لینی با تردید پشت در اتاق میایسته. هنوز مطمئن نبود که آیا باید کاغذپوستیای که تو دستاش بود رو نشون لرد بده یا نه. تو همین فکر و خیالا بود که ناگهان عطسهش میگیره و همین باعث میشه صدای خندهای که از درون اتاق شنیده میشد متوقف بشه.
- پیکس؟ بازم تویی؟

حالا که لو رفته بود دیگه راه برگشتی نداشت. پس با قدرت بالبال میزنه و از سوراخ کلید در، وارد اتاق میشه. لرد با دیدن حشرهی آبیرنگ اخمی میکنه و با تلخی میگه:
- منظور ما این نبود که داخل بیای! ما کی اجازه ورود داد... این ماییم؟

لینی در حین سخنرانی لرد، کاغذپوستی رو به گونهای که لرد بتونه ببینه جلوش میگیره و لرد به محض دیدن نقاشی شوکه میشه.
- برای ما کلاه بوقی گذاشتی؟ همم... چندان هم بد نشدیم. میبخشیمت که بیاجازه وارد شدی.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

