هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۲۰:۰۶ چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۲

هلگا هافلپاف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۹:۳۶:۴۵ پنجشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۲
از جایی که فکرش هم، زمان رو متوقف میکنه🌚
گروه:
مـاگـل
پیام: 29
آفلاین
خنده، کلاه، رنگ، منظور، تلخی، قدرت، کاغذ پوستی، پله، تردید، عطسه

صبح قشنگی بود اما بهتر از آن ،این بود که در هاگوارتز شروع می شد باورنکردنی بود ؛بالاخره من هم میتوانستم به کسی که آرزویش را داشتم تبدیل بشوم.
شب گذشته که کلاه را بر سر گذاشتم خیلی ذوق زده بودم
که کلاه گفت:
_اممم کمی سخت است تردید دارم،در وجودت عشق میبینم وهوشی که میخواهی در راه درست از آن استفاده کنی میتوانی در گروه گریفیندور خیلی موفق باشی و حتی شخص خیلی قدرتمندی شوی،اما تو دوست داری مانند مادرت باشی درست است؟
_بله کلاه عزیز, مانند او:)
_ریونکلاااا
با خنده پیش رفتم تا به گروهی که انتظارش را داشتم برسم شاید افراد گریفندور خیلی خوب بودند اما عشق و محبتی که اینجا خواهم یافت هیچ وقت در هیچ گروه دیگری پیدا نخواهم کرد از طرفی رنگ آبی آههه چه دلنواز!لباسم راپوشیدم و دویدم که از پله ها پایین بروم نکند که دیر به اولین کلاس خود برسم!ولی امان از این پله ها!!!
_ببخشید پروفسور نمی‌خواستم دیر برسم اما امان از این پله ها:(
_شما سال اولی ها باید یاد بگیرید کمی رسمی تر صحبت کنید!
_منظورم این بود که متاسفم بابت تاخیرم!
_آهه از دست شما سال اولی ها بنشین و کتابت را باز کن و روی کاغذ های پوستی ات شروع به نوشتن کن!
تمام مدت کلاس را عطسه زدم چون هم کلاسی گریفندوری ام مدام مشتاق این بود که جادو هایی که حتی نمیتوانست وردشان را هم درست تلفظ کند انجام دهد و با این حساب کتابش را خاکستر کرد!



یه سری اشکالات داشت پستت که می‌خوام بهشون اشاره کنم.
- برای نوشتن دیالوگ به جای آندرلاین "_" از خط تیره استفاده کن "-".
- با علائم نگارشی و خصوصا با تاکید ویژه روی نقطه، آشتی کن لطفا. جملات رو پشت سر هم ننویس بدون این که هیچ علائم نگارشی‌ای در پایانشون بیاری! نقطه بذار!
- دیالوگ‌ها باید به زبان عامیانه نوشته بشن نه کتابی.
- کلماتی که ازشون استفاده کردی رو هم متمایز از سایر متن نکرده بودی!

با این حال نمی‌خوام اینجا متوقفت کنم و امیدوارم وقتی وارد ایفای نقش شدی این موارد رو رعایت کنی.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۲/۶/۲۹ ۲۰:۵۹:۴۰
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۲/۶/۲۹ ۲۱:۰۰:۰۱


پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۹:۱۱ سه شنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۲

-LARISSA


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۸ سه شنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۳:۰۹ سه شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۲
از تهران
گروه:
مـاگـل
پیام: 9
آفلاین
خنده، کلاه، رنگ، منظور، تلخی، قدرت، کاغذ پوستی، پله، تردید، عطسه
هیجان زده بودم ... انرژی درون من فوران کرده بود و حتی پدر و مادر هم متوجه اش شده بودند . من ، قرار بود به زودی اولین روز تحصیلم رو توی مدرسه ی هاگوارتز بگذرونم ، مدرسه قرار بود باز بشه و توی هاگوارتز - آلبوس دامبلدور - قراره پذیرای من باشه . قدرت جادو ، برای من فوق العاده جالب بود ... چطور میشد اگر من هم در آینده یکی از جادوگر های سرشناس می‌شدم ؟ منی که یک ماگل زاده بودم ... به زودی توی هاگوارتز جادو رو یاد می‌گرفتم و زندگیم رنگ دیگری می‌گرفت و رنگ شادی ، هم چیز رو تغییر میداد ... اگر قبلاً به من گفته می‌شد هیجان رو توصیف کن ؛ کلمات به ذهنم راه پیدا نمی‌کردند ... ولی الآن ؛ میتونم تا صبح راجب هیجان روی کاغذ پوستی بنویسم . هیجان یعنی لحظه ی قرار گرفتن کلاه روی سر و مشخص شدن اون گروهی که قراره تا هفت سال دیگه نشون دهنده ی شخصیت تو باشه ! هیجان یعنی تردید برای بالا رفتن از پله های گمراه کننده ی هاگوارتز ... هیجان یعنی ، بودن توی دخمه ی معجون سازی و عطسه بخاطر بوهای متعدد ... منظور از هیجان یعنی هاگوارتز که قراره خونه ی من در سال های آینده باشه تا بتونم با تمام تلخی ها و خنده ها جادو رو یاد بگیرم ... هنر خارق العاده ی جادو !


خوب بود، فقط یکم تو استفاده از علائم نگارشی مختلف مشکل داشتی که بعد از ورود به ایفای نقش حل می‌شه. ضمنا علائم نگارشی به کلمه قبل از خودشون می‌چسبن و با یه اسپیس (فاصله) از کلمه بعد فاصله می‌گیرن.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۲/۶/۲۸ ۲۰:۳۵:۵۶

Lily Evans;


پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۴:۵۶ سه شنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۲

ریونکلاو، مرگخواران

هیزل استیکنی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۲۹ سه شنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۱۴:۳۴
گروه:
ریونکلاو
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
مرگخوار
پیام: 106
آفلاین
خنده، کلاه، رنگ، منظور، تلخی، قدرت، کاغذ پوستی، پله، تردید، عطسه

پس از مدت ها حال باز دوباره انجا ایستاده بود. دقیا همان کمد بود ولی دیگر رنگ و روی قدیمی را نداشت.همان کمدی به درش را با لطافت باز میکرد و لباس های تا شده اش را با دقت در ان میگذاشت حال پس از سال ها دوباره به خانه ی قدیمی کودکی اش برگشته بود همان خانه ای که در نزدیکی پاریس قرار داشت. همان خانه ای که در کنارش رودی جریان داشت. همان خانه ای که تمام کودکی اش را در ان گذرانده بود. اما حالا تغییرات بزرگی پیدا کرده بود. دیگر کسی در ان خانه نبود.رودی جریان نداشت. و ...
باور نمیکرد این همه سال گذشته است.میخواست در کمد را باز کند.اما تردید تمام وجودش را فرا گرفته بود.بالاخره پس از چند دقیقه خیره ماندن به کمد و فکر کردن دیگر برایش تردیدی باقی نمانده بود پس چشمانش را بست و در را به ارامی باز کرد...
چشمانش را باز کرد و عطسه ای کرد.کمد کاملا خاک گرفته بود.سپس کمی کمد را تمیز کرد و با کمال تعجب منظره ای را دید که باور نمیکرد. کلاه سیاهش که مادرش به مناسبت قبولیش در یکی از بهترین دبیرستان های فرانسه برایش خریده بود در کنار یک نامه دید.حالا که فکرش را می کرد هرگز به ان دبیرستان نرفت.به جای ان انتخاب کرد که در یک مدرسه ی علوم و فنون جادوگری طعم قدرتمند بودن را با یادگرفتن جادو بچشد.نامه را برداشت و پاکت نامه را باز کرد.نامه روی یک کاغذ پوستی قدیمی نوشته شده بود.نامه را خواند.
گریه اش گرفته بود.نامه از طرف مادرش بود.بله مادرش.همان که...
نمی خواست ان تاریخ را مرور کند.حس میکرد شوم ترین تاریخ در زندگی مسخره اش بود. نگاه تلخی به نامه کرد.اشک از چشمانش سرازیر شده بود. صدای مادرش در گوشش میپیچید.از پله ها پایین رفت و به اتاق پذیرایی رسید.بله ان اتفاق شوم دقیقا همانجا افتاده بود.
فلش بک به ان روز
-اگر نمیخواین من رو به هاگوارتز بفرستین خودم میرم!
-تو هیچ جا نمیری!
-خوبم میرم!هم پول دارم، هم تواناییش رو دارم.کی میخواد جلومو بگیره؟!
-من!من جلوتو میگیرم.تو هیچ جا نمیری.نمی تونی بری! اول چه جوری میخوای بری لندن؟ اگه بری میخوای کجا زندگی کنی؟ اگه از اینجا بری دیگه توی این خونه جایی نداری!
بدون فکر و بی درنگ خنده ای کرد و گفت
-با قطار میرم لندن.خودم هم به اندازه ی کافی پول دارم که برم.میرم توی هاگوارتز زندگی میکنم تابستون ها هم برنمی گردم همون جا میمونم! به شما هیچ نیازی ندارم!فکر کردین کی هستین؟! شما فقط یه مشت مشنگین!
بعد با چمدانش از خانه بیرون رفت و در را محکم بست.
پایان فلش بک.
از گریه پخش زمین شد.چندماه بعد از ان اتفاق روز 28 ژانویه پدرش نامه ای برای او فرستاده بود.مادرش از غم نبودن دخترش و حرف هایی که دخترش به او زده بود دق کرده و مرده بود. او از حرف هایش منظوری نداشت اما با همین سرسری و بدون فکر حرف زدنش کسی که از همه ی دنبا بیشتر دوستش داشت را از دست داده بود.
از ناظرین محترم خواهش میکنم نوشته ام رو نقدش کنین.ممنون میشم


لطفا به پیام‌شخصی‌ای که برات ارسال شده مراجعه کن.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۲/۶/۲۸ ۱۶:۲۹:۰۱

🎐 اجـازه نـده هيـچ كس پـاشو رو رويـاهات بـذاره..🌱حتی اگه تاریک ترین رویای جهان باشه... ️


پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۲۱:۴۶ دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۲

زن‌ملفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۴ شنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۳:۱۰ چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۲
گروه:
مـاگـل
پیام: 3
آفلاین
خنده، کلاه، رنگ، منظور، تلخی، کاغذ پوستی، پله، تردید، عطسه

پروفسور مک گوناگال از روی "کاغذ پوستی" دستش بلند نام آلبوس پاتر را خواند. آلبوس پاتر با شنیدن اسمش به سمت کلاه گروه بندی حرکت کرد. و از "پله" ها بالا رفت.
همه ی دانش آموزان با دقت به "کلاه" گروه‌بندی خیره شده بودند. کلاه گروه بندی بعد از چند دقیقه سکوت با کمی "تردید" بلند نام اسلیترین را گفت.
همه تعجب کردند. آلبوس پاتر با خنده ی "تلخی" از روی ناباوری به سمت میز اسلیترین رفت.

همه دانش آموزان به سمت خوابگاه هایشان رفتند. البته سال اولی ها به کمک ارشد ها. آلبوس وارد سالن سبز "رنگ" اسلیترین شد. توی سالن، دوستش اسکرپیوس مالفوی را دید. مالفوی با "خنده" گفت:
_ خوشحالم که باهم توی یه گروه افتادیم. بیا بریم به سمت خوابگاهمون.
هنوز حرفش کامل نشده بود که "عطسه" بلندی کرد. با ناراحتی گفت
_ کی گل آورده؟ من به گل حساسیت دارم.
و بعد نگاهش به گل دست سیپینا جلورس افتاد. سیپینا با لبخند "منظور"
داری گفت:اوپس، ببخشید، نمیدونستم به گل حساسیت داری.
مالفوی با چشم غره ای به سیپینا دست آلبوس را گرفت و هردو از راه پله بلا رفتند و از دید ها غیب شدند.


خوب بود خسته نباشی!
فقط باید دیالوگا رو با یدونه خط فاصله (-) بنویسیم و با یه اسپیس، از جمله‌ی بالاش جدا کنیم. یعنی این شکلی:

سیپینا با لبخند "منظور"داری گفت:
- اوپس، ببخشید، نمیدونستم به گل حساسیت داری.



تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۴۰۲/۶/۲۸ ۰:۴۷:۴۶
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۴۰۲/۶/۲۸ ۰:۴۸:۳۸

زن‌مالفوی


پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱:۰۱ شنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۲

مالسیبر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ جمعه ۲۴ شهریور ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۲۱:۵۳ پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۲
گروه:
مـاگـل
پیام: 5
آفلاین
خنده، کلاه، رنگ، منظور، تلخی، قدرت، کاغذ پوستی، پله، تردید، عطسه

خنده‌هایش حالم را بد می‌کرد، با آن کلاه احمقانه‌اش، با آن نگاه‌های مثلا منظور‌دارش. او هیچ وقت نمی‌فهمید، نه من را و نه عقایدم را. او فقط بلد بود میانجی‌گری کند، فقط بلد بود زبان من را کوتاه کند تا مبادا دوستان پولدار و قدرت‌مندش فکر کنند که زبان او و برادرش دراز شده‌است. او کسی نبود، اختیاری نداشت و چیزی نمی‌خواست؛ اگر ماده‌ی زهرمارطورِ تلخی را در گلویش می‌ریختند، او فقط منتظر واکنش بدنش می‌ماند؛ احساسات او مرد‌ه‌بودند.
آدم‌ها را با یک رنگ نمی‌توان توصیف کرد، اما او بی‌تردید رنگی نداشت. هر از گاهی که به او فکر می‌کنم یاد کاغذ پوستی‌هایی که تکالیفش را در آن‌ها می‌نوشت، می‌افتم؛ حتی اگر به او ذغال نیز می‌دادند، او آن‌چنان کمرنگ می‌نوشت که از فاصله‌ی نیم‌متری نیز به زور می‌توانست خواندش.
لعنت به او! لعنت به این‌همه کارهایی که به خیال خودش برای صلاح من انجام داده‌است. لعنت به عطسه‌ها و سرفه‌هایی که کرد تا حرف من به گوش آن پولدار ها نرسد. لعنت به هر قدمی که از پله‌های خانه مثل حمال‌ها بالا، پایین رفت تا خدمات و حمالی‌اش به دهان هر تازه به دوران رسیده‌ای شیرین بیاید. لعنت به او که نمی‌فهمد من دشمنش نیستم.




واو! واقعا خیلی قشنگ بود. فوق‌العاده حتی!
استفاده از علائم نگارشی هم درست و بجا بود. آفرین.


تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۴۰۲/۶/۲۵ ۲:۳۰:۰۴


پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۲۲:۲۲ پنجشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۲

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۰۵:۲۶ جمعه ۲۵ خرداد ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 5459
آفلاین
خنده، کلاه، رنگ، منظور، تلخی، قدرت، کاغذ پوستی، پله، تردید، عطسه


لینی با تردید پشت در اتاق می‌ایسته. هنوز مطمئن نبود که آیا باید کاغذپوستی‌ای که تو دستاش بود رو نشون لرد بده یا نه. تو همین فکر و خیالا بود که ناگهان عطسه‌ش می‌گیره و همین باعث می‌شه صدای خنده‌ای که از درون اتاق شنیده می‌شد متوقف بشه.
- پیکس؟ بازم تویی؟

حالا که لو رفته بود دیگه راه برگشتی نداشت. پس با قدرت بال‌بال می‌زنه و از سوراخ کلید در، وارد اتاق می‌شه. لرد با دیدن حشره‌ی آبی‌رنگ اخمی می‌کنه و با تلخی می‌گه:
- منظور ما این نبود که داخل بیای! ما کی اجازه ورود داد... این ماییم؟

لینی در حین سخنرانی لرد، کاغذپوستی رو به گونه‌ای که لرد بتونه ببینه جلوش می‌گیره و لرد به محض دیدن نقاشی شوکه می‌شه.
- برای ما کلاه بوقی گذاشتی؟ همم... چندان هم بد نشدیم. می‌بخشیمت که بی‌اجازه وارد شدی.




پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۶:۳۰ پنجشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۲

سارا کمپستون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۹ پنجشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱:۰۵:۰۹ دوشنبه ۱۳ فروردین ۱۴۰۳
گروه:
مـاگـل
پیام: 10
آفلاین
یک سال تحصیلی دیگر تمام شده و با مرگ دامبلدور، هری، هرمیون و رون احتمالا دیگر به هاگوارتز باز نخواهند گشت.

هری، جان پیچی که بهای بدست آوردنش جان دامبلدور بود را باز کرده و کاغذ پوستی ای درون آن دیده بود. روی کاغذ پوستی به طور واضح گفته شده بود که آن جان پیچ تقلبی است و جان پیچ اصلی می تواند در هر کجای این جهان باشد. هری با لبخند تلخی به جان پیچ تقلبی خیره شده بود.

هرمیون پله ها را با عطسه ای بالا آمد و با تردید به هری دلداری داد.

با قدرت گرفتن لرد سیاه، جان هیچ کس در امان نخواهد بود.
هری، رون و هرمیون باید برای نابودی لرد ولدمورت تمام سعی خود را می کردند.


اون جمله‌ای که پله توشه رو به نظرم یکم سرسری نوشتی تا فقط از کلمات استفاده بشه. می‌تونستی بهتر بنویسی. ولی همچنان برای عبور کردن از این مرحله کافی بود.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۲/۶/۲۳ ۱۸:۲۹:۲۴


پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۰:۵۳ دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۲

kimiii_a


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۱ یکشنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۳:۳۸:۲۷ شنبه ۹ تیر ۱۴۰۳
از پریوت درایو ، شماره‌ی 4
گروه:
مـاگـل
پیام: 2
آفلاین
{ خنده - کاغذ پوستی - تلخی - قدرت - کلاه - رنگ - پله}
هری دفتر 40 برگش را باز کرد. دفتر از "کاغذ پوستی" قدیمی ساخته شده بود . کم پیش میامد عمو ورنون و خاله پتونیا برای هری چیزی بخرند. هری به یاد آورد، چندماه پیش که عمو ورنون آن دفتر قدیمی را برایش خریده بود "خنده‌ی" ملیحی به لب داشت و زیرلب از عمو ورنون تشکر می‌کرد، اما عمو ورنون با "تلخی" به هری زور می‌گفت و "قدرتش" را نشان می‌داد. هری با خودش فکر کرد چرا چندماه پیش انقدر تباه بوده که از عمو ورنون و خاله پتونیا، که از او متنفر بودند تشکر کند؟ اما انقدر خسته بود که به خواب فرورفت و دیگر به چیزی فکر نکرد.
صبح روز بعد، هری با آشفتگی از خواب پرید! خوابی که دیده بود، وحشتناک بود . موجودی در جنگل، که "کلاهی" به "رنگ" پرکلاغی داشت، آرام آرام به سمت او میامد و حس می‌کرد، حتی در خواب جای زخمش درد می‌کند! صدای خش‌خشی خاله پتونیا بلند شد و با جیغ گوش‌خراشی گفت:
-هری! زودتر از "پله‌ها" بیا پایین و صبحونه درست کن!
هری که شب پیش کابوس وحشتناکی دیده بود، حوصله نداشت حتی در را باز کند، اما چه میشه کرد؟ او از یک سالگی در این خانه با پسرخاله‌ی چاقش، دادلی بزرگ شده بود.



خوب بود. فقط بهتر بود بین پاراگرافای مختلفت دو بار اینتر می‌زدی تا داستانت ظاهر بهتری بگیره.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۲/۶/۲۰ ۱۲:۰۲:۴۴


پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۷:۲۷ جمعه ۱۷ شهریور ۱۴۰۲

Ahoora_228


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۸ جمعه ۱۷ شهریور ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۶:۲۰ شنبه ۶ آبان ۱۴۰۲
گروه:
مـاگـل
پیام: 5
آفلاین
{ کلاه - رنگ - تلخی - قدرت - پله - تردید - عطسه }


هری از *پله* ها پایین آمد و عمه پتونیا را دید که با نگاه *تلخی* در حال وداع با خانه ای که سال ها در آن زندگی کرده و حال به یک باره مجبور به ترک آن است.
به خواطر وجود گرد و غبار در هوا هری *عطسه* ای کرد و عمه پتونیا از جا پرید.
عمه پتونیا که از صورتش نمایانگر این بود هنوز در مورد تصمیمش *تردید* دارد،آهی کشید و به هری گفت《:اون شب توی گودریک هالو فقط تو مادرت رو از دست ندادی،بلکه من خواهرم رو از دست دادم.》
پتونیا که *رنگش* پریده بود *کلاهش* را به سر گذاشت و به سمت بیرون حرکت کرد.
اما بعد از اینکه این حرف را به هری زد احساس راحتی و *قدرت* داشت چرا که این حرف سال ها در دلش مانده بود.


قشنگ نوشته بودی.
فقط از این به بعد قبل دیالوگ‌هات یک اینتر بزن و بعد پشتشون لاین(-) بذار.
مثلا اینجوری:
- اون شب توی گودریک هالو فقط تو مادرت رو از دست ندادی،بلکه من خواهرم رو از دست دادم.

تایید شد!

مرحله‌ی بعد: گروهبندی!


ویرایش شده توسط تری بوت در تاریخ ۱۴۰۲/۶/۱۷ ۱۷:۴۷:۲۳


پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۲۰:۱۱ پنجشنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۲

دنی کرشاو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۴ جمعه ۱۰ شهریور ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۰:۵۶ پنجشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۲
گروه:
مـاگـل
پیام: 3
آفلاین
در خانه‌اش را باز کرد و از آن خارج شد. درحالی که از پله های جلوی در پایین می‌آمد با وزیدن بادی سرد عطسه کرد و کلاه خود را پایین تر کشید.
به آرامی به منظور رهایی از آن تکه کاغذ پوستی به سمت نرده های سفید رنگ رفت و لبه‌ی پرتگاه ایستاد.
به نرده هایی که او را از سقوطی هولناک حفظ میکردند تکیه داد و کاغذ را از جیبش خارج کرد.
با تردید باری دیگر آن را خواند و خنده‌ی تلخی سر داد.
کاغذ را مچاله کرد و با تمام قدرت آن را به اعماق دره پرتاب کرد.



خیلی قشنگ نوشته بودی.
فقط همه‌ی کلماتو بولد نکرده بودی که خب اشکالی نداره.

تایید شد!

مرحله‌ی بعد: گروهبندی!


ویرایش شده توسط تری بوت در تاریخ ۱۴۰۲/۶/۱۶ ۲۰:۱۶:۵۱







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.