جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

3 کاربر(ها) آنلاین هستند (2 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
2
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  62 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: چهارشنبه 1 شهریور 1402 00:54
نمایش جزئیات
آفلاین
- بانوی آبی چی گفت؟
- نه حتما اشتباه شنیدیم این اصلا ممکن نیست!
- نه منم باورم نمیشه همچین حرفی رو شنیده باشم.

لینی از همه جا بی خبر در حالی که قاشقش رو هوا مونده بود نمیدونست کجای پیشنهادش مشکل داره.
- اممم... چیزه... حرف بدی زدم؟

قوری و سایر ابزار های کلبه طوری به لینی نگاه می کردن انگار لینی گفته بود زمین تخته!
- یعنی تو اصل شماره ی یک کتاب قانون اصول چایخوری رو نمیدونی؟
- اصل شماره یک... اوه... چیزه...

نفس های بلاتریکس تقریبا داشتن به گرمی باد های گرمسیری و شدت طوفان هکوزینا میشدن. لینی خطر جدی رو در اطرافش حس میکرد.

- میخواین بگین این اصل کوفتیتون چیه یا نه؟

لینی صداشو صاف میکنه و با احتیاط کمی از بلا فاصله می گیره.
- چیزه... طبق این اصل شریک شدن چایی خداحافظی با بقیه جنایت علیه بشریت حساب میشه و حتی برای جبرانش باید چهارصد و پنجاه و شش تا چای خداحافظی دیگه خورده بشه.

چهره ی بلاتریکس تنها سه صدم ثانیه تا انفجار کامل و نابودی نسل بشریت رو نشون میداد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: چهارشنبه 1 شهریور 1402 00:29
نمایش جزئیات
آفلاین
مراسم چای‌خوری خداحافظی در اسلوموشن‌ترین حالت ممکن شروع می‌شه. اونم در حالی که لینی در تمام مدت بادی که از بینی‌های بلاتریکس بر اثر عصبانیت خارج می‌شدو روی شاخکاش حس می‌کرد. بالاخره پاتیلِ پر از چایِ هکتور با صدای تقی وسط میز کوبیده می‌شه و قوری اون سمت میز، روی صندلی دیگه‌ای می‌شینه.
- بفرمایید بانوی من. بفرمایید میل کنید.
- هرچه سریع‌تر کوفت کن اون لعنتیو.

این زمزمه‌ی بلاتریکس بود که شاخک‌های لینی رو به لرزه در آورده بود. لینی قاشق رو برمی‌داره و نگاه دقیقی به پاتیل می‌ندازه. پاتیل تقریبا چند برابر سایز خودش بود! بنابراین تنها مشکل موجود، از دست دادن وقت نبود، بلکه این که آیا لینی واقعا تواناییشو داره که با این جثه این همه چای رو بخوره یا نه هم مطرح بود!

- می‌گم قوری جان... یه نگاه به هیکل من بنداز. فکر نمی‌کنی این بانو در توانش نیست این همه چای رو یک‌جا بخوره؟

قوری حتی ذره‌ای خم به ابرو نمیاره.
- مشکلی نیست. من که نگفتم همه‌شو حتما همین الان باید بخوری. ما مهمون‌نوازیم. می‌تونی تا هروقت که بخوای اینجا بمونی و چای رو میل کنی.
- همین الان همه‌شو می‌خوری لینی.

لینی داغ‌تر شدن نفس‌های بلاتریکس رو بیش از پیش حس می‌کنه. تصمیم می‌گیره آخرین شانس خودش رو هم امتحان کنه.
- قوری عزیز. به نظرم این رسم ادب نیست که من و شما تنهایی این همه چای رو میل کنیم اونم در حالی که این همه حضار در اطرافمون هستن که ممکنه دلشون آب بشه و اونا هم بخوان این چایِ...

لینی جرعه‌ای از چای می‌خوره تا طبیعی‌تر جلوه کنه و ادامه می‌ده:
- چایِ خوشمزه و مطبوع رو امتحان کنن. بیاین سهممون رو با اونا هم شریک شیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: چهارشنبه 1 شهریور 1402 00:16
نمایش جزئیات
آفلاین
چشمان بلا به لینی خیره مانده بود. صورتش بی روح و سنگی می‌نمود و پلک چشمانش پرش‌های پراکنده عصبی داشت. لینی میدانست که تا لحظاتی دیگر دچار خشم بلاتریکس خواهد شد و برای همین سعی کرد زودتر از شر قوری راحت شود.
-ببین قوری عزیز، همون طور که میدونی طبق کتاب قانون اصول چایخوری چای دوم فقط در مواقعی نشان خداحافظیه که دو طرف همدیگه رو بشناسن. از اونجایی که من و شما همدیگه رو نمیشناسیم احتیاجی به رعایت این اصل اخلاقی نداریم. درست میگم؟

قوری لوله اش را خم کرد و دستگیره درش را خاراند و گفت:
- هوووووم، درست میگی همین طوری.

لینی لبخند قهرمانانه ای به بلاتریکس زد ابرویش را بالا انداخت و زیر لب به او گفت:
- بفرما، لذت بردی چطوری داستان رو جمع کردم بلا؟

بعد به مرگخواران اشاره کرد و برای اینکه بیشتر دل بلا را به دست بیاورد گفت:
- حالا همگی دنبال بلا و تحت فرمان اون از کلبه خارج میشیم دوستان. عجله کنین.

هکتور ویبره زنان آماده اعتراض به رهبری مجدد بلاتریکس بود که قوری قبل از او گفت:
- پس حداقل قبل از رفتن افتخار بدین خودم رو معرفی کنم. من قوری گل آبی هستم.

لینی که همیشه رعایت اصول اخلاقی را سر لوحه زندگیش قرار داده بود به صورت پیش فرض و ناخوداگاه دست کوچکش را به سمت دستگیره قوری دراز کرد و همان طور که با او دست میداد گفت:
- خیلی از آشنایی شما خوشوقت شدم، من هم بانو لینی وارنر هستم. مدیریت مدرسه جادوگری هاگوارتز.

لینی پس از دست دادن به سمت در رفت تا از ان خارج شود اما درست در لحظه آخر در روی صورتش بسته شد! لینی همان طور که بینی اش را می مالید معترضانه به سمت قوری برگشت:
- این چه وضعیه؟ گفتم که ما میتونیم بریم!

قوری لبخندی شیطانی زد و گفت:
- میتونستین. طبق کتاب قانون اصول چایخوری الان که به همدیگه معرفی شدیم و با هم آشنا شدیم باید چایی دوم رو به نشانه خداحافظی با اون قاشق کوچک طلایی رنگ بخوری!

لینی آب دهانش را قورت داد و به بلاتریکس نگاه کرد که حالا به وضوح میشد حلقه های دودی که از گوش‌هایش بیرون میزد را مصاهده کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 مرداد 1402 23:27
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوار ها چنان مشتاق زودتر رفتن و پیدا کردن ایوان بودن که اون برق خطرناک روی بدنه ی قوری به چشمشون نیومد.

- خب حالا باید چایی رو دم بیاریم!
- اممم... خب قوری خودتی دیگه. مگه تو نباید دم بیاری؟ یه چایی بده لینی بخوره بریم دیگه!

از قرار معلوم صبر بلاتریکس داشت به نقطه ی انفجار می رسید.

اما قوری خیلی با نقطه انفجار بلاتریکس آشنا نبود بنابراین با خونسردی کامل حرفش رو ادامه داد.
- اونو بدین من توش چایی دم کنم. به نظر قوری خوبی برای دم کردن چایی میاد!

قوری سخنگو صاف و مستقیم به یک سمت اشاره می کرد.

- هکتور؟ توی هکتور میخواین چایی دم کنین؟
- اون اسکلت خیلی بهتر از شما از مغز نداشته اش استفاده می کرد! منظورم اون دیگیه که نشسته توش!
- به پاتیل من گفت دیگ؟

ویبره ی هکتور به طرز خطرناکی زیاد شده بود، اونقدر که چند تا از کتاب های توی کتابخونه بیرون افتادن و یکی از ستون های اصلی کلبه هم به طرز خطرناکی به قیژ قیژ افتاد.

- حالا هر اسمی که داره به ما ربطی نداره. اونو میدین من توش یه چایی تازه دم برای این بانوی آبی رنگ میذارم. البته که برای چای دوم ما سنتی هم داریم که باید رعایت بشه.

بعد از گفتن این جمله یکی از کشوها بازمیشه و قاشقی به اندازه ی انگشت کوچیکه ی پای لینی ازش بیرون میاد.

- چایی خداحافظی باید با این خورده بشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 مرداد 1402 22:59
نمایش جزئیات
آفلاین
- خیلی وقت بود دلم یه همبازی می خواست.

کوسه دیگه ویبره نمی‌رفت. به جاش یه لبخند ملیح ترسناکی رو چهره‌ش نقش بسته بود که باعث می‌شد ایوان اصلا حس خوبی ازش نگیره.
- چیه خب؟ چرا اینطوری نگام می‌کنی؟

کلبه:

مرگخوارا شروع می‌کنن چپ‌چپ به لینی نگاه کردن. ولی مگه لینی چقد هیکل داشت که بتونه زیر بار این همه نگاه تاب بیاره؟

- آخ. سوختم. قوریِ بد! چی کار می‌کنی؟

قوری از این که مرگخوارها به لینی، این بانوی اصیل و با شخصیت چپ نگاه کرده بودن شاکی شده بود. بنابراین روی نزدیک‌ترین مرگخوار چند قطره آب‌جوش می‌ریزه.
- این رفتار درستی با یک پیکسی متشخص نیست. درست نمی‌گم بانوی آبی‌رنگ؟

لینی مرگخوار بود و مرگخواری که سوخته بود هم مرگخوار بود! اما قوری مرگخوار نبود. یه دو دو تا چهارتای ساده نشون می‌داد تو این موقعیت باید طرف کیو بگیره. ولی خب، در به روشون بسته شده بود و شاید بهتر بود حداقل برای چند دقیقه دیگه هم که شده با اجسام خونه بازم مهربون باشه. بالاخره اونا سال‌ها بی هیچ‌منتی به مردم خدمت کرده بودن و حالا اگه یک‌بار هم شاکی شده باشن که عیبی نداره.
- ممنون قوری. به نظرم می‌تونیم برای یه چای دیگه هم بمونیم و بعدش رفع زحمت کنیم تا شما بتونین استراحت کنین. نظرت؟

برقی رو بدنه‌ی قوری نمایان می‌شه.
- البته. چای دوم نشانه خداحافظی است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 مرداد 1402 22:19
نمایش جزئیات
آفلاین
- منتظر چی هستین؟ مگه نشنیدین چی گفت؟
- خب... چیکار کنیم؟
- ما هم بدویم!

فکر خوبی بود. لینی وارنر فنجانش را روی میز گذاشت. بطرف میز و وسایل برگشت و مثل یک بانوی اصیل زاده نوک بال هایش را گرفت و زانوهایش را کمی خم کرد و همراه بقیه مرگخواران به طرف در خروجی دوید.

شترق!

در بسته شد و مرگخواران با سر و چشم و شاخک با آن برخورد کردند. فقط هکتور که قبل از دویدن پاتیلی روی سرش گذاشته بود سالم ماند.

تقریبا سالم...

چرا که در اثر ضربه، شروع به چهچهه زدن و پرواز در فضای کلبه کرد.

مرگخواران بسیار ناراحت شده بودند.

- این چه وضعیتیه که برای ما بوجود آورید؟
- این چه کلبه لعنتییه؟
- ما الان باید به نزدیکی های دریاچه رسیده بودیم...

قوری عشوه ای آمد.
- حالا تشریف داشتین. با این بانوی آبی رنگ یک چای دیگر می نوشیدیم...

ادب و فرهنگ لینی درست جایی که نباید، گل کرده بود و کار دستشان داده بود.


ایوان همچنان درگیر کوسه بود.

- یه قل دو قل؟

اشک در چشمان کوسه جمع شد.

- باشه... اونم کلا با دسته. چیکار کنم خب. بازی با باله نداریم که. حالا ناراحت می شی اگه کم کم من بذارم و برم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 مرداد 1402 22:01
نمایش جزئیات
آفلاین
قوری با لپ های گل انداخته،برای بار سوم از لینی درباره چایی اش پرسید.

- نمی خورین؟ سرد میشه ها!

با هورت کشیده شدن چای توسط لینی،قوری شروع به سوال پرسیدن از مرگخواران کنار لینی کرد .

- چای میل دارین یا قهوه ؟
- یه آیس آمریکانو ی شیرین لطف...
- هیششش...مگه تو فقط یه لیوان آب نمی خواستی ؟

لینی در همین چند ساعت ناچیز هم که شده باید آداب معاشرت را به مرگخواران تازه کار آموزش میداد.
مرگخوار گویند که توجه اش،بی اراده به نیش لینی منعطف شده بود،به قورت دادن آب دهانش قناعت کرد.

- خوب... تعریف می کردین...

لینی که از هر فرصتی برای تبدیل کردن مرگخواران به میهمانانی متعهد استفاده می کرد،موقع سر کشیدن قلپ دوم انگشت کوچک اش را بالا گرفت،تا آنها طریقه ی متمدنانه چای نوشیدن را یاد بگیرند.

اقلبِ انگشت های کوچک در همان بدو تولد مجبور به رویارویی با واقعیت تلخی به نام کوچکترین انگشت بودن میشوند ، اما انگشت کوچیکه ی لینی فرق می کرد! او با آگاهی بر این موضوع که از باقی انگشت کوچیکه های دیگر هم کوچک تر است ، پا به این دنیا گذاشته بود.
با این حال کوچک بودن نمی توانست روی باقی استعداد های انگشت کوچیکه سرپوش بگذارد.
اوهم می توانست مانند دیگر اعضای بدن لینی حرفش را به کرسی بنشاند.

-پیسس...پیسس... حلقه!

انگشت حلقه که یک دور دور دسته ی اسکان پیچیده شده بود به انگشت کوچیکه نگاه کرد.

-ها؟
-اون دور دورا رو میبینی؟ یه دریاچه‌ست!
میتونیم به جای چایی خوردن تو این گرما ، آبتنی کنیم!

حلقه رو به انگشت وسط که در میانه ی چایی خورون خواب رفته بود کرد و با دادش اورا بیدار کرد .

-کوچیکه میگه اون دوردورا یه دریاچه‌ هست!

و به همین منوال...

-اشاره! اشاره! اون دوردورا یه دریاچه‌ست!

-شصت...با توام...میدونستی اون دوردورا یه دریاچه‌ هست؟

در آخر شصت هم که گردن کلفت ترین‌شان بود ، رو کرد به مغز لینی.

-اوهوی مغز... اون دوردورا رو میبینی؟..آره... همونجا...اونجا یه دریاچه‌ست!

لینی از چای خوردن دست کشید و با انگشت های استکان به دستش به محوطه آبی رنگی در دوردست ها اشاره کرد‌ .

-اون دوردورا یه دریاچه‌ هست؟

قوری به طرف زاویه انگشتان لینی برگشت .

-اونو میگی؟ آره! دریاچه ی خوبی ام هس...
-مامانی!
لینی ناگهان احساس کرد استکانِ درون دستانش میلرزد.
- چرا دروغ می گی مامانی؟ همه میدونن اون فقط یه سرابه! واسه همینم هست که کوسه هاش تو خشکی زندگ...
- دروغغغ!؟ بچه بد!.. ببخشیدا...پسرم معمولا اینقد بی ادب نیست! این حرفارو از اون اسکلته یاد گرفتی درست میگم؟ از اولم میدونستم دایره واژگانش پر از بد آموزیه...

چشمان مینیاتوری لینی گرد شد.

-اسکلت؟
-آره... اونم داشت می دویید به همونجایی که شما اشاره کردی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در 1402/5/31 22:13:55
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در 1402/5/31 22:18:35
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در 1402/5/31 22:32:00
خواستن توانستن است.
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 مرداد 1402 20:37
نمایش جزئیات
آفلاین
با هر تقلایی که کوسه می‌کرد، رنگش سرخ‌تر و سرخ‌تر می‌شد تا جایی که ایوان بالاخره دستاشو پس می‌کشه.
- خیله خب خیله خب خیلی به خودت فشار نیار... می‌تونیم یه بازی دیگه بکنیم.

کوسه دست از تقلا کردن برمی‌داره و رنگش به سرعت شروع به برگشتن به حالت طبیعی می‌کنه.
- خیلی وقت بود دلم یه همبازی می خواست.

کوسه دوباره با خوش‌حالی شروع به ویبره زدن می‌کنه. ذوق و شوق کوسه به قدری زیاد بود که هیچ‌کس دلش نمیومد دست رد به سینه‌ش بزنه.

- نظرت در مورد سنگ کاغذ قیچی چیه؟ نه هیچی... اونم که دست می‌خواد.

ایوان سعی می‌کنه جستجویی توی ذهنش برای پیدا کردن بازی دیگه‌ای داشته باشه.

سمت مرگخوارا:

لینی که بالاخره فرضیه‌ای که تمام مدت بهش باور داشت _یعنی حس داشتن اشیا و توانایی صحبت کردنشون_ به حقیقت پیوسته بود، حالا گوشه‌ای همراه با تعدادی از اجسام کلبه نشسته بود و سرگرم چای خوردن و صحبت کردن با اونا بود. به نظر خیلی باهاشون صمیمی شده بود!

بلاتریکس با بدخلقی و دست به کمر وسط کلبه وایساده بود و به گپ و گفت لینی نگاه می‌کرد.
- چی کار داره می‌کنه پس؟ یه کلمه بپرسه ایوان اگه اینجا نیست پس کجا رفته دیگه! این همه لفت دادن نداره که.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 مرداد 1402 19:10
نمایش جزئیات
آفلاین
کوسه سر چکشی بی آن که ارتعاشاتش را متوقف کند و یا پاسخی به ایوان بدهد همانطور خیره ماند.

- با توام! می گم تو نباید الان توی آب باشی.
- خیلی وقت بود دلم یه همبازی می خواست.

حفره های تو خالی و تاریک روی جمجمه ایوان به چهره بشاش کوسه کله چکشی که چند ردیف دندان تیز را در انحنایی لبخندوار نمایان کرده بود و با چشمانی پر از برق شادی و لرزان از لرزیدن به او خیره شده بود، خیره شد.

- دروغ چرا منم از چند روز پیش دارم فرار می کنم و قبلشم تو کلبه بودم، یه کم تفریح واسه حفظ راندمانم خوبه، حالا چه بازی می خوای بکنیم؟

کوسه کماکان می لرزید و چیزی نمی گفت و فقط به ایوان که چهارزانو جلویش نشسته بود نگاه می کرد.

- خب... بذار ببینم خودم چی بلدم. نون بیار کباب ببر بلدی؟

کوسه با شوق و ذوق سر تکان داد.

- خب پس... دستات رو بیار جلو.

ایوان سپس دست هایش را در مقابلش گرفت و منتظر ماند تا کوسه نیز دست هایش را بیاورد.
منتظر ماند.
منتظر ماند.
و منتظر ماند.

- خب دستت رو بیا-

ایوان سر بلند کرده و با چهره سرخ و منقبض کوسه کله چکشی مواجه شد که رگ هایش همه بیرون زده و دندان هایش را با شدت به هم می سایید و سعی می کرد باله های کوتاهش را به دست های ایوان برساند.
ایوان دست هایش را جلویش نگه داشت و مشغول تماشای تقلای کوسه شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 مرداد 1402 18:22
نمایش جزئیات
آفلاین
چند صد متر دورتر از کلبه‌ی گداخته

ایوان بعد از اینکه فکر کرد بالاخره به اندازه‌ی کافی دور شده سر جاش وایستاد و به یک درخت تکیه داد.
- این دیگه چه بلایی بود سرم اومد؟ مگه من چه گناهی کردم؟ تازه داشتم واسه اولین بار تو هزار سال اخیر از زندگیم لذت میبردم.

با اومدن صدای شکستن یه چیزی توجه ایوان به پاش جلب شد. پای ایوان داشت از شدت کمبود ویتامین دی میشکست.
- همش تقصیر اون خورشید نامرده. اگه عین آدم میتابید الان وضعم این نبود.
یکدفعه ترسید و به خورشید نگاه کرد و وقتی دید خورشید حواسش نیست خیالش راحت شد.
- نزدیک بود ها. باید یه جاییو پیدا کنم که بتونم یکم آفتاب بگیرم.

ایوان با هدف پیدا کردن یه جا که آفتاب گیرش خوب باشه از جاش بلند شد و راه افتاد.
بیست دقیقه گذشت و ایوان کم کم داشت بیخیال می‌شد.
- ای بابا... انگار امروز کلا شانسم مرخصیه.
- مگه تو مرخصی‌ام میدی؟
این صدای شانس ایوان بود که داشت از سختی کارش شکایت می کرد ولی از اونجایی که این صدا از اعماق مغز ایوان میومد و ایوان هم مغزی نداشت این صدا رو نشنید و به راهش ادامه داد.
- وایسا ببینم! اون دریاچه‌اس؟

ایوان لایی کشون از بین درخت ها عبورکرد و خودشو به دریاچه رسوند.
کنار دریاچه ساحل کوچیکی بود که آفتابش به نظر سرشار از ویتامین دی میومد.
ایوان به سرعت به سمت ساحل رفت و بعد از درست کردن یه متکای شنی روی زمین دراز کشید.
- آخیش به این میگن زندگی!

تازه داشت چشماش گرم میشد که یکدفعه زمین شروع به لرزیدن کرد.
اول فکر کرد که یه زمین لرزه‌ی ساده‌اس و به خوابش ادامه داد ولی بعد از چند ثانیه که زمین لرزه ادامه پیدا کرد یاد هکتور افتاد و با نگرانی اطرافش رو گشت ولی به جای هکتور با یک کوسه‌ی سر چکشی مواجه شد که کنارش روی ماسه ها دراز کشیده بود و ویبره میرفت.
- سلام اسکلت کوچولو. خوش اومدی! خیلی وقت بود دلم یه همبازی می‌خواست!

ایوان که از قرار معلوم بعد از حرف زدن با اشیا کلبه از به حرف اومدن هیج موجودی تعجب نمی کرد گفت:
- تو نباید الان تو آب باشی؟
درسته که از حرف زدنش تعجب نمیکرد ولی هنوزم ویبره رفتن یک کوسه تو ساحل عجیب بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!