شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
لینی با تردید پشت در اتاق میایسته. هنوز مطمئن نبود که آیا باید کاغذپوستیای که تو دستاش بود رو نشون لرد بده یا نه. تو همین فکر و خیالا بود که ناگهان عطسهش میگیره و همین باعث میشه صدای خندهای که از درون اتاق شنیده میشد متوقف بشه. - پیکس؟ بازم تویی؟
حالا که لو رفته بود دیگه راه برگشتی نداشت. پس با قدرت بالبال میزنه و از سوراخ کلید در، وارد اتاق میشه. لرد با دیدن حشرهی آبیرنگ اخمی میکنه و با تلخی میگه: - منظور ما این نبود که داخل بیای! ما کی اجازه ورود داد... این ماییم؟
لینی در حین سخنرانی لرد، کاغذپوستی رو به گونهای که لرد بتونه ببینه جلوش میگیره و لرد به محض دیدن نقاشی شوکه میشه. - برای ما کلاه بوقی گذاشتی؟ همم... چندان هم بد نشدیم. میبخشیمت که بیاجازه وارد شدی.
یک سال تحصیلی دیگر تمام شده و با مرگ دامبلدور، هری، هرمیون و رون احتمالا دیگر به هاگوارتز باز نخواهند گشت.
هری، جان پیچی که بهای بدست آوردنش جان دامبلدور بود را باز کرده و کاغذ پوستی ای درون آن دیده بود. روی کاغذ پوستی به طور واضح گفته شده بود که آن جان پیچ تقلبی است و جان پیچ اصلی می تواند در هر کجای این جهان باشد. هری با لبخند تلخی به جان پیچ تقلبی خیره شده بود.
هرمیون پله ها را با عطسه ای بالا آمد و با تردید به هری دلداری داد.
با قدرت گرفتن لرد سیاه، جان هیچ کس در امان نخواهد بود. هری، رون و هرمیون باید برای نابودی لرد ولدمورت تمام سعی خود را می کردند.
اون جملهای که پله توشه رو به نظرم یکم سرسری نوشتی تا فقط از کلمات استفاده بشه. میتونستی بهتر بنویسی. ولی همچنان برای عبور کردن از این مرحله کافی بود.
{ خنده - کاغذ پوستی - تلخی - قدرت - کلاه - رنگ - پله} هری دفتر 40 برگش را باز کرد. دفتر از "کاغذ پوستی" قدیمی ساخته شده بود . کم پیش میامد عمو ورنون و خاله پتونیا برای هری چیزی بخرند. هری به یاد آورد، چندماه پیش که عمو ورنون آن دفتر قدیمی را برایش خریده بود "خندهی" ملیحی به لب داشت و زیرلب از عمو ورنون تشکر میکرد، اما عمو ورنون با "تلخی" به هری زور میگفت و "قدرتش" را نشان میداد. هری با خودش فکر کرد چرا چندماه پیش انقدر تباه بوده که از عمو ورنون و خاله پتونیا، که از او متنفر بودند تشکر کند؟ اما انقدر خسته بود که به خواب فرورفت و دیگر به چیزی فکر نکرد. صبح روز بعد، هری با آشفتگی از خواب پرید! خوابی که دیده بود، وحشتناک بود . موجودی در جنگل، که "کلاهی" به "رنگ" پرکلاغی داشت، آرام آرام به سمت او میامد و حس میکرد، حتی در خواب جای زخمش درد میکند! صدای خشخشی خاله پتونیا بلند شد و با جیغ گوشخراشی گفت: -هری! زودتر از "پلهها" بیا پایین و صبحونه درست کن! هری که شب پیش کابوس وحشتناکی دیده بود، حوصله نداشت حتی در را باز کند، اما چه میشه کرد؟ او از یک سالگی در این خانه با پسرخالهی چاقش، دادلی بزرگ شده بود.
خوب بود. فقط بهتر بود بین پاراگرافای مختلفت دو بار اینتر میزدی تا داستانت ظاهر بهتری بگیره.
هری از *پله* ها پایین آمد و عمه پتونیا را دید که با نگاه *تلخی* در حال وداع با خانه ای که سال ها در آن زندگی کرده و حال به یک باره مجبور به ترک آن است. به خواطر وجود گرد و غبار در هوا هری *عطسه* ای کرد و عمه پتونیا از جا پرید. عمه پتونیا که از صورتش نمایانگر این بود هنوز در مورد تصمیمش *تردید* دارد،آهی کشید و به هری گفت《:اون شب توی گودریک هالو فقط تو مادرت رو از دست ندادی،بلکه من خواهرم رو از دست دادم.》 پتونیا که *رنگش* پریده بود *کلاهش* را به سر گذاشت و به سمت بیرون حرکت کرد. اما بعد از اینکه این حرف را به هری زد احساس راحتی و *قدرت* داشت چرا که این حرف سال ها در دلش مانده بود.
قشنگ نوشته بودی. فقط از این به بعد قبل دیالوگهات یک اینتر بزن و بعد پشتشون لاین(-) بذار. مثلا اینجوری: - اون شب توی گودریک هالو فقط تو مادرت رو از دست ندادی،بلکه من خواهرم رو از دست دادم.
در خانهاش را باز کرد و از آن خارج شد. درحالی که از پله های جلوی در پایین میآمد با وزیدن بادی سرد عطسه کرد و کلاه خود را پایین تر کشید. به آرامی به منظور رهایی از آن تکه کاغذپوستی به سمت نرده های سفید رنگ رفت و لبهی پرتگاه ایستاد. به نرده هایی که او را از سقوطی هولناک حفظ میکردند تکیه داد و کاغذ را از جیبش خارج کرد. با تردید باری دیگر آن را خواند و خندهی تلخی سر داد. کاغذ را مچاله کرد و با تمام قدرت آن را به اعماق دره پرتاب کرد.
خیلی قشنگ نوشته بودی. فقط همهی کلماتو بولد نکرده بودی که خب اشکالی نداره.
با نشانه های ظهور ارباب تاریکی هری در خانه ی دورسلی ها تنها مانده و با *تلخی* به اتاق خواب قبلی اش یعنی انباری زیر *پله* نگاه می کرد. ناگهان چشمش به *کاغذ پوستیای* افتاد که از زیر در نمایان بود. با *تردید* به سمت در رفت و کاغذ پوستی را برداشت. با برداشتن کاغذ پوستی مقداری گرد و غبار بلند شد و هری *عطسهی* بلندی کرد. روی کاغذ پوستی نقاشی *کلاه* سیاه *رنگی* دیده میشد که زیر آن با دست خط بچه گانه ای اسم هری نوشته شده بود. هری، با دیدن نقاشی بچگی اش *خندهی* مختصری کرد ولی با یادآوری افزایش *قدرت* ارباب تاریکی، خنده اش بر لبش خشکید. به زودی جنگی آغاز خواهد شد و هری باید به زودی آماده می شد وگرنه اتفاقی می افتاد که نباید... .
خیلی قشنگ نوشتی! ولی بعضی از جاها اگر از اینتر استفاده میکردی میتونستی ظاهر بهتری بهش بدی.
با صدای عطسهای که از راهپلهی طبقهی پایین میآمد از خواب پرید. خندهی کوتاهی شنید و بعد لحن سرد لردسیاه که با سرزنش کسی را خطاب قرار داده بود در سرش طنین انداخت.
یک طبقه که چیزی نبود، از پیِ فرسنگها فاصله هم صدایش را به وضوح میتوانست بشنود. چشمانش تازه گرم شده بودند.. دُمش را در چنبرهی نرمی که درونِ سبدش زده بود به آرامی جا به جا کرد و به کلاهِ گروهبندیای که گوشهی اتاقش روی میزی قرار داشت نگاهِ بیتفاوتی کرد.
هدیهای که لردسیاه از هاگوارتز به منظورِ سرگرمی و تفریح برای دخترش که روزهای سختی را سپری میکرد، به خانهی ریدل آورده بود، و نجینی تمامِ روزِ قبل درحالِ نارنجی کردن کلاه بود. ولی کلاه با قدرت مقاومت میکرد و هر بار به رنگِ زشت و قدیمیِ خودش برمیگشت.
در آخر نجینی کلاه را نیش زد و به گوشهی اتاق انداخت. بیتردید پای طلسمی باستانی در میان بود.
سرش را چرخاند و روی بالشِ چهارمش گذاشت و سعی کرد دوباره بخوابد. اگر بیداری به طورِ کامل به او چیره میشد آنوقت دل ش پیتزا هم میخواست؛ و با تلخی برای هزارمینبار به یاد آورد که شنبهی گذشته کاغذپوستیای از وزارتخانه آمده بود که حاویِ خبری جانگداز بود :
نقل قول:
رییس کارخانهی پنیر پیتزای جادویی، تمامِ سرمایهی باقیماندهاش را برداشته و به مقصدِ آلبانی فرار کرده بود..
تردید داشت... نمیدانست کاری که میخواهد بکند درست است یا خیر. تنها یک طبقه با مقصد فاصله داشت و هنوز هم از تصمیمش اطمینان نداشت. در حال بالا رفتن از پلهها بود که کاغذپوستیای در انتهای راه توجهش را به خود جلب میکند. وسط کاغذپوستی تنها یک کلاه بنفش رنگ بزرگ نقاشی شده بود. ابتدا ممطئن نبود که منظور از این نقاشی چه میتواند باشد، اما به محض این که دستش با کاغذپوستی برخورد میکند همه چیز را متوجه میشود. تماس با کاغذپوستی باعث شده بود کلاه عطسهای کند و بعد... آن خنده معروف روی کلاه نقش بست. خندهای درست همانند او، خندهای که تبدیل به نشان بین آن دو شده بود. حالا به خوبی میدانست که این نامه از طرف کیست و چرا نوشته شده است. بنابراین لبخندی میزند و اینبار با قدرت ادامه مسیر را طی میکند، چون دیگر شکی نداشت!
رو به روی خانه متروکه ایستاد و غرق تماشای آن شد ... کلاه سیاه رنگ خود را پایین تر کشید تا کسی او را نشناسد و سپس با قدم هایی استوار و محکم به سمت خانه حرکت کرد. تمام خاطرات خوب و بدش در آنجا را به یاد آورد. با لبخند تلخی سر تا سر خانه را از نظر گذراند و نگاهش روی راه پله متوقف شد. با تردید از آن بالا رفت و به اتاقی که روزی متعلق به او بود رسید. هنوز هم کاغذ پوستی نامه ی پدرش که آغشته به خون بود روی میز رها شده بود. در فکر فرو رفت ...او برای رسیدن به قدرت همه چیز را به باد داده بود ... . منظور از (همه چیز) ، تمام زندگیش بود. حتی اعضای خانواده اش ...
خیلی قشنگ بود! فقط یه نکته، نیازی نیست بین سه نقطه و کلمه قبلش فاصله (space) بندازی. در واقع علائم نگارشی به کلمه قبل از خودشون میچسبن و با یه space از کلمه بعدشون جدا میشن... اینطوری!
تایید شد.
مرحله بعد: عه گویا قبلا رفتی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط leeshamscarlett در 1402/6/6 23:21:21 ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1402/6/6 23:29:48 ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1402/6/6 23:33:50 ویرایش شده توسط leeshamscarlett در 1402/6/7 13:34:57