برای تولد جوجه رنگی بابا
اهنگ اوج گرفت و کبوترهای سفید به پرواز درآمدند و همه چیز داشت عاشقانه رقم می خورد که لرد نعره زد:
- بسه! ما از اون خانواده هاش نیستیم!
موزیک قطع شد و تم داستان به حالت قبل برگشت. جمعیت با فریاد لرد به سمتش برگشته بودند و چپ چپ او را نگاه می کردند. یک نوجوان با لباسی از همه رنگ جلو آمد و پرسید:
- از کدوم خانواده هاش؟
لرد که غیرت پوریای ولی در تک تک سلولهای بدنش رسوب کرده بود، در یک حرکت تمیز، روی دلفی پل بسته و با فیتیله پیچی او را روی شانه اش انداخت. (پوریای ولی ربطی به سوژه نداشت ولی کشتی گیر غیرتی خارجی بلد نیستیم.)
دلفی دست و پا زد و گفت:
-بابااااا! من میخوام سفیدبرفی باشم!
لرد تشر زد:
- ما با خود اون داستانم مشکل داریم! دختر چه معنی داره خونه هفت تا مرد بمونه؟
بعد همانطور که عضلات تراپزیوس لرد خودنمایی میکردند و توانایی دلبری از یک ساحره اسمی و رسمی را به نمایش میگذاشتند، او به نوجوان هفت رنگ گفت:
- ما با سیاه ها وصلت نمیکنیم! دوماد باید سفید باشه!
ناگهان جمعیت ساکت شد. همگی به لرد و دلفی و پاپا خیره شدند. مردی که تاپ نازک و شلوارک بسیار تنگی پوشیده بود گفت:
- وا! یعنی چی؟ سیاها خیلی خوبن! همه جوره خوبن! اینجا یه مکان ازاده! عشق هم ازاده!
بعد به طرز عجیبی همان جمعیتی که بر ضد پاپا بودند، از عشق دلفی به پاپا حمایت کردند.
- پاپاشون خیلی خوبه همگی بگید ماشالله! واسه دلفی بابا خواستگاره ایشالله!
دلفی که توجهات بیش از حد ملت لذت می برد، از شانه لرد پایین پرید و به سمت پاپا به راه افتاد. پاپا نیز با دماغی کج شده از موقعیت سواستفاده نموده و او هم خود را مشتاق نشان داد.
کم کم داشتند کبوترهای سفید را آزاد میکردند که بلاخره روح پوریای ولی در لرد به غلظت کافی رسید.
- اصلا ما دخترمون رو آوردیم اسنیپ بشه! اگر عشق آزاده، اسنیپ شدن هم آزاده!
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
104 کاربر(ها) آنلاین هستند (70 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
102
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] تعطیلات تابستانی (اسلیترین)
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/22
تولد نقش: 1403/05/22
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1404 20:57
از: گور برخاسته.
پستها:
338

افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1404/4/23 0:39:54
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/27
تولد نقش: 1398/04/17
آخرین ورود: چهارشنبه 7 مرداد 1405 20:50
از: گیل مامان!
پستها:
867

به مناسبت تولد نوه قند و عسل مامان بزرگ، دلفی.
جماعت اسلیترین همین که با وقار و نجابت میخواستن وارد دفتر استودیو وارنر بشن به خودشون اومدن و دیدن وارد یه تجمع اعتراضی شدن.
- توپ تانک فشفشه، پاپا اسیدو گم بشه!
- سبزی پلو با ماهی، پاپا اسیدو سیاهی!
- صل علی سترکه، چشما سیاه بترکه!
اسلیترینیهایی که با تعجب به این شعارهای نژادپرستانه گوش میدادن و حتی از شما چه پنهون یکمم باهاش حال کرده بودن، سعی کردن کشف کنن که علت این اعتراض طرفدارای هری پاتر جلوی استودیو چی میتونه باشه که همون لحظه مردی سیاه پوست با موهای روغنی و شنل خفاش مانند سعی کرد از میون جمعیت بگذره و وارد استودیو بشه. مرد، ناگهان سر راهش با گریم دماغ عقابی بزرگش سهوا ضربهای به کله دلفی زد؛ دلفی هم که برای خودش دراما کوین بود، سریع خودشو انداخت زمین و مثل پرنسسهای دیزنی چشماشو بست.
- آهای! دماغت بشکنه که سر نوه مامان بزرگو شکستی!
- این دلفی همینجوریش هم مغزش تعطیل بودن بود و حالا با این ضربه کلا از دست رفتن شد.
ولی حالا که پیش اومدن شد، شماره کارت دادن میشم دیهش رو به حسابم صندوق قرض الحسنه تالار اسلیترین پرداخت کردن شین تا جهت کارای عمرانی و تعمیرات مرلینگاه تالارمون از پولش استفاده کردن شیم.
پاپا اسیدو خم شد تا به دلفی کمک کنه از جاش بلند بشه که دلفی در حالی که یه چشمشو باز کرده بود به دلایلی که بخاطر قوانین سایت از توضیحشون معذوریم تصمیم گرفت پاپا هم به کلکسیون خواستگاراش بیفزایه. پس لباشو سریع غنچه کرد و وانمود کرد زیبای خفته مناطق سیاه پوست نشینه و قراره با بوسه عشق واقعی از خواب بیدار بشه!
جماعت اسلیترین همین که با وقار و نجابت میخواستن وارد دفتر استودیو وارنر بشن به خودشون اومدن و دیدن وارد یه تجمع اعتراضی شدن.
- توپ تانک فشفشه، پاپا اسیدو گم بشه!
- سبزی پلو با ماهی، پاپا اسیدو سیاهی!
- صل علی سترکه، چشما سیاه بترکه!
اسلیترینیهایی که با تعجب به این شعارهای نژادپرستانه گوش میدادن و حتی از شما چه پنهون یکمم باهاش حال کرده بودن، سعی کردن کشف کنن که علت این اعتراض طرفدارای هری پاتر جلوی استودیو چی میتونه باشه که همون لحظه مردی سیاه پوست با موهای روغنی و شنل خفاش مانند سعی کرد از میون جمعیت بگذره و وارد استودیو بشه. مرد، ناگهان سر راهش با گریم دماغ عقابی بزرگش سهوا ضربهای به کله دلفی زد؛ دلفی هم که برای خودش دراما کوین بود، سریع خودشو انداخت زمین و مثل پرنسسهای دیزنی چشماشو بست.
- آهای! دماغت بشکنه که سر نوه مامان بزرگو شکستی!
- این دلفی همینجوریش هم مغزش تعطیل بودن بود و حالا با این ضربه کلا از دست رفتن شد.
ولی حالا که پیش اومدن شد، شماره کارت دادن میشم دیهش رو به
پاپا اسیدو خم شد تا به دلفی کمک کنه از جاش بلند بشه که دلفی در حالی که یه چشمشو باز کرده بود به دلایلی که بخاطر قوانین سایت از توضیحشون معذوریم تصمیم گرفت پاپا هم به کلکسیون خواستگاراش بیفزایه. پس لباشو سریع غنچه کرد و وانمود کرد زیبای خفته مناطق سیاه پوست نشینه و قراره با بوسه عشق واقعی از خواب بیدار بشه!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1404/4/22 23:46:24
جزئیات کاربر

به مناسبت تولد نوه نواده ما، دلفی
تا مرگ آخرین کلمه جملهش، یعنی این شکلک
رو به صدا در آورد، این دلفی بود که با کمک معجون جادویی سرعتبخش، سرعت بالای خودش رو نشون داد؛ طوری که سریعتر از دیدن نور رعد و برق و زودتر از شنیدن صداش، وارد صحنه شد. گردنآویز ازگیل رو از دست مرگ گرفت، گذاشتش توی دست مروپ، بعد دست مروپ رو گرفت و کل هاگوارتز رو زیر و رو کرد. دست راب رو هم گرفت، بعد با طلسم هشتپا، برای خودش هشت تا دست ساخت و باباش یعنی لرد ولدمورت رو از جلسه مرگخوارا، گلرت رو از ستاد انتخاباتی، لوسیوس رو از قصر مالفویها و خلاصه هر کی تو اسلیترین فعال بود رو قاپید و با همون سرعتی که نهتنها دیوار صوتی، بلکه دیوار نوری رو هم شکست، یهو همگی با هم وسط جزایر کالیفرنیا از حرکت وایسادن.
حالا این اسلیترینیها هستن که با ترکیبی از احساسات مختلف، ترس، تعجب، تهوع بهخاطر سرعت، استرس، خوشحالی و یهذره ناراحتی، دور و اطرافشون رو نگاه میکنن تا بفهمن تو چند دقیقه قبل دقیقا چی شد و چطور همگی، وسط کارهای مهم خودشون، یههو دور دلفی که نفسنفس میزد، تو ساحل گرم کالیفرنیا ظاهر شدن. هر بارم یکی میخواست سوالی بپرسه، با علامت انگشت مواجه میشد (که ما میگیم انگشت اشاره، ولی با توجه به حال دلفی و نفسنفس زدنش، واقعا ممکنه از هر انگشتی استفاده کرده باشه
)، چون ضربان قلبش هنوز روی ۵۰۰ و تعداد نفسهاش حدود ۱۰۰۰۰ در ثانیه بود.
سرتون رو درد نیارم، کمکم دلفی نفسش جا اومد و بالاخره تونست اولین جملهشو بگه:
- شنیدم خواستگارهای پولدار و خوشتیپی تو این شهر دنبالمن، شماها هم که به تفریح نیاز دارین... و کجا بهتر از جایی که دارن فیلمنامه بعدی هری پاتر رو مینویسن؟ دفتر برادران وارنر...
لرد ولدمورت هم که خوب منظور دلفی رو گرفته بود، با لبخندی که از هزار تا طلسم نابخشودنی ترسناکتر بود، گفت:
- ما میتونیم سرنوشت داستانهای هری پاتر رو اینجا عوض کنیم.
* هشدار: تغییر سوژه به سبک بمب اتمی در این پست رخ داده است، لطفا به پستهای قبلی مراجعه نکنین.
تا مرگ آخرین کلمه جملهش، یعنی این شکلک
رو به صدا در آورد، این دلفی بود که با کمک معجون جادویی سرعتبخش، سرعت بالای خودش رو نشون داد؛ طوری که سریعتر از دیدن نور رعد و برق و زودتر از شنیدن صداش، وارد صحنه شد. گردنآویز ازگیل رو از دست مرگ گرفت، گذاشتش توی دست مروپ، بعد دست مروپ رو گرفت و کل هاگوارتز رو زیر و رو کرد. دست راب رو هم گرفت، بعد با طلسم هشتپا، برای خودش هشت تا دست ساخت و باباش یعنی لرد ولدمورت رو از جلسه مرگخوارا، گلرت رو از ستاد انتخاباتی، لوسیوس رو از قصر مالفویها و خلاصه هر کی تو اسلیترین فعال بود رو قاپید و با همون سرعتی که نهتنها دیوار صوتی، بلکه دیوار نوری رو هم شکست، یهو همگی با هم وسط جزایر کالیفرنیا از حرکت وایسادن.حالا این اسلیترینیها هستن که با ترکیبی از احساسات مختلف، ترس، تعجب، تهوع بهخاطر سرعت، استرس، خوشحالی و یهذره ناراحتی، دور و اطرافشون رو نگاه میکنن تا بفهمن تو چند دقیقه قبل دقیقا چی شد و چطور همگی، وسط کارهای مهم خودشون، یههو دور دلفی که نفسنفس میزد، تو ساحل گرم کالیفرنیا ظاهر شدن. هر بارم یکی میخواست سوالی بپرسه، با علامت انگشت مواجه میشد (که ما میگیم انگشت اشاره، ولی با توجه به حال دلفی و نفسنفس زدنش، واقعا ممکنه از هر انگشتی استفاده کرده باشه
)، چون ضربان قلبش هنوز روی ۵۰۰ و تعداد نفسهاش حدود ۱۰۰۰۰ در ثانیه بود.سرتون رو درد نیارم، کمکم دلفی نفسش جا اومد و بالاخره تونست اولین جملهشو بگه:
- شنیدم خواستگارهای پولدار و خوشتیپی تو این شهر دنبالمن، شماها هم که به تفریح نیاز دارین... و کجا بهتر از جایی که دارن فیلمنامه بعدی هری پاتر رو مینویسن؟ دفتر برادران وارنر...
لرد ولدمورت هم که خوب منظور دلفی رو گرفته بود، با لبخندی که از هزار تا طلسم نابخشودنی ترسناکتر بود، گفت:
- ما میتونیم سرنوشت داستانهای هری پاتر رو اینجا عوض کنیم.
افرادی که لایک کردند
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/28
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:57
از: کجا میدونی داسم زیر گلوت نیست؟
پستها:
392
افتخارات

مایکل اتفاقا هم خوب باد شده بود، هم پنچری نداشت. چه بسا مایکل زیادی خوب باد شده بود. بهطوری که هر لحظه احتمال داشت قانون جاذبهی زمین و نصف کتاب فیزیک سال دوازدهم دروس ماگلی که مرلینو صد هزار مرتبه شکر ما جادوگرا اصلا ازشون هیچ خبری نداریم، به کتف دردمند سمت چپش بگیره و شروع به پرواز کنه.
آه! پرواز...
مایکل خیلی پرواز دوست داشت. از بچگی به همه اصرار کرده بود که فکر کنن مایکل یه شترمرغ چاق و چلهس و هرکسی هم که میگفت "شترمرغ که پرواز نمیکنه." خیلی حسود بود و چشم دیدن مایکل رو نداشت و خلاصه خاک بر سر چشم تنگ و بیشعور و بیحیاش کنن.
- اومـــــــــــــــــــــــــــــــم!
- جان بادمجان رسیده مامان؟! آب کاکتوس میخوای؟ بیا از همین کاکتوس تازهای که مامان الان از پایین درخت برداشته بخور. خیلی مفیده!
- فــــــســـــــــــــــــــــــــــــــس!
و مایکل شروع به پرواز کرد و خوشبختانه به آرزوش رسید. اما مایکل چون یه پرنده ناشی بود و گواهینامه جادویی خلبانی با کالسکه رو نداشت، به سرعت به داخل لونه سقوط کرد و به گردن آویز لرد برخورد کرد و گردن آویز رو به پایین انداخت و به بچه رابستن خورد و دوتاشون رفتن تو آسمون و با صدای دینگی تبدیل به ستاره شدن تا محو شن.
گردن آویز همینطور اومد و اومد و اومد و...
افتاد به گردن مرگ که به صورت ناگهانی و بدون قصد و غرض از اونجا رد میشد.
- ای وای! گردن آویز ازگیل مامان افتاد گردن مرگ مامان!
- بوی سرگرمی و چالش و قربانی برای شکار میاد.
آه! پرواز...
مایکل خیلی پرواز دوست داشت. از بچگی به همه اصرار کرده بود که فکر کنن مایکل یه شترمرغ چاق و چلهس و هرکسی هم که میگفت "شترمرغ که پرواز نمیکنه." خیلی حسود بود و چشم دیدن مایکل رو نداشت و خلاصه خاک بر سر چشم تنگ و بیشعور و بیحیاش کنن.
- اومـــــــــــــــــــــــــــــــم!
- جان بادمجان رسیده مامان؟! آب کاکتوس میخوای؟ بیا از همین کاکتوس تازهای که مامان الان از پایین درخت برداشته بخور. خیلی مفیده!

- فــــــســـــــــــــــــــــــــــــــس!
و مایکل شروع به پرواز کرد و خوشبختانه به آرزوش رسید. اما مایکل چون یه پرنده ناشی بود و گواهینامه جادویی خلبانی با کالسکه رو نداشت، به سرعت به داخل لونه سقوط کرد و به گردن آویز لرد برخورد کرد و گردن آویز رو به پایین انداخت و به بچه رابستن خورد و دوتاشون رفتن تو آسمون و با صدای دینگی تبدیل به ستاره شدن تا محو شن.
گردن آویز همینطور اومد و اومد و اومد و...
افتاد به گردن مرگ که به صورت ناگهانی و بدون قصد و غرض از اونجا رد میشد.
- ای وای! گردن آویز ازگیل مامان افتاد گردن مرگ مامان!
- بوی سرگرمی و چالش و قربانی برای شکار میاد.
افرادی که لایک کردند
MAYBE YOU ARE NEXT
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/27
تولد نقش: 1398/04/17
آخرین ورود: چهارشنبه 7 مرداد 1405 20:50
از: گیل مامان!
پستها:
867

مایکل بسیار فداکار بود. او به یک باره فقط بخاطر نجات مروپ از خوردن کرم، وارد لانه بچه شده و پس از خوردن کرم برای سالها و سالها غیب گشته بود.
مروپ به یاد مایکل...به یاد فداکاری اش...به یاد از خودگذشتگی بزرگوارانه اش...به یاد شجاعت بی وصفش...
یقه اش را گرفت و دوباره به داخل لانه برگرداند!
-کجا با این عجله مایکل مامان؟ آخه این درسته این مادر تنها در تلاش برای نجات قسمتی از روح پسرش رو اینطوری رها کنی و بری؟ آخه مرلینو خوش میاد؟
مایکل کمی سرش را خاراند.
-اممم...نه فکر نکنم خوش بیاد!
-پس وقتشه به مامان برای بیرون رفتن از این لونه کمک کنی.
-چطوری؟
-خیلی ساده س مایکل مامان.
فقط کافیه نفس بکشی. البته فقط نفس بکشی...نفستو بیرون ندی! انقدر ادامه بدی که باد کنی. بعد مامان دستانو میگیره و صحیح و سالم مثل چتر میرسونیش از ارتفاع این لونه پایین. 
مایکل تلاش کرد. نفس کشید...و باز هم نفس...و باز هم...
یک ساعت بعد
مگسی کنار گوش مروپ ویز ویز کرد و او را از خواب پراند. نگاهی به اطرافش انداخت.
-عه مایکل مامان چه بنفش بد رنگی شدی. هنوز خوب باد نکردی که! نکنه پنچری داری؟
مروپ به یاد مایکل...به یاد فداکاری اش...به یاد از خودگذشتگی بزرگوارانه اش...به یاد شجاعت بی وصفش...
یقه اش را گرفت و دوباره به داخل لانه برگرداند!
-کجا با این عجله مایکل مامان؟ آخه این درسته این مادر تنها در تلاش برای نجات قسمتی از روح پسرش رو اینطوری رها کنی و بری؟ آخه مرلینو خوش میاد؟
مایکل کمی سرش را خاراند.
-اممم...نه فکر نکنم خوش بیاد!
-پس وقتشه به مامان برای بیرون رفتن از این لونه کمک کنی.

-چطوری؟
-خیلی ساده س مایکل مامان.
فقط کافیه نفس بکشی. البته فقط نفس بکشی...نفستو بیرون ندی! انقدر ادامه بدی که باد کنی. بعد مامان دستانو میگیره و صحیح و سالم مثل چتر میرسونیش از ارتفاع این لونه پایین. 
مایکل تلاش کرد. نفس کشید...و باز هم نفس...و باز هم...
یک ساعت بعد
مگسی کنار گوش مروپ ویز ویز کرد و او را از خواب پراند. نگاهی به اطرافش انداخت.
-عه مایکل مامان چه بنفش بد رنگی شدی. هنوز خوب باد نکردی که! نکنه پنچری داری؟
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر

مروپ بعد از نگاه به افق نورانی
و به پی نخود سیاه فرستادن بچه، ناگهان مایکل رابینسون گرسنه را دید و گفت یا مرلین این هم از شانش نهایی من!
-آه! مایکل مامان. مرلین تو را از آسمان برام فرستاد.
مایکل با نگاهی پر از تعجب به او نگاه کرد و بعد گفت:
-چیزی شده بانو مروپ؟
-آره مایکل مامان! این کرم های خوب و تازه و خوشمزه و زنده منتظر اینن تا زیر دندونات له بشن!
مایکل کمی چندشش شد ولی بعد با خود گفت گرسنه کرم هم میخوره!... (البته او همیشه گرسنه بود!)
بعدش رو به مروپ گفت:
-بانو مروپ این کرم های لذیذ را بیش از این منتظر نذارید! من منتظر طعم زنده شان هست!
مروپ با خود گفت الحق که این پسر مدال همه چیز خوار بودن است! و بعد گفت:
-بفرما مایکل مامان!
بعد مایکل با ولع شروع به خوردن کرم ها کرد و در ده صدم ثانیه کرم ها را خورد!
-همه اش رو خوردی مایکل مامان؟!
-آره، بانو مروپ خیلی خوشمزه بود! اگه بازم هست بدین من میل کنم!!!
و بعد ناگهان غش کرد اما بعد از دو ثانیه بیدار شد و رو به مایکل گفت:
-مایکل مامان تیتاپ مامان پز و شیر کاکائو میل داری؟
و مایکل باز هم گفت:
-بله، بانو مروپ!
و بعد بچه برگشت و گفت:
-واو! مامان تو همه کرم ها رو خوردی؟! نکنه ریختی آشغالی یا شایدم تو خیابون...
بعد همه جا را گشت و دید کرم ها هیچ جا نیستند.
مایکل خواست به بچه بگوید که خودش خورده است اما مروپ جلوی او را گرفت و گفت:
-جان مرلین نگو! برات کلی تیتاپ مامان پز میارم!
و بعد مایکل با فکر به تیتاپ آن جا را رها کرد و رفت به دنبال اتاقش و غذا!
و به پی نخود سیاه فرستادن بچه، ناگهان مایکل رابینسون گرسنه را دید و گفت یا مرلین این هم از شانش نهایی من!
-آه! مایکل مامان. مرلین تو را از آسمان برام فرستاد.
مایکل با نگاهی پر از تعجب به او نگاه کرد و بعد گفت:
-چیزی شده بانو مروپ؟
-آره مایکل مامان! این کرم های خوب و تازه و خوشمزه و زنده منتظر اینن تا زیر دندونات له بشن!
مایکل کمی چندشش شد ولی بعد با خود گفت گرسنه کرم هم میخوره!... (البته او همیشه گرسنه بود!)
بعدش رو به مروپ گفت:
-بانو مروپ این کرم های لذیذ را بیش از این منتظر نذارید! من منتظر طعم زنده شان هست!
مروپ با خود گفت الحق که این پسر مدال همه چیز خوار بودن است! و بعد گفت:
-بفرما مایکل مامان!
بعد مایکل با ولع شروع به خوردن کرم ها کرد و در ده صدم ثانیه کرم ها را خورد!
-همه اش رو خوردی مایکل مامان؟!
-آره، بانو مروپ خیلی خوشمزه بود! اگه بازم هست بدین من میل کنم!!!
و بعد ناگهان غش کرد اما بعد از دو ثانیه بیدار شد و رو به مایکل گفت:
-مایکل مامان تیتاپ مامان پز و شیر کاکائو میل داری؟
و مایکل باز هم گفت:
-بله، بانو مروپ!
و بعد بچه برگشت و گفت:
-واو! مامان تو همه کرم ها رو خوردی؟! نکنه ریختی آشغالی یا شایدم تو خیابون...
بعد همه جا را گشت و دید کرم ها هیچ جا نیستند.
مایکل خواست به بچه بگوید که خودش خورده است اما مروپ جلوی او را گرفت و گفت:
-جان مرلین نگو! برات کلی تیتاپ مامان پز میارم!
و بعد مایکل با فکر به تیتاپ آن جا را رها کرد و رفت به دنبال اتاقش و غذا!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/27
تولد نقش: 1398/04/17
آخرین ورود: چهارشنبه 7 مرداد 1405 20:50
از: گیل مامان!
پستها:
867

مروپ که بسیار امیدوار بود نگاهی به کرم انداخت. کرم هم نگاهی به مروپ انداخت.
به نظر نمی آمد مرده باشد!
-کرم مامان؟ نمیشه حداقل چند لحظه بمیری؟!
-خیر.
مروپ آهی از سر نا امیدی کشید. کرم را به دهانش نزدیک تر کرد.
-حداقل میشه اینطوری مامانو نگاه نکنی؟ میدونی آخه مامان اینطوری یه ذره احساس راحتی نمی کنه.
-خیر.
مروپ سعی کرد به افق خیره شده و تلاش کند حداقل نگاه کرم را نادیده بگیرد. شاید این گونه می توانست او را بخورد.
به نظر نمی آمد مرده باشد!
-کرم مامان؟ نمیشه حداقل چند لحظه بمیری؟!
-خیر.
مروپ آهی از سر نا امیدی کشید. کرم را به دهانش نزدیک تر کرد.
-حداقل میشه اینطوری مامانو نگاه نکنی؟ میدونی آخه مامان اینطوری یه ذره احساس راحتی نمی کنه.
-خیر.
مروپ سعی کرد به افق خیره شده و تلاش کند حداقل نگاه کرم را نادیده بگیرد. شاید این گونه می توانست او را بخورد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1400/4/15 0:09:36
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1400/4/15 3:12:03
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1400/4/15 3:12:03
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

مروپ خودش را به خواب زد!
مروپ خودش را به مریضی زد!
مروپ خودش را به جنون، بی هوشی، و حتی مرگ زد!
ولی فایده ای نداشت.
بچه اصرار داشت که مروپ، غذای لذیذش را در همان لحظه و جلوی چشمش بخورد.
مروپ نگاهی به کرم های داخل جعبه انداخت. سعی کرد آنها را به شکل اسپاگتی لذیذی تصور کند.
نشد!
اسپاگتی شدند... ولی لذیذ، اصلا!
مروپ فکر کرد و فکر کرد. ولی چون تا آن لحظه به کسی جز پسرش فکر نکرده بود، چیزی جز چهره زیبا و جذاب لرد سیاه، در ذهنش شکل نگرفت. این فکر هم کمک خاصی نکرد.
مروپ تصمیم گرفت شجاعت به خرج داده و غذا را امتحان کند. شاید کرم بسیار هم لذیذ بود و کسی تا بحال مزه اش را امتحان نکرده بود. شاید از این به بعد، غای مورد علاقه مروپ کرم سوخاری می شد.
با این افکار، یکی از کم تحرک ترین کرم ها را برداشت.
-هی... تو... مُردی دیگه؟ خواهش می کنم بگو که مردی!
مروپ خودش را به مریضی زد!
مروپ خودش را به جنون، بی هوشی، و حتی مرگ زد!
ولی فایده ای نداشت.
بچه اصرار داشت که مروپ، غذای لذیذش را در همان لحظه و جلوی چشمش بخورد.
مروپ نگاهی به کرم های داخل جعبه انداخت. سعی کرد آنها را به شکل اسپاگتی لذیذی تصور کند.
نشد!
اسپاگتی شدند... ولی لذیذ، اصلا!
مروپ فکر کرد و فکر کرد. ولی چون تا آن لحظه به کسی جز پسرش فکر نکرده بود، چیزی جز چهره زیبا و جذاب لرد سیاه، در ذهنش شکل نگرفت. این فکر هم کمک خاصی نکرد.
مروپ تصمیم گرفت شجاعت به خرج داده و غذا را امتحان کند. شاید کرم بسیار هم لذیذ بود و کسی تا بحال مزه اش را امتحان نکرده بود. شاید از این به بعد، غای مورد علاقه مروپ کرم سوخاری می شد.
با این افکار، یکی از کم تحرک ترین کرم ها را برداشت.
-هی... تو... مُردی دیگه؟ خواهش می کنم بگو که مردی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

خلاصه:
هکتور که دچار افسردگی شده برای بهبود افسردگیش معجون درست میکنه و به خورد ملت میده. حالا معجونشو به بچه رابستن داده و باعث شده اون پرواز کنه و قاب آویز لرد رو برداره ببره تو لونهش. مروپ خودشو بهجای جوجه پرنده جا زده تا به لونه بچه نفوذ کنه و هورکراکس لرد رو نجات بده. بچه هم که باور کرده مثل جوجهش داره از مروپ مراقبت می کنه و میخواد پرواز رو بهش یاد بده که بارون میاد.
_____________________________
- جوجه باید با شرایط سخت شروع کردن کنه. توی بارون، بالهاشو باز کردن بشه و اینجوری قوی بار اومدن بشه.
عاقبت همنشینی با بلاتریکس، این بچهی نیموجبیِ بیرحم بود. مروپ توی دلش "فستفودِ چرب"ی به بلاتریکس گفت و تصمیم گرفت در اولین فرصت فرزندش را از همنشینی او دور کند.
- حالا که هیچ پرندهای نمیاد و هیچ پری هم در نمیارم باید چیکار کنم؟
من اگه الان بپرم پایین دیگه برگشتی به لونه نیست و هورکراکس مامان تنها میمونه!
مروپ باید در لحظه تصمیم میگرفت؛ پس اول نگاهی به بچه انداخت، و بعد دهنش رو بهسانِ غار باز کرد.
- جیک جیک جیک!
- وای! جوجه بالاخره غذا خواستن شد!
و به رسم خاله بلاتریکس از لای موهاش یه جعبه درآورد و آن را به طرف مروپ گرفت.
- من خیلی وقت بودن میشه که منتظر این لحظه هستن میشم!
مروپ آب دهنش رو قورت داد. کرمهای زشت و سیاه و در هم لولیدهی توی جعبه بهش خیره شده و منتظر وقوع فاجعه بودن و تنها راهِ پیش پای مروپ، این بود که با جیک جیک های متعدد بچه رو متقاعد کنه که یه جوجهی وجترینه؛ ولی بچه اصلا اهل این سوسول بازیا نبود.
هکتور که دچار افسردگی شده برای بهبود افسردگیش معجون درست میکنه و به خورد ملت میده. حالا معجونشو به بچه رابستن داده و باعث شده اون پرواز کنه و قاب آویز لرد رو برداره ببره تو لونهش. مروپ خودشو بهجای جوجه پرنده جا زده تا به لونه بچه نفوذ کنه و هورکراکس لرد رو نجات بده. بچه هم که باور کرده مثل جوجهش داره از مروپ مراقبت می کنه و میخواد پرواز رو بهش یاد بده که بارون میاد.
_____________________________
- جوجه باید با شرایط سخت شروع کردن کنه. توی بارون، بالهاشو باز کردن بشه و اینجوری قوی بار اومدن بشه.

عاقبت همنشینی با بلاتریکس، این بچهی نیموجبیِ بیرحم بود. مروپ توی دلش "فستفودِ چرب"ی به بلاتریکس گفت و تصمیم گرفت در اولین فرصت فرزندش را از همنشینی او دور کند.
- حالا که هیچ پرندهای نمیاد و هیچ پری هم در نمیارم باید چیکار کنم؟
من اگه الان بپرم پایین دیگه برگشتی به لونه نیست و هورکراکس مامان تنها میمونه!مروپ باید در لحظه تصمیم میگرفت؛ پس اول نگاهی به بچه انداخت، و بعد دهنش رو بهسانِ غار باز کرد.
- جیک جیک جیک!
- وای! جوجه بالاخره غذا خواستن شد!

و به رسم خاله بلاتریکس از لای موهاش یه جعبه درآورد و آن را به طرف مروپ گرفت.
- من خیلی وقت بودن میشه که منتظر این لحظه هستن میشم!
مروپ آب دهنش رو قورت داد. کرمهای زشت و سیاه و در هم لولیدهی توی جعبه بهش خیره شده و منتظر وقوع فاجعه بودن و تنها راهِ پیش پای مروپ، این بود که با جیک جیک های متعدد بچه رو متقاعد کنه که یه جوجهی وجترینه؛ ولی بچه اصلا اهل این سوسول بازیا نبود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!
جزئیات کاربر

در فلسفه ی نوین قانونی وجود دارد به نام قانون جذب! همانگونه که مرلین و تمام کائنات مطلع هستند، انرژی درونی ما و افکار مثبت و منفی ما باعث میشن اتفاقات و حوادث خوب و بد به سمت ما جذب شوند و هیچکس هم از این قاعده مستثنی نیست. می خواهد ماگلی بی ارزش باشد، یا وزیر وزارتخانه باشد یا حتی مادر بزرگترین جادوگر سیاه تاریخ!
درون سر مروپ
پنیر پیتزای مامان الان دلش تنگ شده یعنی؟
نکنید! کلاغ های مادر سیریوسی ! میوه های آن درخت بدبخت چه گناهی کردند گیر شما تسترال صفت ها افتادند؟
یعنی الان که من نیستم کی اشک های بندگان گیلاس مامان رو پاک می کنه؟ کی دست رو موهاشون می کشه وقتی منو ندارن؟
آخی یعنی الان گشنه شونه؟
یعنی...یعنی در نبود من کی از سبزی ها مراقبت می کنه؟
بیرون سر مروپ
مروپ در حالی که روی شاخه درخت نشسته بود و پاهایش را تاب می داد، به آسمان خیره شد. هیچ پرنده ای در این اطراف نبود!
قبل از اینکه بخواهد برای جست و جوی بیشتر وارد عمل شود، اتفاقات ناگوار یکی پس از دیگری تصمیم به خودنمایی گرفتند.
- مرلینی الان باید بارون می اومد؟
قانون جذب گاهی اوقات کار های مفیدی می کنه، ولی مثل سایر قوانین یه بخش نفرت انگیز و شوخ طبعی خاص خودشو داره.البته بخش دوم بر می گرده به یه قانون دیگه که میگه: زپلشک آید و زن زاید و مهمان های مادر سیریوسی به یکباره به منزل هجوم آورند.
درون سر مروپ
پنیر پیتزای مامان الان دلش تنگ شده یعنی؟

نکنید! کلاغ های مادر سیریوسی ! میوه های آن درخت بدبخت چه گناهی کردند گیر شما تسترال صفت ها افتادند؟

یعنی الان که من نیستم کی اشک های بندگان گیلاس مامان رو پاک می کنه؟ کی دست رو موهاشون می کشه وقتی منو ندارن؟

آخی یعنی الان گشنه شونه؟

یعنی...یعنی در نبود من کی از سبزی ها مراقبت می کنه؟

بیرون سر مروپ
مروپ در حالی که روی شاخه درخت نشسته بود و پاهایش را تاب می داد، به آسمان خیره شد. هیچ پرنده ای در این اطراف نبود!
قبل از اینکه بخواهد برای جست و جوی بیشتر وارد عمل شود، اتفاقات ناگوار یکی پس از دیگری تصمیم به خودنمایی گرفتند.
- مرلینی الان باید بارون می اومد؟

قانون جذب گاهی اوقات کار های مفیدی می کنه، ولی مثل سایر قوانین یه بخش نفرت انگیز و شوخ طبعی خاص خودشو داره.البته بخش دوم بر می گرده به یه قانون دیگه که میگه: زپلشک آید و زن زاید و مهمان های مادر سیریوسی به یکباره به منزل هجوم آورند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
.Even if a snake is not poisonous, it will always act as if it carries venom in its fangs.
.Estoy orgulloso de ser un Slytherin.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج