ادامه خاطرات سالازار اسلیترین : تاریکی که زنده ماند!
آخرین پاراگراف بخش دوم خاطرات سالازار اسلیترین باعث ایجاد جرقهای همزمان در فکر هر دو جادوگر، مروپ و گریندلوالد شد. ناخودآگاه به همدیگر نگاهی کردند و لبخندی زدند. حتی در ایدهآلترین پیشبینیهای آینده، هیچکدام نمیتوانستند به این احتمال فکر کنند که ممکن است سالازار اسلیترین هنوز زنده باشد. نمیتوان آنها را سرزنش کرد، چرا که کدام جادوگر عاقلی میتوانست این احتمال را در نظر بگیرد که بعد از این همه سال، سالازار اسلیترین ممکن است هنوز زنده باشد؟ در بهترین حالت، این دو جادوگر دنبال کمکی از جد نجیبزادهها بودند که مانند شمشیر گریفیندور در چنین شرایطی بتواند در نبردهای آینده به آنها کمکی کند. اما بازگشت خود سالازار میتوانست تمامی دنیای جادوگری را تغییر دهد.
مروپ و گریندلوالد بالاخره نگاهشان را به دفترچه برگرداندند و این بار لبخندی ناراحتکننده زدند. این رویای بازگشت سالازار اسلیترین فقط همان به نظر میرسید ... یک رویا و آرزوی غیرممکن. اینکه مؤسسهای هاگوارتز نمیتوانستند به هم آسیب بزنند، سرنخی واهی بود که این دو جادوگر در دنیای رویاها دوست داشتند به این معنا باشد که سالازار از بین نرفته است.
گریندلوالد سری تکان داد و با انگشتان باریکش دفترچه خاطرات سالازار را ورق زد تا به بخش سوم برسد.
---
بخش سوم: رویای زودهنگام
چندین سال پس از ساخت هاگوارتز، اختلافات کمکم خودشان را نشان دادند. در سالهای اول، هر چهار نفرمان اینقدر خوشحال بودیم که مانند دوران ماه عسل، هیچ چیز نمیتوانست ناراحتمان کند. تقریباً بر سر تمامی موارد به توافق میرسیدیم و حتی اگر موافقت صد درصدی هم نداشتیم، چون میدانستیم که ته قلب همهمان موفقیت هاگوارتز و تربیت جادوگران آزاد و با سواد است، کوتاه میآمدیم تا مزاحمتی در پیشرفت مدرسه به وجود نیاید. شاید اینجا بتوانم اقرار کنم که بیشترین مخالفتها در همان دوران هم از سمت خودم میآمد و سه مؤسس دیگر نظرات نزدیکتری به هم داشتند.
یکی از موضوعاتی که همان اول مورد بحث قرار گرفت، نژاد دانشآموزان هاگوارتز بود. برای گودریک، مسخره به نظر میرسید که اصلاً در مورد نژاد دانشآموزان صحبتی بشود و عقیده داشت جادوگران یک توانایی مشترک بین هم دارند و همین برای مدرسه باید کافی باشد. اینکه کسی از کدام خانواده آمده نباید مورد بحث قرار بگیرد. اما تنفر من از ماگلها کمکم مثل ویروسی به ماگلزادهها هم نفوذ کرده بود و هیچوقت نمیتوانستم آنها را با خودم یکی بدانم. جدای از این مسئله، برای من هیچ شکی نبود که خانوادههای قدیمی و نجیبزاده جادوگری باید به بقیه ارجحیت داشته باشند.
شبهای زیادی را بدون اینکه متوجه باشیم، تبدیل به صبح کردیم و هنوز به بحث در این مورد با گودریک ادامه دادیم. دو مؤسس دیگر بیشتر با گودریک موافق بودند، اما بهصورت واضح هم مخالفتی با نظرات من نداشتند. سعی کردم گودریک را متوجه کنم که من قصد نابودی ماگلزادهها را ندارم و فقط میخواهم آنها در سطح پایینتری در اجتماع قرار بگیرند. بالاخره، آنها خونی ناپاک دارند و در دنیای جادوگری چرا باید یک چنین فردی قدرتی بالاتر از یک جادوگر نجیبزاده نصیب شود؟ گودریک نمیتوانست این را قبول کند که وقتی فردی حاصل عشق یک جادوگر و ماگل است، باید در سطح پایینتری نگاه داشته شود و جایی در هاگوارتز ندارد. مگر گودریک آن شب کذایی را فراموش کرده بود؟ این همه بلاهایی که ماگلها بر سر جادوگران و حتی بر سر ماگلهای دیگر آورده بودند و باز هم یک جادوگر عاشق یکی از این انسانها میشد؟ انسانهایی که یک سری قوانین فیزیکی آنها را محدود میکند؟
کمکم این بحثها، رفاقت بین من و گودریک را تخریب کرد. مانند حشراتی که کمکم از منابع غذایی تغذیه کرده و در نهایت آن را به نیستی تبدیل میکنند، رفاقت من و گودریک هم به نقطه پایانی رسید. اگر بگویم تو یک شب بارانی به این نتیجه رسیدیم که هیچوقت به توافق نخواهیم رسید، ممکن است که بگویید چقدر کلیشهای. اما شاید کلیشهها نزدیک به حقایق ساخته میشوند و شاید باران تفکرات موجودات را متمرکز کرده و از آیندهای برای ما تعریف میکند که در آن موجودات بهتری هستیم.
بعد از اینکه تصمیم گرفتم از قلعه هاگوارتز خارج شوم و دوستان قدیمی را برای همیشه ترک کنم، به تالار اسرار که مخفیانه ساخته بودم رفتم تا باسیلیسک را برای بار آخر ببینم. وقتی در چشمان او نگاه کردم، به این نتیجه رسیدم که گودریک و بقیه مؤسسها تنها نیستند. جامعه جادوگری آن موقع خیلی از ماگلها میترسید و اکثراً حاضر نبودند هیچگونه اقدامی علیه آنها انجام دهند. من میدانستم که در زمان اشتباهی شروع به فعالیت کردم و نیاز به زمان بیشتری دارم. نیاز دارم که ثابت بمانم و زمان به سرعت ازم عبور کند تا صدها سال بعد بتوانم جامعه جادوگری پیدا کنم که آماده به قدرت رسیدن در جهان است. چوبدستی را در آوردم، بخشی از خودم را با سختی جدا کرده و در باسیلیسک پنهان کردم. درست است که خودم نمیتوانستم چنین آیندهای را ببینم، ولی بخشی دیگرم میتواند زمان را شکست داده و در آیندهای بهتر به دنیا بازگردد. من فعلیم زمینهسازی برای چنین آیندهای را فراهم میکنم و عقایدم را در افکار جادوگران قرار میدهم تا نسلی به دنیا بیاید که این افکار به دردشان بخورد و از آنها استفاده کنند. در این زمان است که بالاخره میتوانم دوباره زنده شوم و به همراه جادوگران دیگر، جهان را در دستان خودم بگیرم. تا بتوانم جادوگران را به جایگاه واقعی خود، جایگاهی که طبیعت سالهاست برای آنها انتخاب کرده، برسانم.
دستی به سر باسیلیسک عزیزم کشیدم که چنین بار سنگینی را در گذر زمان و تاریخ حمل خواهد کرد و در سکوت از هاگوارتز خارج شدم. قبل از خروج حتی نیمنگاهی هم به هاگوارتز ننداختم، چون مطمئن بودم که روزی باز خواهم گشت و این یک خداحافظی نیست.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
حیاط هاگوارتز
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/15
تولد نقش: 1402/10/15
آخرین ورود: شنبه 3 مرداد 1405 17:54
از: دنیا وارونه
پستها:
250

روندا در همین موقع بعنوان پیام های بازرگانی وارد حیاط شد و کاغذی از جیبش درآورد. روی کاغذ نوشته شده بود:۷۰ کلمه
روندا برای اینکه قانون شکنی کند و حرف مدیر را زیر پا بگذارد کاغذ را زمین اندخته و بالای کاغذ ۷۰ کلمهرول نوشت.
پ.ن: فوت. فوووووووووووووووو و
ووووو
و
تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
پ.ن: فوت هم انگلیسیه و هم فارسی! حالا بستگی به این داره که خودتون کودمشو دوست دارین!
روندا برای اینکه قانون شکنی کند و حرف مدیر را زیر پا بگذارد کاغذ را زمین اندخته و بالای کاغذ ۷۰ کلمه
پ.ن: فوت. فوووووووووووووووو و
ووووو
و
تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
پ.ن: فوت هم انگلیسیه و هم فارسی! حالا بستگی به این داره که خودتون کودمشو دوست دارین!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روندا فلدبری در 1403/2/18 16:04:40
ویرایش شده توسط روندا فلدبری در 1403/2/18 18:31:24
ویرایش شده توسط روندا فلدبری در 1403/2/18 18:31:24
I've always liked to play with fire
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/17
تولد نقش: 1403/01/17
آخرین ورود: یکشنبه 10 خرداد 1405 12:12
از: وسط دشت
پستها:
212

جعفر انتظار نداشت روشی که برای دور زدن تحریم 70 کلمه ای ابداع کرده بود، انقدر زود مورد استقبال قرار بگیره. برای همین روش جدیدی برای نوشتن رولش انتخاب و امتحان کرد.
------------------------------------------------
| جعفر......| تلما........| رفت.......| تخریب...| روی......| وضعیت..| بده........|
| دید.......| همینطور..| و............| دیوار.....| علوفه...| رو.........| گیر........|
| که.........| که.........| دیوار.......| جعفر.....| های......| دید.......| افتاد.......|
| تلما........| مینوشت.| هاگوارتز..| رو.........| گوشه...| بین........| متاسفانه..|
| اصلا.......| و...........| رو...........| ترسوند.| حیاط.....| اینکه.....| جعفر.......|
| حواسش..| از..........| خراب......| و..........| و.........| آتش......| توی........|
| به..........| ریه اش..| کرد.........| فندک....| علوفه...| رو.........| دوراهی...|
| کادر........| تف........| و............| از.........| ها........| خاموش..| خیلی.......|
| نیست......| می کرد..| از...........| دستش..| رو........| کنه.......| خیلی.......|
| و............| و...........| کادر........| در........| سوزوند.| یا.........| بدی........|
| فقط........| تفریه......| خارج.......| رفت.....| جعفر.....| تلما.......| گیر........|
| داره.......| میکرد......| شد........| و..........| که.......| رو.........| کرده.......|
| مینویسه..| جلو........| صدای.....| افتاد.....| این.......| نجات.....| بود.........|
------------------------------------------------
جعفر این طرز نوشتار رو از روی نامه هایی که توی سریال ماگلی جومونگ رد و بدل می شد، نوشته بود. کلمات رو ستون به ستون از بالا به پایین به ترتیب نوشته بود و توی جدولی نظام مند گذاشت و سعی کرد ستوناش از 7 ستون بیشتر نشه!
---
پ.ن: هرج و مرج واقعی، این پست قبل ویرایش بود!
------------------------------------------------
| جعفر......| تلما........| رفت.......| تخریب...| روی......| وضعیت..| بده........|
| دید.......| همینطور..| و............| دیوار.....| علوفه...| رو.........| گیر........|
| که.........| که.........| دیوار.......| جعفر.....| های......| دید.......| افتاد.......|
| تلما........| مینوشت.| هاگوارتز..| رو.........| گوشه...| بین........| متاسفانه..|
| اصلا.......| و...........| رو...........| ترسوند.| حیاط.....| اینکه.....| جعفر.......|
| حواسش..| از..........| خراب......| و..........| و.........| آتش......| توی........|
| به..........| ریه اش..| کرد.........| فندک....| علوفه...| رو.........| دوراهی...|
| کادر........| تف........| و............| از.........| ها........| خاموش..| خیلی.......|
| نیست......| می کرد..| از...........| دستش..| رو........| کنه.......| خیلی.......|
| و............| و...........| کادر........| در........| سوزوند.| یا.........| بدی........|
| فقط........| تفریه......| خارج.......| رفت.....| جعفر.....| تلما.......| گیر........|
| داره.......| میکرد......| شد........| و..........| که.......| رو.........| کرده.......|
| مینویسه..| جلو........| صدای.....| افتاد.....| این.......| نجات.....| بود.........|
------------------------------------------------
جعفر این طرز نوشتار رو از روی نامه هایی که توی سریال ماگلی جومونگ رد و بدل می شد، نوشته بود. کلمات رو ستون به ستون از بالا به پایین به ترتیب نوشته بود و توی جدولی نظام مند گذاشت و سعی کرد ستوناش از 7 ستون بیشتر نشه!
---
پ.ن: هرج و مرج واقعی، این پست قبل ویرایش بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در 1403/2/18 15:49:02
Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin



جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 22:34
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
465
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، بانکدار گرینگوتز
افتخارات

جعفرباگوسفنداشمشگولبودتلمااینتوریهروشجدیدبرایبیشترنوشتنپیداکردهبودزارتوزورتمینوشتوهرچقدرمینوستتهدادکلمات
میخواصتتفریهکنهتلمابرایاینکهتفریهکنهتفمیکردتلمامیتونصتبنویصهضیادهمبنویصهامادیگهخستحشدهبودبرایهمینحسنوباپسطبدونفاسلحاشتنحاگزاشت
میخواصتتفریهکنهتلمابرایاینکهتفریهکنهتفمیکردتلمامیتونصتبنویصهضیادهمبنویصهامادیگهخستحشدهبودبرایهمینحسنوباپسطبدونفاسلحاشتنحاگزاشت
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
واسه چی داری تعقیبم میکنی؟ 
فکر میکنی نمیدونم میخوای ازم آشرشته درست کنی؟
خیلی مشکوکی!

فکر میکنی نمیدونم میخوای ازم آشرشته درست کنی؟

خیلی مشکوکی!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/17
تولد نقش: 1403/01/17
آخرین ورود: یکشنبه 10 خرداد 1405 12:12
از: وسط دشت
پستها:
212

کمی،اونطرف،تر،جعفر،کارش،با،کدوهاش،تموم،شده،بود.
ناگهان،بهش،الهام،شد،که،باید،کل،ماجراش،70کلمه،بشه.
همینطور،مشغول،شمردن،کلماتش،بود،که،صدای،بع،از،بیرون،در،شنید.
درحالیکه،به،سمت،در،میرفت،تا،در،رو،باز،کنه،تصمیم،گرفت،پستش،بجای،70کلمه،7کلمه،بیشتر،نشه.
تا،اومد،در،رو،باز،کنه،یادش،اومد،که،مدیر،حضور،هرگونه،گوسفند،رو،ممنوع،کرده،بود.
فندکشو،درآورد،روشنش،کرد،تا،گوسفندا،رو،بترسونه؛فندک،از،دستش،در،رفت،و،افتاد،روی،علوفه،های،گوشه،حیاط.
پستش،تموم،شده،بود،درحالیکه،7کلمه،بیشتر،نبود؛باور،نمیکنید،کپیش،کنید،پیستش،کنید،و،تعداد،کلمات،رو،بخونید.
ناگهان،بهش،الهام،شد،که،باید،کل،ماجراش،70کلمه،بشه.
همینطور،مشغول،شمردن،کلماتش،بود،که،صدای،بع،از،بیرون،در،شنید.
درحالیکه،به،سمت،در،میرفت،تا،در،رو،باز،کنه،تصمیم،گرفت،پستش،بجای،70کلمه،7کلمه،بیشتر،نشه.
تا،اومد،در،رو،باز،کنه،یادش،اومد،که،مدیر،حضور،هرگونه،گوسفند،رو،ممنوع،کرده،بود.
فندکشو،درآورد،روشنش،کرد،تا،گوسفندا،رو،بترسونه؛فندک،از،دستش،در،رفت،و،افتاد،روی،علوفه،های،گوشه،حیاط.
پستش،تموم،شده،بود،درحالیکه،7کلمه،بیشتر،نبود؛باور،نمیکنید،کپیش،کنید،پیستش،کنید،و،تعداد،کلمات،رو،بخونید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/06/27
تولد نقش: 1402/07/03
آخرین ورود: یکشنبه 16 دی 1403 15:05
از: جایی که هیچکس نمیتونه تصورش کنه:)
پستها:
91

بالتازار چوب دستی خود را تا حلق دانش اموز خطاکار فرو کرد تا دیگر مرتکب خطا نشود اما درهمین حال چوبدستی بالتازار در دماغ دانش اموز خطاکار شکست. بالتازار عصبانی شد و فریادی زد که کلاغها از اسمان به داخل کلاس اومدند و به بالتازار حمله کردند. بالتازار بیچاره چهارصدتا بچه.. چیز نه! بالتازار از شدت بدبختی روی زمین افتاد ولی محکم زمین افتاد و پاش و کمرش همزمان شکستند
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

مرد مو فرفری بیچاره کبود شد و دیگه به اینجا نیومد که نیومد.
بالتازار نفس عمیقی کشید تا ارامش کند اما در همین لحظه مگسی را هم بالا کشید. بالتازار که به حشرات حساسیت داشت بعد از کلی عطسه و فین و صحنه های کثیف دیگر مگس را از بینی خود بیرون کرد و دوباره نفس عمیق کشید. پس از ان به سراغ تنبیه دانش اموز خطاکار رفت
بالتازار نفس عمیقی کشید تا ارامش کند اما در همین لحظه مگسی را هم بالا کشید. بالتازار که به حشرات حساسیت داشت بعد از کلی عطسه و فین و صحنه های کثیف دیگر مگس را از بینی خود بیرون کرد و دوباره نفس عمیق کشید. پس از ان به سراغ تنبیه دانش اموز خطاکار رفت
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 08:51
از: خونت مینوشم و سیراب میشوم!
پستها:
590

پروفسور بالتازار بر خلاف پروفسور حسن قوانین بسیار سختی را در مدرسه اش وضع کرده بود و در آن لحظه داشت از رعایت یکی از آن ها که تمیزی رداها بود، اطمینان حاصل می کرد.
دانش آموزان بی حرکت ایستاده بودند و بالتازار ذره بینش را روی لباس های آن ها حرکت می داد تا بلکه کرک یا آشغال ریزی رویشان پیدا کند.
و بالاخره... بله، بالاخره یافت. هر چه باشد جوینده یابنده است و حالا نوبت این بود که دانش آموز خطاکار شدیدا تنبیه شود.
ناگهان بوق هشدار به صدا درآمد.
"هفتاد کلمه ی شما نود کلمه شد."
"باشه، بذار اینو بگم، بعد میرم."
"الان صد و یک کلمه شد و تازه داری دیالوگم میگی."
بله، بچه های گل داخل خانه، همان طور که داشتم زر... نه یعنی می فرمودم، دانش آموز خطاکار قرار بود به شدت کتک بخورد و بالتازار چوبدستی اش را بالا برد تا در سوراخ دماغ او فرو کند، اما...
اما در این لحظه یک مرد موفرفری با کت و شلوار قرمز که تیپیکال تبلیغ های تلویزیونی ماگل ها بود، داخل صحنه پرید و یک جفت دستکش از جیب هایش بیرون آورد و رو به دوربین گفت:
"با دستکش های مخصوص بالتازار تمام کرک ها رو به راحتی از لباس هاتون جدا کنین."
بالتازار با دیدن مرد موفرفری از عصبانیت قرمز، بنفش و بعد سیاه شد و فریاد زد:
"قرار بود این تکه رو خودم اجرا کنم."
و با چوبدستی اش به او حمله کرد و...
کسی یقه ی راوی را از پشت گرفت و او را از صحنه خارج کرد و بالتازار و مرد موفرفری مشغول کتک کاری شدند.
دانش آموزان بی حرکت ایستاده بودند و بالتازار ذره بینش را روی لباس های آن ها حرکت می داد تا بلکه کرک یا آشغال ریزی رویشان پیدا کند.
و بالاخره... بله، بالاخره یافت. هر چه باشد جوینده یابنده است و حالا نوبت این بود که دانش آموز خطاکار شدیدا تنبیه شود.
ناگهان بوق هشدار به صدا درآمد.
"هفتاد کلمه ی شما نود کلمه شد."
"باشه، بذار اینو بگم، بعد میرم."
"الان صد و یک کلمه شد و تازه داری دیالوگم میگی."
بله، بچه های گل داخل خانه، همان طور که داشتم زر... نه یعنی می فرمودم، دانش آموز خطاکار قرار بود به شدت کتک بخورد و بالتازار چوبدستی اش را بالا برد تا در سوراخ دماغ او فرو کند، اما...
اما در این لحظه یک مرد موفرفری با کت و شلوار قرمز که تیپیکال تبلیغ های تلویزیونی ماگل ها بود، داخل صحنه پرید و یک جفت دستکش از جیب هایش بیرون آورد و رو به دوربین گفت:
"با دستکش های مخصوص بالتازار تمام کرک ها رو به راحتی از لباس هاتون جدا کنین."
بالتازار با دیدن مرد موفرفری از عصبانیت قرمز، بنفش و بعد سیاه شد و فریاد زد:
"قرار بود این تکه رو خودم اجرا کنم."
و با چوبدستی اش به او حمله کرد و...
کسی یقه ی راوی را از پشت گرفت و او را از صحنه خارج کرد و بالتازار و مرد موفرفری مشغول کتک کاری شدند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/2/17 18:43:30
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/2/17 18:44:41
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/2/17 18:46:46
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/2/17 18:48:35
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/2/17 18:49:16
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/2/17 18:44:41
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/2/17 18:46:46
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/2/17 18:48:35
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/2/17 18:49:16
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
جزئیات کاربر
شغل
خبرنگار پیام امروز، کیمیاگر

شخصیت ها از دنیای موازی سر هاگوارتز خراب شدن منتها چون آن دنیای موازی هم نود و نه درصد کپی شده از دنیای اصلی و فعلی بود، همه شخصیت ها عینا همونا بودن غیر یه شخصیت جدید به نام پرفسور بالتازار.
جالبیش این بود که این پرفسور جدید با پرفسور مصطفی (ره) هم شباهت داشت هم تفاوت. وسط سر کچل، پایین پر مو ولی ریش به جا سیبیل.
*
ubwoya bwanjye
جالبیش این بود که این پرفسور جدید با پرفسور مصطفی (ره) هم شباهت داشت هم تفاوت. وسط سر کچل، پایین پر مو ولی ریش به جا سیبیل.
*
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/21
تولد نقش: 1402/07/21
آخرین ورود: یکشنبه 11 مرداد 1405 18:17
از: مصرف شکلاتهای تقلبی بپرهیزید!
پستها:
113
شغل
مشاور دیوان جادوگران

ریموس از موقعیت استفاده کرد و برای اینکه خودش رو بچپونه توی سوژه، رفت جلو. به حسن شکلاتهای ترمیمگر تعارف کرد. حسن که دید شکلات شوره، محتویاتش رو پرسید که ای کاش نمیپرسید. اشک ققنوس و چای نبات و این حرفها.
حسن گفت خب حالا زاویه دید رو بچرخون سمت شَما و لوئی، باز بفهمیم داستان اونا
چی شد. ولی ریموس میگفت نمیخوام؛ ترم هرجومرجه، دلم میخواد خودم فرست پرسن باشم. از اونجایی که انگلیسی به کل قدغن بود، حسن خواست از ریموس ایراد بنیاسرائیلی بگیره که یادش اومد ترم هرجومرجه.
ریموس که بهجای شکلات تخممرغی، تخم کفتر ایرانی گاسیپکننده مصرف کرده بود، محدودیت هفتاد کلمه رو هم نادیده گرفت و به صحبت ادامه داد. حتی تصمیم از اینجا به بعدش رو با غلطهای املایی پیش بره. بنابراین ریموث به هصن گفت: طرم حرجومرجه دیگه.
اینجا دعوا بین ریموس و حسن بالا گرفت. حسن رفت از دست لوئی یه سنگ گرفت و به سمت ریموس پرت کرد ولی ریموس که نام اعظم مرلین رو بلد بود، سنگ رو به کدو حلوایی تبدیل کرد. جعفر که لولای درش به قژقژ افتاده بود، سریع به سمت کدو رفت تا اون کدو رو هم بذاره لای درش. گوسفندها که به حال خودشون رها شده بودن تصمیم گرفتن کودتا کنن و ترانه «ببعی تو بازیگوشی، دره رره» رو سرودن. حسن برای کنترل هرجومرجها به دکتر استرنج پناه برد، که چون دکتر در اون لحظه مشغول حل کردن پروندههای شرلوک بود طلسم اشتباهی اجرا میشه و شخصیتها از دنیاهای موازی سر هاگوارتز خراب میشن.
حسن گفت خب حالا زاویه دید رو بچرخون سمت شَما و لوئی، باز بفهمیم داستان اونا
چی شد. ولی ریموس میگفت نمیخوام؛ ترم هرجومرجه، دلم میخواد خودم فرست پرسن باشم. از اونجایی که انگلیسی به کل قدغن بود، حسن خواست از ریموس ایراد بنیاسرائیلی بگیره که یادش اومد ترم هرجومرجه.
ریموس که بهجای شکلات تخممرغی، تخم کفتر ایرانی گاسیپکننده مصرف کرده بود، محدودیت هفتاد کلمه رو هم نادیده گرفت و به صحبت ادامه داد. حتی تصمیم از اینجا به بعدش رو با غلطهای املایی پیش بره. بنابراین ریموث به هصن گفت: طرم حرجومرجه دیگه.
اینجا دعوا بین ریموس و حسن بالا گرفت. حسن رفت از دست لوئی یه سنگ گرفت و به سمت ریموس پرت کرد ولی ریموس که نام اعظم مرلین رو بلد بود، سنگ رو به کدو حلوایی تبدیل کرد. جعفر که لولای درش به قژقژ افتاده بود، سریع به سمت کدو رفت تا اون کدو رو هم بذاره لای درش. گوسفندها که به حال خودشون رها شده بودن تصمیم گرفتن کودتا کنن و ترانه «ببعی تو بازیگوشی، دره رره» رو سرودن. حسن برای کنترل هرجومرجها به دکتر استرنج پناه برد، که چون دکتر در اون لحظه مشغول حل کردن پروندههای شرلوک بود طلسم اشتباهی اجرا میشه و شخصیتها از دنیاهای موازی سر هاگوارتز خراب میشن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1403/2/17 1:46:58
Now my life is sweet like chocolate
Like a lovely dream I live in it
Like a lovely dream I live in it

اومدم بنویسیم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج