جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  131 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  253 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  212 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: زیرزمین مخوف هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 2 آبان 1404 14:22
نمایش جزئیات
آفلاین
نقشه‌ی هلگا هافلپاف برگفته شده از روش "تفرقه بنداز و حکومت کن" بود. نقشه‌ای که اگر به درستی انجام بشود، کار را برای شخص قدرتمند بسیار آسان می‌کند. نقشه‌ای که بیشتر توسط دیکتاتورها اجرا می‌شود. هلگا هافلپاف با این نوع نقشه‌ها آشنایی کامل داشت. علاقه‌ی او به سیاست، باعث شده بود که مطالبی را بخواند که او را از روش‌های کنترل جمعیت آگاه سازد.

این نقشه شاید بنیانش یکی باشد ولی پیاده سازی آن از جامعه‌ای به جامعه‌ی دیگر متفاوت است. جامعه‌ی هدف هلگا هافلپاف جادوآموزان هاگوارتز بودند. بازه‌ی سنی آن‌ها بین 11 سال تا 17 سال است. تفرقه‌اندازی برای این بازه‌ی سنی شاید بنظر آسان برسد ولی این خیال خامی است که اکثریت دارند. این کار بسیار دشوار است و نیاز به تحقیق بسیار دارد. کاری که هلگا هافلپاف چند سالی است که شروع کرده. خودش را زنی مهربان و خونگرم نشان داده تا به گونه‌ای جلوه کند که دیگران بتوانند به او اعتماد کنند و اگر به مشکلی برخوردند، پیش او بیایند و از او کمک بخواهند. اطلاعاتی که به این واسطه بدست آورده بود، منبع اصلی او برای تحلیل این جامعه‌ی کوچک بود. هلگا هافلپاف فهمید که باید به این نسل چگونه برخورد بکند، از چه راهی وارد شود تا بتواند میان آن‌ها جدایی بیاندازد و سپس، مانند همیشه، خود را یک مادر دلسوز و فداکار نشان دهد و این مشکلات را حل کند. اینگونه می‌توانست از نبود سالازار اسلیترین سواستفاده کرده، و کنترل هاگوارتز را بدست بگیرد.

- تو واقعا اینکارو کردی هرمیون؟

رون ویزلی که با هرمیون گرنجر سخن می‌گفت از خشم روی پاهایش ایستاده بود و دستانش مشت شده به میز غذاخوری فشار می‌آوردند. چند نفر از کسانی که کنار اون نشسته بودند، در دستش کاغذ کوچک مچاله شده‌ای را مشاهده کردند.
- چیزی شده رون؟

قبل از اینکه رون ویزلی با خشم پاسخ دهد صدایی از آن سر تالار غذاخوری بلند شد.

دختری یقه‌ی پسری را گرفته بود و همانطور که گریه می‌کرد به او دشنام می‌گفت. اون نیز کاغذ کوچکی در دست داشت.

نقشه‌ی هلگا هافلپاف برگفته شده از روش "تفرقه بنداز و حکومت کن" بود. نقشه‌ا‌ی که بنظر می‌رسید که دارد جواب می‌دهد.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: زیرزمین مخوف هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 1 آبان 1404 22:30
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
همیشه استراتژیک‌ترین و مخوف‌ترین نقشه‌ها، از طرف کسانی برنامه‌ریزی می‌شود که دیگران انتظارش را ندارند. شاید هم همین دلیل اعتراض و قیامشان باشد؛ اینکه تمام زندگی دست‌کم گرفته شدند، یا بدتر، همیشه برای دیگران قابل پیش‌بینی بوده‌اند.
این موضوع همیشه اعضای تالار هافلپاف را عصبانی می‌کرد.

در دخمه‌های پیچ‌درپیچ تالار زرد رنگ هاگوارتز، میان هجوم تاریکی‌ای که وجودش در چنین جایی دور از باور است، هلگا هافلپاف در حال پی‌ریزی نقشه‌اش بود. چشم‌هایش برق می‌زدند و شوری فراتر از دوران انتخابات وزارت سحر و جادو در آن‌ها دیده می‌شد. دنباله‌ی این لبخند بیمارگونه به دورانی برمی‌گشت که به عنوان یکی از بزرگترین جادوگران زمان، در کنار سالازار، روونا و گودریک هاگوارتز را پایه‌گذاری کرد. هیچ مدرکی دال بر اینکه او ضعیف‌تر از سالازار اسلیترین باشد وجود نداشت. آن‌ها در تمام زمینه‌ها برابر بودند. پس چرا همیشه احساس می‌کرد سایه‌ی سالازار دستاوردهای او را پنهان می‌کنند؟ این سوالی بود که همیشه در سرش می‌چرخید و باعث عصبانیتش می‌شد.

حالا و زمانی که کسی - مثل همیشه - انتظارش را نداشت، می‌توانست اوضاع را تغییر بدهد و احساساتی که باعث شکل‌گیری سوال کذایی شده بودند را از بین ببرد. و برای اولین قدم، به مهم‌ترین دارایی هاگوارتز نیاز داشت: جادوآموزان.
او به یک سیستم کاربردی نیاز داشت تا جادوگران را به طرف خودش بکشد. اگر اعتماد و حمایت آن‌ها را داشت، به راحتی می‌توانست ماموریتش را به سرانجام برساند.

- از هوکی چیزی خواست قربان؟

هلگا نگاهش را از دیوار روبرو گرفت و به جن خانگی‌ای دوخت که روبرویش ايستاده بود. حداقل برای جذب آن‌ها نیازی به تلاش نداشت؛ جن‌های خانگی او را می‌پرستیدند.
- هوکی عزیزم! خوشحالم که می‌بینمت. از مرخصی‌ای که دریافت کردی لذت بردی؟
- بله! هوکی تا ابد ممنون و وفادار بانو هلگا خواهد بود!
- حالا که خودت به وفاداری اشاره کردی...

صبح روز بعد، در حالی که جادوآموزان پشت میز رنگارنگ صبحانه نشسته بودند، تعداد مشخصی از آن‌ها در غذایشان پیام‌های کاغذی کوچکی دریافت کردند. پیام‌هایی که محتوایشان می‌توانست تغییرات بزرگی ایجاد کند.
ویرایش شده توسط دلفی در 1404/8/2 11:08:07
ویرایش شده توسط دلفی در 1404/8/2 14:19:59
حالا که این پستو تا آخر خوندی، پس یعنی خیلی درگیرمی!


پاسخ: زیرزمین مخوف هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 مهر 1404 11:53
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد ولدمورت با آسودگی در حالی که از فنجان قهوه‌اش می‌نوشید، در خانه‌ی ریدل‌ها نشسته بود و سرگرم مطالعه‌ی آخرین خبرهای پیام امروز بود. چیزی که شاید کم‌تر کسی هرگز انتظار آن را داشت. که لرد به قدری به آرامش برسد که شبش را در کنار شومینه‌ای که صدای ترق توروق سوختن چوب در آن به هوا برمی‌خاست بگذراند و خودش به مطالعه‌ی اخبار روز بپردازد. حتی نیاز نداشت خبرها را داغ و اول وقت مطالعه کند، همان آخر شب کافی بود. چرا که همه چیز خوب، آرام و به نفع او پیش می‌رفت.

لرد ولدمورت به قدری در خواسته‌هایش به موفقیت رسیده بود که چنین استراحتی را لایق خود می‌دانست.

دیگر محفل ققنوسی وجود نداشت تا هر از گاهی بر علیه او به پا خیزند و مردم را نیز با خود همراه سازند.

خیالش از هاگوارتز آسوده بود چرا که بهترین شخص ممکن، یعنی جد بزرگوارش مدیریت آن را برعهده داشت.

وزارتخانه را هلگا هافلپاف مهربانی اداره می‌کرد که تسلیم خواسته‌ی او شده بود و حالا به قدری با شکایت‌ها درگیر بود که وقتی برای اذیت کردن لرد نداشت.

همه چیز به نظر عالی بود!

اما پاترونوسی که از طرف گلرت گریندل‌والد راهی خانه‌ی ریدل‌ها شده بود و تنها اندک لحظاتی با رسیدن به لرد فاصله داشت، خبر از این می‌داد که در آرامش پیش از طوفان قرار دارند.
لرد با دیدن ققنوس آشنایی که به سمتش در حرکت بود، انگار که از قبل مطلع باشد چه در انتظارش است، فنجان قهوه و روزنامه را گوشه‌ای می‌گذارد و با جدیت آماده برای شنیدن پیامی که حاملش بود می‌شود.

ناراحت بود؟

خیر.

لرد برای همیشه در تکاپو بودن آفریده شده بود و از زمانی که به یاد داشت در حال تلاش کردن بود تا حقش را از این دنیا بگیرد. حال چالشی دیگر دوباره او را فراخوانده بود.

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: زیرزمین مخوف هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 مهر 1404 10:22
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
ماه پشت ابرها پنهان بود و نیمه‌شب، تاریکی مطلق را در غیاب ماه بر سر و روی قلعه‌ی هاگوارتز کشیده بود. گلرت گریندلوالد اما بیدارتر و هشیارتر از همیشه در دفتر آموزش دوئل قدم می‌زد. دلشوره امانش را بریده بود. گویی دیوارها از همه‌طرف به او فشار می‌آوردند و چیزی نمانده بود او را لِه کنند.
به سمت پنجره رفت و از آن پایین پرید.
به محض پرش، هوای خنک نیمه‌شب به صورتش خورد و آن حس خفگی قبل را کاهش داد. لرزش قلبش اما همچنان ادامه داشت. خطری هاگوارتز را تهدید می‌کرد و سالازار اسلیترین حضور نداشت تا از آن دفاع کند.
با خود اندیشید: «نکند آنچه لرد ولدمورت بر سر محفل آورد در انتظار هاگوارتز است؟ پیش‌بینی‌هایم خطا نمی‌کنند. هاگوارتز در خطر است.»
خود را به پایین‌ترین طبقه‌ی قلعه رسانده بود. درست زمانی که پاهایش چمن محوطه را لمس کرد، گویی این اتصال جادویی با زمین هاگوارتز ایده‌های آرامش‌بخشی به ذهنش تزریق کرد.
«هلگا هافل‌پاف...»
گلرت این نام را در حالی به زبان راند که منطقش می‌گفت دلسوزترین فرد زنده برای هاگوارتز در قلعه پس از سالازار، کسی نیست جز هلگا هافل‌پاف. اما او احتمالاً در حال حاضر در دفترش در وزارت سحر و جادو بود. پس از حمله‌ی مرگخواران به محفل و تسخیر آن، پرونده‌های بی‌شماری از شکایات افراد مهم جامعه‌ی جادوگری روانه‌ی وزیر سحروجادو شده بود و دردسر هیچ‌گاه او را رها نمی‌کرد.
چاره‌ای نداشت. چوبدستی خود را بیرون کشید و پاترونوسی به شکل ققنوس برای هلگا فرستاد که حاوی پیام هشدارش بود.
پاترونوس به جای پرواز در آسمان، مسیر ورود به قلعه را در پیش گرفت و گلرت در لحظه متوجه شد هلگا اکنون در هاگوارتز است. «چه بی‌خبر!»
بی‌درنگ به دنبال ققنوس دوان دوان رفت و به زیرزمینی رسید که شک نداشت به هلگا هافل‌پاف تعلق داشت.
اگر سالازار بفهمد چه کرده‌ایم...؟
او در آسمان است...

...مهربانی را با مشت آهنین بیاموزد.

همین چند جمله کافی بود تا گریندلوالد متوجه شود، هلگا هافل‌پاف در حال دسیسه‌چینی است.
یا باید با آنها رودررو می‌شد و قائله را همینجا پیش از شروع پایان می‌داد، یا به دنبال سالازار اسلیترین راهی آسمان‌ها می‌شد و او را در میان هر مأموریتی که داشت بازمی‌گرداند.
راه دوم را انتخاب کرد و بدون آنکه با هلگا روبرو شود، دوان دوان به سمت تالار اسرار رفت تا مراسم ویژه‌ی سفرش به دنبال سالازار اسلیترین را آغاز کند. طبیعتاً پیش از آن، قصد داشت مورد را با پاترونوس دیگری به لرد ولدمورت که در خانه‌ی ریدل‌ها بود اطلاع دهد.

افرادی که لایک کردند

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: زیرزمین مخوف هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 مهر 1404 09:48
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه سوم کلاس‌های عملی (داستان ادامه‌دار) - ۲۹ مهر تا ۱۲ آبان (ساعت ۲۳:۵۹) - توضیحات بیشتر


زیرزمین مخوف هافلپاف


بوی خاک مرطوب و عطر زردچوبه در هوا پیچیده بود. نور لرزان مشعل‌ها روی دیوارهای سنگی زیرزمین می‌رقصید و هر از گاهی صدای شرشر آب از میان لوله‌های قدیمی به گوش می‌رسید. در میان این تاریکی، تنها یک نور گرم‌تر دیده می‌شد. نوری از ردای زرد طلایی بانویی که سال‌ها به مهربانی‌اش سوگند می‌خوردند.

هلگا هافلپاف، همان که زمانی لبخندش آرامش می‌بخشید و سخنانش نرم‌تر از نغمه‌ی قناری بود، حالا بر میز سنگی بزرگی ایستاده بود و نقشه‌ای از هاگوارتز را زیر دستانش می‌فشرد. صدایش آرام اما خطرناک بود، مثل آتشی زیر خاکستر:
- می‌دانید چه چیز خسته‌کننده است؟ این‌که هزار سال، نام من را فقط با “مهربانی” به یاد بیاورند. گویی هیچ‌کس باور ندارد مهربانی هم می‌تواند جهان را فتح کند.

ریگولوس بلک که در تاریکی نشسته بود، لبخند کم‌رنگی زد:
- بانوی من، شما با لبخندتان وزارت را شکست دادید. من هنوز چهره‌ی آن کارمندان را یادم نرفته... کسی باور نمی‌کرد دستورهای شما از بخش «دوستی و همدلی» شروع شود و در پایان به تصفیه‌ی کامل اداره ختم شود.

هلگا با نگاهی رضایتمند پاسخ داد:
- بله، قدرت وقتی با لبخند عرضه شود، هیچ مقاومتی نمی‌شناسد. اما هاگوارتز… آه، این قلعه‌ی سنگیِ لج‌باز، هنوز زیر سایه‌ی مار اسلیترین است. سالازار با سیاستش، قلعه را از دست وزارت بیرون کشید و خود را پادشاه مطلقش ساخت. اما من دیگر آن دوست فروتن گذشته نیستم.

او عصایش را روی نقشه گذاشت. با هر ضربه، بخش‌هایی از قلعه می‌درخشیدند: تالار اسلیترین، برج گریفیندور، کتابخانه‌ی ریونکلاو. و سپس، آرام، بخش زیرین قلعه، مسیرهای پنهان و دالان‌های قدیمی‌ای که به آشپزخانه‌ها می‌رسیدند.
- ببینید… اینجا، درست زیر پاهایشان. جایی که هزار سال است همه فراموشش کرده‌اند. زیرزمینِ هافلپاف، ریشه‌ی قلعه است. از همین‌جا می‌شود کل هاگوارتز را در مشت گرفت، بی‌آنکه هیچ‌کس بویی ببرد.

هیبرنیوس مالکولم که کنار دیگ بخار بزرگی نشسته بود و با حباب‌های معجون بازی می‌کرد، خنده‌ای عصبی کرد:
- یعنی ما قرار است… از این زیرزمین به قدرت برسیم؟

هلگا لبخند زد.
- بله، عزیزم. همیشه از همان‌جایی شروع کن که دیگران تحقیرش می‌کنند. آنجا ضعیف‌ترین نقطه‌ی قدرت است.

ناگهان دیگ بخار درخشان شد و بخار طلایی در فضا پیچید. هلگا چوب‌دستی‌اش را بالا برد و گفت:
- از امروز، ما “ارتش زرد” را می‌سازیم. برای بازگرداندن تعادل. سالازار باید یاد بگیرد که حتی مارها هم بدون خاک گرم و حاصلخیز هافلپاف، زنده نمی‌مانند.

ریگولوس آرام گفت:
- اگر سالازار بفهمد چه کرده‌ایم…؟

هلگا بی‌درنگ جواب داد:
- او در آسمان است، میان فرشتگان. آن بالا، قدرت را از یاد می‌برند. اما ما؟ ما این پایین یاد گرفته‌ایم قدرت را از دل خاک بیرون بکشیم.

لحظه‌ای سکوت حکمفرما شد. سپس هلگا آهسته، با همان لبخند همیشگی‌اش گفت:
- وقتش رسیده مهربانی را با مشت آهنین بیاموزند.

مشعل‌ها همزمان فروغی طلایی گرفتند و دیوارهای زیرزمین در لرز افتادند. گویی خود قلعه می‌فهمید که در اعماقش، چیزی در حال بیدار شدن است اما واکنش هاگوارتز به این تصمیم هلگا چی هست؟

افرادی که لایک کردند

همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 مهر 1403 23:59
نمایش جزئیات
آفلاین
با آنکه مغز تام به اندازه یک فندق است و مروپ می‌تواند به این موضوع شهادت دهد () اما به هر حال وی با همان مغز فندقی‌اش هم فهمیده بود که در افتادن با کنستانس، آن هم در شرایطی که می‌توانست هر عضو دیگری از هافلپاف را به اطاعت خویش در آورد به هیچ عنوان به صلاحش نبود.
- کنس جان... چیز... کنستانس... نواده نوادگان... نواده هلگا هافلپاف کبیر! این مروپ لعنت المرلین علیه قرصامو بهم جا به جا داده بود در نتیجه یکم یادم رفته بود جاه و مقام شمارو! اصلا من کی باشم خدمت شما جسارت کنم!

تام به سرعت به سمت مرگ رفت. به او تکیه داد و دستش را دور گردن وی انداخت.
- نگاه... من با همین مرگ کوچولو سرگرم می‌شم و کاری به کار کسیم ندارم.

با اینکه کنستانس همچنان بد گمان به نظر می‌رسید ولی تصمیم گرفت فرصت دیگری به تام بدهد. پس سری به نشانه تایید تکان داد و به گوشه‌ای از زیر زمین رفت تا در سکوت روزنامه‌اش را بخواند.

- به من گفتی مرگ کوچولو؟!

تام که پررو تر از این حرفا بود لپ مرگ را کشید.
- حالا تو هم انقدر زود ناراحت نشو... بجاش یه جون بگیر عمو تام بببنه سرش گرم شه!

تام نگاهی به هافلپافی‌های نگران انداخت تا از بین گزینه‌های بی‌شمارش یکی را به مرگ معرفی کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف
ارسال شده در: چهارشنبه 11 مهر 1403 20:36
نمایش جزئیات
آفلاین
تام بسیار پررو شده بود!
اونقد پررو که حتی کنستانس هم چنین انتظاری رو نداشت!

برای همین عجیب نیست اگه برای دقایقی کنستانس به تام خیره نگاه کنه. مطمئن بود تام هرگز چنین حرفی رو نزده و فقط تو تصوراتش چنین اتفاقی افتاده. چون اون نواده هلگا هافلپاف بزرگ بود و هیچ هافلپافی‌ای قاعدتا نباید جرات می‌داشت خودش رو وارد بازی خودش کنه!
اصلا مگه علت این که باقی هافلپافی‌ها نیازمند بخشش تام شده بودن این نبود که تامو علی‌رغم میل باطنیش برای مرحله اول به جلو رونده بودن؟ چرا کنستانس باید قربانی می‌شد؟

اما خب، از قضای روزگار تام بسیار پررو بود!
یا حداقل عقده‌هایی که مروپ در طول سالیان زندگی مشترکش با تام، تو وجودش رشد داده بود، حالا باعث شده بود تام از موقعیت برای خالی کردنش استفاده کنه.

به هر حال حتی اگه این هم بود، باز هم نشون می‌داد تام چقدر پرروئه و نویسنده امیدواره با چندین بار اشاره به موضوع پررو بودن تام، خوانندگان حسابی ایمان آورده باشن که تام چقدر پرروئه!

بالاخره سکوت و نگاه خیره‌ی تام و کنستانس به قدری طولانی می‌شه که تام تصمیم می‌گیره خودش سکوت رو بشکنه. تام دستشو چند بار جلوی صورت کنستانس به حرکت در میاره.
- هی کنس جان؟ با تو بودما. چی کار می‌کنی که لایق بخشش من باشی؟

کنستانس سعی می‌کنه نگاه خیره‌شو، به نگاه خیره‌ای تهدیدآمیز تبدیل کنه بلکه تام بر خودش بترسه و بلرزه. اون سال‌ها تو زیرزمین مخوف هافلپاف در انتظار نَشِسته بود که حالا یه الف هافلپافی اونو به سخره بگیره.
- من اینجا کسی رو با نام کنس نمی‌بینم. اگه احیانا با من هستی که بعید می‌دونم چنین جسارتی در وجودت باشه که کسیو که هافلپافی‌ها رو نیازمند بخشش تو کرده، وارد این بازی کنی و نشون بدی لیاقتشو نداشتی، مجددا با نام حقیقیم درخواستت رو تکرار کن.

تام که شجاعت بی‌سابقه‌ای تو وجودش رشد کرده بود، واقعا و حقیقتا از نگاه خیره‌ی تهدیدآمیز کنستانس بر خود نمی‌ترسه و نمی‌لرزه. اما جملاتی که به زبون آورده بود چرا!

حالا وقت تصمیم‌گیری برای تام بود، فقط یک بار فرصت داشت حرفشو پس بگیره و بخشش کنستانس شامل حالش باشه. از طرفی فقط همین فرصت رو هم داشت تا جلوی کل هافلپافی‌ها، نتیجه هافلپاف رو تسلیم خواسته‌های خودش کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف
ارسال شده در: چهارشنبه 11 مهر 1403 19:46
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

هافلپافی‌ها توی زیر زمین مخوف‌شون با زنی به نام کنستانس که نتیجه هلگا هافلپافه ملاقات می‌کنن. کنستانس برای گفتن راز بزرگ هافلپاف بهشون گذروندن مراحلی رو پیشنهاد می‌کنه. هافلی‌ها می‌پذیرن ولی نگران خطرات مرحله اولن که به زور تام رو جلو می‌فرستن تا مرحله رو براشون طی کنه. مرحله اول یه میز پر غذا در میاد و به تام گفته میشه چون قربانی هم گروهیاش شده حالا تا هافلی‌هارو نبخشه نمی‌تونن برن مرحله دوم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرگ از آن لحظه‌ای که برای بخشش تام مجبور شده بود قرارداد خدمت به او را امضا کند دیگر آن مرگ سابق نشده بود. در واقع هر ساعت آن ۲۴ ساعت تعیین شده در قراردادشان برای مرگ مانند هزار سال می‌گذشت. مرگ روزی عزت و احترام داشت؛ ابهتی داشت که هرکس با دیدنش به صورت خودکار قبض روح می‌شد اما حالا او شده بود نوکر حلقه به گوش آقای ریدل با آن قیافه گور به گور شده‌اش!

- قیافه چی؟!
- گور به چیز... ببین تام اونطوری نگاه نکن، حرف من نبود حرف راوی بود! هرچند که بدم نمی... بگذریم.

تام اخمی کرد اما بلافاصله اعتماد به نفسش را باز یافت.
ـ خب برگردیم به سوال قبلی... یه لحظه فکر کردم می‌خوای بگی من خودم داوطلب گذروندن مرحله اول نشدم، اشتباه فکر می‌کنم دیگه درسته؟

مرگ آهی کشید.
- درسته.

تام با پیروزی به سمت کنستانس برگشت.
- خب کنس جان، حالا که دیگه بر همگان مسلم شده که تو هم هافلپافی هستی و باید بخشش منو بدست بیاری، خودت بگو چیکار انجام میدی تا ببخشمت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 9 مهر 1403 12:13
نمایش جزئیات
آفلاین
تام که بخاطر قراردادش با مرگ، جسور تر از قبل شده بود، بادی به غبغبش می‌اندازد و با گام هایی استوار، در بین هم‌گروهی هایش قدم برمی‌دارد.

ـ زمان درخشش تام ریدل فرا رسیده. همگی تعظیم کنید!

همه از ترس، سرشان را خم کرده و نیمچه تعظیم نمایشی‌ای انجام دادند، که همین باعث شد قامت نسبتا مغرور کنستانس در مقابل چشمان تام قرار بگیرد. ناگهان، افکار شرارت آمیزی به ذهن تام هجوم آوردند. او با لبخندی که به طور حتم معنای ″هیچکس به باهوشی من وجود نداره!″ به سمت کنستانس قدم برداشت. او منتخب گروهش بود، پس باید راهی برای خروج سریعتر از این دردسر پیدا می‌کرد.

ـ خب بزار ببینم، شما تاحالا گروهبندی شدین؟
ـ در اوایل ورودم به هاگوارتز، بله. هافلپاف افتخار همنشینی با منو داشته
ـ خیلی هم عالی! آیا شما تا به حال از هاگوارتز فارغ‌التحصیل شدین؟ یا هافلپاف رو ترک کردین؟
ـ دلیلی برای اینکار نداشتم، من مسئول مخوفِ این تالارم!
ـ پس ما اینجا دوتا مقدمه داریم، اول اینکه من باید همگروهی هامو ببخشم که قربانی‌م کردن، دوما هم که شما عضوی از هافلپاف هستی. پس در نتیجه، شما هم جزو کسایی هستن که من باید ببخشمشون
ـ
ـ شما که نمی‌خواین با استدلال من مخالفت کنین؟ من چندین ترم منطق و فلسفه جادویی پاس کردم جناب!

تام به خوبی آگاه بود که استدلالش مغالطه‌ای بیش نیست، اما کنستانس که این را نمی‌دانست! پس اهمیتی نداشت اگر بخاطر استدلالی غلط، مجبور به حمل القابی همچون سوفیست و مغالطه گر میشد. او از هر طرف کنستانس را تحت فشار قرار می‌داد تا در آخر به مراد دلش دست یابد.

ـ قبول کنین دیگه! نکنه می‌خواین بگین من مغالطه گرم؟ منی که انقدر شجاع و دلسوزم که اجازه ندادم هم‌گروهی هام قربانی بشن و خودم داوطلب شدم؟
ـ تو که خودت نشده بوـ

تام که دستش را روی دهان مرگ گرفته و به زور ساکتش کرده بود، با لبخندی تهدید آمیز به مرگ نگاه می‌کند.
ـ یه لحظه فکر کردم می‌خوای بگی من خودم داوطلب نشدم، اشتباه فکر میکنم دیگه درسته؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 6 مهر 1403 21:36
نمایش جزئیات
آفلاین
تام مرگ را که از همه نزدیک تر بود را انتخاب میکند.کسی که بیشتر ترس و اضطراب را غالب کرده بود.

- اول از همه تو!
- من؟
- تو نه تو یعنی بغلیت. جناب مرگ.
- من؟
- بله.
- چه کاری ازم برمیاد؟
- تاوان مرگ، مرگه.
-ولی من که نکشتمت نامرد.
- منم مرگ کاملتو نمیخوام. اسم خودتو توی لیستت بنویس ذکر کن تا ۲۴ ساعت کامل در اختیار جناب تام ریدل سینیور هستم هرچی امر کنن باید اطاعت کنم.
- خیلی پلیدی.
-میدونم.
-ازت بدم میاد‌.
- اونو که بیشتر میدونم نمیومد که واسه تهدیدم اسممو تو لیستت نمیبردی.

مرگ در چشمانش یک غلط کردم خاصی موج زد که باعث شد ذره ذره وجودش آرزو کند که ای کاش قدرتی داشت زمان را به عقب برمیگرداند و با همچین آدم کینه جویی در نمی افتاد.

- هی مرگ اینجوری نگاهم نکنا. میدونم توی ذهنت هزارتا بد و بیراه داری بهم میگی فقط به نفعته که به روت نیاری. میدونی که کل بیست و چهار ساعت رو در اختیارمی یعنی بگم بمیر باید بمیری.
- آخه مرگ که نمیمیره.
- کی گفته؟
- آخه منطقی نیست مرگ بمیره کی جون بقیه رو بگیره؟
- نگران نباش کائنات لنگ تو نمیمونه یکی دیگه رو پیدا میکنن.
- میخوای رقیب برام بیاری؟
- نگفتم من که! مگه من با کائنات دستم تو یه کاسته س؟
- نمیدونم اینجوری که اوضاع طبق میل تو پیش میره گمونم هست.
- به این میگن شانس حالا زود باش اسمتو بنویس.
- جناب مرگ...تاریخ اعتبار ۲۴ ساعت. شرایط اعتبار. دستور تام ریدل پدر و اتمام مهلت معین. هاااه...تق...اینم امضاء.
- مبارکه به امید مرلین که به خوبی ازت استفاده کنین و خیرشو ببینین.

تام ریدل آن تکه از لیست را که مانند قراردادی بین خودش و مرگ بود پاره کرد و تا کرد و در جیب لباسش گذاشت.

- خیر چیو ببینم؟ باقیه عمرمو.
- اونم میشه. حالا دنبالم بیا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
S.O.S