کلمات فعلی: کلمات، آویزان، درخشش، بازی، ردپا، رویایی، خون
سوژه: امید
هوادار تیم برتوانا
رایان پشت در اتاق راه میرفت. نمیتوانست یک جا آرام بنشیند و منتظر بماند. در با شدت باز شد و پرستاری با دستان خونی به سرعت از اتاق بیرون آمد و قبل از این که رایان فرصت کند حال رز را از او بپرسد، در پیچ انتهای راهرو ناپدید شد. رایان چند لحظه با نگرانی به در اتاق خیره شد و بعد دوباره شروع به راه رفتن کرد. هر دقیقه برای رایان به اندازه ساعتها طول میکشید. مدام دستش را بالا میآورد و ساعتش را نگاه میکرد. ساعت دقیقا ۸:۲۵ دقیقه بود که صدای گریهی نوزادی از درون اتاق آمد. رایان ایستاد و به در خیره شد. نمیدانست احساسش را با چه کلماتی توصیف کند. حالا واقعا پدر شده بود! بالاخره اضطراب درونش خاموش شد و به او اجازه نشستن روی یکی از صندلیهای کنار راهرو را داد.
ساعتی بعد دکتر از اتاق بیرون آمد. رایان بلافاصله بلند شد و به سمت او رفت. دکتر لبخندی زد.
- حال هر دوشون خوبه. میتونی بری توی اتاق پیششون.
برقی در چشمان رایان درخشید و به سمت در اتاق دوید و وارد شد. رز روی تخت نیمه نشسته بود و دخترشان توی تخت کوچکی که کنار تخت مادرش بود، آرام خوابیده بود. آویزی به بالای تخت کوچکش آویزان بود که میچرخید و موسیقی ملایمی را پخش میکرد. رایان کنار رز، لبه تخت نشست. خم شد و رز را بوسید.
- حالت خوبه؟
رز به نوزادش نگاه کرد.
- مگه میشه با وجود همچین دختر زیبایی خوب نباشم؟
نگاهش را به سمت رایان برگرداند. رایان درخشش امید را در چشمانش میدید.
- اسمشو انتخاب کن رایان. اسمش چیه؟
رایان به نوزاد خیره شد.
- اِلا... الا بهش میآد.
بلند شد، کنار تخت الا رفت و روی آن خم شد.
- سلام الا... من پدرتم! تو خیلی قشنگی، میدونستی؟ درست مثل مادرت!
رز با عشق به رایان نگاه میکرد و ریز ریز میخندید. رایان داشت تلاش میکرد با الا بازی کند ولی الا کوچکتر از آن بود که با پدرش بازی کند. رز از همان اولین باری که قضیهی بچه را به رایان گفته بود، ردپای شیطنت را در چشمانش دیده بود. رایان مثل کودکی شده بود که همبازی پیدا کرده بود! رز از صمیم قلب عاشق هر دوی آنها بود. داشتن این خانواده رویایی بود که همیشه میخواست به آن برسد.
کلمات نفر بعد: قضاوت، درخت پاییزی، دیوار سفید، نهان شیدایی، پرواز، شکوفه، مارپیچ
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج










