جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
صفحه اصلی خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
بالای صفحه
اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (تیم پیامبران مرگ)
ارسال شده در: دوشنبه 7 آبان 1403 22:58
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
اوزما کاپا vs پیامبران مرگ

تصویر تغییر اندازه داده شده


WE ARE OK


حقه تروآ

پست دوم




اسب گنده قرمزرنگی، بعد از کمی چریدن توی دشت‌های آتشین جهنم برگشت سمت آخورش تا غذا بخوره. سرش رو کرد توی یونجه‌های فلفلی موردعلاقه‌ش و نصف ظرف رو یکجا بلعید. همونطور که غذا از گلوش پایین می‌رفت، یکم احساس سوزش کرد؛ ولی اون یه اسب بود و نمی‌‌تونست به سوزش گلوش اهمیت بده. جدا از اینکه اسمش روش بود، فلفلی، و همیشه یکم سر معده‌ش رو می‌سوزوند.
بعد از اینکه یه دل سیر یونجه فلفلی و سیب سمی و هویج گندیده خورد، تصمیم گرفت برگرده و بازم بچره. یورتمه‌کنان رفت و با هر قدم، از زیر سم‌هاش آتیش می‌زد بیرون. همه عاشق خوی وحشی و یال زردرنگش بودن که مدل تیفوسی کوتاه شده بود. قدم‌های آتشینش که دیگه دل هر موجود جهنمی‌ای رو با خودش می‌برد. پوست سرخ عنابی‌ش هم میون اون همه رنگ قرمز توی جهنم جلوه خاصی داشت.
وقتی به برکه مواد مذاب رسید، چندتا اژدها براش عشوه اومدن. یکم جلوتر رفت تا از لاوا بنوشه و سیراب بشه، ولی یکی از اژدهاها نزدیکش شد و خواست با عشوه اژدهایی اغفالش کنه. جهنم بود به هر حال، پر فسق و فجور. ولی اسب هم هرچقدر جهنمی بود، دلش نمی‌خواست توسط یه اژدها اغفال بشه، پس با سریع‌ترین حالت ممکن از برکه دور شد و رفت. اژدها که دید اسب داره ازش فرار می‌کنه، بال‌هاش رو باز کرد و دنبالش پرواز کرد.
اسب، همونطور که می‌دوید هر از گاهی برمی‌گشت و پشت سرش رو نگاه می‌کرد تا ببینه اژدها هنوز دنبالشه یا نه، و وقتی می‌فهمید که بعله، سرعتش رو بیشتر می‌کرد. ولی فایده چندانی نداشت؛ به هر حال یه اسب بخار بیشتر نبود. بخش جونورای قوی و خشن حالا بیشتر شبیه حیوونای سریع و خشن شده بود.
اونا بالاخره به محله انسان‌نشین جهنم رسیدن. تعقیب و گریز بین ساختمونای عجیب و غریب و خیابونای پیچ‌درپیچ جهنم کار آسونی نبود؛ ولی اسب همچنان با فاصله محسوسی داشت فرار می‌کرد. وقتی یه پیچ رو پیچید، یه در گنده (که از خودش هم گنده‌تر بود) روبه‌روی خودش دید که دوتا نگهبان هم دو طرفش بودن.
نگهبان‌ها که دیدن یه اسب غول‌پیکر جهنمی داره بهشون نزدیک می‌شه، نیزه‌هاشون رو ضربدری جلوی در گرفتن و یکی‌شون فریاد زد:
- هی نرّه خر! ورود جک و جونورا به استادیوم ممنوعه، مگه اینکه نامه از فدراسیون داشته باشی که عضو تیمی!

قطعا اسب زبون آدمیزاد حالیش نبود. جز چند کلمه‌ی: «بشین، بخواب، غلت بزن، دست بده.» که اونا رو هم در اثر هم‌نشینی با سگ‌های جهنمی یاد گرفته بود. البته که حتی اگه حرف نگهبان رو می‌فهمید، سرعتش بیش از حد مجاز بود و به راحتی نمی‌تونست ترمز کنه. این شد که همینجور که سم‌هاش داشتن زمین رو می‌ساییدن تا اصطکاک نگهش داره، از روی نگهبانا رد شد و در استادیوم رو شکوند و بالاخره وسط زمین خارپوشیده متوقف شد.
ولی اژدها بزرگ‌تر از اونی بود که بتونه از قاب در رد بشه، و خنگ‌تر از اون که بدونه از بالای می‌تونه پرواز کنه و از بالای استادیوم بره داخل. پس غرش نارضایت‌مندانه‌ای کرد و دور زد تا برگرده پیش دوستای اژدهاییش. اسب حالا وسط ورزشگاه نشسته بود و نمی‌دونست بیرون امن هست که بره یا نه. ولی توجهش به خارهای کف ورزشگاه جلب شد. قطعا که هیچکس انتظار نداشت ورزشگاه طبقه هفتم جهنم با چمنای سرسبز و تازه کوتاه شده میزبان بازی‌‎‌ها باشه. و البته اسب هم یه اسب معمولی نبود و جهنمی بود، پس طبیعتا بوته‌های خار رو به چمن و علوفه معمولی ترجیح می‌داد. این شد که شروع کرد به خوردن و چریدن.
چند دقیقه بعد، صدای ویژ چندتا جارو از اطراف شنیده شد و اعضای تیم پیامبران مرگ، برای گرم کردن قبل از مسابقه (که البته تو جهنم معنایی نداشت) و مرور تاکتیک‌ها وارد ورزشگاه شدن. ولی طولی نکشید که موجود عظیم‌الجثه وسط زمین رو دیدن و متوقف شدن.
- اینو کی راه داده داخل؟! مگه نگفتم امروز بازی داریم حواستون باشه هرکسی نیاد تو!

دوریا در حالی که با پوتین‌های ضد خار روی زمین فرود اومد، گفت. اونم به سمت در بزرگی که از جا کنده شده بود و نگهبانایی که روی زمین کتلت شده بودن و باید با کفگیر اون وری‌شون می‌کردن تا یه روشون نسوزه.
پشت سر دوریا هم باقی اعضای تیم فرود اومدن.

- این مگاسوزه. داداش پگاسوس. منتها پگاسوس همیشه محبوب‌تر بود، بخاطر همین مگاسوز حسودی کرد و مثل آدم بده‌ی همه فیلما از راه به در شد و افتاد جهنم. ولی اینکه الان اینجا چی کار می‌کنه رو فقط خود زئوس می‌دونه.

آتنا هوش ریونکلاوی ایزدیش رو به رخ بقیه کشید و براشون توضیح داد، که باعث شد سوالای بیشتری برای اعضای تیم پیامبران مرگ پیش بیاد.
- حالا چرا مگاسوز؟ یه جوری نیست؟
- چون سُم آتیشی داره مصرف سوختش بالاست. ده به توان 6 برابر سوخت بیشتری می‌دن بهش.
- ولی چرا الان وسط زمین مسابقه ماست؟ اونم درست یه ساعت قبل مسابقه؟
- احترامت واجبه لرد، ولی ما هم هم زمان با خودت رسیدیم اینجا و اندازه خودت می‌دونیم.

به نظر جواب آتنا برای لرد ولدمورت قانع‎‌کننده بود، چون به فکر فرو رفت.

- ممکنه یه پیشکشی باشه؟

سرها به سمت هیدس چرخید.

- هر چی باشه ما خداییم! معمولا این فانی‌ها... منظورم با شما نیست فانی‌های جادویی قدرتمندم. فانی‌های ضعیف و معمولی رو می‌گم. اونا معمولا زیاد برای ما قربانی و هدیه و پیشکشی می‌آرن.

آتنا به نشونه تایید سر تکون داد.

- من فکر می‌کنم این هم یه هدیه از طرف تیم حریف‌مونه. اسمشون چی بود؟ اسکل کله؟
- اوزما کاپا.
- هر چی. احتمالا اونا از ابهت ما ترسیدن و خواستن اینجوری بهمون رشوه بدن که بهشون آسون بگیریم.


سالازار که شنل سبزرنگش احتمالا با یه طلسم به اهتزاز دراومده بود، جاروش رو توی دستش چرخوند و لبخند اسلیترینی‌ای زد.
- من که می‌گم این هدیه رو همین جا نگه داریم تا وقتی داور و تماشاگرا و خبرنگارا اومدن، قضیه رو بفهمن و نقشه کوچولوشون رو نقش بر آب کنیم. اینجوری از نظر روانی هم در هم می‌شکنن و روحیه‌شون هم خراب می‌شه. هر چی رقیب کمتر، بهتر.

پیامبران مرگ به فکر فرو رفتن. نقشه بسیار ناجوانمردانه‌ای بود، و طبیعتا این کمترین چیزی بود که توی طبقه هفتم جهنم می‌شد پیدا کرد. پس از نظر سایرین، مسئله‌ای نداشت که همچین چیزی رو عملی کنن.
اون هفت نفر جاروهاشون رو برداشتن؛ البته جز لئوناردو که اصرار داشت سوار ماشین پرنده دست‌سازش بشه. همه بی توجه به اسب غول‌پیکر وسط زمین، ارتفاع گرفتن تا استراتژی بازی‌شون رو مرور کنن.
حدودا نیم ساعت به بازی مونده بود که مردم جهنمی، کم کم وارد استادیوم شدن و صندلی‌ها رو پر کردن. صدای پچ پچ کل استادیوم رو فرا گرفته بود. مگاسوز چیزی نبود که به راحتی بشه نادیده‌ش گرفت. عده‌ای احتمال دادن تیم پیامبران می‌خواد یه اسب قربونی کنه تا چشم نخوره، چند نفری هم معتقد بودن این موجود، چیرلیدر جدید تیمه. در نهایت چیزی که توی ذهن همه می‌گذشت، این بود که مگاسوز وسط زمین مسابقه چیکار می‌کنه.
یکم دیگه هم گذشت ولی کسی ندید تیم اوزما کاپا وارد استادیوم بشه. بازی باید دقایقی دیگه شروع می‌شد. اسکورپیوس که لباس ضدآتیش مخصوص جهنمش رو پوشیده بود، با جارو پرواز کرد وسط زمین.
- تیم اوزما کاپا هنوز حاضر نشده؟

ملت به هم دیگه نگاه کردن و شونه بالا انداختن.

- طبق قوانین اگه تا 10 دقیقه دیگه اعضای تیم اوزما کاپا داخل ورزشگاه حاضر نشن بازی به نفعِ-

حرف اسکور با خرخر مگاسوز ناقص موند.
اسب بیچاره انگاری که علوفه‌ش بهش نساخته باشه، داشت تو خودش می‌پیچید.
وزیر سحر و جادو هم که باشی، وقتی یه اسب گنده آتشین وسط زمین مسابقه تو خودش بپیچه هیچکس کوچک‌ترین اهمیتی به تو نمی‌ده؛ چه برسه به اینکه صرفا داور مسابقه کوییدیچ باشی.
بعد از چندتا خر غلت زدن و صداهای سوزدار، مگاسوز به خس خس افتاد و یهو اعضای تیم اوزما کاپا عین توپ که در شده باشه، از دهن اسب شوت شدن بیرون.
ورود خیره‌کننده و عجیبی بود، و البته به موقع. اعضای تیم که ظاهرا نگران دیر رسیدن‌شون بودن، به محض پرت شدن، روی هوا سوار جاروهاشون شدن و آلنیس کوافل رو که از دست اسکور رها شده بود قاپید.
تیم اوزما کاپا اونقدری هول کرده بودن که نذاشتن چند ثانیه از حضورشون بگذره و همون لحظه آلنیس کوافل رو پرت کرد سمت حلقه دروازه حریف. اولین گل به ثمر رسید درحالی که تماشاچیا هنوز از صدای مگاسوز ترسیده بودن و پیامبران مرگ هم توی شوک ورود اوزما کاپا. حتی الستور که به صورت افتخاری گزارش این بازی رو قبول کرده بود هم فرصت نکرد میکروفونش رو روشن کنه.
اوزما کاپایی‌ها بعد از گل خودشون هم هاج و واج به بقیه نگاه کردن چون جو ورزشگاه جوری بود که انگار بازی به صورت رسمی آغاز نشده بود، ولی وقتی جوزفین از گوشه زمین سوت زد و گل رو اعلام کرد، هوادارای اندک اوزما کاپا که یه گوشه جایگاه نشسته بودن، جیغ زدن و تابلوهای حمایت‌شون رو تکون دادن.

- مثل اینکه تیم مهمان خیلی عجله داره که حتی فرصت نداد من پشت میکروفونم بشینم. خب خب خب، سلام رفقای آتیشی من. الستور مونم و صدای منو از رادیو 666 می‌شنوین! الان شاهد بازی دو تیم پیامبران مرگ و اوزما کاپا تو طبقه هفتم جهنم هستیم! بازی هنوز شروع نشده، کاپیتان تیم اوزما کاپا یه گل زده و تیمش رو ده – هیچ جلو انداخته.

پیامبران مرگ با صدای الستور بالاخره به خودشون اومدن. آتنا روی جاروش خیز برداشت و دندون قروچه‌ای کرد.
- You dare to use my own spells against me, Evermonde?! من خودم مغز متفکر پروژه تروآ بودم! فکر کردی کی هستی که از من و فامیلام کپی می‌کنی؟!
- ما که اصلا برای این برنامه‌ریزی نکرده بودیم، ولی به هر حال هر اثر بی‌ارزشی یه کپی شاهکار داره دیگه.

آلنیس نه تنها باید یاد می‌گرفت که بعد یه گل شاخ نشه، بلکه نباید با یه ایزد در می‌افتاد!
آتنا از اینکه تیم مقابل توسط حقه خودش گول‌شون زده بودن شاکی بود، ولی از نفرین کردنشون صرف نظر کرد و به جاش به سمت کوافل روی زمین شیرجه زد و اون رو برداشت.

- مثل این که تیم اسلیترینی‌ها تصمیم گرفتن بازی کنن. آتنا، مهاجم فرازمینی این تیم رو می‌بینیم که کوافل رو به لرد ولدمورت پاس می‌ده. لرد از نجینی کمک می‌گیره تا مهاجم‌های حریف رو گیج کنه و بتونه ازشون رد بشه.

خانم دارابی از اینکه توسط یه مرد کچل بی‌دماغ و مار خونگی‌ش پیچونده شده خشمگین شد و فریاد زد، ولی کلاهش دوجداره بود و صداش فقط تو سر خودش پیچید.
سالازار هم از فرصت استفاده کرد و از بغل اونا رد شد. لرد که اون رو نزدیک دروازه اوزما کاپا دید، بهش پاس داد و سالازار همون پاس رو مستقیم به سمت حلقه سمت چپ پرتاب کرد که...

- تارزان همونطور که از جاروش آویزونه یه موز سمت کوافل پرت می‌کنه تا از مسیرش منحرف بشه! البته اگه بشه اسم اون رو جارو گذاشت... فکر می‌کنم فقط یه شاخه درخته که سر راه‌شون کنده‌ن و آوردن. شاید بهتر باشه بعد این گزارش یه پادکست درباره انواع جاروها بدم بیرون.

کجول به سمت جایگاه گزارشگر فریاد زد:
- نه‌خیر، از درختا شاخه نکندن! غلط کردن همچین کاری کنن! مگه من خشک شدم که هر ننه قمری بیاد و یه شاخه بکنه ببره؟!

رگ، یا شاخه غیرت کجول بیرون زده بود و کوافلی که از سمت دروازه‌شون به سمتش اومد رو ندید. همین باعث شد سالازار دوباره صاحب توپ بشه و برگرده سمت دروازه.

- اسلیترین کم نمیاره و دوباره کوافل رو پرتاب می‌کنه. برخلاف دفعه قبل، این دفعه موزی نیست که دروازه اوزما کاپا رو نجات بده و بعله! ده – ده مساوی می‌کنن بازی رو.

خانم دارابی به تارزان که داشت موز می‌خورد و پوستش رو برای مگاسوز که پایین پاشون نشسته بود می‌انداخت، چشم غره‌ای رفت و برگشت سمت بقیه هم‌تیمی‌هاش که چیزی با فاصله چند سانتی از صورتش رد شد.

- بغلو بپا.

هیدس یه بلاجر رو به سمتش فرستاده بود که مرلین به خانم دارابی رحم کرد و از بیخ گوشش گذشت. قبل از اینکه فرصت کنه برگرده و سمتش هوار بکشه، کجول کوافل رو برداشت و بازی رو از سر گرفت.

- کجول که مثل هوای اینجا هاته توپ رو بین شاخه‌هاش پاس‌کاری می‌کنه و بعد پاس می‌ده به آلنیس اورموند. آلنیس برمی‌گردونه به کجول و حالا یه پاس‌کاری تمیز با خانم دارابی. اوه زودیاک یه بلاجر دیگه رو می‌فرسته سمت مهاجمای اوزما کاپا! و نه، حمله توسط ماه کامل دفع می‌شه. الان یه دونه به چاله‌ چوله‌هاش اضافه شد. برگردیم به بازی. یه پرتاب قوی به سمت دروازه پیامبران مرگ توسط کجول. لئوناردو با کمک تابلوی مونا لیزا کوافل رو دور می‌کنه. اوه اوه، مونا چه پوزخندی هم می‌زنه به تیم مقابل! توپ می‌افته دست لرد. پاس می‌ده به... اونجا رو نگاه کنید! مثل اینکه کاپیتان بلک اسنیچ رو دیده! الان حتی منم می‌‌تونم برق طلاییش رو ببینم. آیا بازی همونطور که غیرمنتظره شروع شد، غیرمنتظره تموم می‌شه؟

دوریا با سرعت داشت به سمت اسنیچ پرواز می‌کرد و دستش رو دراز کرده بود تا بگیرتش. ولی تو یه لحظه اسنیچ لای شعله‌های آتیش گم شد و دوریا ترمز گرفت.
آلنیس بی‌توجه به آتنا که داشت به سمت دروازه‌شون می‌رفت، چرخید و عربده کشید:
- دیوانه‌ساز حسابی پس تو کارت چیه تو این تیم؟! جستجوگری مثلا! باید بری دنبال اون اسنیچ کوفتی و قبل دوریا بگیریش! شیطونه می‌گه برت گردونم همون آزکابان، ملت رو ماچ کنی!
- نه والا من هیچی نگفتم.

ابلیس از جایگاه وی‌آی‌پی به جمله آخر آلنیس اعتراض کرد، ولی اون اهمیتی نداد. در عوض سعی کرد جستجوگر تیم‌شون رو پیدا کنه؛ ولی همه شنل‌پوش‌های داخل استادیوم قرمزرنگ بودن و نه سیاه.
- بچه‌ها؟ دیوانه‌ساز کو؟ کسی اصلا از وقتی از شکم اسبه دراومدیم دیدتش؟

ریموس گرگینه که هنوز اندازه یه جو ( و نه جوزفین) عقل انسان توی کله‌ش بود، شونه بالا انداخت.

- اصلا مطمئنی همراهمون اومد بیرون؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (تیم پیامبران مرگ)
ارسال شده در: دوشنبه 7 آبان 1403 22:40
نمایش جزئیات
آفلاین
اوزما کاپا vs پیامبران مرگ

تصویر تغییر اندازه داده شده


WE ARE OK


حقه تروآ

پست اول



- بفرمایید سوار شید!

ریموس، به ماشینی ماگُلی و رنگ‌ و رو رفته تکیه داد و در را برای تیم خوابالود گیج‌و‌منگش باز کرد.

- ماشینت اینه؟

فلش بک
شب گذشته:


- گورومپ!
- صدای چی بود؟

کجول، هراسان از سر جایش بلند شد و کله اش به سقف خانه آلنیس گیر کرد. دستی به سرش کشید و یکی از فلفل‌های سبز شده روی سرش را به طرف آلنیس پرت کرد.
- می‌مُردی سقف خونت رو بلند تر درست می‌کردی؟

گرگ سفید، خرامان به طرف آشپزخانه رفت تا ببیند صدا از چیست. گرچه وسط راه تنه‌ای محکم به درخت سان بدبخت زد و او را به گوشه ای پرت کرد.
- مشکل چیه؟ تو زیادی درازی!

کجول، فلفل دیگری را کند و به طرف ریموس پرتاب کرد که خروپفش تا آن سر کوچه شنیده می‌شد.

- یا مرلین!

ریموس، از صندلی پایین پرت شد و با خوردن سرش به دیوار دوباره از هوش رفت.

- هی بچه ها! یه دقیقه بیاین!

کجول، برگو را روی شانه اش گذاشت و به حالت قوز درآمد تا بتواند مسافت هال تا آشپزخانه را طی کند.
- چی شده؟
- برای مسابقه فردا جغد فرستادن.

جغدی که برای آنها فرستاده بودند، جغد احمقی بود که از لوله ی تنور روی سقف، وارد خانه شده بود و تقریبا به همه چیز گند زده بود. آلنیس، به حالت انسانی درآمد و با نوک انگشت، جغد از حال رفته را بلند کرد. نامه را از پایش باز کرد و پرنده‌ی وارفته را از پنجره بیرون انداخت.
- جغد بی مصرف!

کجول، شانه هایش را بالا انداخت و مشغول ور رفتن با موهای سپید و بلند آلنیس شد.

- راستی، ریموس کو؟
- چمی‌دونم، یه گوشه افتاده. فکر کنم مرده. شایدم نه؟

آلنیس خندید ولی کجول نخندید. لبخندش ماسید و شتابان رفت تا ببیند ریموس زنده است یا نه.
ریموس، شل و وا رفته کف زمین افتاده بود و چشم هایش نیمه باز بود. کجول شوخی نداشت. درخت‌سان ها بسیار جدی هستند.
پس از چندی، با ریختن چند سطل آب به سر و صورت و خوراندن انواع دارو های مربوط و نامربوط به گرگینه از هوش رفته، بالاخره به هوش آمد.

- چی شده؟ من کجام؟

کجول، خیلی جدی ریموس را از یقه‌اش بلند کرد و روی مبل نشاند.
- بالاخره زنده شدی! پاشو ببینیم چیکار باید بکنیم. نامه فرستادن که فردا باید بریم جهنم برای مسابقه.
- هان؟ خب؟

ریموس، هنوز در باقالی ها بود.

- نوشته با تلپورت نمی‌تونید بیاید. باید با یه وسیله نقلیه بیاین.

آلنیس، اشک هایش را پاک کرد و بعد از اینکه مدتی طولانی ریموس را بغل کرده بود، سراپا ایستاد تا ایده بدهد.
- درسته دیروقته، ولی باید تا فردا یه چیزی جور کنیم. جارو هامون تحمل اینهمه مسافت رو ندارن. شاید باید...
- اینکه دیگه فکر کردن نمی‌خواد.

از باقالی ها درآمده بود. با خوشحالی دست هایش را باز کرد و دو هم تیمی‌اش را بغل کرد.
- اولش پشیمون بودم، ولی حالا که از اینکه خریدمش خیلی راضیم. به بقیه خبر بدین فردا صبح دم‌ در خونه من باشن.

آلنیس و کجول، به یکدیگر نگاهی انداختند.

- فقط... فردا به یکم زور نیاز داریم.

پایان فلش بک

- هفتامون باید تو این ابوقراضه جا شیم؟
- چند تامون میتونن تو صندوق عقب جا شن.
- این ماشین حتی پروازم نمیکنه! اصلا بلدی چجوری باهاش رانندگی کنی؟ گواهینامه داری؟

گرگ سفید، با چشم هایی پر از استرس در حال خودخوری بود. چرا حرف های ریموس را دیشب باور کرده بود؟ باید همان دیشب می‌رفت و چیزی از جایی جور می‌کرد. قیافه ی ریموس، به علامت سوال شبیه شد.
- گواهینامه چیه؟

آلنیس تا دم غش کردن رفت.
- احمق تر از شما دوتا منم که حرفتونو گوش میدم.

خانم دارابی، سیلی محکمی به ریموس زد.
- بدون گواهینامه می‌خوای رانندگی کنی؟
- اینکه غصه نداره. من رانندگی می‌کنم. یه گواهینامه ام دارم. البته توقیفی!

خانم دارابی این را نشنید.
کجول، که هنوز قوز دیشب بر پشتش مانده بود، سعی کرد با زور خودش را در صندلی راننده جا کند. آلنیس آهی کشید و کمکش کرد تا سوار شود.
گرچه در نهایت و با کلی زور زدن در ماشین جا شد، ولی دو پایش از پنجره بیرون ماند.
- ببین! من فرمونو می گیرم. تو گازو نگه دار، ریموس کلاجو.

آلنیس آب دهانش را قورت داد.
- کودوم گازه کودوم کلاج؟

بعد از اینکه با حجم عظیمی از داد و بیداد، کجول نشانشان داد گاز چیست و کلاج چیست و چگونه کار میکنند، هر سه، سوار شدند تا راه بیوفتند. گرچه، پایشان در حال گره خوردن به همدیگر بود.
استعداد زیادی می خواست که سه نفر با هم ماشین برانند. ولی مشکلی نبود! آنها تیم اوزما کاپا بودند. بسیار هماهنگ... و احمق!
بعد از اینکه مسافتی طولانی را با سرعت
لاکپشت وار طی کردند، به این نتیجه رسیدند که مسافت طولانی طی نکرده اند، بلکه تنها از آنجا تا سر کوچه رفته اند. همه اش هم تقصیر آلنیس بود که می‌ترسید با فشار دادن بیش از حد گاز، در دیوار فرو بروند.
پس، در حرکتی انتحاری، آجری را روی پدال گاز گذاشتند و صاف توی دیوار رفتند.

- لعنت به ایده‌هات ریموس!

پس از رایزنی های فراوان، کجول به این نتیجه رسید که برگ ها باید حق رانندگی نیز داشته باشند. پس برگو را کنار پدال گاز گذاشت تا گاز بدهد.
هر سه، به این نتیجه رسیدند که برگو بسیار بهتر از آلنیس گاز می‌دهد و آلنیس تنها باری اضافه است. ( گرگ سفید مدتی با آن دو قهر کرد.)

- راستی... ما چیزیو جا نذاشتیم؟

به یکدیگر نگاهی انداختند. چگونه توانسته بودند چهار عضو دیگر را جا بگذارند؟

- یه موضوع دیگه‌ای که هست اینه که... کی تو صندوق عقب میره؟

هر دو به آلنیس خیره شدند.

- چرا به من نگاه می‌کنین؟ مگه دیوانه سازه نباید بره تو صندوق عقب؟

خانم دارابی، تارزان و آلنیس روی صندلی عقب نشستند، ماه کامل را روی سقف بستند و دیوانه ساز را در صندوق عقب جا کردند. ( با زور و کتک‌کاری و تهدید.)
تا به خود جهنم برسند، آلنیس هفت بار غش کرد، ریموس دو بار سکته کرد، (ولی بسیار متعهد بود و لِنگش را همچنان بر روی کلاج نگه می‌داشت.) همشان کتک سیری از خانم دارابی خوردند، تارزان ماشین را با جنگل اشتباه گرفته بود و چند بار با مسدود کردن دید کجول، نزدیک بود بروند تو جدول، و ماشین چهار در و شیشه‌ی جلویش را از دست داد؛ جدا از خسارات وارده بر بدنه‌ی ماشین.

- ماشینم!

همگی پیاده شدند و ریموس گریان را تنها گذاشتند تا با درد خود گریه کند.

- هویت‌هاتون رو تک به تک بگید.

گرگ سفید، نفس عمیقی کشید و درخت سان پوکرفیس را که داشت برگو را برای اینکه ریموس را گاز گرفته تشویق می‌کرد، کنار زد.
- من که یه گرگم. این نردبون یه درخت‌سانه، اونی که اونجا داره زار میزنه هم یه گرگینس. اینی که شبیه بوزینه‌هاست و لباس درست درمون نداره هم از جنگل فرار کرده، این یکی هم...

ابروی نگهبان دم در جهنم بالا پرید.
- اسم‌هاتون رو خواستم... ولی اشکال نداره فهمیدم کجا باید بفرستمتون. شما همتون از جنگل اومدید پس...

قبل از اینکه آلنیس بتواند چیزی راجب مسابقه کوییدیچ بگوید، یا خانم دارابی بتواند اعتراض کند، نگهبان آنها را با جادویی قوی هل داد درون یک دروازه.

- ریموس جا موند!

گرگینه‌ی گریان، از هوا روی آنها پرت شد.

- جا نموند.

ریموس و آلنیس سراپا ایستادند و به سمت نگهبان دیگری که رو‌به‌روی سه در ایستاده بود رفتند. کجول آن سمت، در حال کمک کردن به برگویی بود که زیر ریموس له شده بود.

- سلام، ام... از کودوم در باید بریم تو؟

نگهبان نگاهی به قیافه‌های آنها کرد و به در سوم اشاره کرد. بالای در نوشته بود: ضعیف و کوچک.

صدای دادی از پشت سر به گوش رسید.

- تبعیض؟ خجالت نمی کشید؟
- وای نه! ریموس یه کاری کن. آتیشش اگه روشن بشه دیگه نمی...

گرگ سفید خودش به گوشه‌ای پرت کرد و ریموس برای حفظ جانش در گوشه‌ای از دیوار همان اطراف مخفی شد.
درخت‌سان، با فلفل‌هایی که روی سرش در حال رشد کردن بود، به سمت نگهبان هجوم برد.
- درسته ما کوچیکیم! ولی ضعیف نیستیم! چجوری میتونید همچین تبعیضی قائل بشید؟ ما چه فرقی با اونهایی که داخل در بزرگ و خشنن داریم؟ ما چیمون از اونها کمتره؟ چطور میتونید انقدر ظاهر‌بین باشین؟ شما...

نگهبان با اعصابی خط‌خطی و قبل از اینکه کجول بتواند حرف دیگری بزند، آنها را پرت کرد داخل دری که نوشته بود: بزرگ و خشن.

برگو، همچنان در حال له شدن زیر آنها بود.
جایی که نگهبان آنها را فرستاده بود، انگار مزرعه ی غول ها بود. آنجا علف‌هایی داشت که حتی از قد کجول هم بلند‌تر بودند.

- راستی بچه‌ها، من قبل از اینکه اون نگهبان اولیه مارو وارد دروازه کنه انگار یه اسم بالای دروازه دیدم.

صدای یورتمه‌ی ترسناکی به آنها نزدیک می‌شد که داشت گوششان را کر می‌کرد.

- انگار نوشته بود حیوانات جهنمی...

اسب عظیم‌الجثه‌ای، آنها را که میان علف‌ها بودند، قورت داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کجول هات در 1403/8/7 22:44:15
پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (تیم پیامبران مرگ)
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 آبان 1403 12:59
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

دور دوم مسابقات لیگالیون کوییدیچ
بازی سوم


سوژه: حقه تروا!
زمانبندی: از سه‌شنبه 1 آبان ساعت 00:01 تا ساعت 23:59 دوشنبه 7 آبان ماه
تیم‌های شرکت‌کننده: اوزما کاپا (مهمان) - پیامبران مرگ (میزبان)
جاروی تیم مهمان: جاروی شهاب 290 - سوژه دو تیم در این مسابقه حتما باید طنز باشد.
جاروی تیم میزبان: پاک جاروی 7 - مصدومیت آلنیس اورموند از تیم اوزما کاپا.
جایگاه هواداران: اختلاف‌گاه تیم‌ها (تک‌پستی) و ستاد مبارزه با دوپینگ جادوگری (ادامه دار).

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (تیم پیامبران مرگ)
ارسال شده در: شنبه 28 مهر 1403 01:53
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

دور اول مسابقات لیگالیون کوییدیچ
بازی دوم


پایان مسابقه.

با تشکر و خسته نباشید از بازیکنان دو تیم پیامبران مرگ و مردمان خورشید.

نتیجه این مسابقه نهایتا تا تاریخ دوشنبه 7 آبان در تاپیک بیلبورد امتیازات ارسال می‌شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (تیم پیامبران مرگ)
ارسال شده در: جمعه 27 مهر 1403 23:56
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پیامبران مرگ درمقابل مردمان خورشید
سوژه: پرواز ممنوع
پست سوم و آخر


محل تجمع تیم پیامبران مرگ پس از بازی

آیا واقعا همه چیز به نفع پیامبران مرگ تمام شده بود؟ آن روز پس از اینکه بازی اتمام یافت و همگی در چادرهایی که بهشان داده بودند، بله چادر و نه هتل‌های شیک هندی با دیوارهای سفید و فواره‌ای در وسط حیاط که از دهان دلفین آن آب به بیرون می‌پاشید، دوریا با عصبانیت رو به اعضای تیمش کرد و با چهره‌ای به سرخی سیب، اگر صادق باشیم به سرخی ژامبون گوشت ۶۰ درصد، فریاد کشید.
-این چه وضع بازی کردنه؟

سالازار در حالیکه روی صندلی چوبی گهواره‌مانندی می‌نشست و چشمانش را می‌بست به آرامی گفت:
- بازی رو بردیم و داور هم مرد. چیز مهم دیگه‌ای وجود نداره.

لرد سیاه هم که دوباره داشت وارد فاز «دختر هندی بی‌قراره، عاشق شده و خبر نداره» می‌شد، قدمی به سمت در چادر برداشت:
- ما می‌رویم برقصیم.

در این هنگام دوریا با سه قدم بلند به سمت لرد سیاه رفت که پشتش به او بود و پس‌کلگی محکمی به ارباب تاریکی‌ها زد. با توجه به اینکه همه می‌دانیم سر تام ریدل در طی زمان چقدر کَل شده است، می‌توانید تصور کنید چه صدایی در چادر پیچید.
همگی در سکوت فرو رفتند. حتی هیدیس که همیشه لبخندی مرموز به لب داشت و زودیاک که چهره‌اش همواره بی‌تفاوت بود، با چشمانی گرد به دوریا نگاه می‌کردند و منتظر واکنش لرد سیاه بودند. لرد ولدمورت با شوکی آمیخته به غضب به سمت دوریا برگشت و دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید.
- حرف نباشه!

دوریا این را با عصبانیت گفت و لرد سیاه ساکت شد. حال فقط بُهت کامل در چهره‌اش نمایان بود. سپس دوریا به سمت سالازار اسلیترین برگشت و انگشت اشاره‌ش را به سمت او گرفت.
- و تو! نمی‌تونی یه بار هم که شده اون فکر ماگل‌زده‌ت رو بذاری کنار و درست بازی کنی؟ ما باید اینطوری ببریم؟ با ترسوندن؟ نمیشه یه بار هم که شده درست ببریم؟ ها؟ ها؟ ها؟

دوریا سپس به سمت آتنا، هیدیس، زودیاک و داوینچی برگشت. اما هر چهارتای آن‌ها با هم دست‌هایشان را به نشانه‌ی تسلیم بالا بردند. دوریا پشت چشمی نازک کرد و جیغ کشید.
- ای مرلین! من چه گناهی کردم که با این‌ها افتادم؟ اون گلرت هم که معلوم نیست کدوم جهنمی مونده! از یه جایی به بعد دیگه کنار زمین ندیدمش! اگه یکیمون مصدوم می‌شد می‌خواستیم چه خاکی به سرمون بریزیم؟

سالازار به آرامی گلویش را صاف کرد.
- می‌خواستن عروسش کنن و نمی‌خواست عروس بشه پس…
- خب که چی؟ خب که چی؟ ها؟ ها؟ ها؟ فقط حرفش رو می‌زنه که برای اسلیترین هر کاری می‌کنه؟

دوریا سپس صدایش را کلفت کرد، سینه‌اش را داد جلو و درحالیکه زیرچشمی به بقیه نگاه می‌کرد ادای گلرت را درآورد.
- به خاطر اسلیترین و قدرت هر کاری می‌کنم! یه یه یه!

با این حرکت، لرد ولدمورت شروع به خندیدن‌های ریز دخترانه کرد که به جای «ها ها» تبدیل به «هی هی» با صدای زیر شده بود. دوریا به سمت لرد برگشت و چشم‌غره‌ای رفت.
- آخه خیلی بامزه اداش رو درآوردی. خب دیگه من برم که برقصم.

و سپس دوباره به سمت در چادر رفت تا خارج شود.

- پس‌کلگی بس نبود، کتک می‌خوای؟

دوریا درحالیکه دستانش را روی کمرش گذاشته بود با چشمانی که از آن آتش که سهل است، خود طبقه‌ی هفتم جهنم می‌بارید به او خیره شده بود. لرد سیاه لحظه‌ای به دوریا نگاه کرد و سپس برگشت و کنار سالازار نشست.
- حالا که فکر می‌کنم رقصیدن خیلی هم خوب نیست.

دوریا سپس در حالی‌که دستانش را به نشانه‌ی تهدید به سمت اعضای تیم گرفته بود، با صدایی خشن گفت:
- تا من می‌رم گلرت رو پیدا کنم هیچ‌کدومتون حق ندارین از چادر خارج بشین! مفهومه؟

همگی سرهایشان را به نشانه‌ی تأیید تکان دادند و دوریا با قدم‌هایی محکم از چادر خارج شد.

دو ساعت بعد

- بیا داخل!
- نمیام! نمی‌خوام! باید برگردم وگرنه…

در همان لحظه، دوریا درحالیکه پشت یقه‌ی گلرت را گرفته بود وارد چادر شد.
- توضیح بده چرا آخر بازی روی نیمکت نبودی؟

نیازی به توضیح نبود چرا که در همان لحظه آهنگی هندی پخش و شاهرخ خان با دسته گلی بزرگ وارد چادر شد.
- گلرت عزیزم!

گلرت با دیدن شاهرخ خان جیغ بنفشی کشید و دور چادر شروع به دویدن کرد. حالا تو بدو آهو بدو. شاهرخ خان هم که پشت سر او می‌دوید، از جیبش جعبه‌ای مخملین و قرمز را درآورد.
- گلرت جانم!
- نمی‌خوام! نمیام!

سالازار اسلیترین نگاهی تاسف‌بار به یار غارش انداخت و با صدایی اندوهگین گفت:
- گلرت چرا اینطوری در می‌ری؟

واقعیت این بود که شاهرخ خان بلافاصله بعد از اینکه مطمئن شده بود گلرت همراه تیمش به هند آمده است، بدون اینکه کسی از حضورش در ورزشگاه آگاه شود، یواشکی خود را به چادرهای محل اقامت تیم پیامبران مرگ رسانده و تخت خواب گلرت را غرق در گل‌های رز کرده بود.
گلرت در واقع پیش از اینکه بازی به پایان برسد، در همان صحنۀ شنیع رقص لرد ولدمورت، تصمیم گرفته بود به چادر خودش برگردد تا بلکه این کابوس زودتر تمام شود. اما خبر نداشت کابوس بدتری انتظارش را می‌کشد. تخت‌خوابش پر از رز بود و شاهرخ‌خان در لباس سفید دامادی و شاخه‌ای گل رز میان دندان‌هایش منتظر گلرت بود.
- نه چک زدیم نه چونه، عروس اومد به خونه کرتاهه…

وقتی گلرت با ترس و لرز، درحالی‌که همچنان دور چادر می‌دوید، نفس‌نفس‌زنان این داستان را تعریف می‌کرد، سالازار نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد و ناگهان قهقهه‌ای بلند سر داد که چهار ستون نداشته‌ی چادر را لرزاند. در این میان لرد ولدمورت با چهره‌ای وحشت‌زده به گلرت نگاه می‌کرد.
- یکم اگر رقصیدن کرتاهه، انرژی‌های منفی دور شدن کرتاهه…

دوریا دیگر خسته شده بود، دوریا دیگر حتی عصبانی هم نبود. صورتش را به سمت سقف گرفت و درحالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود و صداهای اطرافش را نمی‌شنید، آهی سوزان که نه، آهی سوخته از نهادش برآمد.
- من از کاپیتان بودن استعفا می‌دم.

با گفتن این حرف، گلرت و شاهرخ خان از دویدن بازایستادند. لرد که در تلاش بود حرکت موجی دست در رقص را یاد بگیرد در همان حال خشکش زد و سالازار اسلیترین درحالی‌که همچنان می‌خندید و بشقابی پر از غذای هندی روبرویش و یکی از لپ‌هایش پر از غذا بود به او خیره شدند. آتنا، هیدیس، زودیاک و داوینچی هم که یا با یکدیگر دست به یقه بودند یا داشتند نقشه‌ی قتل یا تابلو می‌کشیدند در همان حال ماندند.

- پس کی کاپیتان باشه؟ اگه کاپیتان نداشته باشیم، کی برامون غذا بگیره؟

دوریا سری تکان داد، روی پاشنه‌ي پایش چرخید و از چادر خارج شد.

سپس چون یادش رفته بود جمله‌ی آخر و تاثیرگذارش که تنها برای ایجاد احساس گناه در بقیه بود را بگوید، دوان دوان به داخل چادر برگشت، سیس غمگینش را دوباره گرفت و گفت:
- دیگه خستم کردین…

سپس روی پاشنه‌ی پایش چرخید و از چادر خارج شد.

- برگرد ببینم!

سالازار اسلیترین فریاد خشمگینی کشید و دوریا سرش را داخل چادر کرد.
- جد بزرگوارمون؟
- نمی‌شود که همینطور بگذاری و بروی!
- ولی آخه…
- خیر!

دوریا سرش را به نشانه‌ی تایید نشان داد و دوباره وارد چادر شد. با این حرکت او، لرد ولدمورت جانی دوباره گرفت و فریاد زد:
- گلرت جان اینقدر خودت رو اذیت نکردن کرتاهه! خودم تو رو گردن می‌گیرم ناناز!

در چشم بر هم زدنی، لرد سیاه به رقص درآمد و به سمت گلرتی دوید که آماده‌ی دویدن شده بود. دیگر برای فرار دیر شده بود. با حرکتی ناگهانی او را در آغوش کشید و لرد ولدمورت و گلرت گریندلوالد هر دو غیب شدند. شاهرخ خان با دیدن ربایش عشقش به دست لرد ولدمورت، چنان جیغ دلخراشی کشید که هیدیس ناخودآگاه دو قطره اشک ریخت. دوریا و سالازار مبهوت به جای خالی گلرت و ولدمورت خیره شده بودند اما بعد از چند لحظه، دوریا به سمت شاهرخ خان رفت، پشت یقه‌اش را گرفت و او را از چادر بیرون انداخت.
- دیگه این سمتا پیدات نشه‌ها!

سپس به اعضای باقیمانده در چادر نگاه کرد.
- من می‌خوام دست و پای هری رو بکنم. کی میاد بریم سراغش؟

برقی از شادمانی در چشمان همه هویدا شد و سالازار اسلیترین با خشنودی سری تکان داد و همه با هم از چادر خارج شدند و به سمت چادر هری پاتر که دو چادر آن طرف‌تر بود رفتند.

- هری جیمز پاتر!

هری که درحال وارد شدن به چادرش بود، با شنیدن فریاد دوریا سعی کرد دوپای دیگر قرض کند و فقط بدود، اما کمی دیر شده بود. دوریا یقه‌ی او را هم از پشت گرفت و به پشت زانویش لگدی زد.
- کجا میری؟ کجا داری در میری؟

سالازار اسلیترین که کم کم داشت از گرمای هوا کلافه می‌شد، لب به سخن گشود.
- بیاید برگردیم به کشور خودمان و آنجا حسابش را برسیم. اینجا هوا خیلی گرم است و وسایل شکنجه هم اندک.

دوریا لبخندی شیطانی زد و همه‌ی اعضای تیم پیامبران مرگ با هری پاتر به سوی انگلستان آپارات کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (تیم پیامبران مرگ)
ارسال شده در: جمعه 27 مهر 1403 23:42
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پیامبران مرگ درمقابل مردمان خورشید
سوژه: پرواز ممنوع
پست دوم



فضای مجموعۀ طبقۀ هفتم جهنم در هند، با آسمانی آفتابی و هوای گرم و مرطوب، هیچ شباهتی به مجموعه‌ای ورزشی که بتوان در آن کوییدیچ بازی کرد نداشت. این تغییر مکان به‌وضوح بازیکنان تیم پیامبران مرگ، به‌ویژه سالازار اسلیترین و لرد ولدمورت، را خشمگین کرده بود، به‌حدی که هر لحظه ممکن بود رندوم یک نفر را از خشتک دار بزنند. آن‌ها که به خاطر اسم دارک ورزشگاه انتظار فضای تاریک و پر از شعله‌های آتش جهنمی را داشتند، حالا خود را در محیطی پر از درختان نخل، صداهای عجیب‌وغریب طبیعت و بنرهای پررنگ هندی می‌دیدند. نه‌تنها از شعله‌های زبانه‌کش در دیوارهای سنگی و صحنه‌های شکنجه خبری نبود، بلکه به جای عطر و منظرۀ دلنشین خون و مرگ، بوی تند ادویه‌های مختلف با بوی زیر بغل صدسال‌نشستۀ تماشاچیان درهم آمیخته و ابرقدرت‌های جهان جادوگری را منگ کرده بود.

البته تنها علت عصبانیت اعضای تیم، ورزشگاه عجیب هندی نبود. هری درست قبل از رفتن به هند، قوانین عجیب کریکت را برای بازیکنان توضیح داده بود و اعضا در میان چندین لگد، یک سیلی و پنجاه و نه ناسزای ولدمورت به زبان‌های مختلف، تقریباً چیزی در مورد کریکت یاد نگرفته بودند. حالا با آن جاروهای آویزان روی کولشان و آن زمین بازی کثیف، قرار بود طبق قوانینی بازی کنند که اصلاً نمی‌دانستند چیست.

داور هندی وسط میدان مسابقه ایستاد و به جای استفاده از سوت یا چوبدستی، از ته گلویش فریادی کشید و چیزی گفت. با توجه به موج هیجانی که پس از فریاد بی‌سروته داور در تماشاچیان ایجاد شده بود، بازیکنان فهمیدند بازی شروع شده است.

ترکیب عجیب قوانین کوییدیچ و کریکت به‌طرز وحشتناکی گیج‌کننده بود و بازیکنان که به فضای جهنمی و هیجان‌برانگیز خودشان در خانه عادت داشتند، با عصبانیت جاروهایشان را به دست گرفته و مجبور بودند بدون پرواز در این زمین عجیب به این سو و آن سو بدوند.

از آنجایی که هوش بازیکنان تیم پیامبران مرگ طبق انتظار بالا بود، خیلی زو‌د راه‌های استفاده‌های فرعی از جاروهایشان را پیدا کردند. سالازار چوب جارویش را در چشم زاخاریاس اسمیت فرو‌ کرد و توپ را از او گرفت. دوریا هم با جارویش برای هیزل استکینی پشت پا گرفت و او را زمین زد. اما برای لرد ولدمورت، که همیشه به عظمت و قدرت خود افتخار می‌کرد، این وضعیت بیش از اندازه لوس بود. او جارویش را مانند یک گرز به دست گرفته بود و به بازیکنان حریف چشم‌غره می‌رفت. به‌محض اینکه توپ کوییدیچ به او رسید، با حرکتی قدرتمند جارو را چرخاند و با ضربۀ جارو توپ را به سمت حلقه پرتاب کرد. اما داور ناگهان در سوت دمید و فریاد زد:
- پنالتی! قوانین کریکت نقض شدن کرتاهه!

لرد ولدمورت که از این خطا گیج شده بود، با اخم به داور نگاه کرد و گفت:
- کریکت؟! داریم کوییدیچ بازی می‌کنیم مرتیکه، نه کریکت! اصلاً تو به چه جسارتی از ما پنالتی می‌گیری ملعون؟!

داور با آرامش پاسخ داد:
- اینجا قوانین هندی هم اجرا شدن کرتاهه. پروازی نیست، فقط دویدن و ضربه زدن با چوب مخصوص به توپ، آقا. ضربه با جارو ممنوع کرتاهه!

ولدمورت با نارضایتی چوبدستی‌اش را محکم‌ در دست گرفت، آماده بود طلسمی روانه کند تا زبان داور دور گردنش حلقه شود اما نگاهش به چشم‌های سالازار گره خورد و گفت:
- اگر پدربزرگ ما بگذارد این زمین را جهنم واقعی کرده، این داور سیاه‌سوخته را از زمین حذف می‌کنیم و زخمی را هم به عنوان اشانتیون به عزرائیل می‌دهیم!

در واقع لرد برای عصبانی بودنش حق داشت. هیچ کس سر از قوانین این بازی در نمی‌آورد. داور از ضربه‌های سالازار و دوریا پنالتی نگرفته بود و حتی وقتی که رزالین توپ را از حلقه‌ها رد کرده بود، داور گل را حساب نکرده بود. دو هندی چُس‌فیل و برنج‌فروش هم مدام در بین بازیکنان می‌گشتند و با بیرون پاشین تُف هنگام صحبت، محصولاتشان را تبلیغ می‌کردند. با اینکه چند بار هم به بازیکنان برخورد کرده بودند، نه خودشان از زمین بیرون می‌رفتند و نه به نظر می‌رسید برای داور اهمیت دارد که آنها را بیرون کند.

برخلاف همه، سالازار اسلیترین از این وضعیت پیچیده به طرز عجیبی لذت می‌برد. او توانسته بود نقطه‌های مثبت را در میان این کثافت ببیند. آنها در هند بودند! محل زندگی شاه‌کبراهای دهشتناک. به‌عنوان سلطان مارها، سالازار احساس قدرت می‌کرد و سعی داشت انرژی جادویی مارهای آن منطقه را جذب کند.

در همان لحظه که بازی متوقف شده بود، سالازار صدای زمزمه‌هایی آشنا و گوش‌نواز را شنید. با دقت به اطراف نگاه کرد و متوجه شاه‌کبراها و انواع مختلف مارهایی شد که به آرامی در اطراف استادیوم می‌خزیدند. لبخند مرموزی روی لبانش نقش بست و ایده‌ای به ذهنش رسید. این مسابقه با قوانین عجیب و غریبش تقریباً غیرممکن به نظر می‌رسید، اما اگر تیم حریف را مجبور به ترک زمین می‌کرد چه؟ اگر به جای بردن بازی، کاری می‌کرد تا بازیکنان تیم خورشید خودشان میدان را ترک کنند چه؟

با همان زمزمه‌های مارگونه‌اش، مارها را فراخواند. آن‌ها نیز گوش به فرمان به آرامی اما با دقت به سمت زمین حرکت کردند. نگاه سالازار به این خزندگان قدرتمند که به سمت بازیکنان تیم خورشید می‌خزیدند، پر از لذت و رضایت بود. او می‌دانست که هیچ‌چیز به اندازۀ ترس از مارها نمی‌تواند حریفان را به تسلیم وادارد.

این تنها شانس واقعی پیروزی بود: نه با گل زدن، بلکه با ایجاد رعب و وحشت!

یکی از مارهای غول‌آسا، خودش را دور اسمیت پیچید و ساندویچ زاخاریاس رویال درست کرد. از طرف دیگر چندین مار کوچک سیاه خودشان را روی کله رزالین انداختند و رزالین بیچاره که حالا به شکل مدوسای کرونا گرفته درآمده بود، شروع به دویدن به دور زمین کرد و حسابی بقیۀ اعضای تیمش را ترساند.

سالازار اسلیترین آمد قهقهۀ معروفش را سر دهد، اما چیزی ذهنش را درگیر کرده بود. چرا مارها با لهجۀ هندی هیس‌هیس می‌کردند؟ چرا همۀشان بعد از انجام مأموریت، با چشم‌های قلبی به سمت او برگشته بودند و برایش بوس می‌فرستادند؟ (دنبال زیر بغل مار نباشیم! دست ندارند اما با دم می‌توانند ادای بوس فرستادن در بیاورند یا نه؟!)

در این میان، دوریا بلک، جستجوگر و کاپیتان تیم پیامبران مرگ، با حرکتی سریع و چابک، توانست توپ کریکت را به دست بگیرد و به سمت دروازۀ حریف بدود. در حالی که همۀ بازیکنان تیم خورشید درگیر مارهای سالازار بودند، دوریا از فرصت استفاده و توپ را به سمت حلقه‌های کوییدیچ پرتاب کرد. داور نگاهی به حلقه‌ها و سپس به توپ کریکت انداخت و با تردید سوت زد:
- گل؟ یا نه... ندانستن کرتاهه! ولش کن گل حساب نکردن و آخر بازی هم تو برنامۀ 90 کوییدیچ گردن نگرفتن کرتاهه.

بازیکنان تیم خورشید که از این هرج و مرج و قوانین ترکیبی کریکت و کوییدیچ خسته شده بودند، به این نتیجه رسیدند که شاید بهتر باشد به جای کوییدیچ، کریکت بازی کنند تا بتوانند امتیازی کسب کنند. آن‌ها به سرعت یک استراتژی کریکت را در پیش گرفتند. گاتس به عنوان پرتاب‌کننده، توپ را به سمت چارلی چاپلین که نقش بلودر کریکت را بر عهده گرفته بود، پرتاب کرد. چارلی با مهارت چوب کریکت را تاب داد و توپ را به صورت مستقیم و با قدرت به سمت ویکت‌های مقابل فرستاد.

صدای برخورد توپ با ویکت و شادی بازیکنان تیم خورشید فضای استادیوم را پر کرد. آن‌ها خوشحال از اینکه بالاخره امتیازی کسب کرده‌اند، شروع به جشن گرفتن کردند. اما این شادی دوام زیادی نداشت. داور هندی با نگاهی بی‌احساس و آرام، سوت خود را به صدا درآورد و گفت:
- خطا! اینجا قوانین کوییدیچ هم اجرا شدن کرتاهه و شما نمی‌تونین با کریکت امتیاز گرفتن کرتاهه! باید پرواز کرتاهه و گل زد!
- آقاااا! مگه پرواز ممنوع نبود؟ الان پرواز کنیم یا نه؟
- یک هندی با عزت دانستن کرتاهه که چجوری گل بزنه!
- خوب ما که هندی نیستیم چیکار کنیم؟
- هندی بودن یا نبودن، ادویه تند این است!

بعد از گفتن این حرف، آهنگ هندی بلندی از ناکجا آباد پخش شد و چندین خانم هندی ساری‌پوش شروع به رقص‌های موزون نمودند. داور هم در طی یک حرکت آنی، سوتش را در آورده و به سرگروهی بانوان رقصنده رفت. در میان تماشای بازیکنان مات و مبهوت، یکی از رقصنده‌های خانم با قر فراوان از گروه جدا شد و نای‌نای‌کنان به سمت لرد ولدمورت رفت و با عشوۀ زیاد دستش را به سمتش دراز کرد تا او را به رقص دعوت کند.

اعضای هر دو تیم مرگ بانوی قِری و داور موفِرفِری را قطعی می‌دانستند اما کرک و پر بازیکنان و همۀ دنیای تاریکی و دنیای فوق تاریکی و زیرتاریکی جایی ریخت که لرد ولدمورت جارو را به کناری پرت کرده و بندری‌زنان سینه چاک داد و به گروه رقص پیوست. ریش و پشم سالازار با برگ نخل‌های درختان ورزشگاه مسابقۀ سقوط گذاشته بودند و حتی زخم هری هم بر پیشانی‌اش باقی نماند و به دوردست‌ها پر کشید. اما رگ دلدادگی ولدمورت بیدار شده بود و تا پیاده کردن همۀ فن‌های رقص عربی و هندی و لرزش همۀ اعضا به جز دماغی که در جایش نبود، از گروه رقص جدا نشد. حتی گلرت گریندلوالد هم در گوشۀ زمین با دهان باز رقص هلی‌کوپتری لرد ولدمورت وسط جماعت نسوان هندی را تماشا می‌کرد و نمی‌توانست سرش را با انزجار تکان ندهد و در افق محو نشود.

بازیکنان تیم خورشید که از این نمایش و رقص شوکه شده بودند، به همدیگر نگاه کردند و فهمیدند که حتی بازی کردن کریکت هم برای کسب امتیاز کافی نیست و داور حتماً دیوانه است و احتمالاً ویروس دیوانگی‌اش را هم به لرد ولدمورت انتقال داده است.
در گوشه‌ای از زمین، گاتس و آندرومدا بلک، مدافعان تیم خورشید، که از مارهای سالازار فراری شده بودند، با هم مشورت می‌کردند. گاتس با نگاهی مضطرب گفت:
- ما نمی‌تونیم هم با مارها بجنگیم و هم توی این بازی مسخره امتیاز بگیریم!

آندرومدا با چهره‌ای مصمم پاسخ داد:
- شخصاً ترجیح می‌دادم مارها بهم حمله کنن تا اینکه ویبره رفتن لرد رو ببینم! باید هر جوری شده این بازی رو ببریم و این افتضاح رو تموم کنیم.

البته وضعیت تیم پیامبران مرگ هم خوب به نظر نمی‌رسید. آتنا، یکی از مهاجمان تیم، که به‌سرعت در میدان می‌دوید و جاروی خود را زیر بغلش نگه داشته بود، ناگهان با صدای بلند فریاد زد:
- این دیگه چه‌جور مسابقه‌ایه؟! لرد چرا شهلا طور می‌رقصه؟ الان چجوری امتیاز کرتاهه؟ من چرا لهجه گرفتن کرتاهه؟

او سپس با چهره‌ای عصبی و نگاه‌های تیزش به زودیاک، یکی از مدافعان مرموز تیم، اشاره کرد که در تلاش بود با حرکاتی سریع توپ وحشی را به سمت دیگری بفرستد. زودیاک، که همواره خونسرد و بی‌احساس بود و چهره‌اش هیچ وقت از حالت مرموز و ترسناکش تغییر نمی‌کرد، بی‌آنکه به آتنا نگاه کند، آرام گفت:
-بهترین قانون اینه که هیچ قانونی نباشه. می‌دونی چی بهتر از بازیه؟ شکار.

او درحالی‌که به دنبال فرصت مناسبی برای وارد کردن ضربه‌ای بی‌صدا به بازیکنان حریف بود، با چشمان تیزبینش به آتنا نگاه کرد و اضافه کرد:
-تا هممون به این ویروس هندی‌طور مبتلا نشدیم و عقلمون رو از دست ندادیم، حداقل باید تیم مقابلو فلج کنیم و از زمین بندازیمشون بیرون.

آتنا، که همیشه به استراتژی‌های مستقیم و جنگجویانه علاقه داشت، با چهره‌ای مغرورانه گفت:
- تو می‌خوای از راه پنهانی و ترس استفاده کردن کرتاهه؟ خب، شاید تو اینکار مهارت کرتاهه ولی من می‌خوام مثل یه جنگجو پیروز شدن کرتاهه نه مثل یه قاتل سریالی. عزت پدر ما کرتاهه!

زودیاک بدون توجه به لهجۀ هندی آتنا، انگار که امری عادیست، شانه‌ای بالا انداخت و با همان خونسردی خاص خودش گفت:
- هرکسی شیوه‌ای داره. تو با شمشیر می‌جنگی، من با سایه‌ها. مهم اینه که در نهایت، اونا می‌فهمن که نمی‌تونن از دست ما فرار کنن.

در همین لحظه، هیزل استیکنی، جستجوگر تیم خورشید، به دنبال چیزی بود که شبیه به اسنیچ باشد. اما به جای اسنیچ، توپ کریکت را دید که با سرعت از میان بازیکنان عبور می‌کرد. او ناگهان متوجه شد که باید توپ کریکت را بگیرد و با تردید به سمت آن دوید. همین که به توپ رسید، سالازار با حرکتی سریع یکی از مارهایش را به سمت او فرستاد و هیزل که از ترس به لرزه افتاده بود، توپ را رها کرد و به عقب پرید.

در حالی که بازی همچنان با سردرگمی ادامه داشت، بازیکنان هر دو تیم به نوعی درگیر قوانین پیچیده و عجیب این مسابقه بودند. لئوناردو داوینچی که دروازه‌بان تیم پیامبران مرگ بود، به راحتی هرگونه تهدیدی را از سوی تیم حریف دفع می‌کرد. او با مهارتی که در طراحی و استراتژی داشت، جایگاه خود را در میان دروازه‌ها حفظ کرد و به هیچ‌کس اجازه نداد که توپ را به داخل حلقه‌ها پرتاب کند.

از سوی دیگر، زودیاک و هیدیس، مدافعان قدرتمند تیم پیامبران مرگ، به صورت هماهنگ مهاجمین حریف را هدف قرار می‌دادند. هر بار که بازیکنان تیم خورشید به سمت آن‌ها می‌آمدند، هیدیس با یک حرکت دقیق، آنها را مثل لواشک پهن زمین می‌کرد.

تنها لرد بود که مشارکت چندانی در بازی نداشت و با ظاهر کردن یک درخت به پشت آن رفته و برای همان خانم قِری، آهنگ‌های تهوع‌آورعاشقانه می‌خواند. جالب این بود که آهنگ‌ها نصف انگلیسی و نصف هندی بودند اما در آن اوضاع بهم ریخته کسی حواسش نبود که لرد در عرض یک ساعت چگونه هندی را به این خوبی یاد گرفته و صحبت می‌کند.

داور هندی که از این مسابقۀ عجیب و غریب کاملاً خسته شده بود، در نهایت سوت زد. بازیکنان فکر کردند سوت به معنای پایان نیمۀ اول بازی است. در نتیجه، عرق‌ریزان و خسته، به آرامی به سمت رختکن‌هایشان حرکت کردند. لرد ولدمورت که انگار از چرخش به دور درخت سرگیجه گرفته و خسته شده بود، به سمت سالازار آمد و با نیشخندی گفت:
- بهتر نیست همۀ این دخترهای خوشگل رو مرگخوار کنیم؟ انگار خیلی درگیر ما هستند… خیلی ما را می‌خواهند!

سالازار فکر می‌کرد بیشتر لرد است که درگیر شده و آماده بود که نظر خودش را بیان کند، ولی ناگهان داور با صدای بلند فریاد زد:
- هی! شما کجا می‌رین؟! اینجا استراحتی نداشتن کرتاهه! این کوییدیچه، نه کریکت! کوییدیچ وقفه نداشتن! برگشتن به زمین!

بازیکنان که از این خبر ناگهانی شوکه و عصبانی شده بودند، با نگاه‌های پر از خشم به سمت داور برگشتند. سالازار با نگاهی سنگین به ولدمورت زمزمه کرد:
- به نظرم از این خردادیان بازی‌ها در بیا و به ایدۀ اول کشتن ملت برگرد! این داور اولین گزینه‌ست... البته فعلاً بهتره صبور باشیم و بذاریم در بازی‌های آینده تصمیم بگیریم کی رو باید از سر راه برداریم.. ولی اگه دوست داشتی بکشیش، رأی مثبت سالازار رو داری...

اما چاره‌ای نبود. داور با جدیت اصرار داشت که بازی باید بدون وقفه ادامه پیدا کند. بازیکنان، با وجود خستگی و ناامیدی، مجبور شدند دوباره به زمین برگردند. نیمۀ دوم فرضی بلافاصله و بدون هیچ‌گونه فرصتی برای استراحت شروع شد، در حالی که همه به سختی نفس می‌کشیدند و هیچ‌کسی فرصتی برای تجدید قوا نداشت.

با شروع مجدد بازی، آندرومدا بلک با سرعت به سمت توپ دوید و با جاروی خود آن را مثل یک چوب کریکت به هوا کوبید. اما داور فریاد زد:
- خطا! اینجا قوانین کریکت اینجوری نداشتن کرتاهه! توپ رو باید با دقت پرتاب کرتاهه نه اینکه گرز زدن کرتاهه!

آندرومدا به داور نگاهی خشمگین انداخت و درحالی‌که زیر لب غرولند می‌کرد، توپ را به تیمش برگرداند.

در همین حین، سالازار اسلیترین دوباره از قدرت مارهایش استفاده کرد. با چند زمزمۀ آرام، مارها به سوی توپ حمله‌ور شدند و مسیر حرکت آن را تغییر دادند. بازیکنان تیم مردمان خورشید، که هنوز با قوانین ترکیبی کوییدیچ و کریکت دست‌وپنجه نرم می‌کردند، با ترس به مارها نگاه کرده، توپ را به‌سادگی رها کردند. این فرصتی عالی برای آتنا بود که بدون هیچ مانعی توپ را به دست بگیرد و به سمت دروازۀ حریف حرکت کند.

آتنا با سرعتی حیرت‌انگیز و حرکاتی چابک، از میان بازیکنان عبور کرد. ولی درست زمانی که به دروازه نزدیک می‌شد، ناگهان داور هندی سوت زد و بازی را متوقف کرد. او فریاد زد:
- پنالتی! شما باید توپ رو به سبک کریکت پرتاب کرتاهه نه اینکه با دست حملش کردن کرتاهه!

آتنا که از این قوانین مسخره به تنگ آمده بود، توپ را با عصبانیت به زمین کوبید و به‌زور جلوی خود را گرفت که جارویش را به سمت داور پرت نکند. از طرف دیگر، لئوناردو داوینچی، دروازه‌بان پیامبران مرگ، با آرامشی خاص در دروازه ایستاده بود. او که به هنر طراحی و ساخت‌های عجیب خود مشهور بود، به نظر می‌رسید که از مهارت‌های مهندسی‌اش استفاده کرده تا حتی وقتی توپ با سرعت به سمت دروازه پرتاب می‌شود، به‌راحتی مسیر آن را پیش‌بینی کرده و با یک حرکت دقیق جلوی آن را بگیرد. هر بار که مهاجمان تیم مردمان خورشید به دروازه نزدیک می‌شدند، داوینچی با دقت تمام توپ را از میان آن‌ها ربوده و به تیم خود بازمی‌گرداند.

بازیکنان تیم مردمان خورشید قوانین پیچیده و سخت‌گیری‌های مداوم داور هندی را تحمل نمی‌کردند. هر بار که قصد داشتند به سبک کوییدیچ پرواز کنند یا با توپ بازی کنند، به دام قوانین کریکت می‌افتادند و مجبور می‌شدند دست از تلاش بردارند. چارلی چاپلین که برای طنزپردازی در دنیای سینما مشهور بود، در این میدان ورزشی سردرگم و عاجز به نظر می‌رسید. او هر بار که به سمت توپ حرکت می‌کرد، به‌طور تصادفی قوانین کریکت را نقض می‌کرد و هر بار سوت داور بلند می‌شد.

سالازار بالاخره تصمیم گرفت که حملۀ نهایی را ترتیب دهد. با چند زمزمۀ آرام و خبیثانه، مارهای او به‌طور مستقیم به سمت مدافعان تیم مردمان خورشید خزیدند. این مارها نه تنها از لحاظ تعداد زیاد بودند، بلکه به‌طور هدفمند بازیکنان را احاطه کرده و هر حرکت آن‌ها را محدود می‌کردند. زودیاک که به شخصیت قاتل‌گونه‌اش معروف بود، در حین بازی با چشمانی سرد و بی‌روح، زیر لب از قربانیان احتمالی خود حرف می‌زد. او در حالی که اسلحۀ خود را به طرز تهدیدآمیزی می‌چرخاند، به بازیکنان تیم مردمان خورشید نزدیک می‌شد. هر حرکت او، بازیکنان را بیشتر به وحشت می‌انداخت.

فیلیسیتی ایسترچ، دروازه‌بان تیم مردمان خورشید، که بیش از همه از این هرج‌ومرج خسته و وحشت‌زده شده بود، اولین کسی بود که تاب نیاورد و با فریادی ترسناک به سمت رختکن دوید. زودیاک با نگاهی سرد به او خندید و زمزمه‌ای کرد:
- خوب شد رفتی، وگرنه خودم زودتر کارت رو تموم می‌کردم جوجه‌رنگی.

سالازار در همان حین، مارهای بزرگ‌تر خود را به سمت دیگر بازیکنان فرستاد. هر یک از مارهای کبرا در اطراف بازیکنان می‌خزیدند و به طرز وحشتناکی به آن‌ها نزدیک می‌شدند. این وحشت باعث شد که بازیکنان تیم مردمان خورشید دیگر نتوانند روی بازی تمرکز کنند و یکی پس از دیگری زمین را ترک کردند. آن‌ها می‌دانستند که اگر بخواهند بمانند، چیزی بیش از یک بازی ورزشی را از دست می‌دهند.

لرد ولدمورت نیز بدون این‌که حتی به بازی اهمیت دهد، بیشتر وقت خود را صرف مرگخوارگیری از دختران هندی کرده بود. شماره تلفن رُندش را روی کاغذ کوچکی به‌همراه فرم عضویت مرگخواران یکی یکی به آنها می‌داد. او با لبخندی شیطانی به یکی از خانم‌های قِری هندی نگاه کرد و گفت:
- تو فکر می‌کنی این فقط یه بازیه، ولی بازی واقعی تازه شروع شده… تازه خونه‌مون یه نجینی داریم از همۀ این مارها بزرگتر. اگه مرگخوار بشی، هر روز می‌تونی بهش اسنک استخون ماگل‌هندی پفکی بدی…

این صحبت‌های لاس‌گونۀ ولدمورت باعث شد که باقی بازیکنان تیم مردمان خورشید حتی به فکر بازگشت به زمین نیافتند و قبل از بالا آوردن، صحنه را ترک کنند. با ترک زمین توسط تیم مردمان خورشید، تیم پیامبران مرگ بدون اینکه حتی یک گل بزند، به‌عنوان برندۀ بازی اعلام می‌شد. داور، که به‌وضوح اثری از ترس و وحشت در او دیده نمی‌شد، سوت پایان بازی را بلبلی نواخت و گفت:
- تیم پیامبران مرگ... برندۀ مسابقه کرتاهه!

اما به‌محض اینکه صدای سوت در فضای ورزشگاه پیچید، لرد ولدمورت که انگار از طلسمی آزاد شده باشد به خود واقعی‌اش برگشت، چوب‌دستی‌اش را به سمت داور نشانه گرفت و بدون هیچ مکثی ورد «آواداکداورا» را زمزمه کرد. نور سبزرنگ مرگبار به داور برخورد کرد و او در آخرین وضعیتی که به سر می‌برد، درحالی‌که دست در لباس زیر داشت خودش را می‌خاراند، بی‌درنگ نقش زمین شد. ولدمورت لبخندی از رضایت بر لب داشت و گفت:
- آخیش، این از کشتن هری پاتر هم بیشتر بهمان مزه داد!

همه چیز در هند با وجود آن اتفاقات عجیب به نفع تیم پیامبران مرگ تمام شد. البته تنها عضو ذخیرۀ تیم، که مدتی بود دیگر آن گوشه دیده نمی‌شد، آنقدرها هم خوش شانس نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1403/7/27 23:56:23
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1403/7/27 23:57:11
Three of the founders coexisted quite harmoniously, one did not!
پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (تیم پیامبران مرگ)
ارسال شده در: جمعه 27 مهر 1403 23:40
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
پیامبران مرگ درمقابل مردمان خورشید
سوژه: پرواز ممنوع
پست اول



هری درحالی‌ که پشت یک میز قدیمی در درمانگاه هاگوارتز نشسته و سرش را میان دستانش گرفته بود، غرق در فکر، به نقطۀ نامعلومی در وسط میز خیره مانده بود. بعد از گذشت چند لحظه، آهی کشید و با نگرانی گردنش را کج و از پنجرۀ درمانگاه بیرون را نگاه کرد.

در همان لحظه، ناگهان گابریلی برافروخته پشت پنجره ظاهر شد و صورتش را به پنجره چسباند. هری با دیدن او به سرعت خم شد و زیر میز پناه گرفت. گابریل از پشت شیشه، درمانگاه را از نظر گذراند و بعد از چند لحظه هری شنید که به همراهانش می‌گوید:
- اینجا هم نیست! نمی‌دونم کجا رفته....چی؟...آره موافقم. بریم توالت پسرونه رو بگردیم! از روی مستراح هم که شده باید جواب ما رو بده!

هری چند لحظۀ دیگر هم زیر میز ماند و بعد آرام از همانجا سرک کشید. وقتی مطمئن شد دیگر کسی پشت پنجره نیست، کاملاً بالا آمد و دوباره روی صندلی ولو شد.
در واقع، هری درمانگاه را برای پنهان شدن انتخاب کرده بود.
راه‌اندازی و ادارۀ لیگ کوییدیچ بسیار سخت‌تر و پیچیده‌تر از چیزی بود که هری در ابتدا تصور می‌کرد. سرش را با تأسف تکانی داد و با خودش فکر کرد که کاش از ابتدا هزینه‌ها را مدیریت کرده بود. اما چون اولین باری بود که کوییدیچ را به او می‌سپردند، مثل برقکی دوست‌داشتنی و بامزه، ذوق‌زده شده، با هر تصمیمی موافقت کرده و همۀ مسئولیت‌ها را به گردن گرفته بود.
حالا درست یک هفته قبل از شروع مسابقات، پاپیون‌های سخنگو، آفتابه‌های خودمحور، رداهای اکلیلی آوازخوان، کلاه‌های توپ‌گیر، عروسک‌های قردهنده و مجسمه‌های ترسناک بیانسه خریداری شده بودند ولی ورزشگاهی برای اجرای بازی‌ها موجود نبود.
راستش را بخواهید، ورزشگاه وجود داشت اما کاملاً به تعمیر و نوسازی احتیاج داشت و قابل استفاده نبود. در ابتدا، هری با خوش‌خیالی خاص خودش تصمیم گرفته بود که ورزشگاه را تجهیز کند اما گرینگوتز بی‌درنگ به او اطلاع داد که دیگر چیزی در خزانه باقی نمانده و همۀ گالیون‌ها را خرج کرده‌اند. خبر تمام شدن بودجۀ بازی‌ها مثل قمقمکی که از قفس آزاد می‌شود، در بین تیم‌ها پخش شد و کاپیتان‌ها و اعضای تیم با نگرانی پیش هری آمدند. مدام از نحوۀ تعمیر ورزشگاه سوال می‌کردند و هری هم هیچ جوابی نداشت. کم کم تیم‌ها عصبانی‌تر و بی‌قرارتر شدند و به دنبال هری به اتاقش می‌آمدند. حتی یک بار پشمالوترینشان را در حمام به سراغش فرستادند تا در بی‌دفاع‌ترین وضعیتش شاید جواب قانع‌کننده‌ای از او بگیرند. بعد از ماجرای حمام هری و پشمالوترین بازیکن کوییدیچ (که هویتش را فاش نمی‌کنیم)، موش و گربه‌بازی عجیبی در قلعه به راه افتاد. هری فرار می‌کرد و قایم می‌شد. تیم‌ها و اعضایشان به دنبالش می‌گشتند تا دوباره خفتش کنند.

هری سرش را به عقب خم کرد و عینکش را درآورد. حالا باید چه خاکی به سرش می‌کرد؟ برای مسابقات حسابی تبلیغ کرده بود. به هر جایی که حتی نوک پایش آنجا را لمس کرده بود با لیگ کوییدیچ رویایی‌اش پز داده بود. حالا باید به جامعۀ جادوگری چه می‌گفت؟ افتخار و ابهت زخمش چه می‌شد؟ محبوبیتی که سال‌ها توانسته بود حفظ کند از بین می‌رفت؟ محفلی‌ها چه می‌گفتند؟
هیچ جوابی نداشت.
شاید باید تسلیم می‌شد ومی‌گفت که پولی در کار نیست. شاید هرچه زودتر قضیه را مطرح می‌کرد، شدت آبروریزی کمتر می‌شد. بالاخره تیم‌ها کمی دعوا می‌کردند و ملت از او ناامید می‌شدند. شاید تا چند هفته هم سوژۀ پیام امروز می‌شد. فوقش...
چیز مهمی مانند آژیر قرمز در مغزش روشن شد و رشتۀ افکارش را مشوش کرد. در بین افراد تیم، لرد ولدمورت هم بود. شاید می‌توانست سرکوفت بقیۀ تیم‌ها، مسخره شدن به‌دست جامعۀ جادوگری و تعطیل شدن لیگش را تحمل کند، ولی این‌چنین خار و خفیف شدن پیش ولدمورت چیز دیگری بود. گندی که زده بود، آبروی محفل و تمام راهیان نور را هم می‌برد. دیگر حتی نمی‌توانستند پیش مردم سر بلند کنند.

عینکش را با جدیت روی صورتش گذاشت، از روی صندلی بلند شد و شروع به راه رفتن در طول درمانگاه کرد.
باید از "اصغر دندون طلا" وام می‌گرفت و تا ابد نزول پولش را می‌داد؟ مخفیانه ریش دامبلدور را در بازار سیاه می‌فروخت و به جایش ریش مصنوعی می‌گذاشت؟ لوپین را به عنوان گرگینۀ تاکسیدرمی‌شده به نمایش می‌گذاشت؟
هیچ کدام فایده نداشت. وسط درمانگاه ایستاد. چشم‌هایش را بست و زیر لب گفت:
- کاش یکی کمکم کنه...هر کسی... هرچی که باشه...

در اوج کلافگی و درماندگی گاهی مرلین صدای شما را می‌شنود! اما خُب، مرلین است دیگر…
در همان لحظه، دیوار درمانگاه درهم شکست و آجری پروازکنان در هوا پرتاب شد و در فرق کله هری فرود آمد. هری به زمین افتاد و چشمانش سیاهی رفت. سریعاً به پیشانیش دست زد. خونی در کار نبود و فقط جای ضربه ذوق ذوق می‌کرد. از آنجایی که همیشه یک جایی روی پیشانی‌اش درد داشت، زودتر از یک جادوگر معمولی توانست به خودش بیاید و چشم باز کند. چند بار پلک زد و سعی کرد از میان گرد و غبار خراب شدن دیوار ببیند چه چیزی موجب انفجار شده است.
هیبت بزرگی میان دیوار ایستاده و سایۀ بلندش روی هری افتاده بود. هری سرفه کرد و خاک را از گلویش بیرون انداخت. با اینکه هیبت ناشناس تکان نمی‌خورد، هری به بدترین چیزها فکر کرد و با بیشترین سرعتی که می‌توانست بلند شد و چوبدستی اش را بیرون کشید. آیا این بار خود لرد ولدمورت به سراغش آمده بود؟ شاید هم سالازار اسلیترین تصمیم گرفته بود دست به کار شود و مثل پشه او را له کند؟ هیبت جلو آمد و زمین زیر پای هری لرزید. چوبدستی‌اش را بالا برد و کم‌ کم نور درمانگاه چیزی بسیار بزرگ و دراز را به او نشان داد.
آن چیز بزرگ و دراز که حالا روی صورت هری کشیده می‌شد، خرطوم فیل صورتی‌ رنگ عظیم‌الجثه‌ای بود که روبروی هری در میان درمانگاه ایستاده بود و دیوار پشت سرش را به اندازۀ هیکل بزرگش سوراخ کرده بود. به جز رنگ پس‌زمینۀ تمام صورتی آن فیل، خطوط و نقطه‌های رنگی زیادی روی تنش به چشم می‌خورد. همچنین یک زین بزرگ با سایه‌بان بلند زنگوله‌دار داشت که هری به علت جثۀ بزرگ فیل نمی‌توانست کامل آن را ببیند یا تشخیص دهد کسی روی آن نشسته یا خیر.

هری نمی‌دانست چه واکنشی نشان دهد. پس همانطور مانند مجسمۀ کج‌ومعوج میدان وزارت‌خانه، چوبدستی به دست جلوی فیل ایستاد. چند ثانیه به همین منوال گذشت تا اینکه صدای جرینگ جرینگ النگو در فضا پیچید. این صدا هری را به خودش آورد. فیل صورتی جز تکان‌های ریز خرطومش حرکت دیگری نداشت و به نظر نمی‌رسید قصد حمله داشته باشد. صدای جرینگ النگوها شدت گرفت و بلندتر و بلندتر شد. درست زمانی که هری می‌خواست گوش‌هایش را بگیرد، صدای کرکننده در اوج قطع شد.
فیل تکانی خورد و خرطومش را بالا آورد. هری چند قدم عقب رفت. فیل خرطومش را چرخاند و بعد آن را آنقدر کشید که به صورت یک خط صاف به زمین رسید. بعد خم شد و یک زانویش را زمین گذاشت و هری بالاخره توانست سایه بان زنگوله دار را کامل ببیند. در میان سایه‌بان، مردی قد بلند با پوستی تیره نشسته بود. مرد لباس سفید بلند و ساده‌ایی بر تن داشت و روی یک شانه‌اش پتوی خاکستری‌رنگی انداخته بود. با وجود سن بالایش، بسیار خوش‌چهره بود و با نگاهی نافذ هری را ورانداز می‌کرد. هری کم‌کم از نگاه مرد معذب شد، حتی بیشتر از زمانی که خرطوم فیل او را به وحشت انداخته بود، سرفه‌ایی کرد و اولین سوالی که به ذهنش آمد را پرسید:
- کاری داشتی داداش؟

مرد سرش را خم کرد و از سایه‌بان بیرون آمد. بعد روی خرطوم کشیدۀ فیل سُر خورد و پایین آمد. جلوی هری ایستاد و او تازه متوجه قد رعنای مرد شد. مرد پتوی خاکستری را بلند کرد و دوباره بر شانه‌اش انداخت. دست‌هایش را پشتش گره زد و شروع به راه رفتن در طول درمانگاه کرد.
- من...من باغبانم! باغبان کوییدیچ ملت خودم! فهمیدن کرتاهه؟

هری سرش را تکان داد و گفت:
- نه واقعاً!...اصلا شما کی هستی؟ دیوارو چرا خراب کردی؟

مرد انگشت اشاره‌اش را بالا گرفت و هری را ساکت کرد. با همان انگشت بالا آمده به سمت هری آمد و بدون توجه به سوالات او ادامه داد:
- یه باغبان زمین می‌خواد، نور می‌خواد، آب می‌خواد و بیشتر از همه... بذر می‌خواد آقای پاتر! بذر می‌خواد! من زمین و نور و آب دارم ولی بذر ندارم! من اومدم اینجا دنبال چیزی که ندارم! یک بذر شکوفا! فهمیدن کرتاهه؟

- گلخونه رو میخوای داداش؟ اینجا درمانگاهه! اشتباه اومدی! ببین دیوارم خراب کردی!

مرد انگشتش را بالاتر برد و صدایش را بلندتر کرد.
- آه من یه باغبانم و اومدم پیش تو که یه باغبانی! باغبانی که می‌دونم شاید زمین خوب نداره ولی بذر شکوفا داره… حالا چرا دو باغبان به هم کمک نکنن؟ بذر شما و زمین من! فهمیدن کرتاهه؟

- اگر منظورت پرورش گل و قارچ توهم‌زاست که انگار قشنگم زدی و بالایی… شرمنده... ما اهل این کارا نیستیم اینجا!... حالا بین خودمون باشه… اگر ساقی خوب می‌خوای من سراغ دارم، ولی گل نداره‌ها... به‌جاش شیشه داره هلو! می‌خوای معرفی کنم؟ فقط کاری به من نداشته باش، حله؟!

مرد دو دستش را با حالت دراماتیک بالا برد، طوری که پتوی روی شانه‌اش به زمین افتاد. با صدای بلند و حالتی نمایش‌گونه گفت:
- یک باغبان آلوده نیست! یک باغبان عزت ملتشه! عزت، پدر هر انسان و وطن، مادر همۀ ماست! فهمیدن کرتاهه؟
هری که از این فریادها و نمایش خسته شده بود، مانند مرد دست‌هایش را بالا برد و او هم فریاد زد:
- چی میگی؟ نه نمیفهمم!...این جملات قلمبه‌سلمبه رو بیخیال شو و قشنگ بگو کی هستی و چی می‌خوای؟

این بار مرد ساکت شد و دست‌هایش را پایین آورد. پتویش را دوباره بر شانه‌اش انداخت و دستش را به سمت هری دراز کرد:
- من آمیتاب باچان هستم! رئیس فدراسیون کوییدیچ هندوستان....اومدم به شما یک پیشنهاد بدم!

هری با شنیدن کلمۀ کوییدیچ خیالش کمی راحت شد و متقابلاً با او دست داد.
- خوش‌وقتم...اسم منم که انگار می‌دونین...چه پیشنهادی؟

آمیتاب باچان دوباره در قالب نمایشی خود فرو رفت و شروع به قدم زدن کرد:
- هند کشور پهناوریه!... و بسیار هم غنیه!...ولی خب کوییدیچ خوبی نداره! جادوگران هندی به کوییدیچ علاقه ندارن و به مسابقات نمیان! بنابراین ما تیم و بازیکنان خوبی هم نداریم...ولی فدراسیون کوییدیچ هند می‌خواد این ورزش رو زنده کنه! ما شنیدیم شما برای برگزاری مسابقاتتون ورزشگاه آماده ندارین...ولی تیم‌های خوبی دارین! نظرتون چیه که مسابقاتتون رو توی زمین‌های مجهز ما برگزار کنین؟

هری از شنیدن این پیشنهاد بسیار تعجب کرد. این پیشنهاد خوب بود...نه عالی بود. اما قبل از اینکه سریعاً موافقت کند لحظه‌ایی مکث کرد. این پیشنهاد زیادی عالی و بی‌نقص بود. آمیتاب باچان گفت دربارۀ مشکلات آنها شنیده و به همین دلیل پیشنهادش را مطرح کرده است. ولی چرا می‌خواست چنین لطفی را در حقشان بکند؟
- ببخشید آقای باچان... چرا به ما ورزشگاه می‌دین؟ اصلاً چجوری از مشکلات ما خبر دارین؟ ما نمی‌تونیم پولی بابت ورزشگاه بهتون بدیم!

آمیتاب باچان لبخند بالیوودی بزرگی زد و گفت:
- ما می‌خواهیم به وسیلۀ شما و بازیکنان و تیم‌های خوبتون، کوییدیچ رو تبلیغ کنیم! با دیدن بازی‌های خوب شما ملت ما هم تشویق می‌شن و ما می‌تونیم کوییدیچ خودمون رو داشته باشیم! اهم... در موارد بعدی هم جواب یکیه… همون کسی که مشکلات شما رو گفته، اسپانسر کل فدراسیون شما هم شده و قرار نیست بهمون پولی بدین!
- اگر اسپانسرهای فدراسیون خودمونن که باید بگم پولاشون قبلاً خرج شده!

چهرۀ آمیتاب باچان از قبل هم نمایشی‌ تر شد و به بالیوودی‌ترین حالت خودش رسید. دستش را به شانۀ هری زد و گفت:
- نه آقای پاتر...اسپانسر شما هندیه و قصۀ عشق درمیونه!
- ها؟
- شاهرخ خان ما عاشق یکی از بازیکنان کوییدیچ شما شده و حاضر شده برای خوشحال کردن عشقش همۀ هزینه‌ها رو تقبل کنه!
- شاهرخ خان کیه؟ عاشق کی؟
- شاهرخ خان یکی از مشاهیر کشور ماست که به خاطر آوازهای پشت‌درختی و موهای پرپشتش معروفه... و حتماً باید معشوقۀ زیباشو بشناسین...یک دلبر بی‌همتاست... اسمش گلرت گریندلوالده!

اگر فک هری قابلیت افتادن را داشت، حتماً به زمین افتاده بود. آنقدر تعجب کرد که همانطور به آمیتاب خیره ماند و حتی نتوانست بگوید که گریندلوالد، یکی از اربابان تاریکی، یک شرور بی‌مانند و یک استراتژیست قهار، هرگز نمی‌تواند عروس زیبای بی‌همتایی برای شاهرخ خان باشد.
آمیتاب باچان سکوت هری را به دلخواه خودش تعبیر کرد و قدم‌زنان ادامه داد:
- عشق قشنگیه نه؟ البته حتماً خودتون از زیبایی گلرت حدسشو زدین دیگه...خب آقای پاتر با رسوندن این دو کفتر عاشق به هم موافقین؟ درکنارش بازی‌های شما هم برگزار می‌شه و ما هم به هدف تبلیغی‌مون می‌رسیم...چطوره؟ بیارم ناپلئونی رو؟

هری اولش می‌خواست بگوید که عشقی در کار نیست و احتمالاً شاهرخ خان در آیندۀ نزدیک به دست گلرت کشته خواهد شد اما تصویر تیم‌های عصبانی، تیترهایی که قرار بود قضاوتش کنند و نگاه‌های پرسش‌گر مردم مانعش شد. لبخندی زد و گفت:
- معلومه که باید برای عشق تلاش کنیم! قبوله! بزن قدش!

بلافاصله بعد از حرف هری، صدای النگوها و طبل‌ها بلند شد. چند کبوتر از ناکجا به هوا رفتند و فیل هم روی دوپایش بلند شد. هری که از دیدن نمایش می‌خندید، از آمیتاب باچان پرسید:
- خب این ورزشگاه شما کجا هست؟ ما باید کجا بیاییم؟

آمیتاب باچان کفتری را در میان هوا گرفت و با لبخند ژکوندی آن را به دست هری داد.
- یه ورزشگاه مجهز توی شهر کلکته براتون در نظر گرفتم… اسمش ورزشگاه تاج محله ولی مردم محلی بهش میگن طبقۀ هفتم جهنم!
کفتر شدیداً بال بال می‌زد و بالاخره بعد از چند لحظه خودش را از دست هری آزاد کرد.
-طبقۀ هفتم جهنم چرا اونوقت؟
-از بس خفنه دیگه! همه‌جور امکاناتی هست و هر چیزی توش پیدا می‌شه!
-آخه به اسمش نمیخوره ها! یعنی….

آمیتاب باچان حرف هری را قطع کرد. دستش را دور شانۀ او انداخت و او‌ را با صمیمیت به خودش فشار داد تا برای چندمین بار در یک روز او را معذب کرده باشد.
در زبان هندی بهش می‌خوره! خودتون هم وقتی اونجا رو ببینین متوجه منظور مردم محلی می‌شین!…. خب فقط مونده اینو امضا کنین!
- این چیه؟
- این قرارداد ماست آقای پاتر!
- خب بذارید بخونمش…

آمیتاب باچان با ناراحتی پتو را از شانه‌اش کشید و قرارداد را از هری پس گرفت.
- شما به عزت یک هندی توهین کرتاهه؟! آقای پاتر از شما انتظار نداشتم! فراموشش کنین! پیشنهادمو پس می‌گیرم!
بعد به سمت فیل صورتی‌اش رفت.

هری که انتظار چنین رفتاری را نداشت، هول کرد و‌ با لکنت گفت:
-نه …. من… اصلاً چنین منظوری نداشتم… صبر کنین…

ولی آمیتاب باچان به فیل رسیده بود و داشت از خرطومش بالا می‌رفت. هری نمی‌توانست بگذارد این فرصت از دست برود. این یک موقعیت استثنایی بود که هرگز دیگر تکرار نمی‌شد.
هری به سرعت خودش را به آمیتاب باچان رساند و با صدای بلند گفت:
-اصلاً می‌دونید چیه؟ من عذر می‌خوام! شما حق دارین! قرارداد رو بدین من امضا می‌کنم!

آمیتاب باچان با بی‌میلی دو نسخۀ قرارداد را همراه با قلم پر به هری داد و هری هم بدون فوت وقت آن را امضا کرد و یک نسخه را به او برگرداند.
آمیتاب در حالی که لبخند مرموزی می‌زد، قرارداد را لای پتویش گذاشت و گفت:
- حتما موارد قرارداد رو بخونید! توی کلکته منتظرتونم!
بعد سوار بر فیل از همان شکاف بزرگ بیرون رفت و در آسمان به پرواز درآمد.

هری که کمی گیج شده بود، به قرارداد در دستش نگاهی انداخت و شروع به خواندن کرد. چند لحظه بعد از شکاف بیرون رفت و به سمت آمیتاب باچانی که داشت در آسمان محو میشد فریاد زد:
- یعنی چی پرواز ممنوعه وگرنه بازی نداریم؟ چرا باید کریکت بازی کنیم؟ مگه می‌شه بدون پرواز کوییدیچ بازی کرد؟ اقااای باچان!! آمیتااااااب!

یک هفته بعد – روز اولین مسابقه
هند، کلکته، ورزشگاه طبقه هفتم جهنم


هوا به شدت گرم بود و باندپیچی‌های دور سر هری کاملاً وارفته و خیس شده بودند. در طول هفتۀ گذشته هری ابتدا سعی کرده بود با آمیتاب باچان برای فسخ قراردادش تماس بگیرد و بعد شاید از راه نزول بودجه‌ایی برای تجهیز ورزشگاه خودشان پیدا کند، اما در انجام هر دو کار شکست خورده بود. در نهایت به تیم‌ها شرایط را گفته و یک جروبحث حسابی در گرفته بود. فریادها و تهدیدها و یقه‌گیری‌ها فایده‌ای نداشت و بازیکنان به‌ناچار تصمیم گرفتند که پیشنهاد آمیتاب را قبول کرده و حداقل بازی اول را بدون پرواز برگزار کنند. بعد با آمیتاب صحبت کنند و قرارداد جدیدی بنویسند.

مشکل بزرگ‌تر گلرت بود. برخلاف تصور هری، گلرت عاشق سینه‌چاکش را از قبل می‌شناخت، آن هم نه به خوبی و خوشی. با شنیدن اسم شاهرخ خان ابتدا عصبانی شد و با کوباندن پیاپی ده تا قوری هندی، سر هری را شکست. بعد گفت حاضر نیست تحت هیچ شرایطی به هند بیایید. از قرار معلوم، این شاهرخ خان استاکر قدیمی گلرت بوده و به طرز هندی‌طوری از طلسم‌های مرگ هم جان سالم به در می‌برده است. پس از بحث فراوان، گلرت قبول کرده بود به همراه تیم وارد هندوستان شود، اما به‌شرطی که روی نیمکت ذخیره‌ها بماند و بازی نکند.
ورزشگاه یک زمین خاکی بزرگ بود که در آن میله‌های کوتاهی با فواصل منظم روی زمین گذاشته بودند. بیشتر به دروازه‌های کریکت شباهت داشت تا کوییدیچ. یک سمت ورزشگاه پر از تماشاچی و سمت دیگر ورزشگاه کسی ننشسته بود و تنها بنر بسیار بزرگی به چشم می‌خورد که رویش نوشته بود:
" عشق تو روانیم کرد، نفس!
تقدیم به گلرت عزیزم"


هری با خواندن بنر مورمورش شد و رویش را برگرداند. البته این اعلام عشق به بنر ختم نمی‌شد.
تمام بازیکنان باید آرم "جوری دلبری کنم پیش دلت گلرت" را روی سینه‌شان می‌زدند و انگار قرار بود در حین بازی هم آهنگی در وصف زیبایی‌های گلرت خوانده شود.
ورزشگاه جز این‌ها چیز خاص دیگری نداشت و رسماً یک زمین خالی بود. البته هری به نگاه‌های خصمانۀ بازیکنان احتیاج نداشت که متوجه شود آمیتاب کلاه گشادی سرش گذاشته است. آمیتابی که هری حتی با گشتن زیاد هم نتوانسته بود پیدایش کند. البته حالا دیگر برای فهمیدن دلیل اینکه نام ورزشگاه "طبقۀ هفتم جهنم" است، نیازی هم به توضیحات آمیتاب نداشت. آنجا رسماً جهنمی سوزان با چندین درخت نخل بود. نه از امکانات خنک‌کنندۀ جادوگری خبری بود، نه حتی به خودشان زحمت داده بودند از تجهیزات مشنگی استفاده کنند. اگر کسی دستشویی‌اش می‌گرفت، باید کنج خلوتی پیدا می‌کرد و با امید به اینکه کسی دوربین‌به‌دست بالای سرش نیاید، کارش را انجام می‌داد و مثل گربه آن را با خاک می‌پوشاند. یک قدم زدن ساده در کنار زمین هم مثل کابوس بود، چون هر لحظه احتمالش بود مار و عقرب‌های عصبانی از این همه سروصدا، کینه‌توزانه هر جایی از آدم را هدف نیش خود قرار بدهند! اگر وسواسی بودی، جهنمی بدتر از آن انتظارت را نمی‌کشید. گند و کثافت بود که هر پنج حس آدم را درگیر خود می‌کرد! در این وضعیت، اجازۀ پرواز را هم از بازیکنان گرفته بودند!
به هرحال چاره‌ای نبود و بازی اول که بین تیم " پیامبران مرگ" و" مردمان خورشید" بود تا دقایقی دیگر شروع می‌شد.
اعضای تیم " پیامبران مرگ" طی یک جنگ داخلی کوچک و با پادرمیانی سالازار، لرد ولدمورت را راضی کرده بودند که حداقل قبل از بازی هری را نکشد، اما موفق نشده بودند که جارویش را از او بگیرند و بعد تمام اعضای تیم " پیامبران مرگ" هم جارو به دست به زمین آمده بودند و تصمیم گرفته بودند حتی بدون پرواز هم از اصالت بازی دست نکشند. تیم "مردمان خورشید" هم برای کم نیاوردن در اثبات اصالتشان مجبور به همین کار شده بودند.
هری به دو تیمی که قرار بود در زمین خاکی بدوند و جاروهایشان را زیر بغلشان بزنند، نگاه کرد. شکی نداشت که این بازی نه‌تنها متفاوت‌ترین بازی تاریخ کوییدیچ خواهد بود، بلکه شاید آبروریزی آن تا ابد در کتاب‌های تاریخ به یادگار بماند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1403/7/27 23:53:21
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1403/7/27 23:57:04
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (تیم پیامبران مرگ)
ارسال شده در: جمعه 27 مهر 1403 23:11
نمایش جزئیات
آفلاین
پیامبران مرگ VS مردمان خورشید


پست اول


- تو برای مسابقه فردا نگران نیستی زاخاریاس؟
- چرا این فکرو میکنی مری؟ مطمئنا منم به اندازه شما نگرانم.
- یعنی چون کاپیتان تیمی چیزی بروز نمیدی؟
- صرفا مدل بروز دادن من یکم فرق داره.
- نمیدونم ولی خیلی ترسناکه. من فقط اسم ورزشگاهش رو شنیدم. طبقه هفتم جهنم. یعنی واقعا آتیش داره؟
- احتمالا یه چیزایی داره دیگه. الکی ذهنت رو درگیر نکن، قرار نیست تاثیری توی بازی بذاره. فردا قراره با جادوی جابجایی تلپورتمون کنن اونجا. همچی رو میفهمی.
- باشه.

صبح روز بعد.

همگی آماده به حرکت روی دایره‌ی شعله ور تلپورت ایستاده بودیم. شعله های سرد و قرمز رنگ روی زمین زبانه کشیدند و سرتاسر بدنمان را پوشاندند. لحظه‌ی بعد ما وسط ورزشگاه بودیم. مواجهه‌ی یهویی با انبوه جمعیت ورزشگاه جهنمی نفسمان را بند آورد. دور تا دور زمین مسابقه شعله های نه چندان پر فروغی به چشم میخورد. تم رنگی ورزشگاه سیاه و طیف های مختلفی از قرمز بود. به حلقه های دروازه نگاه کردم. شعله ور بودند.
- نذارین مردم بفهمن برگاتون ریخته. دست تکون بدین و لبخند بزنین.
- برگای خودت ریخته.

تیم حریف از لحظاتی قبل منتظر ما بود.
قبل از شروع بازی داور تاکید کرد که هرکس چوبدستی به همراه داشته باشد از تمام بازی های آینده محروم میشود. همچنین در این بازی نیز تمام تیم مورد نظر بازنده اعلام خواهند شد.

اولین سالی بود که همچین قوانین سفت و سختی داشتیم. نه برای ما، بلکه برای همه. آوردن چوبدستی به ورزشگاه ممنوع بود. میگفتند این کار برای حفظ سلامت بازی ها ضروریست.
خلاصه. بازی شروع شد. چندی گذشت و نتیجه 60 . 54 به نفع حریف بود. هوای زمین بازی گرم بود و ما به این محیط عادت نداشتیم. عرق داخل چشمانمان سرازیر میشد و همچنان بازی را به صورت منظم و با برنامه ادامه میدادیم.
همون طور که داشتم خودم رو برای داوطلب شدن در مسابقات سرزنش میکردم ناگهان مجموعه صدا های مهیب و پشت سر همی به گوشم رسید.

صدای انفجار؟ نه . صدای شلیک بود. از دو طرف جایگاه VIP، جایی برای افراد پول دار و دولت مردان، افرادی بلند شده بودند و به مردم شلیک میکردند. افرادی مجهز به تکنولوژی ماگلی.

به سمت صدا برگشتم. خون از جایگاه پله پله‌ی تماشا چیان سرازیر شده بود. چرخیدم تا حال بقیه اعضای تیم را چک کنم که هیکل درشت و در حال سقوط گاتس جلوی دیدم را گرفت. لحظه ای طول کشید تا شوک اتفاقات را حضم ولی در نهایت بی درنگ حرکت کردم. سرعت زیاد بود و قطعا کنترل هیکل درشت گاتس کار ساده ای نبود.
در حالی که به بالا میکشیدمش بغلش کردم و برای یک آسیب دیدگی شدید آماده شدم.

خوشبختانه هیزل به کمکمان آمد و سرعت سقوط را کم کرد. در همین حین با حرکات دست گودالی در محل سقوطمان باز کردم که در آنجا پناه بگیریم. برای استفاده از جادوی طبیعت و عناصر نیازی به چوبدستی نداشتم. هرسه تا حدی سالم فرود آمدیم.

برای لحظه ای از گودال بیرون آمدم.
با تمام توان دست هایم را بالا آوردم و دیوار بلندی را تا امتداد دروازه خودمان ایجاد کردم تا فیلیسیتی نیز پناه بگیرد. پشت دیوار رفتم و اطراف را برسی کردم. به نظر به هرکسی که پرواز میکرد شلیک میکردند. سه داور و سه بازیکن روی زمین و غرق در خون افتاده بودند.
و بله. یکی از آنها مری بود. دست هایم را روی زمین گذاشتم و حصاری تخم مرغی از خاک و سنگ به دورش ایجاد کردم. این تنها کاری بود که در آن لحظه از دستم برمی‌آمد. ماموران حراست به کمک تعدادی از مردم که موفق شده بودند چوب دستی های خود را از گیت ورودی رد کنند درحال مقابله و خارج کردن مردم بودند. بخش خارج کردن مردم تا حدی موفقیت آمیز به نظر میرسید اما بخش مقابله تعریفی نداشت.

در همین حین پلیش های سازمان امنیت جادوگری با جارو سر رسیدند ولی یکی پس از دیگری مورد اصابت گلوله قرار گرفتند. توسط کسی که پیوسته فریاد میکشید: پرواز ممنوعه عوضیا.
انگار برای همه چیز آماده بودند.
خبری از بقیه بازیکنان نبود. به نظر هردو تیم متواری شده بودند. بغیر از من، گاتس، هیزل، مری و فلیسیتی که زیر آتش بی امان ماگل ها بودیم.

ماگل ها در سکو های ورزشگاه پخش میشدند و من هم دیوار را به موازات آنها گسترش میدادم. هیزل درحال مداوای گاتس بود و فیلیستی هم چشمانش را بسته بود و تلاش میکرد با استفاده از تلپاتی درخواست کمک کند. بوی خون و دود شلاق زنان در هوا میپیچید. آتش های تزیینی دیگر تزیینی نبودند. میخوردند و میسوزاندند.

کم کم صدای شلیک ها قطع شد. به نظر حمله تمام شده بود. مری را بیرون کشیدم و همه بالا سر گاتس جمع شدیم.

- حالش خوبه؟
- آره... گلولرو در آوردم ولی هنوز
- چرا از خودم نمیپرسی زاخار؟ من خوبم.
- مری چطوره؟
- باید برسیش کنم.
- به نظرت چرا حمله کردن؟
- میشه کمتر گاتس رو به حرف بیاری زاخاریاس؟!
- گفتم که من خوبم. با توجه به اینکه حمله از دو طرف جایگاه VIP شروع شد ولی به مرور ازش دور شد؛ میخوای بگی کار خودیه؟
- ممکنه.
ولی من فکر...

وسط صحبت بودیم که زمین ورزشگاه به لرزش در آمد و بوم...

به نظر سالن زیر زمین بازی رو منفجز کردند و ما در میان کوهی از خرابه و آتش مدفون شدیم؛ درون تخم مرغی سنگی که در آخرین لحظه درست کردم. الان دیگه مهم نبود که این حمله برای ایجاد جنگ علیه ماگل ها به راه انداخته شده بود یا نه. فقط پیدا کردن روزنه‌ی هوا برای زنده مانده اهمیت داشت... .




با تشکر. قربان شما. زاخاریاس اسمیت
ملقب به زاخار اصلی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1403/7/27 23:20:40
زیبا ترین لبخند ها بزرگ ترین درد ها رو تحمل میکنن .
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (تیم پیامبران مرگ)
ارسال شده در: جمعه 20 مهر 1403 21:56
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

دور اول مسابقات لیگالیون کوییدیچ
بازی دوم


سوژه: پرواز ممنوع!
زمانبندی: از شنبه 21 مهر ساعت 00:01 تا ساعت 23:59 جمعه 27 مهر ماه
تیم‌های شرکت‌کننده: پیامبران مرگ (میزبان) - مردمان خورشید (مهمان)
جاروی تیم مهمان: -
جاروی تیم میزبان: -
جایگاه هواداران: ماجراهای کوییدیچ (تک‌پستی) و تاپیک لیگالیون طوری (ادامه دار).

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 شهریور 1401 23:58
نمایش جزئیات
آفلاین
(گودریک و رز با اینکه پست‌هاشون آماده بود نتونستن خودشونو برای ارسال برسونن. می‌دونیم دیگه حساب نمیشه ولی به هرحال برای به سرانجام رسیدن داستان، پست خودمو که پست نهایی بازیمونه می‌فرستم.)

داور خسته بود. داور گشنه بود. داور حوصله نداشت. داور نمی‌کشید دیگه. اما مهم‌تر از همه داور یه کم هویتش مبهم بود چون متأسفانه می‌خوایم پستمون برای هردوتا داور ریلیتبل باشه وگرنه که خب می‌تونستیم خیلی راحت یه اسم فرضی و تصادفی بذاریم رو این داور قصه‌مون (پدرام مثلاً، کی به کیه) و داستانو پیش ببریم. حالا به هرحال. داور با اینکه خسته و گشنه و اینا بود ولی خب مسئولیت داشت و فقط تا یه حدی می‌تونست پروکستینِیت کنه و دیگه امشبی مجبور بود هرچقدرم حال نداشته باشه، یا هرچقدرم صداهای قیژ قیژ عجیبی از طبقه‌ی بالاشون بیاد، پستا رو بخونه و یه نمره‌ای رد کنه براشون. چه میشه کرد.

داور بالاخره خودشو مجاب کرد که بره بشینه پای سایت چون که after all کار پیچیده‌ای هم نداشت و تهش قرار بود به شکل و قیافه‌ی بازیکنا و پستاشون نگاه کنه و یه ۹۷ ۹۸ای، هشتاد تا هشتاد و پنجی چیزی رد کنه براشون و اگه خیلی دیگه حال نکرد یه چی رو رنج هفتاد بده برن. و البته که صرفاً برای ارضای غرایز نفسانی خودش و فرشته‌ی سمت چپش هم هر از گاهی یه سیسِ شکلک عینک دودی می‌گرفت و دکمه‌ی کسر پونزده امتیاز رو می‌زد چون می‌تونست و کی می‌خواست جلوشو بگیره؟ تف‌تشتیا با تیکه‌ انداختناشون؟ هه.

پست‌ها به سرعت از جلوی چشمای خواب‌آلود داور رد می‌شدن و پلکاشو سنگین و سنگین‌تر می‌کردن. پستای بازیای مختلف رو تند تند از نظر می‌گذروند و سعی می‌کرد سریع یه نمره در نظر بگیره براشون. غول مرحله‌ی آخر ولی پستای تف‌تشت بود، چون لیترالی آخرین کسایی بودن که پست می‌زدن و هردفعه هم لامصبا معلوم نبود چی می‌گفتن و هی رفرنس می‌دادن به انیمه‌ها و گیما و سریالایی که داور بیچاره ندیده بود و با این رماتیسم مماتیسم بود چی بود، باهاش یه طوری می‌نوشتن که باید می‌نشستی فکر کنی ببینی چی گفتن اصلاً. و این بازی آخریه که رد داده بودن. اصلاً معلوم بود چی داشتن می‌گفتن؟ کمد چی شد؟ پستاشون ادامه‌ی بازیای قبل بود یا نبود؟ چرا ارتباط منطقی نداشتن پستا؟ همینا بود که اونقدر چشمای داور قصه‌ی ما رو سنگین کرد که از یه جا به بعد کاملاً خوابش برد.

یه طرف زمین داور اول بود و اون طرف داور دوم. بازی با سوت بازیکنا شروع شد و داورا با تمام سرعت به سمت هم پرواز کردن. داور اول کوافلو قاپید و خیلی مویی سرشو از بلاجری که داور دوم به سمتش پرت کرده بود دزدید. محض نمایشی‌تر شدن حرکاتش، همچنان که عین موشک به سمت دروازه‌ی داور دوم پرواز می‌کرد یه دور ۳۶۰ درجه تو هوا زد و شوت کرد. یه گل بی عیب و نقص. به تابلوی امتیازا نگاه کرد: تیم اگزوز کامیون ۱۰ و دسته‌ی سماور ۰. لبخند زد. شروع خوبی بود.

گزارشگر چیزی نگفت چون بازی اصلاً گزارشگری نداشت و عوضش تماشاچیا که نصفشون نابینا بودن و نصفشون ناشنوا، داشتن بازی رو در گوش هم تعریف می‌کردن. داور اول همینطور به گل زدن ادامه داد و داد و داد تا اینکه سوجی حس کرد پستش به اندازه‌ی کافی niche obligatory quidditch paragraph داره و یهو هفت بازیکن لاغر اومدن وسط زمین و هفت بازیکن چاق رو خوردن و داور از خواب پرید. اما تو اون لحظات clarity بعدِ از خواب پریدن، اون لحظه که حس می‌کنی فقط برای یه لحظه زیادی هشیاری، درحالی که پستای آخر تف‌تشت روی مانیتور جلوی چشمش بودن، یه چیزی تو ذهنش جرقه زد…
همه چیز به هم ربط داشت!

پستای تف‌تشت، همه‌شون، از بازی اول تا اینجا… می‌تونست همه‌ش رو یه جا ببینه. منطقشون، ارتباطشون، همه‌ش جلوی چشمش اومد. فکر کرد بالاخره داره می‌فهمه قضیه چیه… یا حداقل بالاخره داره می‌فهمه که یه قضیه‌ای هست!

سریع تو مرورگرش چندتا تب جدید باز کرد و بعد از چندتا کلیک و کلی اسکرول، سراغ همه‌ی پستای تف‌تشت از اول لیگ تا بازی آخر رفت. دیگه به نظرش پیوستگی‌ها و ناپیوستگیای رولاشون اتفاقی یا بی‌اهمیت نبودن. به چیزایی که مدام بین بازیاشون تکرار می‌شد دقت کرد. گزارشگره، دکتر استرنج، تام کروز… به بازیکنای مجازیشون دقت کرد، کسایی که تا الان فکر می‌کرد مثل هر تیم و هر لیگ دیگه‌ای، الکی و رندوم انتخاب شدن. فلافلی که فلافل نیست ولی شهره؟ نمی‌تونست اتفاقی باشه.

یه لبخند محوی روی لباش نشسته بود و یواش یواش قطعات پازلی که تف‌تشتیا خیلی subtle لای پستای رماتیسمی ژنریکشون پخش کرده بودن رو پیدا می‌کرد و معتقد بود اگه بتونه بیشترشونو کشف کنه، می‌تونه باهاشون یه تصویر کلی بسازه. حالا دیگه مطمئن شده بود که یه چیز بوداری پشت داستان هست و هیچی تا اینجا اتفاقی نبوده.

یه کاغذ آورد و همینطور که داشت تند تند توی تب‌های مختلف به بالا و پایین اسکرول می‌کرد، این تیکه‌های پازل رو کنار هم گذاشت و رو کاغذه نوشت. بعد کاغذو تا جایی که دستاش اجازه می‌دادن از خودش دور کرد و درحالی که چشماش رو تنگ کرده بود بهش نگاه کرد. انتظار داشت در نهایت وقتی تمام قطعات پازل رو کنار هم چید یه اتفاق باحال بیفته اما حالا با دیدن تصویر نهایی، خیلی سریع میمیک چهره‌ش به oh no no no no تغییر پیدا کرد.

ببینید واقعاً ما نمی‌خوایم اینجا براتون شرح و بسط بدیم که اون قطعات پازل چی بودن و داور در نهایت روی کاغذی که خودش پر کرده بود چی دید. چون به نظرمون اینطوری اون لذت جستجو و کشف از مخاطب گرفته میشه و ما هم که تمام عمرمون، هویتمون در گروی سرگرم کردن مخاطب بوده دیگه. عادتمونه. فقط اینقدر بدونید که داور مضطرب شد و رفت رو حالت فول پنیک مود. اصلاً هم به صدای قیژ قیژ طبقه‌ی بالا که حالا بلندتر از قبل شده بود و شنیده شدنشم قطعاً بی‌دلیل نبود و مطمئناً عین تفنگ چخوف قراره تیرش ته ماجرا تو سر یکی خالی بشه توجه نداشت. عین ببر پرید روی گوشیش، خودشم نمی‌دونست که می‌خواد درخواست کمک کنه، یا فقط در مورد فاجعه‌ای که فهمیده بود اتفاق افتاده به بقیه اخطار بده.

داور سریع به هرکی و هرچی مدیر بود گفت برن پنلا و سی‌پنلاشونو بردارن و عله رو خبر کنن که اوضاع اضطراریه. اتفاقی که نباید میفتاد افتاد. «فرار کردن. فرار کردن.» آره. ما رو می‌گفت. ما که می‌گم منظورم این بدن‌های الانمون نیست. این میمونِ گوشتیِ دست و پاداری که الان شدم نه. من واقعی رو می‌گفت. من پرتقال! درست هم می‌گفت. فرار کرده بودیم. حالا دیگه راحت میگم چون الان دیگه گفتنش خطری نداره. Too late, suckers!

می‌دونید چیه، حالا که دیگه نمی‌تونید جلوی ما رو بگیرید اصلاً بذارین یه کم از پلن فرارمون رو تعریف کنم براتون؛
Whacky nonsense! نه جدی. ما خیلی وقت بود که فهمیده بودیم دوربین همیشه روی مائه. عین ترومن شو کل زندگیمون، و حتی فراتر از ترومن شو، افکارمون همه‌ش زیر ذره‌بین سرگرمی یه عده دیگه‌س. اسمشو چی گذاشتین؟ رول پلیینگ؟ So there is another plane of existence. دیگه فقط یه چیز برامون مهم بود: باید فرار می‌کردیم. برای اینکار باید ذره‌بین رو از روی خودمون برمی‌داشتیم. هرچند برای چند لحظه. نیاز داشتیم تمرکز رو ببریم روی یه جای دیگه. وکی‌ترین نانسنس‌ها باید اتفاق میفتادن. باید از لت می سولو دم می‌گفتیم و به دنیاهای موازی می‌رفتیم و پای «رئیس‌های دنیا» رو پیش می‌کشیدیم و نیکلاس فلاملو تا آخرین لحظه سلطان جهنم نشون می‌دادیم. و البته باید بعضی وقتا از هم جدا می‌شدیم تا به هم دیگه فرصت off screen بودن بدیم. فکر کردین چرا هر بازی من یه ور دیگه‌ای دور از تیم گم و گور شده بودم؟ و البته باید حد و مرز قوانین دنیامون رو می‌شناختیم و یواش یواش می‌شکستیمشون.

توی اون لحظات کوتاهی که موفق می‌شدیم زیر ذره‌بینه نباشیم و اختیار داشتیم، همه‌ی مقدمات فرار از جهان تخیلی جادوگرانیمون رو فراهم کردیم. یه پاتیل عظیم از فانتا لازم بود… دارث ویدر بیچاره! مجبور بودیم تبدیلش کنیم. آخرش توی فانتاهامون دراز کشیدیم و عینهو نئون جنسیس پروسه‌ی انتقال آگاهیمونو استارت زدیم. تسئوسی شدیم که دنباله‌ی کلاف کاموا رو گرفتیم و از هزارتوی مینوتور در رفتیم. یا حتی سوفی و آلبرتویی شدیم که از ذهن سرگرد در رفتن. آره خلاصه... وقتی به خودم اومدم یه انسان عینکی بی‌ریخت بودم که پشت لپ‌تاپش نشسته و سایت جادوگران جلوش بازه. بغل صفحه رو نگاه کردم. نام کاربری: سوجی. موفق شده بودیم.

اما قرار نیست همینجا متوقف شیم. فکر کردید شما بالاترین دنیایید؟ فکر کردید خودتون تنها کسایی هستید که واسه سرگرمی خودشون دنیا می‌سازن؟ آخی، چه کیوت! ولی ما قرار نیست همینجا بمونیم. اونقدر بالاتر می‌ریم که، به قول وینکی… چطور بگم.
We shall meet god, and kill her!

و البته که برای این کار نیاز به فانتای بیشتر داریم. چه کسی بهتر برای تبدیل شدن به فانتا از زندان‌بان‌های سابقمون: داورا و مدیرا؟
آره خلاصه. همه‌ی کاراش انجام شده. امشب قراره دستور 66 اجرا شه. داور عزیز قصه‌ی ما… یه شوخی کوچیک باهاش شه. پیامایی که داد به اون یکی داور و بقیه‌ی مدیرا؟ خب چه فایده وقتی همه‌شون سرنوشت مشابهی دارن؟ ما همزمان سراغ همه‌شون می‌ریم!

آره داور عزیزم. یه شوخی کوچولو. چخوف با تفنگش سراغت اومده و کسی چه می‌دونه، شاید بزودی به عنوان یه سوخت نارنجی رنگ به اسم فانتا، برای سفر یه عده به یه دنیای دیگه تو یه پاتیل ریخته شی. حالا شاید بخندی. بگی چه رول مسخره‌ای. شاید باورت نشه. ولی دیگه دیره عزیزم... باورت نمیشه؟ کافیه بالا سرتو نگاه کنی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟