کرد. مایع گرمی بر گونه اش روان شده بود. چشم هایش را بست و در آغوش آن مرد فرو رفت. سقوطش متوقف شده بود. کم کم با سری روی شانه های پدرش به خواب رفت.
با حس فرو رفتن جسمی تیز در بدنش بیدار شد. آرام چشم هایش را باز کرد و به اطرافش نگاهی انداخت. او در میان هزاران تکه ی شیشه روی زمین سرد اتاقی بزرگ دراز کشیده بود.
- اون آیینه ، اون آیینه ی لعنتی برای همیشه رفته.

لبخندی روی صورتش نشست. اما این لبخند هم ، همچون دیگر لبخند های زندگی اش دوامی نداشت.

- اونا میدونن من اینجام ... اگه لرد بفهمه کار من بوده ...

چشم هایش را بست و آن ها را محکم روی هم فشار داد.
سعی کرد بلند شود. درد زیادی در بدنش پیچید. برخی از شیشه ها در تنش فرو رفته بودند. دوباره لبخندی زد.
- پدرم همیشه میگفت برای فراموش کردن یه درد بزرگ فقط یه راه هست اونم چشیدن طعم یه درد بزرگتره.

شیشه ها را یکی یکی بیرون میکشید و از درد آن لذت میبرد.
بدنش شروع به ترمیم کرده بود هر چند او نیاز به نوشیدن خون تازه داشت تا ترمیش کامل شود.
چوب دستی اش را در آورد و با کمک آن اتاق را تمیز کرد و سپس آیینه ای ظاهر کرد. شاید تا مدتی میتوانست از عصبانیت اربابش مصون بماند. خسته تر از آن بود که به راه حل دائمی تری فکر کند.
ناگهان صدای باز شدن در او را از جا پراند. به سرعت زیر پرده بزرگ اتاق قایم شد تا فرد مذکور او را نبیند.

-جیسون؟ اینجایی؟

صدای آشنا ، حس امنیت را در وجودش بیدار کرد. ارکو بود. تنها کسی که میتوانست او را دوست بنامد. آرکو موهای نقره ای رنگش را از صورتش کنار زد و نگاهی به آیینه انداخت. آرام آرام به آن نزدیک شد‌. جیسون دقیق تر نگاه کرد. آرکو سرش را پایین گرفته بود گویی از آن چه قرار بود با آن مواجه شود میترسید.
جیسون به فکر فرو رفته بود. آرکویی که دیگران میشناختند هرگز ناراحتی اش را نشان نمیداد. هرگز بغض نمیکرد. هرگز از چیزی فرار نمیکرد اما جیسون خوب میدانست ، ارکو سالهاست از گذشته اش فرار میکند.
پدری که قبل از آمدنش به این دنیا ترکش کرد ، مادری که او را در پنج سالگی رها کرد ، اسارت و شکنجه هایی که در سالهای کودکی اش تحمل کرده بود؛ ارکو از همه ی این ها فرار میکرد.
جیسون روزی را به یاد آورد که آرکو را برای اولین بار دیده بود. پسر بچه ای خجالتی و کم رو که همواره مورد ازار و اذیت دیگران قرار میگرفت. جیسون کسی بود که او را روی پاهایش بلند کرده بود و همواره شانه هایش را در اختیار او قرار داده بود تا با خیال راحت غصه هایش را روی آن ها دور بریزد.
جیسون سرش را بالا گرفت و نگاهی به ارکو انداخت. پسری که بار ها و بار ها او را نجات داده بود. جیسون خوب میدانست آرکو میخواهد در آن آیینه چه چیزی را ببیند‌. چوب دستی اش را تکان داد.
آرکو سرش را بالا گرفت و با دیدن آیینه لبخند تلخی زد. دستش را روی آن کشید. جیسون آرام از زیر پرده بیرون آمد و با فاصله پشت آرکو ایستاد و به آیینه خیره شد.
نیم دوجین کودک رو به آن دو ایستاده بودند و لبخند میزدند. کودکانی که چهره شان برای هردوی آن ها آشنا بود. دوستانشان بودند. دوستانی که خیلی زود از این دنیا رفته بودند و ترکشان کرده بودند. کسانی که زیر آن شکنجه های طاقت فرسا دوام نیاورده بودند.
صدای هق هق خفه ای از گلوی ارکو برخاست. جیسون جلوتر رفت و دستش را روی شانه ی آرکو گذاشت و او را محکم در اغوش گرفت.
- تموم شده آرکو ... اون روزا خیلی وقته تموم شده.

آرکو نگاهی به جیسون انداخت و انگشت کوچکش را سمت او گرفت.
- تا همیشه؟

جیسون لبخندی زد و انگشتش را در انگشت آرکو قفل کرد.
- تا همیشه ی همیشه.

آرکو لبخندی زد و از اتاق خارج شد. جیسون برای اخرین بار نگاهی به آیینه انداخت . او خوب میدانست هر کس خودش میداند چه چیزی را قرار است در آیینه ببیند. با تکان دادن چوب دستی اش طلسمی رو آیینه گذاشت که اخرین افکار فردی که درون آن نگاه میکند را نشان دهد و به دنبال آرکو نزد لرد سیاه رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: چهارشنبه 23 تیر 1400 04:44
نمایش جزئیات
آفلاین
جارمی آسترتون جون
vs

کتی بل شون (بدون قاقارو)




در خانه به صدا در آمد. جرمی فکر کرد که کتی آمده. خوشحال شد و به سمت در دوید، اما وقتی که در را باز کرد، به جای کتی با پسری ناشناس رو به رو شد. پسر همسن خودش به نظر می رسید. گفت:
- سلام! من همسایه کناری شما هستم. ببخشید شما نمک دارید؟ نمک خونه ما تموم شده.

در یک محله ماگل نشین از این اتفاقات زیاد می افتاد. جرمی که دیگر برایش عادی شده بود، تنها کاری که کرد این بود که ماگل را به داخل خانه دعوت کرد تا برود و برایش نمک بیاورد.
به آشپزخانه رفت. در کابینت اول را که باز کرد، بسته های مارشمالوی کتی که آنها را دور از چشم جرمی به زور آنجا چپانده بود، بیرون ریخت. جرمی آنها را با پا کنار زد و وقتی که رفت سراغ کابینت بعد، با احتیاط در را باز کرد. خود را آماده هر چیز کرد؛ اما به جای یک چیز عجیب و غریب، با ظرفی رو به رو شد که بسته های نمک را در آن نگه می داشتند. در ظرف را برداشت و دستش به داخل آن فرو برد.

- از کِی بسته های نمک انقدر نرم شدن؟

بسته را که بیرون کشید متوجه شد که کتی مو های قاقارو را که کف زمین ریخته بود، برای اینکه جرمی عصبانی نشود جمع کرده و همه را درون ظرف نمک ریخته بود.
خلاصه به هر بدبختی که بود نمک ها را پیدا کرد. وقتی از آشپزخانه خارج شد که بسته را برای پسر ماگل ببرد، خشکش زد. پسرک کف زمین پخش شده بود و یک خط بزرگ، وسط سرش کچل شده بود. جرمی داشت سکته می زد. با تعجب و نگرانی دور و برش را نگاه کرد و متوجه دختری شد که روی مبل نشسته بود. حتی از حالت نشسته دختر هم می شد تشخیص داد که قد کوتاهی دارد. کتی روی مبل نشسته بود و ماشین ریش تراش را در دست گرفته و به جرمی پوزخند می زد. جرمی از شدت عصبانیت و ترس فریاد کشید:
- این دیگه چه کاری بود که تو کردی! آخه من الان اینو چیکارش کنم!

فریاد های جرمی طوری کتی را ترسانده بود که هنوز نیامده، دو پا داشت، به همان دو پا قناعت کرد و پا به فرار گذاشت. جرمی روی مبل نشست و فکر کرد که باید چه خاکی به سرش بریزد؟ خاک رس یا خاک باغچه؟ کتی فکر کرده بود که پسر ماگل دوست جرمی است و بی خبر از همه چی، در حالی که حسودی به او فشار می آورد، ماشین ریش تراش را برداشته و جاده ای وسط سر پسر باز کرده بود.
فکری به ذهن جرمی رسید. بقیه مو های پسر را تراشید و با افسونی حافظه او را اصلاح کرد. لباس هایش را پوشید و دم در رفت. سرتاسر خیابان را نگاه کرد. وقتی مطمئن شد کسی او را نگاه نمی کند، پسرک بیهوش نگون بخت را کشید تا دم در همسایه و همانجا گذاشت، در زد و به سرعت به خانه خودشان برگشت.
اعصابش خرد بود و نمی دانست باید از دست کتی چه کند. از خانه بیرون رفت تا قدم بزند و هوایی به سرش بخورد تا گویی این ماجرا را فراموش کند. وقتی به راه افتاد، سعی می کرد حواسش را با چیز های مختلف پرت کند. با آواز خواندن شروع کرد:
- همه چی آرومه! من چقدر بدبختم! کتی دیوونه! منو بدبخت کردی!

به خودش که آمد، دید همه ملت دارند با چشم های گرد به او نگاه می کنند. مردم دیوانه شده بودند! البته صدای نکره جرمی هم در دیوانه شدن آنها بی تاثیر نبود، ولی مهم این بود که خودش به صدای نازش افتخار می کرد و قربان صدقه صدایش می رفت.
به این فکر می کرد که کتی چرا باید همچین کاری کند؟ قطعا به خاطر سرگرمی نبوده. کتی حسودی می کرد. خب حق هم داشت! اگر کسی بعد از مدت ها برای دیدن دوستش به خانه او برود و بفهمد دوستی که چند وقت خبری ازش نبوده، الان مشغول دوست دیگری شده، باید هم حسودی اش بشود. البته جرمی هم کتی را درک می کرد. از زمانی که کتی با قاقارو بود، واقعا نسبت به جرمی بی توجه شده بود. جرمی دلش برای جر و بحث هایی که قبلا با کتی می داشت تنگ شده بود.

- خب آخه چیکار کنم؟!

از خانه شان دور شده بود. دقت که کرد، دید که جلوترش یک کره عجیب و غریب روی هوا معلق بود. نزدیک تر که شد، یک گوی به نظر می رسید که انگار داخل آن یک دنیای سرسبز وجود داشت. مردم بی توجه از کنار گوی می‌گذشتند، انگار که حتی آن را نمی دیدند! جرمی می‌خواست بفهمد که گوی چیست؛ وقتی به آن دست زد، داخل آن کشیده شد و از ارتفاع یک متری با کمر زمین خورد.
همه جا سرسبز شده بود و ساختمان ها محو شده بودند. کسی هم آن اطراف نبود. خودش را که برانداز کرد، دید لباس های غارنشینی به تن دارد. کلی تعجب کرد.
از دور صدای جیغ و فریاد می شنید؛ صدای کتی بود! نگران شد، بنابراین با تمام سرعت به سمت صدا دوید. کتی موهایش را با یک استخوان بسته بود، مثل دیوانه ها جیغ می کشید و دور یک آتش می چرخید و بالا و پایین می پرید. عجیب بود؛ کتی طوری رفتار می‌کرد که انگار آن روز حتی به خانه جرمی هم نرفته بود! او هم مانند غارنشینان لباس پوشیده بود. جرمی فکر کرد دیوانه شده است. اخم کرد و مثل احمق ها کتی را تماشا کرد تا اینکه ناگهان متوجه قاقارو شد که مانند گربه های وحشی، سمتش می دوید و غره می کرد.

- یا بسم رب شهدای گاز گرفتی!

کتی با صدای جیغ جرمی به خود آمد و به کمک جرمی شتافت.

- قاقارو! جرمی هست دوستِ من!

قاقارو پاچه جرمی را ول کرد. جرمی به قاقارو زبان درازی کرد و قاقارو هم در مقابل این عمل پاچه جرمی را کند.

جرمی متوجه نوع حرف زدن کتی شد. اخم کرد و از او پرسید:
- کیت، چرا اینطوری حرف میزنی؟
- جرمی خود چرا اینطور صحبت کرد؟

جرمی دوباره به کتی نگاهی انداخت. به او گفت:
- حالا فعلا اینها مهم نیست! کتی می خواستم بدونی که هر اتفاقی بی افته، باز هم من دوستت و گاهی ممکنه برخی چیز ها باعث بشن فکر کنی که کمی بهت بی توجهی می‌کنم، ولی بدون واقعا از ته دلم دوستت دارم.

کتی جرمی را با لبخندی صمیمانه در آغوش کشید.

- دِ نکن حیوون پدرپشمالوی پشمک!

قاقارو طبق عادتش صحنه احساسی کتی و جرمی را به هم زد و روی جرمی پرید.
قاقارو هم خیلی عجیب بود و مانند حیوانات وحشی شده بود. از کتی که همیشه خیلی به قاقارو می رسید، بعید بود که بگذارد او این همه کثیف شود.
جرمی به فکر فرو رفت. یعنی اینها همه داخل گوی اتفاق می افتاد؟ دور و برش را خوب نگاه کرد. همه جا پر بود از سرسبزی، غار، کوه و آبشار، درخت و جنگل و هر چیزی که جرمی نظیرش را ندیده بود.
خوب که فکر می‌کرد، می فهمید که جز عصر حجر هیچ جای دیگر نمی‌توان اینها را یافت! یعنی گوی، کرمچاله بوده؟
دنیا دور سرش می‌چرخید. لحظه ای همه جا تیره و تار شد و جرمی از هوش رفت.

چشم هایش را به سختی رو به نور خورشید باز کرد. کف زمین، درست همان جایی که گوی بود، روی زمین افتاده بود. ساختمان ها و دیگر چیز ها همه برگشته بودند!
ناگهان از جا بلند شد و شروع کرد به تکاندن خودش. برای اینکه نگرانی مردمی که دور و برش بودند را کم کند، گفت:
- من خوبم! خیالتون راحت باشه، من حالم خوبه.

البته درست است که حتی زمانی که جرمی بیهوش بود هم کسی به او محل نمی‌داد، اما جرمی وظیفه خود می دانست که نگذارد بقیه نگران بمانند.
گویی هیچ کدام از آنها اتفاق نیافتاده بود! او فقط از هوش رفته بود و آن اتفاقات، همگی در سر جرمی رخ داده بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
RainbowClaw


پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 تیر 1400 11:39
نمایش جزئیات
آفلاین
کتی بل
vs
جرمی آسترتون


کتی، با اوقاتی تلخ، چروک های روی بلیط، با عنوان: دیدن گذشته، سفری کوتاه در زمان؛ را صاف کرد و با چوب دستی، اسم روی آن را تغییر داد.
- با احترام، جناب آقای کتی بل!

اخم کرد و باز چوبش را تکان داد.
- با احترام، سرکار خانم کتی بل!

همه، با او، جوری رفتار میکردند، انگار که بچه ای بیش نیست. انگار که کار آنها مهم است، و کار او، مسخره. لبخند زد. به هیچ کدامشان، احتیاجی نداشت. تنهایی بهتر بود. کلاه بزرگش را روی سرش صاف کرد، شال گردن خزش را انداخت. همچنین، پیراهنی که پوشیده بود و تا دومتر، جلوتر از پایش بود، لگد کرد و با سر، روی زمین، فرود آمد.
-لعنت بهش! دختره ی نردبون!

روز قبل، کتی داشت از کنار برجی رد میشد، که معلوم بود مال چند ماگل ثروتمند است. برای رفع خستگی، کمی روی زمین نشست. آهی، از اعماق وجودش کشید. دوستان بد. او هیچ کسی را نداشت. دیروز، وقتی که به پلاکس گفته بود:
-بیا بریم یکم بیرون!

آنچنان سرش فریاد زده بود، که گوشش کر شده بود. به چه دلیل؟ چون یک تابلوی ناقابل را که پلاکس، بیش از دوسال رویش وقت گذاشته بود، با کله قاقارو، سوراخ کرده بود.
وقتی که رفت پیش دیزی، و به او گفت:
- چی کار میکنی؟

کتی را، کتک زنان، به بیرون انداخته بود. به چه دلیل؟ چون کتابی که دیزی، یک سال تمام برایش پول جمع کرده بود، از وسط، جر داده بود.
و وقتی که رفت پیش جرمی، تا کمی، با او درد و دل کند، او را با اردنگی، به بیرون، شوت کرده بود. به چه دلیل؟ به دلیل اینکه وقتی که به خانه اش رفت، دید دوست جرمی، خانه شان است. کار بدی، نکرده بود. فقط، ماشین تراش را برداشته بود، و وسط موهای پر پشت پسر، یک خط پهن، انداخته بود. او، خیلی تنها بود!
در همین حین پستچی را دید که رفت، و زنگ خانه را زد. پس از چند ثانیه از پشت آیفون صدایی آمد.
-شما؟
- خونه ی دکتر جیم پازر؟
- بله!

پستچی، بسته ای را از کیفش در آورد و عنوانش را خواند.
-بلیط همایش دیدن گذشته، سفری کوتاه در زمان، با پست سفارشی ویژه رسیده!
-خیلی ممنون. لطفا بزارینش داخل بالابر.
-چشم!

پستچی، بسته را درون یک چیز جعبه مانند گذاشت و دکمه ای زد. وقتی برگشت، با کتی رو به رو شد که داشت، با کنجکاوی نگاهش میکرد.

-آخی! دختر کوچولو! بیا آبنبات.

اخمی، وسط صورت کتی جا خوش کرد و کروشیویی، نثار پستچی بدبخت کرد. حال، میدانست باید با بقیه روزش چه کند. او، حتما باید، آن ماشین زمان را میدید و ثابت میکرد، که میتواند. او بچه نبود! و میفهمید که چه کاری درست است، و چه کاری غلط! او، از پسش بر می آمد.
-ببخشید! خونه ی دکتر جیم پازر؟

جلوی آیفون، ایستاده بود و سعی میکرد از طرز کارش، سر در بیاورد. دیده بود که پستچی چیزی را فشار داد و بعد از آن صدایی بیرون آمد. اما چیزی که جلوی کتی بود، بیش از یک دکمه داشت. کنار هر دکمه، دو حروف نوشته بود. مثل جیم و پ، لام و ال. کتی میدانست که باید دکمه ای را فشار دهد که حروف جیم و پ را داشت. اما مشکل بزرگ اینجا بود که دو جیم و پ بود. خب، خیلی هم مشکل بزرگی نبود. هر دو را میزد تا ببیند کدام، جیم پازر است.
اولی را فشار داد.
- خونه ی...
- جیمز پاتر هستم. بفرمایید.

کتی، کله اش را رو به آسمان گرفت و فریاد زد.
- یا ریش مرلین! مگه جیمز پاتر چن تا جون داره؟

خب، بگذریم. کتی، بعد از زدن زنگ دومی گفت:
- خونه جیمز... ببخشید. منظورم اینه که خونه ی جیم پازر؟
- بله، بفرمایید.

کتی، دستانش را به هم کوفت و گفت:
- برای بازرسی اومدم. بهمون خبر رسیده یه پست سفارشی ویژه داشتین.
- بله. بلیط برای همایش بود... چه چیز مشکوکیه؟
- به هر حال، باید بازرسی بشه. اگر شک دارید، میتونید بیایید و نشانم را ببینید.

صدای پشت آیفون، خش خشی کرد.
-الان میام.

نیشش، باز شد و آماده ی اجرای طلسم فرمان شد...
خب، همانطور که همه هم میدانیم، کتی لباس درست و حسابی برای مهمانی، ندارد. پس، نه تنها از آن خانه، بلیط قرض گرفت، بلکه قلاده ای برای قاقارو، و لباس شب زیبایی برای خودش، قرض گرفت.
شب همایش، کتی با هزار جور طلسم، قلاده را، به گردن قاقارو انداخت. مجبور بود، چون نمیتوانست با لباس شب، کلاه پشمی سرش بگذارد. پس از آماده شدن، یک تاکسی گرفت، و به سمت همایش، راه افتاد. موقع ورود...
- ببخشید، شما؟

کتی، بلطیش را جلوی صورت مرد تکان داد.
- کسی که بلیط داره.

مرد، بلیط کتی را گرفت، و با ذره بینی، شروع به بررسی کرد. نگاه کتی، دست مرد را دنبال میکرد، که کم کم، به سمت زنگ خطر میرفت. مرد، مطمئن بود که کتی، کلاه برداری بیش نیست. آخر، چرا یک بچه، باید به این همایش بیاید؟ که ناگهان، حس کرد خیلی خوابش می آید... و روی زمین افتاد.

- یاه، یاه!

کتی، مهر ورود معتبر را روی بلطیش کوفت و راهی سالن شد. موقع ورودش، همه با شک نگاه میکردند. بچه ای، که لباس شب زنی، بزرگسال را پوشیده بود. موقع رفتنش روی سن، گوینده، حرفش را قطع کرد. نیش کتی، باز بود و تمام دندان هایش، نمایان. به صورت خیلی با کلاس، رفت و هدفن دستگاه را، روی گوش هایش گذاشت. مجری، بدون هیچ حرفی، رفت و عینک مخصوص را هم، روی چشمانش گذاشت و دستگاه را راه انداخت. اعتراض مردم بلند شد، و همه میخواستند، که او را از صحنه پایین بکشند.
کتی، چوب دستی اش را جلوی دهان قاقارو گرفت، و صدایش را چند برابر کرد.

- همه ساکت!

که البته، ماگل ها میشنیدند.

- غرررررررررررر!

همه، از ترس میخکوب شدند. و قاقارو هم که، از صدای جدیدش، خوشش آمده بود، از روی سن پایین پرید، و به هر ماگل بدبختی که میرسید، غرش میکرد. همه، جیغ و داد کنان، به سمت خروجی سالن، دویدند. مجری و گوینده ی بدبخت هم، که تحت تاثیر، طلسم فرمان بودند، با گیج و منگی، به جمعیت نگاهی انداختند. وزرات خانه، به زودی، مامور هایش را، میفرستاد. کتی، زمان زیادی نداشت.
- لطفا، سریع تر.

دستگاه، داشت به کار می افتاد... و کتی به خواب رفت!
پس از چند ثانیه، از خواب بیدار شد. سرش، به شدت درد میکرد. درون دنیایی سفید بود.
- من کجام؟

خاطرات، مانند سیل، به ذهنش حجوم آوردند. از جایش، بلند شد. زیاد وقت نداشت. ماموران وزارت خانه، به زودی، میرسیدند. باید، هر چه سریع تر، دستگاه را به کار می انداخت. شروع به دویدن کرد و هر چند دقیقه یکبار، پایش به لباسش گیر میکرد و روی زمین، می افتاد. وقتی که خسته شد، کمی ایستاد و به دور و برش دقت کرد. معلوم بود، که دارد دور خودش، میچرخد. پس از اینکه کمی، حالش جا آمد، دکمه ای دید. به سمت دکمه رفت. از بس، استرس داشت، متوجه آن نشده بود. فشارش داد و دنیای سفید، به دَوَران افتاد... و صحنه هایی، جلوی چشمش آمد. انگار که درون سینما بود. نوزادی اش، کودکی اش، زمانی که از خانه فرار کرد، زمانی که به هاگوارتز رفت، زمانی که با جادوگران آشنا شد. همه خاطرات، جلوی چشمش بودند. مانند یک فیلم! وقتی که با پلاکس، دیزی و جرمی، دوست شد. زمانی که بی وقت، رول مینوشت و اعصاب دیزی را، بر هم میریخت. مسابقات شطرنج، ترسیدن از اینکه، کسی قبولش نکند. آموزش های پلاکس. دعوا هایی، با جرمی! درخواست هایش، برای پیوستن به مرگخواران!
هدیه گرفتن قاقارو، رفتن به تعطیلات، و در آخر... خندیدن و شاد بودن، کنارهمه شان! چیزی را فهمید. اینکه قبل از آمدن به جادوگران، چقدر تنها بود! حالا، دوستانی داشت. کسانی که میتوانست، با آن بازی کند، حرف بزند و درد و دل کند. قاقارو را داشت! اشک از چشمانش جاری شد. وقتی که فهمید، تمام این مدت، هیچ وقت تنها نبوده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کتی بل در 1400/4/22 11:43:09
ویرایش شده توسط کتی بل در 1400/4/22 11:44:14
ویرایش شده توسط کتی بل در 1400/4/22 11:51:06
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 11 تیر 1400 12:04
نمایش جزئیات
آفلاین
لاوندر براون
vs
آلانیس شپلی

-----------------------------------------------------------------------

لی لی کنان از انبوه هدایای باز نشده رد شد و به اتاقش رفت . دوباره نامه ی همراه بسته را خواند :

می دونم که از ماجراجویی و اتفاقات هیجان انگیز خوشت میاد .
امیدوارم از این کتاب هم خوشت بیاد چون پر از ماجراجویی است و تو رو هم به داخل آن ها می بره.
تولدت مبارک!
از طرف مادرت .

پی نوشت : هدیه ی پسرخاله ی سومین دختر خاله ات خیلی مسخره است ! شبیه شیشه ی قاب شده شده است ! ماگل ها بهش می گن موبایل .


هنوز هم مبهم بود . البته متن اصلی نامه ! کتاب که نمی تواند تو رو وارد ماجرا ها بکند ! اهی کشید ، خسته بود .
البته تعجی هم نداشت ! از شش صبح حداقل صد جغد با هدایای بزرگ و سنگین رسیده بودند و چند نفر هم به خانه اش امده بودند . آن قدر بی حال بود که برخلاف همیشه که قادر به دودقیقه ساکت نشستن نبود بنشیند و کتاب بخواند. اسم کتاب بود : جادوگران ، نوشته ی رولد دال

2 ساعت بعد

کتاب تمام شد ! برای اولین بار در آن روز لبخندی واقعی بر لبش نشسته بود. واقعا کتاب جالبی بود ! خواست کتاب را ببند ... اما بسته نمی شد ! ناگهان گردابی بنفش در صفحه ی آخر شروع به چرخیدن کرد ! با تعجب با آن خیره شد .انگشتش را به صفحه کشید ، ناگهان دنیا چرخید و چرخید و سپس

تلپ !

با صورت روی زمین افتاد . با تعجب بلند شد و دور و بر را نگاه کرد . شبیه اتاق گردهمایی بود . دقیقا شبیه اتاق گردهمایی توی کتاب . همان که جادوگران در آن نقشه ی شومشان را کشیدند. ناگهان معنی نامه ی مادرش را فهمید ! پس اینطوری آدم را به داخل ماجراجویی می برد .

اما ترسناک بود ! زیادی ترسناک بود ! چطور می خواست برگردد ؟ و تازه اگر این اتاق گردهمایی در کتاب بود پس پسربچه ی داستان پشت پرده بود و از سرنوشت موش شدن خودش خبر نداشت . داستان را مرور کرد : مادر و پدر یک پسر می میرند . اون میره پیش مادربزرگش . مادر بزگ مهربانش از جادوگر های بدجنس براش می گه . بعد مادربزرگش سینه پهلو می گیره و دکتر میگه برید به یک هتل تو ساحل . بعد از رفتنشون به هتل پسر بچه برای اموزش دادن موش هایش بدون مزاحمت کسی میره پشت پرده ی اتاق گردهمایی . بعد جادوگر ها میان تو همون اتاق و پسر را به موش تبدیل می کنند . اما پسر از نقشه شون برای تبدیل کردن بچه های دیگه به موش با خبر میشه و میره معجون موش ساز را تو شام خودشان می ریزه . اونا تبدیل به موش میشن و همه چی به خوبی و خوشی تمام میشه... نه ! نه ! نمیشه ! پسر تا آخر عمرش موش می مونه ! این به خوبی و خوشی نیست !

با خودش فکر کرد : من جادوگرم . چوبدستیم هم مثل همیشه تو جیبمه، پس می تونم کاری کنم که جادوگر ها نابود بشن و پسر هم موش نشه . پس الان باید کاری کنم که از اتاق بره بیرون.

پس پرده را کنار زد و به پسر خیره شد.

- اهم اهم
- ها چی شده ؟ تو کی هستی ؟
- من آلانی... چیز .. یعنی .. اوممم ... خب..من دختر رییس هتلم و تو باید بری بیرون و موش هاتم با خودت ببری!
- ای وای ! ببخشید !متاسفم ! لطفا نگو که باید موش هایم را غرق کنم.
- اگر زود از اینجا بری نمی گم
- مرسی ! متشکرم !

و سپس دوان دوان از آنجا خارج شد .

- خب ! همه چی درست شد.

ناگهان صدای تق تق کفش های پاشنه بلندی را شنید که در حال امدن به اتاق بودند..

- وای ! نه ! آمدند ! باید برم پشت پرده!

لحظاتی بعد خانم های زیبایی وارد اتاق شدند.

- خب ار چه افسونی استفاده کنم ؟ پتریفیکوس توتالوس خوبه !

خانم های زیبا نشستند و سرگروهشان خیره شدند .

- خب الان وقتشه ! اول رهبرشان را خشک می کنم تا نتونه من را بسوزونه.

ناگهان از پشت پرده بیرون آمد و چوبدستی اش به طرف زن سرگروه نشانه گرفت و فریاد زد : پتریفیکوس توتالوس !

قبل از آنکه بقیه ی جادوگر ها فرصت انجام کاری را داشته باشند طلسم را به سوی آنها نیز فرستاد . پس از اینکه همه ی انها خشک شدند آنها را نامرئی کرد و در کمد قایم کرد.
سپس دوان دوان از انجا بیرون رفت. دوید و دوید تا به اتاق مادر بزرگ و پسر بچه رسید. کاغذ و خودکاری با جادو درست کرد و نوشت :

سلام
جادوگر ها را نابود کردم . شما می تونید برید بقیه ی جادوگر ها را نابود کنید . توی کشور های دیگه. از موش های خودتون استفاده کنید . براتون یک طلسم درست می کنم و توی این نامه می گذارم موش ها را بگذارید رو این نامه تا قدرت فکر کردن و حرف زدن پیدا کنند . انها می تونند برند تو قصر جادوگرها و معجون های شومشان را تو غذای خودشون بریدزند تا بلاهای مختلفی سرشون بیاد .

از طرف کسی که به نام دختر مدیر هتل می شناسید


با خودش گفت : این جوری بهتر شد .

همین که این را گفت چرخید و چرخید و سپس دوباره

تلپ

دوباره با صورت زمین خورد . قلبش از هیجان تند می تپید . فورا کتاب را برداشت و نگاهش کرد . ورق زد تا به وسط داستان رسید .جایی را پیدا کرد که پسر باید در حال آموزش به موش هایش می بود . همانجا بود ! خودش ! نوشته بود که دختر مدیر هتل ، یعنی خودش، به او گفت که باید برود .

روی تخت نشست و داستانی که خودش تغییر داده بود را خواند.





افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 7 تیر 1400 20:11
نمایش جزئیات
آفلاین
لاوندر براون
VS

آلانیس شپلی


سوژه: داستان جادویی
سبک پست: جدی


گرمب!

لاوندر در اتاقش را به هم کوبید. روی زمین نشست و کیفش را باز کرد. دستش را تا آرنج در آن فرو برده، دنبال چیزی گشت. وقتی بالاخره پیدایش کرد، به دیوار تکیه داد و مشغول خواندن جلد اول از سه جلد کتابی شد که از کتابفروشی ماگلی خریده بود.
کتاب بسیار جالبی بود. کمابیش لاوندر را به یاد نبرد هاگوارتز می‌انداخت. اسم بامسمایی داشت:"ارباب حلقه‌ها-یاران حلقه"
همین که کتاب اول را به پایان رساند، کتاب دوم را به دست گرفت. با مرگ برومیر گریه کرد و هزار بار با خودش گفت:
-اگه یه جادوگر فقط اونجا بود، اگه اینا نفری یه چوبدستی ناقابل داشتن، حالا جوون مردم اینجوری نمی‌مرد! فرزند گوندور!

وقتی چشمانش از گریه و کتاب خواندن زیاد ورقلمبیده و سرخ‌رنگ شدند، تازه به قسمت نبرد دژ سنگی روهان رسیده بود. با اینکه قلبش از هیجان تند تند می‌تپید، سرش را آرام روی صفحات کتاب گذاشت تا به خواب رود؛ اما هرگز نتوانست سرش را روی کتاب بگذارد. چرا که سرش مثل سنگی که در آب برکه بیفتد، در صفحات کتاب سقوط کرد و به دنبال آن شانه ها، تنه و پاهایش هم از کتاب رد شدند و به درون داستان سقوط کردند.
با شانه روی پلکان سنگی افتاد. بلافاصله نشست و شروع به مالیدن کتف دردناکش کرد. در همان حال اطرافش را بررسی می‌کرد.
آنجا یه دژ بود. با دیوارهای کنگره‌دار بلند. دژ تماما سنگی بود و در دل کوه تراشیده شده بود. اطرافش آدم‌های ژولیده با عجله این طرف و آن طرف می‌دویدند و سلاح جا به جا می‌کردند. همه‌شان زره پوشیده بودند و شمشیر به دست داشتند. از پسربچه های ده-دوازده ساله گرفته تا پیرمرد های هفتاد-هشتاد ساله.
انگار هیچ کس او را نمی‌دید. همه با عجله از کنارش میگذشتند و به او، که با پیراهن و شنل زرشکی رنگ و چکمه‌های چرم روی پله ها نشسته بود، توجهی نمی‌کردند.
چشم گرداند و نگاهش در نگاه مردی حدودا چهل ساله، که موهای سیاهش نامرتب و بلند بودند قفل شد. مرد روی پلکان نشسته بود و به شمشیرش تکیه داده بود. صورتش خسته و رازآلود بود و خراش خون‌آلودی روی گونه اش به چشم می‌خورد.مرد با چشمان خاکستری درخشانش به او خیره شده بود.
لاوندر به خودش تکانی داد. بلند شد و به سمت مرد رفت. نگاه مرد روی او ثابت ماند. دهان باز کرد تا چیزی بپرسد ولی مرد پیش از او شروع به صحبت کرده بود.
-اینجا چه کار می‌کنید؟

لاوندر جواب سوال او را نمی‌دانست. لذا سوال خودش را پرسید:
-اینجا کجاست؟

مرد که از او رو برگردانده بود دوباره به صورتش نگاه کرد.
-منظورت چیست؟
-میشه بگین اینجا کجاست؟

مرد به افق نگاه کرد.
-دژ سنگی روهان.

بعد بلند شد و شمشیرش را غلاف کرد. دستش را به سمت لاوندر دراز کرد و در حالی که می‌خواست او را به بالای پله ها هدایت کند پرسید:
-اینجا چه کار میکنید؟ تمام زنان و کودکان باید در هنگام نبرد در تالار سنگی باشند... آنجا امن ترین جاست.

اما لاوندر به او گوش نمی‌کرد. خشکش زده بود و مدام زیر لب زمزمه میکرد:
-روهان؟ دژ سنگی؟ امکان نداره...

صدای مرد او را از تصوراتش بیرون کشید:
-بانو؟

لاوندر از او پرسید:
-اگر اینجا دژ سنگی روهانه، پس من... من توی داستانم... و... و... شما باید... باید آراگورن باشین!

مرد نفس عمیقی کشید.
-اینجا همه مرا می شناسند. اما شما، شما احتمالا از اهالی روهان نیستید، مگر نه؟ تا به حال لهجه‌ای همچو لهجه شما به گوشم نخورده بود.

لاوندر با این که می‌دانست بی فایده است، گفت:
-من اهل لندنم.

آراگورن لبخند کجی زد.
-عجب! گمان می‌کردم همه قلمروهای انسان ها را می‌شناسم!

بعد با سر به بالای پلکان اشاره کرد.
-اما اهل هرکجا هستید، بانو، باید به تالار سنگی بروید. اینجا برای شما جای مناسبی نیست.

ولی لاوندر تصمیمش را گرفته بود.
-من اومدم اینجا که بجنگم!

آراگورن چرخید و کاملا رو به او ایستاد.
-بجنگید؟
-آره! من اومدم که بجنگم! من یه جادوگرم! مطمئن باشین می‌تونم کمک کنم!
-سر به سر من نگذارید! جادوگران پیرمردهایی دانا هستند، من از نزدیک یکی از آنها را می شناسم. می‌دانم که روحیه جنگجویی دارید، اما باید به تالار بروید.

و جلو آمد تا دست لاوندر را بگیرد و او را ببرد. اما همان لحظه کسی از راه رسید که او را نجات داد.
-چطور جلوی او را می‌گیری، دوست من؟ حال آنکه بانو ایووین به صف جنگاوران پیوسته‌اند؟

لاوندر به سمت ناجی اش چرخید، و او را مردی بلند قامت با موهای بلوند بلند یافت، که گوشهای کشیده و نوک تیزش از لای موهایش بیرون زده بود و کمان و تیردانی به پشت داشت.
-لگولاسِ سبزبرگ؟

لگولاس به او نگاه کرد.
-تو مرا می‌شناسی؟
-بله! من داستان تو رو خونده‌م!

لگولاس نگاهی به آراگورن کرد. آراگورن به لاوندر اشاره کرد.
-نمی‌دانم او کیست. از اهالی روهان نیست، تا به حال ندیده بودمَش. اما هر که هست، از راه نرسیده می‌خواهد برای ما بجنگد.

لگولاس لبخند زد.
-هر که می‌خواهد باشد.

به لاوندر نگاه کرد و ادامه داد:
-اگر میتواند شمشیر به دست بگیرد، چرا جلوی جنگیدنش را بگیریم؟

بعد هر دو شمشیر باریک و بلندی که به پشتش آویخته بود بیرون آورد و یکی را به لاوندر داد.
-حالا ای بانوی غریبه! بگذار تو را آزمایش کنم!

لاوندر که شمشیر را دو دستی گرفته بود، فکر به ذهنش رسید. او جلوی یه الف دوام نمی‌آورد، نه با شمشیر. پس شمشیر را انداخت و چوبدستی اش را بیرون آورد.
لگولاس و آراگورن هردو به چوبدستی او نگاه کردند. لگولاس محتاطانه شمشیرش را تکان داد و به سمت لاوندر فرود آورد. لاوندر هم چوبدستی اش را بالا برد و رو به لگولاس داد کشید:
-اکسپلیارموس!

شمشیر لگولاس از دستش پرتاب شد و آراگورن آن را گرفت. هر دو با شگفتی به لاوندر نگاه کردند. لگولاس شمشیرهایش را پس گرفت.
-بی‌شک نیرویی خارق‌العاده در این بانو وجود دارد... گویی متعلق به این دنیا نیست...

جمله بعدیش را چنان آرام گفت که انگار داشت با خودش نجوا می‌کرد. لاوندر نشنید. آراگورن که رو به لگولاس لبخند میزد، گفت:
-شکی نیست که این بانو میتوانند از خودشان دفاع کنند، مگر نه؟ نام شما چیست؟
-لاوندر براون.
-بانولاوندر، اگر بخواهید میتوانید در نبرد شرکت کنید، با مسئولیت خودتان... انکار نمیکنم که به نیرو نیاز داریم.
-البته که میخوام!
-نبرد به زودی شروع خواهد شد... چیزی نمانده...

لاوندر به اطراف نگاه کرد و دید که درست مثل متن کتاب، ارتش تئودن یا خیلی جوان بودند یا خیلی پیر.
دیری نگذشت که نبرد آغاز شد. لاوندر که میترسید با استفاده کردن از وردی جز اکسپلیارموس بلایی سر خودش بیاورد، تنها از همین ورد استفاده می‌کرد. چند بار سکتوم‌سمپرا را نیز امتحان کرد و خوب درآمد.
با شجاعتی می‌جنگید که هرگز در خودش سراغ نداشت، و شاید از آنجا نشات می‌گرفت که فکر می‌کرد تمام اینها یک خواب است و بلایی سرش نمی آید.
وقتی نبرد به جنگ تن به تن کشید، لاوندر به همه اکسپلیارموس شلیک می‌کرد و بعد شمشیر فرد طلسم شده را به جای دوری پرت می‌کرد تا او نتواند شمشیرش را دوباره پیدا کند.
وردهای سکتوم سمپرا موثرتر بودند و واقعا می‌کشتند. روی سر و صورتش خون ریخته بود و موهایش توی دهانش می‌رفتند. عضلاتش به شدت خسته شده بودند.
آیا او میتوانست توی خواب خسته بشود؟
با وجود خراشهای پوستش و سوزش آنها، واقعا به نظر نمی‌رسید خواب باشد. اما چه اهمیتی داشت؟
او دل به این دنیا بسته بود، به کاراکتر هایش، و داشت برایش جان می‌داد. بله، حاضر بود برای روهان، برای گوندور، برای شایر بمیرد. مگر او خودش عضوی از داستان خودش، از دنیای خودش نبود؟ داستان و دنیای او همیشه او را پس زده و ضایع کرده بودند. شاید اینجا از اول داستان و دنیایش بود. دنیایی که عاشقش بود، دنیایی که حتی میان جنگ هم همه چیز در جای خودش قرار داشت. آری، او حاضر بود برای این دنیا فدا شود.چه چیزی می‌خواست جلوی او را بگیرد؟
وقتی تیر سیاهی پهلویش را شکافت، کنار دیوار درونی دژ ایستاده بود. روی دیوار سر خورد و افتاد، و همان لحظه از درد پهلویش یقین حاصل کرد که بیدار است.
پشیمان نبود. اصلا پشیمان نبود. ده ها مرد اهل روهان کنارش افتاده بودند و همه مرده بودند. او نیز داشت میمرد. خون پیراهنش را قهوه ای کرده بود و حرکت خون داغ روی بدنش، تنش را گرم می‌کرد. هیچ وقت آنقدر ژولیده و رنگ پریده نبود. ولی به قیافه اش اهمیت نمی‌داد. داشت می‌مرد، ولی آرزویش در آن لحظه آن بود که کمک برسد و روهان نجات یابد.
وقتی دنیا کم کم تار می‌شد، خورشید طلوع کرد. در امتداد نورش، که از میان گذرگاه بین دو کوه دره را روشن می‌کرد، پیرمردی سوار بر اسب سپید ایستاده بود. لاوندر زمزمه کرد:
-در پنجمین طلوع آفتاب به شرق نگاه کن...

آن پیرمرد با صورت نورانی اش، به چشم لاوندر، دامبلدور می آمد. اما او هر که بود، روهان را نجات داده بود. مرگ لاوندر فرا رسیده بود. چشم هایش را بست.
-خداحافظ روهان... خداحافظ قلمرو اربابان اسبها... خداحافظ اسطوره ها... خداحافظ الفها، دورفها، مردان شمالی...

مرگ او را در بر گرفت. بی دردتر و افسانه ای تر از وقتی که در نبرد هاگوارتز مرده بود. اصلا یادش نمی آمد در آن نبرد جنگیده باشد. یک مرگخوار هم نکشته بود. ولی اینجا کشته بود، چندین ارک کشته بود. و حالا، مرگ او را آهسته می بلعید.
او مرد.
با سر از کتاب به بیرون پرتاب شد و به دیوار خورد. به زخم پهلویش دست کشید. پیراهنش جر خورده بود اما زخمی در کار نبود. با حیرت به اتاقش نگاه کرد. به ساعت دیواری. پنج دقیقه گذشته بود. کتاب ورق خورد و بسته شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاوندر براون در 1400/4/7 20:46:34
ویرایش شده توسط لاوندر براون در 1400/4/7 20:49:23
ویرایش شده توسط لاوندر براون در 1400/4/8 15:14:20
ویرایش شده توسط لاوندر براون در 1400/4/8 15:23:34
تصویر تغییر اندازه داده شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 6 تیر 1400 13:20
نمایش جزئیات
آفلاین
لوسی ویزلی
vs
آلانیس شِپلی


جغدی سفید با نامه ای در پنجه اش روی قالیچه ی آشپزخانه فرود آمد .
5 دقیقه صبر کرد ، از آن جایی که کسی به سمتش نیامد با هو هو ی بلندی اعلام حضور کرد.

- چی شده ؟ اومدم .

دقایقی بعد آلانیس با موهای آشفته ی خیس و حوله با چهره ی بی علاقه وارد شد . -چی کار داش... وای ! تو جغدی ؟ سلام من آلانیسم . مرسی از نامه ات . می تونی بری.

پس از رفتن جغد با خود فکر کرد : چرا همیشه وقتی من حمومم باید یا نامه بیاد یا گربه ها بیفتند تو آب یا کابینت ها عصبانی شوند و آشپزخانه را داغون کنند ؟ البته اخری زیاد مهم نیست من اصلا از آشپزخانه استفاه نمی کنم که ! تزئینی است !

وقتی از فکر و خیال در امد نامه را باز کرد:

دوشیزه شپلی عزیز
از شما دعوت می شود که در فردا عصر به خیابان دوشنبه بیایید تا آموزشگاه افسون ها و ورد ها ، معجون ها و طلسم ها را آگهی کنید،در صورت قبولی یک سال آموزش رایگان دریافت می کنید.
دلیل انتخاب شما چهره ی بشاش و گفتار مشتاقانه ی شما است.
با تشکر مدیریت آموزشگاه


وقتی به چهره ی کلافه و خیسش در آینه نگاه کرد گفت : الان کجای من بشاش و مشتاق است؟

عصر روز بعد

- میو میو می میوو میووو مومیی فششش
- نه ! نمی تونی بیای نودل، من تنها می رم ، تو هم مثل همیشه با شکلات و پیتزا وسایل را داغون کن یعنی تو هم بازی های خلاقانه ات را انجام بده.

سپس دستی بر سر گربه هایش کشید و به سوی آینه رفت ، موهای قرمزش بافته شده بود و برای اولین بار پیراهن و کفش های آبی اش را پوشیده بود.
به سوی در رفت و بازش کرد.

نیم ساعت بعد


- اینجاست ؟!

البته اشتباه نکنید انجا یک کلبه ی درب و داغون نبود ، یک خونه ویلایی که از سقفش آب و گل می چکید هم نبود اما یک ساختمان بلند سفید با تزیینات چوبی خیلی تر و تمیز بود و این ساختمان آلانیس پسند نبود. او خانه هایی با رنگ های بنفش و آبی و صورتی و پرشور و هیجان را دوست داشت مثل خانه ی خودش.

- نباید ناامید بشیم شاید توش بهتر باشه .

توش هم آلانیس پسند نبود.

- کسی هم اینجا درس می خونه ؟ خیلی خسته کننده اس که !

سپس نگاهی به زمین سفید و در های شماره گذاری شده کرد . ناگهان مردی ...احتمالا مدیر آموزشگاه...از دری که رویش تابلوی مدیریت بود بیرون آمد و گفت : آه ، خوش امدید لطفا از اون طرف برید تا کمی در مورد کاری که می خواهیم بکنیم توضیح بدم.

پس از اشاره کردن به دری ادامه داد : خب ما قرار است یک آگهی ضبط کنیم و در بین برنامه های شبکه های مختلف پخش کنیم.

- کارتون بی فایده است ! مردم موقع آگهی کارهاشون را انجام می دهند.

- شما به این ها کاری نداشته باشید . برید توی اون اتاق . راستی اگر انصراف بدهید مجبور میشید به عنوان سرایدار و خنثی کن طلسم های شوم این جا کار کنید.

وقتی که با خود فکر می کرد چرا فقط چیز های جذب کننده را در نامه ذکر می کنند وارد اتاق شد زنی با صورت خشک و جدی گفت : چقدر دیر کردید ! مهم نیست . این را بگیرید و حفظ کنید .

روی برگه ای که داده بود نوشته بود :

آموزشگاه ما را امتحان کنید.
با آموزشی استاندارد شما را تبدیل به بهترین جادوگر ها می کنیم .
وقتی از کنار خیابان دوشنبه رد می شوید سری هم به ما بزنید!

وقتی آلانیس خواندن را تموم کرد خانم صورت جدی گفت : بعد هم نظر کلی خودت را می گی . حالا اون جا وایسا و بگو.

قبل از اینکه آلانیس فرصت اظهارنظر داشته باشد فیلم برداری شروع شد.

اومممم ، خب ، آموزشگاه ما را امتحان کنید.
با اموزشی استاندارد شما را تبدیل به بهترین جادوگر ها می کنیم .
وقتی از کنار خیابان دوشنبه رد می شوید سری هم به ما بزنید!
اینجا خیلی تر و تمیز و حوصله سر بر است اما بزرگتر ها از اینجا خوششان میاد چون خیلی جالب نیست . معلم هاش هم خیلی جدی اند ، اما به هر حال حتما ثبت نام کنید
.

خانم صورت جدی با عصبانیت گفت : قرار است تبلیغ کنی نه اینکه کاری کنی بچه ها از اینجا بدشان بیاد. حرف هات هم خیلی زشت بود . دوباره امتحان کن.

- آموزشگاه ما را امتحان کنید. با اموزشی استاندارد شما را تبدیل به بهترین جادوگر ها می کنیم . وقتی از کنار خیابان دوشنبه رد می شوید سری هم به ما بزنید! شاید کمی خسته کننده باشد و حوصله تان سر برود و مجبور بشید برای فرار از معلم های جدی خودتون را به مریضی بزنید اما راهرو های مخفی و سرایداری که هی غر بزند ندارد اما به هر حال ثبت نام کنید... مطمئنم این یکی خیلی جذب کننده است.

دو ساعت بعد

- .... اما به هر حال ثبت نام کنید .

- هیچ فرقی با دفعه ی پیش و پیشش نداشت . قرار است تبلیغ کنید نه اینکه کاری کنید همه از اینجا بدشان بیاد.

- دوباره امتحان کنم ؟

- نه ! نه ! برید ! فقط برید ! حتی نمی خوام برای خنثی کردن طلسم های شوم ریختتونو ببینم .

وقتی از راه آشنای خانه قدم می زد فکر کرد : چه قدر بی عقلن ! من که راستش را گفتم !


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 6 تیر 1400 11:22
نمایش جزئیات
آفلاین
لوسی ویزلی VS آلانیس شپلی


صبحی زیبا و بهاری بود. هوا دلنشین بود و بوی گل همه جا را پر کرده بود. هیچ چیز نمیتوانست این روز زیبا را خراب کند.
که ناگهان تق!
جغدی محکم به شیشه پنجره برخورد کرد و به زمین افتاد.

-چرا همیشه جغدای ویزلیا باید بخوره به پنجره؟

لوسی لباسش را عوض کرد، بیرون رفت و جغد را از روی زمین برداشت و نامه را از چنگالش جدا کرد.
داخل خانه آمد و پس از خوردن صبحانه اش به سراغ نامه رفت.

فرستنده ای نداشت. یعنی چه کسی آن نامه را فرستاده بود؟
در نامه نوشته بود...
نقل قول:
مادمازل لوسیا ویزلی عزیز

ما برای شما یک پیشنهاد داریم!
پیشنهادی که نمی‌توانید آن را رد کنید!
ما از شما میخواهیم که چیزی که میخواهیم را در جادوگر تی وی تبلیغ کنید! (با حقوق خوب به علاوه پاداش،مزایا،حق الزحمه و...)
امیدوارم این پیشنهاد را قبول کنید!
برای دیدار و هماهنگی،فردا راس ساعت ۴:۳۰ عصر همدیگر را در کافه سه دسته جارو خواهیم دید!

دوست دار شما!


عجیب بود... چرا نگفته بودند چه چیزی را؟ چرا اسم خود را ننوشته بودند؟
به هر حال لوسی به این جوانب نگاه نکرد و بی اهمیت از کنارشان رد شد و ذوق زده برای فردا آماده شد.
همه وقت در فکر این بود که چه چیزی را باید تبلیغ میکرد..حتما چیز خیلی جالبی بود! حتما عالی بود! حتما!
با همین فکر از خانه خارج شد.

آن روز خیلی هیجان زده بود! انقدر هیجان زده که شب خوابش نبرد.

ساعت ۴:۳۰، سه دسته جارو

لوسی روی صندلی منتظر نشسته بود.
منتظر کسی یا کسانی که آنها را نمی شناخت،منتظر چیزی که باید او راتبلیغ می کرد و حتی نمی دانست آن چیز یا کس یا عده یا گروه...چه بود!

در همین حین کسی به روی صندلی روبروی لوسی نشست و او را از افکاراتش بیرون کشید.

-لوسیا ویزلی! خوشحالم از ملاقاتتون!
-اوه شمایید؟ فرستنده ی نامه؟
-بله خودم هستم.
من الا بانز هستم،مدیر عامل شرکتی که شما قراره براش تبلیغ کنید.
این قرداد رو امضا کنید.

ولی چرا قبل از اینکه بگوید چه چیزی و حتی مقدمات را بچیند و از شرکت بگوید قرارداد داد؟ مشکوک می زد؛ اما لوسی که ذوق زده تر از این حرف ها بود به این ها هم اهمیت نداد و بی فکر موافقت کرد

-حتما !
و امضا زد.

-و قبل از شروع باید پیمان ناگسستنی ببندید!

ولی چرا برای یک تبلیغ باید پیمان ناگسستنی بسته میشد؟ لوسی به این هم فکر نکرد. روای قصد خودکشی داشت،اخه چرا لوسی به هیچ چیز فکر نمی کرد؟

-باشه حتما!
فقط قبلش یه سوال داشتم...
چرا من؟ چرا مثلا از لودو بگمن یا از ستاره های دیگه دنیای جادوگری نخواستید که اینکار رو انجام بدن؟
-بعدا جواب سوالتون رو میگیرید.
فعلا بیاید بریم.

دقایقی بعد،شرکت

شرکت بزرگ و زیبا بود و با پوسترهای بسیاری تزیین شده بود.
در آنطرف دوربینی دیده میشد ‌‌که آماده فیلم برداری بود و روبروی دوربین میزی بود و روی میز یک کِرِم به چشم میخورد.

-خب خانم ویزلی، شما باید این کرم پوست رو فردا صبح در برنامه ی زنده تبلیغ کنید،محصول ۱۰۰٪ گیاهی هست.
شرکت ما تازه تاسیس شده و به یه تبلیغ قوی با یه ستاره ی جدید نیاز داره.
راستی سرمایه ی ما زیاده و حقوق کارگران خوبه،دستمزد شما رو هم به قدر کافی میدیم.
- ولی کرم پوست؟ این محصولات همشون مضرن،همشون دروغینن،همشون به درد نخورن و امشب میزنی فردا صبح به جای اینکه پوستت صاف شه صورتت بیشتر جوش میزنه و ...
با عرض معذرت اینو تبلیغ نمیکنم.
-شما پیمان ناگسستنی بستید.
پیمان رو نمیشه شکست.

لوسی جاخورد.چرا دقت نکرده بود؟ رفتار اینها از همان اول عجیب بود...

فردا صبح،برنامه زنده

شروع میکنیم ۳،۲،۱!
برنامه از همه ی شبکه های تلویزیونی جادوگر تی وی پخش شد.
اما توجه همه ی جادوگران و ساحره ها به کاغذی که لوسی پس از شروع فیلم برداری به لباسش سنجاق کرده بود، جمع شد. نه حرف هایش.
روی کاغد نوشته بود
نقل قول:
هرچه در این تبلیغ گفته شود دروغ است!
این محصولات گیاهی نیست و مضر است و به شما آسیب می زند!
از این محصولات استفاده نکنید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوسی ویزلی در 1400/4/7 10:42:41
احتمالات مختلفی محتمله!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 3 اردیبهشت 1400 23:58
نمایش جزئیات
آفلاین
جرمی
vs

پلاکس


- من اومدم!

جرمی با کلی ذوق وارد سالن دوئل شد. در آن روز بهاری تمام راه را پیاده رفته بود و مانند کتیِ سرخوش، سرخوش بود. لبخند از لبش محو نمی شد و شور و شوقی آنقدر وصف ناپذیر داشت که در پوست خود نمی گنجید. به داور ها سلام کرد. همه جا را نگاه کرد و دنبال پلاکس گشت اما پلاکسی نیافت. خیلی عجیب بود. پلاکس هیچ وقت دیر نمی کرد...

هر چه فکر می کرد اصلا جور در نمی آمد. پلاکسی که همیشه زود تر از موعد سر قرار حاضر می شد، اکنون با نیامدنش جرمی را نگران کرده بود. تقریبا نیم ساعت از آمدن جرمی گذشته بود و انتظار، داشت او را آزرده خاطر می کرد. یکی از داور ها با بی حوصلگی پرسید:
- جرمی تو ازش خبری نداری؟
- راستش نه. از وقتی که با هم اومدیم اینجا و نوبت گرفتیم برای دوئل، قرار شد تنهایی تمرین کنیم و خبری هم از هم نگیریم.

************************

جرمی با دستش اشک هایش را پاک کرد و به این فکر کرد که پلاکس اکنون در چه حال است. یکی از داور ها رفته بود. طبیعی بود که داوری بخواهد ساعت ۹ شب سالن دوئل را ترک کند! پلاکس هنوز نیامده بود و داور دیگری هم داشت سالن را ترک می کرد.

اکنون فقط جرمی مانده بود و لینی. لینی به جای وقت طلف کردن داشت برخی دوئل ها را بررسی می کرد و نتایج را می نوشت. جرمی هم خفه گریه می کرد.
با بقض پرسید:
- به نظرتون نمیاد؟
- آم... فکر نکنم.

قطره دیگری از گونه جرمی سرازیر شد.
- اگر اومد بهش بگید که... نه، نمی خواد.

لینی جوابی نداشت و فقط رفتن جرمی را تماشا کرد.
جرمی تمام مسیر را داشت به این فکر می کرد که نکند بلایی سر پلاکس آمده باشد.



~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من هم از تمامی داور های گرامی معذرت می خوام. دور از انصاف می دونم که وقتی پلاکس نمی تونه شرکت کنه، من شرکت کنم.
با تشکر.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
RainbowClaw


پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 3 اردیبهشت 1400 22:41
نمایش جزئیات
آفلاین
پلاکس و جرمی

سرم را از دستش کند و با تمام سرعت به سمت بیرون سنت مانگو دوید.
درحالی که به پهنای صورت اشک میریخت میدوید.
هر چند وقت یکبار با صورت به زمین میخورد اما باز بلند میشد.
خیابان های بارانی را با عجله پشت سر گذاشت و خودش را به سالن دوئل رساند.
پشت میز داوران لینی بال بال زنان بود و برگه ها را مرتب میکرد.
به جز او هیچکس در سالن نبود، زیر نور چراغ های نیمه خاموش به طرف میز رفت.
_ من... دیر رسیدم!

پیکسی با اخم بزرگ روی صورتش به او نگاه کرد:
_ پلاکس بلک شمایی؟ چرا نیومدی؟ جرمی خیلی منتظر موند. طفلی چقد ذوق این دوئل رو داشت.

پلاکس اشک هایش را که به هق هق تبدیل شده بودند پاک کرد:
_ من... من نمیخواستم دیر بیام، این یه مسئولیته، می‌دونم! من نباید دیر میکردم. اما... اما نشد... نشد که بیام.

و درحالی که هق هق میکرد روی زمین افتاد.
لینی برگه ها را روی میز گذاشت و دور او گشتی زد:
_ باید خودتو میرسوندی! متاسفم!

و پلاکس را با یک دنیا عذاب وجدان تنها گذاشت.


از جرمی عزیزم و داورا عذر خواهی میکنم. رولی برای ارائه و شرکت در دوئل ندارم. اما انقدر بی مسئولیت نیستم که همینطوری ولش کنم.
ببخشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!