جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
صفحه اصلی خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
بالای صفحه
اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: دوشنبه 5 شهریور 1403 18:28
نمایش جزئیات
آفلاین
پاتریشیا در جاده‌ی خاکی‌ای که از یک جنگل زیبا می‌گذشت، قدم می‌زد. درختان بلند در دو طرف جاده به چشم می‌خوردند و برگ‌های سبزشان مانند سایه‌بانی روی جنگل را پوشانده بودند. گل‌های رنگارنگ زیبایی زمین را پوشانده بودند و حیوانات کوچک اطراف‌شان می‌پلیکدند. پاتریشیا آرزو داشت جای آنها بود. آنها در جایی به این زیبایی زندگی می‌کردند.

پاتریشیا این جنگل را خوب می‌شناخت. این جنگل پشت خانه‌ی قرمز بود؛ وقتی پاتریشیا پنج سالش بود، او و مادرش بالای یکی از درخت‌های این جنگل یک خانه‌ی درختی ساختند و پاتریشیا تا وقتی که به هاگوارتز برود، همه‌ی کارهایش را آنجا می‌کرد. حتی تا سال چهارم هاگوارتز همه‌ی تکالیف تابستانش را آنجا انجام می‌داد، اما پس از مرگ مادرش دیگر به آنجا نرفته بود. اکنون پاتریشیا خودش را وادار کرده بود به آن خانه‌ی درختی سر بزند.

پاتریشیا به بزرگ‌ترین و پهن‌ترین درخت بید مجنون جنگل رسید؛ درختی زیبا با برگ‌های سبز آویزان که نردبانی ساخته‌شده از چوب و طناب از تنه‌اش بالا می‌رفت و به خانه‌ی درختی چوبی‌ای می‌رسید. این خانه‌ی درختی شیروانی داشت و پشت پنجره‌های بدون شیشه‌اش گل‌های رز بنفش و صورتی گذاشته بودند. پاتریشیا یادش آمد آن زمان‌ها مادرش یک آب‌پاش را جادو کرده بود تا هرهفته‌یک‌بار به گل‌ها آب بدهند. از نردبان بالا رفت و دریچه‌ی زیر خانه‌ی درختی را باز کرد. خودش را بالا کشید و سپس به اطراف نگاهی انداخت.

خانه‌ی درختی پر از گردوخاک و تار عنکبوت شده بود. فرش پشمی روی زمین کثیف و خاکی بود، میز تحریر و صندلی ساخته‌شده از چوب بلوط گوشه‌ی اتاق هم زیر لایه‌ی سنگینی از گردوخاک دفن شده بود. خوراکی‌های توی قفسه‌ها کلی کپک زده و خراب شده بودند. بااینکه آن خانه‌ی درختی خیلی کثیف شده بود، اما پاتریشیا هنوز هم دوستش داشت. این خانه، یادآور تک‌تک لحظات خوش پاتریشیا با مادرش بود؛ آن لحظاتی که دیگر قرار نبود تکرار شوند و فقط خاطره‌شان به جا مانده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
با یه کتاب می‌شه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: شنبه 27 مرداد 1403 21:33
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
محوطه‌ی هاگوارتز در دل تاریکی شب غرق شده بود. برج و باروهای بلند و با ابهت هاگوارتز هم‌زمان حس امنیت و ترس را در انسان برمی‌انگیخت. آن شب شاید یکی از آرام‌ترین شب‌های پاییزی هاگوارتز بود. هنوز وقت زیادی تا سپیده‌دم مانده بود و هیاهوی همیشگی دانش‌آموزان پرشور و اشتیاق آن دیده یا شنیده نمی‌شد.
بر بلندترین برج قلعه، یعنی برج اخترشناسی، پیکری به چشم می‌خورد. بلندی قامتش با ریش و موهای نقره‌ای‌رنگش از نظر پنهان می‌ماند. ردای بنفش‌رنگ او به زحمت از فاصله‌ی دور دیده می‌شد، اما رشته‌ی افکارش را می‌شد از فرسنگ‌ها آن‌طرف‌تر حدس زد.

او می‌دانست...



درست در جایی ایستاده بود که دست سرنوشت برایش مقدر کرده بود. سه ماه؟ شش ماه؟ کمتر یا بیشتر... پایان مأموریت آلبوس دامبلدور رقم می‌خورد.

نگاه نافذش را از دوردست برگرفت و به دست راستش زل زد که سیاه و خشک شده بود. اهمیتی نداشت این نفرین قرار بود جان او را بگیرد. بیشتر از این‌ها را بر خودش روا می‌داشت. آریانا به خاطر جاه‌طلبی‌های او جانش را از دست داد. این عذاب و مرگی که انتظارش را می‌کشید، کمترین هزینه‌ای بود که برای نجات دنیا باید متحمل می‌شد.

اشک در چشمانش جمع شده بود و دیده‌اش را برای لحظاتی تار کرد. آلبوس دامبلدور، نابغه‌ای که ناچار بود تمام عمر عواطفش را سرکوب کند. تصمیم‌های درست بگیرد و با عواقبش روبرو شود.

طنین صدایی مردانه و عمیق از پشت سرش شنید.

«حدس می‌زدم اینجا باشی آلبوس. چه چیزی تو رو بی‌خواب کرده؟»

آلبوس برنگشت چون نمی‌خواست تر شدن چشم‌هایش دیده شود. فقط پاسخ داد:

«اگر هر کسی این رو ندونه، تو خیلی خوب می‌دونی دلیل بی‌خوابی‌های من چیه، سه‌وروس.»

سه‌وروس اسنیپ لب ورچید و در سکوت در کنار آلبوس قرار گرفت.

مشاهده‌ی آلبوس دامبلدور در کنار وفادارترین یارش در محفل ققنوس، در کنار کسی که تبدیل شدن به یکی از نابغه‌ترین جادوگران سیاه تاریخ را به باد فراموشی سپرد تا در خدمت قدرتمندترین و باهوش‌ترین جادوگر سفید باشد، چیزی نبود که گلرت را خوشحال کند.

گریندلوالد در حاشیه‌ی تاریک جنگل ممنوعه ایستاده بود و چشم از دامبلدور پیر برنمی‌داشت. زیر لب با خودش گفت: «برای از بین بردن تام ریدل از جان خودت گذشتی مرد. واقعاً ارزشش رو داره؟ ... اگر می‌دونستی چه نقشه‌هایی برای آینده‌ی دنیا دارم، هیچ‌وقت خودت رو باهاش درنمی‌انداختی.»

آلبوس دامبلدور زیرلب گفت: «سه‌وروس. نیازی هست که دوباره تأکید کنم...»

«آلبوس. می‌دونستی بی‌رحم‌ترین آدمی هستی که به عمرم دیدم؟ چرا من؟»

«ما بارها درباره‌ی این موضوع صحبت کردیم سه‌وروس. رستگاری من و تو درست در همین نقطه...»

به زیر پایش اشاره کرد.

«... به حد اعلای خودش می‌رسه. شاید رفتن من برای عده‌ای ناامیدکننده باشه. شاید حتی بعد از مرگت هم کسی نفهمه چه کار بزرگی انجام دادی....»

«آلبوس...»

«برای من مثل پسری هستی که هرگز نداشتم. و این آخرین خواسته‌ی منه که باید برآورده کنی. بار سنگینی به دوش می‌کشی، ولی مطمئنم که ادامه‌ی این مسیر رو به دست مطمئنی سپردم.»

سه‌وروس اسنیپ آه معناداری کشید. چند دقیقه همانجا ایستادند و هر دو به دوردست‌ها خیره شدند. سپس راهشان را گرفتند و از نظر پنهان شدند.

گریندلوالد اما تا طلوع خورشید از جایش تکان نخورد. آلبوس دامبلدور برایش مهم بود. گلرت خوب می‌دانست نقش بر آب کردن نقشه‌های آلبوس برای ولدمورت خیانتی بود که دامبلدور هرگز در هیچ یک از دنیاهای موازی قادر به بخشیدنش نبود. اما کاری بود که باید انجام می‌شد.

«متأسفم آلبوس. برای هیچ مُردی...»

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 26 مرداد 1403 21:58
نمایش جزئیات
آفلاین
دوست قدیمی



صبح قبل از بیدار شدن آسمان از جایش بلند شد. پرده ها را کشید و به سیاهی شب نگاه کرد. عشق به عزیزانش سیاهی را رنگ میزد و دمِ گرم و پر از خاک آسمان را به نسیمی معطر و خنکایی مطبوع تغییر می داد.

بدون گله و شکایت از سحر خیزی، پیش بند بست، دستمال سر انداخت و دمپایی های ابری پلاستیکی اش را پوشید.
از بین درب اتاق ها به تک تک بچه ها سر کشید. رویای شیرینی در هوای خانه و خانواده پخش بود.

با لبخندی عمیق از گرمای محبتش، دست به کار شد. تا قبل از بیداری بچه ها چند ساعتی بیشتر زمان نداشت! ابتدا چوب جادویش را به تمیز کاری آشپزخانه مشغول کرد و خودش به پرده های خاکستری و خاک گرفته سالن اصلی رسید. گردگیری، شست و شو و بخش آخر پخت و پز.

میز صبحانه با تخم مرغ های عسلی که رویشان خنده نقاشی شده بود تزئین و با حلیم گوشت که در کاسه های سفالی سبز روی میز گذاشته شده بود کامل شد.

بعد به سراغ کوله ی بچه ها رفت. تک تکشان را آماده کرد. لباس هایشان را اتو کشید و زدگی ها را رفع کرد.
مادر مهربانی بود که عطرش از جلوی اتاق هر که رد می شد لبش به خنده ای در خواب می شکفت.

در انتها به اتاق خودش رفت و وسایلش را جمع و جور کرد. تقریبا همه چیز را برداشته بود. آخرین کار خالی کردن قاب عکس روی میزش بود. عکس کاغذی دسته جمعی بچه ها.
لرزی وجودش را فرا گرفت، ترسی که مدت ها دلش را چنگ می زد حالا گلویش را فشرده بود.
بغضی از نفس هایش در اتاق می پیچید که خاک روی زمین را منجمد می کرد.
گرمای قلبش خانواده را زنده نگه می داشت و غم هایش خودش را به ویرانی می کشاند‌.

کوله اش را به پشت بست و راهی شد. درب خانه شماره ی دوازده گریمولد برای آخرین بار به دست هایش خورد.
بعد از رفتنش غبار سردی در خانه و دلها سنگینی کرد. همه با تنگی نفس از خواب بیدار شدند.

آسمان طلوع کرد و هیچکس نمی دانست دلیل دلگیری که صبح به سینه ی همه شان چنگ زد چه بود. تنها چیزی که احساس می شد صندلی خالی میز صبحانه بود.

به اتاقش که سر بزنید دلتان می گیرید. همه چیز عمیقا یخ زده حتی تکه کاغذی که در میان فضای منجمد اتاق گیر کرده.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: یکشنبه 21 مرداد 1403 17:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هنگامی که نور می‌میرد: تأملاتی در تاریکی


در طول سده‌های متوالی زندگی‌ام، دقیقاً نمی‌توانم بگویم که چه زمانی تاریکی کامل قلب مرا فرا گرفت. شاید هرگز نور حقیقی را ندیده‌ام، یا شاید زمانی که هنوز بر روی زمین قدم می‌زدم، نور و امید همواره در روحم حضور داشتند. اکنون، با نگاهی به دوردست‌های گذشته، تنها سایه‌های تیره‌ای را می‌بینم که به آرامی مرا در بر می‌گیرند.

نخستین بار تاریکی را وقتی احساس کردم که ماگل‌ها یک جادوگر را در برابر چشمان من و سه بنیانگذار دیگر هاگوارتز، زمانی که هنوز کودک بودیم، به آتش کشیدند. صحنه‌ای که نمی‌توانم فراموش کنم؛ فریادهای آن جادوگر و بوی گوشت سوخته‌اش هنوز در حافظه‌ام زنده است. آن روز، چیزی در درون من شکست و حسی از نفرت و خشم بی‌پایان، تمام وجودم را فرا گرفت.

و آن احساس تاریک با درک بیشتری از طبیعت انسانی، چه در میان جادوگران و چه ماگل‌ها، زنده و پرقدرت باقی ماند. با گذشت زمان، دیدم که چگونه ترس و بی‌اعتمادی می‌تواند به خیانت و ستم منجر شود. دیدم که چگونه قدرت‌طلبی و حرص در هر دو جامعه جریان دارد و چگونه این خصلت‌ها باعث می‌شوند که انسان‌ها دست به اعمالی زنند که نه تنها خودشان بلکه دیگران را نیز به نابودی می‌کشاند. این دانش و تجربیات مرا به این سوال می‌رساند که آیا بشریت حتی شایستگی سفیدی را دارد؟

من واقعاً سعی کردم تا کمی از مهربانی در دل خود بیابم تا در اینجا بنویسم، اما هیچ اثری از آن پیدا نکردم. البته به عنوان بهترین جادوگر تمام دوران‌ها، من همیشه می‌توانستم تظاهر کنم و نقاب بزنم و با مهربانی‌ای که این تاپیک از من می‌خواهد بنویسم، اما چه فایده‌ای دارد که در اینجا فریبکار باشم، وقتی که برای بی‌رحمی‌ام شهرت دارم؟

شاید تمام مرگ‌ها، کشتارها، شکنجه‌ها و تمام کارهای تاریکی که طی سال‌ها مرتکب شده‌ام، بازگشت را برای من غیرممکن ساخته است. شاید این انتقام دیگران برای دردهایشان باشد، ناممکن‌سازی بازگشت من از تاریکی حتی برای یک پست. مطمئنم که روح من که با موجود خانگی‌ام، باسیلیسک، درآمیخته شده، نیز در این مسئله کاملاً بی‌گناه نیست.

اما این سوال همچنان در ذهن من باقی مانده و من این داستان را با آن به پایان می‌برم تا شما نیز درباره‌اش تعمق کنید. آیا واقعاً ناتوانی در نوشتن به سبک سفید است، یا بی‌میلی روح من در انجام آن؟ شاید مسئله این نیست که نمی‌توانم، بلکه آنقدر عاشق تاریکی هستم که حتی نمی‌خواهم برای یک لحظه آن را ترک کنم و خوبی را در نظر بگیرم.


ناکس*!!




*پی نوشت: با استفاده از "ناکس"، نوری که توسط "لوموس" ایجاد شده خاموش می‌شود و به این ترتیب تاریکی به محیط باز می‌گردد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Three of the founders coexisted quite harmoniously, one did not!
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: شنبه 20 مرداد 1403 10:38
نمایش جزئیات
آفلاین
ریگولوس بلک، همیشه به خاطر این که به کلاه اصرار کرده در اسلیترین باشد افسوس می‌خورد. در سالن عمومی اسلیترین، همیشه احساس می‌کرد بیگانه ایست که از سیاره‌ای دوردست آمده و روی زمین گرفتار شده.

سال سومی بود، اما هنوز با دیدن جمجمه ها و مارهای سالن عمومی، چنان می‌ترسید که درد شدیدی در قفسه سینه اش حس می‌کرد.
هیچ کس، حتی حتی بهترین دوستش بارتی نمی‌دانست که او هر شب از وحشت می‌گرید. اسلیترین ها خشن بودند؛ بیش از حد خشن.

صبح شنبه، زیر لحاف سبزش که طرح وحشتناکی از یک مار روی آن بود مچاله شده بود. آن روز کلاسی برگزار نمی‌شد، بنابراین می‌توانست از اتاقش بیرون نرود. چرا باید بیرون می‌رفت؟ مگر چه چیزی به جز اسلیترین هایی که تمام دغدغه اشان اصالت و یا پیروزی های آن پیرمرد کچل و بی دماغ بود انتظارش را می‌کشید؟

وضع دانش‌آموزان سایر گروهها هم چندان بهتر نبود، اکثرشان نمی‌توانستند به چیزی مهم تر از مسابقه بعدی کوییدیچ یا کنسرت گروه خواهران عجیب بیندیشند.

بین تمام دانش آموزان هاگوارتز، تنها شش نفر بودند که دوستشان داشت؛ سوروس اسنیپ، رزالین لینتون، بارتی کراوچ جونیور، دورکاس میدوز و پاندورا و ایوان روزیه. ریموس لوپین هم مهربان و روشنفکر به نظر می‌رسید، اما ریگولوس زیاد او را نمی‌شناخت.

صدای بلندی ریگولوس را از دریای افکارش بیرون کشید:
- هی ریگی!

این صدا را خوب می‌شناخت. چه کسی می‌توانست باشد به غیر از سیریوس؟ درماندگی چند دقیقه قبلش محو شد و جای خود را به شور و هیجان داد. آیا واقعا برادرش به خاطر او به تالار اسلیترین آمده بود؟

بوی سالاد مورد علاقه اش مشامش را پر کرد. سیریوس کنارش نشست و موهایش را به هم ریخت.
- خیالت راحت، می‌دونم چقدر حساسی و اصلا گوشت یا غذاهای سنگین نمی‌خوری؛ برای همین واست سالاد آوردم. تمام موادش سبزیجاتین که دوست داری.

یک آدم چقدر می‌توانست مهربان باشد؟ سیریوس چشمکی زد:
- باید تا آخرش بخوری! به اندازه‌ای آوردم که تو معده گنجشکیت جا بشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: شنبه 20 مرداد 1403 00:00
نمایش جزئیات
آفلاین
این قسمت: ریموس لوپین. گرگینه ای که در هفت آسمان یک‌ ستاره نداشت.


گاهی به نظر لوپین، زندگی در خانه‌ی شماره‌ی دوازده گریمولد به عنوان آشپزی شیری شکلاتی، آنقدر ها هم هیجان انگیز و دلنشین نبود.

در محفل عشق بود. سپیدی بود. و گرمایی از بچه ها ساطع می شد که قلب آدم را گرم می کرد.

اما لوپین... گاهی دلش یخ می ماند و گرمای شکلات، مونس و همدم تنهایی هایش نمی شد.
مدتی بود که لوپین دچار احساساتی پیچیده تر از سابق شده بود. تنهایی او را آزار می داد.
تنهایی یعنی حس دوست داشته نشدنی که تو را از دیگران جدا نگه میدارد و اخیرا لوپین خودش را در جمع یا عضوی از آن نمی دانست.

تلخی شکلاتش آن شبی بیشتر شد که روی مبل گرمش نشسته بود و بافتنی می بافت. اما تا به خودش آمد همه ی چراغ ها خاموش شده بود و همه ی بچه ها بدون حتی شب به خیر گفتن به اتاق هایشان رفته بودند. یعنی فرق لوپین با مبل زیر پایش چه بود؟ البته تفاوت هایی وجود دارد، اینکه روی یک مبل می‌توان نشست اما روی یک گرگینه نه.

آن شب لوپین اشک گوشه ی چشمش را پاک نکرد. آن را روی انگشتش گرفت و به آن خیره شد. وقت رفتن رسیده بود!
نه لباس، نه چمدان و نه یادگاری، کتش را به دست گرفت و از درب اصلی خارج شد.
برای آخرین بار به آسمان بالای خانه‌ی شماره‌ی دوازده نگاه کرد.
این آخرین بار بود. آخرین باری که زیر این بخش از آسمان می ایستاد. هر چه باشد قلبش همیشه سپید می‌ماند اما حالا محفل برایش دلگیر شده بود و باید آن را ترک می کرد.
در این افکار شنا می‌کرد که لکه ی سیاهی در مهتابِ آسمان پدیدار شد.
لکه ای که به سرعت پایین می آمد. لکه ای که جیغ می کشید.
لوپین قبل از آنکه از زیر سایه‌ی آن لکه عقب برود مثل گوجه ای زیاد رس روی سنگ فرش له شد.

جوزفین که لبه ی پنجره‌ی اتاقش نشسته بود چند طبقه ای سقوط کرده و مقصدش لوپین بود. قسمت را مرلین چنان رقم زد که دست جوزفین به خون لوپین آغشته شود و خودش زنده بماند.

در روز های بعد جوزفین از عذاب وجدان آب گرفتن لوپین بیشتر از همه بالای سرش حاضر میشد. برایش کتاب می خواند و شکلات آب شده در دهانش می ریخت. لوپین زنده ماند.

جوزفین هم مدتی بود که برای مقابله با افکار مشوش اش لازم می‌دانست خودش را سرگرم کند و این اتفاق همان چیزی بود که لازم داشت.
در آشپزخانه هم جای خالی لوپین احساس می شد. شاید لوپین به ظاهر کار بزرگی برای محفل نمی کرد اما در واقع وجودش و اهمیتش برای تک تک اعضای سپیدی آشکار بود. وجودی که گرمایش همه را کنار هم نگه می‌داشت.

مدتی گذشت و آرامش به محفل بازگشت. لوپین بهبود پیدا کرده بود و روی پای خودش می ایستاد. حالا بیشتر از همیشه لوپین محبوب دل ها شده بود و قدرش دانسته می‌شد. اما اینبار ریموس لوپین گیر کرد، بین افکار و آرزوهایی که صدای گرم جوزفین در آن ها پرواز می‌کرد.

لوپین زمانی که به جوزفین برخورد می‌کرد گل از گلِ لپهایش می شکفت. وقتی صدایش را می‌شنید یاد مراقبت ها و محبت هایش هنگام نا خوش احوالی اش می افتاد و به طور کل، لوپین احساس می کرد دلش نسبت به جوزفین دچار شوری شده که او را دلگرم می‌کند.
برای همین تصمیم اش را گرفت. باید حرف دلش را به جوزفین می‌زد.

تنها جایی که می شد جوزفین را تنها گیر آورد، زمانی بود که در میان ظهر، در حیاط پشتی روی درخت نشسته و کتاب می خواند. لوپین مدت ها او را زیر نظر داشت، امروز روزی بود که باید انجامش می‌داد.

موهایش را شانه زد. عطر گرگینه کشش را به پوستش زد و شکلات نعنایی اش را روی زبانش گذاشت. همه چیز آماده بود.
لوپین کاملا مشکوک، سر ظهر، زیر درخت راه می رفت و جوزفین از گوشه ی چشم یک لوپین اتو کشیده ولی وا رفته می دید که با استرس انگشت هایش را در هم پیچ و تاب می داد. و هر لحظه یک تار موی ژل زده اش در هوا بالا می رفت.
آنقدر لوپین قدم زد تا جوزفین با عصبانیت گفت:
_ریموس! چیزی میخوای؟

لوپین که جمله ای را زیر لبش تکرار میکرد هول شد و به زبانش آورد.
_ ازدواج با من جوزفین میکنی؟


ریموس لوپین با چسب زخم هم خوشگل بود. اما اینبار موقع درست کردن پنکیک صبحانه باید مواظب می بود تا خاک از اجری که تا نصفه در سرش فرو رفته بود داخل ماهیتابه نریزد.
ریموس حالا خوشحال از اینکه هنوز زنده است زندگی می کند. زندگی نعمت بزرگی است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: شنبه 4 فروردین 1403 22:00
نمایش جزئیات
آفلاین
پست مرتبط

بنجامین در حالی که جام شرابی را در دست گرفته بود، بر روی زمینی خاکی قدم برمی داشت. آنجل همیشه به او می گفت که این جا مدفن گل های سرخ است، که روزی گل های سرخ از زیر این خاک سر بر می آورند و چهره ی خون بارشان به آسمان لبخند می زند.

حال آنجل رفته بود، برای همیشه. و به زودی جسم بی نقصش در دل همین خاک می آرمید، زیر سنگ قبری به شکل خودش، با بال های یک فرشته.

همان طور که بنجامین در افکار خود غرق شده بود، زاغ سفیدی از بین درختان جنگل پرواز کنان به سمتش آمد و روی شانه اش نشست. بنجامین با خودش فکر کرد که این چه معنایی می تواند داشته باشد؟ یک علامت شوم بود یا خوش یمن؟

در همین لحظه صدایی از پشت سرش گفت:
- وقتی کسی کشته می شود و زاغ سفید خودش را نشان می دهد، یعنی آن شخص به حق کشته شده.

بنجامین رویش را برگرداند و پطروس را دید.
- نمی خواهم چیزی در این باره بشنوم.

- بنجامین!

- آنجل کسی بود که مرا از دست خودم نجات داد. در حالی که هر روز بیشتر از قبل در باتلاق تاریکی فرو می رفتم، او بود که مرا از آن جا بیرون کشید. من با هم نوعان خودم دشمن شده بودم و آن ها را می کشتم، دستانم به خون آن ها آلوده شده بود و این...

لب های بنجامین شروع کردند به لرزیدن.
- و این داشت مرا نابود می کرد. آنجل بود که به من کمک کرد هم نوعانم را بشناسم و این گونه خودم را شناختم و او را.

پطروس سرش را به نشانه ی نفی تکان داد.
- نه، بنجامین. تو او را نمی شناختی.

- او باعث شد که با هم نوعانم، خون آشام ها دشمنی نکنم، دشمن خودم نباشم.

در این هنگام به هق هق افتاد و روی زانوهایش فرود آمد.
- حال او رفته و نبودش بر روحم داغ بردگی زده. من برده ی اندوه بی پایان شده ام.

پطروس با تاسف به بنجامین نگاه کرد، به تنها خون آشامی که برایش احترام قائل بود و حتی او را تحسین می کرد. تا حدی عذاب وجدان داشت، چون خود او بود که در گذشته بنجامین را تشویق کرد که به یک شکارچی خون آشام بدل شود و همین سرآغازی شد برای ورود آنجل به زندگی بنجامین.

به سمت بنجامین رفت، اندکی خم شد و دستش را روی شانه ی او گذاشت.
- درک می کنم چه حسی داری. من هم در گذشته کسی را که عاشقش بودم، از دست دادم. می دانم که او گناهکار بود و لایق کشته شدن، ولی بخشی از وجودم همیشه از این واقعیت فرار می کند.

بنجامین با خودش فکر کرد که ای کاش او نیز می توانست همین حالا از واقعیت تلخ زندگی اش فرار کند، یک فرار شبانه ی دل انگیز.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: چهارشنبه 1 فروردین 1403 21:25
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

چندروزی پیشتر

خورشید فرو نشست در باختر. نمود این حال دلش را آخ‌تر.
خاکِ آسمانْ فروغ سرخ خورشید غروبین را نوشیده بود و رنگ به گلبرگ ابرها می‌دواند.

نگاهش گل آسمان را می‌چید و بین صفحات خاطراتش قرار می‌داد. ذهنش ذره‌بینی شد که پرتوهای آن نور غریب را بر ضمیرش متمرکز ‌می‌کرد. چیزی درون او سوخت.

چیزی در وجودش آتش گرفت و دودش راه تنفس‌اش را بست.

ساکن بر جای خود ماند. غبار خاکستر آن سوختگی، زنگاری شد بر آیینه‌ی دلش.

بین سفرهایش هرگاه به حوالی شهر لندن می‌رسید، قلبش شروع می‌کرد به زق‌زق‌کردن. تا حدی شبیه به زخم پیشانی هری‌ در مجاورت لرد سیاه. چیزی در گذشته آن دو را به هم پیوند می‌زد و تا حل و فصلش داده نمی‌شد زق‌زق برجای می‌ماند.

زق‌زق را نادیده می‌گرفت و به سفرش ادامه می‌داد‌. یخِ استدلال بر آن می‌گذاشت و ساکتش می‌کرد. چیزهایی بودند که هنوز باید می‌جویید. ره‌هایی بودند که هنوز باید می‌پویید. هنوز نه. زود بود که بازگردد. شاید سال بعد... هنوز کلی جای پیشرفت داشت. مهم‌تر از همه، هنوز آماده‌ی یک‌جانشینی نبود.

اما به‌هرحال حالا بازگشته و شهرش را خلوت‌تر از پیش یافته بود. بعضی کوچه‌ها را می‌دید که در خاک منجمد شده‌اند. به گشت و گذارش ادامه داد. مسیرهایی که به خاطر داشت و از یاد برده بود، مکان‌های آشنا، آدم‌های آشنا، ساکنین جدید. دلش با ملغمه‌ای از شادی و اندوه فشرده شد.

از ضربه‌ی پنجه‌ی ببرآسای یاد گذشته در امان نماند. به خود پیچید، اما خونی از او جاری نگشت.

قلبش پرحرارت شد. بذر خاطرات، گل دلتنگی را در دلش شکوفانده بود.

جلوی چشمش رهگذران می‌رفتند و می‌آمدند، خانه‌ها سرجای خود پابرجا بودند. دست به سویشان یازید؛ ترسان، محتاطانه، پنداری همه جز خیالِ زنده‌ی دیگری نبودند.

همه واقعی و حاضر... اما مگر آدم دلتنگ چیزهایی که جلوی چشمش هستند نمی‌شود؟ گاهی چیزهایی که نزدیک‌اند دور به‌نظر می‌رسند و چیزهایی که دورند، نزدیک.

بغض دور گردنش دست انداخت و حلقش را در آغوش گرفت. محکم. بس که مدت‌ها از هم دور مانده بودند.

ادامه داد.

***


چندروزی بعدتر - خانه‌ی شماره‌ی دوازده گریمولد

مهتاب به درون اتاقش جاری بود و او از آن می‌نوشید.

هری را کنار خود مجسم کرد که لب پنجره نشسته.
- هری... یادته تعریف می‌کردی توی مرحله‌ی سوم جام آتش، توی هزارتو یه‌ جا افسون مه ضدگرانش زده بودن؟ سعی کردی با جادو از سر راه ورش داری، ولی نشد. فایده نداشت. می‌خواستی راهت رو بکشی و بری.

هریِ توی ذهنش به اشاره‌ی سر تأیید کرد و منتظرانه از پشت شیشه‌ی عینکی گردش چشم به او دوخت.

- ولی... یه چیزی شد اون سمت پشت مه، یادم نیس چی، می‌دونی که من شاه‌حافظه ندارم. ولی شستت خبردار شد که خبریه. حس کردی نیازه اونجا باشی. که خودت نیاز داری سر و ته قضیه رو دربیاری یا اینکه کسی نیازت داره. شاید اصلاً جفتش. هرچی. یه دلیلی پیدا شد واسه رفتن به اون‌ور مه...

حالت نشستن‌اش ناخودآگاه اندکی تغییر کرد. اندیشناک کمی به کنار خم شد و از هری فاصله گرفت. انگار به صحت گمانش اطمینان نداشت و دودل بود. اما چون نگاه شنونده‌اش را همچنان جویا یافت، دل به دریا زد و ادامه داد:
- چاره‌ی دیگه‌ای نبود، پس وارد مه شدی... یهو دنیات وارونه شد، خاطرت هست؟ وضع خیطی بود. با خودت گفتی گفتی نکنه اگه جُم بخورم از زمین جدا شم و به فضا سقوط کنم؟ افسونی هم تو دست و بال نداشتی که واسه این وضعیت چاره‌ساز باشه. فقط دو راه جلوی پات بود. یا همونجا علامت می‌دادی که بیان جمعت کنن و از دور خارج می‌شدی، یا حرکت می‌کردی... نمی‌دونم چرا تهش تصمیم گرفتی حرکت کنی. شاید فقط به تریش قبات بر می‌خورد که از دور خارج شی، شاید به نظرت ریسکی بود ولی ارزش امتحان‌کردن رو داشت و نمی‌خواستی به این زودی وا بدی، شاید فقط کنجکاو بودی ببینی اگه تکون بخوری واقعاً چی می‌شه... نمی‌دونم. شاید خودت هم درست یادت نیاد اون موقع چی تو دلت گذشت که راه افتادی، ولی راه افتادی. یه قدم ورداشتی و... بعدش همه‌چی ردیف شد و برگشت به حالت طبیعی.

نگاهش را پایین انداخت و آب دهانش را فرو داد.
- یعنی می‌خوام بگم شاید وضع ما هم گاهی یه‌جورایی شبیه به...

ناگهان طرح تصویر هریِ نشسته در کنارش به‌آرامی از هم پاشید و غبارش طعمه‌ی نسیم خنک شبانه شد.

هری واقعاً آنجا نبود؛ او نیز در سفر خود بود. و خیلی‌های دیگر نیز. خیلی‌های دیگری که هنوز در ذهن و دلش با آن‌ها می‌زیست.

زندگی آدمی به آب رود می‌ماند؛ هرکدام به سرعت خود در مسیر خود در خروش‌اند تا بالأخره جایی به دریا بریزند. آنجا باز به هم گره‌ می‌خوریم‌. شاید به هوای بستر رود دیگری باز مدتی از هم جدا بیافتیم. شاید باز باهم به یک دریا بریزیم. این چرخه تکرار خواهد شد. ما آب رودیم... شاید زمان‌بر باشد، اما تا وقتی که بستر دریا برجای بماند، امید بازگشت ما به آنجا هست.

خاطره‌ای در ذهنش چکید.

خدافزی نکن، خدافزی نمی‌کنم.
هرچند که چندسالی به طول بیانجامه.
کعنهو انیمه‌ها...


از لبه‌ی پنجره برخاست و راه آشپزخانه را در پیش گرفت.
وقت آمیختن به دریا بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: چهارشنبه 1 فروردین 1403 14:32
نمایش جزئیات
آفلاین
آتازاگورافوبیا یعنی ترس از فراموش شدن، ترس از جايگزين شدن، ترس از ناديده گرفته شدن...

تعداد افرادی که این اصطلاحو می دونن خیلی زیاد نیست. اما تعداد مبتلا ها به این فوبیا، ممکنه سر به فلک بکشه.

راستشو بخواین منم درگیر همچین فوبیاییم. همیشه می ترسم بقیه بذارن برن و من رو تو تنهایی خودم رها کنن تا بپوسم.
البته اگه منو بشناسید می فهمید ترسم خیلی هم بی راه نیست. با توجه به روزهایی که تجربه کردم حق هم دارم آتازاگورا فوبیا داشته باشم.

هیچکس منو نمی بینه...

-سلام!

با صدای 'سلام' از تفکراتم بیرون میام.
در آهسته باز می شه و یه نفر که چهرش مشخص نیست تو چارچوب قرار می گیره. با توجه به قد و قواره ش می فهمم ریموس لوپینه.

لوپین تنها کسیه که این روزا بهم سر میزنه. آروم داخل می شه و در رو با احتیاط می بنده. لابد از بیمارستان برگشته. از پیش پروفسور دامبلدور...
آه می کشم. پیرمرد بیچاره...
وای که چقدر دلم براش تنگ شده. اون که اینجا بود نمی ذاشت من لحظه ای احساس ناراحتی کنم.

ریموس وارد پذیرایی می شه وجعبه ی کارتنی نسبتا بزرگی رو که تو دست داره، روی میز می ذاره. کنجکاوم بدونم چی تو جعبه ست که با باز شدن در جعبه، کنجکاویم برطرف می شه.

داخل جعبه یه گرامافون جادوییه که هر آهنگی رو ازش بخوای برات پخش می کنه.

یادمه اولین بار که ریموس اونو به محفل آورد بچه ویزلیا انقدر ازش استفاده کردن که دستگاه دود کرد و سوخت. هممون خیلی از این بابت ناراحت شدیم. منم ناراحت شدم. با اینکه خیلی اهل آهنگ گوش دادن نبودم ولی گرامافونو دوست داشتم.
تازه از گرامافون یه آهنگی از یه خواننده مشنگ پخش می شد به نام: Let Me Down Slowly.
این آهنگ وضعیت و حرف دل من بود و همیشه قلبمو به لرزه در میاورد...

This night is cold in the kingdom
I can feel you fade away
From the kitchen to the bathroom sink and
Your steps keep me awake
Don’t cut me down, throw me out, leave me here to waste



با یاد آوری این آهنگ حس می کنم گوشه ای از وجودم ترک می خوره. امیدوارم ریموس نخواد تو این مکان قدیمی و خاک گرفته چنین چیزی گوش بده.

با دقت بهش خیره می شم که با احتیاط گرامافونو بیرون میاره، با یه فوت پرقدرت تمام گرد و خاک های روشو پاک و بعد سوزنشو تنظیم می کنه.


هنوز صدای آهنگ بلند نشده که در باز می شه و توجه من و ریموس رو به خودش جلب می کنه. چهره آدم های که تو آستانه ی در پدیدار می شن، اصلا معلوم نیست ولی انگاری دستاشون پر از وسایله.

- سه تفنگدار وارد می شوند!

یه دختر مو قرمز درحالی که دستمال گردگیری به سرش بسته و کلی تِی تو دستاشه، با اشتیاق وارد خونه می شه.

- ولی ما که فقط دو نفریم مونت. اینطور نیست؟

پشت سرش گوزن سخنگو با سه چهارتا سطل آب میاد تو.

- اوه راس می گوییا! البته الان رونی فلفلی هم میاد می شیم سه تا.

با تعجب بهشون نگاه می کنم.
پسر شاخدار...
دختر مو قرمز...

ریموند؟ جوزفین؟
سعی می کنم آرامشمو حفظ کنم. نکنه دارم خواب می بینم؟

ریموس با شادی میگه بچه ها! و بدو به استقبالشون میره.

چه خواب خوبی! چه رویای شیرینی! می شه تا ابد تو این رویا بمونم و هیچ وقت بیدار نشم؟ می شه زمان رو استپ کرد تا من فقط این لحظه رو زندگی کنم؟

- بقیه کی میان؟

درست شنیدم؟ گفت بقیه؟

- اونا هم تو راهن. از همین الان گفته باشم کف سالن واس خودمه!

ریموس نخودی می خنده و در جواب جوزفین می گه:
- باشه کف مال خودت. فقط باید برق بندازیشا!

دخترک موقرمز سر تکون میده.

نمی فهمم دارن راجع به چی حرف میزنن. حرفاشون گیجم کرده. اینا برای برگشتن به محفل برنامه ی قبلی داشتن؟ قصد دارن بمونن یا بازم می خوان برن و منو اینجا تنها بذارن؟ الان هدفشون چیه؟

ولی هرچی که هست اینجا بودنشون منو خیلی خوشحال می کنه.

- سلام!

با ورود آلنیس، گادفری، رزالی و روندا رشته ی افکارم پاره می شه. هر سه نفر کلی مواد شوینده و جارو و تی دستشونه. نزدیک ریموس، جوزفین و ریموند میشن و با هم احوال پرسی می کنن.

با دقت به چهره های بَشاش و شادشون خیره می شم.
کاش می شد با یه وسیله ای زمانو همینجا متوقف کرد.
دوست دارم تا ابد تو این لحظه زندگی کنم.

هنوز مدتی از خوش و بش بچه ها نگذشته که سیریوس نردبون به دست همراه یوآن داخل میاد. نردبونو یه گوشه میذاره و درحالی که گرد و خاک لباساشو پاک می کنه و خودشو به دیگران می رسونه.

چقدر این سیریوس خاکی و بامرامه! یه مرد واقعی و یه پدر خونده ی فوق العاده.

یوآن هم با شیطنت مخصوص خودش، به بقیه ملحق میشه. چقدر این روباه بامزه ست. نسبت به بقیه هم منو بیشتر می شناسه. از بچگی همینجا بزرگ شده. موندم امروز میکروفونش رو آورده تا برامو بخونه یا نه.

درحالی که اعضای محفل درحال گپ و گفت هستن صدای زیری از جیب ریموس به گوش می رسه:
- به به! جمعتون جمعه، جذابتون کمه!
- پیکت!

بوتراکل کوچولو از جیب ریموس بیرون میاد و چیزی شبیه نیشخند، به اعضایی که همگی همزمان با هیجان اسمشو فریاد زده بودن، میزنه. اعتماد به نفسی که این موجود داره واقعا قابل تحسینه.

ریموس پیکت رو روی میز میذاره. بعد هم از تو اون یکی جیبش یه نقشه قدیمی بیرون می کشه و کنار پیکت روی میز پهنش می کنه. مشتاقم بدونم محتوای نقشه چیه اما سرهای محفلیا که روی نقشه خم شدن جلوی دیدمو گرفته...

سکوت عجیبی حاکمه و همه منتظر دستورات لوپینن.
- خیلی خب طبق این نقشه پیش میریم. آلن تو برو آشپزخونه.

آلنیس فوری پیشبند شو می بنده و دستکشای زرد رنگ دستش می کنه. بعد با بیشترین سرعت خودشو به آشپزخونه می رسونه.

- سیریوس لطفا تو تابلو ها فرش ها رو مدیریت کن.

سیریوس لبخندی می زنه و بعد برداشتن شیشه پاک کن و دستمال، سراغ تابلوی قدیمی مادرش میره.

- یوآن تمیزکاری سقف و گردگیری دیوارا رو هم لطفا تو انجام بده. روندا تو هم شیشه ها رو پاک کن.

روندا و یوآن سری به نشونه ی تایید تکون میدن و میرن سراغ کارهایی که بهشون محول شده.

-جوز همونطور که گفتی کف سالن با توعه، فقط صبرکن اول سیریوس و من فرش ها رو جمع کنیم بعد. ریموند پرده ها هم با تو.

جوزفین و ریموند نگاهی به هم میندازن و حالت تهاجمی می گیرن و آماده‌ی انجام کارها می شن.

ریموس قیافه ی جدی ای به خودش می گیره و درحالی که نقشه رو تا می کنه تا به جیبش برگردونه، رو به گادفری میگه:
- اتاقا هم با تو و رزالی. ولی قبلش وایسین پیکت حشرات رو با روش خودش بیرون کنه. اینجوری نیازی هم به حشره کش نخواهیم داشت.
- هرچی شما بگین ریموس ساما.

بعد نگاه همه روی پیکت ثابت میمونه. که کنار پرده ها ایستاده.

پیکت چند لحظه ای به پرده ها خیره می شه، بعد یه نفس عمیق می گیره و با یه جهش مثل یه شناگر، تو دریای پرده ها شیرجه می زنه.


If you ever find yourself stuck in the middle of the sea


چند لحظه می گذره و هیچ اتفاقی نمیفته. همه نگران به پرده های خاک گرفته که بوتراکل کوچولو رو تو خودشون حل کردن، خیره می شن.

I’ll sail the world to find you

و درست زمانی که سیریوس می خواد پیکت رو صدا کنه، گله ای از پیکسی ها و داکسی ها و انواع جانوران موذی دیگه، از لا به لای پرده بیرون می ریزن و به سمت در خروجی هجوم می برن.

-جیغ!

محفلیا که هیچ وقت به این صورت مورد حمله ی حشرات موذی قرار نگرفته بودن، هرکدوم با عجله به گوشه ای میرن و سنگر می گیرن.
بعد دقایقی تقریبا طولانی پیکت از لابه لای پرده ها بیرون میاد و به همه نشون میده مثل یه دوئل باز قهاره و به تنهایی تموم حشرات رو فراری داده!

صدای تشویق اعضای خونه بلند می شه.

If you ever find yourself lost in the dark and you can’t see


ریموس لبخند زنان پیکت رو روی شونه ش میذاره و با هم به شکار بوگارت و انواع اقسام موجودات مخفی شده تو زیرشیروونی گریمولد، میرن.

I’ll be the light to guide you


ریموند سراغ پرده ها میره و با یه حرکت شاخ، خیلی ماهرانه همشونو می کنه. با این کارش نور خورشید داخل پذیرایی پخش می شه و همه چی رنگ طلایی به خودش می گیره.
ری با رضایت پرده ها رو از روی زمین جمع می کنه و داخل تشت میندازه تا ببره و بشورتشون.

حضور ریموند تو این مکان بهم آرامش میده و برام باعث دلگرمیه.

Find out what we’re made of


مطمئنم با چوبدستی کاراشون خیلی ساده تر انجام میشه اما اونا عمدا ازش استفاده نمی کنن. چرا؟
خب شاید معتقدن بدون چوبدستی کارشون بیشتر طول می کشه و می تونن زمان بیشتری رو با هم و با من بگذرونن. شایدم می خوان به معنی واقعی کلمه، محفل رو با دستای خودشون بسازن. کسی چه میدونه تو سرشون چی می گذره؟

When we are called to help our friends in need

گادفری به طبقه بالا و سراغ اتاقا میره. یکم بعد هم رزالی بهش ملحق میشه و دوتایی شروع به تمیز کردن اتاقا می کنن.

این خوناشام سلیقه‌ی معرکه ای تو چیدن وسایل اتاق و تغییر دکوراسیون خونه داره. یه دیزاینر حرفه ایه! وقتی هم کنار رزالی می بینمش خیالم از بابت شاد بودنش راحت می شه.


You can count on me like one two three
I’ll be there

تو پذیرایی روندا روی نردبون رفته و درحال تمیزکاری شیشه ها با روزنامه های ریتا اسکیتره. تصویر متحرک جادوگری که تو روزنانه ست و هی به شیشه مالیده می شه، از دست روندا حسابی عصبانیه.

مطمئنم اگه توانایی حرف زدن داشت، فحشایی بدتر از فحشای مادر سیریوس میداد.

And I know when I need it I can count on you like four three two
And you’ll be there


اوه گفتم سیریوس!

در واقع اون بالای نرده های طبقه دوم ایستاده. فرشینه های اصل و قیمتی خاندان بلک رو روی نرده ها پهن کرده و با یه راکت به جونشون افتاده. می خواد هرچی گرد و غبار طی این سالها روشون نشسته رو از بین ببره.

‘Cause that’s what friends are supposed to do, oh yeah


یوآن با یه چوب که سرش پر از پره های صورتی رنگه، به جون دیوارا و سقف افتاده و خونه عنکبوتا را رو سرشون خراب می کنه.

If you tossin’ and you’re turnin’ and you just can’t fall asleep

زیر لب هم آهنگایی می خونه که من ازشون سر در نمیارم. اما صداش خیلی خوبه.

I’ll sing a song Beside you


ری و ریموس هم که تازه کارای خودشون رو تموم کردن مشغول آب و جارو کردن کف سالن می شن.

لوپین یه سطل پر از آب رو کف سالن خالی می کنه.

And if you ever forget how much you really mean to me

جوزفین دو تا صابون آبی دستش داره و کلی طناب نازک. روی زمین می شینه و با دقت صابونا رو با کمک طناب به پاهای همیشه خدا برهنه ش می بنده. بعد خیلی آروم با کمک دیوار بلند می شه و به جلو خیز برمیداره.

- برین کنار! من دارم میااااام!

بقیه فوری از سر راهش کنار میرن و جوزفین به کمک صابونا اسکی می کنه...
تا می رسه به آشپزخونه! آلنیس اونجا درحال آشپزیه.

- جو مراقـ...

شپلخ!

- شرمنده آلن...

سعی می کنه از روی آلنیس بلند شه و همزمان لبخندی به پهنای صورتش میزنه.

نمیدونم کسی تا به حال به جوزفین گفته یا نه. ولی وقتی اون شکلی می خنده زیباترین و دوست داشتنی ترین دختر دنیا می شه. دلت می خواد فقط تو بغلت بگیری و بچلونیش.

Everyday I will
Remind you


وسیله گردگیری یوآن، قلقلکم میده و باعث می شه حواسم از جوزفین و آلنیسی که آشپزخونه رو با تموم قدرت بازسازی کرده، پرت بشه.

ولی انصافا آلنیس خیلی خوب و زحمتکشه! یه گرگ سپید اصیل که میشه همیشه روش حساب کرد.

Find out what we’re made of
When we are called to help our friends in need


عطسه ای می کنم که کلی گرد و خاک رو به هوا بلند می کنه. با بلند شدن گرد و خاک، یوآن بالاخره راضی می شه اون وسیله گردگیری پر دار رو ازم دور کنه. از روی چهارپایه پایین میاد و چهره‌ی رضایت بخش به خودش می گیره.

You can count on me like one two three
I’ll be there


- بچه ها رنگ یه گوشه هایی از سقف رفته. کسی هست بخواد رنگش...
- من! من! من! بدینش من رنگ کنم!

و قبل از اینکه کسی حرفی بزنه روندا با عجله سراغ سطل رنگا میاره و روی نردبون می پره. از این کارش خندم می گیره.
تازه وارد محفل چقدر پر انرژی و فعاله!

And I know when I need it I can count on you like four three two

And you’ll be there
Cause that’s what friends are supposed to do, oh yeah

Ooh, ooh


Yeah, yeah

***


آتازاگورافوبیا یعنی ترس از فراموش شدن، ترس از جايگزين شدن، ترس از ناديده گرفته شدن...
راستشو بخواین منم درگیر همچین فوبیاییم. همیشه می ترسم بقیه بذارن برن و من رو تو تنهایی خودم رها کنن تا...

نه!

دیگه بسه!


نباید خودمو اینطوری معرفی کنم! باید یه شروع جدید داشته باشم:

اینجا محفل ققنوسه... منم مقر این گروه پر نورم... درسته که نامرئیم و به چشم نمیام... درسته که بین خونه ی یازده و سیزده میدان گریمولد مخفیم... درسته که گاهی فراموش می شم... درسته که گاهی محکوم به تنهاییم... اما نباید یادم بره که مثل اسم این محفل، منم ققنوسم! بعد هربار سوختن می تونم بلند شم و به درخشش ادامه بدم.

مثل همون آدمایی که درون منن و درخششون هرگز تغییر نمی کنه.

I’ll never let go
Never say goodbye


آلنیس با سینی پر از تارت لیمویی وارد پذیرایی می شه و همه رو به صرف شیرینی های خوشمزه که دست پخت خودشه دعوت می کنه.
بچه ها هم که گویا منتظر همچین لحظه ای بودن یهویی سمت آلن یورش می برن و مشت مشت شیرینی ها رو از داخل سینی می قاپن. قیافه هاشون حسابی بانمک شده. شبیه بچه های پنج شیش ساله شدن نه اعضای عاقل و بالغ محفل.

نگاهشون که می کنم، می فهمم حالشون خیلی خوبه. همشون دارن می خندن... اگه اونا می تونستن لبخندای یه خونه رو بببینن متوجه می شدن منم دارم می خندم. می خوام ازشون محافظت کنم. از این لبخندا. همونطور که اونا ازم محافظت کردن...
و می کنن!

You can count on me ‘cause I can count on you


count on me...


×نوشته شده توسط کوین کارتر×

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 19 بهمن 1402 23:30
نمایش جزئیات
آفلاین
پست مرتبط

زاویه ی دید: بنجامین

زیر بغل گادفری را گرفته بودم و در حالی که میان برف ها قدم برمی داشتیم، او را به سمت غاری در آن نزدیکی می بردم. او حالا ساکت بود و نه قهقهه می زد و نه فریاد می کشید، اما می دانستم که سم هنوز در بدنش فعال است. به صورتش نگاه کردم، سفید مرمری با گونه ها و لب هایی که به خاطر نوشیدن خون گوزن سرخ شده بود، چشم های درشت و کشیده اش بی آن که پلک بزند، به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود، انعکاس مژه های سیاه و بلندش در عنبیه ی عسلی طلایی چشمانش پیدا بود و موهای سیاه و مواجش با بی قیدی روی شانه هایش ریخته بود.

چهره ی عاری از احساسش در دلم آشوب انداخته بود. می دانستم که مسمومیتش جدی نیست و می توانم به راحتی درمانش کنم، اما برایم سخت بود که او را در این حالت ببینم. بالاخره به غار رسیدیم و وارد آن شدیم. گادفری را با ملایمت روی زمین نشاندم، پشتش را به دیوار تکیه دادم، بازوهایش را گرفتم و گردنش را کج کردم تا دندان هایم را در آن فرو کنم.

در همین لحظه بود که چشمانش گشاد شد، گردنش را به سرعت صاف کرد و سعی کرد دستان مرا از بازوهایش جدا کند، ولی به خاطر ضعف ناشی از سم موفق نشد و تنها توانست با انگشتان کشیده اش به دستانم چنگ بیندازد. دستم را کنار صورتش گذاشتم و با صدایی ملایم گفتم:
- آروم باش، فقط می خوام سمو از بدنت بکشم بیرون.

سرش را به علامت نفی تکان داد و با صدایی که به سختی از گلویش خارج می شد، گفت:
- نه... تو می خوای... منو بکشی!

به چشمانش خیره شدم و با لحنی اطمینان بخش گفتم:
- نه، این کارو نمی کنم، هیچ وقت. من بهت قول دادم، مگه نه؟

اشک در چشمانش حلقه زد و حالتی درمانده روی چهره اش نقش بست. دهانم را به سمت گردنش بردم و لب هایم را روی رگ برجسته ای که زیر پوست نازکش می تپید، گذاشتم.

گادفری شروع کرد به هق هق.
- بنجامین... خواهش می کنم... بذار زنده بمونم.

با شنیدن این حرف قلبم لرزید، قبلا هم این جمله را شنیده بودم، بارها و بارها از زبان خون آشامان دیگر، خطاب به خودم.

می خواستم چیزی بگویم و گادفری را از حسن نیت خودم مطمئن کنم، ولی ذهنم پر از خالی شده بود. پس فقط لب هایم را از هم گشودم و دندان های نیش تیزم را در گردنش فرو کردم. او فریاد خفه ای سر داد و دستانش را دو طرف صورتم گذاشت.

شروع کردم به مکیدن. خونش به سرعت از بدنش خارج می شد و با خون قدرتمندی که داخل بدن من جریان داشت، ترکیب و سم درونش تا حدی محو می شد. همان طور که مشغول مکیدن بودم، صحنه ای در ذهنم ظاهر شد.

اسقف اعظم با ابروهای پرپشت در هم کشیده، ریش خاکستری بلند و ردای سرخ باشکوهش پشت به محراب مقابل من ایستاده بود.
- تاریکی چنگال های شومش را در روح تو فرو کرد و شیطان هدیه اش را در پوست و گوشت و خونت فرو برد. ولی حالا روشنایی تو را به سمت خود فراخوانده. باشد که دعوتش را پذیرا شوی و سیاهی و چرک و پلیدی را از جسم و روحت پاک سازی.

زانو زدم و او دستش را جلو آورد تا نگین انگشترش را ببوسم.

- باشد که پروردگار مرا رستگار سازد.

صحنه عوض شد و خودم را دیدم که بالای سر جنازه ی زنی ایستاده بودم و به پوست رنگ پریده، چشمان باز و دندان های نیشی که از بین لب هایش معلوم بود، نگاه می کردم. دشنه ای در قلب او فرو رفته بود. من او را کشته بودم، ولی نه کاملا، هنوز نه. چوبدستی ام را از جیبم بیرون کشیدم و تکانی به آن دادم. شعله های آتش جسد زن را در خود گرفت و من با حالتی مبهوت به این صحنه خیره شدم، صحنه ی قتل هم نوعم به دستان خودم.

در همین لحظه صدایی مرا به خود آورد.
- بنجامین!

چشمانم را باز کردم و متوجه شدم کف غار دراز کشیده ام. گادفری بالای سرم نشسته و دستم را در دستش گرفته بود و فشار می داد. در حالی که احساس ضعف می کردم، زیر لب گفتم:
- تو... حالت خوبه؟

لبخند مهربانی زد.
- من خوبم.

بعد بطری خونی را از جیب لباسش درآورد، چوب پنبه ی آن را برداشت و لبه ی بطری را با ملایمت روی دهانم گذاشت.
- خون خرس قطبیه.

شروع کردم به نوشیدن و پژمردگی ناشی از سم کم کم جسمم را ترک کرد.

- بنجامین، متاسفم که بهت شک کردم.

صحنه ی قتل آن خون آشام دوباره در ذهنم ظاهر شد.
- متاسف نباش، گادفری.






افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/19 23:35:40
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/19 23:37:29
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/19 23:39:46
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/19 23:42:04
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/19 23:51:43
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/19 23:52:45
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/20 8:16:56
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/20 8:48:32
Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟