جن باوفا

روح گلرت گریندلوالد سفر پیوستهی خود را در دل تاریکی شب ادامه میدهد. با خود میاندیشد چطور میتواند با یک تیر دو نشان بزند؟ روح بودن برایش خستهکننده است و حالا که خود را آمادهی بازگشت به جسم خود کرده، محکوم به حبس در آزکابان شده است.
باز هم قصهی همیشگی ابرهای تیرهای که روی گل ماه را میپوشانند و جهان پیرامون را در تاریکی مطلق فرو میبرند. شاید انتظار داشته باشید در این تاریکی هولناک، سکوت کوبندهتر از هر زمانی احساس شود؛ اما این امواج هستند که بر ساختمان سنگی سیاه مثلثیشکل آزکابان میکوبند و نالهی وحشتی را منعکس میکنند که سالهای سال از آن زندان مخوف در هوا گم میشود.
آنگاه کورسوی نوری چشم حالا تیزبینتر از همیشهی روح را به سوی خود جلب میکند. از یکی از سوراخهای دیوار بلند که احتمالاً آن وزیر یاوهگو با افتخار اسمش را پنجره و احقاق حقوق انسانی زندانیان مینامد، نوری سوسو میزد. در چشم بر هم زدنی خود را به آن سوراخ میرساند. آتش روشن است؟ نورهای رنگی؟ صدای... صدای موسیقی از لابهلای فریاد خشمگین امواج به گوش میرسد:
موسیقی: تو جشن شب نشینی باید پاشی برقصی، باید پاشی برقصی خوشگلا باید برقصن خوشگلا باید برقصن!
از همان سوراخ وارد میشود. صحنهی سورئالی جلوی چشمانش میبیند. آتشی روشن با زغال فراوان، قلیانهای اعیانی و دیوانهسازهایی که گیلاسهای نوشیدنی به دست گرد هم... می... رقصند...!
خوشگلا باید برقصن خوشگلا باید برقصن...!
سرمای افسردهکنندهی آزکابان در حضور همزمان آن تعداد دیوانهساز دوچندان احساس میشد و بوی مرگ میداد اما گریندلوالد حالا بیش از هر زمانی احساس میکرد دلش برای زنده بودن تنگ شده است.
آهسته در میان جمع قرار گرفت.
موسیقی قطع نشد اما تغییر حالت داد. حالا دیگر به موسیقی پسزمینه تبدیل شده بود: گيرم که در باورتان به خاک نشسته ام و ساقه هاي جوانم از ضربه هاي تبرهاتان زخم دار است با ريشه چه مي کنيد...
اگر انسان عادی حضور میداشت، غم دو عالم در دلش جا میگرفت؛ اما با غمگین شدن موسیقی، دیوانهسازها با ریتم تندتری رقصیدند و گویی به وجد آمده بودند.
گریندلوالد هم شروع می کند به خودش تکان دادن. خاطرات تلخ در ذهن روحیاش زنده میشد. از نگاه ناپیدای دیوانهسازها میخواند که از او انتظار دارند چیزی بگوید و ماجرایی را تعریف کند.
گریندلوالد لب به سخن گشود:
روزی روزگاری، جن خانگی کوچکی در قصر بزرگ مالفویها زندگی میکرد. از هر نظر به جنهای خانگی دیگر شباهت داشت: از خروسخوان تا بوق سگ و حتی از بوق سگ تا خروسخوان با تعهد بسیار زیادی هر کاری که اربابش به او سپرده بود انجام میداد. از شستن کهنهی بچه تا شستن ظرفها و تمیزکاری کابینتها گرفته تا لالایی گفتن برای دراکو و خرید نان و گردگیری گوشه گوشهی قصر جزو وظایفش بود. با این همه کار، هر وقت برای انجام کاری زمان کم میآورد یا نمیتوانست آن را به نحو احسن انجام بدهد یا حتی به بهترین شکل انجام میداد اما اربابش بهانه میتراشید، بدون اینکه لازم باشد به او بگویند با هر چیزی که به دستش میرسید خودش را تنبیه میکرد. حتی یک بار میخواست خودش را درون کورهی نانپزی بیاندازد که دراکو در آخرین لحظه نجاتش داد.
تا اینجا همهچیز این جن خانگی تقریباً با دیگر جنهای خانگی برابری میکرد. از زندگی راضی بود. راضی بود که اربابی دارد که به جای لباس، به او دستور میدهد و هر روز او را کتک میزند. برتری او به جنهای دیگر از جایی آغاز شد که هری پاتر را شناخت و هری پاتر به قهرمان زندگیاش بدل شد. اما کار به اینجا ختم نشد. دابی جان هری پاتر را در خطر دید و برخلاف تمام اصول و قواعد و غرایزی که سالهای سال در ژن او پذیرفته شده بود عمل کرد. شاید استدلال لازم برای درک اشتباهاتش را نداشت اما ارزشمندتر از نیت او، اجرای کارهایی بود که کرد. او تا پای جان در راه آرمان خودش و هری پاتر جنگید. با نجات هری پاتر و دوستانش، قدم مهمی در پیروزی خیر بر شر برداشت. در خلاف جهت طبیعت و غریزه عمل کردن میدانید چیست؟
دیوانهسازها دیوانهوار میرقصیدند و از شنیدن حرفهای روح گریندلوالد لذت میبردند.
گلرت ادامه داد:
حالا من تنها یک چیز از شما میخواهم. میخواهم بر خلاف تمامی قوانین سیاهی که برای شما موجودات تاریکی نوشته شده، برای اولین بار یک روح را به بدنش برگردانید! برای رسیدن به هدفی بسیار والاتر...!
موسیقی متوقف شد. دیوانهسازها دست از رقص کشیده و به خود لرزیدند.
- از من شاهد میخواهید؟ شاهد خود دابی است که به ناحق در زندان نگه داشتهاید! بیاوردیش و خاطراتش را مرور کنید. به چشم خود ببینید موجودی را که برای آرمانها و اهداف والاتر چه پدیدهای شد؛ چه انقلابی کرد!
دیوانهسازها روح گلرت را تنها گذاشتند و رفتند و دقایقی بعد درحالیکه زیر بغل دابی را گرفته بودند، برگشتند.
حالا دیگر حقیقت بر آنها آشکار شده بود و دابی را الگوی تحول خود قرار داده بودند.
بار دیگر موسیقی: خوشگلا باید برقصن خوشگلا باید برقصن!
دیوانهسازها و دابی نوشیدنیها را بالا گرفته و به خرسندی میرقصیدند. نور را بر تاریکی چربانده بودند و حالا این روح گلرت گریندلوالد بود که به بدن بیجانش، جایی بسیار دورتر و مخفی از دست دشمنان، برمیگشت تا آرمانهایش را دنبال کند.
ساعاتی بعد، کمربند پرزرق و برق گلرت گریندلوالد بهعنوان یادگاری به دست دابی رسید.