جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  63 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  180 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  197 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: دخمه‌های قلعه
ارسال شده در: شنبه 29 دی 1403 23:14
نمایش جزئیات
آفلاین
یک آبنبات آن‌طرف‌تر، میرتل خندان و اردک پلاستیکی بودند که داشتند با یک عالمه خوبی و دو کرور خوشی برای همیشه با هم زندگی می‌کردند. هر روز صبح خورشیدخوان، اردک پلاستیکی می رفت سر کار تا یک عالمه روی کلی کف حمام شنا کند و کواک‌کواک‌کنان حباب بترکاند و هر روز شب هم با یک کیف پر از روزمزد زیر بالش بر‌می‌گشت خانه‌ پیش میرتلی که روح یک پیشبند را دور خودش گره زده بود و روح یک عالمه گوشت و کلم و هویج و مارچوبه را انداخته بود توی روح یک دیگ و داشت با روح ملاقه‌اش، همشان می‌زد.

-اردک!
-کواک!

اینکه محل کار اردک پلاستیکی و خانه‌اش در عمل فقط سه موزاییک و چهار سوراخ موش با هم فاصله داشتند، کک کسی را هم نمی‌گزاند: میرتل خندان بعد از پشت سر گذاشتن کل آن همه ذوزنقه‌های عشقی که پیچانده بودندش به این نتیجه درست رسیده بود همه آدم‌ها و روح‌ها و ویزلی‌ها و سنجاب‌های دنیا می‌خواستند یا با خودش ازدواج کنند یا با ازدواجش. پس خیلی محکم تصمیم گرفته بود دیگر قرار نیست توی کل مرگش نه از حمامش خارج شود نه بذارد اردک-شوهرش یک بال خارج از دیدش پر بزند.

اردک پلاستیکی کیف پر از حقوقش را از زیر بالش بیرون کشید و راضی از یک عالمه پشتکار پرثمر، دسترنج روزش را سمت میرتل چرخاند تا ببیند و خوشحال شود و بهش و زحماتش و زندگیشان افتخار کند.

-به به. چه حبابای قشنگی امروز کار کرده شوهرم.

البته که از ضرراتِ همیشه حاضرِ کار کردن در حرفه‌ای که کارفرمایش و کارگرش و اربابش و رجوعش همه‌ِ‌ یک اردک‌اند، عدم جریان صحیح گالیون است. ولی میرتل خندان خیلی باهوش بود و مغز اقتصادی‌اش آنقدر بزرگ بود که می‌تانست تویش چهارتا از بزرگترین هیپوگریف‌های اعصار را جا کند و حتی یک ذره جای اضافه هم داشته باشد و میرتل را ممکن باشد به یک گمان کوچولو هم بیندازد که شاید اگر محکم زور بزند، پنجمی هم جا شود. ها. و دقیقا هم همین هیپوگریف پنجمی بود که یک روزِ حمامی در ابتدای ازدواجشان در گوش میرتل زمزمه کرده بود: مااااااااااااااااااااااووووو!
و میرتل بهش گفته بود: نه. با هیپوت حرف نزن. با گریفت حرف بزن.
-عه؟ اینطوری؟
-آفرین. چی میگی حالا؟
-چیز... سر ازدواجتون یادته بچه سنجابی پرسی ویزلی رو بعنوان مهریه به اردک پلاستیکی دادی؟ چرا اونو مجبور نمی‌کنین بره واستون کار کنه؟ روح نون سر روح سفره‌تون بذاره و اینا.

میرتل متفکرانه اخم کرد. میرتل آن چند روز اخیر آنقدر کمرش را تا آخرین مهره توی تمام سوراخ‌ها و سمبه‌های حمام ارشدها خم کرده بود و آنقدر تویشان دنبال تکه‌خرده گالیون گشته بود که بکشد و با روحشان غذا سفارش دهد، که اگر واقعا کمر داشت، کمرش ازش ناراحت می‌شد.

-هیپوگریف پنجم، خوشحالم که به زور توی مغزم جا دادمت.

و از آن لحظه به بعد، همیشه مهریه‌‌شان، بچه سنجابی پرسی ویزلی، بود که نان‌‌آور خانواده پلاستیکی‌ها بود و هر شب و هر روز و هر نصفه‌شب برای سال‌ها می‌رفت توی شانصدتا معدن کار می‌کرد و با چکشش روی زغال سنگ می کوبید و زغال‌سنگ‌ها دردشان می‌‌گرفت و روی چکشش می‌کوبیدند و چکشش دردش می‌گرفت و روی خودش می‌کوبید و خودش دردش می‌گرفت و روی زغال سنگ‌ها می‌کوبید و این چرخه خشونت همینطور می‌رفت و می‌رفت و می‌رفت و آن‌وسط‌ها تبدیل به چهار قران پول می‌شد که سرکارگر معدنچی‌ها، جرج فرهاد ویزلی، با هزار منت از توی جیبش در می‌آورد و لیس‌زنان می‌شمرد و کف دستش می‌گذاشت و بچه سنجابی پرسی ویزلی هم کلی خسته و کوبیده می‌رفت حمام ارشدها و کل چهار قران را می‌داد دست مهریه‌خوانده‌هایش که به زور از خانواده‌اش جدا کرده بودندش و آدم‌های خوبی نبودند.

عصر یک روز پر دود و خاکستر، یک خیلی وقت بزرگ و خسته بعد از آن ابتداهایی که میرتل و اردک پلاستیکی گشنه سر می‌ذاشتند به بالشتاشان، بچه سنجابی پرسی ویزلی یکهو حواسش را جمع کرد و دید جرج فرهاد ویزلی نگاهش را دورش پیچانده.
-ها؟
-همممم...
-
-دُمت نارنجیه.
-ببخشید؟

جرج فرهاد ویزلی دستش را از جیب توی کت ابریشمی‌اش بیرون کشید و دماغش را به اندازه یک عینک تک‌قاب سنگین کرد.
-بقیه‌تم نارنجیه که. ویزلی‌ای؟
-ببخشید.

جرج فرهاد ویزلی عینکش را برداشت، یک دانه قابش را با ته شال خزش تمیز کرد و دوباره گذاشتش روی دماغش. بعد همینطور که زبانش را دور آسیاهای طلایی‌اش می‌چرخاند، توی پس‌کوچه‌های مغزش دنبال یک سطل پر از آشغال گشت که ته تهش یک فکر داشت سوسک جمع می‌کرد.
-هممم... یه سنجاب ویزلی... ببینم، نکنه تویی بچه‌ی گمشده و کم‌مشروع پرسی ویزلی که میرتل ازش گریانمردانه دزدید و بعنوان مهریه به شوهر جدیدش داد؟
-ببخش... وایسا یه لحظه... مهریه؟ وایسا یه لحظه... مهریه رو که موقع ازدواج نمیدن... وایسا یه کم بیشتر... یعنی میرتل در حقیقت به جای ازدواج با اردک پلاستیکی ازش طلاق گرفته؟ وایسا وایسا وایسا وایسا... یعنی تمام این مدت من در زندان مهریه‌‌خوندگی خانواده پلاستیکی‌ها نبودم؟ یعنی میرتل پلید و اردک خبیث منو با زنجیری دروغین دربند کشیدن؟ آیا سلطه این اهریمنان خون‌نوش بر من، پایه‌ای ناراست دارد؟ آیا این ندای کین از ورای پیشخوان جزاست که در دامن گوشم می‌خرامد؟

درست در این ثانیه بود که مرگِ در حال افتادن توی بغل دخترک اشتباهی افتاد و از آنجایی که مرگ هیچوقت اشتباهی نمی‌افتد، سریع از دست‌هایش پایین پرید و آنقدر شدید فرار کرد که یادش رفت داس‌هایش دست دخترکه مانده.

بچه سنجابی پرسی ویزلی به داس‌های توی دستش نگاه کرد.
-من دخترم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: دخمه‌های قلعه
ارسال شده در: پنجشنبه 1 شهریور 1403 00:23
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مرگ درحالی‌که شاهد تمامی این ماجراها بود با خودش به این فکر کرد که چی‌شد که این شد؟ درواقع از کجا این شد؟ و بهتر بگیم که خوب شد که این شد؟ اصلا آیا باید این می شد؟ بهتر نبود یچیزی غیر این می‌شد؟ مرگ ناگهان با شد های زیادی روبرو شد و از شدت شد های وارده مرگ ناگهان درون پورتالی که ناخواسته باز شده بود سقوط کرد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و وارد یه فیلم شد و توی اون فیلم دید که یه پیرمرده داره توی سینک ظرفشویی کاری می‌کنه که نباید! پس تا آخر فیلم صبر کرد و جون پیرمرد رو گرفت و با خودش برد و دوباره توی پورتال افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و وارد یه مملکت غریبه شد و رفت سراغ یه دوست قدیمی که مدت‌هاست داره تلاش می‌کنه جونشو بگیره اما دوسته هیچوقت پا نمیده و این‌دفعه هم دوسته پا نداد و حتی با مقدار زیادی پروفیت همستر هم تسترال نشد و گفت " من ملکه الیزابت رو شکست دادم دیگه هیچی جلودار من نیست!" و ناامید و خسته باز توی پورتال افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و رسید به مطب یه دکتره که بجای تجویز نسخه برای بیمار داشت روش فن تکواندو می‌زد و اشتباهی بجای گرفتن جون بیمار که خیلی اوضاعش وخیم بود، جون دکتره رو گرفت و بیماره مدال دکتره رو فروخت و دیگه اوضاعش وخیم نبود و مرگ این‌دفعه خوشحال و خندان داخل پورتال افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد و افتاد توی بغل یکی.

مرگ که دیگه خیلی خسته شده بود از این‌همه افتادن نگاه کرد به اونیکه بغلش کرده بود. یه دخترک خیلی پر انرژی که با چشماش داشت به مرگ می‌گفت " من! من! من!". مرگ خودشو از بغل دخترک پایین انداخت و دوتا داسشو داد دست دخترک.
- اینا دوتا داس منن. یعنی داسای مرگ! من فعلا می‌خوام برم یکم استراحت کنم و اینارو می‌سپرم به تو. ولی اینو بدون که اینا فقط برای گرفتن جون بقیه نیستن و قدرتای خیلی جادویی‌ای دارن و ذهن اونیکه داس‌ها توی دستشه مشخص می‌کنه که داس چه قدرتی داره.
- یعنی من الان میتونم برم با اینا با همه آدما بازی کنم؟

اما مرگ نشنید که دخترک چی گفت چون زیر پاش خالی شد و دوباره افتاد و افتاد و اف... اوکی خز شد! الان دخترک مونده و دوتا داس جادویی که مشخص نیست چه قدرتی دارن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ به: دخمه‌های قلعه
ارسال شده در: پنجشنبه 25 مرداد 1403 01:42
نمایش جزئیات
آفلاین
آدم فضایی‌ها متوقف شدند اما نه به دلیل اشاره دست جینی؛ آنها متوقف شدند برای احترام به یاد و خاطره سوژه‌ای ناکام که دست زمانه با آن یار نبود تا بشود بهترین سوژه دوران‌ها.

فضایی‌ها با نهایت تاسف و تاثر برای خلاصه آن سوژه نوحه خواندند و سینه زدند. آن خلاصه چنین بود:
نقل قول:
پرسی در حمام ارشد ها مشغول حمام کردن است که متوجه جانور عجیبی میشود! جانور پرسی را پدر خطاب می کند و با زبان عجیبی صحبت می کند! میرتل حرف های اورا ترجمه می کند و میگوید که ان جانور حاصل زندگی پرسی با یک سنجاب بوده است! این وسطا میرتل عاشق پرسی میشه و پرسی میگه اگه میخوای با من ازدواج کنی باید بری دیدن پیوز. در این پرسی نقشه شومی میکشه و تصمیم میگیره یه کاری کنه که میرتل و پیوز با هم ازدواج کنن و بعد بچه رو به اونا بده تا ازش نگهداری کنن. و چون پیوز قصد ازدواج داشته میرتل رو واسه ملاقاتش راهی میکنه و بعد بچه رو به اونا بده تا ازش نگهداری کنن. میرتل به دیدن پیوز میره و پیوز هم برای اینکه رای میرتل رو واسه ازدواج با پرسی بزنه شروع میکنه به بدگویی پرسی. (میرتل به بدگویی‌های پیوز گوش می‌کنه و با پرسی بهم می‌زنه و با پیوز ازدواج می‌کنه اما اون دوتا توی ماه عسل متوجه می‌شن که میرتل یه روحه و نمی‌تونه بچه‌دار بشه پس میرن پرسی رو که ۲۴ ساعت شبانه روز توی حموم ارشداست پیدا می‌کنن و بچه‌ سنجابی‌شو ازش می‌دزدن ولی آخرش میرتل به این نتیجه می‌رسه شوهر پیر نمی‌خواد و باید طلاق بگیره. پیوز هم که از جیغ جیغ‌های میرتل خسته شده قبول می‌کنه و هردو بچه پرسی رو ول می‌کنن وسط سوژه و می‌رن پی کار و زندگی‌شون. )

آدم فضایی‌ها هم می‌دانستند که چنین مثلث عشقی باشکوهی دست کم لایق پایانی تاثیرگذارتر است. پایانی که در آن میرتل و پرسی عروسی گرفته و به خوبی و خوشی در کنار یکدیگر زندگی کنند و پیوز را به فرزند خواندگی خویش بپذیرند. پیوز زیر سایه‌شان بزرگ و بزرگ‌تر شود و در این حین عاشق بچه سنجابی پدرخوانده‌اش پرسی شده و تصمیم بگیرد با او ازدواج کند.

مدتی بعد در مراسم خواستگاری، پیوز متوجه می‌شود که پرسی با این وصلت مخالف است و اجازه عقد دخترش با او را نمی‌دهد. همین می‌شود که پیوز از لج پدر عروس دوباره می‌رود با میرتل ازدواج می‌کند و از آنجایی که دوباره در ماه عسل متوجه می‌شوند که میرتل یک روح است و نمی‌تواند بچه‌دار شود پس تصمیم می‌گیرند دوباره بچه سنجابی پرسی را سرقت کنند. پس از سرقت، مجدداً با هم به اختلاف بر می‌خورند اما این ‌بار گابریل وارد سوژه می‌شود و می‌گوید:
- طلاق؟! چه کار زشتی! چرا طلاق وقتی می‌تونین برای استحکام بخشی به بنیان زندگی‌تون، پرسی رو به عنوان فرزند خونده قبول کنین؟

میرتل و پیوز، پرسی را به فرزند خواندگی می‌پذیرند و زندگی‌شان به برکت حضور پرسی رونق می‌گیرد اما پرسی همانطور که بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود، حمام‌هایش هم طولانی‌ و طولانی‌تر می‌شود. میرتل که بسیار نگران وضعیت سلامتی پرسی است به پیوز پیشنهاد می‌دهد تا پرسی را زن دهند بلکه زنش آدمش کند اما پرسی می‌گوید که تمایلی به ازدواج ندارد و ترجیح می‌دهد تا پایان زندگی‌اش در همان حمام ارشد‌ها بماند و بپوسد!

پیوز می‌گوید:
- خبه خبه! تو که می‌خوای تو حموم بمونی از جیب خودت قبض آبو بده!

پرسی نیز لجش در می‌آید و می‌رود دوباره با میرتل ازدواج می‌کند. آنها به خوبی و خوشی با یکدیگر زندگی می‌کنند و پیوز را دوباره به فرزند خواندگی می‌گیرند تا اینکه یک روز میرتل در حمام مچ پرسی را با اردک پلاستیکی حمام می‌گیرد و با جیغ و داد از پرسی می‌پرسد:
- منو ول کردی بری با این حسود پلاستیکی؟ تمام این مدت بخاطر این زردک از حموم نمی‌اومدی بیرون؟

پرسی هم در جواب می‌گوید:
- زن، انقدر دگم نباش! تا ۴ تا حلاله و شرعی. تازه کجاشو دیدی؟ با اون صابون و لیفم بهت خیانت می‌کردم!

میرتل دلشکسته و صد البته جیغ‌زنان نزد گابریل می‌رود و گابریل که در گوشش پنبه گذاشته است به او مشاوره می‌دهد:
- میرتل جان، باید بگم تو دچار سو تفاهم شدی! مطمئن باش پرسی با اردک پلاستیکی، لیف و صابون صرفا یه دوست اجتماعیه.

میرتل نزد پرسی باز می‌گردد تا بابت رفتار زشتش از او عذرخواهی کند اما پرسی و پیوز را با یکدیگر می‌بیند که مشغول نان بیاور و کباب را ببر بازی ‌هستند. همان‌جا متوجه می‌شود که کاخ آرزو‌هایش بر سرش ویران شده و دیگر جایی در میان آن دو نوگل نو شکفته ندارد. او به نشانه اعتراض می‌رود و با اردک پلاستیکی حمام ارشد‌ها ازدواج می‌کند و بچه سنجابی را هم به عنوان مهریه به اردک می‌دهد تا از همان ابتدای ازدواج، دوباره سر داشتن بچه به اختلاف بر نخورند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دخمه‌های قلعه
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 خرداد 1403 13:24
نمایش جزئیات
آفلاین
فضایی نفسی گرفت تا شروع به پرزنت ایده خودش برای پولدار کردن تمام اهالی زمین و ویزلیستان های مختلف و متنوع در گوشه کنار هستی بکند، نگاهی به جینی کرد و گفت:
-...

جینی میخواست با اشاره دستش او را متوقف کند. هنوز نفسش سرجایش نیامده بودو تصمیم داشت از اصل و نسب فضایی بپرسد. اگر این همه پیشنهادش پولدار کننده ست، چرا همان ولایت خودشان پولدار نشده اند و پاشدند بیایند سر این ویزلی های بی شیله و پیله و بی شیتیل را گولمالی کنند. در حقیقت جینی خیلی چیزهای دیگر هم می خواست بگوید. هنوز کلی آرزو داشت. هنوز هزاران راه نرفته و سوال نکرده داشت. هزاران اژدها منتظر چشیدن طعم شمشیرش بودند و او مدت ها بود که شمشیرش را در مرینیت مخصوص خوابانده بود تا مزه دار شود. اما نمی توانست کاری از پیش ببرد! چون نمی توانست فضایی را متوقف کند و حرفش را بزند. چرا نمی توانست؟ چون اشاره دستی نداشت تا بتواند بوسیله آن، فضایی را متوقف کند. به همین دلیل نگاهی به اشاره دستش کرد و ابرویی بالا انداخت...

بالا بالا بالاتر... بالاتر از ستاره... تو آسمون قصه... پرواز کنین دوباره... پرواز کنین دوباره... دین دین دیرین دیرین...

اشاره دست جینی، اَبرو را دید. پسندید، دید که چقدر به او گفتند که رنگ ابروهایش توپه! خوشگل و با تریپیه! سوژه واسه کلیپه... . تازه! نیناش ناشم بلده! به همین دلیل و برای وصل به این معشوق همه چیز تمام، همه راه هایی را که رفته و نرفته بود، با مَلی برگشت. تا ملی نیز راه های نرفته اش را برگردد! برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... سری به اولیوندر زد. او هنوز کاربر عضو بود. آرزو کرد هر چه سریعتر برگردد به آغوش ایفای نقش... دنیا بدون او جای خوبی نبود. سری تکان داد، بدنی تکان داد و ویــــــــــــــــــژ! باز برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... از کنار گرینگوت گذشت و پیش خودش گفت چی داره میگه این؟ و در نفهمی تمام، باز هم برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت... برگشت...وینکی و الستور را یکجا کرد تا مسیر برگشت از این طولانی تر نشود و بالاخره رسید به معشوقش... به آن ابروی بالا انداخته. به آن ابروی نازک و پرهیبت! به آن همه چیز تمام... به آن روان بی امان... به آن... و بالاخره جینی توانست با اشاره دستش، آدم فضایی را متوقف کند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دخمه های قلعه
ارسال شده در: شنبه 5 خرداد 1403 21:17
نمایش جزئیات
آفلاین
اشاره دستش رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت تا رسید به انتهای پست گرینگوت، دقیقا هر 715 تا کلمه منهای خلاصه پستش رو رد کرد. بعد وایساد خودشو باد زد. چندتا نفس عمیق کشید، مثل دونده‌های المپیک برای تماشاچیا که کلمات پست گرینگوت بودن دست تکون داد و عرق پیشونیشو پاک کرد و دوباره به مسیرش ادامه داد. پس بنابراین بازم رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت تا رسید به انتهای پست گریک اولیوندر که بعد از صدها سال تبدیل شده بود به کاربران عضو و احتمالا دیگه اصلا یادش هم نبود که توی بهترین تاپیک کل سایت در کنار جادوگر تی وی و سریال ماجراهای اوپس کده پست ارسال کرده و باید به خودش افتخار کنه و مدال طلا بندازه گردن خودش. طبیعتا اشاره دست جینی اینجا دیگه با تشویق خاصی رو به رو نشد... کلمات پست گریک اولیوندر هم مثل خودش شده بودن... رفته و دور شده و بدون واکنش و حس خاصی. ناراحت کننده حقیقتا. بنابراین اشاره جینی یک دقیقه به احترام تک تک 369 تاشون سکوت کرد که یعنی 369 کلمه و اصلا هم توی انجام ماموریتش یعنی رسیدن به سه تا پست پایین‌تر سست نشد و حتی اراده‌ش قوی‌تر شد و کلی Buff شد و دوباره رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت تا بالاخره به انتهای پست وینکی رسید. از بین همه 723 تا کلمه پستش که مثل مسلسل به سمتش پرتاب می‌شدن ولی به جای اینکه باعث دردش بشن، ماچش می‌کردن، رد شد و رسید به انتهای پست. و دید که آره. آرتور ویزلی هنوز نفس میکشه و قدرتمنده و حسابی یایی شد و از همون راه دور به صورت وایرلس به جینی اشاره کرد که آره. و فضایی هم که کیف سامسونتشو زده بود زیر بغلش و گاه‌گداری هم گازش می‌گرفت، به وضوح فهمید که آرتور ویزلی کجا نفس میکشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Smile my dear, you're never fully dressed without one
پاسخ به: دخمه های قلعه
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 اردیبهشت 1402 21:09
نمایش جزئیات
آفلاین
درحالیکه تمام این اتفاقات داشت اتفاق می‌افتاد، یک عالمه آن‌ورتر، پشت کوه‌های بلند و تپه‌های سرسبز و بیابان‌های خواب‌آلود و دریاهای خروشان، جینی ویزلی شدیدا قهرمانانه سفر می‌کرد. پرنسس خاندان پرشکوه ویزلی‌ها شخصا از سمت شخص شخصی شخیص ملکه مالی ویزلی کبیر مامور شده بود تا دسته سربازان ویزلی لوله شده را کولش کند، سوار اسب‌ویزلی‌اش شود و در جستجوی داروی درمانشان به تعقیب ماموران قالیشویی لول‌آوران -که لول می‌بردند و لول می‌آوردند- بپردازد.

جینی از هیچکس نمی‌ترسید و یک عالمه قوی و شجاع و قهرمان بود و گیسوان ویزلی‌رنگش در باد می‌‌رقصید و اسب‌ویزلی‌‌اش آنقدر یک عالمه سریع می‌رفت که چندصد کیلومتر پیش ماموران قالیشویی را توی گرد و غبارش جا گذاشته بود ولی ککش هم نگزیده بود و باز هم سریع بود و ویراژ می‌داد و لایی می‌کشید و از رعد و برق و ابر و باد و ماه و خورشید و آسمان و ستاره‌ و پرنده و پلنگ سبقت می‌گرفت و حتی سایه‌اش هم به پایش نمی‌رسید و همه را می‌زد. سوارش اما جینی ویزلی هم نیامده بود یک گوشه بنشیند و حواسش بود قوی باشد و کلی به لانه‌ اژدهایان حمله می‌کرد و باهاشان می‌جنگید و از لای شعله‌هایشان می‌پرید و شمشیر تویشان می‌زد و نگاه که نمی‌کردند، یواشکی می‌رفت پشتشان و دمشان را می‌گرفت و می‌چرخاندشان دور سرش و می‌کوبیدشان زمین و می‌پرید بالایشان و گردنشان را می‌گرفت و تا ده می‌شمرد تا اژدهاعه مشتش را بکوبد روی زمین و داور دینگ دینگ دینگ‌کنان وارد رینگ شود و دستش را بالا بگیرد و تماشاچیان دستش بزنند و شیهه بکشند و کف کنند و لباس همدیگر را بدرند و از روی دست و پای هم بالا بروند و زیر هم له شوند و بترکند.

امروز هم مثل روزهای دیگر، جینی و اسب‌ویزلی مشغول ماجراهای قهرمانانه و شکست اژدهایان بدذات و حماسه‌آفرینی بودند که یکهو آسمان شکافت و زمین لرزید و همه ترسیدند و نور قایم شد و صدا فرار کرد و فقط جینی و اسب‌ویزلی ماندند تا به سفینه فضایی بزرگ بالاسرشان نگاه کنند.
- اژدهای فلزی، فرود بیا و طعم قدرت جینی ویزلی و اسب رویینه‌سـُمش رو بچش.

اسب‌ویزلی تاییدکنان بـــــــــــععععع کرد و علف توی دهانش را تهدیدطور سمت سفینه تکان‌تکان داد.

یکی از پنجره‌های کناری سفینه فضایی بالا رفت و از لایش یک یاروی فضایی سبز و گوش‌دراز و عینک‌کلفت، کله گردش را بیرون آورد.
- سلام. ببخشید، زمین اینجاست؟
- آسمونه اون. بیا پایین تا با کوپال قدرت جینی ویزلی شکوهمند و رخش وفادارش آشنا شی.
- بـــــــــــععععع. و

یاروی فضایی کله‌اش را برگرداند توی سفینه. چند لحظه بعد یک نردبان از پنجره بیرون آمد و آمد و آمد تا تهش رسید زمین. پشتش یاروی فضایی دانه دانه پله‌هایش را پایین آمد. پشت پشتش هم چندتا کله گرد و سبز و چرب‌مو و دندان‌جلو از پنجره بیرون زدند و نگاه کردند.

یاروی فضایی یک کیف سامسونت زیر بغلش زد، شلوارش را کشید بالا، کراواتش را مرتب کرد و تالاپ تالاپ‌کنان آمد سمت جینی و اسب‌ویزلی قهرمانش.
- بنده و هیئت همراهانم به نمایندگی از سیاره گابال گوبولو از منظومه گیبیل گابالو از کهکشان گوبیل گیب لوبولو با پیشنهادی شدیدا سودآور خدمتتون می‌رسیم. رییس زمین شمایین؟
- نه تا وقتی آرتور ویزلی کبیر نفس مبارک می‌کشه. و آرتور ویزلی کبیر هم نفس مبارک می‌کشه تا وقتی جینی ویزلی شوکتمند و ستور سرفرازش سر سپاس بر عرشش فرو می‌نهن.
- بـــــــــــععععع. و
- و کجا نفس مبارک می‌کشن ایشون؟

جینی ویزلی دستش را چرخاند و به سه پست پایین‌تر اشاره کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: دخمه های قلعه
ارسال شده در: پنجشنبه 8 دی 1401 01:34
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه و شفافیت در مورد داستان:
یک روز، یک محصولی به دست هکتور میرسه و با اون معجونی بنام عبوژ میسازه که با خوردنش آدما حالی به حالی میشن و کم کم اون تو سطح جهان و لندن از طریق آب و فاضلاب پخش میشه و همه درگیرش میشن و یک گونه هوشمند از انسانا رو تکامل میبخشه، ولی بعد از بروز یک اتفاق عجیب، سیاره زمین نابود میشه و این گونه تصمیم میگیرن با چسبیدن بهم بازسازیش کنن.
سیاره بازسازی میشه و تکامل و آفرینش از اول شکل میگره و همه چیز تکرار میشه و میلیارد ها سال طول میکشه تا اینکه آدما با یه گودالی مواجه میشن که در درگیری های گونه های هوشمندی که زمینو ساختن، وقتی که می خواستن زمینو بازسازی کنن به وجود اومده؛ این موضوع باعث میشه نسل همه موجودات و انسانا بجز ویزلی ها منقرض بشه و حکومت ویزلیسیسم-فاشیسم-فالانژیسم مبتنی بر تیموکراسی و نپتوکراسی به نوع شاهناشاهی فدرال که با رهبریت توتالیتره شاهنشاه اعظم، ویزلی فئودال بزرگ، قبله عالم، یگانه اختر تابناک ویزلیان، ریاست محترم دایره زنده گیری موجودات جادویی در حال انقراض آرتوفیو(ترکیب باروفیو و آرتور ویزلی) کبیر که یک باروفینه(موجودی که باروفیو او را گاز بگیرد تبدیل به باروفینه می‌شود. باروفینه‌ها با دیدن حیوان به باروفیو تبدیل می‌شوند.) هست به وجود بیاد.
به غیر از درگیری های بی اهمیت این وسط با جور و ظلم ویزلیا یک موجودی بنام باسیهاگر( ترکیب باسیلیسک و هاگرید) وجود داره که هورکراکس ولدمورته و منقرض نشده و دنبال هرمیونه و به تازگی هرمیونی رو تو پاتیلی احضار کرده. تو این هیری ویری ولدمورتم یادش میوفته هورکراکسی داره و زنده میشه.
از اون طرف محمد غزالی ویزلی و ابو سعید ابوالخیر ویزلی و الیوندر ویزلی و ابوریحان بیرونی ویزلی به گوششون میرسه یکی تو ایران همانند ضحاک ظهور کرده و دلشون هوای اینو میکنه که برن باهاش مبارزه کنن.
فضایی ها هم به زمین اومدن و آرتوفیو و سیریوس سوروس ویزلی که معاونش هست با دیدنشون تشنج کردن و حالا ریاست موقت به دست مالی ویزلی افتاده


---------------------

فضایی ها در حال مستقر شدن بودند و مشخص نبود در حال تدارک دیدن چه چیزی هستند و برای چه به زمین آمدند.
ابوالخیر سوار بر غزالی و الیوندر سوار بر ابو ریحان بیرونی پرواز میکنند و به مقصد ایران در افق محو میشوند.
از آن طرف ولدمورتی که از خواب هزار ساله چشم گشوده و در ابهام و حیرت به سر میبرد؛ بعد از پرسش های متعدد درباره اینکه اینجا کجاست و او کیست و این ویزلی ها از جانش چه می خواهند و چرا خبری از دیگر یاران و مرگخوارانش نیست؟ در یک گذار بحرانی علمی و فلسفی توانست به جواب سوالاتش برسد و به دنبال یاران جدید بگردد؛ ولی بجز چند ویزلی مو قرمز که تنها وجه مشترکشان با مرگخواران قبلی او، نام و کمی ته چهره بود توانایی پیدا کردن کس دیگری را نداشت.
برای ولدمورت این بحران به وجود آمد، حالا که همه جادوگرند و پاتری هم وجود ندارد و خودش هم سر خوش و جاودان است و هر ویزلی را که دلش بخواهد میتواند مورد شکنجه قرار دهد،خود و فرقه اشم که جایگاه مناسبی در این جامعه دارد، اساسا باید به دنبال چه بگردد و هدفش از زندگی چیست؟ الان باید انتقامش را دقیقا از که بگیرد؟
تنها کاری که دارد این است که با باسیهاگر متحد شود، چون او با ویزلی ها دشمن است. و برای هدفی که هیچکدام نمیدانند سودش چیست، با ویزلی ها مبارزه کنند و باسیهاگر امید هرمیون را بدست آورد.

آنطرف تر، ایران، ویزفهان

ابوالخیر سوار بر غزالی و الیوندر سوار بر ابو ریحان بیرونی تصمیم میگیرن در ویزصفهان اتراق کنن و از شخصی آدرس آن ضحاک را بپرسند.

_آ دادا بیبین جایی ک شوما دنبالستی هیمین دَمادولاست، فقد یوخده باید ای کوهَ رو بیگیری چپ، میخوری به یه رودی که او رو بایستی سر راست بری، دیگ ازونجا آسونستا، با انحنای ۶۵ دریجه میکیشی راست، به یجایی میریسی بهیش میگِن خیلیج هیمیشه ویزلی. فقوط آقو ای ضحاکی کی میگِن ماروش بیشتر، پا اختاپوس میمانه.

جماعت مسافر که هیچی از حرف های مرد ویزفهانی را نفهمیدند، فقط راهشان را گرفتند و مستقیم به خلیج همیشه ویزلی حرک کردند.
بعد از ساعت ها طی کردن راه، بالاخره با افتخار بر فراز خلیج ویزلی به پرواز درآمدن و چند دقیقه ای به دیدبانی پرداختن تا اینکه دو بازچه اختاپوس مانند اونهارو مثل مگس گرفت و به اعماق آب برد.

ساعتی بعد

کل خلیج را مایع سبز رنگ لزجی فرا گرفته بود و همه ویزلی های جنوب ایران جمع شده بودند که ببینند این دیگر چیست که ناگه موجودی عظیم الجسه از آن بیرون آمد و ماده های لزج از او پایین ریخت.

_کاکا اون دیگه چیه؟

موجودی با نیم تنه اسب که از دوپا سنتور و دوپا هیپوگریف و دوپا ابولهول تشکیل شده بود، بازوچه هایی که از هر ور بدنش به بیرون زده شده بود، بال های تسترال داشت و کله ای کروی شکل گوشتالو متشکل از از افراد مختلف از جمله آرسیسنوس جیگر، اسلاگهورن، هایزنبرگ و ابوریحان بیرون و در اوج آنها هکتور وجود داشت.
او معجون ساز معجون سازان، یگانه متعال خالق عبوژ و حکمران اعماق، هکتوروث بود.
میلیارد ها سال نقشه ای کشید که چگونه زمین را از پا درآورد، بازسازی کند و با ارتش و نسل عظیم ویزلی ها برای فتح گیتی اقدام کند، چگونه درون ذهن ها و کالبد ها نفوذ کند. و بالاخره آخرین تیکه پازل را که ابو ریحان بیرونی بود را پیدا کرد و برخواست.
در آن هنگام از میان سر کروی شکل خود حفره ای باز کرد و بروی ویزلی های جنوبی ماده سبز رنگ لزج را تف کرد.

_عه، عه، رو مو تف کرد مرتیکه پچل.

چیزی نگذشت که بعضی از ویزلی های جنوبی، حالی به حالی شدند و از بدنشان بازوچه هایی درآمد و به باقی ویزلی های جنوبی حمله و تف کردن و ویزلی های تبدیل شده به هم پیوند میخوردند و بزرگتر میشدند!
از قضا مشخص شد هرمیون هم جاسوس هکتوروث برای تفرقه افکنی و ضعیف کردن دولت مرکزی ویزلی ها بوده است.
چیزی نگذشت که هکتوروث و ارتشش ایران را تحت تسلط خودشان قرار دادند و در قلعه ویزلموت، نزدیکی شهر ویزوین مرکز حکومتشان را مستقر کردند.
در لندن هم این جریانات به گوش مالی رسید؛ و یک جلسه اضطراری بین خودش، ولدمورت و باسیهاگر، برای تصمیم گیری در این باره و مصالحه در حال تدارک دیدن است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گرینگوت در 1401/10/8 16:00:14
پاسخ به: دخمه های قلعه
ارسال شده در: یکشنبه 20 آذر 1401 18:56
نمایش جزئیات
آفلاین
داشتم با محمد غزالی چایی می خوردیم و گپ میزدیم. که ابو سعید وارد شد و گفت:《 الیوندر تو اینجا چکار میکنی》گفتم:《 ماموریتی برای شما دارم که باید در ایران انجام بشود. جادوگر بد ظاتی در ایران حکمرانی میکند. باید با آنها مقابله کنید. گروه سه نفره ای، برگذیده شده 》. ابو سعید گفت:《 چه کسانی برگذیده هستند؟ باید جلوی چه کسی را بگیریم》. گفتم؛《 اسمش را نمیدانم. ولی میگویند صاحب دو مار در پشتش است روزی دو مغذ انسان میخورد. برگذیده ها تو ، محمد غزالی و یوتاب هستند.》
_ یوتاب ! همان جادوگر ایرانی که سعی در عوض کردن قوانین وزارت سحر جادو دارد ؟
_ بله. بعد تازه همه میدونیم وزارت با قوانینش عملکرد خوبی نداره در جنگ اول و دوم جادوگران وزارت تحت نظر اسمشو نبر بود. به آدم هایی که لیاقت ندارند پست و مقام میدند.
محمد غزالی که تا آن موقع اظهار نظر نکرده بود گفت:《 خب ابو نظرت چیست؟》.
ابو محمد که سکوت کرده بود. من گفتم:《 بیخیال یوتاب جادوگر قدرتمندیه فقط عقاید خودشو داره》.
_ خب باشه قبوله فقط بهش اخطار بده زیاد منو با عقایدش عصبانی نکنه.
محمد غزالی گفت:《 حالا کجا میشه یوتاب رو پیدا کرد》.
گفتم:《 معلومه وزارت سحر و جادو》.
آنگاه خودشان را غیب کردند و در باجه ی تلفن ظاهر کردند. به زور خودشان را در باجه ی تلفن جا کردند.
صدای یک خانم گفت :《 به وزارت سحر و جادو خوش آمدید. دلیل ورود یا پست خودتون را بگویید..》
گفتم:《 بازدید کنندگان گریک الیوندر ، محمد غزالی و ابو سعید》.
_ به وزارت سحر و جادو خوش آمدید.
به سمت آسانسور رفتند و وارد شدند.
آرتور ویزلی گفت:《 الیوندر اینجا چیکار میکنی.》
گفتم:《داستانش طولانیه میدونی یوتاب کجاست؟》
جلوی دفتر وزیر ایستاده گفته تا وقتی وزیر وزارت سحر و جادو به حرفش گوش نده همون جا می ایسته.》
ابو محمد گفت:《 عجب دیوانه ای نکنه فکر میکنه وزیر حرفشو جدی میگیره》.
آرتور گفت :《 با یکسری از حرفاش موافقم ولی... خب رسیدیم.
وزیر وزارت داشت از اتاقش بیرون می آمد و با زیر دست خود صحبت می کرد که یوتاب را دیدند که دنبالش می رفت و به قانون های وزارت اعتراض میکرد. وقتی یوتاب من را دید به سمتم آمد و ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گریک الیوندر در 1401/9/21 17:33:44
تصویر تغییر اندازه داده شده[[Řāvēňčłàw]]
پاسخ به: دخمه های قلعه
ارسال شده در: شنبه 19 آذر 1401 23:21
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
آرتور ویزلی رییس تیم زنده گیریِ دایره‌ی حفاظت از موجودات جادویی‌ِ در حال انقراض بود. تیم زنده گیریِ دایره‌ی حفاظت از موجودات جادویی‌ِ در حال انقراض، رییس زمین بود. زمین یک عالمه میلیارد سال پیش عبوژ شد و از بین رفت ولی آدما بدنشو به هم چسبوند و دوباره زمین ساخت. باسیهاگر ترکیبی از باسیلیسک و هاگرید بود و تو زندگیش فقط هرمیون گرنجر خواست. ولی هیچ هرمیونی نبود چون آدما منقرض شد و فقط ویزلیا زنده موند. پس باسیهاگر خواست آرتور ویزلی رو یک بار و برای همیشه شکست داد. باسیهاگر فقط یکی بود و ویزلی زیاد بود. ولی سرباز-ویزلی‌ها لوله شد. جینی ویزلی برای درست کردن سربازای لول، باید مامورای قالیشویی لول‌آوران -که لول برد و لول آورد- رو دنبال کرد و سربازای نالول رو ازشون دزدید.

آرتور ویزلی باروفینه بود.

وینکی جن خوووب بود.

------



کیلومترها آن‌طرف‌تر، ابوسعید ابوالخیر، سوار بر امام محمد غزالی، همچنان داشت پروازکنان از پشت کوه های بلند لندن پدیدار می‌شد.

کیلومترها آن‌طرف‌ترتر، سیریوس سوروس ویزلی، سوار بر ماشینش توی خیابان‌های ویزلی‌لند ویراژ می‌داد و کلی عجله داشت و این‌طرف و آن‌طرف می‌پیچید و از همه سریع‌تر می‌رفت و هیچکس جلویش را نداشت و همه را می‌زد و از روی ماشین‌ها می‌پرید و پرواز می‌کرد و آن‌وسط چهار-پنج‌تا ویزلی را هم زیر گرفت و چهار-پنج‌تا ویزلی دیگر که شاهد جرم و جنایاتش بودند را هم با ماشینش دنبال کرد و آن‌ها را هم زیر گرفت و توی دفتر یادداشتش نوشت یاد داشته باشد بعدا یک بسته ده‌تایی ویزلی از ویز‌لی‌کالا سفارش دهد و جایشان بگذارد که کسی شک نکند.
همه این‌ها که تمام شد، سیریوس سوروس ویزلی، ماشینش را جلوی کاخ سلطنتی تیم زنده گیریِ دایره‌ی حفاظت از موجودات جادویی‌ِ در حال انقراض، پارک کرد و از تویش بیرون پرید و بدو بدو رفت ببیند آرتور ویزلی منظورش چه بود که توی تلگرامش یک عالمه خط و نقطه فرستاده بود و آیا آرتور ویزلی واقعا اشتباهی به جای اینکه با تلگراف، تلگرام بفرستد، با تلگرام، تلگرام فرستاده بود و آیا اصلا کسی که این‌طوری مغزش زغال‌سنگ می‌سوزاند واقعا لیاقت زنده گرفتن موجودات جادویی در حال انقراض را دارد؟ آیا وقتش رسیده بود آرتور ویزلی از ریاست جهان کنار رود تا جایگزین برحقش، سیریوس سوروس ویزلی، از موجودات جادویی حفاظت کند؟ آیا بعد از استعفای آرتور، سیریوس سورورس ویزلی با مالی ازدواج می‌کرد و بابای رون و فرد و جورج و پرسی و جینی و بقیه‌شان می‌شد؟ آیا سیریوس بالاخره می‌توانست به رویایش برای زندگی با مالی و ساختن ماشین‌های پرنده و شونصدتا بچه داشتن و سوپ پیاز خوردن و فقیر بودن، جامه حقیقت بپوشاند؟ آیا سیریوس باید از این هم فراتر می‌ر--

- نقطه خط نقطه خط نقطه خط خط نقطه خط نقطه خط خط خط نقطه
- عه قربان. چرا دارین سکته می‌کنین؟

آرتور ویزلی روی میز ریاستش ولو شده و از دهانش کلی کف بیرون زده بود و یک عالمه داشت تشنج می‌کرد. سیریوس سوروس ویزلی خواست به آرتور کمک کند و زنگ بزند سنت مانگو بیاید ببردش که یادش آمد همه دکترها و سنت‌ها و مانگوها مرده‌اند و فقط ویزلی‌ها اند که مانده‌اند. آرتور تعجب کرد و گفت حالا چی شد که این سکته کرد و نکنه یواشکی کلسترولش بالا بود و مگه آرمانای ویزلیا سوپ پیاز و آبدوغ‌خیار نبود و ای مرتیکه پشنگ رذل دو روی مالفوی‌صفت مادی‌گرای بورژوا، همون بهتر که مردی که از اولشم لیاقت مالی جونمو نداشتی. که یکهو از پنجره دفتر آرتور چشمش خورد و دید چرا آرتور ویزلی سکته کرده بود و کلی پشیمان شد که آرتور را جاج کرده بود و خیلی کارش زشت بود و تصمیم گرفت خودش هم برود روی میز آرتور سکته کند.

بیرون پنجره دفتر آرتور، فضایی‌ها از سفینه‌شان پایین آمدند.

آن‌طرف‌ترترتر، نیمه‌شب بود و رعد و برق می‌زد و باران می‌بارید و باد زوزه می‌کشید و باسیهاگر در قبرستان ریدل‌ها ایستاده بود. کنار باسیهاگر دوتا ویزلی بی‌هوش افتاده بودند و جلوی باسیهاگر یک پاتیل بود که باسیهاگر یک ویزلی را برداشت و تویش انداخت و یک ویزلی دیگر را هم برداشت و خونش را روی آن یکی ویزلی ریخت و گذاشتش زمین و یک دست خودش را هم درآورد و توی پاتیل انداخت.
محتویات پاتیل شروع به جوشیدن کرد و غل‌غل کنان سرریز شد و رفت و رفت تا همه قبرستان را در بر گرفت. بالای پاتیل، سایه خوفناک و مشکوک و هراس‌انگیز و سیاه و قرمزی پدیدار شد.

- هرمیون، مای لاو... فاینالی! آی هو کراسد دی اوشنز آو تایم تو فایند یو.
- باسیهاگر، سرنوشت تو شکست آرتور ویزلی باروفینه بود. چگونه توانستی به وظیفه‌ات در حق باسیهاگرها و هگریون‌های کوچولویی که به تو امید داشتند، پشت کنی؟ برو که در آغوش هرمیون سایه‌ها جایی برای بزدلان نیست.

باسیهاگر که نمی‌دانست هرمیون چی می‌‌گفت و باسیهاگرهای کوچولو که بودند و هگریون از کجا آمده بود و چرا اصلا باید آرتور ویزلی را شکست می‌داد و برای چه زندگی‌اش اینقدر سخت بود و کاش وقتی همه مردم مرده بودند، باسیهاگر هم باهاشان می‌مرد و در دنیایی دیگر با هرمیون به خوبی و خوشی زندگی می‌کرد و همش تقصیر ولدمورت بود که سالیان پیش یواشکی باسیهاگر را هورکراکسش کرده بود و باعث شده بود باسیهاگر قوی باشد و منقرض نشود و کلی غصه خورد.

آن‌طرف‌ترترترتر، لرد ولدمورت یادش‌ آمد باسیهاگر هورکراکسش است و زنده شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: دخمه های قلعه
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 فروردین 1400 08:05
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
جینی کوله باری از لوله‌سرباز ها برداشت که برود اما آن‌ها بیش از آن بودند که در یک کوله بار جا بشوند. پس باقی را زد زیر بغلش و گذاشت روی کولش و درون جیبش و زیر کش شلوارش و لای یقه اش و ... خلاصه همه‌ی خلل و فرج خودش و لباسش را با آن‌ها پر کرد و راه افتاد. درب خانه را که باز کرد، با آگهی‌های تبلیغاتی بی‌شماری که روی آن نصب شده بود مواجه شد. تخلیه چاه ... تخلیه چاه ... تخلیه چاه ... قالیشویی شربت اوغلو، شعبه دیگری ندارد ... تخلیه چاه ... تخلیه چاه ... قالیشویی لول آوران، لول میبره لول میاره! چشمش که به این آگهی خورد، جرقه‌ای در مغزش شکل گرفت و فریاد زد: «همینو میخوایم ما! » سپس در را بست و برگشت تو. بعد یادش افتاد شماره را برنداشته، دوباره باز کرد. خم شد و نیمه‌ی بالاییش را از لای بیرون برد و در همین حال بود که مالی سر رسید و شپلق خواباند در گوش نیمه‌ی پایینی جینی و گفت: «تو که هنوز لای دری دختر! داری چه غلطی می‌کنی؟ »

جینی با شماره‌ای در دست برگشت و بلافاصله شپلق دوم خوابید در آن یکی گوش نیمه‌ی پایینیش. مالی بدون توجه به لول‌هایی که با موج حاصل از ضرباتش، از زیر دامن جینی بیرون می‌ریخت، فریاد زد: «داری شماره می‌گیری؟ تو این وضعیت قرمزی که برای حکومت پدر باروفینه‌ت پیش اومده، تو هنوز فکر این جینی‌بازی‌هایی؟ پوففف! خوبه زود شوهرت دادیم که دست از این کارا برداری دختر! داداشت گفت این هری با دامبلدور میگشته و ممکنه بخاری ازش بلند نشه که تو رو پابندت کنه ها! ما گوش نکردیم ... »

جینی که می‌دید بین جملات پشت سر هم مادرش، فرصت حرف زدن نمی‌یابد، کاغذ را رو به مادرش گرفت اما این کار فقط فریادهای او را بلندتر کرد: «لول می‌بره لول میاره؟ شرح وظایفته؟ لول بردی و بدون این که کاری واسه لولیدگیشون بکنی، همین جوری لول آوردی؟ کی اینو واست نوشته؟ نکنه تبدیل به نفوذی حکومت پدر باروفینه‌ت شدی؟ از کی خط می‌گیری؟ باسیهاگر؟ معلوم بود! تو بچگیت هم با باسیلیسک سر و سر داشتی ... چه خوش اشتها هم هستی! باسیلیسک با اون قد و قامت ... هاگرید با اون قطر ... بایدم ترکیبشون چشمتو بگیره! »

جینی دلش می‌خواست بزند دک و پوز مادرش را بیاورد پایین که کم‌تر حق بگوید. اما جهت این که شان و منزلت مادر در پست پایین نیاید، به کشیدن او از برق اکتفا کرد و او که ساکت شد، گفت: «این یه آگهیه مادر! اما نه یه آگهی ساده ... این کلید حل مشکل لول شدن سربازهای ماست! حالا بپرس چطوری؟»

جینی خیلی منتظر ماند اما پاسخی نشنید. پس دوباره مادرش را به برق زد. بلافاصله بوی نامطبوعی فضا را پر کرد. جینی سراسیمه فریاد زد: «عه وا خاک عالم! سوختی مامان؟ »

مالی از او و برگرداند و با لحنی بی تفاوت گفت: «اصلا بسوزم ... مگه فرقی هم می‌کنه؟ »

جینی لحن مادرش را که دید، دوباره بو کشید ... بوی سوختگی نبود. بوی تخم مرغ می‌آمد. دوشاخه‌ی مادرش را از پریز کشید و گفت: «دیدی چی شد؟ اشتباهی «چیزکُن»ـت رو زده بودم به برق. » و این بار پریز درست را به دوشاخه زد. مالی پرسید: «چطوری؟ » و جینی پاسخ داد: «ما زنگ می‌زنیم به این‌ها تا بیان و سربازهامونو ببرن. »

مالی چیزی از نقشه‌ی او نفهمیده بود. در حالی که به طور نامحسوس انگشتانش را برای آغاز مجدد سیلی‌ها ورز می‌داد گفت: «خوب اینا که لول هستن! لول ببره لول بیاره که چی بشه؟ »

جینی با افتخار آماده‌ی گفتن نقطه‌ی اوج نقشه‌ی هوشمندانه‌اش شد: «خوب ما میدیم لول ببرن، بعد تعقیبشون میکنیم. اون جا از لول بودگی درشون میارن. قبل از این که دوباره لولشون کنن و بخوان لول بیارن، سربازهای نالول رو ازشون می‌دزدیم. »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!