- من موسس گروه اسلیترینم. این مار نشونه منه. من چرا باید ذرهای به بقیه گروهها اهمیت بدم؟
او منتظر پاسخ نماند؛ چرا که ذهنش بلافاصله درگیر ایدهای جدید شد. در مقام مدیر جدید قلعه هاگوارتز، سالازار مدتها بود که نقشهای مخفیانه میکشید تا ماگلزادهها را به شکلی آرام و بیسروصدا از قلعه بیرون کند. اما این حرف، جرقهای در ذهنش زد. شاید همین حالا، بهترین فرصت بود تا علاوه بر انجام این مأموریت، نوادههای اسلیترینی خودش را هم به شکلی «ورزشکار» و قویتر کند. بهعلاوه، دانشآموزان گروههای دیگر را هم بهتدریج از قلعه فراری دهد؛ آن هم زیر پوشش «سلامت و تندرستی»!
سالازار با یک لبخند ریز که فقط خودش از آن باخبر بود، یقهی دانشآموز گستاخ (که شاید حرفش منطقی بود، ولی از دیدگاه سالازار همچنان گستاخ محسوب میشد) را با آرامش رها کرد. به عقب رفت و با لحنی که اکنون دیگر بهجای خشم، سرشار از نقشهریزی و فریب بود، ادامه داد:
- با اینکه بسیار حرف ابلهانهای زدی، اما میخوام بهتون نشون بدم که سالازار به فکر همه جادوگرانه. برای همین از فردا همه دانشآموزان هاگوارتز موظفن رژیم بگیرن و کالریشماری رو شروع کنن. از اون مهمتر، باشگاه مارپیچ هم افتتاح خواهد شد، زیر نظر قهرمان قهرمانان و قویترین مرد جهان... البته منظورم خودمه، سالازار اسلیترین!
دانشآموزان دور و اطراف که شاهد این صحنه بودند، چشمانشان گرد شده بود و نمیدانستند که باید بخندند یا وحشت کنند. سالازار اما، بیتفاوت به این نگاهها، ادامه داد:
- از این به بعد، هر کسی که یک شکلات اضافه بخوره یا توی باشگاه مارپیچ غیبت کنه، خودش رو آماده کنه که با مارها، البته مارهای من، تمرین کنه! مطمئن باشید از امروز همهتون سالمتر، سریعتر و البته... کمتر تو این قلعه خواهید بود!
خبر تغییرات جدید خیلی سریع در تمام تالارهای خصوصی هاگوارتز پیچید و ترس، وحشت، تنبلی و تمامی احساسات مشابه، قلعه هاگوارتز را دربرگرفت.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



مامان میخواد برای عزیز مامان خوشبو کننده تهیه کنه تا عزیز مامان تاریک ترین خوشبوی تاریخ بشه. دهن قشنگتو ببند و سکوت کن تا توی پاتیل مامان قشنگ جوش بخوری.





