جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
صفحه اصلی خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
آنلاین‌ها
اطلاعیه مدیریت
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

52 کاربر(ها) آنلاین هستند (32 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
49
مهمانان
3
اعضا
×

اطلاعیه مدیریت

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

فن‌ فیکشن‌ها

اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 1 آذر 1403 00:06
نمایش جزئیات
آفلاین
دور ششم تاپیک با موضوع "امید" و به شکل "1. تک‌پستی با 7 کلمه چرخشی" آغاز می‌شه. امید رو در قلب‌ها زنده کنین یا نابودش کنین. هر طور که دوست دارین به امید ربطش بدین!

کلمات فعلی: کلمات، آویزان، درخشش، بازی، ردپا، رویایی، خون
سوژه: امید


هوادار تیم برتوانا


رایان پشت در اتاق راه می‌رفت. نمی‌توانست یک جا آرام بنشیند و منتظر بماند. در با شدت باز شد و پرستاری با دستان خونی به سرعت از اتاق بیرون آمد و قبل از این که رایان فرصت کند حال رز را از او بپرسد، در پیچ انتهای راهرو ناپدید شد. رایان چند لحظه با نگرانی به در اتاق خیره شد و بعد دوباره شروع به راه رفتن کرد. هر دقیقه برای رایان به اندازه ساعت‌ها طول می‌کشید. مدام دستش را بالا می‌آورد و ساعتش را نگاه می‌کرد. ساعت دقیقا ۸:۲۵ دقیقه بود که صدای گریه‌ی نوزادی از درون اتاق آمد. رایان ایستاد و به در خیره شد. نمی‌دانست احساسش را با چه کلماتی توصیف کند. حالا واقعا پدر شده بود! بالاخره اضطراب درونش خاموش شد و به او اجازه نشستن روی یکی از صندلی‌های کنار راهرو را داد.

ساعتی بعد دکتر از اتاق بیرون آمد. رایان بلافاصله بلند شد و به سمت او رفت. دکتر لبخندی زد.
- حال هر دوشون خوبه. می‌تونی بری توی اتاق پیششون.

برقی در چشمان رایان درخشید و به سمت در اتاق دوید و وارد شد. رز روی تخت نیمه نشسته بود و دخترشان توی تخت کوچکی که کنار تخت مادرش بود، آرام خوابیده بود. آویزی به بالای تخت کوچکش آویزان بود که می‌چرخید و موسیقی ملایمی را پخش می‌کرد. رایان کنار رز، لبه تخت نشست. خم شد و رز را بوسید.
- حالت خوبه؟

رز به نوزادش نگاه کرد.
- مگه میشه با وجود همچین دختر زیبایی خوب نباشم؟

نگاهش را به سمت رایان برگرداند. رایان درخشش امید را در چشمانش می‌دید.

- اسمشو انتخاب کن رایان. اسمش چیه؟

رایان به نوزاد خیره شد.
- اِلا... الا بهش می‌آد.

بلند شد، کنار تخت الا رفت و روی آن خم شد.
- سلام الا... من پدرتم! تو خیلی قشنگی، می‌دونستی؟ درست مثل مادرت!

رز با عشق به رایان نگاه می‌کرد و ریز ریز می‌خندید. رایان داشت تلاش می‌کرد با الا بازی کند ولی الا کوچک‌تر از آن بود که با پدرش بازی کند. رز از همان اولین باری که قضیه‌ی بچه را به رایان گفته بود، ردپای شیطنت را در چشمانش دیده بود. رایان مثل کودکی شده بود که همبازی پیدا کرده بود! رز از صمیم قلب عاشق هر دوی آنها بود. داشتن این خانواده رویایی بود که همیشه می‌خواست به آن برسد.

کلمات نفر بعد: قضاوت، درخت پاییزی، دیوار سفید، نهان شیدایی، پرواز، شکوفه، مارپیچ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده



F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.



پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 24 آبان 1403 18:43
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

هوادار تیم برتوانا


سوژه: نجات
کلمات بعدی: جنازه، اراده، وارث، نجات، ساعت ساز، شیشه‌ای، هزارتو


گابریل دم در شیشه‌ای کلیسا منتظر وایساده بود تا ببینه کی جمعیت داخل مقداری کم می‌شه تا بتونه وارد بشه و خودشو به تابوت پسرکی که به تازگی فوت شده بود برسونه. جمعیت به قدری زیاد بود که گابریل مطمئن بود اگه الان بخواد اقدام کنه، باید به سختی از هزارتوی آدما عبور کنه.

جدای از این، پسرک ماگل بود و بنابراین جمعیتی که برای دیدنش اومده بودن هم ماگل بودن. نقشه‌ای که گابریل کشیده بود جلوی چشمای این همه ماگل قابل پیاده‌سازی نبود. پس گابریل تصمیم می‌گیره اونقد صبر کنه تا بالاخره زمان مناسب فرا برسه.

گابریل اصولا دختر صبوری نبود، به همین دلیل برای این که گذر زمان رو بتونه تحمل کنه غرق در خاطراتش می‌شه. اون پسرِ ساعت‌سازی بود که همیشه برای گابریل ساعت با طرح تک‌شاخ کنار می‌ذاشت. گابریل خیلی خوش‌حال بود که تک‌شاخ تو دنیای ماگلا هم شناخته‌شده‌س، حتی اگه که بخواد بعنوان موجودی تخیلی تعریف شده باشه!

گابریل یادش میومد که پیرمرد همیشه می‌گفت پسرش تنها وارث ساعت فروشیشه. اونقد به استعداد پسرش باور داشت که می‌دونست اون بهتر از خودش می‌تونه فروشگاهو بگردونه. ولی حالا پسرک دیگه زنده نبود تا بتونه دلخوشی پدرش باشه. البته گابریل درکی از مرگ نداشت و فکر می‌کرد یه بیماری لاعلاجه که اگه درمانش پیدا بشه، اون فردی که به خواب ابدی فرو رفته چشماشو باز می‌کنه و دوباره به زندگی برمی‌گرده.

گابریل حالا اونجا اومده بود تا با اراده‌ای قوی پیش جنازه پسرک بره و نجاتش بده. شاید اگه مستقیم با مغز پسرک حرف می‌زد می‌تونست قانعش کنه تا دوباره به سلول‌ها و اعضا و جوارح بدنش دستور بده تا به کارشون ادامه بدن و سوخت و ساز بدن پسرک از سر گرفته بشه؟

گابریل باید امتحان می‌کرد!

کلمات نفر بعد: کلمات، آویزان، درخشش، بازی، ردپا، رویایی، خون

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/8/24 19:49:02
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 23 آبان 1403 12:58
نمایش جزئیات
آفلاین
برای هواداری هاری گراس

تصویر تغییر اندازه داده شده

سوژه: نجات
برای درک بهتر داستان، از این و این پست کمک بگیرین.


کلمات فعلی: کورسو، راه‌پله، شیار، جمجمه، دروازه، نقره‌فام، آب‌نبات


بخش سوم از کتاب اسرار پنهان، پژواک قتل؛

روزی روزگاری، اشراف‌زاده‌ای به پنج تن از افرادش دستور داد زنی به نام روسیو را بازداشت کنند که اشراف زاده او را به ساحرگی متهم کرده بود. به افرادش گفت او را توی برکه‌ی آسیابی در دل همان جنگل قدیمی غرق کنند که روسیو در آن زندگی می‌کرد. دو نفر لازم بود تا او را درون آب سرد بکشانند و یکی که جمجمه‌اش را زیر آب نگه دارد تا آنکه دیگر نفس نکشد. سربازی که مسئول اینکار بود، قبلا هم آدم کشته بود. اما سَرورش هیچ وقت به او فرمان نداده بود زنی را بکشد. کشتن جادوگران با وجود قدرت بیشترشان، کار آسانی بود اما قتل یک ساحره، آسان نبود. آنها همانند آب‌نبات شیرین بودند. ظرافتشان انسان را به خود مجذوب می‌کرد. کار هولناکی بود اما سرباز را به وجد آورد؛ شاید دقیقا به همین دلیل که ساحره بسیار زیبا بود.

کشتن معمولا او را نمی‌آزرد. آن شب غافلگیر شد که خواب به چشمش نیامد. نُه روز تمام نتوانست بخوابد، چون لحظه‌ای که سرش را روی بالشت می‌گذاشت و از دروازه بین بیداری و سرزمین رویاها رد می‌شد، دوباره سرمای آب را روی پوستش حس می‌کرد، تقلاهای ساحره بیچاره برای نجات خودش و در آخر موی شناورش روی سطح برکه را می‌دید. شب یازدهم که دوباره آن رویاها سراغش امد، او از تخت بیرون آمد، اسبش را زیر کرد و در جنگل مهتاب گرفته تا آسیاب تاخت.

سرباز امیدوار بود که اگر ببیند آب برکه ساکن است و از جسد ساحره خبری نیست، انگار که هرگز وجود نداشته، آن وقت آرام شود؛ هرچند وقتی کنار آبی که قبلا به رنگ نقره‌فام می‌درخشید ایستاد، آرزو کرد که ای کاش هرگز برنگشته بود. آب مثل گناه او سیاه شده بود و هیچ کورسوی نوری درونش دیده نمی‌شد. درختان گویا حکم او را در دل شب نجوا می‌کردند: قاتل!

بی برو برگرد او ساحره بود. همین مدرک کافی نبود؟ حتما کار خودِ خودش بود! نجوای درختان، رویاها و حس ترس مثل بختک به جانش افتاده بودند... ساحره او را نفرین کرده بود. کار درستی کردند که او را کشتند. خیلی درست! سرباز حس‌ کرد بار گناه از روی قلبش برداشته شد و تمام افسوس و حس‌ نفرت از خودش از میان رفت. شاید باید یکی از آن شکارچیان ساحره می‌شد که کشور را از شر آنها خلاص می‌کردند. کلیسا دستمزد خوبی می‌داد و از آنجا که قبلاً یکی را کشته بود، حدس زد که دفعه‌ی بعد آسان‌تر باشد.

خندید، بعد هم چرخید تا پیش اسبش برگردد ولی نتوانست تکان بخورد. گل و لای چکمه هایش را محکم نگه داشته بود، انگار که انگشتانی او را گرفته باشند. لعنت به آن ساحره! شک نداشت کار اوست. خطاب به آبِ خاموش فریاد زد:
- دوباره هم اینکارو می‌کنم! می‌شنوی چی میگم؟

چکمه هایش بیشتر در گل و لای دفن شد و دستانش به خارش افتاد. آنها را جلوی صورتش گرفت. پوستش پوشیده از زگیل بود و شیار بین انگشتانش با پره پر شده بود... همان انگشتانی که ساحره را با آن ها زیر آب نگه داشته بود.

از شدت هراس چنان جیغ بلند کشید که صدایش آسیابان و همسرش را بیدار کرد؛ هرچند آن دو جرعت نکردند بیرون بیایند و سرباز را نجات دهند.

سرباز دوباره فریاد زد. دیگر صدایش عوض شده بود. قورقوری نخراشیده از گلویش در آمد و ستون فقراتش آنقدر پیچیده و خم شد تا آنکه به زانو افتاد و انگشتان پره‌دارش را توی گِل گذاشت. بعد توی آب گل‌آلود همان برکه‌ای پرید که ساحره را در آن غرق کرده بود، و به آرامی سطوح آب را به مقصد عمیق‌ترین بخش برکه، همانند راه پله طی کرد. ساحره برای نجات تقلا کرده بود، اما سرباز حتی فرصتی برای تقلا یا درخواستِ نجات از دیگران نداشت.

کلمات بعدی: جنازه، اراده، وارث، نجات، ساعت ساز، شیشه‌ای، هزارتو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیگنس بلک در 1403/8/23 13:03:13
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 23 آبان 1403 12:29
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

هوادار تیم برتوانا


سوژه: نجات
کلمات: دیوانه خانه، شفادهندگان، ساختمان متروک، هوهوی جغد، آخرین مقصد، خنده ی رنج آلود، چشمان نابینا


گابریل جلوی ساختمون متروکی وایساده بود و با هیجان نگاهش بین نقاط مختلف محوطه در حال جا به جایی بود. ظاهر ساختمون کاملا آماده‌ی قرار گرفتن تو یه فیلم ترسناک که از نظر اهالی منطقه تسخیر شده بود رو داشت. ازون ساختمونایی که چند تا نوجوون برای این که ثابت کنن اصلا هم ازین خبرا نیست یا حداقل خودشون شجاعت کافی رو دارن، داخلش می‌رن و بعد برای همه‌شون جز یکی، اونجا تبدیل می‌شه به آخرین مقصد.

خب چون اصولا همه می‌میرن جز یکی نه؟ اون یک نفری که ازش بعنوان بازمانده یاد می‌شه هم در 99% مواقع یه دختره، یا یه پسری که عقلش کامل نیست!

گابریل دو مورد از این سه موردو داشت. دختر بودن و کامل نبودن عقلش! مورد سومی که از عدم وجودش رنج می‌برد این بود که گابریل تنها بود، نه این که همراه با گروهی باشه. دو سوم شانس بالایی بود و بنابراین گابریل مطمئن بود حتی اگه خبری هم بشه زنده ازش بیرون میاد. البته نه این که کلا گابریل تصوری برای این که اونجا بخواد اتفاق بدی بیفته داشته باشه! برای گابریل ترس و چیزای بد معنا نداشت. این به خاطر شجاعتش نبود. به خاطر این بود که دنیاش زیادی رنگارنگ بود و همه چیز و همه کس توش خوب تعریف شده بودن.

بلند شدن صدای هوهوی جغدی از نزدیک‌ترین درخت در حیاط ساختمون، باعث می‌شه گابریل دست از نگاه کردن به ساختمون متروکه اما شگفت‌انگیز برداره و از پله‌های جلویی بالا بره. تابلوی کوچیکی که کج شده بود و گرد و خاکی که بر اثر گذر سال‌ها روش نشسته بود، کلمه دیوانه خانه رو به سختی نشون می‌داد. اگه گابریل به روی حقیقت چشماش نابینا نبود، همین‌جا شک می‌کرد که چرا به جای کلمه‌ی متمدنانه‌ترِ تیمارستان از دیوانه‌خانه استفاده کردن؟ دیوانه‌خانه‌ی متروکه از تیمارستان متروکه ترسناک‌تر نبود؟

گابریل بی‌توجه، با صدای قیژی در کهنه و زنگ‌زده‌ی ساختمون رو باز می‌کنه و داخل می‌ره. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که احساس می‌کنه صدای خنده‌ی رنج‌آلودی از انتهای راهرو به گوش می‌رسه. هر لحظه که می‌گذشت صدا خفه‌تر می‌شد انگار که در حال دور شدن بود.

- وایسا! می‌تونم نجاتت بدم!

گابریل دوان‌دوان تو راهرو شروع به دویدن می‌کنه. به دنبال منبع صدا از پیچ راهرو می‌گذره و ناگهان با کپه‌ای از وسایل شکسته و قدیمی مواجه می‌شه که روی هم سوار شده بودن و راه عبور رو بسته بودن. صدا همچنان در حال دور شدن بود تا جایی که ساختمون در سکوت فرو می‌ره.

حتی اینجا هم می‌تونست نقطه‌ی بازگشتی برای هر انسان عاقلی باشه. صدا مطمئنا از این مسیر عبور کرده بود و از قضا تونسته بود از بین این کپه‌ی آوار عبور کنه. مشخصا چیزی تو این ساختمون مشکوک بود. اما گابریل ساده‌تر از این حرفا بود. سرشو می‌چرخونه و با تابلوهای کنار دیوار مواجه می‌شه. به نظر عکس شفادهندگانی بود که در طی سالیان مختلف در این دیوانه‌خانه خدمت کرده بودن.

- فکر نکنم اهالی اینجا نیاز به نجات داده شدن داشته باشن. برای یه شام خوشمزه برگردیم؟

هنوز چیزای زیادی بود که گابریل در مورد اون ساختمون و صدایی که شنیده بود کشف نکرده بود. ولی گابریل حرف‌گوش‌کن‌تر و زودباورتر از اینا بود که حرف بقیه، خصوصا اگه الستور باشه رو نپذیره. پس با خوش‌حالی رو کول الستور سوار می‌شه و هردو با صدای پاقی از اونجا ناپدید می‌شن.

کلمات نفر بعد: کورسو، راه‌پله، شیار، جمجمه، دروازه، نقره‌فام، آب‌نبات

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 16 آبان 1403 16:52
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از تیم برتوانا:

سوژه: نجات
کلمات فعلی: نقاشی، آسمان تاریک شب، ردا، هلال ماه، رد خون، باد سرد، بی‌حس

پطروس
هلال ماه در آسمان تاریک شب مثل فرشته ای است که میان انبوهی از شیاطین به دام افتاده و نور ضعیفش را یارای مقابله با آن ها نیست. من در گورستان مجاور معبد قدم برمی دارم، در حالی که حضور یک موجود شرور را در نزدیکی ام حس می کنم. او مدت هاست که زمین های اطراف معبد را تبدیل به شکارگاه خود کرده و هر شب دندان های نیشش را در گردن معصوم ترین انسان ها فرو می کند و جسم هایشان را از حیات خالی کرده و در همین گورستان دفن می کند.

جلوتر می روم و او را در فاصله ی چند متری ام‌ می بینم. خون آشام آنجل، زن زیبایب با موهای درخشان و بلند به رنگ قهوه ای روشن و چشمان سبز زمردی و نوری بر چهره اش که حقیقتا او را نه مثل شیطانی که هست، بلکه همچون یک فرشته نشان می دهد. رد خون پایین لبش را نقاشی کرده و جسد یک راهبه را در آغوشش گرفته و بالای یک قبر خالی ایستاده. وقتی متوجه حضور من می شود، خم می شود و راهبه را داخل قبر می گذارد و رو به من می گوید:
"راهب پطروس، بیا روی این راهبه ی بیچاره خاک بریزیم و بعد با همدیگر برایش دعا بخوانیم و به یاد او اشک بریزیم."

و با حالتی دردآلود به من می نگرد، در حالی که خشم و انزجار شدیدی از من به سمت او ساطع می شود.

جوش مصنوعی
نزدیک‌تر می‌روم و در حالی که باد سرد ردا‌یم را می‌لرزاند، به آنجل خیره می‌شوم. نفس عمیقی می‌کشم و با صدایی که حتی برای خودم هم به سردی آهن می‌ماند، می‌گویم:
"آنجل، تو را شایسته‌ی دعا و اشک نمی‌بینم. معصومیت را از این زمین گرفته‌ای. چه دلیلی می‌تواند برای این اعمالت باشد؟ چگونه می‌توانی انسان‌های بی‌گناه را قربانی کنی و با این همه، هنوز خودت را صاحب ذره‌ای انسانیت بدانی؟"

آنجل نگاهش را از جسد راهبه برنمی‌دارد. چشمان زمردینش از غمی عمیق می‌درخشد و با لحنی دردآلود جواب می‌دهد:
"تو نمی‌دانی، پطروس، اما هر بار که خون یک بی‌گناه را می‌نوشم، احساس گناه تمام وجودم را فرا می‌گیرد. این گناه همان چیزی است که من را زنده نگه می‌دارد، همان چیزی که به من می‌گوید هنوز قسمتی از انسانیت در من باقی‌ست. اگر این احساس گناه نباشد، آن‌گاه من فقط یک هیولا خواهم بود؛ یک جسم بی‌روح، بدون هیچ‌چیز انسانی در وجودش."

برای لحظه‌ای درنگ می‌کنم. آنجل حقیقت را می‌گوید، یا شاید هم این اعتراف تنها توجیهی باشد برای جنایاتی که مرتکب می‌شود.

پطروس
به اشک های سرخ او که بر صورت زیبایش جاری شده اند، می نگرم و در حالی که سعی دارم جلوی ورود تردید به ذهنم را بگیرم، می گویم:
"شاید در اعمال تو خلوص نیت وجود داشته باشد، ولی این از شرارت تو چیزی کم نمی کند. تو هدیه ی گرانبهای حیات را از انسان های معصوم می گیری و عزیزان آن ها را به عزا می نشانی."

آنجل با چهره ای که انگار بی حس است، ولی گدازه هایی از نفرت در اعماق آن حس می شود، به پطروس می نگرد.
"و تو چه طور، راهب پطروس؟ رئیس بزرگ راهبان و کسی که لقب قدیس را به او داده اند، ولی حتی خودش نیز نمی تواند بوی گند فسادش را تحمل کند. کسی که معشوق بی گناهش را با دستان خودش کشت، چون تصور می کرد این گونه خدایش به او رستگاری را اعطا خواهد کرد."

با شنیدن این حرف ها چشمان آبی پطروس گشاد می شود و رنگ از صورتش محو می شود و دهانش باز می شود و به نفس نفس می افتد و دستش را روی سینه اش می گذارد، در حالی که تصویر جسم بی جان معشوقش لوی در ذهنش نقش بسته.

جوش مصنوعی
احساس می‌کنم که قلبم از درون به لرزه افتاده است. تصویر لوی، با آن چهره‌ی آرام و معصومش، در ذهنم زنده می‌شود؛ جسم بی‌جانش که در آغوش من سرد شده بود. هرچند می‌خواهم این تصویر را از ذهنم بیرون برانم، اما کلمات آنجل مثل خنجری در روحم فرو رفته‌اند.

صدایم را دوباره پیدا می‌کنم و با لحنی که دیگر خشم نیست، بلکه بیشتر به زمزمه‌ای ناامیدانه می‌ماند، به او می‌گویم:
"آنجل… تو از چه می‌دانی؟ چگونه از لوی و مرگش خبر داری؟ این فقط به من و خدایی که در آسمان تاریک شب نظاره‌گر است مربوط می‌شود."

آنجل به آرامی به من نزدیک می‌شود، گویی قصد دارد از سد احساسی که بین ما وجود دارد، عبور کند. می‌بینم که در نگاهش ردی از ترحم می‌درخشد؛ چیزی که حتی در تصورم هم برای یک خون‌آشام ممکن نبود. با صدایی آهسته اما نافذ می‌گوید:
"همه‌ی ما در پی رستگاری هستیم، پطروس. تو با کشتن معشوقت به آن دست نیافتی و من هم با شکار بی‌گناهان به آن دست نخواهم یافت. ما هر دو نفرین‌شده‌ایم؛ من به عنوان هیولایی که گناهکاران را شکار نمی‌کند و تو به عنوان قدیسی که نتوانست گناه خود را از یاد ببرد."

نمی‌دانم چرا، اما از شنیدن این کلمات احساس عجیبی در من بیدار می‌شود. برای اولین بار، حس می‌کنم که شاید او به حقیقتی اشاره می‌کند که همیشه در اعماق وجودم بوده، چیزی که سعی داشتم آن را انکار کنم.

پطروس
و یادآوری آن به تک تک ذرات جسم و روحم فشار سهمگینی را تحمیل می کند، طوری که انگار سیلی در درونم شکل گرفته و دارد می کوشد تا راهی باز کند و بر قبرهای گورستان جاری شود و در دل این سیل توده ی گناهان من آرمیده، چهره ی لوی و صدها معصوم دیگر که به اتهام گناه و با توجیه رستگاری روحشان زندگی را از آن ها ستاندم.

و من نباید بگذارم این سیل از جهان درونم راهی به بیرون باز کند. رازهای تاریکم باید در وجود آلوده به گناهم مدفون بمانند. من توانایی رو به رو شدن با آن ها را ندارم و این سیل مرا با خود خواهد برد و به ساحل پر از سنگلاخ برزخ خواهد کوبید.

نگاهم را رو به پایین نگه می دارم و شروع می کنم به هق هق و وانمود می کنم در غم خودم غرق شده ام و در یک لحظه زمانی که آنجل با دلسوزی به سمتم خم می شود، فورا چوبدستی ام را بیرون می کشم و طلسمی را به سمت قلبش شلیک می کنم و جسم بی جان او را قبل از این که بر زمین فرود آید، در هوا می گیرم. حالا سیل آرام گرفته و به باتلاقی آرام بدل شده.

کلمات نفر بعدی: دیوانه خانه، شفادهندگان، ساختمان متروک، هوهوی جغد، آخرین مقصد، خنده ی رنج آلود، چشمان نابینا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 16 آبان 1403 15:15
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

سوژه: نجات
کلمات فعلی: اعماق اقیانوس، پری‌های دریای مذکر، کشتی غرق شده، مه‌آلود، مرگ تدریجی، عشق خاموش، آخرین نگاه

پست زیر انشاییه که ۵ سال پیش نوشته شده. اون موقع نمیدونستم که عمق اقیانوس ۴۲۸۰ متره ولی سال‌های بعدش که فهمیدم دلم نیومد توی انشام درستش کنم. اشتباه بامزه ایه برام!
این انشا رو که نوشتم تازه کتاب "عروس دریایی" که با اسم "شاید عروس دریایی" منتشر شده رو خونده بودم!
اینی که در ادامه میخونین نسبت به نسخه اصلی یه مقدار تغییرات جهت گنجوندن کلمات توش داره!


فرض کن که یک جست‌وجوگر اعماق اقیانوسی و میخوای ماهی‌های زیادی رو ببینی و از اونا عکس بگیری. ۵ سال تمرین کردی و منتظر موندی تا امروز برسه. روزی که با زیردریاییت به اعماق آب اقیانوس بری. همیشه توی دریا یا با شبیه ساز اقیانوس تمرین میکردی، ولی امروز وقت عمله!

از وقتی خیلی کوچک بودی شناگر ماهری بودی. همیشه آب را دوست داشتی. درباره موجودات آبزی مطالعه میکردی و حیوان مورد علاقه‌ات عروس دریایی بوده پس اطلاعاتی درباره آن هم جمع کرده بودی. مثلا این که بیش از دو هزار گونه دارند. یا دارای بدنی چتر مانند و ژله‌ای هستند. حتی بعد از جدا شدن قسمتی از بدن آن، آن قسمت نیز توانایی گزش دارد و آنها سمی ترین موجودات دریایی هستند. اما نیش اکثر آنها کشنده نیست. سمی‌ترین آنها عروس دریایی استوایی است که در ظرف ۳ دقیقه انسان بالغ را می‌کشد.

همیشه وقتی بهت میگفتن نقاشی بکش، یک زیردریایی می‌کشیدی که خودت توش بودی. از همونایی که که توی تلوزیون نشان میداد که بیضی بود و قرمز با باله های زرد که سه تا پنجره گرد داشت. حالا همون زیر دریایی رو داری و میخوای به آرزوها و عشق خاموشت به اقیانوس برسی.

آن روز هوا مه‌آلود بود اما تسلیم نشدی و شروع کردی به پایین رفتن. صد متر... پانصد متر... و بالاخره به عمق ۵ کیلومتری میرسی. از پنجره نگاه میکنی. ماهی های ریز و درشتی شنا میکنند. ماهی کوچکی را میبینی که روی سرش چراغی دارد و پولک هایش سبز است. آن طرف تر کشتی غرق شده ای در اعماق آب خوابیده. وقتی با دقت بیشتری نگاه میکنی پری‌های دریایی مذکری را در حال عبور از کنار آن کشتی غرق شده میبینی. ماهی بزرگی با پولک های بنفش میبینی که بسیار زیباست. بچه هایش حدود ۱۰ سانتی متر طول دارند.

میخواهی یکی از آنها را بگیری پس به بیرون زیردریایی میروی. فشار سنگینی روی گوش‌هایت می‌آید اما برای همچین روزی تمرین کرده بودی. آرام ماهی را درون کیسه ای میگیری که. ناگهان چشمت به سمی‌ترین حیوان مورد علاقه‌ات میفتد، عروس دریایی استوایی. آرام به آن نزدیک میشوی.
در فاصله ۴ متری از آن می‌ایستی. ناگهان درد و سوزش شدیدی را در پای چپت حس میکنی. نگاه میکنی. میبینی یکی از آنها از پشت تو را نیش زده است. درد پایت شدیدتر میشود. با پخش شدن سم در بدنت مرگی تدریجی به طول کمتر از ۳ دقیقه را تجربه میکنی. نجاتی در کار نیست. آخرین نگاهت را میکنی و آخرین تصاویری که میبینی دور شدن عروس دریایی از توست...

کلمات نفر بعد: نقاشی، آسمان تاریک شب، ردا، هلال ماه، رد خون، باد سرد، بی‌حس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده



F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.



پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 آبان 1403 23:23
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات: کاسه، سکه، درز، شمع، برخورد، ایستگاه، خون‌آشام.
سوژه: نجات

به هواداری از تیم برتوانا:


بنجامین
"هیچ چیز، اگر یک خون آشام نیستی."

همان طور که در خیابان های تاریک پرسه می زنم، این جمله در ذهنم زنده می شود. به خاطر نمی آورم که آن را چه زمان و از دهان چه کسی شنیده بودم. فقط می دانم که معنایش الان دارد در ذهنم خیس می خورد.

یک کپسول آهن از داخل جیبم بیرون می آورم و آن را داخل دهانم می گذارم و قورت می دهم. این است جایگزین مفلوکانه ی من برای خون. به خودم قول داده ام فقط روزی سه بار تا بدعادت نشوم و هوای نوشیدن خون به سرم نزند. ولی حسابش از دستم در رفته که روزی چند بار دستم را داخل جیبم فرو می کنم و کپسولی را بیرون می کشم و آن را در دهانم می گذارم، گاه دندان هایم را روی آن فشار می دهم تا طعم آشنای آهن با زبانم برخورد کند و بعد در حالی که قطره اشکی از گوشه ی چشمم پایین می لغزد، ذرات کپسول را فرو می دهم.

به زندگی ام فکر می کنم، به این که چه طور هر بار تصمیمی را با اطمینان کامل گرفتم و بعد همه چیز بر خلاف تصورم از آب درآمد. این که چه طور تصمیم گرفتم تبدیل به یک خون آشام شوم تا بتوانم از افراد ضعیف در برابر ستمگران دفاع کنم، این که چه طور بعد از تبدیل شدنم به یک خون آشام تصمیم گرفتم خون آشام ها را بکشم تا از ذات خون آشامی ام کمتر متنفر باشم، این که چه طور کشتن خون آشام ها را به خاطر معشوقم آنجل کنار گذاشتم، این که چه طور بعد از کشته شدن آنجل از قاتلش راهب پطروس انتقام نگرفتم و در نهایت این که چه طور تصمیم گرفتم دیگر خون ننوشم تا اشتباهات گذشته ام جبران شود.

جوش مصنوعی
در افکارم غرق هستم که ناگهان صدای زنگ یک کاسه در ذهنم می پیچد. یادم می آید که وقتی کودک بودم، کاسه‌ای بزرگ و چوبی داشتم که مادرم برایم درست کرده بود. همیشه در آن، میوه‌ها و تنقلات می‌گذاشتیم. اما حالا، کاسه‌ای که یادآوری‌اش می‌کند، خالی و تاریک است، درست مانند روح من. هیچ چیزی نمی‌تواند جایگزین خونی شود که روزی از آن سیراب می‌شدم.

همچنان در خیابان پرسه می‌زنم، و احساس می‌کنم که درزها و ترک‌های شهر، قصه‌های ناگفته‌ای را در دل دارند. ناگهان صدایی مرا به خود می آورد.

"بنجامین!"

این صدا، صدای گادفری بود. او همیشه در زمان‌های دشوار به کمکم می‌آید. در این لحظه، وجودش به من اطمینان می دهد که هنوز امیدی برای نجات وجود دارد.

بنجامین
رویم را به سمت او برمی گردانم و ناخودآگاه با دیدن چشمان عسلی و پر از حرارتش به گریه می افتم. او در حالی که تاثر بر چهره اش نشسته، به سمتم می آید و دستش را دورم حلقه می کند و مرا به سمت ایستگاه اتوبوسی که در آن نزدیکی است، می برد و روی یکی از صندلی ها می نشاند و خودش نیز کنارم می نشیند.
"بنجامین، چرا این کارها را با خودت می کنی؟ چرا همواره مشغول آزرده کردن جسم و روحت هستی؟"

در حالی که سعی دارم هق هق هایم را متوقف کنم، می گویم:
"چه کار دیگری از دستم ساخته است، گادفری عزیزم؟ اگر خودم را رنج ندهم، چگونه وجود انسانیت را در اعماق دفن شده ی وجودم حس کنم؟"

جوش مصنوعی
گادفری سرش را پایین می‌آورد و به زمین خیره می‌شود. او به آرامی پاسخ می‌دهد: "بنجامین، این کارها تنها به روح تو آسیب می‌زند. تو مثل شمعی هستی که در باد خاموش می‌شود. باید به خاطر آنچه هستی، به خودت احترام بگذاری."

چشمانم را می‌بندم و به کلماتش فکر می‌کنم. او درست می‌گوید؛ وجود من تبدیل به شعله‌ای سوسو زننده شده است که به راحتی خاموش می‌شود. من دیگر نمی‌توانم در تاریکی زندگی کنم و امیدی برای آینده‌ام نمی‌بینم.

"اما نمی‌توانم، گادفری. نمی‌توانم به آنچه هستم، برگردم. هر بار که خون می‌نوشم، احساس می‌کنم که چیزی درونم می‌میرد. من... من فقط می‌خواهم به یاد آنجل زنده بمانم."

او به آرامی دستانش را روی دستانم می‌گذارد و با چشمانش به من خیره می‌شود. "اما بنجامین، فراموش نکن که تو هنوز می‌توانی زندگی کنی. به یاد آنجل زنده بمان، اما این به این معنا نیست که باید خودت را نابود کنی."

بنجامین
با چشمانی اشک آلود به او می نگرم.
"اما من احساس می کنم همین حالا نیز مرده ام. گودالی بزرگ در روحم حفر شده و ذره ای رمق برایش نمانده. من... من فکر می کردم بعد از کنار گذاشتن شکار خون آشام ها سکه ی زندگی ام بالاخره به سمت نیک بختی برگشته. ولی او... آن پطروس لعنتی آنجل مرا کشت. و می دانی بدترین قسمتش چیست؟ این که من حتی توانایی انتقام گرفتن از او را ندارم."

گادفری با جدیت در چشمان من خیره می شود.
"بنجامین، این که تو نمی توانی خودت را راضی به گرفتن انتقام کنی، نشان دهنده ی ضعفت نیست. تو فقط نمی خواهی خون بیشتری بریزی و باید به خاطر این به روح خودت افتخار کنی. بر خلاف آن چه که تصور می کنی، روح تو خالی و بی رمق نشده، بلکه حتی نیرومندتر و باشکوه تر از همیشه شده."

با دقت به حرف های گادفری فکر می کنم و حس می کنم در دنیای درونم ماه دارد کم کم از پشت ابرها بیرن می آید و نور خودش را بر من می تاباند. احساس می کنم آماده ام تا دوباره خون آشام باشم.

کلمات نفر بعدی: اعماق اقیانوس، پری های دریایی مذکر، کشتی غرق شده، مه آلود، مرگ تدریجی، عشق خاموش، آخرین نگاه.








افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 آبان 1403 20:14
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


هوادار تیم اوزما کاپا


سوژه: نجات
کلمات: امید، ستاره، شبح، نقشه، کتاب، زمان، واهی


گابریل زیر نور مهتاب، کنار ساحل نشسته بود و جلوش نقشه‌ای روی زمین پهن شده بود. همین چند روز پیش بود که از یکی شنیده بود، روحی تو یکی از صدف‌های ساحلی گیر افتاده و نیاز به نجات داده شدن داره. البته که گابریل بلافاصله داوطلب شده بود و کلی گالیون خرج کرده بود تا بتونه نقشه رو از مرد بخره و روحو نجات بده!

حالا بعد از چند روز چپ و راست و بالا و پایین کردنِ نقشه، بالاخره رسید بود! به همون ساحلی که توی نقشه علامت خورده بود. تنها چیزی که باقی مونده بود، پیدا کردن صدف بود. ولی به نظر زمان، اصلا به نفع گابریل کار نمی‌کرد. چون ساعت‌ها به صورت واهی گذشته بود و گابریل حتی کوچیک‌ترین نشونه‌ای از این که کدوم صدف ممکنه حاوی یک روحِ نیاز به نجات‌داده شدن باشه، پیدا نکرده بود.

اما گابریل کسی نبود که امیدشو از دست بده. بنابراین تو یه محوطه‌ی چند متری دور خودش، هرچی صدف بود جمع‌آوری کرده بود و رو به روی کپه‌ی جمع‌شده‌ی صدف‌ها زانو زده بود و سرگرم صدا زدن روح بود!
- هی؟ کوچولو؟ کجایی؟

اگه کسی کنار گابریل بود، قطعا در اون لحظه گوشزد می‌کرد از کجا می‌دونی کوچولوئه. ولی کسی نبود که اگه بود، پیش از این اتفاقات بهش می‌گفت اون مرد تنها یک شیاد بوده که می‌خواسته با گول زدن آدمای ساده پولی به جیب بزنه.

گابریل ناگهان صحنه‌هایی از فیلمایی که تماشا کرده بود رو به یاد میاره و تصمیم می‌گیره همون شیوه رو پیش بگیره.
- اگه یه روح اینجاست که نیاز داره نجاتش بدم، این صدفا رو تکون بده!

درست در همون لحظه بادی شروع به وزیدن می‌کنه که موجب ریختن کپه صدف‌ها می‌شه. گابریل با دیدن این صحنه، با خوش‌حالی از جا می‌پره.
- چطوری باید نجاتت بدم؟ فقط بهم بگو.

گابریل گوشاشو تیز می‌کنه. اما چیزی نمی‌شنوه. ولی گابریل از قبل با تجهیزاتی که فکر می‌کرد برای نجات یک روح لازمه اومده بود. اون یه فسیل ستاره دریایی خریده بود، چون تو یه کتاب خونده بود که رابطه‌ی بین ستاره‌های دریایی و صدف‌ها خیلی خوبه. پس حتما روحی که تو صدف گیر افتاده، در مجاورت با یه ستاره دریایی به آرامش می‌رسه.

گابریل با همین فکر و خیال، ستاره دریایی رو در میاره و بین کپه‌ی صدف‌ها قرار می‌ده. قبل از این که بتونه کار دیگه‌ای بکنه، یهو صدایی آشنا از پشت می‌شنوه.

- مطمئنم حالا نجات پیدا می‌کنه و به آرامش می‌رسه. ولی باید دورشو خلوت کنیم نه؟

گابریل با شنیدن این حرف الستور که از ساعت‌ها بی‌خبری از این که گابریل کجاس برای چک کردن در سلامت بودنش اومده بود، سری به نشانه موافقت تکون می‌ده، رو سر الستور سوار می‌شه و با صدای پاقی هر دو ناپدید می‌شن.

کلمات نفر بعد: کاسه، سکه، درز، شمع، برخورد، ایستگاه، خون‌آشام

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکارلت لیشام در 1403/8/17 13:43:30
ویرایش شده توسط اسکارلت لیشام در 1403/8/17 13:53:44
ویرایش شده توسط اسکارلت لیشام در 1403/8/17 13:58:59
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 آبان 1403 13:49
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
به طرفداری از تیم پیامبران مرگ



سوژه: نجات
واژگان: آینه، رویا، طلسم، حیرت‌انگیز، بی‌پایان، سایه، رهایی


روبروی آینه ایستاد و به تصویرش خیره شد؛ به تار موی سفیدی که در عنفوان جوانی روییده بود، به چروک ریزی که گوشه‌ی چشمش افتاده بود و به سیاهی زیر چشمانش.
دستش را روی صورتش کشید، از پایین گوشش تا روی چانه. به نظرش رسید در طی این مدت کوتاه، سال‌ها پیر شده است. چشمانش را بست و سرش را پایین انداخت. قطره‌ی اشکی که مدتها بود پشت پلک‌هایش از فروافتادن خودداری می‌کرد، به زمین افتاد.

دستش را روی قفسه‌ی سینه‌اش گذاشت و چند نفس عمیق کشید. سپس سرش را بلند کرد و به آینه لبخند زد. همیشه به نظرش حیرت‌انگیز می‌آمد که چطور می‌تواند به این سرعت سر بلند کند و چنان لبخند بزند که گویی هیچ اتفاقی نیافتاده است. خیلی وقت‌ها گریه کرده بود، جلوی دهانش را گرفته بود تا صدایش درنیاید و سپس از اتاق خارج شده و به همه لبخند زده بود.
اما دوباره چانه‌اش لرزید و اشک‌هایش سرازیر شد. راستش را بخواهید حس می‌کرد این روزها دارد این توانایی حیرت‌انگیزش را از دست می‌دهد. سرش را چندبار تکان داد تا تمام اشک‌ها و غم‌ها را از آن بیرون کند و قبل از اینکه دوباره بغض به گلویش چنگ بیاندازد از اتاق خارج شد.

واقعیت این بود که فارغ از دردی که او می‌کشید، زندگی جریان داشت؛ به مانند رودی بی‌پایان که نمی‌دانستی سر از کجا درمی‌آورد اما باز هم با آن همراه می‌شدی چون تک‌مسیر روبرویت همین است. آهی کشید و چشمش به نوشته‌ی روی دیوار افتاد. مدت‌ها قبل آن را از نویسنده‌ای ماگلی خوانده و تصمیم گرفته بود زیباست و عمیق.

نقل قول:
احتمال به تحقق پیوستن یک رویاست که زندگی را جالب می‌کند.


واقعیت این بود که او خیلی با این جمله موافق نبود. بیشتر ترجیح می‌داد به این شکل آن را بیان کند که احتمال به تحقق پیوستن یک رویاست که به زندگی معنی می‌دهد و به ما کمک می‌کند تا به آن ادامه دهیم. به شکلی عجیب، امید را در رویا می‌دید. رویای داشتن شرایط بهتر چیزی است که تقریبا همه آن را دارند و امید دقیقا رویاست. امید به داشتن فردایی بهتر با رویای داشتن آن چه تفاوتی دارد؟ تقریبا هیچ. همین دو مفهوم ساده و پرتکرارند که می‌توانند به رهایی ما از بند روزهای سخت کمک کنند.

لبخند محوی روی صورتش نشست. خب حداقل هنوز رویا داشت. اینطور نبود که با خودش فکر کند زندگیش طلسم شده است و دیگر هیچ راه دیگری ندارد. فقط خسته بود از اینکه ماندنش در این مرحله از زندگی زیادی طولانی شده بود. از اینکه همیشه سایه‌ی روزهای بهتر را روی سرش احساس می‌کرد اما هر چه اطراف را می‌گشت خود آن روزهای بهتر را نمی‌یافت. شاید فقط باید کمی استراحت می‌کرد و دوباره شروع می‌کرد. مگر درمان خستگی همین نبود؟

واژگان نفر بعد: امید، ستاره، شبح، نقشه، کتاب، زمان، واهی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 14 آبان 1403 17:24
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در راستای طرفداری از تیم کوییدیچ پیامبران مرگ


سوژه: نجات
کلمات: زوال، شمع، تاریکی، قلم، خوفناک، برادر مرگ، حسادت


در تاریکی کوچه دیاگون، سالازار اسلیترین با گام‌های سنگین اما مطمئن به جلو می‌رفت. نسیم سردی در این کوچه می‌وزید و شمع‌های معدودی که هنوز در پنجره مغازه‌ها روشن بودند، در تلاش بودند تاریکی خوفناک شب را پس بزنند، اما انگار با هر وزش نسیم کمی ضعیف‌تر و لرزان‌تر می‌شدند. سالازار با نگاه تیزبینش، به تابلوهای مغازه‌های بسته‌شده و ویترین‌های خالی و غبارگرفته می‌نگریست. زوال در چهره کوچه موج می‌زد؛ گویی برادر مرگ خود در اینجا سکونت گزیده بود و یکی یکی مغازه‌ها را به سوی خاموشی می‌کشاند.

سالازار با دیدن این ویرانی پنهان در دل کوچه، شمع امیدی را در دلش برافروخت. او می‌دانست که جادوگران، هرچند قدرتمند، به منابعی نیاز دارند تا بتوانند در برابر این زوال مقاومت کنند. قلم فکر در ذهنش می‌چرخید، و برنامه‌ای خوفناک و البته حیله‌گرانه در ذهنش شکل می‌گرفت. او می‌توانست برخی از منابع ماگل‌ها را، که خود اغلب از آنها بی‌اطلاع یا غافل بودند، به سمت جادوگران سوق دهد. با این روش، مغازه‌های جادویی نه تنها احیا می‌شدند بلکه دوباره به قدرت و شکوهی که در گذشته داشتند بازمی‌گشتند.

اندیشه‌های سالازار به سوی امکاناتی که دنیای ماگل‌ها می‌تواند فراهم کند، سر می‌خورد. حسادت به مادیات فراوانی که ماگل‌ها بی‌رویه مصرف می‌کردند، در دلش شعله می‌کشید. چرا باید جادوگران برای بقا به تلاش مضاعف بپردازند، در حالی که ماگل‌ها منابعشان را بی‌هیچ درکی از ارزششان مصرف می‌کردند؟ این بی‌عدالتی، او را مصمم‌تر از پیش می‌کرد تا راهی بیابد که این منابع را به سود جادوگران و به ویژه کوچه دیاگون تغییر دهد.

با عبور از کنار مغازه‌ای که روی درش تابلوی «برای همیشه تعطیل» آویزان شده بود، سالازار لحظه‌ای درنگ کرد و به این فکر افتاد که می‌تواند با استفاده از شبکه‌ای پنهانی از ارتباطات جادویی، به آرامی بخشی از این منابع را به سمت جادوگران هدایت کند. برای نجات کوچه دیاگون، لازم بود از میان تاریکی‌ها عبور کند و با دقت و احتیاط نقشه‌اش را پیاده کند. او باید در این راه محتاط و زیرکانه عمل می‌کرد تا رد پایی از خود برجای نگذارد.

سالازار در سکوت شب به راهش ادامه داد، اما این بار شمعی از امید و هدف در دلش روشن بود. کوچه دیاگون، هرچند در خطر زوال و فراموشی بود، با تلاش‌های او می‌توانست بار دیگر زنده شود و تبدیل به مکانی شود که هر جادوگری به آن افتخار کند. هر قدمی که برمی‌داشت، او را به نجات کوچه نزدیک‌تر می‌کرد و به او این اطمینان را می‌داد که تاریکی می‌تواند همیشه بر نور پیروز شود.


کلمات پست بعد: آینه، رویا، طلسم، حیرت‌انگیز، بی‌پایان، سایه، رهایی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Three of the founders coexisted quite harmoniously, one did not!
Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟