جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

26 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
25
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 19 آذر 1403 11:58
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از تیم پیامبران مرگ


سقوط.

واژه‌ای ناآشنا و بی‌مفهوم.
نه! یک لحظه صبر کنید. سقوط تا قبل از اتفاق افتادنش آشنا و پرمفهوم است و دقیقا برای همین آنقدر از آن می‌ترسیم که حس می‌کنیم خفه خواهیم شد.
اما در لحظه‌ی سقوط، همه چیز نا‌آشنا و بی‌مفهوم است. انگار دیگر هیچ چیز ارزشی ندارد و تمام تلاش‌هایت پوچ بوده‌اند. پس می‌افتی و می‌افتی و... می‌افتی.

آن چیزی که همه از سقوط انتظار دارند، پایان آن است؛ برخورد با زمین. اما فکر می‌کنم سقوط واقعی درست همان چیزی است که انتهایی ندارد. می‌دانی پایانی برایش نیست و فایده‌ای ندارد چقدر تلاش کنی. پس همانطور بی‌خیال به سمت مقصدی نامعلوم سقوط می‌کنی. انگار افتاده باشی در مدار یک سیاره‌ی بزرگ.

او هم دقیقا همین حس را داشت. نه، اتفاق خاصی نیافتاده بود. یعنی... شاید هم افتاده بود اما منظورم به آن اتفاق‌های ناگوار است که دلت ریش می‌شود که حتی بخواهی در موردشان حرف بزنی. تنها چیزی که اتفاق افتاده بود، نرسیدن او به آرزویش بود؛ هر کار می‌کرد، نمی‌شد و حال دیگر آخرین قطره‌ی امیدش هم به خاک چکیده بود.

قرار نبود امیدی به دست بیاورد، قرار نبود تغییری رخ دهد، قرار نبود به آرزویش برسد. اما خب، این حس را هم دوست نداشت. عملا بی‌چاره بود.

یکجا اما چیزی شنید که کمی او را از مدار کسل‌کننده‌ی سقوطش خارج کرد؛ فقط کمی. شنید که باید یک قدم جلوی قدم دیگر بگذارد. مهم نیست فردا چه اتفاقی می‌افتد؛ برای امروزش باید کاری پیدا کند و آن را انجام دهد. فقط یک کار. مرتب کردن کمدی که خیلی وقت است خاک گرفته، پیاده رفتن تا آن کتابفروشی که همیشه دوستش داشت، کمک کردن به پیرزن همسایه تا باغچه‌اش را بکولد؛ همین چیزهای عادی.

می‌خواست این بار این را هم امتحان کند. بدتر از این که نمی‌شد؛ می‌شد؟
پس شروع کرد و کمی که گذشت، شاید کمی زیاد، دید این کارهای کوچک، می‌شوند هدف‌های کوچک دیگری برای فردا و او دارد دوباره جان می‌گیرد تا بدود دنبال آرزوهایش.

می‌ترسید بدود؛ می‌ترسید نرسد؛ می‌ترسید نشود. اما باز به خودش گفت، بدتر از آن‌چه احساس کرده بود که نمی‌شود، می‌شود؟ نمی‌خواست باور کند ممکن است بدتر شود پس باور نکرد.

پس دوباره دوید دنبال آرزویش، پس دوباره دوید و دوید و دوید...

این بار اما، با اینکه نمی‌دانست ممکن است برسد یا نه، در وسط راه آرزوهای جدیدی یافت و فهمید زندگی همین است.
تلاش برای رسیدن به آرزوهای مختلف، حتی اگر به آن‌ها نرسی و اگر برسی باز باید یک آرزوی جدید انتخاب کنی و بدوی و بدوی و بدوی...

زندگی چیزی جز تلاش برای آرزوها نیست...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 19 آذر 1403 11:31
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از تیم پیامبران مرگ


مهره‌ی سوخته

بخش اول


- دنیا همیشه یه شکل نمی‌مونه که... یه سیب رو می‌ندازی هوا، صد دور می‌چرخه تا برسه زمین.
- ولی تهش هم که می‌رسه زمین بازم همون سیبه.
- ها؟
- هیچی.

سرش را تکان داد، فنجان چایش را برداشت و به سمت پیشخوان رفت و پشت آن ایستاد. حساب و کتاب‌های این ماه بدجور بهم ریخته بود و بدتر از آن اینکه مشتری هم نداشتند. انگار افتتاح یک رستوران جادویی در قلب لندن چنان فکر خوبی هم نبود. باید همان موقع به حرف گوش می‌کرد و می‌رفت توی دیاگون یا هاگزمید رستورانش را باز می‌کرد. راستش همیشه متفاوت بودن را دوست داشت؛ و اینکه به بقیه ثابت کند می‌تواند. نه همینطور الکی و از سر لجبازی هم رستوران را در قلب لندن نگذاشته بود. می‌خواست با حقه‌های کوچک ماگل‌ها را به رستوران جذب کند و بخش VIP را گذاشته بود برای جادوگران تا برایشان از جادوی اصیل‌تری استفاده کند. اما حالا دخل و خرجش به طرز عجیبی با هم نمی‌خواند و مشتری هم نداشت. همین لحظه در باز شد و کودکی زیبا که انرژی از او می‌بارید وارد شد.

- وای چه خوشگله اینجا!

چشمان درشتش برق می‌زد و چنان با ذوق به در و دیوار رستوران نگاه می‌کرد که صاحب رستوران لحظه‌ای شک کرد که شاید چیزی هست که او نمی‌بیند.

- شما غذای جادویی می‌فروشین؟

گلویش را صاف کرد.
- بله همینطوره! این بخش برای افراد غیرجادوییه! شما که... اهم... جادوگر هستین می‌تونین برین بخش VIP.
- نه همینجا خوبه. دوستمم می‌خواد بیاد. همینجا می‌شینم تا منو ببینه که داخل اینجام.

لحظه‌ای مکث کرد و باتردید سرش را تکان داد.
- باشه الان منو رو میارم.

دخترک روی صندلی نشسته بود و پاهایش را تاب می‌داد. منو را جلوی او گذاشت و تا خواست به پشت پیشخوان برگردد صدای وحشت‌زده‌ی دخترک نظرش را جلب کرد.
- دسر تک شاخ چیه؟ تک شاخ می‌فروشین؟

او که جا خورده بود، خندید.
- نه! دسر تک شاخمون توی قالب تک شاخ درست میشه و رنگ‌هاش عوض میشن.
- وای چه جذاب!

سپس در دوباره به صدا درآمد. با ورود نفر دوم این بار رنگ از رخش پرید.

- این دوستمه که گفتم! بیا اینجا بشین!

به جادوگر سیاه چشم دوخت که با عصای زیربغلش روی صندلی مقابل دخترک نشست. هاله‌ي آن دو نفر در تضاد کامل با یکدیگر بود. جادوگر سیاه منو را برداشت و به آن نگاه کرد. سپس بدون آنکه چشم از آن بردارد گفت:
- چرا یه جادوگر قدرتمند مثل تو باید رستوران بزنه؟
- کسب درآمد.
- فکر نمی‌کنم به پول احتیاجی داشته باشی.

شانه‌هایش را بالا انداخت.
- هر وقت انتخاب کردین بگین تا بیام سفارشتون رو ثبت کنم.
- گروه‌های مختلفی داره توی دنیای جادوگری تشکیل میشه.

با شنیدن این حرف بدنش منقبض شد. به خوبی از این جریانات اطلاع داشت.

- وقتشه جبهه‌ت رو مشخص کنی.
- جبهه‌ای ندارم.
- پس هر جبهه‌ای خودشون تصمیم می‌گیرن سمت کی هستی و بهت حمله می‌کنن.

جادوگر سیاه سرش را بالا آورد و به او نگاه کرد.
- خودت خوب می‌دونی جادوگرهایی مثل تو نمی‌تونن از زیر بار انتخاب جبهه شونه خالی کنن.

تلخندی زد.
- چرا نتونم؟
- چون به قدرتت احتیاج دارن و اگه باهاشون نباشی پس دشمنشونی.
- مهره‌ای که می‌سوزه، خاکسترش رو کسی جمع نمی‌کنه.

و همچنان به یکدیگر نگاه می‌کردند.

- هر وقت خواستین بگین تا بیام سفارشتون رو ثبت کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 16 آذر 1403 01:48
نمایش جزئیات
افتخارات
آفلاین


به هواداری تیم پیامبران مرگ

خاطرات دکتر براون
قسمت آخر:
قلب شکسته


بعد از چند روز که بارش برف بی وقفه ادامه داشت، امروز هوا آفتابی شده بود. نور خورشید روی کپه های برف میتابید و باعث میشد دونه های برف مثل هزاران الماس سفید بر روی زمین بدرخشن. هوا سرد ولی فرح بخش بود. برای همین هم همه پنجره های آسایشگاه رو باز کرده بودن که هوای ساختمان عوض شه.
لبه یکی از پنجره های بزرگ لم داده بودم و داشتم به منظره ی روبروی اسایشگاه که زیر پتوی برف پنهان شده بود لبخند میزدم. برف حتی روی شاخه های درختها هم جا خوش کرده بود و انگار همه درختها شکوفه های سفید داشتند. چند گنجشک روی برفها آرام میپریدند و دنبال تکه نانهایی میگشتند که معمولا آشپز آسایشگاه براشون تو حیاط میریخت.
همه چیز به نظرم آرام و زیبا بود و اگرچه چند روزی بود که خانه نرفته بودم، حالم خوب بود. اینجا دیگه خونه دوم منه. خوشحالم که اتاقم یه محیط مخفی کوچولو داره که اونجا تختمو گذاشتم و حتی حموم هم دارم. غذاهای اینجا هم خوبه. اگرچه رژیم غذایی ثابتی وجود داره و هر غذایی رو درست نمیکنن. بهرحال باید چیزی باشه که برای بیماران خوردنش راحت باشه و اکثریت هم دوست داشته باشن. با این وجود شبها گاهی دسرهای فوق العاده ایی داریم که من معمولا میبرمش تو اتاقم و در حین دیدن یه برنامه تو گوشیم میخورمشون. اینجوری خوشمزه تر هم میشن.
نفس عمیقی میکشم و ریه هامو از هوای سرد پر میکنم. نفسمو که بیرون میدم بخارش تو هوا پخش میشه.

- واقعا هوا سرده ولی این هوا رو دوست دارم…

برمیگردم سمت صاحب صدا. آقای لامه که اونم به پنجره تکیه داده. اونقدر قیافش با چند روز پیش فرق کرده که حتی میتونم بگم یه ادم دیگه روبرومه. موهاش مرتب و شونه شدست و صورتش دیگه رنگ پریده نیست. گونه هاش گل انداختن و چشمهاش میدرخشن. یه حالت بامزه ایی خوشحاله.
عجیبه که چند روزه چقدر حالش بهتر شده. داروها اثر کردن؟ یا شاید هم معجزه کریسمسه؟
از فکرم یه لبخند کمرنگ روی لبم میاد.
اقای لام هم با یه لبخند بزرگ جوابمو میده و دستشو میکنه تو جیبش و یه بسته سیگار در میاره. تعارف میکنه سمتم.
اخم مصنوعی میکنم و میگم:
- کی بهتون سیگار داره؟ مکنزی؟ میدونین براتون خوب نیستا!

با بی خیالی شونه بالا میندازه و میگه:
- برای چیم خوب نیست دکتر؟ گیریم یه ریه سالمم داشته باشم، وقتی مغزم کار نمیکنه چه ارزشی داره؟… ولی غصه نخور دکتر این آخرین سیگاریه که میکشم!
بعد از همون جیب هم کبریتشو در آورد و سیگارشو آتیش زد و درست قبل ار اینکه اعتراض کنم و بپرسم کبریتو دیگه از کجا آورده، دستشو دراز کرد و کبریتو تو دستم انداخت.
- سیگار بدون کبریت به دردم نمیخورد که! همین که خودم رو آتیش نزدم یعنی کبریت داشتنم اونقدر خطرناک نبوده.

فقط سرمو تکون دادم و کبریت رو گذاشتم تو جیبم. بعدا باید دنبال اون پرستار یا ملاقات کننده ایی میگشتم که اینا رو بهش داده بود.
چند دقیقه در سکوت گذشت و اقای لام دو‌د سیگارشو به بیرون از پنجره فوت میکرد.
ناگهان بدون مقدمه گفت:
- میدونی قلب شکسته خیلی خطرناکه؟
- چی؟… چرا؟
- وقتی ادمهایی اطرافمون قلبمون رو میشکنن، تو وجودمون یه تیکه خالی جا میمونه… میدونی وجود ما با جای خالی سازگار نیست… ما مثل یه پتوی چهل تکه ایم که بدون حتی یک تکه دیگه کامل نیستیم و اسیب دیده میشیم… ولی باید زنده بمونیم مگه نه؟ برای همینم اون جای خالی رو با کینه، حسرت و حتی انتقام پر میکنیم… همه ما میدونیم بخش اون ادم تو زندگیمون تموم شده، ما فقط میخواییم یه جوری ادامه بدیم…
حرفهاش عمیق بود و برای یک بیمار روانی سنگین.
- خب دیگه چرا حالا خطرناکه؟

دستشو زیر چونش گذاشت و گفت:
- خیلی از اون ادمهای خوب، ادمهایی با قلب مهربون، ادم های ساده… بلد نیستن اون جای خالی رو پر کنن… برای همینم قلبشون شکسته باقی میمونه و اونقدر زجر میکشن که حتی توی هر نفس کشیدن قفسه سینه شون درد میکنه… اون جای خالی هی بزرگتر و بزرگتر میشه و یه روز اونقدر دردناک میشه که ادمو میکشه…. میبینی؟ نه چاقویی هست، نه تفنگی! فقط یه ادم دیگه پیشمون نیست و ما میمیریم.

حرفهاش غریب بود. چرا عصبانی بودم و قفسه سینه ام درد میکرد؟
- این خیلی ظالمانه است! منطقی نیست!
- معلومه که نیست… این عشقه… دردی که میکشیم بهای عشقی که داشتیم، هرچه عاشقتر، درد بیشتر… عشق هیچیش منطقی نیست.

هیچی نگفتم. راستش نمیدونستم چی بگم. حرفهاش اشنا بود. منم دلم شکسته بود؟ یادم نمیومد.
- دل شما هم شکسته؟
- نه… ولی ناخواسته دل کسی رو که خیلی دوست داشتم شکستم…
- اوه… کی؟
سیگارش که تقریبا به ته رسیده بود رو روی لبه پنجره فشار داد و خاموش کرد. چند لحظه در سموت بیرونو نگاه کرد و بعد سمت من چرخید. لبخند غمگینی زد وگفت:
- دل تو رو پسرم! و این وحشتناک ترین کاری بود که تو زندگیم کردم…
قیافه اش مهربون بود و بسیار غمگین. چشمهاش پر از اشک بودن. چقدر شبیه بود… شبیه به بابانوئلی که در خاطرات بچگیم داشتم.اون شب… نه … نه… نمیخوام یادم بیاد…
همه چیز داشت تار میشد و انگار دوباره ساختمون داشت تکون میخورد. دوباره داشت سرگیجه هام برمیگشتن.
ناگهان آقای لام دو تا دستهامو گرفت و با مهربونی فشار داد.
- این بار نمیشه پسرم… میدونم دوست داری فرار کنی… میدونم دیدن مرگ من و مادرت چقدر برات دردناک بود… قلبت شکست و تو کوچیکتر از این بودی که بلد باشی خودتو ترمیم کنی… میدونم تنهات گذاشتم و ولت کردم… ولی پسرم این بار نمیتونی فرار کنی… دیگه نمیشه…

داشت گریه میکرد. چونه اش میلرزید و اشکهاش روی گونه هاش میریخت و ردشو روی صورتش جا میذاشت.
حالا یادم اومد.
در تمام زندگیم فقط یک بار دیدم پدرم گریه کنه. فقط همون شب بود و محال بود اون چهره غمگین که تا اون شب برام نا آشنا بود یادم بره.
- بابا؟

از بغض نمیتونست چیزی بگه و فقط سرشو تکون داد. ییهو بغلش کردم و محکم به خودم چسبوندمش.
- میشه نری بابا؟ اینا… اینا میگن من دیوونه ام… راستش فکر میکنم هستم بابا… دیگه نمیدونم چی واقعیته… اونجا یا اینجا… تو رو خدا… اینجا بمون… من خیلی تنهام…
داشتم هق هق کنان گریه میکردم و هذیون میگفتم. محکمتر به خودم فشارش دادم. شاید اینجوری ذهنم محوش نمیکرد. میلرزیدم و ترسیده بودم. هیچ وقت توی این سالها پدرم پیشم نیومده بود و حالا که اومده بود نمیخواستم بره.
ییهو اونم بغلم کرد و سرشو روی شونه هام گذاشت.
- نترس بابایی… پسر قشنگم… دیگه تنهات نمیذارم… اینجا اخر تنهاییهاته.

همونجوری که تو بغل بابام بود، همه چی تغییر کرد. دیوارها، پارکت کف راهرو ، شکل پنجره ها و حتی رنگ آسمون. همه رنگها خاکستری شده بود و پنجره ها حفاظ های ضخیم داشتن. همه چیز غم انگیز بود و غروب خورشید هم به سنگینی فضا اضافه میکرد.
الان دوباره توی بخش ایکس بودم و این اولین باری بود که بابام همراهم بود. شاید کلا دیوانه شده بودم. البته بهتر شد. اینجوری حداقل فقط یک واقعیت برام وجود داشت.
میخواستم از پدرم بپرسم که دیگه پیشم میمونه که چیزی در انتهای راهرو توجهمو جلب کرد. یه آدم قد بلند بود که شنل سیاهی داشت. یکم که دقت کردم نفسم بند اومد. شاید هم قلبم هم ایستاد. حتی با نوارهای کم رنگ نور غروب هم شناختمش. چهره رنگ پریده و چشمهای سبز و … صورت بدون دماغش.
چه اتفاقی داشت میوفتاد؟ اینجا چه خبر بود؟
پاهام سست شد و نشستم. مثل بچه ها پاهای بابامو بغل کردمو و سرمو چسبودم بهش.
- نه… نه… این توهمه… واقعی نیست… بابا! بابا کمکم کن!

پدرم هم کنارم نشست و سعی کرد ارومم کنه.
- هی…هی… گوش کن… وقت نداریم… پسرم…
- نه! نه! نمیخوام! من میخوام برم! نمیخوام اینجا باشم! من… من دکتر براونم! مال اینجا نیستم!

همون لحظه پدرم یکهو سرمو با دستهاش قاب گرفت و بالا اورد، بعد در حالی که تو چشمام نگاه میکرد گفت:
- پسرم! الان دیگه نمیتونی فرار کنی! من اینجامو‌‌ پیشتم! ولی… نمیتونم ازت محافظت کنم! باید خودت تصمیم بگیری!
دوباره داشتم میلرزیدم و گریه میکردم.
- پرستارا کجان؟ اینجا کجاست؟ معمولا باید تو اتاقم باشم! چرا تو راهرو ام؟

پدرم با مهربانی گفت:
- شاید یادت نیاد پسرم ولی لرد اومد به اتاقت… فرار کردی… اومدی توی راهروی پشت اسایشگاه… اینجا کسی نیست فقط انباره… برای همین تنهاییم.
- چرا لرد اومده دنبالم؟ من که نه جادویی بلدم نه عقل دارم! اصلا چجوری فرار کردم؟

اونجوری که ما رو زمین نشسته بودیم، پدرم دیدمو پوشونده بود. حتی نمیتونستم لرد رو ببینم یا حتی ببینم بهم رسیده یا نه. انگار زمان متوقف شده بود برای مکالمه من و پدرم.
- اون فقط اومده کارشو تموم کنه… مهم نیست تو کی هستی و اصلا قدرتی داری یا مهم هستی یا نه… و فکر کنم خودش گذاشت فرار کنیم… مثل یک شکارچی که با طعمه اش بازی میکنه…

گریه ام شدت گرفت. دیگه حتی شونه هام هم میلرزیدن. عین بچه های دو ساله شده بودم.
- بابا! بابا نجاتم بده!… من اصلا چوبدستی ندارم… اص…اصلا بلدم نیستم… بابا میترسم!

پدرم دستی به سرم کشید و چند لحظه سکوت کرد. بعد گفت:
- یادته گفتم قلبهای شکسته در ادمهای خوب چه سرنوشتی دارن؟

چه سوال عجیبی پرسید. اونم توی اون اوضاع که هر لحظه امکان داشت بهم حمله شه. کمی فکر کردم و فین فین کنان گفتم:
- ترمیم نمیشن و …
- و؟
- و بعد میمیرن!
- میدونی… مردن از دلشکستگی مرگ قشنگیه… خیلی بهتر از مردن با یه ورده! تو هم قلبت بیشتر از هر کسی شکسته!
بعد لبخند بزرگی زد و ادامه داد:
- اومدم دنبالت پسرم! خیلی زجر کشیدی! حقت نبود! درست نبود… ولی میخوایم جبران کنیم! منو و مامانت! دوباره کوکی درست میکنیم و این بار حتما کادو های زیر درختو باز میکنیم!

وجودم گرم شد. گریه ام هم بند اومد. حتی ذوقم کردم.
- واقعا بابا؟ جدی؟

دوباره بغلم کرد و گفت:
_ اره… قلب شکسته ات همین الانم زیادی دووم آورده! حالا بیا پسرم! بریم و این بار کریسمس رو تموم کنیم… یه پایان خوش!

بعد از این حرفهاش قفسه سینه ام درد گرفت و‌ تنگ شد. اونقدر تنگ که انگار هر لحظه کسی داشت بیشتر فشارش میداد. سرم گرم شده بود و گیج میرفت. فشار بیشتر و بیشتر شد و دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و روی زمین افتادم.
بلاخره وقتی افتادم تونستم لرد رو ببینم. چند قدمی ام بود و چوبدستی شو بیرون آورده بود. میدیدم نگاهش پر از تعجبه. دیگه نمیترسیدم، حتی خوشحالم بودم. لبخند زدم یا حداقل سعی کردم لبخند بزنم. این انتقام کوچیک و احمقانه من بود.
لرد نتونسته بود کارشو کامل کنه.
من از دلشکستگی مرده بودم.


………………………………………………………….
گزارش بیمار ۲۲-۰۴-۰۳ :
- در ۱۷ ژانویه بیمار به علت و روش نامعلومی از اتاق خود خارج شده بود و به علت نزدیکی اتاق بیمار به انبار، وارد اتاق ها و راهروهای انبار شده بود.
- بلافاصله جستجو برای یافتن بیمار آغاز شد و بعد از یک ساعت جنازه وی در بخش انبار پیدا شد.
- پزشک مرگ را به علت ایست قلبی گزارش کرده است درحالی که بیمار هیچ گونه مشکل قلبی نداشت.
به علت اینکه بیمار هیچ گونه خیشاوندی نداشت در قبرستان کنار بیمارستان با همان نامی که دوست داشت دفن شد. دکتر براون.
………………………………………………………………….

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: چهارشنبه 14 آذر 1403 22:22
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از تیم پیامبران مرگ


They say we write out own stories, that our life is a product of our own handwritings. But what if since the moment you’re born, someone shoves a pen in your hand and force you to write your story the way they want? You know, like when someone want to help you so that your handwriting is better and they stand behind you, basically towering over you and then put their hand on yours (grab it mostly) and teach you how to write the words. Annoying, isn’t it? Because the truth is, the pen is in your hands, but it’s not your hand that’s writing, it’s theirs. So, am I truly writing my own story in that sort of situation? No, I don’t think I am. Then there are those people who basically don’t know what they’re talking about when they say “you should free your hand! You shouldn’t let them manipulate your story! Just shove them back and start writing on your own!” well no shit sherlock! You think I haven’t thought about it? You think I haven’t tried? But every time you jerk your hand free, thinking they can’t reach you anymore, your hands is grabbed harder, and sometimes instead of your hand, it’s your neck in their hands and before you know it you are choking on your own dreams. Choking till you can’t even breath. And all your dreams, all those things you wanted to have, all those scenes you fantasized about, they just pass in front of your eyes as if they’re running from you, as if they detest you. And what can you do but crying silently and let the tear stains on the paper of your life tell your story?

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 12 آذر 1403 08:46
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار تیم برتوانا


ایوانا به سرعت در سرسرا پیش می‌رفت. کل هفته را درحال تمرین کوییدیچ بود و تازه متوجه شده بود فردا امتحان دارد. زیر لب به خودش بد و بیراه می‌گفت:
- دختره‌ی بی‌حواس! چطور امتحانتو فراموش کرده بودی؟ حالا می‌خوای چه غلطی بکنی؟ هیچی بلد نیستی! بچه‌ها یه چیزایی می‌گفتن... می‌گفتن یه دختره هست به بچه‌ها درس یاد ‌می‌ده... شاید اون بتونه کمکم کنه. اسمش چی بود؟...

ایوانا که حواسش اصلا به اطرافش نبود محکم به دختری برخورد کرد و هر دو روی زمین افتادند.

- وای معذرت می‌خوام! حالت خوبه؟ اصلا حواسم...

صدای ایوانا با دیدن چشمان دختر خاموش شد و دهانش از حیرت باز ماند. چشمان آبی دختر به نظرش خیلی زیبا بود. تا به حال چشمانی اینطور زیبا ندیده بود. رنگ چشمانش کاملا با ردایش هماهنگ بود و جلوه‌ی آن را دوچندان می‌کرد.

ترزا به دختر روبه‌رویش نگاه کرد. دختر چشمانی به سیاهی شب و موهای لخت، بلند و مشکی داشت. ردای کوییدیچ تیم گریفیندور تنش بود. ترزا کمی سرش را خم کرد و پرسید:
- حالت خوبه؟

ایوانا به خودش آمد.
- اوه... آره! ببخشید خوردم بهت من واقعا حواس پرتم!

هر دو بلند شدند. ترزا لبخندی به دختر زد.
- اشکالی نداره! عضو تیم کوییدیچی؟
- بله! مهاجمم!
- به زودی مسابقه دارین! موفق باشی!

ترزا خواست برود که دختر از پشت صدایش کرد.
- آمممم... ببخشید!

ترزا به سمت او برگشت.
- بله؟
- خب راستش می‌دونی... من فردا امتحان دارم و هیچی بلد نیستم. شنیدم یکی هست که به بچه‌ها تو درسشون کمک می‌کنه. خواستم ببینم تو می‌شناسیش؟

ترزا لبخند بزرگی به دختر زد و دوباره به سمتش برگشت. دستش را به جلو دراز کرد.
- خودمم! ترزا مک‌کینز! خوشوقتم!

دختر هم دستش را دراز کرد و با ترزا دست داد.
- ایوانا مریلین! می‌تونی برای امتحان کمکم کنی؟
- آره حتما! بیا بریم اتاقم. امتحان چی داری؟
- طلسم‌های باستانی سال ششم.
- اوه پس فکر کنم تا صبح مشغولیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده



F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.



پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 8 آذر 1403 19:50
نمایش جزئیات
آفلاین
خیلی وقت بود که به خانه‌اش نرفته بودم. خیلی وقت بود دلم برایش تنگ شده بود. امروز ظهر بود که فهمیدم چقدر دلتنگ او هستم. دلتنگ بارِئ!

به سمت خانه‌اش می‌رفتم. تصمیم گرفتم با همه‌ی خستگی‌ام پیاده بروم. خانه‌اش نزدیک بود. چند کوچه بیشتر با خانه‌ام فاصله نداشت. باد سردی می‌وزید و پایین ردایم را تکان می‌داد. چطور باید با بارئ روبه‌رو می‌شدم؟ خیلی وقت بود که سراغش را نگرفته بودم. می‌رفتم چه می‌گفتم؟ می‌گفتم کار و مشغله‌ام زیاد بود نتوانستم بیایم؟ نه! این‌ها همه بهانه است. مشکل از خودم بود. مشکل از سستی و تنبلی خودم بود که پیشش نرفته بودم. الان هم از دیدنش خجالت می‌کشم. نمی‌دانم با چه رویی به او بگویم که از بدی خودم بود! از سستی خودم بود که تمام این مدت نیامدم! ببخشید که اینقدر بی‌وفا هستم! ببخشید که چیزی که باید باشم نیستم! ببخشید که ناکافی‌ام!

به در خانه بارئ رسیدم. خانه‌اش بزرگ و ساده است. برایم یادآور روز‌های شاد کودکیم است. با مامانم به پارک کنار خانه‌ی بارئ می‌آمدم و بازی می‌کردم، بعد هم با هم به خانه او می‌رفتیم و سری به او می‌زدیم. همیشه برایمان چای می‌آورد. گاهی وقت‌ها شب را پیش او می‌ماندم. وقتی می‌خوابیدم تا صبح کنارم می‌ماند. بعد از مرگ والدینم، بارئ کسی بود که دورادور هوایم را داشت. بارئ همیشه مهربان بود.

در را باز کردم و وارد شدم. آرام از پله‌های خانه‌اش بالا رفتم. به در اصلی رسیدم. در زدم. در را بار کردم و وارد شدم.

- سلام بارئ... متاسفم که این مدت نیومدم...

بارئ لبخند گرمی زد و مرا در آغوش گرفت. نیاز به هیچ توضیح اضافه‌تری نبود. او خودش همه چیز را می‌دانست. همه سستی‌ها و کاستی‌هایم را می‌دانست ولی هیچ وقت به رویم نمی‌آورد. همیشه در آغوشم می‌گرفت و می‌گفت چقدر خوبم... در حالی که نیستم...

کنار بارئ نشستم. باز هم گوش شنوای درد دل‌ها و غر زدن‌هایم شده بود. فقط لبخند می‌زد و با مهربانی و عشق نگاهم می‌کرد. می‌دانم که خیلی رو دارم که با این همه بدی و کاستی اینطور پیشش می‌روم و غر می‌زنم و از او کمک می‌خواهم. اما خودش این را یادم داد! خودش یادم داد که مهم نیست چقدر بد باشی، مهم نیست چقدر ناکافی باشی، مهم نیست چقدر دور باشی، در خانه‌ی او همیشه به رویت باز است. همیشه می‌توانی برگردی به آغوش گرمش. همیشه می‌توانی از او کمک بخواهی و او هم همیشه بی‌منت کمکت می‌کند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده



F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.



پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: چهارشنبه 7 آذر 1403 22:40
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از تیم پیامبران مرگ

- تموم کن این بازی کثیفو!

به چشمان مردی که روبرویش ایستاده بود خیره شد و این کلمات را بر زبان راند. مرد با تعجب به او خیره شده بود.
- جرئت پیدا کردی!
- آره پیدا کردم!

سینه‌اش را جلو داد و قدمی به سمت مرد برداشت. مستقیم در چشمانش زل زد و اخم‌هایش را درهم کشید. عصبانیت در چشمان مرد موج می‌زد. دندان‌هایش را بهم فشرد.
- فکر کردی می‌تونی جلوی من قد علم کنی؟
- می‌بینی که کردم!

مرد دستش را بالا آورد تا سیلی محکمی بر صورت زن بنوازد. زن همچنان با صدایی محکم گفت:
- بزن تا ببینی چی میشه!

دست مرد در هوا ماند. چشمانش را تنگ کرد. انگشتش را به نشانه‌ی تهدید جلوی صورت زن گرفت.
- عاقبت این کارت رو می‌بینی!

سپس با قدم‌هایی که بر پیکره‌ي خانه لرزه می‌انداخت، به سمت در رفت و با محکم کوبیدن آن پشت سرش خارج شد. با رفتن مرد، زن به روی پاهایش افتاد و سعی کرد نفس‌های عمیق بکشد. ترسیده بود، عصبانی بود، اشک در چشمانش حلقه زده بود اما به خودش افتخار می‌کرد. بالاخره یک بار اعتراض کرده بود؛ بالاخره کوتاه نیامده بود. اما مگر چاره‌ای هم داشت؟ او یک مادر بود؛ نمی‌توانست بگذارد کودکش را از او جدا کنند. مهم نبود که چرا و به چه علت، به هیچ وجه اجازه نمی‌داد فرزندش را از او جدا کنند. قصد مرد همین بود! می‌خواست فرزند کوچکش را برباید اما او اجازه نمی‌داد. شاید ضعیف بود، اما برای محافظت از فرزندش دست به هر کاری می‌زد.

چندی که گذشت، مرد دوباره به خانه برگشت. به سمت کودک رفت و او را برداشت. زن به او حمله کرد.
- بچه‌م رو بذار زمین عوضی! بچه‌م رو ول کن!

مرد او را با خشونت به سمتی پرتاب کرد. زن به مرحله‌ي جنون رسیده بود.
- نمی‌ذارم ببریش! نمی‌ذارم! تو اذیتش می‌کنی! اگه قراره با تو باشه بهتره بمیره.

زن چاقویی را از روی کابینت برداشت و به سمت مرد حمله کرد؛ هدفش کودک بود نه مرد. می‌دانست نمی‌توانست مرد را بکشد اما می‌توانست کودکش را از آینده‌ای وحشتناک نجات دهد. چاقو را درون بدن نوزاد فرو کرد. درآورد و باز فرو کرد. اما خونی بیرون نمی‌ریخت. باز هم چاقو را دیوانه‌وارانه به بدن کودک زد. پس از چند ضربه از بدن نوزاد، پنبه‌های سفیدی بیرون ریخت. زن با نگاهی مجنون به مرد خیره شد.
- بچه‌م رو چی‌کار کردی؟ چطوری این شکلیش کردی؟

مرد در حالی‌که بغضش را قورت می‌داد گفت:
- ما هیچ وقت بچه‌ای نداشتیم!

زن سرش را ناباورانه تکان داد.
- نه نه نه! اونن بچه‌ی منه! تو یه کاریش کردی! توی عوضی یه بلایی سرش آوردی!

و شروع به مشت زدن به شانه‌ها و سینه‌ی مرد کرد. مرد دستانش را محکم گرفت و در صورتش فریاد زد.
- تو دیوونه‌ای! تو فقط یه دیوونه‌ای!

سپس درحالی‌که اشک از چشم‌هایش جاری بود، سرش را پایین انداخت و آرام گفت:
- خواهش می‌کنم خوب شو! خواهش می‌کنم زندگیمو بهم برگردون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 5 آذر 1403 05:28
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
به هواداری از تیم پیامبران مرگ

چشم باز کرد. از قبل نمی‌دانست با نوشیدن معجون هزار و یک شب، کالبد کدام یک از انسان‌های کره‌ی خاکی میزبان روحش خواهد شد. نمی‌توانست حدس بزند این بار در کدام جبهه خواهد بود، در چه عصر و زمانی پا خواهد گذاشت و عشق را از پنجره‌ی نگاه کدام موجود تجربه خواهد کرد. پیش از آنکه جام لبالب پر از معجون را لاجرعه سر بکشد، کوچک‌ترین ایده‌ای نداشت که قرار است از کجا سر در بیاورد. تنها چیزی که روشن بود این حقیقت بود که معجون را خداوندگاری برایش فرستاده بود که جز خیر و صلاحش چیزی نمی‌خواست. حداقل پدرش چنین اعتقادی داشت.
پیش از آنکه بتواند از روزنه‌ی نگاهش محیط اطراف را درک کند، سرمای سوزان بود که خود را به پوست رنگ‌پریده‌اش رسانده بود و به او می‌فهماند قرار نیست لذتی در کار باشد.
در برابر قلعه‌ای ایستاده بود به ظاهر محکم و استوار اما پر از ویرانی. جماعتی در برابرش ایستاده بودند و جماعت دیگری نیز پشت سرش بودند، گویی که رهبرشان باشد و از او دستور بگیرند. برگشت و به آنها خیره شد. خشن بودند و سیاهی دلشان در چهره پیدا بود. عده‌ای با تحسین او را نگاه می‌کردند و عده‌ای به‌وضوح از او می‌ترسیدند.
دوباره برگشت و به جمعیتی نگاه کرد که روبرویش بودند. بیشترشان نوجوانانی قد و نیم‌قد و چندین نفرشان نیز بزرگسالانی زخمی و آسیب‌دیده بودند. همگی با ترکیبی از نفرت و ناامیدی مستقیم به او زل زده بودند. احساس می‌کرد دیری نمی‌پاید که از این همه هجوم حس تنفر از حال برود. مگر او که بود و چه کرده بود؟

اندکی آن‌طرف‌تر، مردی بسیار بزرگ یا غولی بسیار کوچک، جسم بی‌جان نوجوانی را در آغوش گرفته بود و اشک می‌ریخت.

به دستان خودش نگاه کرد و چوبدستی بلندی را به دست راست خود دید. در لحظه جادو را سر انگشتانش حس کرد. آن جسد، قربانی خودش بود. امیدی بود که به دست او کشته شد. لکه‌ی ننگی بود که خودش پاک کرده بود. مانعی بود که از سر راه کنار زده بود. پسری بود که زنده ماند تا او سقوط کند. پسری بود که سال‌های عمرش را بی‌پناه و بدون پدر و مادر گذراند و در نهایت مثل گوسفندی قربانی جانش را تقدیم کرد.
ضجه‌ی دختری از میان جماعت ناامید او را به خود آورد. مویه‌ای بود که انگار درد دل همه را فریاد می‌زد.

مگر او که بود و چه کرده بود؟


پشت سرش چند نفر خندیدند. خودش هم شروع به خندیدن کرد. تمام عضلات بدنش به او فشار می‌آوردند تا بخندد و جمله‌ای را که مدت‌ها در ذهنش مرور کرده بود فریاد بزند و بگوید: «هری پاتر مُرده!»
به خودش آمد و دید که همین کار را کرده است.
وحشیانه می‌خندید و جنازه‌ی بی‌حرکتی را که غول کوچک بغل گرفته بود به جماعت نشان می‌داد.
از خودش بیزار بود. از این جهنم بیزار بود. از گیر افتادن در آن کالبد شوم بیزار بود.
باید کاری می‌کرد. هر کاری. هر کاری که بتواند حتی ذره‌ای از پلیدی‌اش را پاک کند، اما نمی‌توانست. روحش داشت آلوده می‌شد. روحش داشت با کالبد جدید خو می‌گرفت. او داشت آن می‌شد و آن داشت او می‌شد.

لرد ولدمورت بازی را برده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 1 آذر 1403 20:12
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از تیم پیامبران مرگ

دلش گرفته بود. دلش بدجوری گرفته بود. چند وقتی بود که دم به دم بغض می‌کرد و با خودش می‌گفت الان است که آن توده‌ي غم‌انگیز توی گلویش بترکد و بزند زیر گریه. جا و مکان هم نداشت؛ هر جایی که تنها بود بغضش می‌گرفت. توی خیابان، توی اتاقش، توی کلاس یا هرجای دیگر. اما به محض اینکه کسی را می‌دید و با او حرف می‌زد، بغضش را فراموش می‌کرد. می‌دانی، بحث بحثِ عادت بود. عادت کرده بود جلوی دیگران نقاب خوشحالی بزند روی صورتش. تصمیم خودش بود. یک روز با خود گفت همه مشکلات خودشان را دارند پس چرا با چهره‌ای غم‌زده حالشان را بدتر کنم؟ هنوز هم فکر می‌کرد تصمیم درستی گرفته است اما گاهی هم فکر می‌کرد اگر جلوی دیگران بزند زیر گریه، شاید بفهمند او هم مشکلات خودش را دارد و حالش همیشه خوب نیست؛ شاید کمی، فقط کمی بیشتر حالش را بفهمند.

از روی صندلی پشت میز برخاست و به سمت آیینه رفت. شانه را برداشت و شروع کرد به شانه کشیدن موهایش. گیسوانش را دوست داشت؛ لخت و بلند. شانه را روی میز گذاشت و به موهایش تاب داد. سپس برگشت و دوباره روی صندلی نشست. کارهایش کم نبود اما این روزها فکر می‌کرد توانش کم شده است. انگار همیشه در جدال با آرزویی دست نیافتنی بود. شانه‌هایش را که افتاده بودند صاف کرد و قلمش را برداشت تا کارهایی که باید می‌کرد را بنویسد. اما باز دلش گرفت. قلم را زمین گذاشت و از جا برخاست. چرخی در اتاق زد؛ دراز کشیدن کسل‌ترش می‌کرد، حوصله‌ي کتاب خواندن نداشت و دلش نمی‌خواست اتاق را جمع کند. در واقع حوصله‌ی هیچ کاری را نداشت. همانجا وسط اتاق، روی زمین نشست و یکهو زد زیر گریه. همیشه گریه کردن را چیز عجیبی می‌دانست چون حتی هنگامی که اشک‌هایش دیوانه‌وار سرازیر بودند، مغزش تند کار می‌کرد و به اتفاقات می‌اندیشید. تصورش این بود که نباید این طور باشد. البته تا به حال از کسی هم نپرسیده بود که آیا موقع گریه کردن باز هم فکرشان کار می‌کند یا نه. می‌ترسید احمق به نظر برسد.

کمی که گذشت، هق‌هقش آرام گرفت. دستمالی برداشت و صورت و بینی‌ش را پاک کرد. به میز و وسایل روی آن نگاه کرد و دوباره پشت آن نشست. پشتش را صاف کرد، قلم را در دستش گرفت و شروع به نوشتن کارهایی کرد که باید می‌کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 1 آذر 1403 00:01
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار تیم برتوانا


رز پشت میزش نشسته بود و چیزی می‌نوشت که ساعت ۱۲ نیمه شب را اعلام کرد. بلند شد و به سمت پنجره اتاقش رفت. پرده توری آن را کنار زد و پنجره را باز کرد. از پنجره به کوچه نگاه کرد. هیچ کس در کوچه نبود. ناامیدانه آهی کشید. هنگامی که خواست پنجره را ببندد چشمش به رایان افتاد که نفس نفس زنان خودش را به پشت در باغ رساند. یک دسته گل رز قرمز در دستش بود. در حالی که نفس نفس می‌زد برای رز دست تکان داد. رز هم با هیجان برایش دست تکان داد. چوبدستی‌اش را بیرون کشید و با حروف طلایی رنگی روی هوا نوشت: "چند دقیقه صبر کن میام!" سریع به پشت میزش برگشت. آخرین کلماتش را زیرلب زمزمه می‌کرد و آنها را می‌نوشت.
- متاسفم اما این زندگی من است. با عشق. دخترتان، رز.

کاغذ را تا کرد و آن را درون پاکتی گذاشت که رویش نوشته بود: "به پدر و مادر عزیزم" پاکت را روی میز گذاشت و از اتاقش و سپس از خانه بیرون رفت. از میان گیاهان باغ گذشت تا به در رسید. رایان پشت در منتظرش بود.
- چیکار می‌کردی؟ چقدر دیر اومدی!
- برات توضیح می‌دم. فعلا بیا تو.

هر دو نگاهی به اطراف کردند. وقتی مطمئن شدند کسی در آن اطراف نیست، رایان آرام از لای در داخل شد و همراه رز به میان درختان انبوه باغ پناه برد.
- رز، یک دسته از گلت برات آوردم ولی هیچ کدومشون به زیبایی تو نیستن!

رایان دسته گل را به سمت رز گرفت. رز لبخندی زد و گل‌ها را گرفت.
- ممنونم رایان! رایان، یه مسئله‌ای هست که باید بهت بگم...
- اتفاقا من هم می‌خواستم چیزی رو بهت بگم رز قشنگم!

لحظه‌ای به چشمان یکدیگر خیره شدند. رایان تصمیم گرفت زودتر حرفش را بگوید. دستش را درون جیبش کرد و جعبه‌ی کوچکی را در آورد. زانو زد و به چشمان آبی رز خیره شد. در جعبه را باز کرد.
- رز! زیباترین گل دنیای من! می‌شه تا همیشه کنارم بمونی؟

رز خیره به انگشتر درون جعبه مانده بود. انگشتری طلایی که رز بنفش رنگی روی آن خودنمایی می‌کرد. رز رو‌به‌روی رایان زانو زد و به چشمان قهوه‌ای او نگاه کرد.
- از انتخابت مطمئنی رایان؟ واقعا میخوای با یه ساحره ازدواج کنی؟ از قدرتم نمی‌ترسی؟

رایان انگشتر را از درون جعبه درآورد. دست رز را گرفت و انگشتر را دستش کرد.
- کاملا مطمئنم!

چشمان رایان هم حکایت از عشق او داشت. هردو بلند شدند. حالا که رایان خیالش راحت شده بود گفت:
- راستی تو هم می‌خواستی یه چیزی بگی!

رز با انگشترش بازی بازی می‌کرد و به نقطه نامعلومی روی زمین خیره شده بود.
- خب می‌دونی... راستش...

نمی‌داست چطور باید به رایان بگوید که دارد از شهر می‌رود. رایان دستان رز را در دستانش گرفت. رز به چهره‌ی زیبای رایان خیره شد. چشمان آبی‌اش به چشمان قهوه‌ای او گره خورد و حرف زدن حتی از قبل هم برایش سخت‌تر شد.

- اشکالی نداره اگه نمی‌خوای بگی. هر وقت آماده بودی می‌تونی بهم بگی‌.

رایان این را گفت و رز را در آغوش کشید. رز هم دستانش را دور رایان حلقه کرد. آرام در گوش رایان زمزمه کرد:
- تو هم با من بیا رایان! بیا با هم از اینجا بریم!

رایان هم در گوش رز زمزمه کرد:
- من با تو همه جا میام رز. هر جا که بری. ولی می‌تونی بهم بگی چرا می‌خواستی بری؟
- به خاطر خانواده‌م. اونا می‌خوان مجبورم کنن با کسی که دوسش ندارم ازدواج کنم.
- اون جادوگره؟
- آره...
- کجا می‌خوای بریم؟ جایی رو داری؟
- نه. می‌خوام برم یه جای دور. جایی که بتونم با عشق خودم زندگی کنم.
- و اون عشق کیه؟
- اون عشق تویی رایان! تا ابد!

هر دو یکدیگر را بار دیگر در آغوش همدیگر فشردند و بعد از هم فاصله گرفتند. رز گفت:
- تصمیم دارم همین امشب برم. حتی نامه خدافظیمم نوشتم و گذاشتم روی میزم. تو هم واقعا باهام میای؟
- گفتم که میام! می‌تونیم با هم به لندن بریم. با هم یه زندگی خوب می‌سازیم! البته اگه مشکلی با زندگی کردن با یه چی بهش می‌گفتی؟ ماگل؟ همون... اگه مشکلی نداری با یه ماگل زندگی کنی!

رز اندکی عصبانی شد.
- رایان من با خانوادم فرق دارم! برای من مهم نیست که تو یه ماگلی! خون چه اهمیتی داره؟ لطفا دیگه هیچ وقت فکرشم نکن که من به خاطر ماگل بودنت ذره‌ای کمتر دوستت دارم!

یک ساعت بعد رز و رایان دوباره در میان درختان باغ ایستاده بودند. کنار هر کدام از آن‌ها یک چمدان بود. قیافه رایان متعجب بود.
- الان چجوری قراره بریم لندن؟

رز دستش را به سمت رایان دراز کرد.
- تلپورت می‌کنیم. ممکنه یکم تهوع بگیری. دستتو بده به من.

رایان دستش را در دست رز گذاشت. صدای پاقی آمد و هر دوی آن‌ها غیب شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده



F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.