جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  245 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  164 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  194 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
ارسال شده در: پنجشنبه 2 تیر 1401 13:19
نمایش جزئیات
آفلاین
-این مسخره بازیا چیه؟ من میرم خونه‌ی بابام.
-

لرد و مرگخواران به بابا اسب آبی نگاهی انداختند. خیلی آشفته و غمگین بود. گویی زندگی خوبی که داشت فقط سیب پلاسیده‌ای بود که توسط یک اسب آبی خورده شده بود. دیگر امیدی نداشت. خسته و دل‌شکسته بود و باید چاره‌ای می‌اندیشید.
-عزیزم تو رو خدا نرو.

بابا اسب آبی به پای همسرش افتاد.
-من بدون تو هیچی نیستم. به یاد روزای خوب قدیم منو ببخش. بهم نگاه کن. دلت میاد این چهره رو ول کنی؟

مامان اسب آبی به چهره شوهرش نگاه کرد.
-
-
-

چاره‌ای نبود، مرگخواران دلشان برای بابا اسب آبی به درد آمده بود، پس او را به گوشه‌ای کشیدند و سعی کردند با او صحبت کنند.
-دیدی چی شد رودولف‌ جون؟ زندگیم به باد رفت. بدبخت شدم.
-والا به نظر من اتفاق خیلی بدیم نشد . میتونیم با همدیگه بریم سراغ کیسـ

رودولف سایه بلاتریکس را روی دیوار روبرویش دید که از پشت سرش یکی از اسب آبی‌ها را برداشته و به سمت او نشانه گرفته. از همین جا هم میتوانست چهره‌اش را تصور کند.
-والا نه داداش امیدوارم زندگیت بهتر شه به هرحال خدمت به همسر مهمترین وظیفه هر آدمه. مطمئنی سمت فساد نرفتی؟ باور کن نمیدونی این کارا چقدر زندگی آدمو نابود میکنه. خودم با چشمای خودم دیدم. خدا لعنت کنه باعث و بانیش رو.

حوصله لرد سر رفته بود و دلش میخواست ماجرای جدیدی تجربه کند. برای همین فرمان تازه‌ای داد.
-دستور می‌دیم اسب آبی مرد رو با اسب آبی زن آشتی بدید.

و اینطور شد که گروهی از مرگخوارها به سمت مامان اسب آبی رفتند تا او را منصرف کنند و گروهی دیگر شروع کردند به مشورت با بابا اسب آبی تا ببینند با چه چیزی می‌شود دل همسرش را به دست آورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
ارسال شده در: پنجشنبه 19 خرداد 1401 09:58
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه نگاهی به حالت زار اسب آبی پدر انداخت .
گلوش رو صاف کرد و درحالی که به سمت مرگخواران برمیگشت گفت" ای لشکریان ولدمورت ما به شما دستور میدهیم جلوی اسب آبی مادر و بچه اش را بگیرید"
مرگخواران نگاهی به همدیگر انداختند و به طرف اسب آبی مادر خیز بداشتند .
یک قدم جلو نرفته بودند .. که مجبور شدند ده قدم به عقب برگردند .
اسب آبی مادر درحالی که از شدت خشم از سرش دود بلند میشد به مرگخواران نزدیک و نزدیکتر میشد"که برای من لشکر جمع میکنی؟..
کتی سرفه ی کوتاهی کرد و رو به اسب ابی مادر گفت"فکر میکنم خیلی عصبی باشید"
بلاتریکس دستش را روی شانه ی کتی گذاشت و زمزمه کرد"فقط فکر میکنی عزیزم؟.."
لرد درحالی که پشت مرگخواران ترسیده ایستاده بود فریاد کشید" شما واقعا از این اسب آبی میترسید..گفتم ما به شما دستور دادیم او رابگیرید.."
اسب آبی مادر لبخند عصبیی زد درحالی که به اسب ابی پدر نگاه میکرد به لرد اشاره کرد و گفت"اینم دوست توئه دیگه..همتون مثل همیدد"
اسب آبی پدر زمزمه کرد"هرچی تو بگی عزیزم"
و با هر قدم نزدیک شدن اسب آبی مادر یک فدم عقب میرفت
البته ناگفته نماند مونیکا یا همون اسب آبی کوچک درحالی که با لذت پشت مادرش سیب میخورد برای پدرش دست تکون میداد
اسب آبی پدر ترسیده گفت"چرا انقدر دشمنی؟ عزیزم حلش میکینم "
اسب آبی مادر سر تکون داد"که اینطور.."
ناگهان با خشم به طرف اسب آبی پدر حمله ور شد.
مرگخواران برای اینکه مورد خشم اسب آبی مادر قرار نگیرند هرکدام خودشان رو به طرفی پرت کرده اند.
و حالا..
فقط اسب آبی پدر مانده بود و لرد سیاه
لرد سیاه آب دهانش را قورت داد و درحالی که با خشم به افرادش چشم غره میرفت با اکراه لب زد"البته که..این حرکات..درواقع..در شان..یعنی در شخصیت..و در بزرگی شما نیست.."
اسب ابی پدر هم با حرکت سر با حرف های لرد سیاه موافقت کرد
و هیچکس فکرش رو نمیکرد که اسب آبی مادر از خجالت سرخ شود

..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
◟·˚ᨳ 𝗍𝗁𝖾 𝗆𝗈𝗈𝗇 𝗂𝗌 𝖻𝖾𝖺𝗎𝗍𝗂𝖿𝗎𝗅, 𝗂𝗌𝗇'𝗍 𝗂𝗍
پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
ارسال شده در: چهارشنبه 18 خرداد 1401 01:09
نمایش جزئیات
آفلاین
- خانمی تو ام؟!

شوهر اسب آبی زگیل دار، به نشانه تاسف سری تکان داد. آهی از سر ناامیدی کشید و به سمت کاناپه سنگی کنار استخر رفت. لحظات سختی را سپری میکرد. روی کاناپه سنگی نشست و دستانش، سرش را احاطه کردند. اگر چند ثانیه دیگر می گذشت، شاهد سکانسی غمگین و پخش آهنگ دِپ توسط گروه موسیقی باغ وحش بودیم.

- واقعا که! دارم میرم اون بچه رو جمع کنم، مدرسش رو دوباره پیچونده!

بابا اسب آبی، لرد و مرگخواران به پشت سرشان نگاه کردند . اسب آبی کوچکی در گوشه قفس همانطور که کیف و لباس فرم مدرسه اش به گوشه دیگری پرت میکرد، برای آنها چشمک زد.

- خانمی منو ببخش! خیلی زود قضاوتت کردم.

موسیقی بیکلامی پخش شد. نگاه تمامی افراد حاضر در صحنه روی مامان اسب آبی خیره شد. سکانس حال و هوای " شاید برای شما هم اتفاق بیفتد " و " کلید اسرار " را به خود گرفته بود.
- وقتی دست بچه رو گرفتم و رفتم خونه بابام، اون موقع حالیت میشه کی و کجا باید قضاوت کنی.

شاعر می فرماید" یه سوزن به خودت بزن، یک جوالدوز به مردم". مفهوم جمله قبلی هنوز در ذهن خواننده گرامی ثبت نشده بود که مامان اسب آبی زگیل دار دست بچه اسب آبی را گرفته و به خانه پدرش رفت
.
- چرا رفتی؟ چرا؟! من بیقرارم.

بابا اسب آبی همانطور که بر سر خود میزد، دیالوگ بالا را چند بار با ناله و فغان بسیار تکرار کرد. لرد و مرگخواران به عنوان مراقبین اسب های آبی هم که شده باید برای بابا اسب آبی کاری میکردند.


پ. ن: در دنیایی که یک اسب آبی شکست عشقی میخورد و بچه اش به مدرسه میرود، قهر مامان اسب آبی نیز یک امر عادی است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
ارسال شده در: دوشنبه 9 خرداد 1401 17:53
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه، دریافت که منظور مرگخوار ملعون از موتو موتو، اسب آبی هیکلی بود که زگیل های سیاه و دندان های خرابش، او را زیبا تر از آنچه بود میکردند. و حال، در حال دویدن به سمت لرد سیاه بود.
- این چیز را متوقف کنید! دارد به سمت ما حمله ور میشود!

در آن لحظه، لینی سعی کرد چیزی بپراند.
- اربابا، بس با ابهتین، همه عاشقتون می...
- یعنی در حدی هستیم که اسب آبی عاشقمان میشود؟

نگاه ها از اسب آبی در حال دویدن گرفته شد. همه، منتظر ضد حمله ی بلاتریکس برای دفاع از لرد سیاه بودند؛ تا اینکه کتی نیز، تصمیم گرفت چیزی بپراند.
- ارباب، اما فکر کنم شوهر اسب آبیه ازتون عصبانیه ها!

نگاه همه به سمت شوهر اسب آبی زگیلی برگشت که اصلا از رفتن همسرش به سمت لرد سیاه، خوشحال نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
ارسال شده در: پنجشنبه 5 خرداد 1401 10:49
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: مرگخوارا نصف شب از باغ وحش هاگزمید بازدید میکنن و به صورت اتفاقی توی یکی از قفسا گیر میوفتن، و صاحب باغ وحش اونارو برای به دست آوردن بازدید بیشتر نگه میداره، مرگخواران و لرد سعی میکنن به روش های مختلف فرار کنن اما موفق نمیشن. رئیس باغ وحش اونهارو توی قفس میمون ها میگذاره تا ادا در بیارن اما چون نا موفق بودن میندازتشون توی قفس اسب های آبی یا همون(هیپو) تا تنبیه بشن.
---


-این است سرانجام کسی که بی شمار کشتار کرده.

کتی این را گفت در حالی که داشت با مسواکی که اندازه ی یک بیل بود و رویش اندازه ی یک قابلمه خمیر دندان ریخته بود توی دهان اسب های ابی را تمیز میکرد.

کراب داشت برای اسب ها زیر ناخن شان را تمیز میکرد و لاک میزد. رودولف از زیر اسب های ماده بازدید میکرد تا سلامت شان را بررسی کند که یک اسب نر غول پیکر به طرف او دوید و چنان محکم به او ضربه زد که رودولف پرت شد و با سر تو پشتِ یک فیل فرود آمد. هر کدام از مرگخوار ها به کاری مشغول بودند جز لرد ولدمورت که ردای خودش را درآورده بود و توی استخر پریده بود و جلویش روی یک سینی شناور انواع و اقسام نوشیدنی ها و بستنی ها در لیوان های از جنس پوست نارگیل ریخته شده بود و بلاتریکس هم خیلی داف طوری کنار دست لرد نشسته بود و با هم پچ پچ میکردند و ریز ریز میخندیدند.

اسکورپیوس که تا ان لحظه در حال خالی کردن بارِ چمن و جلبک از کامیون برای ناهار اسب ها بود، برای استراحت به سمت لرد اومد و خواست یک لیوان از نوشیدنی هارو برداره که لرد به او چشم غره رفت و دستش را کوتاه کرد.

-ارباب...فک کنم موتو موتو از شما خوشش اومده.

لرد ولدمورت تا میخواست بپرسد که موتو موتو دیگر چه خری است؛ سایه ای از زیر آب سر بر آورد و همینطور که بلند تر میشد و آب از روی سرش روی هیکل عضلانی اش میریخت به لرد نزدیک تر میشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
ارسال شده در: چهارشنبه 4 اسفند 1400 01:28
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران به سمت قفس اسب های آبی حرکت کردند.
البته لرد سیاه زیاد با آن ها همکاری نمی کرد و مجبور شده بودند او را کول کرده و به زور ببرند.
لرد روی شانه های یکی از مرگخواران در حال دست و پا زدن و اعتراض بود.

- ما نمی آییم!
- داریم میایین که ارباب.
- منظورمان این است که ما به میل و خواست خودمون نمی آییم. داریم به زور برده می شویم. ما ربوده شدیم. ما را رها کن ای ملعون.

ملعون مورد نظر لرد را رها نکرد. چون فعلا مجبور بودند به حرف مدیر باغ وحش گوش کنند.
از جلوی زرافه ها و شیر ها و قفس مارها گذشتند. لرد سیاه سعی کرد با مارها صحبت کرده و آن ها را ترغیب به شورش کند... ولی مارها زبان نفهم بودند و لهجه لرد را هم متوجه نشدند.

چند لحظه بعد، به محوطه اسب های آبی که دقیقا در کنار قفس مارها قرار داشت، رسیدند.
اطراف را کمی بررسی کردند.

- بیشترش آبه!
- همش آبه!
- این ها که نه اسب هستند و نه آبی!
- بسیار بزرگند.خوشمان نیامد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
ارسال شده در: شنبه 15 آبان 1400 12:41
نمایش جزئیات
آفلاین
بیرونِ درِ باغ وحش، ماشین بنز قدیمی که شیشه هایش دودی بود ایستاد. درهای ماشین باز شد و دو مرد با کت شلوار قهوه ای رنگ از ان پیاده شدند. قد و قامت مردان بسیار بلند بود و مثل غول ها بودند. صورتشان خاکی رنگ بود، هر دو عینک افتابی به چشم داشتند و مردمی که از ان نزدیکی میگذشتند، از ترس خشکشان میزد. نفر سوم که پیاده شد نیکلاس بود. که با شنل مشکی که در باد هراسان بود و کلاه لبه دار و سیگار بزرگی که به لبش بود شناخته میشد.

نیکلاس و افرادش وارد باغ وحش شدند. نیکلاس به میز و نیمکت قدیمی تکیه داد و همینطور که سیگار را روی لبش مثل ابنبات تکان میداد به افرادش اشاره کرد.
-برید بیاریدش. مواظب باشید توی آب نرید و خیس نشید. یادتون نرفته که از گِل و خاک درست شدین.

دو گولِم قهوه ای رنگ با تکان دادن سرشان به سمت مدیر باغ وحش رفتند و اورا سر و ته کرده و نزد نیکلاس اوردند.
-اوردیمش رئیس.

مدیر در حالی که از ترس میلرزید جلوی نیکلاس روی زمین افتاد.
-ب..با من چ..چیکار داریـ..ن؟

با اشاره ی سر نیکلاس یکی از گولم ها مدیر را از شانه گرفت و بلند کرد و فشار داد.

-رئیس اینجا تویی؟
-آخــــ. اره. اره منم.

و دست در جیب پشتش کرد و در حالی که از درد مینالید و کاغذ سبز رنگی را از جیب پشتش بیرون کشید.

-اینم سندش. اینجارو به مبلغ دو هزار دلار از زوکیپر جونیور خریداری کردم. اخ اخ اخ.

حسن مصطفی هم که از ان جا رد میشد و پاپ کورن میخورد، با مدیر همزاد پنداری کرد.
-اخ اخ اخ هه هه هه ووی ووی ووی.

گولم قهوه ای رنگ که خاک و گل از لای دکمه های کتش بیرون میریخت. فشار محکمی رو شانه ی مدیر وارد کرد و ان را از جا در اورد.

-آآآآآآآآآ.

مدیر از درد به خودش می پیچید و جیغ میزد. خون از جای شانه اش به بیرون فواره میزد و با ان یکی دستش سعی میکرد جلوی خون را بگیرد.

-لعنت بهت شماره ی بیست و سه. من بهت گفتم اینجوریش کنی؟
-ببخشید رئیس.
-بیارش جلو.

گولم مدیر باغ را جلوی پای نیکلاس گذاشت و و ان یکی گولم هم دست مدیر را اورد.

نیکلاس چشمانش را بست و تمرکز کرد. هاله ی طلایی رنگ اورا احاطه کرد. دستش را روی شانه ی مدیر گذاشت و بازویش را به هم چسباند. هاله ی طلایی رنگ روی محلی که نیکلاس دستش را گذاشت متمرکز شد. چند ثانیه بعد نیکلاس چشمانش را باز کرد.

-خب مثل روز اولش شد. حالا بلند شو.

مدیر باغ وحش کمی انگشتانش را تکان داد و از چیزی که میدید به شدت تعجب کرد. دستش خوب شده بود و هیچ اثری از قطع شدن بازویش نبود، نه جای زخمی نه دردی. دستش خوب شده بود. هنوز در تعجب بود و با چشمانش که از حدقه بیرون زده بود به دستش نگاه میکرد و سعی میکرد تا بفهمد چه اتفاقی افتاده.

-ببین من این باغ وحش رو میخوام. البته میتونی به کارت به عنوان مدیر ادامه بدی ولی از الان اینجا مال منه. فهمیدی؟

مدیر اب دهنش را قورت داد و سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.

-آفرین. این هم پول.

کیسه ای جلوی پای مدیر انداخته شد. وقتی ان را باز کرد. چشمانش برق زد و نور طلایی رنگی صورتش را روشن کرد.

-حالا سند لطفا!

مدیر سند را با احترام خاص به نیکلاس داد و عقب عقب رفت. نیکلاس هم بلند شد و به سمت در خروجی حرکت کرد.

-راه میوفتیم. ایستگاه بعد، ارایشگاه عمو اگریپا!

وقتی نیکلاس و افرادش کاملا از باغ وحش خارج شدند مدیر تازه به خودش امد. سنگینی طلاها اورا به وجد می اورد. با خودش فکر کرد که حداقل چندین برابر ارزش ان باغ وحش و ان حیوانات کذایی بود.

-حیوانات کذایی؟ اوه. کاملا یادم رفته بود. اهای شماها حرکت کنید به سمت قسمت اسب های ابی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در 1400/8/15 12:44:38
ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در 1400/8/15 19:10:28
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
ارسال شده در: شنبه 15 آبان 1400 01:21
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس که حالا با پوست موز توی دستش مقابل لرد سیاه ایستاده بود، تمام تلاشش را میکرد تا با لرد سیاه کمترین ارتباط چشمی را داشته باشد.
-ارباب
-بلا
-ارباب
-بلا... خیر!
-ارباب... قفس، اسب، آبی!
-زرد، لزج، منحنی... و میوه! میوه بلا! ما از میوه متنفریم.

این بار هم لینی مثل همیشه از هوش ریونکلایی‌ اش مایه گذاشت:
-ارباب میخواید من با دستام جلوی چشماتونو بگیرم که تجربه بصری برخورد میوه با صورتتونو محدود کنه؟
-لینی آخرین باری که ما دست هات رو دیدیم زمانی بود که زیر میکروسکوپ گذاشته بودیمت تا ازت برای کادوی تولد دخترمون نجینی معجون رشد بال درست کنیم‌.

لینی به طور میکروسکوپی بغض کرد.

مرگخوار ها میخواستند به فکر فرو بروند اما مدت زیادی بود توی قفس باغ وحش گیر افتاده بودند و فکرشان سفت و فرونرفتنی شده بود.

بچه ماگل لوس که کسی سر از انگیزه‌ی کم نظیرش برای دیدن پرت شدن پوست موز توی صورت لرد سیاه در نمی‌آورد، شدید تر از قبل شروع به زاری و شیون کرد.
-نمیخوام... نمیخوام اصلا بریم، یکی از میمونا دماغ نداره، دوست ندارم.

بعد یک مشت از پفک های توی دستش را به نشانه اعتراض پرت کرد توی صورت میمون بی دماغ... و رفت!

-ما از منحنی های نارنجی هم متنفریم. همین الان تصمیم گرفتیم.

نگران کننده ترین قسمت ماجرا این بود که مسئول باغ وحش اصلا به خاطر ناراضی شدن بازدید کننده باغ وحشش خوشحال به نظر نمیرسید.
-به صف وایستید دم در قفس، منتقل میشید قفس اسب های آبی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
ارسال شده در: چهارشنبه 12 آبان 1400 17:24
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس با چهره "هرگز! حتی فکرشم نکنین" به مدیر باغ وحش خیره شده بود.
ولی دیگر خیلی دیر بود و فکرش را کرده بودند.

مدیر به بلاتریکس لبخندی زد.
-میمون... زود باش. درخواست بازدید کننده رو بپذیر.

بلاتریکس ابروهایش را بالا انداخت.
-آخه... توجه دارین که این میمون کچل... خیلی عذر می خوام ارباب... با میمون های کچل دیگه کمی فرق می کنه.

مدیر لبخندش را حفظ کرد.
-میمون... یادت که نرفته... اسب آبی!

دختر بچه که دید چند ثانیه ای از درخواستش گذشته و خطر اجرا نشدنش وجود دارد، خودش را روی زمین انداخت و در حالی که در گل و لای می غلتید، پاهایش را روی زمین کوبید و شروع به گریه و فریاد و فغان کرد.
این میزان از تمایل برای کوبیده شدن پوست موز به صورت میمونی کچل، اصلا عادی نبود.

بلاتریکس از بچه های لوس متنفر بود. گرچه از بچه های غیر لوس هم متنفر بود. از بزرگتر ها هم متنفر بود. بلاتریکس از هر کسی بجز لرد سیاه، متنفر بود.

از درخت پایین آمد و آخرین تکه موز را هم خورد. حالا فقط پوست موزی در دست داشت و لرد سیاهی که روبرویش ایستاده بود.

یا باید پوست موز را توی صورت لرد سیاه می زد و یا همگی با اسب آبی وحشتناک درنده آشنا می شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
ارسال شده در: دوشنبه 19 مهر 1400 14:37
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران نفس هایشان را حبس کردند. شاید تنها چیزی که بدتر از خشم بلاتریکس بود قفس اسب ابی بود و مرگخواران این را به خوبی میدانستند.
- به هورکراکس ارباب قسم کوتاه بیا تا خورده نشدیم..ببین گل های صورتی روی موهام پژمرده شده!
- یعنی میگی بیخیال کتی بشم؟

رامودا حرفش را خورد. بهرحال هیچکس نمی‌خواست مورد خشم بلاتریکس قرار بگیره، مخصوصا رامودا که مرگخواری تازه وارد بود و هنوز راه زیادی در پیش داشت. ولی این دلیل از حساسیت موضوع کم نمی‌کرد.
- ارباب شما دلتون میخواد با اسب آبی تو یه قفس باشید؟ اونوقت بقیه چی میگن؟
- بلا؟

از قضا لینی که مرگخوار فرصت طلبی بود، راه نجات را برای مرگخواران هموار کرد و نتیجه این کار نگاهی تیره و تار از جانب لرد سیاه به بلاتریکس بود.
بلاتریکس نگاهی ترسناکی به لینی انداخت و بلافاصله روی درخت پرید و حرکت اکروباتیکی را به نمایش گذاشت به مانند یک میمون .
- اقا! تو تلویزیون دیدم میمون پوست موز رو زد تو صورت میمون کچل...میشه بگید این کار رو بکنه؟

در این لحظه رئیس باغ وحش نگاهی به بلاتریکس و سپس به لرد کرد و لرد و بلاتریکس نگاهی به دختر بچه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1400/7/19 18:00:33
ثروت، قدرتی است که می‌تواند به انسان‌ها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.


Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.


الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.