-اردک!
-کواک!

اینکه محل کار اردک پلاستیکی و خانهاش در عمل فقط سه موزاییک و چهار سوراخ موش با هم فاصله داشتند، کک کسی را هم نمیگزاند: میرتل خندان بعد از پشت سر گذاشتن کل آن همه ذوزنقههای عشقی که پیچانده بودندش به این نتیجه درست رسیده بود همه آدمها و روحها و ویزلیها و سنجابهای دنیا میخواستند یا با خودش ازدواج کنند یا با ازدواجش. پس خیلی محکم تصمیم گرفته بود دیگر قرار نیست توی کل مرگش نه از حمامش خارج شود نه بذارد اردک-شوهرش یک بال خارج از دیدش پر بزند.
اردک پلاستیکی کیف پر از حقوقش را از زیر بالش بیرون کشید و راضی از یک عالمه پشتکار پرثمر، دسترنج روزش را سمت میرتل چرخاند تا ببیند و خوشحال شود و بهش و زحماتش و زندگیشان افتخار کند.
-به به. چه حبابای قشنگی امروز کار کرده شوهرم.

البته که از ضرراتِ همیشه حاضرِ کار کردن در حرفهای که کارفرمایش و کارگرش و اربابش و رجوعش همهِ یک اردکاند، عدم جریان صحیح گالیون است. ولی میرتل خندان خیلی باهوش بود و مغز اقتصادیاش آنقدر بزرگ بود که میتانست تویش چهارتا از بزرگترین هیپوگریفهای اعصار را جا کند و حتی یک ذره جای اضافه هم داشته باشد و میرتل را ممکن باشد به یک گمان کوچولو هم بیندازد که شاید اگر محکم زور بزند، پنجمی هم جا شود. ها. و دقیقا هم همین هیپوگریف پنجمی بود که یک روزِ حمامی در ابتدای ازدواجشان در گوش میرتل زمزمه کرده بود: مااااااااااااااااااااااووووو!

و میرتل بهش گفته بود: نه. با هیپوت حرف نزن. با گریفت حرف بزن.

-عه؟ اینطوری؟

-آفرین.
چی میگی حالا؟-چیز... سر ازدواجتون یادته بچه سنجابی پرسی ویزلی رو بعنوان مهریه به اردک پلاستیکی دادی؟ چرا اونو مجبور نمیکنین بره واستون کار کنه؟ روح نون سر روح سفرهتون بذاره و اینا.

میرتل متفکرانه اخم کرد. میرتل آن چند روز اخیر آنقدر کمرش را تا آخرین مهره توی تمام سوراخها و سمبههای حمام ارشدها خم کرده بود و آنقدر تویشان دنبال تکهخرده گالیون گشته بود که بکشد و با روحشان غذا سفارش دهد، که اگر واقعا کمر داشت، کمرش ازش ناراحت میشد.
-هیپوگریف پنجم، خوشحالم که به زور توی مغزم جا دادمت.

و از آن لحظه به بعد، همیشه مهریهشان، بچه سنجابی پرسی ویزلی، بود که نانآور خانواده پلاستیکیها بود و هر شب و هر روز و هر نصفهشب برای سالها میرفت توی شانصدتا معدن کار میکرد و با چکشش روی زغال سنگ می کوبید و زغالسنگها دردشان میگرفت و روی چکشش میکوبیدند و چکشش دردش میگرفت و روی خودش میکوبید و خودش دردش میگرفت و روی زغال سنگها میکوبید و این چرخه خشونت همینطور میرفت و میرفت و میرفت و آنوسطها تبدیل به چهار قران پول میشد که سرکارگر معدنچیها، جرج فرهاد ویزلی، با هزار منت از توی جیبش در میآورد و لیسزنان میشمرد و کف دستش میگذاشت و بچه سنجابی پرسی ویزلی هم کلی خسته و کوبیده میرفت حمام ارشدها و کل چهار قران را میداد دست مهریهخواندههایش که به زور از خانوادهاش جدا کرده بودندش و آدمهای خوبی نبودند.
عصر یک روز پر دود و خاکستر، یک خیلی وقت بزرگ و خسته بعد از آن ابتداهایی که میرتل و اردک پلاستیکی گشنه سر میذاشتند به بالشتاشان، بچه سنجابی پرسی ویزلی یکهو حواسش را جمع کرد و دید جرج فرهاد ویزلی نگاهش را دورش پیچانده.
-ها؟

-همممم...

-

-دُمت نارنجیه.

-ببخشید؟

جرج فرهاد ویزلی دستش را از جیب توی کت ابریشمیاش بیرون کشید و دماغش را به اندازه یک عینک تکقاب سنگین کرد.
-بقیهتم نارنجیه که.
ویزلیای؟-ببخشید.

جرج فرهاد ویزلی عینکش را برداشت، یک دانه قابش را با ته شال خزش تمیز کرد و دوباره گذاشتش روی دماغش. بعد همینطور که زبانش را دور آسیاهای طلاییاش میچرخاند، توی پسکوچههای مغزش دنبال یک سطل پر از آشغال گشت که ته تهش یک فکر داشت سوسک جمع میکرد.
-هممم... یه سنجاب ویزلی...
ببینم، نکنه تویی بچهی گمشده و کممشروع پرسی ویزلی که میرتل ازش گریانمردانه دزدید و بعنوان مهریه به شوهر جدیدش داد؟-ببخش... وایسا یه لحظه... مهریه؟ وایسا یه لحظه... مهریه رو که موقع ازدواج نمیدن... وایسا یه کم بیشتر... یعنی میرتل در حقیقت به جای ازدواج با اردک پلاستیکی ازش طلاق گرفته؟ وایسا وایسا وایسا وایسا... یعنی تمام این مدت من در زندان مهریهخوندگی خانواده پلاستیکیها نبودم؟ یعنی میرتل پلید و اردک خبیث منو با زنجیری دروغین دربند کشیدن؟ آیا سلطه این اهریمنان خوننوش بر من، پایهای ناراست دارد؟ آیا این ندای کین از ورای پیشخوان جزاست که در دامن گوشم میخرامد؟

درست در این ثانیه بود که مرگِ در حال افتادن توی بغل دخترک اشتباهی افتاد و از آنجایی که مرگ هیچوقت اشتباهی نمیافتد، سریع از دستهایش پایین پرید و آنقدر شدید فرار کرد که یادش رفت داسهایش دست دخترکه مانده.
بچه سنجابی پرسی ویزلی به داسهای توی دستش نگاه کرد.
-من دخترم؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



)
چه کار زشتی! چرا طلاق وقتی میتونین برای استحکام بخشی به بنیان زندگیتون، پرسی رو به عنوان فرزند خونده قبول کنین؟



[[Řāvēňčłàw]]


که یکهو از پنجره دفتر آرتور چشمش خورد و دید چرا آرتور ویزلی سکته کرده بود و کلی پشیمان شد که آرتور را جاج کرده بود و خیلی کارش زشت بود و تصمیم گرفت خودش هم برود روی میز آرتور سکته کند.
» سپس در را بست و برگشت تو. بعد یادش افتاد شماره را برنداشته، دوباره باز کرد. خم شد و نیمهی بالاییش را از لای بیرون برد و در همین حال بود که مالی سر رسید و شپلق خواباند در گوش نیمهی پایینی جینی و گفت: «تو که هنوز لای دری دختر! داری چه غلطی میکنی؟
»
پوففف! خوبه زود شوهرت دادیم که دست از این کارا برداری دختر! داداشت گفت این هری با دامبلدور میگشته و ممکنه بخاری ازش بلند نشه که تو رو پابندت کنه ها! ما گوش نکردیم ...
»
از کی خط میگیری؟ باسیهاگر؟ معلوم بود! تو بچگیت هم با باسیلیسک سر و سر داشتی ... چه خوش اشتها هم هستی! باسیلیسک با اون قد و قامت ... هاگرید با اون قطر ... بایدم ترکیبشون چشمتو بگیره!
»
»
» و این بار پریز درست را به دوشاخه زد. مالی پرسید: «چطوری؟
» و جینی پاسخ داد: «ما زنگ میزنیم به اینها تا بیان و سربازهامونو ببرن.
»
»
»