جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
صفحه اصلی خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
آنلاین‌ها
اطلاعیه مدیریت
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

32 کاربر(ها) آنلاین هستند (17 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
32
مهمانان
0
عضو
×

اطلاعیه مدیریت

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

فن‌ فیکشن‌ها

اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: جوتیوب
ارسال شده در: پنجشنبه 27 دی 1403 18:16
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
گِل‌تیوب تقدیم می‌کند.



گِلِرت خندان و مهربان‌تر از همیشه پشت میزی سنگی رو به دوربین نشسته است. منظره‌ی پشت سر او، نمای روبرویی کاخ باکینگهام، از پشت پنجره‌ی سرتاسری اتاق کار مخصوص گریندلوالد پیداست. مشخص است برای اولین قسمت از برنامه‌اش حسابی خرج کرده و گریمور حرفه‌ای و طراح لباسی باسلیقه به او کمک کرده است. پالتوی مشکی با کراوات زرشکی و دستکشی با علامت لنگر کشتی. اینطور به نظر می‌رسد که دستیار او از این طراحی لباس و گریم بهره‌ای نبرده است. یک جادوگر ماگل‌زاده‌ی ناشناس با یک ردای شیری با دستار شیری و قیافه‌ای به همان قافیه که گفتیم به شدت شیربرنج کنارش نشسته است و سعی دارد به زور لبخند روی لبش آورد اما با ابروهای خمیده و عرقی که از سرش می‌ریزد و چشم‌های از حدقه بیرون زده‌ای که دارد، به نظر می‌رسد چیزی بی‌وقفه او را آزار می‌دهد و در رنج و عذاب است.

گِلِرت صبر می‌کند موسیقی اسپانیولی ابتدای ویدیو تمام شود و سپس به حرف می‌آید: «سلام ای عزیزای دلم! به گِل‌تیوب خوش آمدید! به اولین ویدیوی من در جوتیوب خوش آمدید! لازم نیست همین اول لایک رو بکوبید. بذارید انگیزه‌ی لازم رو بهتون بدم.»

حیاط تاج محل را می‌بینیم و جادوگران هندی که مارهایشان را روی دوش انداخته‌اند و کاملاً هماهنگ با هم می‌رقصند و ساحرگان هندی که همگی نی به دست گرفته‌اند و به‌شکل نمادین می‌نوازند.
مارهای دوش جادوگران با شنیدن صدای نی سر بلند می‌کنند و رقص با حرارت بیشتری ادامه می‌یابد.

تصویر گِلرت و دستیارش دوباره ظاهر می‌شود.

«خوشتان آمد از این تصاویر زیبا و جذاب؟! حالا لایک نداشت مرلینی؟! بکوب بکوب.»

با مشت روی میز می‌کوبد و با هر کوبش مشت گِلرت روی میز، کناردستی شیری‌اش نیم‌خیز می‌شود و دوباره می‌نشیند.

گلرت ادامه می‌دهد: «براتون یه تبلیغ ویژه داریم.»

تصویر دیگری ظاهر می‌شود. ابتدای امر، تصویر واضح نیست و همه جا تاریک است. بعد کم کم روشنایی از انتها به تصویر می‌آید و چشم و دندان‌هایی دیده می‌شود. هفت جادوگر سیاه پشت میز چوبی خوش نقش و نگاری ایستاده‌اند. همگی لبخندی شیطانی بر لب دارند. گویی فرزندان شیطان هستند . نور بیشتر و بیشتر می‌شود اما چیزی از سیاهی آنها کم نمی‌شود. کم کم جلوی صحنه هم روشن می‌شود و چهره‌ای که تا دقایقی پیش برایمان آشنا نبود و حالا آشنا شده است را می‌بینیم که چهارزانو روی صندلی چوبی جلوی دوربین نشسته است. یکدست ردای شیری به تن دارد و دستارش هم شیری است و قیافه‌اش هم کاملاً سفید. آب دهانش را قورت می‌دهد و با تمام وجود تلاش می‌کند تا بالاخره لبخندی تحویل دوربین بدهد.

وسط تصویر متنی فانتزی رد می‌شود: «اوریو با بیسکوییت شکلاتی بیشتر! همین امروز سفارش دهید.»


مجدداً استودیوی زیبای گلرت و دستیارش را می‌بینیم و لبخند دلنشین مجری برنامه و دست مهربان او که بر سر دستیارش کشیده می‌شود.

«ممنون از نگاه کنجکاو و پرتوجه شما. یه سابسکرایب به ما نمی‌رسه؟! از شما دعوت می‌کنم من رو به بقیه هم معرفی کنید. تو ویدیوی بعدی می‌خوام شما رو به یه سفر معنوی ببرم. منتظر ویدیوی بعدی من می‌مونید؟ می‌دونم که می‌مونید.»

دست از سر شیری برداشت و برای دوربین تکان داد. البته دستش را تکان داد. شیری هم تکان داد. البته دستش را تکان نداد.

موسیقی اسپانیولی دوباره پخش می‌شود و به پایان ویدیو می‌رسیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: جوتیوب
ارسال شده در: دوشنبه 24 دی 1403 19:18
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام به همه دنبال کننده های سینیور ریدل!
دوربین ثابت روی میز، اتاق خواب تام ریدل را درحالی که لباس ورزشی به تن دارد نشان میدهد.
در یکی از روز های عادی مشغول ظرف شستن بودم که به فکر این افتادم موضوع بعدیم برای ویدیوی:
How to be a gentleman?
چی باشه؟ که گفتم از اونجایی که زیاد کامنت در این مورد زیر ویدئو نبود شاید بهتر باشه موضوع بعدیمون رو عوض کنیم ولی اگر مشتاق و علاقه مند به دیدن ادامه ی روند سری ویدئو های چطور جنتلمن باشیم هستید لایک و کامنت های زیر اون ویدئو رو بترکونید!

امروز که برای خرید بذر به روستای کناری لیتل هنگلتون رفتم، به دسته ی گاو هایی که از کنار جاده رد میشدن نگاه کردم.
گاهی وقتا دیده بودم از گاو به عنوان ناسزا استفاده میکنن بنابر این خواستم این بار به رفتار هاشون توجه کنم ببینم علت این موضوع چیه؟
اولین گاوی که بهش بر خوردم درحال خوردن علف، بیخیال ز غوغای دنیا بود. هرچند هر از گاهی ماااا مااا یی میکرد، اما انگار از چیزی گله داشت ولی باز به خوردن ادامه میداد.
نکته ی جالبی که دیدم این بود که یهو میدیدم وایسادن و به یه نقطه ای در دوست ها خیره شدن، ولی وقتی یه مرغ دریایی اومد و کلی رو پشت یکیشون بپر بپر کرد و تکون نخورد فهمیدم خوابه! عجیبه، نه؟ وایساده خوابشون برده بود. حالا من دارم تعریف میکنم ولی اگر یه روز از لیتل هنگلتون یا روستا های اطرافش دیدن کردید، این صحنه ی بامزه رو از دست ندید‌...هوم هرچند ممکنه برای بعضی ها ترسناک باشه.
بعد از اون کمی جلوتر یه گاو نر و ماده و یه بچه گاو دیدم...بهشون میگن گوساله، به نظر خانواده ی شادی می اومدن تا اینکه متاسفانه بابا گاوه موقع خوردن علف تازه از وسط خیابون، توسط برخورد با یه ماشین به کما رفت!
داشتم فکر میکردم خب برا همینه گاون و شاید برای همینه ‌که اینطوری خطابشون میکنن که همونجا گاو دیگه ای توجهم رو جلب کرد. گاو درشت هیکل قهوه ای ماده درحالیکه چپ و راست خیابون رو نگاه میکرد با احتیاط از عرض، اون هم از خط عابر رد شد!
لحظه به لحظه داشت اتفاقات جالب تری رقم میخورد میخواستم بگم چقدر بعضی حیوانات چه عقل و شعور بالایی دارن که دیدم یه پسر آدمیزاد که ظاهرا هم سن و سال خودم بود از خیابون عین همون بابا گاوه رد شد و مرگ از بغلش بای بای کرد...حسابی هم از راننده فحش شنید، اما همچنان خندان و بیخیال به مسیرش ادامه داد.
شاید خودش نمیدونست چقدر کارش خطرناکه، شایدم مثل اون گاو ترجیح میداد به مقصد فکر کنه تا مسیر روبه روش، هرچی که بود باعث شد به فکر برم. واقعا چه چیزی حیوانات رو از انسان متمایز میکنه وقتی انسانا عقل و شعورشون رو توی یه جعبه تو خونه نگه میدارن که مبادا فرار کنه! البته این مورد برای اوناییه که دارن و استفاده نمیکنن اون هایی که ندارن بحثشون جداست...
خلاصه این بود از بحث گاو های لیتل هنگلتون، امیدوارم از ویدئوی امروز خوشتون اومده باشه. لایک و ساب یادتون نره. میبینمتون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
S.O.S

پاسخ به: جوتیوب
ارسال شده در: شنبه 22 دی 1403 13:32
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
"کتابخوانی با ریگولوس بلک"
دوربین، کتابخانه عظیم خانه شماره دوازده گریمولد را نشان داد. کتابخانه ای از جنس چوب ماهون که پیچک های ظریفی، روی آن کنده کاری شده بودند و دست کم پانصد جلد کتاب با جلدهای چرمی به رنگ های تیره، در آن به چشم می‌خورد.

دوربین به سمت میزی برگشت که پسر استخوانی و لاغری با موهای مشکی، روی آن نشسته بود و پاهای نحیفش را تکان می‌داد.
- سلام عزیزان. من ریگولوس بلک هستم. خیلی خوش اومدین به اولین ویدئوی چنل کتابخوانی با... سیریوس، معلومه داری چیکار می‌کنی؟

ریگولوس این را خطاب به سگ سیاه و بزرگی گفت که به سمت میز دویده بود و داشت از آن بالا می‌رفت.
- ببخشید دوستان، برادرم وقتی به فرم انیماگوسش در میاد خیلی شیطون می‌شه.. نه که در حالت انسانیش شیطون نباشه ها، ولی وقتی به شکل سگ در میاد بیشتر از همیشه شوخیش می‌گیره.

ریگولوس، توپی به سمت بیرون از کتابخانه پرتاب کرد تا به هوای بازی، از شرش خلاص شود. سپس دوباره به دوربین نگریست.
- خب، تو اولین ویدیو می‌خوام بهتون یه کتاب ماگلی رو معرفی کنم.

حس شوخ طبعی‌اش گل کرد و با لبخندی ادامه داد:
- اگه مادرم می‌فهمید، دیوونه می‌شد.

سپس کتابی را جلوی دوربین گرفت. کتاب، نسبتا قطور بود، ولی در مقابل کتابهای کتابخانه، خیلی لاغر به نظر می‌رسید. روی جلدش با حروف نقره‌ای نوشته شده بود: بلندی های بادگیر.

- اگه بخوام این کتابو تو یه کلمه توصیف کنم، باید بگم راجع به عشقه. عشق و انتقام.

گلویش را صاف کرد.
- داستان از جایی شروع می‌شه که یه مرد ثروتمند یورکشایری، حس نوع دوستیش گل می‌کنه و تصمیم می‌گیره یه پسربچه بی‌خانمان لیورپولی رو به سرپرستی بگیره. این پسر، کم کم بزرگ می‌شه و علاوه بر نفرت پسر این آقای محترم، عشق و محبت دخترش رو به خودش جلب می‌کنه. اونا همیشه با همن، و بدترین تنبیه برای هر کدومشون، اینه که از هم جداشون کنن.
زندگی این دو نفر، به خوبی و خوشی می‌گذره، تا این که یک روز، طی یه سری اتفاقا، پسر قصه ما، فرار می‌کنه و وقتی بر می‌گرده، می‌بینه معشوقش، با یکی دیگه ازدواج کرده. مرد جوونی که دشمن خونی پسر بی خانمان قصه ما به شمار می‌آد.
در خلال اتفاقاتی، دختر از دنیا می‌ره، و پس از اون، تمام زندگی مرد بی‌خانمان قصه ما دوتا چیز می‌شه: انتقام از افرادی که زجرش دادن و به تعبیر خودش، مسبب مرگ معشوقشن، و خاطرات اون. بقیه داستان رو براتون نمی‌گم.. خودتون برین کتاب رو بخونین.

سپس کتاب را گشود و سرفه‌ای کرد.
- پسرم، قلب خوب و مهربان است که تو را زیبا می‌کند. سفیدی و سیاهی پوست که ملاک نیست. فراموش نکن که ذات و طینت بد، حتی زیباترین قیافه ها را هم به زشت تبدیل می‌کند.

کتاب را ورق زد و قسمت دیگری را خواند.
- به چشمانت بیاموز که به هیچ چیز شک و ظن نکنند و تا وقتی از وجود کسی یا چیزی که قصد دشمنی تو را دارد مطمئن نشده‌اند، همه چیز را به دیده دوست بنگرند. هرگز حالت یک سگ پست کینه توز را به خودت نگیر که فکر می‌کند هر لگدی که می‌خورد، حق اوست و ضمنا به خاطر رنجی که می‌برد، از همه دنیا به اندازه کسی که لگدش زده نفرت دارد.

ریگولوس کتاب را بست و رو به دوربین لبخند زد.
- خدانگهدار. نظرتون رو با جغد برام ارسال کنین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."
پاسخ به: جوتیوب
ارسال شده در: شنبه 22 دی 1403 11:55
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
خواندن این قسمت به کودکان، افراد حساس و گرسنه توصیه نمی شود!

.......................................................................................................................................
لردتیوب
قسمت دوم: آشپزی با لرد



دوربین پیشانی لرد را به صورت تار نشان میدهد. تصویر کج است و معلوم است لرد سعی در صاف کردن دوربین دارد. دوربین خش خشی میکند و تصویر صاف میشود. پیشانی لرد از صفحه دور میشود و لرد با دستهای باز چند قدم عقب میرود و نگاهش به زیر دوربین است. دو ثانیه در همان جا میماند و بعد دستهایش را به هم میزند و انگشت اشاره اش را تهدید آمیز به سمت فضای زیر تصویر میگیرد.

- سینگس! تصویر الان صافه! تا کارمان تموم میشه همینجور پایه دوربین باش! تکون بخوری خونت پای خودته!

بعد لرد عقب میرود و فضای پشت سرش پیدا میشود. مکان، گوشه ایی از آشپزخانه خانه ریدل هاست. لرد از تصویر خارج میشود و بعد با یک پیشبند سفیدی که روی ردای سیاهش پوشیده وارد کادر میشود. نگاهی به دوربین می اندازد و بعد با عجله نزدیک میشود و زوم دوربین را کم میکند. اکنون همه فضای آشپزخانه در تصویر پیداست. کانتر بزرگ چوبی وسط فضای آشپزخانه دیده میشود که لرد پشت آن می ایستد.
در دو طرف تصویر کابینتهایی به رنگ سبز اسلیترینی دیده میشود و در چند جا، فلفل قرمز یا سبز و در چند جا بادمجان خشک شده با نخی آویزان شده و فضا را نوستالژیک نموده است. چندین قابلمه و ماهیتابه فوق العاده تمییز که برق میزنند روی کابیتها با شلختگی باکلاسی رها شده و یک ظرف پر از پرتقال در انتهای تصویر دیده میشود. لرد با لبخند رضایت آمیز نگاه کلی به همه چیزمی اندازد و نفس عمیقی میکشد.

- خب...شروع میکنیم! جادوگران اصیل زمانه به لرد تیوب ما خوش اومدید...امروز... مامان! مامان! این کارا چیه!

مروپ با یک سینی بزرگ که بوقلمون برشته غول آسایی روی آن قرار گرفته از گوشه سمت راست تصویر وارد میشود. معلوم است ظرف فوق العاده سنگین است چون مروپ به سختی آن را روی میز میگذارد.

- عسل با موم مامان! بیا بوقلمون برای لردتیوبت فیلم بگیر! ببین چه خوشگله!

لرد با بی میلی سرش را کج میکند.
-مامان! ما میخواهیم خودمان آشپزی کنیم! ملت باید بدونن که از هر انگشت ما هزاران قتل و هنر میریزه! الان اینو چطور ییهو بیارم تو لردتیوب!

- یعنی چی کره فندقی مامان؟ مامان اینقدر برات زحمت کشیده! نمیخوایش؟
- ما ممنون هستیم ولی برای لردتیوبمون بدرد نمیخوره! اخه گفتم که...


مروپ حرف لرد را قطع میکند و با عصبانیت و دلخوری سینی سنگین را برمیدارد.
- باشه! لیمو شیرین تلخ شده مامان هرکاری دوست داره انجام بده! اصلا مهم نیست که مامان وقت گذاشته و زحمت کشیده! مهم لردتیوبه! بی پناه تر و گناه دارتر از مامان نیست! اصلا اینو میبرم میندازم سطل آشغال!

- مامان! اینو ببر مرگخوارا میخورن دیگه! منم فیلم گرفتنم تموم شد میام!

مروپ دوباره با زحمت ظرف را حمل میکند و از کادر تصویر خارج میشود.

- خب دوباره شروع کنیم؟....مامان! در رو ببند! مامان!
لرد چشمهایش را میچرخاند و از تصویر خارج میشود. صدای بستن در می آید و کمی بعد به پشت کانتر برمیگردد.

- خب...اصیلهای دنبال کننده ما... امروز میخواهیم پیتذا درست کنیم!

لرد ناگهان در یک حرکت ردایش رادر می آورد و اکنون چیزی جز روپوش سفید آشپزی به تن ندارد. آهنگ شروع به پخش شدن میکند.

Get up, get up
Kiddominant on the beat, better run it back

لرد از زیر کانتر خمیر پیتذا را بیرون میاورد و با صدای بلندی به کانتر میکوبد. با نگاه نافذی به دوربین خیره میشود و در حال خیره بودن به دوربین خمیر را ورز میدهد.

Fuckin' Robitussin
I don't know why this shit got me lazy right now, yeah
Can't do Percocets or Molly
I'm turnin' one, tryna live it up here right, right, right

لرد ظرف روغن را بالا میبرد و روغن را از ارتفاع به روی کانتر میریزد. همچنان نگاه نافذ خیره را دارد. دستهایش را باز میکند و با حالت لوندی روغن را روی سطح کانتر پخش میکند. بعد خمیر ورز داده شده را روی کانتر پخش میکند.

Baby, you can
Ride it, ooh, yeah
Bring it over to my place

لرد سس قرمز را با فشار روی خمیر میریزد و با کف دست روی خمیر پخش میکند. بعد دست سسی اش را بالا می آورد و در همان حال نگاه خیره اش دو انگشتش را لیس میزند.

And you be like
"Baby, who cares?"
But I know you care
Bring it over to my place

لرد قارچ و پپرونی ها را قاچ کرده و روی پیتذا پخش میکند و در آخر با یک لبخند ریز یک پپرونی را دهانش میگذارد و در همان حال خیره به دوربین پپرونی را میجود.

You don't know what you did, did to me
Your body language speaks to me
I don't know what you did, did to me
Your body language speaks to me


لرد پنیر را با حالت خشن روی پیتذا میپاشد و پنیر روی پیتذا و روی کانتر پخش میشود. لرد دوباه نیشخند میزد و با حالت لوند دستهای کثیفش را با لبه روپوش سفیدش پاک میکند. بعد چوبدستی اش را در می آورد وبا یک حرکت پیتذا را میپزد.
- این پیتذای خوشگلو به تموم اصیل های تو خونه تقدیم میکنم.... لذت ببرید! سابسکرایب کنید و برام نظر بذارید! بون اپتیت!

بعد به دوربین چشمک میزند.
موسیقی قطع میشود و قیافه لرد به حالت عادی و خشونت معمول برمیگردد. ردایش را میپوشد و یک قاچ پیتذا برمیدارد. به سمت دوربین برمیگردد و میگوید:
- سینگس! اینجا رو تمییز کن!....مامان! بوقلمونو کجا گذاشتی!

تصویر میلرزد و همه چیز تاریک میشود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: جوتیوب
ارسال شده در: چهارشنبه 19 دی 1403 00:38
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
"اتنشن اتنشن! تماشای این برنامه برای افراد زیر 18 سال توصیه نمی‌شود!"



این قسمت: آدولف سیاه


تصویر سیاه و سفید است. سه صندلی روی صحنه قرار دارد. دو انسان روی صندلی یک و دو از سمت راست قرار گرفته اند و یک سیاه روی صندلی سمت چپ با کمی فاصله از آن دو به دوربین زل زده است.
به نظر می رسد دو انسان سمت راست کمی از آن سیاه می‌ترسند. حق هم دارند. او سیبیل دارد ولی دو سمت سیبیلش را با ظرافت تراشیده.
آن سیاه سیبیل نصف، با نگاهی نافذ به دوربین زل زده و گویی منتظر است تصویرش کامل لود بشود.

آدولف سیاه زبان به سخن می‌گشاید، اما صحبتاش برای مخاطبان مفهوم نیست. به یکی از سفیدها اشاره می‌کند. سفید روی زمین زیر پای آدولف سیاه دراز می‌کشد و شروع به رد کردن زیرنویس می‌کند:

«من آدولف هستم. تصویر سیاه و سفیده ولی من سیاه نیستم. سیاهم. این سیاهی با چی از بین می‌ره؟»

کمی منتظر می‌ماند تا مخاطبین بتوانند خواندن زیرنویس را تمام و به پاسخ این سوال فکر کنند.

«دوباره می‌پرسم. از شما می‌پرسم. این سیاهی با چی از بین می‌ره؟»

آن سفید دیگر از گوشه تصویر چوبدستی بیرون می‌آورد و با ترس و لرز فراوان، چیزی روی صفحه می‌نویسد.

«صااااابووووووننننن»

آدولف سیاه از جا بلند می‌شود و لگدی به دکان سفید درازکشیده می‌زند.

سفید درازکشیده از جا می‌پرد و به همراه آن یکی سفید از سمت راست صحنه بیرون می‌دوند.

آدولف به دوربین نزدیک می‌شود و چوبدستی اِل‌شکل خود را از جایی بیرون می‌کشد.

زیرنویس خودکار فعال شده است.

آدولف چیزی با خشم می‌گوید.

زیرنویس: «صابون گلنار! به زودی در کنار شما!»


تصویر چند ثانیه سیاه می‌ شود. بعد از چند ثانیه، مجدد همان صحنه را می‌بینیم اما این بار همه چیز رنگی است. آدولف سفید تک و تنها با لبخندی به پهنای صورت آن وسط نشسته و دو صابون سبزرنگ زیبا را به دوربین نشان می‌دهد.

«با صابون گلنار، همیشه سفید بمانید!»

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1403/10/19 7:12:00
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: جوتیوب
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 دی 1403 14:21
نمایش جزئیات
آفلاین
"چنل فلی"

فلیسیتی دوربین را به طرف خودش می‌گیرد و به آن لبخند می‌زند.
- سلام به همگی! این چنل من، چنل فلی هستش! فلی اسمیه که خانواده‌م منو به اون صدا می‌زنن و بنابراین اسم چنلمو فلی گذاشتم. توی این چنل من به مکان‌های مختلف جادویی سفر می‌کنم و ویدئوهایی از سفرم رو در این چنل قرار می‌دم. خب، برو که بریم!

فلیسیتی دوربین را روی پاتختی‌اش قرار می‌دهد و روی تختش می‌نشیند.
- خب، من برای اولین سفرم می‌خوام به دره گودریک برم. حالا می‌خوام وسایلمو جمع کنم و بهتون بگم که چه وسایلی برای کمپینگ جادویی لازمتون می‌شه!

فلیسیتی چوبدستی‌اش را تکان می‌دهد و چمدانی بزرگ و قهوه‌ای از توی کمدش بیرون می‌آید.
- اولین چیزی که نیاز دارید یه چمدون بزرگه تا وسایلتون رو توش بذارین. اما اگه چمدون بزرگ نداشتید می‌تونید روی کیف‌تون طلسم بی‌نهایت رو بذارید!

چمدان روی تخت‌ قرار می‌گیرد و فلیسیتی درش را باز می‌کند.
- حالا وسایلی رو که باید توی چمدون‌تون بذارید! یه چادر مسافرتی جادویی که خودش خو‌د‌به‌خود جمع و سرپا می‌شه، یه گاز مسافرتی جادویی که با گفتن یه ورد شعله‌ش روشن می‌شه، یه یخدان مسافرتی جادویی که خودش غذاها را سرد نگه می‌داره و یه تشک بادی جادویی که با گفتن یه ورد خودش باد می‌شه.

فلیسیتی همه‌چیز را توی چمدان می‌گذارد و در چمدان را می‌بندد. سپس شنل سفید بلندش را برمی‌دارد و همان‌طور که دارد آن را می‌بندد می‌‌گوید:
- خب حالا می‌خوام راه بیفتم. وقتی رسیدم ویدئوی بعدی رو بذارم. تا اون موقع، مرلین‌نگهدار!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در پایان روز می‌فهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر می‌کردیم در توان داریم تحمل کرده‌ایم.
-فریدا کالو-
پاسخ به: جوتیوب
ارسال شده در: دوشنبه 17 دی 1403 14:18
نمایش جزئیات
آفلاین
امروز می‌خوام درباره‌ی چیزی حرف بزنم به اسم:
معمولی بودن...

همیشه تو زندگیم می‌خواستم معمولی باشم. منم یکی باشم مثل بقیه. برای معمولی بودن تلاش می‌کردم. خودم و خواسته‌مو فدای معمولی بودن می‌کردم. برای این که منم پذیرفته بشم. برای این که به منم مثل بقیه نگاه کنن، نه یه آدم عجیب و متفاوت. من فقط می‌خواستم پذیرفته بشم. فقط می‌خواستم که منم جایی بینشون داشته باشم. نمی‌خواستم تنها باشم. نمی‌خواستم رها بشم. و تنها راهم این بود که منم معمولی بشم.

زمان گذشت. همه‌ی تلاش‌هام بی‌نتیجه بود. هیچ‌جوره منو توی جمعشون نمی‌پذیرفتن. همینطور ادامه داشت تا یه روز به خودم اومدم و دیدم دارم عمرمو از دست می‌دم به خاطر پذیرفته شدن. همونجا بود که دیگه تغییر کردم. دیگه تلاشی برای معمولی بودن نمی‌کردم. دیگه خودم بودم! متفاوت! و تفاوتمو دوست داشتم.

ولی متفاوت بودن هم آسیب‌های خودشو داره. بعد از یه مدت، دیگه نمی‌خوای هرگز معمولی بشی! منم دیگه نمی‌خوام هرگز معمولی باشم! می‌خوام همیشه همین خود متفاوتم باشم! وقتی خود متفاوتمو دوست دارم، تحمل تنهاییش راحت‌تر میشه.

زمان می‌گذره. و با گذر زمان تفاوت‌ها کمرنگ می‌شه. آدم حتی خودشم نمی‌فهمه که چی‌شد که یکی مثل بقیه شد. اون همه تفاوت کجا رفت؟ و من، نمی‌خوام معمولی بشم! هیچ کدوم از ما نباید معمولی بشیم! باید منحصر به فرد بمونیم! یه دنیا که همه‌ی آدماش مثل همن چه فایده‌ای داره؟ چه قشنگی‌ای داره؟

بیاین اینو زیاد به هم یاداوری کنیم.
این که ما حیفیم!

هر جا خسته شدی. هر جا ادامه دادن سخت شد.
اینو یادت بیاد،
که تو حیفی واسه معمولی بودن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ترزا مک‌کینز در 1403/10/17 14:28:23
ویرایش شده توسط ترزا مک‌کینز در 1403/10/17 22:49:10
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده



F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.



پاسخ به: جوتیوب
ارسال شده در: یکشنبه 16 دی 1403 03:43
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام!
من بچه‌ام و خوش اومدین به دومین ویدئو از چنل جوتیوب من و بابا راب!

اول باید یه عذرخواهی بکنم بابت اینکه از اولین ویدئومون بیشتر از یک هفته هست که می‌گذره. ولی خب بدونین که ما بیکار نبودیم. این مدت سفر بودیم و داشتیم براتون یه ولاگ خیلی خفن می گرفتیم. الانم در دست تدوین هست و هر زمان که تموم شد، اینجا آپلودش می کنیم که ببینید و لذت ببرید. واقعا ولاگ خوبی شده! پیشنهاد می کنم که زنگوله ی چنل رو فعال کنین تا هر موقع آپلود شد، اولین کسی باشین که خبردار می شه و این ویدئو رو می بینه.

- واقعا قدرت چی بودن می شه؟

آروم تر بابا!

خیلی ببخشید بچه ها! بابام از دو روز پیش که عکس سالازار اسلیترین رو دیده، داره رفتار های عجیبی از خودش نشون می‌ده. می‌شه گفت دیوونه شده! حس می‌کنه اگه هر کاری که سالازار می‌کنه رو اونم بکنه و به هرچی که می‌گه عمل بکنه، موهای نداشته‌ش مثل اون، پرپشت می‌شه. هی بهش می‌گم:« آخه پدر من! منطقی باش! تو اصلا توانایی مو در آوردن نداری.» چی بهم بگه خوبه؟ برگشته می گه:
- اینا همش ماتریکس بودن می شه دختر قشنگم! همین که مردم برای تقویت پیاز موی سرشون، شامپو سیر استفاده کردن می‌شن، حرف منو ثابت کردن می شه.

حالا که حرف از شامپو شد، جا داره براتون از اسپانسر برنامه‌مون بگم! شامپو پیاز جرژک!
نقل قول:
آیا از ریزش موی خود رنج می برید؟
آیا نبود پیاز در خانه، شما را آزرده خاطر کرده است؟

دیگر نگران نباشید!
چون شامپو پیاز جرژک، با فرمولاسیون جدیدش، هم ریزش مو رو قطع می کنه، هم باعث می شه که روی سرتون پیاز رشد کنه. پس همین حالا وارد سایت jarjak.com بشین و تا قبل از اتمام موجودی، این محصول رو به سبد خریدتون اضافه کنین. حتما قبل از پرداخت، کد تخفیف bacheorobbudanmishe رو بزنین تا این محصول رو با 20 درصد تخفیف خریداری کنین.

با جرژک، پر مو و سرسبز باشید!

داشتم می گفتم! وضعیتی داریم این چند رو...

- دختر بابا! دونستن می‌شی که قدرت مثل شعله بودن می شه. اگه درست نفهمیدنش کنی، سوختن می شی. خودت بعدا فهمیدن می شی که من چی گفتن می شم.

چی می‌گی بابا!

- تو دونستن می شدی که قدرت ابزار نبودن می شه؟ قدرت در اصل زبان بودن می شه! اصلا دونستن می شدی که شدن می شه با زبان شنیدن کرد؟ یا اینو دونستن می شدی که اگه قلب و مغز با هم مبارزه کردن بشن، قلب برنده شدن می شه؟ با اینکه مغز قدرت داشتن می شه ولی قلب اونو فریب دادن می شه.

بابا جون! خودت به حرفای خودت گوش می‌دی؟ اینا چیه داری می‌گی؟

- خیلی سعی کردن شدم که گوش دادن بشم... با زبونم! ولی انگار اینکار رو فقط زمینیا تونستن می شن که انجام دادن بشن. ایستادن کن تا چیزای دیگه ای که یاد گرفتن شدم رو هم بهت گفتن بشم. آیا دونستن می شدی که اگه تونستن بشی همه ی کارات رو با پات انجام دادن بشی، تو یک فرد قدرتمند بودن می شی و همه جلوی تو تعظیم کردن می شن؟ آیا دونستن می شدی که هرچی که تو ذهنت بودن می شه، خام بودن می شه؟ باید زیرش قدرت روشن کردن بشی تا پختن کنه. چون قدرت مثل یک آتیش بودن می شه... چرا اینجوری نگاه کردن می شی؟

چون هیچی از حرفات نمی فهمم پدر من!

- اینا که مطالب سطح پایین بودن می شن. اشکال نداشتن می شه! بیا این حرفای سالازار بزرگ رو خوندن شو تا فهمیدن بشی که من چی گفتن می شم.

بابا می‌شه بری؟ من دارم اینجا ویدئو ضبط می‌کنم و تو داری مزاحم می‌شی. عه! دوربینو کجا می بری!

- سلام کردن می شم به همگی! به این بچه گوش ندادن بشین. فقط به حرفای من در مورد قدرت گوش کردن بشین. این ویدئو هم به نظرم کافی بودن می شه. خیلی پر بار بودن شد. یادتون نرفتن بشه که لایک، کامنت و ساب کردن بشین نظرات خودتون رو با یک جغد به ما رسوندن بشین. عاشقتون بودن می شم. مرلین نگهدارتون!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: جوتیوب
ارسال شده در: جمعه 14 دی 1403 20:06
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
شروع مسابقه رول‌نویسی فصل زمستان قلعه هاگوارتز



زمستان سرد هاگوارتز فرا رسیده، اما این بار با گرمای جذاب‌ترین مسابقه رول‌نویسی تاریخ! اگر تا امروز قلم به‌دست بودید، این بار باید دوربین جادوییتان را به کار بیندازید! مسابقه رول‌نویسی فصل زمستان اینجاست و با موضوعی هیجان‌انگیز و متفاوت در تاپیک جوتیوب منتظر شماست!

موضوع اصلی: تولید محتوا برای جوتیوب!
شما در این مسابقه باید با الهام از دنیای جادویی هاگوارتز، ولاگ‌هایی جادویی و محتوای خاص و خلاقانه تولید کنید.

ایده‌های پیشنهادی:

* ولاگ روزانه جادویی: روزی از زندگی خودتان یا یکی از شخصیت‌های مورد علاقه‌تان در هاگوارتز را روایت کنید. از بیدار شدن تا کلاس‌های جادو و حتی وقت گذراندن در تالار اختصاصی‌تان.

* ری‌اکت به اتفاقات جادویی: آیا چیزی عجیب و مرموز در هاگوارتز رخ داده؟ یک ری‌اکت پرهیجان به آن ضبط کنید!

* آموزش جادو: راه‌اندازی یک کانال جوتیوبی برای آموزش طلسم‌های جادویی یا حتی معجون‌سازی!

* چالش‌های جادویی: چالش‌هایی طراحی کنید که جادوگران را به چالش بکشند، مثل چالش بهترین طلسم دفاعی یا مسابقه دوئل سریع.

* تحلیل و نقد: اگر سری جدیدی از معجون‌ها یا طلسم‌های ممنوعه آمده، نقد و بررسی کنید یا حتی نظرتان را درباره سیاست‌های مرموز وزارت سحر و جادو بگویید!

* ولاگ سفر: تصور کنید که به مکان‌های عجیب و جادویی سفر می‌کنید و آن را مستند می‌کنید.


ایده‌های بالا فقط یک راهنما هستن! خلاقیت دست خودتونه، بنویسید، با ما به اشتراک بذارید و همه رو شگفت‌زده کنید!

جوایز مسابقه:



تصویر تغییر اندازه داده شده

پرطرفدارترین ولاگر (به کمک رای‌گیری انتخاب خواهد شد و جایزه مالی 50 گالیون)


تصویر تغییر اندازه داده شده

بهترین ولاگ (به انتخاب و سلیقه خود سالازار اسلیترین کبیر و جایزه مالی 50 گالیون)







آماده‌اید؟
دوربین‌های جادویی‌تان را آماده کنید و به دنیای جوتیوب قدم بگذارید. این مسابقه فرصتی است تا توانایی‌های نویسندگی، خلاقیت و عشق به دنیای جادوگری خود را نشان دهید!

پس زمان رو از دست ندید و تا آخر زمستان (26 اسفند) فرصت دارید!

منتظر محتوای جادویی و خلاقانه شما هستیم!



پی‌نوشت: در صورت استقبال از مسابقه و ارسال پست‌های باکیفیت، امکان افزایش جوایز مالی به دو یا حتی سه برابر نیز وجود دارد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1403/10/14 23:43:28
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1403/12/5 18:09:56
Three of the founders coexisted quite harmoniously, one did not!
پاسخ به: جوتیوب
ارسال شده در: یکشنبه 9 دی 1403 01:13
نمایش جزئیات
آفلاین
"چنل تِز"



دوربین جزایر جاوایی را از نمای high angle نشان داد. سپس آرام آرام به سمت زمین حرکت کرد، از میان شاخ و برگ درختان رد شد و به سمت ساحل رفت و روی نمایی از دریا درحالی که موج‌ها آرام روی شن‌های نرم ساحل سر می‌خوردند، ثابت شد. بعد از ۵ ثانیه صفحه سیاه شد.

صحنه بعد ترزا را نشان می‌داد که در همان ساحل ایستاده بود. ترزا با انرژی زیادی شروع به صحبت کرد.

- سلاااام! خیلی خوش اومدین به چنلم، یعنی "چنل تز". اسم چنلو فقط به خاطر شادی دل گب تز گذاشتم. شما هرگز منو تز صدا نمی‌کنین!
شاید بد نباشه یه توضیحی درباره فیلم قبلیم بدم که از ابهام در بیاین ولی نمی‌دم و می‌ذارم خودتون برداشت خودتونو داشته باشین!

ترزا در حین ادامه دادن صحبتش آرام دور زد. به طوری که جنگل و کمپ پشت سرش قرار بگیرد.

- الان من برای تعطیلات، اینجا در جزایر جاوایی هستم. جایی که بنیان‌گذاران هاگوارتز به همراه خانواده و نوادگانشون به اینجا اومدن تا استراحت کنن و خوش بگذرونن! همونطور که می‌بینین جمعیت خیلی زیاده و برای همین ما مجبور شدیم که ظرفیت اتاق‌ها رو چند برابر کنیم! الان همه در حال انتخاب اتاقاشون هستن. تنها نکته‌ای که باقی می‌مونه اینه که چه کسایی حاضر می‌شن با خانواده اسلیتیرین، یعنی تام ریدل، مروپ گانت، دلفی، سالازار اسلیتیرین و لرد ولدمورت هم‌اتاقی بشن؟ خانواده اسلیتیرین خودشون هنوز نرسیدن پس برای همین من می‌رم تا براشون هم‌اتاقی جور کنم! با من بیاین!

ترزا به پشت برگشت و به سمت خیل عظیم جمعیت رفت. دوباره صفحه سیاه شد.
در صحنه‌ی بعد ترزا در میان جادو‌آموزان راه می‌رفت و به دنبال اولین فرد برای مطرح کردن پیشنهادش بود که گابریل دوان دوان به سمت ترزا آمد.

- ترزاااااا!
- گب!
- داری چیکار می‌کنی ترزا؟
- دارم می‌گردم ببینم کیا دوست دارن با خانواده اسلیتیرین هم اتاقی بشن.
- با خانواده اسلیتیرین؟ واقعی؟
- اوهوم!
- من من من! من می‌خوام هم اتاقی بشم!
- عالیه گب! پس اسمتو می‌نویسم!

گابریل درحالی که از هیجان بالا و پایین می‌پرید دست ترزا را کشید و گفت:
- بیا بریم به ال هم بگیم!

در صحنه بعد الستور درحالی گابریل روی گردنش نشسته و به گوش‌های نرمش تکیه داده بود، روبه‌روی ترزا قرار داشت. زاویه دوربین تقریبا از پشت شانه ترزا ولی مقداری مایل‌تر بود.

- کارم داشتی؟
- اومدم بپرسم می‌خوای با خانواده اسلیتیرین هم‌اتاق بشی؟
- ال بیا! من و ترزا هم هستیم!

لبخند الستور روی صورتش بیشتر شد.
- باشه ولی اگه کسی این وسط کشته شد تقصیر من نیست!

الستور برگشت و همراه گابریل دور شد. ترزا به سمت دوربین برگشت.
- تا الان که عالی پیش رفته! امیدوارم اونقدر زیاد نشن که بخوام قرعه‌کشی کنم!

در صحنه‌های بعد ترزا با تعداد زیادی جواب "نه!" مواجه شد که فقط بخش "نه" هایش را در ویدیو گذاشتیم!

- نه!
- به هیچ وجه!
- اونا شرورن نمی‌خوام...
- نه نمیام!
- می‌خوام پیش دوستای خودم باشم.

در یک صحنه گادفری و ایزابل رو‌به‌روی ترزا ایستاده بودند.

- چرا نه؟
- اونا درونشون تاریکه نمی‌خوام.
- ایزابل تو که دیگه خودت مرگخواری!
- من می‌خوام تعطیلاتمو در کنار گادفری و کوین باشم.
- باوشه...

در این بخش، بخش زیادی از مکالمات برای جلوگیری از خستگی مخاطب رو دور ۱۰ ایکس رد شد تا این که صحنه به زمانی رسید که سیگنس بلک روبه‌روی ترزا بود.

- من با گندزاده‌ها هیچ حرفی ندارم.

سیگنس پشتش را کرد که برود.

- یه لحظه صبر کن به خاطر خانواده اسلیتیرینه!

با شنیدن این حرف سیگنس برگشت.
- چیه؟
- می‌خوای با خانواده اسلیتیرین هم‌اتاقی بشی؟

ترزا لبخند زورکی‌ای زد.

- بهتر از هم اتاقی شدن با یه مشت احمق و ماگل‌زاده است!

سپس پشتش را کرد و رفت. ترزا به سمت دوربین برگشت و به سمت دریا به راه افتاد. دوربین هم ترزا را از روبه‌رو می‌گرفت و همزمان با او حرکت می‌کرد. خستگی از چهره‌ و صدای ترزا می‌بارید.

- به نظرم نیازی نبود بهش بگم که منم تو همون اتاقم... بذار ببینم چند نفر شدیم... من، گابریل، الستور، دوریا و سینگس. هنوز ۲ نفر کم داریم...

ترزا روی شن‌های نرم ساحل نشست و آهی کشید. در همان لحظه صدای پاقی از چند متری‌اش آمد.

- بالاخره رسیدن شدیم. چقد جای قشنگی بودن می شه. چه سکوت...
- رابستن! بچه! بالاخره اومدین. 

۲ نفر جدید آمدند. آخرین امید‌های ترزا برای پیدا کردن ۲ هم‌اتاقی باقی مانده. ترزا به سرعت بلند شد و به سمت رابستن و بچه رفت.
- سلام رابستن! سلام بچه! نظرتون چیه با خانواده اسلیتیرین هم‌اتاقی بشین؟
- قرار بودن می شه که با لرد ولدمورت و سالازار اسلیترین تو یک اتاق بودن بشم؟ از همین الان تونستن می شم که گفتن بشم، این سفر قرار بودن می شه که تبدیل شدن بشه به بهترین سفر زندگیم.

ترزا به سمت دوربین برگشت.
- بالاخره جور شد! واقعا سخت بود! منتظر ویدیوهای بعدی باشین! فعلا!

ترزا برای دوربین دست تکان داد و فیلم تمام شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ترزا مک‌کینز در 1403/10/9 7:12:22
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده



F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.



Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟