
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
217 کاربر(ها) آنلاین هستند (142 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
214
مهمانان
|
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
بیستویکمین دورهٔ انتخابات
نامزدهای تأییدصلاحیتشدهٔ وزارت سحر و جادو
ثبتنام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر
نامزدهای تأییدصلاحیتشده
۱

۲

هوریس اسلاگهورن
ستاد انتخاباتی۳

دابی
ستاد انتخاباتی۴

تلما هلمز
ستاد انتخاباتی۵

سیبل تریلانی
ستاد انتخاباتی۶

پرنتیس گاتو
ستاد انتخاباتی۷

نیکلاس فلامل
ستاد انتخاباتیمکانهای مجاز فعالیت
تبلیغات:
طرفداری:
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - پایان ترم
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
گریفیندور
اسلیترین
محدوده آزاد جادوگران
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

کلمات فعلی: ماه کامل، جنگل ممنوعه، خون آشام، محدوده اژدهاها، پاترونوس، دیوانه ساز، طلسم مرگ.
_____________________________
-حتما باید ماه کامل بیام اینجا، دقیقا زمانی که ممکنه حیوونا وحشی باشن و یه مرگ دردناک نصیبم کنن.لعنتی!
ساکورا گفت و با دلخوری و عصبانیت شاخه درختی را که توی موهاش گیر کرده بود بیرون کشید. آمدن به جنگل ممنوعه آن هم در شب کامل دیوانگی محض بود.
چند بار در راه با دیوانه ساز مسخره ای روبرو شد که دست از سرش برنمی داشت. اگر پاترنوس کوچکش، که حاصل تنها خاطره شاد زندگی اش بود، دمنتور را دور نکرده بود به سرنوشتی بدتر از مرگ می رسد و این برایش کابوس بود.
اما به هر حال، شما هم اگر یک دوست خون آشام گرسنه داشته باشید که بخواهد شما را هر بار به مرگی تدریجی و دردناک دجار کند ترجیح می دادید به دل خطر بزنید هر چند از مرگ دردناک متنفر باشید.
ساکورا چندین ساعت در کتابخانه بزرگ هاگوارتز، با کتاب هایی که گرد و خاکشان آدم را خفه می کرد و چند تایشان هم واقعا کتک می زنند و می خواستند او را با جادو بکشند، سر کله زده بود تا به جواب رسیده بود. خون اژدها می تواند خون آشام ها را تا یک هفته از خوردن خون هر موجود دیگری بی نیاز کند و این یعنی معجزه.
-خب، محدوده اژدها ها. رسیدم!
نگاه ساکورا چرخید. اژدهایی دو کیلومتری با رنگ سبز درخشان، اژدهای قرمز با خار های سفید و زرد نیم متری و هزاران اژدهای دیگر که با آرامش خوابیده بودند بدون این که نیت شوم ساکورا را بدانند.
-خیلی خب بگذار ببینم باید یه اژدهای طلایی پیدا کند که نفسش زودتر از طلسم مرگ میکشه. وایسا من میتونستم این روش خودکشی رو هم امتحان کنم!
-حتی فکرشم نکن!
صدایی ساکورا را از جا پراند و باعث شد شیشه حاوی معجون بی حسی موضعی که تازه از زیر شنلش بیرون آورده بود لیز بخورد و تقریبا بیوفتد.
-تو اینجا چی کار میکنی، اگه میشکست جوری میکشتمت که تیکه هاتم پیدا نشه!
هرچند می دانست پسر که حتی مو هایش هم قرمز است تمام راه تعقیبش می کرده ولی باز هم او را غافلگیر کرده بود.
-الیستر، آلیستر. وای اسمت چی بود؟
پسر با شنیدن اسمش وا رفت.
-هنوز اسممو نمیدونی و میخوای بکشیم؟
-برای کشتن اسم لازم ندارم.
پسر آه بلندی از ته دل کشید ولی وقتی چشم هایش را باز کرد ساکورا را ندید.
-کجا رفت؟
چند دقیقه ای مشغول گشتن بود تا اینکه ساکورا را در حالی پیدا کرد که بی توجه به او مشغول مالیدن دارو روی پوست اژدهای نگون بخت طلایی بود که تازه پیدایش کرده بود. چاقوی ساکورا توی رگ اژدها فرو رفت و خون توی شیشه زیر دست ساکورا سرازیر شد.
-چ...چیکار میکنی؟
-هیس!
ساکورا پس از پر شدن شیشه با چوبدستی زخم اژدها را جوری مداوا کرد که انگار هیچ وقت زخمی نشده بود.
الیستر اخم هایش را در هم کشید ، نادیده گرفته شدن و گفتن این که ساکت شود برایش سخت بود ولی از ترس جانش سکوت کرده. ساکورا را می شناخت، آن دختر از خود شیطان اعظم ترسناک تر بود.
-خب تموم شد، تو میخوای بمونی بمون ولی من که میرم.
و با صدای تقی ناپدید شد، متاسفانه صدایش به قدری بلند بود که تمام اژدها ها بیدار شدند. حالا فهمید چرا با همین روش به اینجا نیامده بود.
-ل...لعنت بهت ساکورا آکاجی!
شایعات تایید می کنند الیستر تا خود صبح مشغول دویدن بود تا خورده نشود.
کلمات نفر بعد: ماه، روباه، فیلیکسیس فیلیکس، آبیلوی ایت، مرگ، شپش، پاتیل.
_____________________________
-حتما باید ماه کامل بیام اینجا، دقیقا زمانی که ممکنه حیوونا وحشی باشن و یه مرگ دردناک نصیبم کنن.لعنتی!
ساکورا گفت و با دلخوری و عصبانیت شاخه درختی را که توی موهاش گیر کرده بود بیرون کشید. آمدن به جنگل ممنوعه آن هم در شب کامل دیوانگی محض بود.
چند بار در راه با دیوانه ساز مسخره ای روبرو شد که دست از سرش برنمی داشت. اگر پاترنوس کوچکش، که حاصل تنها خاطره شاد زندگی اش بود، دمنتور را دور نکرده بود به سرنوشتی بدتر از مرگ می رسد و این برایش کابوس بود.
اما به هر حال، شما هم اگر یک دوست خون آشام گرسنه داشته باشید که بخواهد شما را هر بار به مرگی تدریجی و دردناک دجار کند ترجیح می دادید به دل خطر بزنید هر چند از مرگ دردناک متنفر باشید.
ساکورا چندین ساعت در کتابخانه بزرگ هاگوارتز، با کتاب هایی که گرد و خاکشان آدم را خفه می کرد و چند تایشان هم واقعا کتک می زنند و می خواستند او را با جادو بکشند، سر کله زده بود تا به جواب رسیده بود. خون اژدها می تواند خون آشام ها را تا یک هفته از خوردن خون هر موجود دیگری بی نیاز کند و این یعنی معجزه.
-خب، محدوده اژدها ها. رسیدم!
نگاه ساکورا چرخید. اژدهایی دو کیلومتری با رنگ سبز درخشان، اژدهای قرمز با خار های سفید و زرد نیم متری و هزاران اژدهای دیگر که با آرامش خوابیده بودند بدون این که نیت شوم ساکورا را بدانند.
-خیلی خب بگذار ببینم باید یه اژدهای طلایی پیدا کند که نفسش زودتر از طلسم مرگ میکشه. وایسا من میتونستم این روش خودکشی رو هم امتحان کنم!
-حتی فکرشم نکن!
صدایی ساکورا را از جا پراند و باعث شد شیشه حاوی معجون بی حسی موضعی که تازه از زیر شنلش بیرون آورده بود لیز بخورد و تقریبا بیوفتد.
-تو اینجا چی کار میکنی، اگه میشکست جوری میکشتمت که تیکه هاتم پیدا نشه!
هرچند می دانست پسر که حتی مو هایش هم قرمز است تمام راه تعقیبش می کرده ولی باز هم او را غافلگیر کرده بود.
-الیستر، آلیستر. وای اسمت چی بود؟
پسر با شنیدن اسمش وا رفت.
-هنوز اسممو نمیدونی و میخوای بکشیم؟
-برای کشتن اسم لازم ندارم.
پسر آه بلندی از ته دل کشید ولی وقتی چشم هایش را باز کرد ساکورا را ندید.
-کجا رفت؟
چند دقیقه ای مشغول گشتن بود تا اینکه ساکورا را در حالی پیدا کرد که بی توجه به او مشغول مالیدن دارو روی پوست اژدهای نگون بخت طلایی بود که تازه پیدایش کرده بود. چاقوی ساکورا توی رگ اژدها فرو رفت و خون توی شیشه زیر دست ساکورا سرازیر شد.
-چ...چیکار میکنی؟
-هیس!
ساکورا پس از پر شدن شیشه با چوبدستی زخم اژدها را جوری مداوا کرد که انگار هیچ وقت زخمی نشده بود.
الیستر اخم هایش را در هم کشید ، نادیده گرفته شدن و گفتن این که ساکت شود برایش سخت بود ولی از ترس جانش سکوت کرده. ساکورا را می شناخت، آن دختر از خود شیطان اعظم ترسناک تر بود.
-خب تموم شد، تو میخوای بمونی بمون ولی من که میرم.
و با صدای تقی ناپدید شد، متاسفانه صدایش به قدری بلند بود که تمام اژدها ها بیدار شدند. حالا فهمید چرا با همین روش به اینجا نیامده بود.
-ل...لعنت بهت ساکورا آکاجی!
شایعات تایید می کنند الیستر تا خود صبح مشغول دویدن بود تا خورده نشود.
کلمات نفر بعد: ماه، روباه، فیلیکسیس فیلیکس، آبیلوی ایت، مرگ، شپش، پاتیل.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ساکورا آکاجی در 1403/3/2 14:38:59
It's all game...want this or not you are player. soo let's play!wwwwww
جزئیات کاربر

سوژه: ماموریت
کلمات: جاودانهساز، سبد، دندان نیش، خودنویس جادویی، نفرین طلایی، پیر، ساختمان
جینی این بار، باید به سراغ اکسیر جاودانه ساز می رفت. اکسیری که بسیار کمیاب بود و برای دست یافتن به آن باید کاری فراتر از ماموریت قبلی می کرد. رفتن به جایی فراتر از محدوده ی اژدهاها.
در آن لحظه، آرزو داشت برادرش چارلی، آنجا بود و به او کمک می کرد تا از محدوده ی اژدهاها رد شود.
آرام به داخل ساختمان رفت. برای رد شدن از محدوده ی اژدهاها باید نفرین را میشکست. نفرین طلایی مانع از رد شدن از محدوده ی اژدهاها می شد.
برای شکستن نفرین، باید با خودنویس جادویی، به کمک خون خود، روی کاغذ پوستی می نوشت و بعد، آن را با وردی سخت اجرا می کرد و بعد می سوزاند.
اکنون با دستی که با سبدی که از دندان نیش مار پر شده بود، به درون تونل زیرزمینی وسط رفت.
روی زمین نشست و خودنویس و کاغذ پوستی را از جیب ردایش در آورد و شروع به نوشتن با خون خود کرد.
وقتی که کارش تمام شد، چوبدستی اش را در آورد و ورد را زیر لب خواند و نفرین طلایی شکست.
بعد یک ظرف طلایی را آورد و دندان نیش ها را در جای مشخص شده ریخت و در ظرف طلایی، به اندازه ی یک بطری، اکسیر جاودانه ساز جاری شد و ظرف طلایی پر شد.
درب ظرف را که بست، در حالی که خنده ای عجیب بر لب داشت، زیر لب گفت:
- فکر کردن من نمیتونم این رو به دست بیارم، حالا با بدست آوردن این، شجاعتم رو بهشون نشون دادم، امیدوارم فهمیده باشن که من چقدر با استعدادم.
بعد از پیچک پیر کنار پایش گذشت.
کلمات نفر بعد: ماه کامل، جنگل ممنوعه، خون آشام، محدوده اژدهاها، پاترونوس، دیوانه ساز، طلسم مرگ
کلمات: جاودانهساز، سبد، دندان نیش، خودنویس جادویی، نفرین طلایی، پیر، ساختمان
جینی این بار، باید به سراغ اکسیر جاودانه ساز می رفت. اکسیری که بسیار کمیاب بود و برای دست یافتن به آن باید کاری فراتر از ماموریت قبلی می کرد. رفتن به جایی فراتر از محدوده ی اژدهاها.
در آن لحظه، آرزو داشت برادرش چارلی، آنجا بود و به او کمک می کرد تا از محدوده ی اژدهاها رد شود.
آرام به داخل ساختمان رفت. برای رد شدن از محدوده ی اژدهاها باید نفرین را میشکست. نفرین طلایی مانع از رد شدن از محدوده ی اژدهاها می شد.
برای شکستن نفرین، باید با خودنویس جادویی، به کمک خون خود، روی کاغذ پوستی می نوشت و بعد، آن را با وردی سخت اجرا می کرد و بعد می سوزاند.
اکنون با دستی که با سبدی که از دندان نیش مار پر شده بود، به درون تونل زیرزمینی وسط رفت.
روی زمین نشست و خودنویس و کاغذ پوستی را از جیب ردایش در آورد و شروع به نوشتن با خون خود کرد.
وقتی که کارش تمام شد، چوبدستی اش را در آورد و ورد را زیر لب خواند و نفرین طلایی شکست.
بعد یک ظرف طلایی را آورد و دندان نیش ها را در جای مشخص شده ریخت و در ظرف طلایی، به اندازه ی یک بطری، اکسیر جاودانه ساز جاری شد و ظرف طلایی پر شد.
درب ظرف را که بست، در حالی که خنده ای عجیب بر لب داشت، زیر لب گفت:
- فکر کردن من نمیتونم این رو به دست بیارم، حالا با بدست آوردن این، شجاعتم رو بهشون نشون دادم، امیدوارم فهمیده باشن که من چقدر با استعدادم.
بعد از پیچک پیر کنار پایش گذشت.
کلمات نفر بعد: ماه کامل، جنگل ممنوعه، خون آشام، محدوده اژدهاها، پاترونوس، دیوانه ساز، طلسم مرگ
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
یک گریفندوری
!
!
جزئیات کاربر
شغل
شهردار لندن، مترجم دیوان جادوگران

کلمات فعلی: بوسه، روزنامه، کرم ابریشم، شاپرک، کراوات، آزکابان، آغوش
پرندهای در پهنهی آسمان از این سو به آن سو میرفت و با ضربات بیامان باد میجنگید. گلرت یازدهساله یک چشمش را بسته بود و با انگشت سبابهاش پرنده را دنبال میکرد.
او بود که پرنده را به این سو و آن سو میبرد یا پرنده بود که انگشت او را مسحور خود ساخته بود؟
به ساعتی قبل فکر میکرد. مادر پریشانحال آغوش خداحافظی را از او دریغ و او را راهی مدرسه کرده بود.
بیشک حتی با معیارهای سنگدلانه مادرش، یک بوسه نمادین کوچک از راه دور هم کافی بود، اما تمام محبتی که از آن روز صبح از مادر به یاد داشت، غرغرش به جان او بود به خاطر کج بودن کراواتی که طرح کرم ابریشم و شاپرک روی آن به طرز احمقانهای قرار بود او را مضحکهی دانشآموزان تخس دورمسترانگ کند.
به یاد آوردن همین موضوع، خون را در رگهایش به جوش آورد. پرنده آخرین چرخهایش را در آسمان زد و آتش گرفت.
گلرت کراوات را از دور گردنش باز کرد و با دقت آن را در روزنامهای که در کولهاش گذاشته بود پیچاند.
روزنامه انگلیسی بود و تصویر هولناک زندان مخوف آزکابان روی صفحه اول آن خودنمایی میکرد.
به روزهای پیش رویش فکر کرد. مدرسه برای او چندان تفاوتی با آزکابان نداشت...
کلمات نفر بعدی: جاودانهساز، سبد، دندان نیش، خودنویس جادویی، نفرین طلایی، پیر، ساختمان
پرندهای در پهنهی آسمان از این سو به آن سو میرفت و با ضربات بیامان باد میجنگید. گلرت یازدهساله یک چشمش را بسته بود و با انگشت سبابهاش پرنده را دنبال میکرد.
او بود که پرنده را به این سو و آن سو میبرد یا پرنده بود که انگشت او را مسحور خود ساخته بود؟
به ساعتی قبل فکر میکرد. مادر پریشانحال آغوش خداحافظی را از او دریغ و او را راهی مدرسه کرده بود.
بیشک حتی با معیارهای سنگدلانه مادرش، یک بوسه نمادین کوچک از راه دور هم کافی بود، اما تمام محبتی که از آن روز صبح از مادر به یاد داشت، غرغرش به جان او بود به خاطر کج بودن کراواتی که طرح کرم ابریشم و شاپرک روی آن به طرز احمقانهای قرار بود او را مضحکهی دانشآموزان تخس دورمسترانگ کند.
به یاد آوردن همین موضوع، خون را در رگهایش به جوش آورد. پرنده آخرین چرخهایش را در آسمان زد و آتش گرفت.
گلرت کراوات را از دور گردنش باز کرد و با دقت آن را در روزنامهای که در کولهاش گذاشته بود پیچاند.
روزنامه انگلیسی بود و تصویر هولناک زندان مخوف آزکابان روی صفحه اول آن خودنمایی میکرد.
به روزهای پیش رویش فکر کرد. مدرسه برای او چندان تفاوتی با آزکابان نداشت...
کلمات نفر بعدی: جاودانهساز، سبد، دندان نیش، خودنویس جادویی، نفرین طلایی، پیر، ساختمان
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

شناسهی بعدی

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: امروز ساعت 14:29
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
522
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، بانکدار گرینگوتز

کلمات فعلی: رز سیاه، تابوت سنگی، خون معشوق، صلیب، خنجر نقره، آتش، مقبره
تلما آرام قدم برداشت و وارد قبرستان شد. از کنار صلیب چوبی بزرگ گذشت. سرعت حرکتش را کمی بیشتر کرد. دلش برای پدر و مادرش تنگ شده بود.
بعد چند دقیقه، به دو مقبره ای رسید که در کنار هم قرار داشتند. آرام جلو رفت و روی یکی از آنها نشست. با اینکه سالها از مرگ آنها میگذشت و دیگر به رفت و آمد به این قبرستان عادت کرده بود، هنوز هم با دیدن مقبرهشان قلبش آتش میگرفت.
- سلام. بازم من اومدم... مثل همیشه...
مکث کرد. بغض گلویش را میفشرد. دلش میخواست پدر و مادرش زنده بودند و او در آغوششان مینشست و اشک میریخت. اما آرزویش غیرممکن بود. آنها دیگر زنده نمیشدند، دیگر او را در آغوش نمیگرفتند، دیگر به او نمیخندیدند، دیگر بر گونه های او بوسه نمیزدند و هزاران دیگرِ دیگر... تنها چیزی که حالا میتوانست بغل کند یا ببوسد، سنگ قبر و خاک مزارشان بود.
- دلم براتون خیلی تنگ شده. چرا... چرا نیستین؟! چرا من رو تنها گذاشتین؟! چرا...
دیگر نتوانست تحمل کند. قطرات اشک، یکی پس از دیگری بر روی گونه هایش جاری شدند. موهای قهوه ای کوتاهش روی صورتش ریخته بود. میدانست تا مدتی طولانی نمیتواند به دیدار آنها بیاید؛ سرش بسیار شلوغ بود. حتی اگر فرصتی هم داشت نمیخواست به این زودی دوباره سنگ قبر آنها را ببیند.
- مامان گلدون رز سیاهی که برام کاشته بودی هنوز توی اتاقمه. بابایی، مجسمه دختری که داخل یه تابوت سنگی بود رو یادته؟ هنوز نگهش داشتم.
گریه اش شدت گرفته بود. نمیتوانست نفس بکشد.
- اون خنجر نقره رو هم که دیگه میدونین... همیشه همراه منه.
آرایشش بخاطر گریه خراب شده و صورتش کاملا سیاه بود.
- کتاب خون معشوق رو هم خوندم. خیلی قشنگ بود!
به آرامی از روی سنگ قبر بلند شد. لبخندی از روی درد زد و به طرف در قبرستان به راه افتاد.
کلمات نفر بعد: بوسه، روزنامه، کرم ابریشم، شاپرک، کراوات، آزکابان، آغوش
تلما آرام قدم برداشت و وارد قبرستان شد. از کنار صلیب چوبی بزرگ گذشت. سرعت حرکتش را کمی بیشتر کرد. دلش برای پدر و مادرش تنگ شده بود.
بعد چند دقیقه، به دو مقبره ای رسید که در کنار هم قرار داشتند. آرام جلو رفت و روی یکی از آنها نشست. با اینکه سالها از مرگ آنها میگذشت و دیگر به رفت و آمد به این قبرستان عادت کرده بود، هنوز هم با دیدن مقبرهشان قلبش آتش میگرفت.
- سلام. بازم من اومدم... مثل همیشه...
مکث کرد. بغض گلویش را میفشرد. دلش میخواست پدر و مادرش زنده بودند و او در آغوششان مینشست و اشک میریخت. اما آرزویش غیرممکن بود. آنها دیگر زنده نمیشدند، دیگر او را در آغوش نمیگرفتند، دیگر به او نمیخندیدند، دیگر بر گونه های او بوسه نمیزدند و هزاران دیگرِ دیگر... تنها چیزی که حالا میتوانست بغل کند یا ببوسد، سنگ قبر و خاک مزارشان بود.
- دلم براتون خیلی تنگ شده. چرا... چرا نیستین؟! چرا من رو تنها گذاشتین؟! چرا...
دیگر نتوانست تحمل کند. قطرات اشک، یکی پس از دیگری بر روی گونه هایش جاری شدند. موهای قهوه ای کوتاهش روی صورتش ریخته بود. میدانست تا مدتی طولانی نمیتواند به دیدار آنها بیاید؛ سرش بسیار شلوغ بود. حتی اگر فرصتی هم داشت نمیخواست به این زودی دوباره سنگ قبر آنها را ببیند.
- مامان گلدون رز سیاهی که برام کاشته بودی هنوز توی اتاقمه. بابایی، مجسمه دختری که داخل یه تابوت سنگی بود رو یادته؟ هنوز نگهش داشتم.
گریه اش شدت گرفته بود. نمیتوانست نفس بکشد.
- اون خنجر نقره رو هم که دیگه میدونین... همیشه همراه منه.
آرایشش بخاطر گریه خراب شده و صورتش کاملا سیاه بود.
- کتاب خون معشوق رو هم خوندم. خیلی قشنگ بود!
به آرامی از روی سنگ قبر بلند شد. لبخندی از روی درد زد و به طرف در قبرستان به راه افتاد.
کلمات نفر بعد: بوسه، روزنامه، کرم ابریشم، شاپرک، کراوات، آزکابان، آغوش
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1403/3/1 15:30:11
واسه چی داری تعقیبم میکنی؟ 
خیلی مشکوکی!

خیلی مشکوکی!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 11:59
از: خونت مینوشم و سیراب میشوم!
پستها:
639

سوژه: ماموریت
کلمات: شک، ترس، درخت سرو، شنل، روباه، اشتیاق، درد.
به تنه ی درخت سرو تکیه داده بود، دانه های برف روی موها و ردای مشکی اش نشسته بود و حالت صورتش مثل کسی بود که در حال درد کشیدن یخ بسته باشد. زن جوان می دانست که او چه موجودی است و نباید نزدیکش شود، با این حال نتوانست او را نادیده بگیرد و با شک به سمتش رفت.
"آقا، شما نباید این جا بخوابید. خیلی زود سر و کله ی گرگینه ها پیدا میشه. این جا پاتوق همیشگیشونه."
گادفری چشمانش را باز کرد و به چهره ی زن جوان نگاه کرد. چشمان آبی معصوم، لب های سرخ و موهای بلند طلایی. چه قدر شبیه رزالی خودش بود. گادفری دستش را روی سینه ی دردآلودش فشار داد و به سختی از بین دندان های به هم فشرده اش گفت:
"ممنونم که منو بیدار کردی. فقط چند لحظه و بعد پا میشم و میرم."
"رنگتون بدجور پریده. انگار خیلی سردتونه."
و شنلش را درآورد و روی او انداخت. گادفری لبخند زد و گفت:
"تو خیلی مهربونی، ازت ممنونم. ولی اگه یه کار دیگه بکنی، من سریع تر گرم میشم."
تپش قلب زن شدت یافت. می دانست که این موجود از او چه می خواهد و آن چیز می تواند باعث مرگ او شود. با این حال آب دهانش را قورت داد و در حالی که ترس به وجودش چنگ انداخته بود، جلو رفت و گردنش را به سمت گادفری گرفت.
گادفری دستش را دور زن حلقه کرد و دهانش را روی گردن او گذاشت و دندان های نیشش را در گوشت لطیف او فرو کرد. زن فریاد کوتاهی کشید و گادفری با اشتیاق شروع کرد به نوشیدن خون پر از شرارتش. او روباهی بود که قربانی اش را به دام انداخته بود.
کلمات نفر بعدی: رز سیاه، تابوت سنگی، خون معشوق، صلیب، خنجر نقره، آتش، مقبره.
کلمات: شک، ترس، درخت سرو، شنل، روباه، اشتیاق، درد.
به تنه ی درخت سرو تکیه داده بود، دانه های برف روی موها و ردای مشکی اش نشسته بود و حالت صورتش مثل کسی بود که در حال درد کشیدن یخ بسته باشد. زن جوان می دانست که او چه موجودی است و نباید نزدیکش شود، با این حال نتوانست او را نادیده بگیرد و با شک به سمتش رفت.
"آقا، شما نباید این جا بخوابید. خیلی زود سر و کله ی گرگینه ها پیدا میشه. این جا پاتوق همیشگیشونه."
گادفری چشمانش را باز کرد و به چهره ی زن جوان نگاه کرد. چشمان آبی معصوم، لب های سرخ و موهای بلند طلایی. چه قدر شبیه رزالی خودش بود. گادفری دستش را روی سینه ی دردآلودش فشار داد و به سختی از بین دندان های به هم فشرده اش گفت:
"ممنونم که منو بیدار کردی. فقط چند لحظه و بعد پا میشم و میرم."
"رنگتون بدجور پریده. انگار خیلی سردتونه."
و شنلش را درآورد و روی او انداخت. گادفری لبخند زد و گفت:
"تو خیلی مهربونی، ازت ممنونم. ولی اگه یه کار دیگه بکنی، من سریع تر گرم میشم."
تپش قلب زن شدت یافت. می دانست که این موجود از او چه می خواهد و آن چیز می تواند باعث مرگ او شود. با این حال آب دهانش را قورت داد و در حالی که ترس به وجودش چنگ انداخته بود، جلو رفت و گردنش را به سمت گادفری گرفت.
گادفری دستش را دور زن حلقه کرد و دهانش را روی گردن او گذاشت و دندان های نیشش را در گوشت لطیف او فرو کرد. زن فریاد کوتاهی کشید و گادفری با اشتیاق شروع کرد به نوشیدن خون پر از شرارتش. او روباهی بود که قربانی اش را به دام انداخته بود.
کلمات نفر بعدی: رز سیاه، تابوت سنگی، خون معشوق، صلیب، خنجر نقره، آتش، مقبره.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
برای آشنایی بیشتر با دنیای داستانی ام، 'نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: امروز ساعت 14:29
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
522
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، بانکدار گرینگوتز

کلمات فعلی: بارون، راهرو، نوشیدنی کرهای، شانس، بازی، چوبدستی، هیجان
- چه بارون قشنگی میباره! مگه نه روباه کوچولوی من؟
تلما درحالی که دستانش را گشوده بود و زیر باران راه میرفت این را به روباهش گفت. روباهش نیز که انگار با حرف او موافق بود با شادی شروع به دویدن کرد.
- فکر کنم زیادی نوشیدنی کره ای خوردم. آخه اومدنی حواسم نبود و سرم خورد به دیوار راهروی کافه!
و بعد شروع به خندیدن کرد.
- اما زیادی مشکوک نیست؟ اون مرد هیکلی زیادی خوششانس نبود؟ سه دور برد تو بازی... بدون باخت!
کمی مکث کرد.
- شایدم من زیادی شکاکم... نمیدونم!
تلما سرعت راه رفتنش را کمتر کرد.
- اما اصلا هیجان نداشت! حتما با چوبدستیش یه کار هایی کرده! مطمئنم!
و سپس راهش را به طرف کافه کج کرد. باید مطمئن میشد شکش درست است!
کلمات نفر بعدی: شک، ترس، درخت سرو، شنل، روباه، اشتیاق، درد
- چه بارون قشنگی میباره! مگه نه روباه کوچولوی من؟
تلما درحالی که دستانش را گشوده بود و زیر باران راه میرفت این را به روباهش گفت. روباهش نیز که انگار با حرف او موافق بود با شادی شروع به دویدن کرد.
- فکر کنم زیادی نوشیدنی کره ای خوردم. آخه اومدنی حواسم نبود و سرم خورد به دیوار راهروی کافه!
و بعد شروع به خندیدن کرد.
- اما زیادی مشکوک نیست؟ اون مرد هیکلی زیادی خوششانس نبود؟ سه دور برد تو بازی... بدون باخت!
کمی مکث کرد.
- شایدم من زیادی شکاکم... نمیدونم!
تلما سرعت راه رفتنش را کمتر کرد.
- اما اصلا هیجان نداشت! حتما با چوبدستیش یه کار هایی کرده! مطمئنم!
و سپس راهش را به طرف کافه کج کرد. باید مطمئن میشد شکش درست است!
کلمات نفر بعدی: شک، ترس، درخت سرو، شنل، روباه، اشتیاق، درد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
واسه چی داری تعقیبم میکنی؟ 
خیلی مشکوکی!

خیلی مشکوکی!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/31
تولد نقش: 1403/02/08
آخرین ورود: پنجشنبه 12 شهریور 1405 23:47
از: مرز بین نور و تاریکی
پستها:
327

در کمال پوزش و احترام نسبت به طراح این چالش و نفر قبلی ، من زاخاریاس اسمیت به خاطر ناتوانی خویش در ارائه ی متنی با کلمات داده شده ، خود اقدام به انتخاب کلمات می کنم .
مدرسه ی هاگوارتز ، سال آخر تحصیلی ، سه برادر اسلیترینی ، کلبه ی پدری در کوهستان .
من و دو دوست دیگرم ، هانسل ، موریس و پیتر
سه توله مرگ خوار وفادار
سه منتخب از تیم هفت نفره ای که برای کشتن رئیس وزارت سحر و جادو توسط شخص شخیص ارباب تاریکی انتخاب شده بود .
قرار بود این کار در حین برگزاری جام جهانی کوییدیچ انجام بشود تا آوازه ی واهمه انگیز لرد ولدمورت گوش جهان را کر و مردم اروپا را زهره ترک کند .
قرار بود فردا در اواسط کوره راه جنگلی ، به سمت چادر مسافرین جام جهانی ، به بقیه تیم بپیوندیم .
در اوایل نیمه شب ، هنگامی که همه باهم دور شومینه چای مینوشیدیم و استرس فردا را با هر جرعه پایین میراندیم موریس گفت : چیزی درباره داستان این یارو ماگله که جدیدا معروف شده شنیده همون که بهش میگن "شبه ماگل" ؟؟
مگه می شد نشنیده باشم
کابوسی بود که برای کنترلش در بین مرگخوار ها میگفتند یک داستان محلی بیشتر نیست اما نمی توانستند کسانی را که با دستان او به لبان مرگ بوسه زدند را انکار و لاپوشانی کنند .
شایعاتی بود که میگفت پس از خروجش از ارتش حدود سه سال در عمارت بلاتریکس لسترنج به جرم خون کثیفش شکنجه میشد و مورد آزار جنسی قرار می گرفت .
در این سه سال مرگ برهنه ی تک تک اعضای خانواده اش در دیگر سلول های کثیف و نمور آن عمارت نفرین شده به چشم دیده و قسم یاد کرده بود که انتقام بگیرد . ابتدا از تمام مرگخوار ها و سپس تمام خاندان لسترنج.
پس از حمله ی وزارت سحر وجادو به عمارت لسترنج او نیز آزاد شده بود . می گفتند وزارت از او پشتیبانی می کند .
در سه ماه اخیر سیزده مرگخوار را به وحشتناک ترین شکل ممکت تکه و پاره کرده بود .
برای اینکه مرلینی نکرده ترس دل بچه ها را نلرزاند گفتم : این فقط یه داستان احمقانست !!!
جمله ای که با تمام وجودم به آن کافر بودم
***********************************************************************
صبح شد ، به موقع توانستیم همرزمان سیاه دلمان را ملاقات کنیم ؛ درست است که ظاهرشان از کفتار های سیاه هم بی رحم تر بود ولی در پشت آن لباس های مرگخوار ترسی بود که با اندکی دقت می توانسم به راحتی تشخیص دهم .
در یک مسیر خطی حرکت میکردیم ، من نفر سوم صف بودم و در تمام مسیر چشمانم روی شاخ و برگ های اطراف قفل شده بود ، درخت به درخت و شاخه به شاخه را از نظر می گذراندم .
ناگهان وقتی که دوباره به جلو نگاه کردم خبری از نفر اول صف نبود نفر اول به جلو دوید و روی زمین خم شد .
تله ای شکاری دقیقا در وسط مسیر کاشته بودند .
سرنیزه های نازکی در چاله کاشته شده بود که از سینه ، ران و گلوی نفر اول بیرون زده بود
گلویش هنوز در تب و تاب نفس های آخر خس خس میکرد ؛ سرفه میکرد و خون از دهانش بیرون میزد .
همگی خشکمان زد ؛ او مرده بود .
پس از لحظاتی تشپ قلبم که در حال سوراخ کردن مغزم بود به من فرمان دویدن داد . احتمالا تا آخر مسر را یک نفس دویده بودیم .
چادری کرایه کردیم تا استراحت کنیم . باید فکر میکردیم دقیقا چه اتفاقی افتاده . در پایان ظهر به این نتیجه رسیدیم که وجود آن تله اتفاقی و قصد شکار آهو یا گوزنی بوده ؛ نه کمتر و نه بیشتر .
در چادر روی دور ترین تخت از در ورودی دراز کشیدم تا اگر کسی از ورودی داخل شد آخرین هدف چوب دستی اش باشم ؛ هنوز نتوانسته بودم دلهره ی آن اتفاق را از سرم بیرون کنم . به راستی این دست ها می تواند جان عالی ترین مقام اداری این کشور را بگیرد و زنده فرار کند ؟؟؟
بعد از یک چرت نه چندان کوتاه بیدار شدم ؛ باید دنبال غذا میگشتم . در چادر ، فقط من و یکی دیگر از اعضای گروه که نمی شناختمش حظور داشتیم . البته حرفم را تصحیح میکنم . او در اونچنان خواب عمیقی بود که گویی حضورش در چادر با میز و لیوان رویش تفاوتی ندارد . از وجود چوب دستی و کیف پولم مطمعن شدم و به راه افتادم .
خوشید به نتهای عمرش در این روز رسیده بود . درست دویست متر جلو تر دکه ای بسات کرده بود و گویی که انواع نان های شیرین ، چرب ، و کشنده را باقیمت کمی به مردم می فروخت . سه تا کلوچه گردویی گرفتم و به سمت چتدر حرکت کردم تا آنجا با آب بخورم .
به ناگاه متوجه دوستانم ، جلوی ورودی چادرمان شدم ؛ موریس جلو آمد و آن قسمت ردای کنار شانه هایم را محکم گرفت و با لهنی تند گفت : کجا بودییی ؟ آهای بگو کجا بودی !!! .
-چیه مگه چی شده ؟
-برو داخل و خودت ببین
یکی غرق در خون روی تخت ولو شده بود . همانی بود که قبل از خروج من خوابیده بود . گلویش را گوش تا گوش بریده بودند . مردمک سیاهش گشاد شده بود و دهانش به گونه ای باز مانده بود که انگار میخواست در واپسین لحظات عمرش چیزی بگوید .
یکی از دوستانش جلوی ردای مرا گرفت و محکم به روی میز وسط پادر کوبید و با فریاد گفت :
-چیکار کردی عوضیییی . خودم می کشمتتت .
نفر دوم که به نظر به لرد سیاه وفادار تر بود تا دو دوست دیگرش گفت : ولش کن احمق ؛ الان آخرین پیزی که لازم داریم یه درگیری داخلیه .
ردایم را ول کردند و بیرون رفتند . فکر میکنم آن سه باهم دوست بودند چون وقتی نفر اول کشته شد انقدر ناراخت نشده بودند .
*************************************************************************************
وقت نداشتیم . مقدماتی که سر ظهر بچه ها برای آماده کردنش دو ساعت قبل از مرگ نفر دوم بیرون رفته بودند فراهم شده بود
قرار بود به دو گروه تقسیم بشیم . اونا سینه آقای موزیر رو با یک اسپل انفجاری از قلب خالی می کردن و ما همزمان ترتیب مامورا رو میدادیم و با جادوی جابجای فرار میکردیم .
چند دقیقه قبل از شروع بازی تیم ما متشکل از من ، موریس و پیتر بود و تیم دوم هم همان دو دوست مرگخوارمان . حدود نیم ساعت بعد از اسقرارما در محل معین خبری از برادرانمان نشده بود این شد که من و پیتر رفتیم تا سر و گوشی آب بدیم ؛ در راهروی ای که به مقصدمان منتهی می شد و دقیقا در زیر سکو های تماشا چیان قرار داشت توجه من به تجمع آب در روی زمین مجاور دستشویی مردانه جلب شد ؛
در را باز کردم ... یکی از دو برادمان بر روی زمین ، در حالی که غرق در خون و آب روی دریچه ی فاضلاب به شکم افتاده بود ، گوشه ی سرش شکستگی خون آلودی کاشته شده بود که با کمی دقت می توانستم خطوط پیچ در پیچ مغزش را بشمارم . در مجاورش سنگ روشویی سفیدی که در اثر برخورد چیزی خورد شده بود و آب را به کف دستشویی سرازیر ساخته بود جلوه گری میکرد . در انتهای دسشویی آخرین نقاشی استاد به پشم میخورد . آخرین برادرمان از اعضای مرگخواران که آن روز با آنها آشنا شده بودیم .
روی زمین نشسته و دست هایش به در اتاقک آخرین توالت میخ شده بود ، دقیقا در بالای سرش ، با یک خنجر دسته استخوان . بر روی هر دو رانش جای فرورفتگی خنجر نمایان بود و ار بینی شکسته اش خون می چکید . از دستشویی خارج شدیم و در را بستیم اگر در این لحظه فرار میکردیم عاقبت خوبی انتظارمان را نداشت پس دوان دوان رفتیم تا به موریس خبر دهیم . از پله ها بالا رفتیم و به جایگاه تماشا چیان رسیدیم . موریس را در همان لباس و نقاب مرگخوارمان دیدیم ، به نظر میخواست ماموریت را شروع کند . دیوانگی بود اما چاره ای نبود . با دست به پیتر اشاره کرد تا به سمتش برود . من هم به سمت نگهبان ها رفتم . در این هنگام اتفاقات برایم اندکی عجیب به نظر رسید ؛ حالات موریس برایم نا آشنا بود... . در همان یک لحظه پیتر جلو افتاد و موریس در دم چوب دستی نوک تیزش را در گردن پیتر فرو کرد . اگر لحظه تا کنون شک داشتم که گرفتار شبح ماگل شدم دیگر شکی وجود نداشت .
حالتی متشکل از احساسات خشم ، نفرت و صد البته ترس و اضطراب وصف ناپذیری وجودم را فراگرفت ، چوبدستی ام را بالا گرفتم تا به شخصی که پشت آن ماسک بود حمله کنم که متوجه تکه های چوبدستی خورد شده در دستم فرو رفته و دیگر قابل استفاده نیست .
در همین لحظه دوستان عوضی شما مرا دستگیر کردند و مرا به حضورتان مشرف نمودند جناب بازرس .
چیز دیگه ای ندارم که برایت تعریف کنم میشه گمشی و تنهام بذاری ؟
من یه آشغالم ، یه آشغالی که توی عوضی گذاشت زنده بمونه !!! مطمعن باش لرد ولدمورت نمیذاره قصر در بری .
پایان
اضافه میکنم که هزار و پونصد کاراکتر را تایپ کرده ام و دیگر نایی برای ویرایش و مشخص کردن کلمات و باز خوانی ندارم . همچنین برای دریافت کلمات جدید میتوانید به پست قبلی سر بزنید
با تشکر
زاخاریاس اسمیت ملقب به زاخار اصلی
نقل قول:
خانه . خنجر . چوبدستی . شکسگی . سوراخ . گلو . مرگخوار
مدرسه ی هاگوارتز ، سال آخر تحصیلی ، سه برادر اسلیترینی ، کلبه ی پدری در کوهستان .
من و دو دوست دیگرم ، هانسل ، موریس و پیتر
سه توله مرگ خوار وفادار
سه منتخب از تیم هفت نفره ای که برای کشتن رئیس وزارت سحر و جادو توسط شخص شخیص ارباب تاریکی انتخاب شده بود .
قرار بود این کار در حین برگزاری جام جهانی کوییدیچ انجام بشود تا آوازه ی واهمه انگیز لرد ولدمورت گوش جهان را کر و مردم اروپا را زهره ترک کند .
قرار بود فردا در اواسط کوره راه جنگلی ، به سمت چادر مسافرین جام جهانی ، به بقیه تیم بپیوندیم .
در اوایل نیمه شب ، هنگامی که همه باهم دور شومینه چای مینوشیدیم و استرس فردا را با هر جرعه پایین میراندیم موریس گفت : چیزی درباره داستان این یارو ماگله که جدیدا معروف شده شنیده همون که بهش میگن "شبه ماگل" ؟؟
مگه می شد نشنیده باشم
کابوسی بود که برای کنترلش در بین مرگخوار ها میگفتند یک داستان محلی بیشتر نیست اما نمی توانستند کسانی را که با دستان او به لبان مرگ بوسه زدند را انکار و لاپوشانی کنند .
شایعاتی بود که میگفت پس از خروجش از ارتش حدود سه سال در عمارت بلاتریکس لسترنج به جرم خون کثیفش شکنجه میشد و مورد آزار جنسی قرار می گرفت .
در این سه سال مرگ برهنه ی تک تک اعضای خانواده اش در دیگر سلول های کثیف و نمور آن عمارت نفرین شده به چشم دیده و قسم یاد کرده بود که انتقام بگیرد . ابتدا از تمام مرگخوار ها و سپس تمام خاندان لسترنج.
پس از حمله ی وزارت سحر وجادو به عمارت لسترنج او نیز آزاد شده بود . می گفتند وزارت از او پشتیبانی می کند .
در سه ماه اخیر سیزده مرگخوار را به وحشتناک ترین شکل ممکت تکه و پاره کرده بود .
برای اینکه مرلینی نکرده ترس دل بچه ها را نلرزاند گفتم : این فقط یه داستان احمقانست !!!
جمله ای که با تمام وجودم به آن کافر بودم
***********************************************************************
صبح شد ، به موقع توانستیم همرزمان سیاه دلمان را ملاقات کنیم ؛ درست است که ظاهرشان از کفتار های سیاه هم بی رحم تر بود ولی در پشت آن لباس های مرگخوار ترسی بود که با اندکی دقت می توانسم به راحتی تشخیص دهم .
در یک مسیر خطی حرکت میکردیم ، من نفر سوم صف بودم و در تمام مسیر چشمانم روی شاخ و برگ های اطراف قفل شده بود ، درخت به درخت و شاخه به شاخه را از نظر می گذراندم .
ناگهان وقتی که دوباره به جلو نگاه کردم خبری از نفر اول صف نبود نفر اول به جلو دوید و روی زمین خم شد .
تله ای شکاری دقیقا در وسط مسیر کاشته بودند .
سرنیزه های نازکی در چاله کاشته شده بود که از سینه ، ران و گلوی نفر اول بیرون زده بود
گلویش هنوز در تب و تاب نفس های آخر خس خس میکرد ؛ سرفه میکرد و خون از دهانش بیرون میزد .
همگی خشکمان زد ؛ او مرده بود .
پس از لحظاتی تشپ قلبم که در حال سوراخ کردن مغزم بود به من فرمان دویدن داد . احتمالا تا آخر مسر را یک نفس دویده بودیم .
چادری کرایه کردیم تا استراحت کنیم . باید فکر میکردیم دقیقا چه اتفاقی افتاده . در پایان ظهر به این نتیجه رسیدیم که وجود آن تله اتفاقی و قصد شکار آهو یا گوزنی بوده ؛ نه کمتر و نه بیشتر .
در چادر روی دور ترین تخت از در ورودی دراز کشیدم تا اگر کسی از ورودی داخل شد آخرین هدف چوب دستی اش باشم ؛ هنوز نتوانسته بودم دلهره ی آن اتفاق را از سرم بیرون کنم . به راستی این دست ها می تواند جان عالی ترین مقام اداری این کشور را بگیرد و زنده فرار کند ؟؟؟
بعد از یک چرت نه چندان کوتاه بیدار شدم ؛ باید دنبال غذا میگشتم . در چادر ، فقط من و یکی دیگر از اعضای گروه که نمی شناختمش حظور داشتیم . البته حرفم را تصحیح میکنم . او در اونچنان خواب عمیقی بود که گویی حضورش در چادر با میز و لیوان رویش تفاوتی ندارد . از وجود چوب دستی و کیف پولم مطمعن شدم و به راه افتادم .
خوشید به نتهای عمرش در این روز رسیده بود . درست دویست متر جلو تر دکه ای بسات کرده بود و گویی که انواع نان های شیرین ، چرب ، و کشنده را باقیمت کمی به مردم می فروخت . سه تا کلوچه گردویی گرفتم و به سمت چتدر حرکت کردم تا آنجا با آب بخورم .
به ناگاه متوجه دوستانم ، جلوی ورودی چادرمان شدم ؛ موریس جلو آمد و آن قسمت ردای کنار شانه هایم را محکم گرفت و با لهنی تند گفت : کجا بودییی ؟ آهای بگو کجا بودی !!! .
-چیه مگه چی شده ؟
-برو داخل و خودت ببین
یکی غرق در خون روی تخت ولو شده بود . همانی بود که قبل از خروج من خوابیده بود . گلویش را گوش تا گوش بریده بودند . مردمک سیاهش گشاد شده بود و دهانش به گونه ای باز مانده بود که انگار میخواست در واپسین لحظات عمرش چیزی بگوید .
یکی از دوستانش جلوی ردای مرا گرفت و محکم به روی میز وسط پادر کوبید و با فریاد گفت :
-چیکار کردی عوضیییی . خودم می کشمتتت .
نفر دوم که به نظر به لرد سیاه وفادار تر بود تا دو دوست دیگرش گفت : ولش کن احمق ؛ الان آخرین پیزی که لازم داریم یه درگیری داخلیه .
ردایم را ول کردند و بیرون رفتند . فکر میکنم آن سه باهم دوست بودند چون وقتی نفر اول کشته شد انقدر ناراخت نشده بودند .
*************************************************************************************
وقت نداشتیم . مقدماتی که سر ظهر بچه ها برای آماده کردنش دو ساعت قبل از مرگ نفر دوم بیرون رفته بودند فراهم شده بود
قرار بود به دو گروه تقسیم بشیم . اونا سینه آقای موزیر رو با یک اسپل انفجاری از قلب خالی می کردن و ما همزمان ترتیب مامورا رو میدادیم و با جادوی جابجای فرار میکردیم .
چند دقیقه قبل از شروع بازی تیم ما متشکل از من ، موریس و پیتر بود و تیم دوم هم همان دو دوست مرگخوارمان . حدود نیم ساعت بعد از اسقرارما در محل معین خبری از برادرانمان نشده بود این شد که من و پیتر رفتیم تا سر و گوشی آب بدیم ؛ در راهروی ای که به مقصدمان منتهی می شد و دقیقا در زیر سکو های تماشا چیان قرار داشت توجه من به تجمع آب در روی زمین مجاور دستشویی مردانه جلب شد ؛
در را باز کردم ... یکی از دو برادمان بر روی زمین ، در حالی که غرق در خون و آب روی دریچه ی فاضلاب به شکم افتاده بود ، گوشه ی سرش شکستگی خون آلودی کاشته شده بود که با کمی دقت می توانستم خطوط پیچ در پیچ مغزش را بشمارم . در مجاورش سنگ روشویی سفیدی که در اثر برخورد چیزی خورد شده بود و آب را به کف دستشویی سرازیر ساخته بود جلوه گری میکرد . در انتهای دسشویی آخرین نقاشی استاد به پشم میخورد . آخرین برادرمان از اعضای مرگخواران که آن روز با آنها آشنا شده بودیم .
روی زمین نشسته و دست هایش به در اتاقک آخرین توالت میخ شده بود ، دقیقا در بالای سرش ، با یک خنجر دسته استخوان . بر روی هر دو رانش جای فرورفتگی خنجر نمایان بود و ار بینی شکسته اش خون می چکید . از دستشویی خارج شدیم و در را بستیم اگر در این لحظه فرار میکردیم عاقبت خوبی انتظارمان را نداشت پس دوان دوان رفتیم تا به موریس خبر دهیم . از پله ها بالا رفتیم و به جایگاه تماشا چیان رسیدیم . موریس را در همان لباس و نقاب مرگخوارمان دیدیم ، به نظر میخواست ماموریت را شروع کند . دیوانگی بود اما چاره ای نبود . با دست به پیتر اشاره کرد تا به سمتش برود . من هم به سمت نگهبان ها رفتم . در این هنگام اتفاقات برایم اندکی عجیب به نظر رسید ؛ حالات موریس برایم نا آشنا بود... . در همان یک لحظه پیتر جلو افتاد و موریس در دم چوب دستی نوک تیزش را در گردن پیتر فرو کرد . اگر لحظه تا کنون شک داشتم که گرفتار شبح ماگل شدم دیگر شکی وجود نداشت .
حالتی متشکل از احساسات خشم ، نفرت و صد البته ترس و اضطراب وصف ناپذیری وجودم را فراگرفت ، چوبدستی ام را بالا گرفتم تا به شخصی که پشت آن ماسک بود حمله کنم که متوجه تکه های چوبدستی خورد شده در دستم فرو رفته و دیگر قابل استفاده نیست .
در همین لحظه دوستان عوضی شما مرا دستگیر کردند و مرا به حضورتان مشرف نمودند جناب بازرس .
چیز دیگه ای ندارم که برایت تعریف کنم میشه گمشی و تنهام بذاری ؟
من یه آشغالم ، یه آشغالی که توی عوضی گذاشت زنده بمونه !!! مطمعن باش لرد ولدمورت نمیذاره قصر در بری .
پایان
اضافه میکنم که هزار و پونصد کاراکتر را تایپ کرده ام و دیگر نایی برای ویرایش و مشخص کردن کلمات و باز خوانی ندارم . همچنین برای دریافت کلمات جدید میتوانید به پست قبلی سر بزنید
با تشکر
زاخاریاس اسمیت ملقب به زاخار اصلی
نقل قول:
برای مرده ها دلسوزی نکن هری ، برای زنده ها دلسوزی کن. و کسایی که بدون عشق زندگی میکنن
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1403/2/26 17:15:17
جزئیات کاربر

سوژه: ماموریت
کلمات:هاگوارتز، قالیچه، تکشاخ، جاروی پرنده، گوی زرین، سبزه، شیرینی.
کلمات:هاگوارتز، قالیچه، تکشاخ، جاروی پرنده، گوی زرین، سبزه، شیرینی.
سالن غذاخوری هاگوارتز جای مخفی شدن نبود و هاسک بهتر از هرکسی اینو میدونست. توی دوران دانشآموزی، صد روش برای مخفی نشدن توی سالن غذاخوری پیدا کرده بود. با وجود این، نمیدونست با منطق کدوم مرلیننیامرزیدهای این ماموریت رو قبول کرده بود. حالا فقط میخواست زنده از اونجا بیاد بیرون، چون شعمای معلق سقف غذاخوری به طرز خطرناکی نزدیک قالیچه ی پرنده ی قرضیش میسوختن.
بازم همون داستان تکراری. بازم یه شرطبندی رو باخته بود و چون پولی برای پرداخت دینش نداشت، مجبور شده بود به یه روش دیگه جبران کنه. واقعا فکر نمیکرد برای پیدا کردن مواد اولیه ی یه "معجون عشق متفاوت" دزدکی وارد مدرسه بشه. حتی مجبور شد بدون گواهینامه ی جارورانی، سوار یه جاروی پرنده بشه تا بعد از نیت کردن، از سبزه ی کف زمین کوییدیچ بچینه. برای تهیه ی این معجون پیچیده، چند قطره خون تکشاخ رو باید روی سبزه ی گره خورده ی زمین مسابقه میریختن و هاسک واقعا شانس آورد که مجبور نشده بود تا جنگل ممنوعه برای تهیهش بره. اینطوری نیست که از رفتن بترسه ها. نه واقعا.
وحشت داشت!
با احساس تکون خوردن یه چیزی توی جیبش کم مونده بود با مغز از روی قالیچه بیفته وسط خوراک مرغی که روی میز اسلیترین بود. یه نیمنگاهی به جیب کتش کرد و چشمش به اسنیچ افتاد. اینقدر به
یه لحظه همهچی متوقف شد. حتی شعله ی شعما هم ثابت موند و دیگه سوسو نمیزد. صدای بهم خوردن قاشق چنگالا و هیاهوی بچهها هم کاملا ساکت شد.
بعد توی یه حرکت هماهنگ، سر همه ی دانشآموزا همزمان به سمت بالا چرخید. همشون لبخند دندونی میزدن. همشون به هاسک و قالیچهش خیره شدن بودن. نگاهشون انگار حتی از جیب کتش هم رد میشد و اسنیچ دزدی رو میدید. اوضاع هنوز تحت کنترل بود تا اینکه همشون با یه صدای نویزدار عجیبی همزمان زمزمه کردن:
"به خونه خوش اومدی هاسک!"
هاسک هنوز سر جاش خشکش زده بود. قالیچه ی جادویی ازش سریعتر بود. توی یک ثانیه، زیر پاش رو خالی کرد و پا به فرار گذاشت. هاسک بیچاره سقوطش رو روی اسلوموشن میدید.
آروم آروم از شعما فاصله گرفت.
لحظه ی آخر متوجه شد که بوی هلو میدن.
توی راه با یکی دوتا از روحهای سرگردان تصادف کرد و دقیقا قبل از برخورد با خوراک مرغ بود که از جاش پرید.
از جاش پرید؟!
چشماش رو باز کرد و سر جاش نشست. گوشای گربهایش سیخ توی هوا وایساده بودن و بعد از چند لحظه دستش رو روی قلبش گذاشت و نفس عمیقی کشید.
بازم توی نوشیدن زیادهروی کرده بود.
کلمات جدید: بارون، راهرو، نوشیدنی کرهای، شانس، بازی، چوبدستی، هیجان
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هاسک پایک در 1403/2/24 22:49:50
ویرایش شده توسط هاسک پایک در 1403/2/24 22:50:56
ویرایش شده توسط هاسک پایک در 1403/2/24 23:16:39
ویرایش شده توسط هاسک پایک در 1403/2/24 22:50:56
ویرایش شده توسط هاسک پایک در 1403/2/24 23:16:39
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/10/11
تولد نقش: 1402/10/13
آخرین ورود: دوشنبه 19 شهریور 1403 12:23
از: خلافکارا متنفرم!
پستها:
266

سوژه: ماموریت
کلمات: نقرهای، کریستال، سنگ چخماق، زمانبرگردان، ایستگاه کینزگراس، بوگارت، محدودهی اژدهاها.
پاتریشیا با عجله در پیادهرو حرکت میکرد. فقط چند دقیقه تا حرکت قطارش مانده بود. درحالی که چمدانش را در دست داشت، از عرض خیابان گذشت و وارد "ایستگاه کینزگراس" شد.
در آن روز پاییزی، دود قطارهایی که توی ایستگاه توقف کرده بودند، مثل تار عنکبوت شده بودند. پاتریشیا با عجله میدوید. فقط یک دقیقه وقت داشت تا به قطارش برسد!
از بلندگوهای ایستگاه اعلام کردند:
- قطار گرینویچ درحال حرکت است!
دقیقا وقتی درهای قطار درحال بسته شدن بودند پاتریشیا به داخل پرید و بلافاصله در پشتسرش بسته شد و قطار حرکت کرد.
پاتریشیا کت چرمی ماگلیاش را صاف کرد و به گردنبندش که از یک "سنگ چخماق" درست شده بود، دست کشید. "بوگارت" او گم کردن آن گردنبند بود. آن آخرین هدیهی مادرش بود و بههیچوجه نمیخواست گمش کند.
واقعا پاتریشیا دوست داشت "زمانبرگردان" هدیه بگیرد. با آن میتوانست به گذشته برگردد و روزهایی را که با مادرش سپری کرده بود، دوباره تجربه کند؛ دقیقا پیش از آن اتفاق وحشتناکی که وقتی ۱۳ ساله بود افتاد.
پاتریشیا آن فکر را از سرش بیرون کرد و به سراغ کوپهاش رفت. آنجا نشست و به ماموریتی که در پیش داشت، فکر کرد. دو اژدهای "نقرهای" کمیاب از "محدودهی اژدهاها" که نزدیک گرینویچ بود، دزدیده شده بودند. پاتریشیا باید آنجا به دنبال دزد آنها که میگشت که اسم خودش را ماه "کریستال" گذاشته بود. واقعا امیدوار بود پیدایش کند!
کلمات نفر بعدی: هاگوارتز، قالیچه، تکشاخ، جاروی پرنده، گوی زرین، سبزه، شیرینی.
کلمات: نقرهای، کریستال، سنگ چخماق، زمانبرگردان، ایستگاه کینزگراس، بوگارت، محدودهی اژدهاها.
پاتریشیا با عجله در پیادهرو حرکت میکرد. فقط چند دقیقه تا حرکت قطارش مانده بود. درحالی که چمدانش را در دست داشت، از عرض خیابان گذشت و وارد "ایستگاه کینزگراس" شد.
در آن روز پاییزی، دود قطارهایی که توی ایستگاه توقف کرده بودند، مثل تار عنکبوت شده بودند. پاتریشیا با عجله میدوید. فقط یک دقیقه وقت داشت تا به قطارش برسد!
از بلندگوهای ایستگاه اعلام کردند:
- قطار گرینویچ درحال حرکت است!
دقیقا وقتی درهای قطار درحال بسته شدن بودند پاتریشیا به داخل پرید و بلافاصله در پشتسرش بسته شد و قطار حرکت کرد.
پاتریشیا کت چرمی ماگلیاش را صاف کرد و به گردنبندش که از یک "سنگ چخماق" درست شده بود، دست کشید. "بوگارت" او گم کردن آن گردنبند بود. آن آخرین هدیهی مادرش بود و بههیچوجه نمیخواست گمش کند.
واقعا پاتریشیا دوست داشت "زمانبرگردان" هدیه بگیرد. با آن میتوانست به گذشته برگردد و روزهایی را که با مادرش سپری کرده بود، دوباره تجربه کند؛ دقیقا پیش از آن اتفاق وحشتناکی که وقتی ۱۳ ساله بود افتاد.
پاتریشیا آن فکر را از سرش بیرون کرد و به سراغ کوپهاش رفت. آنجا نشست و به ماموریتی که در پیش داشت، فکر کرد. دو اژدهای "نقرهای" کمیاب از "محدودهی اژدهاها" که نزدیک گرینویچ بود، دزدیده شده بودند. پاتریشیا باید آنجا به دنبال دزد آنها که میگشت که اسم خودش را ماه "کریستال" گذاشته بود. واقعا امیدوار بود پیدایش کند!
کلمات نفر بعدی: هاگوارتز، قالیچه، تکشاخ، جاروی پرنده، گوی زرین، سبزه، شیرینی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
با یه کتاب میشه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.
جزئیات کاربر

سوژه: ماموریت
کلمات: پیچک، هیپوگریف، آتش، آزمون،وینگاردیوم له وه یوسا، جرقه، فشفشه.
به ماموریتش فکر کرد. قرار بود برای اینکه در آزمون قبول شود، این ماموریت را به خوبی انجام دهد. ماموریت این بود که باید به آتشفشان بزرگ می رفت و گیاهی کمیاب که برای ساختن معجون استفاده می شد، می آورد. اما برای آوردن گیاه فقط تا غروب آفتاب وقت داشت.
روی تختش دراز کشید و سعی کرد بخوابد. برای انجام ماموریت زمان کمی داشت و باید از طلوع آفتاب به سراغ گیاه می رفت.
از خواب که بیدار شد. از پنجره بیرون را نگاه کرد، خورشید داشت طلوع می کرد. سریع ردایش را پوشید و صبحانه اش را خورد و از درب خانه بیرون رفت.
با جارو، به جنگل ممنوعه رفت. اما از آنجا به بعد را نمی توانست با جارو برود. مجبور بود سوار هیپوگریف شود. به سمت هیپوگریفی که آشیانه اش در آن نزدیکی بود رفت و سوارش شد.
به آتشفشان که رسید، دیگر ظهر شده بود. سریع به سمت غار رفت. چوبدستی اش را جلویش گرفت:
- لوموس
با نور چوبدستی داخل غار حرکت می کرد که ناگهان، یک غول غار نشین را دید.
چوبدستی اش را به سمت تخته سنگی که در گوشه افتاده بود گرفت و گفت:
- وینگاردیوم له وی یوسا
سنگ را به سمت سر غول هدایت کرد و بعد روی سر غول انداخت.
یکدفعه تکه سنگی از بالا روی سنگ سقوط کرد و جرقه زد.
جینی بوی دودی را حس کرد. ردایش بخاطر جرقه آتش گرفته بود. جینی وردی را خواند و آنش را خاموش کرد، اما مقداری از ردایش سوخته بود.
از پیچک ها که گذشت به گیاه رسید، گیاه را برداشت و با تمام سرعت از غار خارج شد.
سوار هیپوگریف شد و به آسمان نگاه کرد. خورشید تا کم تر از یک ساعت دیگر غروب می کرد.
با بیشترین عجله خود را رساند. از فشفشه ای که عجیب رفتار می کرد گذشت و بالاخره رسید و گیاه را تحویل داد.
کلمات نفر بعد: نقره ای، کریستال، سنگ چخماق، زمان برگردان، ایستگاه کینگزکراس،
بوگارت، محدوده ی اژدها ها.
کلمات: پیچک، هیپوگریف، آتش، آزمون،وینگاردیوم له وه یوسا، جرقه، فشفشه.
به ماموریتش فکر کرد. قرار بود برای اینکه در آزمون قبول شود، این ماموریت را به خوبی انجام دهد. ماموریت این بود که باید به آتشفشان بزرگ می رفت و گیاهی کمیاب که برای ساختن معجون استفاده می شد، می آورد. اما برای آوردن گیاه فقط تا غروب آفتاب وقت داشت.
روی تختش دراز کشید و سعی کرد بخوابد. برای انجام ماموریت زمان کمی داشت و باید از طلوع آفتاب به سراغ گیاه می رفت.
از خواب که بیدار شد. از پنجره بیرون را نگاه کرد، خورشید داشت طلوع می کرد. سریع ردایش را پوشید و صبحانه اش را خورد و از درب خانه بیرون رفت.
با جارو، به جنگل ممنوعه رفت. اما از آنجا به بعد را نمی توانست با جارو برود. مجبور بود سوار هیپوگریف شود. به سمت هیپوگریفی که آشیانه اش در آن نزدیکی بود رفت و سوارش شد.
به آتشفشان که رسید، دیگر ظهر شده بود. سریع به سمت غار رفت. چوبدستی اش را جلویش گرفت:
- لوموس
با نور چوبدستی داخل غار حرکت می کرد که ناگهان، یک غول غار نشین را دید.
چوبدستی اش را به سمت تخته سنگی که در گوشه افتاده بود گرفت و گفت:
- وینگاردیوم له وی یوسا
سنگ را به سمت سر غول هدایت کرد و بعد روی سر غول انداخت.
یکدفعه تکه سنگی از بالا روی سنگ سقوط کرد و جرقه زد.
جینی بوی دودی را حس کرد. ردایش بخاطر جرقه آتش گرفته بود. جینی وردی را خواند و آنش را خاموش کرد، اما مقداری از ردایش سوخته بود.
از پیچک ها که گذشت به گیاه رسید، گیاه را برداشت و با تمام سرعت از غار خارج شد.
سوار هیپوگریف شد و به آسمان نگاه کرد. خورشید تا کم تر از یک ساعت دیگر غروب می کرد.
با بیشترین عجله خود را رساند. از فشفشه ای که عجیب رفتار می کرد گذشت و بالاخره رسید و گیاه را تحویل داد.
کلمات نفر بعد: نقره ای، کریستال، سنگ چخماق، زمان برگردان، ایستگاه کینگزکراس،
بوگارت، محدوده ی اژدها ها.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
یک گریفندوری
!
!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج