جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

41 کاربر(ها) آنلاین هستند (34 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
41
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  287 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  274 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  251 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مغازه اليواندر
ارسال شده در: جمعه 2 آذر 1403 12:45
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از هاری‌گراس


چهار جادوگر که به سختی امیدشان را حفظ کرده بودند، بی خبر از سفر طولانی و ملال‌آوری که پیش رو داشتند، تصمیم به پیدا کردن تام گرفتند.

اما تام کجا بود؟ آیا موفق به فرار از گلوله های ماگلی شده بود یا به همین آسانی خودش را تسلیمِ مرگ کرده بود؟ پاسخش واضح بود! تام، به خوبی ماگل ها را می‌شناخت و همین باعث میشد به خوبی از آنها فرار کند. او پشت یکی از آوار ها پنهان شده بود و موقعیت را می‌سنجید. تام فکر می‌کرد به احتمال قوی بهترین راه حل، تسلیم شدن در برابر ماگل ها باشد. او هم ماگل بود، پس احتمالا اگر خودش را تسلیمِ لشکرِ مرگبارشان می‌کرد، آنها قبولش می‌کردند. با جادوگران دشمن میشد، اما جان خودش را نجات می‌داد.

تنها چیزی که جلوی تام را می‌گرفت، وابستگی بود. نمی‌توانست به همین آسانی جادوگرانِ بی گناه را رها کند. امروز با خیلی ها حرف زده بود، به محض ورودش به کوچه دیاگون، ترزا و گابریل برای پیدا کردن مغازه‌ی مورد نظرش کمکش کرده بودند. جادوگران، تامِ ماگل زاده را در جمع خودشان راه داده بودند و همیشه با او مهربان بودند. چگونه می‌توانست چنین موضوعی را نادیده بگیرد؟ او هرچه که بود، نمک نشناسی نبود! با همین دیدگاه، تصمیم گرفت به دنبال بقیه‌ی جادوگران از پناهگاهش بیرون بیاید. باید تا جای ممکن به دیگران کمک می‌کرد. یکی یکی به سمت جادوگرانی که هنوز زنده بودند و نمی‌دانستند چه باید بکنند می‌رفت و پناهگاه های امن را به آنها نشان می‌داد.

- همگی سنگر بگیرین و مواظب باشین! ترس دشمن ماست. باید قوی و متحد باشیم. می‌تونیم از پسش بربیایم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه اليواندر
ارسال شده در: پنجشنبه 1 آذر 1403 23:13
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار تیم برتوانا


ترزا کاغذی را در آورد و آن را روی زمین پهن کرد. با چوبدستی‌اش ضربه‌ای به کاغذ زد و خطوطی روی آن نمایان شد. سیگنس به سختی خودش را جلو کشید تا دید خوبی به کاغذ داشته باشد و در این حین چهره‌اش را از درد در هم کشید.
- این دقیقا چیه ترزا؟

ترزا نگاه سرزنش‌واری که در آن "چطور نمی‌دونی؟" شدیدی بود به سیگنس انداخت.
- نقشه‌ی کوچه دیاگونه.

چهره سیگنس و بقیه هنوز شبیه علامت سوال بود.

- ببینین ما تام رو دقیقا تو این نقطه دیدیم.

ترزا انگشتش را روی نقطه‌ای از نقشه گذاشت و ادامه داد:
- دیاگون دو تا مغازه گل و گیاه داره. اینجا و اینجا.

ترزا به دو نقطه‌ی دیگر در نقشه اشاره کرد.
- با توجه به این که تام می‌خواست چندتا گیاه کمیاب بخره احتمالا رفته اینجا. از اینجا که ما دیدیمش تا اینجا ده دقیقه راهه و هفت دقیقه بعد از این که ما دیدیمش حمله شد. اون موقع تام باید اینجاها بوده باشه. پس باید اینجاها دنبالش بگردیم.

صدای ترزا پایین آمد و اعتماد به نفس صدایش از بین رفت.
- البته اگه هنوز زنده باشه...

گابریل دستش را روی شانه ترزا گذاشت و لبخند بزرگی زد.
- اون نمرده. من مطمئنم!

آنقدر اطمینان در صدای گابریل بود که نمی‌شد آن را باور نکرد. سیگنس با این که هنوز نسبت به اضافه شدن تام به گروهشان تردید داشت اما سعی کرد از جایش بلند شود.
- پس بریم دنبالش! تو تاریکی هوا بهتر می‌تونیم استتار کنیم.

رگولوس هم از جایش بلند شد و سعی کرد قوی بماند.
- بریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده



F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.



پاسخ به: مغازه اليواندر
ارسال شده در: پنجشنبه 1 آذر 1403 19:57
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار تیم برتوانا


اما چه ضربه‌ای باید وارد می‌کردند؟ چگونه می‌توانستند بقیه را پیدا کنند و با قدرت بیشتری به مقابله با ماگل‌ها بپردازند؟

این‌ها همه سوالاتی بود که می‌توانست سرنوشتشان را برای همیشه عوض کند. نه فقط سرنوشت خودشان یعنی چهار جادوگر بازمانده از اولین حمله ماگل‌ها به کوچه دیاگون... بلکه سرنوشت کل جادوگران بریتانیا یا حتی دنیا می‌توانست توسط تصمیماتی که آن‌ها می‌گیرند رقم بخورد.

فکر کردن به این موارد باعث می‌شد بار سنگین‌تری روی دوش این چهار بازمانده قرار گیرد و تصمیم‌گیری را برایشان سخت‌تر کند. بنابراین ترزا سعی می‌کند این تفکرات را به گوشه‌ای از ذهنش براند و با تمرکز بر زمان حال، بهترین تصمیم را اتخاذ کند.

حالا که کمی زمان گذشته بود، به نظر سیگنس به اندازه‌ای بهبود یافته بود که قادر به حرکت باشد.
- باید از کجا شروع کنیم؟ حدس می‌زنین کجاهای دیاگون احتمال دسترسی بهش سخت‌تر بوده و جادوگرا تونستن فرار کنن؟
- تام ریدل!

سیگنس با تعجب به سمت گابریل برمی‌گردد.
- تا آخرین باری که به یاد دارم تام ریدل آدم بود نه مکان!
- نه منظورم اینه که باید تام ریدلو پیدا کنیم! من و ترزا وقتی می‌خواستیم کوچه ناکترن بریم دیدیمش که برای خرید چند تا گیاه به دیاگون اومده بود. مطمئنم هنوز زنده‌س!

سیگنس که هنوز نمی‌فهمید منظور گابریل چیست، ابرویی بالا می‌دهد.
- خب؟ یه ماگل به چه کارمون میـ...

سیگنس انگار که ناگهان مطلب مهمی را متوجه شده باشد، ساکت می‌شود و چندین بار پشت سر هم پلک می‌زند.
- درسته! ما همه‌مون از خاندان اصیل هستیم و اونقد که باید از ماگلا و تکنولوژی‌های جنگیشون خبر نداریم. کی بهتر از یه ماگل واقعی، و نه ماگل‌زاده ترزا، می‌تونه به ما در مقابل ماگل‌ها کمک کنه؟ اول دشمنتو خوب بشناس، بعد به نقاط ضعفش حمله کن!

سیگنس همزمان با بخشی از صحبتش که از ترزا نام برده بود، با تردید نگاهی به او انداخته بود. الان در موقعیتی نبودند که تنش همیشگی بینشان بخواهد باعث ایجاد تفرقه شود. اما در چهره ترزا اثری از رنجش دیده نمی‌شد. او موقعیت را خوب درک کرده بود. حضور تام می‌توانست پیش‌بینی حرکات ماگل‌ها را برایشان راحت‌تر کند. بالاخره هرچه تعداد افرادی که می‌توانستند کمکشان کنند بیشتر باشد، احتمال موفقیتشان نیز بالاتر می‌رفت. ترزا قطعا از حضور یک شخص دیگر که ماگل‌ها را به خوبی بشناسد استقبال می‌کرد.

ریگولوس سرفه‌ای می‌کند که موجب جلب شدن توجه همه به سویش می‌شود.
- ولی همونطور که گفتی اون یه ماگله... چرا باید بخواد کمکمون کنه؟ شاید اصلا خودش ما رو لو داده!

ترزا که تمام مدت در سکوت به سخنان دیگران گوش فرا داده بود، حالا با جدیت جلو می‌آید.
- اون این کارو نکرده. وقتی من و گابریل گذری دیدیمش، هیچ حالت مشکوکی نداشت. با کمک اون بهتر می‌تونیم راهو باز کنیم و دنبال بقیه بازمانده‌ها بریم. باید پیداش کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/9/1 20:00:59
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/9/1 20:30:04
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: مغازه اليواندر
ارسال شده در: پنجشنبه 1 آذر 1403 17:22
نمایش جزئیات
آفلاین
طرفداری از تیم پیامبران مرگ


خلاصه:

کوچه دیاگون با هیاهوی دانش‌آموزان و خانواده‌ها در حال سپری کردن روزی عادی بود که انفجاری مهیب سکوت را شکست. مغازه الیواندر نابود شد و دود و آتش سراسر کوچه را فرا گرفت. کمی بعد، هواپیماهای ماگل‌ها موشک‌هایی به سمت مغازه‌ها شلیک کردند و تانک‌ها و سربازان مسلح وارد شدند. جادوگران دستگیر شده و جارویشان شکسته شد، در حالی که ژنرال ماگل‌ها نابودی جادوگران را اعلام کرد. تنها گروهی کوچک از جادوگران موفق شدند فرار کنند و حالا در گوشه‌ای پنهان، اوضاع را زیر نظر دارند.

ریگولوس بلک، گابریل دلاکور، ترزا مک‌کینز و سیگنس بلک فعلا تنها جادوگرانی هستن که از دست ماگل ها فرار کردن. چه کاری از این 4 جادوگر بر می آید تا دیاگون و دنیای جادوگری را نجات بدهند و آیا جادوگران دیگری هم از چنگ ماگل ها فرار کرده اند؟



--------
خیلی زود آفتاب جاش رو به ماه داد و در گوشه‌ای تاریک از دیاگون، چهار جادوگر فراری دور آتیش کوچیکی جمع شده بودند. ریگولوس بلک با نگاهی محتاط اطراف رو زیر نظر داشت و هر از گاهی به سیگنس، که به سختی نفس می‌کشید، نگاه می‌کرد. سیگنس بلک، با شونه زخمی که از تیر ماگل‌ها سوراخ شده بود، بی‌رمق روی زمین دراز کشیده بود و خون از لباسش می‌چکید. گابریل دلاکور، با چهره‌ای نگران، زیر لب وردی می‌خوند تا شاید بتواند جلوی خونریزی رو بگیرد. ترزا مک‌کینز، که یه بار تو یکی از کتاب‌هاش چیزی در مورد ترمیم زخم‌های ماگلی خونده بود، با دستانی لرزون تلاش می‌کرد از علف‌های اطراف برای ساختن یه معجون فوری استفاده کند. بالاخره ریگولوس سکوت را شکست و با لحنی جدی گفت:
- نمی‌تونیم همین‌جا بمونیم. ماگل‌ها دیگه ترسی از جادو ندارن. اگه ما اقدامی نکنیم، کل دنیای جادوگری از بین میره.

سیگنس با صدایی ضعیف نالید:
- اما چطوری؟ اون‌ها اسلحه‌هایی دارن که ما حتی نمی‌تونیم تصورش کنیم. این جنگی نیست که ما آماده‌ش باشیم.

ترزا که عصبانیت در صدایش موج می‌زد، پاسخ داد:
- ما سحر و جادو داریم. چیزی که اونا نمی‌تونن درکش کنن. شاید تعدادمون کم باشه، ولی ما می‌تونیم حمله کنیم، غافلگیرشون کنیم.

ترزا که بالاخره معجون خود را به اتمام رسانده بود، آن را به سیگنس داد و گفت:
- اول باید قوی بشیم. نمی‌تونیم به همین سادگی به دل ماگل‌ها بزنیم. باید از نقاط ضعفشون استفاده کنیم. اون‌ها نمی‌دونن چطور با طلسم‌ها مقابله کنن.

سیگنس که کمی بهتر شده بود، با زحمت لبخندی زد و گفت:
- یه برنامه داریم. من چندتا طلسم یاد گرفتم که می‌تونیم ازش برای غافلگیری استفاده کنیم. ولی نیاز به نیرو داریم. مطمئنم جادوگران دیگه‌ای هم از کوچه فرار کردن.

ریگولوس با تصمیمی قاطع گفت:
- پس باید بریم پیداشون کنیم. همه چیز به این بستگی داره که چطور خودمون رو جمع کنیم. ماگل‌ها قوی هستن، ولی اگه متحد بشیم، می‌تونیم مقاومت کنیم.

گابریل به نشانه موافقت سری تکان داد و ادامه داد:
- اما باید عجله کنیم. هر لحظه که می‌گذره، ماگل‌ها بیشتر به کوچه دیاگون مسلط می‌شن. ما باید قبل از اینکه دیر بشه، ضربه‌مون رو وارد کنیم.


چهار جادوگر، با وجود خستگی و ناامیدی، مصمم بودند تا جنگی تازه را آغاز کنند و دنیای جادوگری را از نابودی نجات دهند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: مغازه اليواندر
ارسال شده در: چهارشنبه 30 آبان 1403 22:47
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار تیم برتوانا


ترزا همینطور در کوچه پس کوچه‌های اطراف خیابان اصلی پیش می‌رفت و گابریل را به همراه خود می‌برد. ترزا جزو معدود افرادی بود که دنیای ماگل‌ها و تجهیزات آنان را به خوبی می‌شناخت. باید هر تعداد از انسان‌هایی که می‌توانست نجات می‌داد. باید بقیه را پیدا می‌کرد، گابریل را به شخص مطمئنی می‌سپرد و به سمت نبرد باز می‌گشت.

صدای بمب و خمپاره‌ها هر لحظه بیشتر می‌شد. ساختمانی در سر کوچه‌ای که ترزا و گابریل آنجا بودند منفجر شد. ترزا ناخودآگاه برای نجات احتمالی جان افراد به سمت ساختمان فروریخته دوید اما گابریل بهت زده در جایش ایستاد. نمی‌فهمید جنگی که ترزا گفته بود چیست اما الان دیگر فهمیده بود هر چه هست، چیز خوبی نیست.

ترزا به ساختمان فروریخته رسید. همه جا پر از دود و گرد و خاک بود. به سرفه افتاد. تکه‌ای از پایین ردایش را پاره کرد و چوبدستی‌اش را به سمت آن گرفت.
- آگوامنتی.

پارچه خیس را جلوی بینی و دهانش بست. سعی می‌کرد به زنگ زدن گوشش اهمیتی ندهد. میان خرابه می‌گشت و نبض هر کسی را که پیدا می‌کرد می‌گرفت. همه‌ی آنها مرده بودند. به آخرین نفر رسید. امیدی به زنده بودنش نداشت اما خم شد و دستش را روی رگ گردن او گذاشت. نبض داشت! هنوز زنده بود! ترزا به سرعت با حرکت چوبدستی‌اش آوار را از روی او کنار زد. هنگامی که او را چرخاند تا وضعیتش را بررسی کند، فهمید که او سیگنس است. لحظه‌ای مردد شد اما به خودش گفت:
- ترزا مهم نیست اون باهات چیکار کرده و چقدر اذیتت کرده. تو باید کمکش کنی!

تکه‌ی دیگری از ردایش را پاره و خیس کرد و آن را جلوی بینی و دهان سیگنس بست. سیگنس لای چشمانش را باز کرد.

- وضعیتت خیلی بد نیست. می‌تونی بلند شی؟ باید زودتر از اینجا بریم. بیا من کمکت می‌کنم!

ترزا بازوی سیگنس را گرفت و به او کمک کرد بلند شود. به نظر می‌رسید پایش آسیب دیده باشد. دست سیگنس را دور گردنش انداخت و همراه او به سمت جایی که گابریل ایستاده بود برگشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده



F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.



پاسخ به: مغازه اليواندر
ارسال شده در: چهارشنبه 30 آبان 1403 19:48
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار تیم برتوانا


گابریل و ترزا که در آستانه‌ی ورود از کوچه ناکترن به کوچه دیاگون بودند، دیدن صحنه‌هایی که جلوی چشم‌هایشان در حال رقم زدن بود برایشان ناباورانه بود.

تنها دقایقی پیش بود که با سبدهایی خالی، از کوچه دیاگونی که پر از جادوگر مشتاق برای خرید بود، خارج شده بودند و حالا با سبدهایی پر برگشته بودند. اما انگار پا به دنیای دیگری گذاشته بودند. چرا که با دیاگونی مواجه شده بودند که دود و خاکستر از جای‌جایش برمی‌خاست و صدای جیغ و فریاد بود که از هر سو شنیده می‌شد.

اولین واکنشی که ترزا ناخودآگاه به این صحنه نشان می‌دهد، رها شدن سبدهای خرید از دستش بود. پاهایش برای لحظه‌ای شل می‌شود اما دستش را به دیوار می‌گذارد و سعی می‌کند کنترلش را دوباره بدست آورد.

گابریل که هنوز متوجه وخامت اوضاع نشده بود و درکی از واقعه وحشتناکی که پیش روی چشمانش در حال رخ دادن بود نداشت، هنوز خریدهایش را محکم چسبیده بود و سرگرم پردازش این بود که دارد چی می‌شود.
- چی شده ترزا؟ دارن کوچه دیاگون رو بازسازی می‌کنن؟

بازسازی؟

وضعیت کوچه دیاگون به هرچیزی می‌ماند جز بازسازی!

البته که هر بازسازی‌ای ابتدا با خرابی همراه می‌شد تا از نو ساخته شود، اما این... این فراتر از خرابی بود...

این جنگ بود!

جنگی که ترزا داستان‌های زیادی از آن خوانده بود یا در تلویزیون به چشم دیده بود و حالا هر آن‌چه خوانده بود و دیده بود، از صفحات کتاب‌ها و صفحه‌ی تلویزیون خارج شده بودند و جلوی چشمانش به واقعیت تبدیل شده بودند.

او هرگز انتظار جنگ ماگل‌ها با جادوگران را نداشت. هیچ‌کس نداشت... چطور متوجه وجود جامعه‌ی جادویی شده بودند؟

- نه گابریل. این بازسازی نیست، این جنگه.

ترزا با گفتن این حرف دست گابریل را می‌گیرد و به سمت تاریکی می‌کشد. باید بقیه را پیدا می‌کردند. مطمئنا بازماندگانی هستند که در گوشه‌ای از کوچه دیاگون مخفی شده‌اند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: مغازه اليواندر
ارسال شده در: چهارشنبه 30 آبان 1403 18:46
نمایش جزئیات
آفلاین
در میان طوفان گلوله و خمپاره، ریگولوس بلک گوشه ای در خودش جمع شده بود. می‌دید دنیای امن و آرامش، به هم ریخته و هیچ کاری از دست او بر نمی‌آید.

چوبدستی اش را از جیب ردا بیرون کشید. میان پنهان شدن مانند یک موش و فرار از نبرد تا دم مرگ و رفتن سربلندانه به میدان جنگ، تفاوتی از زمین تا آسمان وجود داشت و ریگولوس می‌دانست می‌خواهد کدام روش را در پیش گیرد.

آسمان از دود تانک ها خاکستری بود. غرش خمپاره و توپ و باروت، گوش جادوگرانی که به این گونه صداها عادت نداشتند را آزار می‌داد. مغازه هایی که تا چند دقیقه پیش، سرشار از شور و سرزندگی بودند، خالی و متروک به نظر می‌رسیدند. و پاهای ترکه‌ای پسر کوچک خاندان بلک، بااراده و مصمم در کوچه دیاگون پیش می‌رفتند. بنشیند و بگذارد ماگل ها جهانی که از نو ساخته بودند را نابود کنند؟ هرگز! آن افراد چگونه به خودشان جرئت داده بودند به جهانی حمله کنند که نه تنها هیچ ضرری به آنها نمی‌رساند، بلکه اصلا ربطی بهشان نداشت؟

چوبدستی‌اش را به سمت ماگل ها گرفت و پشت سر هم فریاد زد:
- استیوپفای! استیوپفای!

پرتوهای سرخ رنگ، با نور باروت در هم آمیختند و لحظه‌ای بعد، بدن نحیف پسرک بی‌جان و خون آلود بر زمین افتاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."
پاسخ به: مغازه اليواندر
ارسال شده در: چهارشنبه 30 آبان 1403 17:51
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید: تور سوم سالازار اسلیترین


تصویر تغییر اندازه داده شده





خورشید صبحگاهی در کوچه دیاگون با سختی از میان دودکش‌های ساختمان‌های قدیمی و مغازه‌های رنگارنگ سرک می‌کشید و به آرامی نور خود را بر سنگفرش‌های کج و معوج پهن می‌کرد. هوای صبحگاهی پر بود از صدای کودکان و نوجوانانی که به همراه خانواده‌هایشان برای خرید وسایل مدرسه به اینجا آمده بودند. مغازه الیواندر، با پنجره‌های شیشه‌ای غبار گرفته‌اش، یکی از شلوغ‌ترین مکان‌ها بود. دانش‌آموزان مشتاق در حالی که لیست خریدهایشان را محکم در دست گرفته بودند، برای گرفتن چوبدستی خود در صف ایستاده بودند.

داخل مغازه، آقای الیواندر با همان چهره همیشه آرام و لبخند محوی که بیشتر به دقت یک هنرمند می‌مانست، در حال انتخاب چوبدستی مناسب برای یکی از مشتریان بود. قفسه‌های مغازه پر از جعبه‌های چوبدستی بود که گویی نفس می‌کشیدند و آماده بودند تا جادویشان را به صاحب آینده‌شان عرضه کنند. صدای نجواهای جادویی در فضای مغازه پیچیده بود و هرکس که قدم به داخل می‌گذاشت، انگار با دنیایی از رمز و راز روبه‌رو می‌شد.

اما آرامش این روز عادی طولی نکشید. ناگهان صدای انفجاری مهیب تمامی کوچه دیاگون را لرزاند. زمین زیر پای جادوگران لرزید و هوا پر از دود و خاکستر شد. مغازه الیواندر به همراه تمامی محتویاتش در یک چشم بر هم زدن به تلی از آوار تبدیل شد. صدای جیغ و فریاد کودکانی که در صف ایستاده بودند با صدای فرو ریختن دیوارها ترکیب شد. دود و آتش از میان پنجره‌های شکسته به بیرون زبانه می‌کشید و مغازه، که تا چند لحظه پیش پر از انرژی و زندگی بود، اکنون چیزی جز ویرانه‌ای خاموش نبود.

جادوگران که هنوز در بهت و حیرت بودند، به سمت مغازه هجوم آوردند. اما چیزی که دیدند، تنها خاک و سنگ و چوب‌های شکسته بود. چهره‌های رنگ‌پریده، صدای گریه کودکان و چشمانی که از وحشت گشاد شده بود، همه نشان از ناباوری جادوگران داشت. هیچ‌کس نمی‌توانست باور کند که این اتفاق در کوچه دیاگون، قلب دنیای جادوگری، رخ داده است.

قبل از اینکه کسی بتواند حرفی بزند یا کاری انجام دهد، صدای وحشتناک دیگری به گوش رسید. آسمان که تا لحظاتی پیش صاف بود، ناگهان پر از سایه‌هایی بزرگ شد. هواپیماهایی که در ارتفاع پایین پرواز می‌کردند، در میان هیاهوی موتورهایشان بمب‌هایی را به سمت مغازه‌های دیگر رها کردند. مغازه‌های کنار الیواندر، یکی پس از دیگری منفجر شدند. آتش‌سوزی گسترده‌ای در کوچه به راه افتاد و دود سیاه به آسمان بلند شد.

جادوگران گیج و مبهوت بودند. بسیاری از آنها حتی نمی‌توانستند بفهمند چه اتفاقی در حال رخ دادن است. آیا این حمله کار جادوگران سیاه بود؟ آیا طلسمی اشتباه باعث این فجایع شده بود؟ اما چیزی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت، این بود که چند لحظه بعد، صدای زنجیرهای آهنی و چرخ‌های غول‌آسا از انتهای کوچه به گوش رسید.

تانک‌ها و خودروهای نظامی از انتهای کوچه وارد شدند. سربازان مسلح با لباس‌های نظامی و چهره‌های بی‌رحم، قدم‌زنان وارد کوچه شدند. جادوگران، که هنوز در شوک انفجارها بودند، حتی فرصت استفاده از چوبدستی‌هایشان را پیدا نکردند. سربازان یکی پس از دیگری آنها را دستگیر کردند، چوبدستی‌هایشان را شکستند و با خشونت آنها را به گوشه‌ای هدایت کردند.

یک ژنرال بلندقد با چهره‌ای سرد و بی‌رحم از میان سربازان عبور کرد. او به میان جادوگران ترسیده ایستاد و با صدایی بلند گفت:

- بالاخره زمان آن رسیده که ما ماگل‌ها، این خطر بزرگ را از بین ببریم. شما جادوگران کثیف سال‌هاست که در سایه ما زندگی کرده‌اید و بدون توجه به ما، جهان را کنترل کرده‌اید. اما دیگر بس است!

سخنان ژنرال با سکوت وحشت‌زده جادوگران همراه بود. هیچ‌کس نمی‌توانست این وضعیت را باور کند. کوچه دیاگون، که تا همین چند لحظه پیش پر از زندگی و هیجان بود، اکنون به میدانی از ویرانی و جنگ تبدیل شده بود.

در این میان، گروهی از جادوگران که توانسته بودند از دید سربازان فرار کنند، در گوشه‌ای مخفی شده بودند. آنها از میان دود و آتش به این صحنه نگاه می‌کردند و در حال برنامه‌ریزی برای واکنشی بودند. آیا باید حمله کنند؟ یا اینکه هنوز راهی برای مذاکره و نجات باقی مانده است؟

نبرد آغاز شده بود و کوچه دیاگون دیگر همان مکان امن سابق نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1403/8/30 17:59:21
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: مغازه اليواندر
ارسال شده در: جمعه 3 فروردین 1403 14:51
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
یه مگس به نام ویزو می خواد لرد سیاه رو پیدا کنه و بکشه. در طی یک جریاناتی و با کلی گشتن و پرس و جو میتونه خانه ریدل ها و لردو پیدا کنه اما به پیشانی بلاتریکس برخورد میکه که باعث میشه یک ضربه ای بهش بخوره و بیهوش بشه. وقتی هم که بهوش میاد یادش نمیاد دنبال چی بوده و مرگخوارا بهش میگن می خواسته عضو مرگخوارا بشه که قبول کردن و ماموریتشم اینه که بره بپره تو سوپ محفلی ها و ترور بیولوژیکیشون بکنه.


پس از اینکه ویزو از جا خیزید و کش و قوسی به خود داد و گرد و خاکی را از خود تکاند، پرواز کنان به راه افتاد تا دلاورانه به سوی محفل گسیل شود و خود را فدا کند. پس از مدتی متوجه شد اساسا نمیداند محفل کجاست، و این سوال آغازی بود بر سوالاتی همچون اینکه: او کیست، کجا هست و کِی اش نام نهادند؟ و خب نتیجتا می خواست برگردد تا بپرسد "دقیقا باید چه کند و چگونه کند و چرا کند؟ و این محفلی که میگویند کجا هست؟ " که تا برگشت متوجه شد از آنجایی که در ابتدا بوده بسیار دور شده و در ناکجا آباد سیر میکند و تنها چند کلمه را به خاطر دارد: "محفل ققنوس" ، "سوپ" ، "ترور" . پس او تصمیم میگیرد از اولین نفری که در خیابان رد میشود سوالی بپرسد.
_هی... آقا... با شمام.
_ها؟ ژیه داژ؟ کژایی؟

فرد مورد نظر، فردی افیونی و خموده بود که مدتی توجهش را به اطراف معطوف کرد تا بتواند ویزی را روئیت کند.
_عه... این ژارو ببین... به ژز دوره های فژانوردی ناشا مشل اینکه کورش های ژبان حژرت شلیمان هم پاش کردیم.
_هی آقا، گوشت با من هست؟
_شرو پا گوژم داژ، بفرما.
_شما محفل ققنون میشناسی؟
_محفل قوقنوش؟ آها فکر کنم قولیون خونه نوشرت قوقولی قوقو رو می خوای.
_فکر نمیکنما.
_ژرا داژ. بیا دونبالم نشونت بدم.

فرد افیونی رفت که نشان دهد که بلافاصله به دیوار پشتش برخورد کرد و نقش بر زمین شد؛ و همان جا بود که ویزو فهمید باید به خودش اکتفا کند و کس دیگری کمک نخواهد کرد. او صبح تا شب و شب تا صبح کوچه ها و شهر ها و خیابان ها را میگذراند و به صورت خستگی ناپذیر راه ها را میپیمود تا بتواند به مراد خود "محفل ققنوس" برسد. گاهی بال هایش کوفته و خسته میشد ولی او مگسی بود بس خستگی ناپذیر و مصمم، هیچ چیز جلوی پیشروی به سوی هدفش را نمیگرفت، حتی کثیفی های خوشمزه و تر و تازه و آبنبات های لذیذی که بچه ها آنها میلیسیدند. او با مخاطرات مختلف رو به رو شد و دشمن خونی آن یعنی "مگس کش" قدم به قدم به دنبال او بود. دنیا به او نیاز داشت تا خود را درون سوپ محفلیون بی اندازد، حداقل که خودش اینگونه فکر میکرد.

و بالاخره رسید! روز موعود فرا رسید! خانه شماره ۱۲ گریمولد! زحماتش جواب داده بود. آستین هایش را بالا زد، تفی کف دستش انداخت و دست هایش را بهم مالید و سپس موهای آشفته و برهم ریخته اش را با دستش صاف کرد و با زیر چشم هایی که از بی خوابی باد کرده بود رفت تا در محفل را از جا بکند و با ندای "زنده باد مرگخواران و مرگ خوری" شیرجه ای در سوپ بزند و محفلیون را معدوم کند که ناگهان اتوبوسی با سرعت از کنارش رد شد و با مخ به زمین خورد.

لحظه ای گذشت تا ویزو چشم گشود و خود را در جایی روشن و نورانی دید و در مقابلش یک پیر ریشو با پیژامه و اعصایی را دید که به او خیره شده است.
_ به اذن ما، مرلین کبیر، شما ماموریت پیدا میکنید بروید در سوراخ دماغ تام ریدل، معروف به لرد ولدمورت و او را معدوم سازید.

ویزو تا آمد سخنی بگوید چشم از آن بارگاه ملکوتی فرو بست و در کف زمین بهوش آمد و تمام خاطرات از دست داده را بدست آورد. تمام جریانات گذشته یکی پس از دیگری در خاطرش مرور شد و حالا عزمی راسخ تر پیدا کرده بود. ولی او به محفل رسیده بود و آن هم بعد اینهمه راه و زحمات، حیف بود که این مامورت را به سرانجام نرساند و برگردد. باید اول به کار محفلی ها رسیدگی میکرد و بعد به سراغ مرگخواران و لرد میرفت، اما برای رسیدن به آنها باید زنده هم میماند و خب سوال اینجا بود چگونه وقتی خودش را قرار است در سوپ بی اندازد زنده میماند؟ باید راهی برایش می اندیشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه اليواندر
ارسال شده در: پنجشنبه 27 مهر 1402 16:15
نمایش جزئیات
آفلاین
ویزو حشره ای ریز و ناچیز بود. روی زمین افتاد و برای مدتی فقط ستاره هایی که جلوی چشمانش می چرخیدند را می دید.

بیهوش شد...

و وقتی به هوش آمد، دستمالی دور سرش بسته شده بود. چهره های نگران مرگخواران بالای سرش دیده می شد و یکی داشت دست و پایش را ماساژ می داد و دیگری به صورتش آب می پاشید.

- ویزو... حالت خوبه عزیزم؟
- درد که نداری؟ سرگیجه چی؟
- می خوای بریم تو لونه من استراحت کن...

این میزان از محبت، از جمع مرگخواران بسیار بعید بود. برای همین ویزو فهمید که هنوز بیهوش است و دوباره به هوش آمد.

این بار روی زمین افتاده بود و کسی سرش را با چیزی نبسته بود و نگاه ها هم بی تفاوت یا همراه با نفرت بود.
حتی لینی هم لانه اش را به او تعارف نکرد.

از جا بلند شد و سرش را کمی مالید.

- تو برای چی اومدی اینجا؟

سوالی بود که از او پرسیده شد. کمی فکر کرد.
- یادم نمیاد...

- ولی ما یادمون میاد. تو گفتی که می خوای به ارتش سیاه خدمت کنی. ما هم قبول کردیم. حالا باید با همه آلودگی هات بری و محفل ققنوس رو پیدا کنی. خودتو به آشپزخونشون برسونی و توی سوپشون بیفتی. به این می گن ترور شیمیایی!

ویزو گیج و منگ از جا بلند شد. باید به وظیفه اش عمل می کرد. او حشره ای وفادار و مصمم بود. کش و قوسی به بالهاش داد و برای پیدا کردن محفل ققنوس به پرواز در آمد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!