خاکسترهای شومینه هنوز داغ بودند، مثل نفسهای آخر یک حیوان زخمی. شعلهای باقی نمانده بود، اما هالهی نارنجی ضعیف روی دیوارها میرقصید. تالار خالی و ساکت بود؛ جز صدای گهگاهی تقتق چوب نیمسوخته، چیزی شنیده نمیشد.
هلگا در صندلی راحتی فرو رفته بود. فنجانش را بر خلاف همیشه که در آن جوشانده گل نسترن و چای بابونه دم میکرد، حالا با نوشیدنی آتشین پر کرده بود. مایع کهربایی با انعکاس نور خاکستر آتش در آن برق میزد. آرام آن را به لبهایش نزدیک کرد و جرعهای مزهمزه کرد.
- مامی؟
این صدای نازک و لرزان، در ادامه صدای پچپچ و پاهای کوچکی که از راهرو میآمد، اما هلگا آن را نشنیده بود، به گوش رسید.
برگشت تا صاحب صدا را پیدا کند، که با چند نفر از دانشآموزان سال پایینی گروهش روبرو شد. نگاهش را به آنها دوخت و منتظر ماند تا ببیند چه شده که این موقع شب سراغش آمدهاند.
دخترکی که او را صدا زده بود، نگاهی خجالتآمیز به هلگا کرد و جویده جویده گفت:
-من... یعنی ما! اومدیم که... میخوایم بگیم... آخه تو دیگه مثل قبل نمیخندی.
پسرک بغلیاش اضافه کرد:
- آره راست میگه! تو همیشه شاد بودی… ما عادت داشتیم وقتی میای اینجا، همهچی باحالتر بشه. اما حالا...
هلگا سرش را چرخاند. لبخند نرمی روی لبش نشست، لبخندی که حالا کمی تیرهتر از همیشه به نظر میرسید. لیوان را بالا آورد و کمی دیگر نوشید. بعد با ملایمت گفت:
- خب، شاید مشکل اینه که فکر کردید آدم همیشه باید بخنده. همونقدر که شادی واقعیه، غم هم واقعیه!
شاگردها نگاهشان به لیوان لغزید. سکوت سنگین شد. غم در چهره آن چند نفر توجه هلگا رو به خودش جلب کرد. همین غم باعث هجوم افکاری شد که هر روز و هر شب بیشتر در ذهنش ریشه میدواندند.
سالن بزرگ، نور شمعها، صدای تند روونا.
- تو باید باهاش حرف بزنی، هلگا. خودت میدونی که ما نمیتونیم این کار رو بکنیم و فقط اوضاع بدتر میشه. پس یه جورایی این مسئولیت خودته که بهش بگی.
گودریک دست به سینه، اخم کرد و ادامه داد:
- دقیقاً. بالاخره هر کسی باید یه جوری دِین خودش رو ادا کنه. برو و درستش کن.
هلگا لب باز کرد تا اعتراضی کند، اما صدای هردو دوباره بالا رفت.
میدانست که مجبور است بین دوستانش قرار بگیرد. چیزی که همیشه از آن وحشت داشت!
تصویر عوض شد.
دخمهای تاریک و سیاه که حتی لباس طلایی هلگا هم آنجا درخشش همیشگی را نداشت. سالازار در حالی که پشتش به او بود زیر لب با لحنی پر از انزجار حرف میزد:
- میدونی چرا همیشه تو رو میفرستن؟ چون مطمئنن تو میای. و وقتی اومدی، همه تقصیرها گردن تو میافته. چیزایی رو که خودشون جرأت ندارن بگن رو به تو واگذار میکنن. تو هم مثل یه آدم ضعیف رقتانگیز میای و خودت رو برای اونها خرج میکنی!
صدایش آرام اما بُرنده بود. کلماتش مثل زهر ماری که تازه نیش زده در خون هلگا پیشروی میکرد.
- تو فکر میکنی داری از دوستهات مراقبت میکنی. اما وارد بازیای شدی که خودت هم بهش اعتقادی نداری. حالم به هم میخوره از این که حتی نمیتونی حرفی رو بزنی که مال خودت باشه!
اندکی بعد، دفترش در وزارت سحر و جادو جلوی چشمانش آمد.
جمعی از مقامات، نگاههای سنگین، نجواهای زیر لب. پروندهای روی میز پر از برگههای اتهام، شایعات، تصمیمات سیاسی.
- وزیر باید بیطرف باشه، خانم هافلپاف.
- و گفته میشه شما روابطی با…» صدای مرد مکث کرد، اما کلمه مثل تیغ در فضا برید: «…مرگخواران.»
نگاههایشان قضاوت میکرد، تلاشش برای گسترش صلح در جامعه کاملاً برعکس تعبیر شده بود.
سپس به یاد حضورش در محفل ققنوس افتاد.
آن سوی میز، چهرههایی که زمانی متحد میپنداشتشان.
- ما باید مطمئن باشیم تو در کنار ما ایستادی.
- همه میگن تو زیادی… خاکستری رفتار میکنی.
زمزمههایی از گوشهی دیگر بلند شد:
- شاید اصلاً… دو طرفه بازی میکنه!
- معلومه. اون فقط دنبال رأی بود. حالا که دیگه وزیر شده ما رو میخواد چیکار؟
- عجیب نیست که مأموریتهای محفل اینقدر جدیداً داره لو میره؟!
خنجرها یکی بعد از دیگری به هلگا برخورد میکرد و باز هم فقط سعی میکرد همه چیز را درست کند.
- هلگا؟
اینبار صدای یکی دیگه از شاگردان سال بالایی به گوش رسید. عدهی بیشتری دورش جمع شده بودند. صدای شاگرد دوباره او را به تالار آورده بود. هنوز همانجا بود، روبهروی آتشدان، با فنجان در دست.
- تو… خوبی؟ یعنی… لازم نیست اینقدر…» کلمات در گلویش گیر کرد. نگاهش روی فنجان مانده بود.
هلگا خندید. خندهای کوتاه و سبک، اما پشت آن چیزی میلرزید.
- این؟ اوه، نه. فقط یه جرعهست. نگران نباش. هیچ کدومتون نگران نباشید. تموم شد. بفرما گذاشتمش کنار! خب مامی باید یه گلویی تازه کنه تا بتونه شماها رو تحمل کنه!
شاگردها به هم نگاه کردند. بالاخره لبخند رو روی لبهایشان میدید. همان روحیهای که از هلگا سراغ داشتند بعد از مدتها برگشته بود!
- نکنه میخوای بریم اسلیترین مامی؟!
- یا حتی گریفیندور. اونجا میگن خیلی خوش میگذره!
هلگا خندهی بلندی کرد و گفت:
- برین به سلامت! گورکنم رو هم میگم بیاد گور همهتون رو بکنه!
صدای خنده بالاخره بعد از مدتها در تالار خصوصی هافلپاف پیچید. هلگا به صندلیاش تکیه داد و به دانش آموزانش نگاه کرد که با شور و انرژی که دوباره به دست آورده بودند، شلوغ میکردند.
بالاخره بعد از دقایقی صداها آرام تر شد و یکی یکی شروع به رفتن به سمت خوابگاهها کردند، تا بالاخره تالار دوباره خالی شد.
سکوت برگشت.
هلگا با صورتی که انگار، سالیان درازی بود که رنگ لبخند را ندیده بود، بطری را برداشت. بیصدا نوشیدنی را دوباره ریخت. مایع کهربایی پر شد، نور خاکسترها درونش لرزید.
آخرین شعله در آتشدان خاموش شد.