شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
مبارزات مستقیم و نبردهای تن به تن همیشه جذابترین قسمت یک داستان هستند. نه به خاطر خون و خونریزی که در آنها با جزئیات تمام اتفاق میافتد، بلکه به این خاطر که به نظر میرسد زخمهای کهنه در این نبردها دهان باز میکنند و طرف بازنده را چنان با قدرت به درون خود میکشند که گویی هیچگاه وجود نداشته است.
شنیدهاید که میگویند «در دعوا حلوا پخش نمیکنند»؟ تا به حال به آن فکر کردهاید؟ چرا حلوا؟ جواب ساده است، چون حلوا برای پس از دعوا و مشخص شدن نتیجه است. حال اینکه چه کسی باید مویه کند و صورتش را بخراشد، و چه کسی حلوا را بخورد همه و همه به همان نتیجه بستگی دارد.
با ورود ارتش تاریکی به درون ساختمان وزارت و دیدن فضای خالی سالن اصلی، صدای قهقههی گلرت گریندلوالد به هوا برخاست. -قایم شدین؟
سالازار اسلیترین سری تکان داد. - به نظر میرسد میخواهند مبارزه را به فضاهای کوچیکتر بکشانند. - و این کار هوشمندانهای به نظر نمیرسه.
بله هوشمندانه نبود اما تنها راه بود.
- افراد رده بالایشان را پیدا کنید و به ما خبر دهید. مرگ سریع سزاوارشان نیست.
اعضای ارتش تاریکی همه متفرق شدند تا به دستور عمل کنند.
وقتی شما در ارتش سفیدی و نور باشید، پیدا کردنتان خیلی سخت نخواهد بود. چون نه اینکه نخواهید، بلد نیستید چگونه در تاریکی و سایهها مخفی شوید. چون با سادگی بیحد و حصرتان در این فکر که همه مثل شما هستند یا حتی تفکر همه و هیچ که دارید، یکجایی بدجور گیر میافتید. و این دقیقا اتفاقی بود که برای آلنیس افتاد. آلنیس در بخش حمایت از موجودات جادویی پنهان شده بود و نه خودش و نه وزیر سحر و جادو فکرش را هم نمیکردند به ذهن کسی برسد که او مستقیما در جایی پنهان شود که ربط مستقیمی به خودش دارد. پس وقتی دوریا وارد آن بخش شد و آلنیس را تنها آنجا یافت، خطی از تعجب بر پیشانی آلنیس و چینی از نگرانی گوشهی چشمانش نقش بست.
- اینجا پناه گرفتنت انتخاب هوشمندانهای بود اورموند.
آلنیس از میان دندانهای بهم فشرده پاسخ داد. - من پناه نگرفتم. اینجا منتظر تو بودم تا بکشمت!
دوریا ابروهایش را بالا انداخت. - اوه! فکر نمیکردم اینقدر سنگدل شده باشی! واقعا توانایی کشتن رو داری؟ اونم کشتن من؟
آلنیس چوبدستیش را بیرون کشید. - دوست داری ببینی؟
دوریا در جواب فقط لبخند زد.
***
اینجانب دوریا بلک، الستور مون را به نبردی تن به تن با موضوع «برزخ در قفس» دعوت میکنم.
سیریوس بلک میدانست دیر یا زود سپر دفاعیشان فروخواهد ریخت و باید با ارتش تاریکی مواجه میشد. وزارتخانهی سحر و جادو از بیرون یک ساختمان معمولی با تعداد طبقات استاندارد شهر لندن به نظر میرسید، اما درون آن جادویی بود و وسعت بسیار زیادی داشت. عقبنشینی تاکتیک افتخارآمیزی نبود، اما سیریوس بیشتر از آنکه به دنبال افتخار باشد، به دنبال نتیجه بود. بیدلیل نبود که او را وزیر سحر و جادو کرده بودند و این همه طرفدار پشتش صف کشیده بودند.
به دستور او، نفرات مطابق با قرار قبلی به طبقات مختلف وزارتخانه و در سنگرهای از پیش تعیینشده شتافتند. اگر قرار بود با نیروهای تاریک روبرو شوند، بهتر بود ابتدا تا میتوانند زمان بخرند و سپس آنها را یک به یک در اتاقها و راهروهای گوناگون وزارتخانه گیر بیاندازند و با دوئل یا مبارزات چند به یک آنها را زمینگیر کنند. تلههای جادویی مختلفی نیز با هوشمندی و آیندهبینی آلبوس دامبلدور در مسیر جادوگران و موجودات شب تعبیه شده بود تا سرعتشان کم شود.
-----
بیرون از ساختمان، مار یکپارچه ساخته شده از جادوی سیاه لرد ولدمورت بیوقفه به سپر دفاعی ضربه میزد و آن را بیش از پیش میشکافت. شاپرکهای نورانی که قبلاً به دست او و سالازار اسلیترین به پرواز درآمده بودند و به ظاهر از بین رفته بودند، دوباره درخشانتر از قبل ساختمان را محاصره کردند و این بار به سپر دفاعی چسبیدند. موجی از نور سبزرنگ همچون تپشی جادویی سرتاسر سپر دفاعی را در بر گرفت و این بار مار بزرگ و آتشین لرد ولدمورت با یک ضربهی نهایی، سرتاسر شیشههای ساختمان را پایین آورد و سپر دفاعی در لحظه فروریخت.
فریادهای شادی سپاه تاریکی از همهی جهات به گوش میرسید. این پیروزی دلنشین بود و روحیهی آنها را تا حد زیادی بالا برده بود.
گریندلوالد و سالازار اسلیترین تصمیم گرفته بودند موقتاً ماجرای سایمون دامبلدور را مسکوت نگاه دارند تا زمانش برسد. اگر آلبوس دامبلدور فرزندی از خود به جای گذاشته بود که استعداد و قدرتهای ویژهی او را به ارث میبرد، بیتردید میبایست آن فرزند را پیدا و به وضعیتش رسیدگی میکردند. اما حالا وقت نبرد بود و سه لرد تاریکی در اوج قدرت آماده بودند تا با نفوذ به قلب سیاسی جامعهی جادوگری اروپا، نبض ارتباطات جهانی را در دست بگیرند.
پیکسیها و انواع دیگر اجنهی بالدار و شرور اولین موجوداتی بودند که با اشارهی فرماندهی ارتش تاریکی، یعنی لرد ولدمورت، وارد ساختمان وزارت سحر و جادو شدند. دستور چه بود؟ شناسایی محل اختفای افراد محفل و حامیانشان در ساختمان و علامتگذاری.
صدها جن ریز و درشت در بیش از 10 طبقهی وسیع و صدها دفتر وزارتخانه پراکنده شدند. پشت سرشان وینکی، رابستن، ملانی، سیلویا، سیبل و دوریا پا به درون ساختمان گذاشتند.
سالازار اسلیترین از باسیلیسک خود پایین آمد و با متانت و وقار همیشگیاش، گویی که اتفاق تازهای در جریان نباشد و همچون روزهای جوانی در تالار اسرارآمیز هاگوارتز قدم بردارد، به همراه گلرت گریندلوالد و لرد ولدمورت به سمت در ورودی رفت.
لرد ولدمورت با شوخطبعی ناهمگونی رو به آن دو نفر گفت: «اول شما بفرمایید.»
هر سه خندیدند و با هم وارد شدند.
پشت سرشان، نیمی از نیروها همچنان به تسخیر لندن ادامه میدادند و عدهی قابل توجهی نیز بیرون از ساختمان به نگهبانی مشغول بودند.
مبارزات مستقیم داخل ساختمان آغاز شده بود.
--------------- همچنین، با استفاده از گوی پیشگویی، پیشبینی میکنیم که گرگینهای برای جلب نظر لرد ولدمورت سیریوس بلک را از گردن گاز میگیرد و این آغاز فرایند تبدیل سیریوس بلک به گرگینه خواهد بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!
خلاصه: ارتش تاریکی برای به قدرت رساندن گلرت گرینوالد به وزارتخانه حمله کردند و اکنون بعد از تخریب خیابانهای لندن و انفجار بیگ بن، جلوی ورودی وزارتخانه تجمع کردند. ارتش روشنایی در وزارتخانه پناه گرفتند و یک سپر محافظ قوی در جلوی در ساخته اند. بعد از چندین و چند سخنرانی در هر دو جبهه، گرگینه ها و خون آشامها تصمیم میگیرند به جبهه روشنایی وفادار بمانند. لرد ولدمورت هم در جواب این تصمیم، یک نشان شوم بزرگ با چشمانی به درخشانی خورشید در آسمان ایجاد میکند. در این بین، گلرت گرینوالد به خانه شماره 12 گریمولد رفته و بعد از درگیری جزئی ، اسم سایمون دامبلدور را پیدا میکند که به تازگی به دنیا امده است. اکنون گلرت به صحنه اصلی نبرد برگشته است...
........................................
لرد ولدمورت، هرگز کار بیهوده ایی را انجام نمیداد. ساختن یک علامت شوم بزرگ نیز کاری بیهوده نبود. آن علامت بزرگ از قدرت روح ولدمورت منشا می گرفت و بسیار قویتر از یک تصویر ساده در میان آسمان بود.
شنل سیاه لرد ولدمورت در باد تاب میخورد. نگاه زیرک و لبخند شرورش را به سپر دفاعی دوخته شده بود و همچنان دستی که چوبدستی را نگه داشته بود به سمت آسمان دراز کرده بود. بارقه های سبز و سیاه، مانند مارهایی سمی از نوک چوبدستی اش می جوشیدند و به سمت علامت شوم غول پیکر میرفتند و تصویر را کامل میکردند. چشمهای اسکلت در آسمان به مانند دو خورشید سرخ در آمده بودند و هر لحظه بیشتر میسوختند. ناگهان لرد ولدمورت چشمهایش را از روی سپر برداشت و به علامت شوم خیره شد و شروع به صحبت به زبان مارها نمود. زبان مارها، برای او همان میراثی بود که او را به اجدادی مثل سالازاراسلیترین وصل میکرد. این خون و این اتصال اصیل، بالاتر از هر سلاحی عمل میکرد و لرد این را به خوبی میدانست. بلافاصله بعد از صحبت لرد، تصویر مار سیاه عظیم الجثه ایی در آسمان پدید شد. مار در خود میپیچید و فلس به فلس ، تصویرش در آسمان شکل میگرفت. آنقدر واقعی به نظر میرسید که حتی چند سرباز از ارتش تاریکی به کناری رفته و پناه گرفتند تا طعمه ایی برای این مار باسیلیسک گونه نشوند.
وقتی آخرین فلسها هم شکل گرفت و مار بزرگ تکمیل شد، تصویر بیشتر جان گرفت. با صدای ریز لرد که رعشه به اندام هر جنبده ایی می انداخت، چشمهای یاقوت گونه مار بیشتر باز میشد و دمش بیشتر تکان میخورد. مار هوشیار و هوشیارتر شد و سرش را بالا گرفت و دهان وحشتناکش را باز کرد که با نشان دادن دندانهای زهر آلود نیشش، ته مانده های امید دشمن را هم نابود کند. بعد چند لحظه در آن حالت ماند و ناگهان به سمت اسکلت حرکت کرد. آرواره های اسکلت مانند دری شوم، باز شد و مار از میان اسکلت گذشت.
با عبور از میان اسکلت، آن دو چشم سوزان مانند گویی هایی آتشین، به دور مار چرخیدند و سرعتشان آنقدر زیاد شد که انگار یک حلقه آتشین اطراف سر مار تشکیل شده بود. مار که با آن حلقه آتشین بزرگتر و مرگبارتر به نظر میرسید به سمت سپر دفاعی وزراتخانه حمله کرد.
در آنجا، در آن لحظه، اوج اصالت و تاریکی وجود لرد به نمایش گذاشته شده بود. او خالق موجودی اصیل و باستانی بود. تصویر زنده ایی که از مار ساخته بود، به سرعت به سمت سپر رفت و با حلقه آتشین خود ضربه ایی به آن زد. سپر نشکست ولی به شدت تکان خورد. مار تسلیم نشد و دوباره عقب رفت و خودش را به سپر کوبید و بارها این عمل را تکرار کرد.
صدای کوبیده شدن سپر دفاعی بلند بود و در تمام ساختمان می پیچید. افرادی که از پنجره های وزارتخانه بیرون را نگاه میکردند به خود لرزیدند.
لرد ولدمورت واقعا جادوگری بزرگ بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1403/11/19 5:26:43
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
لرد ولدمورت معلق در آسمان، در فاصلهی چند متری از سالازار اسلیترین متوقف میشود. چشمهای سرخرنگ او و چشمهای زردرنگ سالازار اسلیترین چند لحظه به هم خیره میشوند. تکلیف روشن بود.
سالازار زمزمه کرد: «نوهی لایق و قدرتمند من. وقت آن رسیده که درسی به یاد ماندنی به آنها که نه، بلکه به دیگرانی که در صف خودمان هستند بدهیم تا بدانند سرنوشت آنهایی که از اصالت روگردان میشوند چیست.»
چند ساعت پیش از آن، لرد ولدمورت و سالازار اسلیترین سر این موضوع با هم بحث کرده بودند. سالازار معتقد بود موجودات تاریکی به اصل خود بازخواهند گشت مگر آنکه ضعیف باشند. لرد ولدمورت اطمینان داشت به همان دلیلی که از قبل فریب سیریوس بلک سیاس و حیلهگر را خورده بودند، همچنان حماقت خواهند کرد و در ارتش او باقی خواهند ماند.
سالازار که ذهن لرد ولدمورت را میخواند باز هم بهشکلی ذهنی زمزمه کرد: «حق با تو بود. آنها ضعیف هستند و همان بهتر که چنین موجوداتی دیگر نباشند.»
لرد ولدمورت نفسی از بینی مارمانندش بیرون داد و با چوبدستیاش علامت مرگ را به هوا فرستاد.
شرارههای سبزرنگ از نوک چوبدستی به آسمان برخاستند و درست در بالای ساختمان وزارتخانه به هم پیوستند تا علامت جمجمهی معروف و ماری که در آن میلولید را بزرگتر و دهشتناکتر از همیشه به رخ همگان بکشند.
چند نفر شجاعانه از میان ارتش سپیدی فریاد زدند: «اوج قدرتنمایی شما همین بود؟!» «علامت شوم... هه! خیلی وقته که دیگه ازش نمیترسیم.» «مبارزه رو شروع میکنیم!»
اما این پایان ماجرا نبود. جمجمهی سبزرنگ بزرگ و بزرگتر شد، تا اینکه جای خالی دو چشم آن با یک جفت گلولهی آتشین پر شد. گلولههای آتشین همچون دو خورشید درخشان در میان آسمان بودند و چیزی نگذشت که سرتاسر لندن مثل روز روشن شد. آسمان آبی بالای سرشان بود. شرارههای بیرحم خورشید بر سر و رویشان میتابید و در پوشش آن همه نور، دیگر اثری از ماه کامل دیده نمیشد.
تعدادی از خوناشامها آتش گرفتند و به این سو و آن سو دویدند. تعداد دیگری از آنها، از جمله گادفری میدهرست، به موقع به داخل ساختمان برگشتند تا در سایهی ناپایدار آن در امان بمانند.
گرگینهها یک به یک تغییرشکل دادند و به شکل انسانی خود برگشتند. ریموس لوپین در میان آنها میدوید و از آنها میخواست خود را نبازند و فریب این جادوی آشکار را نخورند.
اما فایدهای نداشت. همهی گرگینهها حالا دوباره به شکل انسان درآمده بودند و پیش از آنکه بتوانند چوبدستیهایشان را به دست بگیرند، به اشاره و دستور سالازار اسلیترین، مورد اصابت نفرینهای مرگ نیکلاس، دوریا، ملانی و رابستن قرار گرفتند. ریموس توانست ده نفر از آنها را پیش از آنکه کشته شوند از میدان دور کند و سیریوس با مشاهدهی این وضعیت، تصمیم گرفت نقشهی دیگری را که آلبوس دامبلدور به او آموخته بود عملی کند. همگی به داخل ساختمان برگشتند و طلسم محافظ ساختمان محکم و استوار سر جای خودش بازگشت.
علامت شوم و دو خورشید درخشان همچنان با قدرت بالای ساختمان میدرخشیدند و لرد ولدمورت درحالیکه چوبدستی را به سمت آسمان نگه داشته بود، خندهی تیز و بیرحمانهاش را سر داد.
وضعیت آخرالزمانی به همان شکل ادامه داشت. نیروهای سفید در تدارک نقشهی دوم خود بودند و نیروهای سیاه منتظر دستور اربابان تاریکی...
در این میان، گلرت گریندلوالد در کنار سالازار اسلیترین ظاهر شد.
سالازار گفت: «طول کشید گلرت.»
گریندلوالد پاسخ داد: «لوپین، گادفری و یکی دیگه اونجا بودن. مدارک رو دزدیدن و فرار کردن.»
سالازار اخم کرد و گفت: «لوپین و گادفری میدهرست هر دو اینجا هستند.»
گریندلوالد که حالا سوالات بیشتری از قبل در ذهنش شکل گرفته بود، تصمیم گرفت پیش از هر چیز خبرش را با سالازار در میان بگذارد: «سالازار... یک هفته قبل از این... نوزادی به اسم سایمون دامبلدور به دنیا اومده... این تنها چیزیه که تونستم از مخفیگاه محفل به دست بیارم...»
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1403/11/19 3:14:48
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!
سیریوس با قهقههای بلند به میان خونآشامها و گرگینهها قدم میگذارد. قهقههای نه از روی تحقیر بلکه از سر خوشنودی که از ته قلبش برخاسته بود. - ازت ممنونم تریلانی. دقیقا همون چیزیو نشونشون دادی که بهش نیاز داشتم. این که اگه انتخابشون ارتش تاریکی باشه، تکتک اون اتفاقات میفته.
موجودات شب از وقایعی که به سرعت در حال رخ دادن بود حیران بودند. آنها نمیخواستند آنچه تریلانی نشان داده بود برایشان رخ دهد. ولی حالا با مداخلهی سیریوس، هنوز درک نکرده بودند که دقیقا پیوستن به کدام جبهه انتهایش چنین سرنوشتی است، یعنی قدرت و آزادی!
- باورهای ارتش تاریکی رو فراموش کردین؟ اونا فقط دنبال اصیلزادههان. اونا حتی اصیلزادههایی که با کسانی که ازشون خوششون نمیاد معاشرت میکنن رو هم قبول ندارن، چه برسه به شما که یکی از خودشون نیستین. شما همهتون برای اونا لکه ننگ هستین، همونطور که به جای به دست آوردن دلتون، با نابود کردن یکی از خودتون و با ترس خواستن جذبتون کنن.
تصویر گرگینهای که چندی پیش توسط لرد ولدمورت نابود شده بود بلافاصله جلوی چشم همهشان نقش میبندد. اگر حالا که به موجودات شب نیازمند بودند چنین رفتاری با آنها داشتند، چرا باید باور میکردند که در فردای آزادی جایگاهی برایشان در جامعه در نظر میگیرند؟
- پلاکاردهایی که دیدین چیزای جدیدی نیستن. زندگی شما در پیش از دوره وزارت من همین شکلی بود. وزرای زیادی اومدن و رفتن، ولی فقط من بودم که به شما فرصت دادم شانس برابری با بقیه در داشتن یه زندگی نرمال داشته باشین. چون درکتون میکنم. چون خودمم یکی از شما هستم.
تریلانی که میدید ورق دارد به نفع ارتش سفید برمیگردد، دوباره مداخله میکند. - اینقد وانمود نکن یکی از اونا هستی. تو فقط یه جادوگر انیماگوس هستی نه خونآشام یا گرگینه. - اینجا بحث سر خونآشام بودن یا گرگینه بودن نیست تریلانی. بحث سر متفاوت بودنه. بحث سر اقلیت بودنه. میدونی کجای پیشگوییت در مورد این که اگه به ارتش تاریکی نپیوندن درست بود؟
سیریوس به سمت موجودات شب برمیگردد و با اندوه ادامه میدهد: - اونجا که تصاویری سراسر خشونت و گرگینهها و خونآشامهای تکه تکه شده رو دیدین. اینجا میدون جنگه، متاسفانه خیلیامون همونطور که گفت کشته میشیم. ولی چی بهتر از این که بدونی تا آخرین لحظه تلاشتو کردی و دوشادوش همرزمانت و برای دفاع از اونا کشته شدی؟
لبخند دلنشینی روی صورت سیریوس نقش میبندد و نگاهی پر از امید به موجودات شب خیره میشود.
گادفری فرصت را مناسب میبیند و در حالی که دستش را مشت کرده بود و رو به آسمان گرفته بود فریاد میزند: - ما با تو میجنگیم سیریوس!
باقی گرگینهها و خونآشامها هم تصمیم خود را میگیرند و به دنبال گادفری مشتهایشان را گره کرده و با او فریاد جنگیدن در کنار سیریوس سر میدهند. اقلیتها انتخاب خودشان را کرده بودند. قدرت و آزادی انتخابشان بود. آن هم در جامعهای که همین حالا هم در کنار وزیر بلک تجربه کرده بودند!
برای لحظاتی کوتاه سکوتی سنگین بر فضا حاکم شد. سکوتی که با صدای قهقهه تیز و بلند زنی شکسته شد و بسیاری را از جا پراند.
زنی لاغر و قد بلند با عینکی بزرگ روی چشمانش قدم جلو گذاشت تا رو در روی سایرین قرار بگیرد. صدای خندهاش همچون تیغی تیز تاریکی شب را شکافت. گوی بلورینش در میان انگشتان بلند و کشیده اش میرقصید و سر میخورد!
- واقعا این شعارها رو باور داری میدهرست؟
گادفری دهانش را باز کرد تا جواب دندان شکنی به او بدهد اما پیش از آن تریلانی پشتش را به او کرد. زمانش رسیده بود تا آنچه را که باید به بقیه نشان دهد. زمانش بود تا نقش خود را درست و به جا برای ارتش سیاهی ایفا کند. زمان بر ملا کردن آینده رسیده بود.
آیندهای که که با دیدنش اطمینان حاصل میکرد حداقل بیشتر ارتش پیش رویش تردید را کنار میگذارند و به سمتی که باید خواهند پیوست.
با تکان بعدی چوبدستیاش گوی بلورینش در هوا بلند شد و به ابعادی بسیار بزرگتر از حالت عادی درآمد. حالا همه میتوانستند آنچه درون گوی در حال وقوع بود به وضوح ببینند!
تصاویری سراسر خشونت و خونریزی... گرگینه ها و خون آشام هایی که تکه تکه شده روی زمین افتاده بودند... اقلیت هایی که دیگر وجود نداشتند...
- این آیندهی کسانی است که به ارتش تاریکی پشت کنند...
تکان بعدی چوبدستیاش صحنه را تغییر داد...
حالا میشد جمعیت زیادی از جادوگران را دید که مقابل وزارتخانه جمع شده بودند و پلاکارد هایی در دست داشتند... پلاکاردهایی که با کمی دقت میشد متون روی آن را خواند. متونی که مضمون همهی آن ها تقریبا یک چیز بود... نابودی اقلیت ها و خطرناکی آن ها برای جامعه جادوگری!
- این همان چیزی است که دنبالش هستید؟ جامعهای که وجود شما را خطرناک میداند؟
زمزمهی آرامی میانشان شکل گرفت. وقتش رسیده بود تا ضربهی آخر دقیق و محکم بر پیکرهشان اصابت کند و تیر خلاصی بر تردیدهایشان باشد!
تصاویر بعدی، آخرین تصاویری بود که در گوی بلورین دیده میشد... رویای هر اقلیتی! جامعه ای آزاد و رها از هر گونه زنجیر و قید و بند... بدون ترس... جامعهای که در آن توسط همه پذیرفته میشدند یا... توسط آن ها نابود میشدند!
به نظر میرسید اکثریت آن ها تصمیمشان را گرفته بودند! آن ها قدرت را انتخاب میکردند... قدرت و آزادی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
در حالی که بر چهرهی تعدادی از اقلیتها وحشت و بر چهرهی تعدادی دیگر از آنها طمع دیده میشد، گادفری شروع کرد به سخن گفتن: "من میدانم که ترس شما را در برگرفته. میدانم که شما از مرگ میترسید، از دست دادن جانتان، از مرگ زیر دندانهای سرد و بیرحم اعضای ارتش تاریکی. اما به من گوش دهید، چون این تنها مرگ نیست که باید از آن بترسید. مرگ، برای بسیاری از ما، ممکن است تنها پایان یک فصل باشد، اما چیزی که من شما را از آن میترسانم، چیزی است که خیلی بیشتر از مرگ، شما را نابود میکند."
چشمان عسلی گادفری پر از دلهره و احساس بود. او نگاهش را به چهرههای نگران و آشوبزده میدوخت، به آنها که در دلشان شک و تردید بود، و به آنهایی که بیش از همه از طعم قدرت و آزادی نادر میترسیدند. "اگر به دستان تاریکی بپیوندید، اگر بردهی داغ نشان رهبران تاریکی شوید، خواهید دید که آنچه در ابتدا آزادی و قدرت به نظر میرسد، در حقیقت زنجیرهایی به گردن شماست. خواهید دید که شما خودتان را از درون خواهید بلعید، به موجوداتی زخمخورده و فاسد بدل میشوید که نه تنها در چشمهای دیگران بلکه در آینهی خودتان نیز از خودتان متنفر خواهید شد. احساس میکنید چطور این قدرت شما را به کرمهایی لزج و متعفن بدل میکند که از هیچ چیز جز شرارت، نفرت و پستی تغذیه نمیکنند. آنچه احساس خواهید کرد، چیزی به مراتب از درد و وحشت مرگ بدتر خواهد بود. حس پوچی و بیارزشیای که شما را از درون میخورد و میشکند. شما آن وقت در جستوجوی معنایی خواهید بود که هیچوقت نمییابید."
صدای گادفری در میان سکوت سنگین اتاق انعکاس مییافت. در چشمان اقلیتها شکیبایی و درد میرقصید. او میدانست که در دلهای آنها جنگی در حال وقوع است، جنگی که نه تنها بر سر زنده ماندن، بلکه بر سر روح و جوهر وجودشان بود. "من نمیخواهم شما این درد را تجربه کنید، چون خودم آن را تجربه کردهام. من نیز زمانی تنها به تاریکی روی آوردم، زمانی که خون بیگناهان را نوشیدم، زمانی که بخش حیوانی درونم بر من چیره شد. اما سالها طول کشید تا توانستم آن را کنترل کنم، تا توانستم از انسانیت خود محافظت کنم. پس از آن روزها، از آن لحظهای که در دلم قسم خوردم که هیچوقت نمیگذارم این وحشیگری دوباره بر من چیره شود، میدانم که این مبارزه سخت است، اما باید آن را ادامه دهید. شما باید انسان بمانید، حتی اگر این سختترین راه باشد."
گادفری لحظهای مکث کرد و سپس با لحن دلگرمکنندهتر ادامه داد: "من میدانم که انسان بودن در این شرایط، در دنیایی که شما هر روز در آن تهدید میشوید، سخت است. من میدانم که شما گاهی از خودتان میپرسید چرا باید در برابر نیروهایی که به وضوح بر شما پیروز خواهند شد، مقاومت کنید. اما باور کنید، این مقاومت چیزی به مراتب بزرگتر از تنها محافظت از بدن شماست. این محافظت از روح شماست. این انتخاب میان برده شدن در درون خودتان و آزاد بودن از تمام زنجیرهایی است که شما را به پایین میکشانند."
او نگاهش را از یکی به دیگری میگرداند و در همان لحظه یکی از خونآشامها با لحنی بیقرار گفت: "و تو، یک خونآشام سپید، چه از این موضوعات میفهمی؟"
گادفری چشمانش را تنگ کرد و دهانش کمی خشک شد. لحنش به طور ناگهانی تند شد، اما پس از آن، در حالی که احساس رنج بر چهرهاش سایه انداخته بود، پاسخ داد: "من خودم از این موضوعات بیشتر از هر کسی میفهمم. الان به شما گفتم. من از ابتدا یک خونآشام سپید نبودم. من از خون بیگناهان نوشیدم. در ابتدا همین کار را کردم. سالها طول کشید تا خودم را پیدا کنم، تا توانستم آن نیمه وحشی درونم را کنترل کنم. به همین دلیل است که من شما را از گام نهادن در این مسیر پر خطر هشدار میدهم."
و سپس با صدای آرامتری ادامه داد: "شما هیچ وقت نمیخواهید به موجوداتی تبدیل شوید که حتی خودشان از خودشان نفرت دارند. پس تا دیر نشده، این تصمیم را بگیرید. انسانیتتان را حفظ کنید. نگذارید که این جهان تاریک، شما را به زنجیر کشد."
گادفری نفس عمیقی کشید، سپس با ملایمت گفت: "در نهایت، هر یک از شما باید این مسیر را برای خودتان انتخاب کنید. انتخاب بین رهایی از این زنجیرها و تبدیل شدن به موجوداتی که نه گذشتهای دارند، نه آیندهای، و نه امیدی به بازگشت به انسانیتشان."
صدای او در سکوت سنگینی که در اطرافش نشسته بود، پژواک کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/11/19 1:22:38
خلاصه: سپاه تاریکی حمله خود به وزارتخانه را با انفجار بیگ بِن آغاز کرد تا موجی از وحشت در شهر ایجاد کند. هدف این بود که وزارتخانه تسخیر شود و کنترل سیاسی دنیای جادوگری به دست گلرت گریندلوالد بیافتد. از طرفی سیریوس بلک، آلبوس دامبلدور و نیروهای داوطلب را فرامیخواند تا از وزارتخانه دفاع کنند. سالازار اسلیترین، لرد ولدمورت و نیروهای تاریکی ساختمان وزارتخانه را محاصره میکنند. ابتدا شاپرکهای نورانی سبزرنگ ساختمان را احاطه میکنند و بعد از کمی درگیری سطحی، یاران روشنایی سپر محافظی دورتادور ساختمان ایجاد میکنند. سپس دیگر خبری از شاپرکها و سپر محافظ نیست و خوناشامها و گرگینهها به جان سپاه تاریکی میافتند و عدهای را زخمی یا تکهپاره میکنند. در این میان سالازار اسلیترین با ابهت خاص خودش شروع به سخنرانی میکند و همه از جدال میایستند. روی سخن او خوناشامها و گرگینهها هستند و به آنها یادآور میشود که آنها موجودات شب هستند و نمیتوانند از چیزی که هستند فرار کنند. از آن طرف سیریوس بلک هم برایشان سخنرانی میکند و از آنها میخواهد که اگر قصد ندارند به یاران روشنایی کمک کنند، دست کم به صف دشمن هم نپیوندند. از طرفی گلرت گریندلوالد در مأموریتی به دنبال کشف اسرار و اطلاعات به خانه شماره 12 گریمولد میرود که با مقاومت ریموس لوپین، گادفری میدهرست (که به شکل اعجابانگیزی همزمان در دو مکان به جبههی سپیدی خدمت میکند) و روندا و چند ماگل روبرو میشود. گریندلوالد مشغول کشتن ماگلها میشود و آن سه نفر از این فرصت استفاده میکنند و با جمع کردن مدارکی که حدس میزدند مهم باشد سوار بر موتوری از آنجا میگریزند.
ادامه:
برای گلرت گریندلوالد مثل روز روشن بود که آن سه همهچیز را با خود برده بودند، اما معنایش این نبود قرار نیست چیزی از آن خانه به دست نیاورد. سالهای سال مطالعه و آزمایش گریندلوالد بر منشاء جادو و ریشههای آن در طبیعت به او آموخته بود چگونه افسونها، طلسمها و حتی احساسات و عواطف میتوانند هم در زمان هم در مکان از خود ردپایی برجای گذارند. آن سه موجود خوشقلب ارتش سپید در آخرین لحظات و با نهایت انرژی که برای جمعآوری مدارک داشتند، ردی قوی در اختیارش قرار داده بودند. اتاق بههمریخته، به مدت چند ثانیه به حالتی برگشت که قبل از رفتن ریموس و دو همراهش داشت. طومارها و کاغذها سر جای قبلیشان بودند و اشیاء جادویی در کشوی میزها میجنبیدند. گلرت با دقت تمام اتاق را گشت. متنها بهواسطهی جادوی ناپایدارش خوانا نبودند، اما یک چیز نظرش را جلب کرد: گواهی تولدی که به تازگی صادر شده بود و نام برجستهای که روی صفحهی اول آن به چشم میخورد: «سایمون دامبلدور» عرق سردی بر پیشانی گلرت نشست و چند ثانیه به آن نام خیره شد. سعی کرد خطهای بعدی مثل نام پدر و مادر فرزند تازه متولدشده را هم بخواند، اما دیگر دیر شده بود. همهچیز محو شد و اتاق به همان شکل شلخته و درهمریختهی خود برگشت. اطلاعات زیادی دستگیرش نشده بود اما همین نام میتوانست مهم باشد. سایمون دامبلدور، پسر خود آلبوس دامبلدور بود یا صرفاً تشابه اسمی بود؟ میتوانست فرزند یکی از اقوام او باشد. او خودش یکی از آیندهبینهای قهار بود اما قطعاً این مورد باید به کمک سیبل تریلاونی بررسی میشد.
بلافاصله غیب شد تا بتواند دوباره به لرد ولدمورت و سالازار اسلیترین ملحق شود.
در پیشگاه ساختمان وزارتخانه، خوناشامها و گرگینههایی که تا پیش از آن داشتند به حکم دشمنی دیرینهشان گلوی هم را میدریدند، در دوراهی مسیری که سالازار پیش پایشان گذاشته بود و صحبتهای منطقی سیریوس بلک قرار گرفته بودند.
صدای ترسناک دیگری در فضا پیچید. این بار، لرد ولدمورت بود که صحبت میکرد.
- ای موجودات شب. فریب صحبتهای این شیاد را نخورید. شما بهتر از انسانها میدانید که زمان جنگ است و اگر سمت مناسبی برای خود انتخاب نکنید، در هر صورت نابود خواهید شد.
لرد ولدمورت چوبدستیاش را به سمت یکی از گرگینهها گرفت و افسونی نقرهفام به سویش روانه کرد.
افسون مستقیم به جایی که باید قلب آن گرگینه باشد برخورد کرد و وارد بدنش شد. گرگینه از درد به خود پیچید و نعرههایش سکوت هولناک را شکافت و به جان گرگینههای دیگر گلهاش نشست. همه به وحشت افتادند. چند ثانیه بعد، تنها خاکستری از آن گرگینه باقی مانده بود که با وزش ملایم باد به حرکت درآمد و محو شد.
لرد ولدمورت ادامه داد:
- فراموش نکنید که از بین ما و آنها، کدام یک به راحتی میتواند شما را از بین ببرد و در عین حال میتواند آیندهای به شما تقدیم کند که در آن آزادانه میتوانید عطش بیپایان و روح خونخوار درونتان را سیراب کنید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1403/11/19 0:04:32
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!
آن ها که با طلوع سپیده خورشید زیبا چشم میگشایند و حیات دوباره آغاز می کنند موجوداتی بی پروا، پر انرژی و نمایان هستند. موجودات روز چیزی برای پنهان کردن ندارند و در میانه میدان میجنگند. مانند شیر، سلطان جنگل. نمایان غرش میکند و به دل دشمن و شکار میزند! اما حیات بر روی کره زمین به اینجا ختم نمیشود و بسیار پیچیده تر، جالب تر و شگفت انگیز تر از این حرف ها است.
مرحله دیگری از حیات، به موجودات شب اختصاص دارد. برای آن ها تنها مفهوم تنازع بقا معنا دارد و با استراتژی میجنگند. کدام استراتژی بهتر از استتار در دل تاریک شب؟ پنجه های بی صدای درندگان شب نه مجالی برای دشمنان میگذارد تا آن ها را دنبال کنند نه مجالی برای شکار میگذارد تا از دستشان بگریزد... آن ها محبوب نیستند اما بسیار حس های قوی ای دارند.
***
سیریوس در کنار گابریل و الستور با هیجان و البته تردید به موجودات شب مینگریست و مشتاقانه منتظر بود تا ببیند آن ها چه انتخابی میکنند...
---
زنگ تفریح، سوژه فرعی یا ... :
در این میان ناگهان سر و کله بردلی پیدا شد. اون دیر متوجه قضیه جنگ شده بود و بنابراین مجبور بود به عنوان بی طرف و بدون سلاح در میدان جنگ باشد هر چند همیشه اِسنِیچ و جاروی نیمبوس بیست هزارش دنبالش بود.
بردلی که درست نمیدانست قضیه چیه و کی به کیه خود را به سیریوس رساند و سعی کرد چگونگی اوضاع را تجزیه و تحلیل کند. در این میان ناگهان سر و کله براق، شفاف و بی موی ولدمورت نمایان شد.
در یک سو، سیریوس در میان دوستان و همرزمانش ایستاده بود و در سوی دیگر، ولدمورت در میان چاکِران و مُلازِمان خویش.
بردلی تا ولدمورت را دید جارویش را آتیش کرد و خواست به سمت او بتازد که سیریوس دستش را گرفت و گفت: _ به کجا چنین شتابان ای دوست؟ _ ولَم کن سیریوس! نه جون مادرت ولم کن بذار برم خار و ... _ زشته اینجا بچه ایستاده! گابریل رو نمیبینی؟! _ ئه ببخشید! بابا ولم کن بذار برم چیز کنم اینارو... آی نفس کش ولم کن!
الستور: _ بابا ولش کن بذار بره! بنظر من که باحال میشه و خوش میگذره! _ کجا بره! بابا این جو گرفته میخواد یه تنه بره تو ...
جمله سیریوس عقیم ماند چون بردلی از فرصت استفاده کرد و دستانش را از دستان او رهانید و قام قام قام ... قــــــــــــــام! با جارویش به سمت مرگخواران تازید و مدام از این سو به آن سو ویراژ میداد!
از آن سو، ولدمورت نگاهی به سمت راستش کرد و گفت: _ هوی! چاکِرِ سمت راست! پیس فیس پیس فیس پیس! _ جان قربان؟! ببخشید متوجه نمیشم! _ خاک بر سرت کنن مگه بهت نگفتم زبون مارها رو یاد بگیر! _ عفو بفرمایید اعلیحضرت یادم رفت! _ دارم میگم این حشره کیه داره هی ویراژ میده اینجا و موی دماغ ما شده؟! _ اعلیحضرت! جسارتا شما دماغ ندارید آخه! _ خفـــه! آوداکداورا!
این بار ولدمورت نگاهی به سمت چپش کرد و گفت: _ هِی! چاکِرِ سمت چپ!
چاکر سمت چپ که با دیدن آخر و عاقبت چاکر سمت راست بدنش به شدت میلرزید با دندان قروچه پاسخ داد: _ ای جانم به فدایتان قربان! امر کنید! _ دستور بده شلیک کنن بزنن بندازن این پدرسوخته رو! هی ویراژ میده من حساس شدم دماغم داره میخاره!
چاکر دست چپ بی معطلی دستور ولدمورت را به لشکر عظیم مرگخواران ابلاغ کرد و آن ها نیز مانند لشکر کمان داران، تیرها یا در واقع طلسم های مرگ را به سمت بردلی روانه کردند...
گادفری آنچه را میدید باور نمیکرد. در حالی که جامعهی خونآشامها چندی پیش دوشادوش او در حرکت بودند و برای نابودی ارتش سیاه هر کاری از دستشان برمیآمد انجام میدادند، و البته بسیار موفقیتآمیز هم عمل کرده بودند، اما حالا با سخنرانی سالازار بیشتر خونآشامها به دشمنش تبدیل شده بودند.
اگر قرار بود دیگر همرزمانش نباشند... کاش حداقل دشمنش نیز نمیشدند!
گادفری دست از حمله به دشمن برمیدارد و به سمت همرزمان سابقش خیز برمیدارد. - صبر کنید. دارین اشتباه میکنین! وزیر از ما حمایت کرد! تنهاش نذارین!
گادفری فریاد میزند و این جملات را مدام پشت سر هم بر زبان میراند. آنقدر بلند فریاد میزند که احساس میکند چیزی نمانده بود تارهای صوتیاش پاره شوند. بالاخره وقتی که صدایش قدرت خود را از دست میدهد، آهسته زمزمه میکند: - این جواب کمکهاش نبود...
گادفری با ناامیدی روی زمین زانو میزند و چشمهایش را میبندد. وزیر بهترین شانسشان برای تداوم یک زندگی خوب برای اقلیتها بود و حالا، آنها با دستهای خودشان در حال رقم زدن نابودیشان بودند. پیش از آن که ناامیدی به طور کامل بر گادفری چیره شود، صدای بلندی که در فضا طنین میاندازد او را به خود میآورد. اینبار سالازار نبود، بلکه سیریوس بود که خطاب به آنها سخن میگفت: - به حرفاش گوش نکنین. اون یکی از ما نیست. این منم که مثل شما هستم و حس شما رو درک میکنم. به چیزایی که تو مدت وزارتم بهش رسیدین فکر کنین. کدوماش الکی بود؟ کدوم وعده رو دادم بدون عملی کردنش؟ نشنیدین چی گفت؟ اون شما رو هیولا میدونه. به شما گفت یک مشت خونآشام و گرگینه. وقتی الان که بهتون نیاز داره اینطور در موردتون حرف میزنه، بعدش که کارش باهاتون تموم شد چی کار میکنه؟ پیش من برگردین. به چیزی که با هم ساختیم فکر کنین. به یاد بیارین با هم چه کارها که نکردیم. وزیری که یکی از خودتونه رو تنها نذارین. چیزی که بین ما بود... دروغ نبود!
سخنان سیریوس بلک بسیار گرم و صمیمی بود. طوری سخن گفته بود انگار واقعا خودش را یکی از آنها میدانست و این چیزی بود که قلب آنها را به لرزه در میآورد. وزیر آنها را وادار کرده بود همهی موفقیتهایی که با یکدیگر کسب کرده بودند را به یاد بیاورند و در مقابل، از کلمات سالازار علیه خودش استفاده کرده بود.
- حتی اگه منو قبول ندارین، آزادانه راهتون رو بکشید و برین نه این که به نفع دشمن خودتون بجنگین.
تردیدی که با سخنرانی اولیه سیریوس در دل موجودات شب جوانه زده بود، حالا با این حرف قویتر هم میشود. گادفری که در وسط لشگر قرار داشت، به وضوح این را در چهرهی همرزمانیش میبیند.