جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  62 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: چهارشنبه 27 اسفند 1404 20:14
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- رخت سفید زمین با خون رنگین شده. والتر جوان بی جان بر زمین افتاده. شاید، فقط شاید، روزی از او به عنوان مرد شجاعی یاد شود که از آن موجودات نفرت‌انگیز جدا شد؛ اما اکنون....اه! بگذار به آن فکر نکنم.

هر چه من دوستش دارم امشب این جاست؛ اما مهم ترینشان گم شده. البته، درست این است که بگویم همیشه گم شده بود....

نوشتنش با صدای بمی متوقف شد که می‌گفت:
- بانوی من؟

یخ کرد. بانوی من؟ دقیقا همان لفظی که والتر شخصیتی را که نماینده خود او بود با آن خطاب می‌کرد! سرش را بالا برد.

مردی که صدایش کرده بود؛ دقیقا به همان چیزی می‌مانست که خودش در داستان توصیف کرده بود: هیکلی لاغر؛ ولی قوی، به همراه موهایی سیاه و چشمانی بادامی قهوه‌ای. ردای مشکی‌اش هم دقیقا همان بود.

زیرلب زمزمه کرد:
- خدای من، دیوونه شدم؟

دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت. مگر میشد شخصیت اصلی داستانش زنده شده باشد؟ امکان نداشت! حتما یا خواب می‌دید، یا توهم میزد!

دست راستش را نیشگون گرفت؛ نه یک بار، بلکه چندین بار. نه ملایم؛ بلکه چنان محکم که جایش قرمز میشد و خون می‌آمد.

نه، خواب نبود. حتما در وهم و گمان به سر می‌برد! پیش از آن که معجون آبی جوشان ضد توهم را از کیفش درآورد و بنوشد، والتر دست لاغرش را در در دستان زمخت و مجروح خود گرفت.
- بانوی من، خودتون رو زخمی کردین!

صدایش آرام و چینش کلماتش مودبانه بود. از جیبش دستمالی درآورد و با ملایمت خون را زدود.
- از خودتون یاد گرفتم.

طنین زنگوله‌ی سر در کتاب‌فروشی در فضای کوچک پیچید. زن لاغر و ریزنقشی وارد شد. چشمش به والتر خیره ماند.
- افتخار آشنایی با ایشون رو نداشتم، خانم پرینس.

پس توهم نمیزد! با این حال، میلی به قبول کردن نداشت. به زور تبسمی بر لبش نشاند.
- والتر مارتین هستن، تو کارای کتاب‌فروشی کمکم می‌کنن.

زن سرش را تکان داد.
- خوشبختم.

چند مشتری دیگر هم آمدند. همه چنین چیزهایی می‌پرسیدند: "ایشون کین؟" یا "تا حالا ندیده بودمشون. معرفی می‌کنین؟" و آیلین کم کم به خود قبولاند که والتر مارتین واقعا زنده شده.

پس از رفتن مردی موبور و فربه، به والتر لبخندی زد.
- نظرتون چیه این جا کمکم کنین؟

والتر تعظیمی کرد.
- حتما، بانو.
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: جمعه 22 اسفند 1404 20:08
نمایش جزئیات
آفلاین
روی صندلی کنار پنجره نشسته و به فنجان سرد دمنوشم خیره شده بودم. محتوای درونش رنگ سرخ و عطری شبیه به آویشن و آلبالو داشت. نور زرد چراق ماشین ها از پنجره به درون اتاق تاریکم میتابید و ناپدید میشد.
درخشش گرمش از دیوار بالا میرفت و برای لحظه ای سردی یک نواخت اتاقم را بهم میزد؛ دوباره محو میشد، دوباره و دوباره. مثل جزر و مد افکار درون سرم بالا و پایین میرفت ولی نه میماند و نه میرفت. بر خلاف گذشته این بار، آینده برایم خاکستری بود. منی که گاهی حتی اتفاقات سال آینده را نیز پیشبینی میکردم امروز شک و تردید در وجودم رخنه کرده بود.

درمانده ی چیز های بسیاری بودم که برایشان سوگواری کنم ولی دیگر میلی به آن نداشتم. شاید عادت کرده بودم؛ شاید هم دیگر برایم اهمیتی نداشت یا به نوعی، برایم بی معنی بود. مثل بسیاری از چیز هایی که در گذشته برایم ارزشمند ولی امروز تنها خاطره هستند. گاهی به معنای واقعی انسان فکر میکنم. آیا واقعا چیزی به جز خاطرات هستیم؟

در جوانی نگاهم به آینده روشن بود و همه چیز داشتم؛ وقت زیادی برای تجربه، احساسات عمیقی از عشق و دوستان عزیزی که مدت ها کنارم بودند.
سال ها گذشت فروغ چشمانم خاموش شد. کیلومترها زندگی را قدم زدم اما بلاخره زمانم تمام شد. رویاها چیدم ولی احساساتم در آخر هنوز احساسات باقی ماندند. پیوند های محکمی ساختم اما از پوسیدگی زمان در امان نماندند.
حداقل تنها نیستم. هنوز خاطرات بی شماری دارم که شب ها مرا بازی میدهند.

تاریکی نگاهم با تماشای درخشش درون فنجان مردد میشد. دمنوش، هدیه پیر زن همسایه بود. همسایه ای که مرا نمیشناخت اما نگران سرفه های شبانه ام شده بود. مثال نقضی که وادارم میکرد چراغ اتاقم را روشن کنم.
گویی در چشمانم زمزمه میکرد: بازی هنوز ادامه دارد...



امیرحسین، ملقب به زاخار اصلی

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1404/12/22 20:11:01
زیبا ترین لبخند ها بزرگ ترین درد ها رو پنهان میکنن .
✦ هنر نویسندگی ✦ (آموزشی)
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: چهارشنبه 1 بهمن 1404 20:38
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- دو سال‌. نهایت عمری که براتون مونده همینه‌، خانم آیلین پرینس.

با شنیدن این حرف، نه چشمانش گشاد شدند و نه دهانش باز ماند؛ بلکه صرفا تبسم بی‌رمقی بر لب‌های رنگ‌پریده‌اش نشست‌.
- متشکرم.

از مطب بیرون رفت و نسیم خنک به صورتش خورد. از زمانی که در شانزده سالگی، قلبش برای اولین بار تیر کشید، می‌دانست که طولانی‌مدت زنده نخواهد ماند. در واقع، تعجب می‌کرد که چه‌گونه تا شصت سالگی دوام آورده‌. نفرین خونی پرینس، معمولا تا چهل سالگی بیشتر اجازه‌ی بقا نمی‌داد.

سرفه‌ای کرد و سینه‌اش را مالید. دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت تا دردش را تسکین دهد. نور خورشید مانند شمشیر در جمجمه‌اش فرو می‌رفت.

نمی‌دانست دلیل این حال وصف‌ناپذیری که اسیرش شده چیست. حسش شبیه وقتی بود که برای آخرین بار هاگوارتز را ترک کرد. نمیشد گفت غم؛ لیکن جایی در قلبش خالی شده بود.

چرا باید چنین میشد؟ نمی‌دانست! برای خودش، دلایلی که باید از ترک این سرای پردود شاد میشد را شمرد.

شاید نخستین و مهم‌ترین دلیل، پسرک خون‌آشام لاغری به شمار می‌آمد که سال ها پیش، دست در دست سرطان ریه، به جهان واپسین شتافته بود. پس از چهل سال، همچنان آن چشمان زمردین و موهای زرگون را به یاد داشت؛ آن نگاه اشکبار را که نگران بود مبادا آیلین را از دست بدهد؛ لیکن آیلین به چهل سال زندگی بی او محکوم شد. تقدیر چه خوب احساسات را بازیچه می‌کرد!


از طرفی، آیلین دیگر دلیلی برای زندگی نداشت. چه دلیلی وقتی دیگر هر چه بود، به سرای واپسین شتافته بود؟ باید اعتراف می‌کرد هیچ چیز برایش جای بهار جوانی و زندگی دوران هاگوارتز را نمی‌گرفت.

لیکن چیزی، از جنس احساس یا عادت، در وجودش فغان می‌کرد. مانند کودکی دلش همین سرای را می‌خواست و حاضر به دل کندن نبود. جمله‌ی محبوب دوران جوانی‌اش را به خاطر آورد:
- آدم از شکسته شدن دیوارهای دورش می‌ترسه.

افرادی که لایک کردند

من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 شهریور 1404 00:56
نمایش جزئیات
آفلاین
قسمت اول- ساعت 6 صبح
قسمت دوم- ساعت 7:20
قسمت سوم- ساعت 7:30


قسمت چهارم


مربای توت‌فرنگی در زندگی لرد نقش اساسی و ناموسی داشت. مربا برای لرد، مثل موز بود برای رمز در اتاق دامبلدور، مثل چربی بود برای موهای اسنیپ، مثل جوانی جمعیت بود برای خانواده ویزلی. در حقیقت لرد خیلی به شیرینی‌جات علاقه‌ای نداشت و تنها چیزی که دوست داشت مربای توت‌فرنگی با غلظت زیاد بود که بویش او را یاد چیزهای خوب، خوب می‌انداخت. این علاقه آن قدر شدید بود که تقریباً حالت غیرت گونه پیدا کرده بود و همه در خانه ریدل باید مربای توت‌فرنگی را با نان بربری می‌خوردند وگرنه از لرد چک می‌خوردند.

به همین خاطر هم در آن لحظه خاص، همه میز در سکوت به لرد و گلرت خیره شده بودند. هیچ‌کس باور نمی‌کرد گلرت جرئت کرده باشد که به عشق چهارم لرد (بعد از پیتزا، سوسیس، موز و خورت بادمجان) دست‌درازی کند. البته کار گلرت از دست‌درازی گذشته و مربا را در ظرف حلیم خالی کرده بود و مخلوط چندشی از رنگ قهوه‌ای و قرمز پدید آورده بود. در مقابل لرد تنها در سکوت به گلرت خیره شده بود و حتی پلک هم نمی‌زد.

بالاخره گلرت سکوت را شکست و با شیطنت گفت:
- خب خودت گفتی چیزهای جدید امتحان کنیم و منم گفتم مربا رو...

البته سخنش نیمه ماند؛ چون لرد ظرف حلیمش را به سمتش پرتاب کرده بود. البته گلرت که به پرتاب چیزهای مختلف از سمت دوستان با منفعتش عادت داشت با چابکی سرش را خم کرده بود. بالاخره او تجربه لازم شکستن پیمان دوستی را داشت و رسماً خدای این کارها بود. در نهایت ظرف حلیم که در مسیرش همه میز را آبیاری کرده بود با شدت زیاد به دیوار آشپزخانه پشت سر گلرت برخورد کرد و با انفجار ذرات حلیم به شعاع پنجاه‌کیلومتری آشپزخانه تمییز مروپ را به گند کشید.

مروپ که خونش به جوش آمده بود، از جایش برخاست و گفت:
- عسل مامان؟! این چه کاریه؟... لرد...
بعد لحنش را عوض کرد و ادامه داد:
- وایسا شلوارتو درنیار! تو رو خدا شلوارتو درنیار!

در سمت دیگر میز لرد به‌شدت در حال وررفتن با کمربند شلوارش بود. بلا باحالت خفاش شب تقریباً خودش را روی لرد انداخت و گفت:
- ارباب! عفت خانم سایت رو در نظر بگیر! ناراحت میشن!

لرد ناگهان ایستاد و گفت:
- یه لحظه صبر کنین... فکر میکنین دارم چیکار می‌کنم؟

- شلوارتونو در میارین؟

- که چی بشه؟ بدون شلوار چه کنم؟

- گلرت رو... گلرت رو... اها! گلرت شلوار پاش نیست، شلوار پاش می‌کنید!

- خوبی بلا؟! این حرفا چیه؟... میخوام کمربندمو دربیارم باهاش بیوفتم دنبال گلرت! تازه مثل همه سریال‌های شبکه سه، گلرت فرار میکنه و ضربه کمربندم می خوره رو زمین! آخرشم مروپ غش میکنه و نمیذاره به گلرت برسم و تو میشینی رو پله‌ها گریه می‌کنی... بعدم دلفی برام آب‌قند میاره... چند روز بعدم گلرت میاد دست و شونه ام رو می بوسه و رو شونه هم گریه می‌کنیم... بعد همو می‌بخشیم و تمام! دقت کن! فقط شونه و دست! حتی روبوسی مردونه هم نمی‌کنیم که عفت خانم ناراحت نشن!

- آها! چه قشنگ!

- دقیقاً! ما منبع هوش بشری هستیم! نبینم دیگه جلوی منبع هوش بشری از عفت خانم سایت حرف بزنی!

- اخه من نگفتم اصلاً! مروپ ییهو داد زد!

- همین که گفتم! احترام مادرم واجبه! اون میتونه هرچی بگه! تو نباید تکرار کنی!

بلا که به او برخورده بود، لب برچید و از سر راه لرد کنار رفت. لرد همان‌گونه که گفته بود، کمربندش را مانند شمشیر برکشید و به گلرت حمله کرد، گلرت نیز با آن پیراهن، به قول خودش مردانه بلند، به دور میز دوید و لرد نیز در پی او شروع به دویدن کرد. دراین‌بین به علت نازکی پارچه پیراهن و چسبیدن به تن گلرت هنگام دویدن؛ دلفی از آشپزخانه بیرون برده شد که مبادا مجبور باشد چشمان معصومش را بعداً با وایتکس بشورد. بقیه افراد یا خودشان هم آره بودند و یا قبلاً آره ها را دیده بودند و به‌هرحال بزرگسالانی بودند که مشکلی نداشت در آنجا باشند.

- وایسا! گلرت وایسا!... به مربای ما دست زدی؟ میدونی توت‌فرنگی کیلو چنده؟

- مگه شما قند رو حذف نکردی؟ دیگه این لوس بازیا چیه؟ حالا ما به هزار تا چیز دست زدیم اشکالی نداشت... این یه مربا اشکال داره؟

با ردوبدل چنین سخنانی سناریو مذکور با دویدن مکرر لرد و گلرت، گریه بلا و نیم غش مروپ ادامه یافت. البته متأسفانه غش مروپ کاملاً لود نشد و کار به آب‌قند و بوسه روی شانه و اینها نرسید. در حقیقت درحالی‌که مروپ روی صندلی ولو شده بود و می‌رفت که با عقب رفتن سرش غش را کامل کند، تام به همراه زنی در میانه در آشپزخانه ظاهر شد.

این اتفاق به‌قدری غریب و غیرمنتظره بود که همه را محو خود کرد. لرد نفس‌نفس‌زنان کمربندش را پایین آورد و ایستاد. گلرت در سمت دیگر میز با خستگی روی صندلی نشست. مروپ از جا پرید و بلا اشک‌هایش را پاک کرد که زن تازه‌وارد را تشخیص دهد. بقیه افراد نیز که تخمه به دست با عینک سه‌بعدی صحنه را تماشا می‌کردند، عینک‌ها را برداشتند و به تازه‌واردان زل زدند. زن همراه تام که لباس زرد کره‌ای نسبتاً نپوشیده‌ای به تن داشت، کسی جز هلگا نبود.

لرد گفت:
- این چه صبحونه مرغیه!... هلگا!؟... بابا؟! حداقل عفت سایت رو می‌گرفتی بالاخره راحت می‌شدیم این‌قدر ناراحت نمی‌شد!

مروپ با بغض گفت:
- آهای عالی‌جناب عشق!... چیکار کردی با دلم؟! وایی!

مالفوی که داشت یادمان می‌رفت هنوز در سایت است، لبخندی زد و گفت:
- آخ جون! دختر جدید! الان همه روابط جابه‌جا میشن! دراما!

افرادی که لایک کردند

THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: پنجشنبه 6 شهریور 1404 18:24
نمایش جزئیات
آفلاین
چای را نوشید و در آن، در آن که نه، در خاطراتی که زنده می‌کرد غرق شد. چهره‌ی دختر بلندقدی با موهای شاه‌بلوطی به ذهنش آمد که زمانی برایش چای درست می‌کرد.

به روشنی به خاطر می‌آورد که ده سال داشت؛ بیماری دوباره به او هجوم آورده بود و نمی‌توانست از اتاقش بیرون بیاید.

گویی با چکش‌ به سرش می‌کوبیدند؛ با چنان شدتی که حتی فکر کردن و تمرکز کردن هم برایش بی‌اندازه دشوار می‌نمود. چشمانش گویی آتش گرفته بودند. دنیا برایش در دو کلمه خلاصه میشد: درد و سرفه. سرفه‌ها سینه‌ی نحیفش را از هم می‌دریدند و درد با بی‌رحمی به تن کوچکش شمشیر میزد.

دنیا جلوی رویش مانند آمیخته‌ای از رنگ‌ها و طرح‌های گوناگون و بی‌معنا بود. نه کتاب‌هایش را به وضوح می‌دید؛ نه پرده‌ی ابریشمی سبز و نه دیوارهای دیباپوش نقره‌ای. حتی میز تحریر چوب ماهونش که دقیقا رو به رویش قرار داشت نیز برایش ابری به رنگ قهوه‌ای مایل به قرمز بود.

صدای گشوده شدن در را شنید. که بود؟ نمی‌دانست. سایه‌ی محوی از دختری با موهای مواج قهوه‌ای ظاهر شد. این گیسوان بلوط‌رنگ فقط می‌توانستند مال یک‌نفر باشند و او هم کسی نبود جز...
- آندرومدا؟ تویی؟

صدای ملایم و گرمی که به گوشش رسید؛ جای هیچ تردیدی باقی نگذاشت.
- آره ریگولوس،خودمم.

بوی شیرینی در اتاق پیچید که ریگولوس تاکنون استشمام نکرده بود. سایه‌ای قهوه‌ای و سفید جلوی چشمش شکل گرفت که اطمینان داشت چای است.

با وحشت به آندرومدا نگریست. امیدوار بود حداقل آندرومدا بداند این بوی چیست.

از صدای آندرومدا معلوم بود لبخند ملیحی بر لب دارد.
- نترس ریگولوس، چیز خطرناکی نیست. چای بابونه‌ست، یه درمان گیاهی ماگلی.

چشمان ریگولوس با شنیدن کلمه‌ی "درمان گیاهی ماگلی" گشاد شد. گویی کسی تیری به قلبش زده بود. آیا دختردایی‌اش اینقدر عقل و شعور نداشت که بداند درمان‌های ماگل‌ها قابل‌اعتماد نیستند؟ استفاده از درمان‌های ماگلی مانند پریدن در تاریکی مطلق بود.

آندرومدا که دیده بود پسرعمه‌اش متعجب شده؛ قهقهه‌ای سر داد که هیچ زهری از استهزاء در آن نبود.
- بی‌خیال، فکر می‌کنی معجون‌های درمانی چین؟ همینا هستن، فقط با هم و چندتا ماده‌ی دیگه که امنیتشون بیشتر از اینا نیست قاطیشون کردن.

ریگولوس با تردید جرعه‌ای از چای نوشید و چهره‌اش از مزه‌ی آن در هم رفت؛ شاید هم از سوزان بودنش. به رسم ادب،لبخندی زد و ساده و صمیمانه گفت:
- ممنونم،آندرومدا.

بر خلاف وقتی با بلاتریکس و نارسیسا برخورد می‌کرد؛ خبری از تعظیم نبود. می‌دانست آندرومدا از تشریفات و تعارف‌های مرسوم خاندان بلک نفرت دارد.

- آندرومدا! دختره‌ی خیره‌سر! بیا اینجا ببینم!

این صدای دروئلا بلک، زن‌دایی ریگولوس بود. قلب ریگولوس از حرکت ایستاد؛ لیک گل‌های سرخ گونه‌ی آندرومدا رنگ نباختند.

آن روز، واپسین مرتبه‌ای بود که دختردایی محبوبش را در خانه بلک دید. آن روز خبر قصد ازدواج تد تانکس و آندرومدا بلک علنی شده بود و فردایش، نام آندرومدا از فرشینه‌ی خاندان حذف شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: پنجشنبه 6 شهریور 1404 15:39
نمایش جزئیات
آفلاین
آقای تال یک دلقک است. همه در هاگوارتز متوجه این موضوع شده‌اند. چه آنهایی که با او در یک خوابگاه و گروه هستند، و چه آنهایی که حتی یکبار هم با او هم صحبت نشده‌اند. آوازه و شهرتِ مرد عجیبی که به طور قطع با تمام جادوگران متفاوت است، در تمام گوشه ها و اتاق های هاگوارتز پیچیده بود. اما با این حال، آقای تال در بیشتر مواقع تنها بود. او هیچ دوستی برای هم صحبتی نداشت... درواقع اصلا کسی حاضر نبود که مکالمه‌ای هرچند کوتاه را با او شروع کند، چه بسا که بخواهد دوستش باشد! اما چنین دلقک معروفی، با هر بیدی نمی‌لرزید! او در تمام مواقعی که دیگران مشغولِ خوش‌گذرانی با یکدیگر بودند و صدای خنده هایشان کل راه پله ها را پر می‌کرد، در خلوت خود با گل ها حرف می‌زد.

البته فقط گل ها نبودند که آقای تال را در مکالمه ها همراهی می‌کردند. بلکه تک تک عناصر طبیعت نیز با او دوست شده بودند. و به همین دلیل بود که طبیعت، تمام اشیای گمشده‌اش را که از چشم دیگران پنهان کرده بود، به آقای تال نشان می‌داد. و دلقک داستان ما، نه تنها از اعتماد طبیعت نسبت به خودش سو استفاده نمی‌کرد، بلکه به خوبی از آن اشیای قیمتی مواظبت می‌کرد. او تمام آنها را در کلاه خود پنهان می‌کرد و حتی پیش آمده بود که برای اکثر آن اشیا، نام انتخاب کند.

آن روز هم یکی از همان روز هایی بود که تال زیر یکی از درختانِ انجیر نشسته بود و گردنبند طلایی و گردی را که در بین علف ها پیدا کرده بود، بررسی می‌کرد. گردنبند چنان می‌درخشید که گویی تکه‌ای از خورشید را در درونش پنهان کرده باشند! بسیار زیبا بود.

- ما در قبالِ این اتفاق مسئولیم! نباید بذاریم این اتفاق بیفته...

تال به سرعت گردنبند را درون کلاهش پنهان کرد. او همیشه می‌دانست که چه اتفاقاتی ممکن است رخ دهند اما چنین مکالمه‌ای در آن حیاط پشتیِ نفرین شده که همه فراموشش کرده بودند، چیزی بود که تال انتظارش را نمی‌کشید! پیش می‌آمد که هراز گاهی برخی از ابعاد آینده از چشمش پنهان بماند، اما او از این پیشامد ها متنفر بود. مثل این بود که هربار با ضعف قدرتش رو به رو شود.

- آینده قابل پیش‌بینی نیست هلگا. می‌دونی که به خاطر این مدرسه هرکاری می‌کنم، اما این پیشگویی هیچ ربطی به من نداره.
- پس یعنی قصدِ حمله یا کشت و کشتاری رو نداری... اون گوی لعنتی همه چیز رو اشتباه نشون می‌داد، درسته سالازار؟
- معلومه.

آینده، گوی پیش‌بینی و پیشگویی! کلماتی بودند که همیشه تال را کنجکاو می‌کردند. دلش می‌خواست که بداند آن پیشگویی درباره‌ی چه چیزی است، یا آن آینده‌ی غیرقابل پیش‌بینی چه حوادثی را شامل می‌شود! پس باید از سحر و جادویش استفاده می‌کرد. باید از بزرگترین نقطه قوتش، یعنی از توانایی‌اش برای دیدن آینده، استفاده می‌کرد. به همین دلیل تصمیم گرفت که به آنها نزدیک شود. اگر می‌خواست آینده‌ی آنها را ببیند، باید برخوردی هرچند کوتاه را ایجاد می‌کرد. پس به سرعت از جایش بلند شد و دوباره گردنبند را از کلاهش درآورد. طولی نکشید که خودش را به دو موسس رساند و برای ادای احترام، کلاهش را به قفسه‌ی سینه‌اش چسباند.

- جناب سالازار... و بانو! خیلی خوشحالم که می‌بینمتون. داشتم از اینجا رد می‌شدم و وقتی دیدم شما هم اینجایین، گفتم هم بیام سلامی عرض کنم و هم این گردنبند رو بهتون نشون بدم.

سپس گردنبند طلایی و درخشان را به سمت هلگا گرفت.

- درخششی که داره، منو یاد شما می‌ندازه. کم پیش میاد بتونم هدایای طبیعت رو به دیگران بدم اما شما با دیگران فرق دارین. مگه نه؟ به نظرم این گردنبند باید دست شما باشه. بذارید خودم دور گردنتون ببندمش.

هلگا ترجیح می‌داد مخالفتی نکند. آن گردنبند چنان زیبا بود که توانِ مقاومت را از او می‌گرفت. آن گردنبند، نمادِ هلگا هافلپافی بود که با دلسوزی تمام به فکر آینده‌ی جادوگران بود. اما تال هدف دیگری داشت، او می‌توانست با لمسی هرچند سطحی، آینده‌ی هلگا را ببیند. و این تمام چیزی بود که نیاز داشت تا آن پازلِ نیمه تمام را به اتمام برساند.

- خیلی قشنگه! ازت ممنونم که تصمیم گرفتی اینو نشونم بدی... چطوره برامون تعریف کنی که از کجا پیداش کردی؟

تال همچنان لبخند می‌زد و گردنبند را دور گردنِ هلگا می‌بست. و همزمان، تصاویرِ ناخوشایند و زشتِ آینده از مقابل چشمانش گذر می‌کردند. با این حال او همچنان لبخندش را حفظ کرد. حتی لحظه‌ای اخم نکرد. اجازه نداد چشمانش پر از اشک شوند! حتی هنگامی که تصویرِ آن آینده، تک تک سلول های مغزش را درگیر خود کرد. تصویری که می‌گفت روزی از روز ها، در آینده‌ای بسیار نزدیک، سالازار خواهد بود که به زندگیِ قابل اعتماد ترین و مهربان ترین دوستش پایان می‌دهد. و همچنین آینده‌ای که اطمینان می‌داد که تمام آن حرف ها و انکار های سالازار، رایحه‌ای از دروغ را درون خود پنهان کرده‌اند.

- من... راستشو بخواین، این یه هدیه‌س. هدیه‌ای که صاحبش خیلی وقت ها پیش زمین رو ترک کرده. مطمئن باشین که درحال حاضر صاحبی نداره.
- خیلی خب. پس من به خوبی ازش مراقبت می‌کنم.
- خیلی ممنونم بانو.

تال چند قدمی عقب رفت. او همیشه سکوتش را حفظ می‌کرد. به هرحال صدای آینده آنقدر بلندتر از صدای او بود که صدای اعتراض آمیزِ آقای تال را از دیدِ دیگران پنهان می‌کرد. او می‌دانست، به خوبی می‌دانست که اگر دهان باز کرده و چیزی را که دیده است بازگو کند، فقط زمان وقوعش را نزدیک تر می‌کند. آقای تال از قاتل ها و بی گناهانی که به دست قاتلان کشته می‌شدند، نمی‌ترسید. اما به شدت از آینده هراس داشت! و همین باعث می‌شد که نقشی به جز تماشاگر، بر عهده نگیرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: چهارشنبه 5 شهریور 1404 22:28
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

خاکسترهای شومینه هنوز داغ بودند، مثل نفس‌های آخر یک حیوان زخمی. شعله‌ای باقی نمانده بود، اما هاله‌ی نارنجی ضعیف روی دیوارها می‌رقصید. تالار خالی و ساکت بود؛ جز صدای گهگاهی تق‌تق چوب نیم‌سوخته، چیزی شنیده نمی‌شد.
هلگا در صندلی راحتی فرو رفته بود. فنجانش را بر خلاف همیشه که در آن جوشانده گل نسترن و چای بابونه دم می‌کرد، حالا با نوشیدنی آتشین پر کرده بود. مایع کهربایی با انعکاس نور خاکستر آتش در آن برق می‌زد. آرام آن را به لب‌هایش نزدیک کرد و جرعه‌ای مزه‌مزه کرد.

- مامی؟

این صدای نازک و لرزان، در ادامه صدای پچ‌پچ و پاهای کوچکی که از راهرو می‌آمد، اما هلگا آن را نشنیده بود، به گوش رسید.
برگشت تا صاحب صدا را پیدا کند، که با چند نفر از دانش‌آموزان سال پایینی گروهش روبرو شد. نگاهش را به آن‌ها دوخت و منتظر ماند تا ببیند چه شده که این موقع شب سراغش آمده‌اند.

دخترکی که او را صدا زده بود، نگاهی خجالت‌آمیز به هلگا کرد و جویده جویده گفت:
-من... یعنی ما! اومدیم که... می‌خوایم بگیم... آخه تو دیگه مثل قبل نمی‌خندی.

پسرک بغلی‌اش اضافه کرد:
- آره راست می‌گه! تو همیشه شاد بودی… ما عادت داشتیم وقتی میای این‌جا، همه‌چی باحال‌تر بشه. اما حالا...

هلگا سرش را چرخاند. لبخند نرمی روی لبش نشست، لبخندی که حالا کمی تیره‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. لیوان را بالا آورد و کمی دیگر نوشید. بعد با ملایمت گفت:
- خب، شاید مشکل اینه که فکر کردید آدم همیشه باید بخنده. همونقدر که شادی واقعیه، غم هم واقعیه!

شاگردها نگاهشان به لیوان لغزید. سکوت سنگین شد. غم در چهره آن چند نفر توجه هلگا رو به خودش جلب کرد. همین غم باعث هجوم افکاری شد که هر روز و هر شب بیشتر در ذهنش ریشه می‌دواندند.

سالن بزرگ، نور شمع‌ها، صدای تند روونا.

- تو باید باهاش حرف بزنی، هلگا. خودت می‌دونی که ما نمی‌تونیم این کار رو بکنیم و فقط اوضاع بدتر می‌شه. پس یه جورایی این مسئولیت خودته که بهش بگی.

گودریک دست به سینه، اخم کرد و ادامه داد:
- دقیقاً. بالاخره هر کسی باید یه جوری دِین خودش رو ادا کنه. برو و درستش کن.

هلگا لب باز کرد تا اعتراضی کند، اما صدای هردو دوباره بالا رفت.
می‌دانست که مجبور است بین دوستانش قرار بگیرد. چیزی که همیشه از آن وحشت داشت!

تصویر عوض شد.

دخمه‌ای تاریک و سیاه که حتی لباس طلایی هلگا هم آنجا درخشش همیشگی را نداشت. سالازار در حالی که پشتش به او بود زیر لب با لحنی پر از انزجار حرف می‌زد:

- می‌دونی چرا همیشه تو رو می‌فرستن؟ چون مطمئنن تو میای. و وقتی اومدی، همه تقصیرها گردن تو می‌افته. چیزایی رو که خودشون جرأت ندارن بگن رو به تو واگذار می‌کنن. تو هم مثل یه آدم ضعیف رقت‌انگیز میای و خودت رو برای اون‌ها خرج می‌کنی!

صدایش آرام اما بُرنده بود. کلماتش مثل زهر ماری که تازه نیش زده در خون هلگا پیشروی می‌کرد.
- تو فکر می‌کنی داری از دوست‌هات مراقبت می‌کنی. اما وارد بازی‌ای شدی که خودت هم بهش اعتقادی نداری. حالم به هم می‌خوره از این که حتی نمی‌تونی حرفی رو بزنی که مال خودت باشه!

اندکی بعد، دفترش در وزارت سحر و جادو جلوی چشمانش آمد.

جمعی از مقامات، نگاه‌های سنگین، نجواهای زیر لب. پرونده‌ای روی میز پر از برگه‌های اتهام، شایعات، تصمیمات سیاسی.

- وزیر باید بی‌طرف باشه، خانم هافلپاف.
- و گفته می‌شه شما روابطی با…» صدای مرد مکث کرد، اما کلمه مثل تیغ در فضا برید: «…مرگخواران.»

نگاه‌هایشان قضاوت می‌کرد، تلاشش برای گسترش صلح در جامعه کاملاً برعکس تعبیر شده بود.

سپس به یاد حضورش در محفل ققنوس افتاد.

آن سوی میز، چهره‌هایی که زمانی متحد می‌پنداشتشان.
- ما باید مطمئن باشیم تو در کنار ما ایستادی.
- همه می‌گن تو زیادی… خاکستری رفتار می‌کنی.

زمزمه‌هایی از گوشه‌ی دیگر بلند شد:
- شاید اصلاً… دو طرفه بازی می‌کنه!
- معلومه. اون فقط دنبال رأی بود. حالا که دیگه وزیر شده ما رو می‌خواد چیکار؟
- عجیب نیست که مأموریت‌های محفل اینقدر جدیداً داره لو می‌ره؟!

خنجر‌ها یکی بعد از دیگری به هلگا برخورد می‌کرد و باز هم فقط سعی می‌کرد همه چیز را درست کند.

- هلگا؟

این‌بار صدای یکی دیگه از شاگردان سال بالایی به گوش رسید. عده‌ی بیشتری دورش جمع شده بودند. صدای شاگرد دوباره او را به تالار آورده بود. هنوز همان‌جا بود، روبه‌روی آتشدان، با فنجان در دست.

- تو… خوبی؟ یعنی… لازم نیست این‌قدر…» کلمات در گلویش گیر کرد. نگاهش روی فنجان مانده بود.

هلگا خندید. خنده‌ای کوتاه و سبک، اما پشت آن چیزی می‌لرزید.

- این؟ اوه، نه. فقط یه جرعه‌ست. نگران نباش. هیچ کدومتون نگران نباشید. تموم شد. بفرما گذاشتمش کنار! خب مامی باید یه گلویی تازه کنه تا بتونه شماها رو تحمل کنه!

شاگردها به هم نگاه کردند. بالاخره لبخند رو روی لب‌هایشان می‌دید. همان روحیه‌ای که از هلگا سراغ داشتند بعد از مدت‌ها برگشته بود!

- نکنه می‌خوای بریم اسلیترین مامی؟!
- یا حتی گریفیندور. اونجا می‌‌گن خیلی خوش میگذره!

هلگا خنده‌ی بلندی کرد و گفت:
- برین به سلامت! گورکنم رو هم می‌گم بیاد گور همه‌تون رو بکنه!

صدای خنده بالاخره بعد از مدت‌ها در تالار خصوصی هافلپاف پیچید. هلگا به صندلی‌اش تکیه داد و به دانش آموزانش نگاه کرد که با شور و انرژی که دوباره به دست آورده بودند، شلوغ می‌کردند.

بالاخره بعد از دقایقی صداها آرام تر شد و یکی یکی شروع به رفتن به سمت خوابگاه‌ها کردند، تا بالاخره تالار دوباره خالی شد.

سکوت برگشت.

هلگا با صورتی که انگار، سالیان درازی بود که رنگ لبخند را ندیده بود، بطری را برداشت. بی‌صدا نوشیدنی را دوباره ریخت. مایع کهربایی پر شد، نور خاکسترها درونش لرزید.

آخرین شعله در آتشدان خاموش شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: یکشنبه 2 دی 1403 14:53
نمایش جزئیات
آفلاین
"برگی از دفترچه خاطرات ایوانا مریلین"


از وقتی پامو تو هاگوارتز گذاشتم و برای اولین بار دیدمش ازش خوشم اومد. نمی‌دونم چرا، فقط دوستش داشتم. بهش احساس نزدیکی می‌کردم حتی با این که ازم دور بود. حتی با این که اصلا منو نمی‌دید. خب منطقی هم بود! ترزا ۳ سال از من بزرگ‌تر بود و دوستای خودشو داشت. معلوم بود که قرار نیست به من سال اولی توجه خاصی بکنه.

من از همون اول عاشق کوییدیچ بودم. ولی سال اولی‌ها نمی‌تونستن عضو تیم بشن. وقتی برای دیدن اولین بازی گریفیندور رفتم، اولین چیزی که توجهمو جلب کرد ترزا بود. ترزا مهاجم تیم بود. بازیش حرف نداشت! بعد از اون بازی بیشتر از قبل ازش خوشم میومد. ولی خب همونطور که گفتم اون سال چهار بود و من یه سال اولی. از همون موقع منتظر بودم تا سال بعد عضو تیم بشم. وقتی سال دوم شدم، اعلام کردن که یک جایگاه مهاجم توی تیم خالی شده. اینقدر ذوق زده بودم که نزدیک بود یادم بره اسممو برای تست توی لیست بنویسم. عزممو جزم کرده بودم که حتما تستو قبول بشم و بتونم با ترزا بازی کنم. شاید اونجوری می‌تونستم بیشتر بهش نزدیک بشم و بشناسمش ولی... ولی وقتی برای تست رفتم فهمیدم که اون یه جایگاه مهاجم خالی به خاطر انصراف ترزا از تیم بوده. ترزا اون سال سال پنجم بود و ارشد گریفیندور هم شده بود و به خاطر درس و آینده‌ش از تیم انصراف داده بود. من از اون موقع به جای ترزا مهاجم تیم شدم. بعد از اون به ندرت ترزا رو تو محوطه هاگوارتز می‌دیدم. بیشتر وقتشو توی کتابخونه به درس خوندن می‌گذروند. فکر می‌کردم دیگه همه چی تموم شد. دیگه شانسی برای آشنایی باهاش نداشتم که بفهمم چرا اینقدر ازش خوشم اومده بود. فقط سعی کردم فراموشش کنم...

ولی به نظر می‌رسید سرنوشت طور دیگه‌ای رقم خورده بود. اونطوری که من از اول آرزوشو داشتم. حتی فکرشم نمی‌کردم که ترزا بعد از گذشت یک سال از فارغ التحصیلیش دوباره به هاگوارتز برگرده و کارآموز اینجا بشه. اون شب وقتی تو سرسرا خوردم بهش... واقعا احمقانه بود. رفتارم خیلی احمقانه بود که همینطور بهش زل زدم. باورم نمی‌شد خودش باشه. یعنی خب، حتی مطمئن هم نبودم که اون خودشه. فرق کرده بود. یه جورایی... بزرگ شده بود.
اون شب بالاخره ترزا هم منو دید. بالاخره می‌تونستم بیشتر بشناسمش. اون شب ترزا تا صبح بهم درس یاد داد. چشمای آبیش پر از حرفای نگفته بود. می‌تونستم اینو حس کنم. و طرز نگاهش... نگاهش کنجکاو بود. اونم می‌خواست بیشتر درباره من بدونه. و اون شب... اون شب شد سرآغاز دوستی من و ترزا...
دوستی‌ای که هیچ جا شبیه‌ش پیدا نمی‌شه!

پ.ن: الهام گرفته شده از برگی واقعی از دفترچه خاطرات...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ترزا مک‌کینز در 1403/10/2 16:37:43
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده



F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.



پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: چهارشنبه 18 مهر 1403 17:49
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه

- چی شده هیزل؟ حالت خوبه؟

صورت هیزل به زردی آفتابی گرم در نیمه تابستان بود. چشمانش از تعجب داشت از حدقه بیرون نمی‌توانست چیزی که خوانده بود را باور کند. مگر چنین چیزی امکان داشت...
- نوشته... پدرم... پدرم...
- زود باش بگو! الانه که زهره ترک شم!
- نوشته موقع مسابقات کوییدیچ از ارتفاع بسیار زیاد از جارو افتاده و دنده هاش شکسته. چون خدمات پزشکی به موقع بهش نرسیده خیلی حالش بد شده و راهی جز عمل برای پزشکا نمونده. اما... پدر قبل از رفتن به عمل...

هیزل لیوان چایی را انداخت و شروع به گریه کردن کرد. این نامه تلخ برای او باورپذیر نبود. پس از رفتن لونا تنها پشتوانه و امید زندگی هیزل پدر عزیز و مهربانش بود. آخر چگونه می توانست چنین نامه ای را باور کند؟

هانا برای دلگرمی هیزل را در آغوش گرفت. این کار باعث شد خودش هم گریه اش بگیرد.

- درست میشه هیزل. مطمئن باش همه‌چی درست میشه.
- آخه چطوری؟
- امید داشته باش هیزل. امید، تنها دلگرمی افراد در زندگیه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
{زِندِگیــت هَمون رَنگـی میشِـہ که خودِت نَقاشـیش میکُنـے🎨🦋}


پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: چهارشنبه 11 مهر 1403 21:04
نمایش جزئیات
آفلاین
- " جنگ بی رحم است، موجودی درنده خوی که نه به کودکان رحم می کند و نه به سالمندان احترام می گذارد. آتشیست که بی گناه و گناهکار، طالب جنگ و صلح طلب را با هم می سوزاند."

رزالین این کلمات را نوشت و کاغذپوستی را به دست ریگولوس داد. عاشق این کار بودند. هر وقت دغدغه یکسانی چون خوره به جانشان می افتاد، یک لوله کاغذپوستی بر می داشتند، هر کس یک پاراگراف از احساسات و افکارش را می نوشت و معمولا هم نتیجه متن مسنجمی از آب در می آمد.

رزالین لینتون و ریگولوس بلک، هرگز درک نمی کردند که چرا باید در دنیا جنگ وجود داشته باشد. واقعا برای چه ماگل ها بر سر کشورگشایی به جان هم می افتادند؟ چرا هر چند دهه یک بار جادوگر سیاهی ظهور می کرد و بر سر قدرت خون جادوگران و ماگل های بی گناه را می ریخت؟ آیا غنائم جنگ در برابر ضربات سهمگینش به چشم می آمد؟

انگشتان ظریف ریگولوس قلم پر را به نرمی به حرکت درآوردند.
- "جنگ با قتل گره خورده و قتل لکه ننگیست که تاابد از دامان انسان پاک نمی شود. سایه ای تاریک که به دنبال فرد می آید، تسخیرش می کند و هرگز راحتش نمی گذارد. لطمه ای غیرقابل جبران به روح انسان."

رزالین از صمیم قلب با نوشته های دوستش موافق بود. مانند همیشه. حقیقت این بود که در هیچ جنگی نمی شد پاک ماند. جنگ، با خون پیوندی تنگاتنگ داشت. نمی شد مبارزه و جنگ را بدون ریخته و پایمال شدن خونهای بی گناه تصور کرد.

ریگولوس سرش را روی شانه رزالین گذاشت و با صدای لطیف و آرامش زمزمه کرد:
- امیدوارم مردم به صلح یک شانس دیگه بدن و دنیا یکی بشه.

رزالین سرش را تکان داد. البته که این اتفاق می افتاد، فقط شاید سالها بعد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر