جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  160 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: شنبه 20 بهمن 1403 10:26
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کمی پیش از وارد شدن لرد ولدمورت به اتاق، گادفری یکی از عجیب‌ترین حالات عمرش را تجربه می‌کرد. او به عزیزترین دوستان خود آسیب وارد کرده بود، اما دوستانش با سرعتی باور نکردنی او را بخشیده بودند و ماجرا را به کلی درک کرده بودند. گادفری شکلاتی که آلنیس به او داده بود را خورد و با خود فکر می‌کرد که «چقدر تلخ است که جادوگران و موجوداتی از تجربه کردن چنین احساس شگرفی محروم‌اند.» حس داشتن دوستانی بی‌نظیر که چنین فداکار و بخشنده‌اند. پس از کمی تجدید قوا، دری باز و ارباب تاریکی، لرد سیاه مقابل هرسه آن‌ها قرار گرفت.
- چه صحنه‌ رمانتیکی! یک صحنه ایده‌آل برای آخرین لحظات عمرتون...

هرسه که حسابی از دیدن لرد سیاه شوکه شده بودند، به سرعت برمی‌خیزند و به اولین جایی که می‌توانند پناه می‌برند. لرد اما منتظر نمی‌ماند و بی امان طلسم‌هایی به سمت آن‌ها روانه می‌کند.

در این میان، سیریوس در کنار ریموس و چندتن از افراد ارتش سپید مشغول نبرد با چندین نفر از افراد ارتش تاریکی بود که به سمت مرکز وزارتخانه درحال حرکت بودند. طلسم‌های بی‌شماری در این نبرد کمانه می‌کردند و وزارتخانه را به سرعت تبدیل به مکان ویران شده و آشفته می‌کردند. تمام آن معماری ستودنی، آن همه شکوه و عظمت، آن همه مجسمه و زیبایی، هرچه بیشتر دود می‌شد و به هوا می‌رفت.

خشم سیریوس هرلحظه شدیدتر میشد و گویی خوی دیوانگی که در اسارت و زندان آزکابان کسب کرده بود درحال بازگشتن بود. هر طلسم را شدیدتر و قوی‌تر از قبل شلیک می‌نمود و از به زمین درآوردن دشمن لذت بیشتری می‌برد. نگاهی به هم رزمانش کرد و گفت:
- همینطور ادامه بدید بچه ها! کار این دسته که دیگه تمومه.

لبخندی از روی خشم بر روی لبانش نشسته بود. چیزی تا نابودی این دسته از نفرات ارتش تاریکی نمانده بود. در همین میان جمله‌ای در ذهنش مرور می‌شود که تن او را به لرزه در آورد. روزی که دامبلدور به او گفته بود «در میان مبارزه با هیولا باید پایید و مراقب بود که خود تبدیل به هیولا نشوی!»

باید مراقب می‌بود. آن دسته از افراد ارتش تاریکی از پای درآمدند و حالا سیریوس بدون نیاز به تجدید قوا آماده بود که به سراغ هم‌رزمان دیگرش برود و تا آخرین نفس در کنار آنان مبارزه کند. نگاهی به ریموس کرد و به سمت هم رزمانش رفت. آن‌ها را جمع کرد تا سخنی با آنان بگوید:
- باید مراقب باشیم دوستان! اگر در میانه این نبرد تمام توجهمون فقط به این معطوف باشه که تحت هرشرایطی باید پیروز باشیم، باید باقی عمرمون رو با هیولا بودن زندگی کنیم. ببخشید! نصیحت بسه... بریم سراغ دوستانمون که الان سخت به کمک ما نیاز دارند...

سیریوس سخنش را تمام نکرده بود که ریموس فریادی می‌کشد. ریموس قصد داشت که به دوست قدیمی‌اش هشدار حمله یک گرگینه از ارتش تاریکی را دهد: فنریر گری بک!

اما گویی دیگر دیر شده بود. فنریر به سیریوس از پشت حمله کرد و او را گاز گرفت. فنریر سرش را بالا کرد و با نشان دادن دندان هایش غرشی کرد. جسم کم‌جان سیریوس در گوشه‌ای افتاده بود و تکان می‌خورد. حالا طبق پیشگویی گلرت، سیریوس درحال سپری کردن مراحل تبدیل شدن به گرگینه بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس بلک در 1403/11/20 10:33:26
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are

پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: شنبه 20 بهمن 1403 03:50
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
در سوی دیگری از وزارتخانه، سه جادوگر جوان و تازه فارغ‌التحصیل‌شده از هاگوارتز در انتهای راهرویی ایستاده بودند و انتظار آمدن مرگخوارها یا نیروهای تاریکی را می‌کشیدند. اولی پسری موطلایی و قدبلند بود که از خانواده‌ی پرجمعیتش که همگی از طرفداران جادوی سیاه بودند گریخته بود و به‌عنوان یکی از اولین سربازان وزارتخانه به خدمت درآمده بود. دومی پسری درشت‌هیکل با پوستی تیره و موهایی خرمایی بود که تا پیش از آن از قلدرهای اسلیترینی هاگوارتز به شمار می‌رفت اما به محض شنیدن خبر حمله‌ی لرد ولدمورت و یارانش به لندن، تصمیم گرفته بود هر آنچه در توان دارد برای خدمت به آلبوس دامبلدور به کار گیرد. سومین نفر دختری نسبتاً چاق و قدکوتاه با موهای بسیار بلند بود که همیشه به خاطر چاق بودنش مسخره می‌شد اما از اصیل‌ترین خانواده‌های جادوگر منطقه‌ی اسکاندیناوی به شمار می‌رفت و از قضا تازه یک سال بود با پدر و مادرش به لندن آمده بود و سال آخرش را در هاگوارتز می‌گذراند.

رفاقتی که طی آن چند ساعت بینشان شکل گرفته بود شاید برای بسیاری پس از سال‌ها دوستی آرزویی دست‌نیافتنی باشد.

هر سه چوبدستی به دست در حالت آماده‌باش قرار داشتند. ناگهان چشمشان به یک پیکسی آبی‌رنگ افتاد که از آن سوی راهرو مستقیم به سمتشان می‌آمد. هر سه با هم چوبدستی را به سمتش گرفتند و فریاد زدند: استیوپیفای!!!

پیکسی در میان زمین و هوا منفجر شد. هر سه با خوشحالی و از سر پیروزی کف دست‌هایشان را به هم کوبیدند.

لبخندی که بر چهره‌ی معصومشان نقش بسته بود، خنده‌ای نبود که بخواهی به این زودی‌ها تمام شود. اما موج سرمای ناامیدکننده‌ای که به‌ناگهان در راهرو پیچیده بود، لبخند را روی لبانشان خشکاند.

پسرک موطلایی جلوتر از آنها تا وسط راهرو رفت. ناگهان چشمش به دیوانه‌سازی افتاد که آرام آرام به سمتشان می‌آمد. شادترین خاطره‌اش را به یاد آورد و فریاد زد: اکسپکتوپاترونوم!
نور نقره‌ای‌رنگی از نوک چوبدستی‌اش بیرون جُست و با ضربه‌ای محکم به دیوانه‌ساز برخورد کرد.
دیوانه‌ساز چند لحظه در جای خود متوقف شد، اما دوباره به راهش ادامه داد و این بار از همان فاصله داشت روح پسرک را به سمت خود می‌کشید.

پسر درشت‌هیکل و دختر موبلند هر دو با هم فریاد زدند: اکسپکتوپاترونوم!!
این بار دیوانه‌ساز که خود را آماده کرده بود بوسه‌ای بر لبان پسرک موطلایی بزند، به عقب رانده شد و تصمیم گرفت از آنها دور شود.

صدایی سرد و تیز به گوش رسید: آواداکداورا

جرقه‌ای سبزرنگ مستقیم به پسرک درشت‌هیکل اصابت کرد و او را بر زمین انداخت.

دخترک جیغ کشید و پسر موطلایی که حالا تحت تأثیر دیوانه‌ساز قدرت بالا بردن چوبدستی را نداشت، مات و مبهوت به منشأ طلسم خیره شد.

لرد ولدمورت ترسناک‌تر از همیشه، با همان چشمان سرخ به او زل زده بود.

باز هم صدای سرد ولدمورت: ایمپریوس

دخترک دست از جیغ زدن برداشت و با نگاهی عاری از هرگونه احساس، به سمت پسر موطلایی رفت. دستانش به شکل عجیبی قوی شده بودند. دو دستی گلوی پسرک را گرفت و تا جایی که توان داشت فشرد.

پسر موطلایی چوبدستی خود را به سمت دخترک گرفت تا وِردی بخواند، اما نیرویی نامرئی باعث شد چوبدستی را بیاندازد و دست‌هایش محکم به کنار بدنش بچسبد.

مدتی طول کشید تا دختر کامل او را خفه کرد.

لرد ولدمورت چوبدستی‌اش را عقب کشید، رو برگرداند و از مسیری دیگر به راهش ادامه داد. اجازه داد صدای جیغ و فریاد دختر پشت سرش، شادی لازم برای حمله‌ی بعدی‌اش را به او بدهد.

دری را گشود و با آلنیس، گادفری و آریانا مواجه شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: شنبه 20 بهمن 1403 01:41
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
ارتش تاریکی برای به قدرت رسوندن گلرت گرینوالد به وزارتخونه حمله کرده و بعد از تخریب مناطقی از لندن، به وزارتخونه رسیدن. ارتش سفید با توجه به شناختی که از ساختمون دارن به دستور وزیر تصمیم می‌گیرن ارتش تاریکی رو به داخل بکشن و مبارزه رو در داخل وزارتخونه ادامه بدن. درگیری‌ای بین گادفری با نیکلاس در آزمایشگاه آرکانوم و آلنیس با دوریا در بخش مراقبت از موجودات جادویی رخ می‌ده که سیبل هم نیکلاس و هم دوریا رو نجات می‌ده و معجونی به خورد گادفری می‌ده تا تمایلش به خون کسایی که بهشون اهمیت می‌ده بیشتر بشه. آریانا هم از خشمِ نیافتن برادرش، تبدیل به نهانه می‌شه و ناخودآگاه آلنیس رو از دست گادفری که داشت ازش تغذیه می‌کرد نجات می‌ده.
این وسط گلرت با رفتن به خانه شماره 12 گریمولد فهمیده که کسی به اسم سایمون دامبلدور به تازگی به دنیا اومده و حالا با این اطلاعات به نبرد برگشته.


~~~~~~

در حالی که آلنیس، آریانا را در آغوش گرفته بود و تلاش داشت او را آرام کند، گادفری که به دیوار برخورد کرده بود از جایش برمی‌خیزد و با وحشت به زخمی که بر روی گردن آلنیس ایجاد کرده بود خیره می‌شود.

آلنیس بعد از اطمینان از این که آریانا کمی آرام شده است، بدون آن که او را رها کند با خشم سرش را به سمت گادفری می‌چرخاند.
- تو چت شده؟ تمام مدت داشتی بازیمون می‌دادی؟ تو... تو یکی از اونایی؟

گادفری به سرعت مخالفت می‌کند.
- نه آلنیس. نه. اینطور نیست. فقط... نمی‌دونم چم شده...

گادفری چند قدم به سمت آلنیس برمی‌دارد ولی وقتی می‌بیند او واکنش دفاعی به خود می‌گیرد و همراه آریانا خودش را به عقب می‌کشد، سر جایش متوقف می‌شود.
- تو اولی نبودی آلنیس. من... من به ریگولوس هم حمله کردم.

گادفری به سختی آب دهانش را قورت می‌دهد.
- فکر می‌کردم به خاطر ضعفم کنترلمو از دست دادم. ولی وقتی به تو حمله کردم، قدرتم در صدر خودش بود. نیازی به خون نداشتم. فقط یه حسی بهم می‌گفت باید ازت تغذیه کنم. نتونستم در برابر خونریزیت مقاومت کنم.

آریانا که تمام مدت در سکوت در حال اشک ریختن، زیر لب چیزی زمزمه می‌کند که فقط آلنیس آن را می‌شنود. گادفری که خیال می‌کند آریانا خواهان اقدامی علیه خودش خواسته است، روی زمین زانو می‌زند.
- باورم کن آلنیس. من هنوزم با شمام. همیشه بودم. ولی نمی‌دونم چم شده. انگار که... انگار که اختیارم دست خودم نیست.

آلنیس به آرامی آریانا که بهتر شده بود را رها می‌کند و به سمت گادفری می‌آید. دستش در جیبش بود و دنبال چیزی می‌گشت.
- به نظرم حق با آریاناس.

گادفری با ناامیدی سرش را پایین می‌اندازد. او کارهای وحشتناکی انجام داده بود که دفاعیه‌ای برای آن نداشت. حق داشتند که بخواهند در همان مکان و در همان لحظه خطراتی که او به همراه داشت را خنثی کنند و او را بکشند.

- حق با آریاناس. اگه این اولین بار نبوده، حتما ارتش تاریکی بلایی سرت آورده. بیا اینو بخور. ریموس سال‌ها پیش بهم اینو داده بود. وقتی اولین بار دیدمش. بهم گفته بود خاصیت درمانی فوق‌العاده‌ای داره که به هیچ طلسم یا معجونی نه نمی‌گه و فقط در بدترین شرایط ممکن ازش استفاده کنم و... فکر می‌کنم... تو الان بهش نیاز داری.

آلنیس لبخندی می‌زند و شکلات را به سمت گادفری می‌گیرد. گادفری ابتدا نگاهی به آلنیس می‌اندازد که چنین هدیه ارزشمندی را می‌خواست به او بدهد. با دیدن لبخند آلنیس، شکلات را می‌گیرد و درون دهانش می‌گذارد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/11/20 1:45:01
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: جمعه 19 بهمن 1403 23:27
نمایش جزئیات
آفلاین
در میان این بحبوحه، آریانا تنها و ترسان در میان جمعیت به دنبال برادرش می‌گشت. دیگر نتوانسته بود ماندن در اتاق را تحمل کند. خیلی وقت بود که خبری از برادرش نبود و وحشت، لحظه به لحظه بیشتر وجود آریانا را پر می‌کرد. شاید وحشت در بقیه افراد در بدترین حالت باعث پنیک می‌شد ولی در آریانا اینطور نبود.

در آریانا وحشت، غم، خشم و تمام اینجور احساسات، باعث بزرگ‌تر شدن نهانه‌ی درونش می‌شد. انگار که نقطه‌ی سیاهی در درونش وجود داشت و این نقطه همینطور برزگ‌تر و بزرگ‌تر می‌شد تا جایی که آریانا دیگر توان کنترل کردنش را نداشت. آنجا بود که آن موجود سیاه، نهانه‌ی درونش، به همراه موج شدیدی از انفجار بیرون می‌آمد و هرچه سر راهش قرار می‌گرفت را نابود می‌کرد. فرقی نداشت دوست باشد یا دشمن!

آریانا درحالی که اشک از گوشه‌ی چشمانش روان بود، پیش می‌رفت و آلبوس را صدا می‌زد. هر دو دستش را روی قلبش گذاشته بود. برداشتن هر قدم برایش مثل جابه‌جا کردن کوه سنگین بود. وقتی از در رد شد، صحنه‌ای را دید که دیگر توانش را تمام کرد؛ گادفری آلنیس را گرفته بود و داشت خونش را با ولع می‌نوشید.

آریانا دو زانو روی زمین نشست. دستانش را محکم روی سرش فشار می‌داد و نفس‌هایش تند شده بود. دیگر نمی‌توانست. نمی‌توانست بیشتر از این تاب بیاورد. همراه با فریادی که زد، موج سیاهی از او بیرون آمد و کل ساختمان را لرزاند. موج گادفری را به دیوار کوبید و گادفری بیهوش روی زمین افتاد. آلنیس هم به طرف دیگری پرت شد. آریانا هم فقط گریه می‌کرد.

کمی که گذشت انگار آلنیس هوشیاری‌اش را به دست آورد. به محض این که متوجه اطرافش شد به سمت آریانا رفت که همانطور نشسته بود و گریه می‌کرد و او را در آغوش گرفت تا آرامش کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
- چرا همه مهربون نیستن داداشی؟
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: جمعه 19 بهمن 1403 22:20
نمایش جزئیات
آفلاین
گادفری خود را به نزدیک‌ترین جایی که توانست رساند تا بتواند کمکی به باقی اعضای ارتش سفید بکند. این درست همانجایی بود که با دوریا و آلنیس برخورد کرد.

دوریا درحالی‌که پایش را روی سر آلنیس گذاشته بود و چوبدستی‌ش را به سمت او گرفته بود با صدایی آرام در حال سخن گفتن بود.
- فکر کردی دوئل و کشتن آدم‌ها به همین سادگیاست اورموند؟

گادفری که همچنان کنترل زیادی روی خودش نداشت، با دیدن خونی که از کنار سر آلنیس جاری بود با سرعتی زیاد به سمت دوریا و آلنیس حمله‌ور شد. او با نیرویی ماورایی دوریا را کنار زد و روی آلنیس خم شده، دندان‌های نیشش را در گردن اون فرو برد. صدای جیغ آلنیس به هوا برخاست.
- گادفری... گاد... فری!

دوریا که پشتش به دیوار نزدیک برخورد کرده بود و دستانش را کنارش قرار داده بود تا بتواند خود را به صورت نشسته نگه دارد، خنده‌ای کوتاه کرد.
- خیلی جالبه.

درست وقتی که گادفری هنوز مشغول نوشیدن خون آلنیس بود، سیبل در آستانه‌ی سالن ظاهر شد و درحالی‌که دستانش را به نشانه‌ي سکوت رو لب‌هایش گذاشته بود به سمت دوریا آمد و به او کمک کرد تا از آن طبقه خارج شوند.

- از کجا می‌دونستی من اینجام؟
- بهش معجونی دادم تا تمایلش به خون کسایی که بهشون اهمیت می‌ده بره بالا و بعد دنبالش کردم.

در چشمان دوریا هاله‌ای از تحسین و شگفتی دیده می‌شد.
- پس داری می‌گی گادفری خودش به زودی کار همه رو می‌سازه؟
- فقط اونایی که بهشون اهمیت میده.

این‌بار دوریا قهقهه‌ای سر داد.
- اوضاع خیلی داره قشنگ میشه.

***
بدین وسیله آلنیس اورموند را به نبردی تن به تن با موضوع «زمزمه» دعوت می‌کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: جمعه 19 بهمن 1403 21:44
نمایش جزئیات
آفلاین
حقیقت این بود که علت حمله‌ی گادفری به ریگولوس تنها یک چیز بود: حمله‌ای که پیش‌تر سیبل تریلانی برای نجات نیکلاس به او کرده بود! همین موجب شده بود گادفری به قدری ضعیف شود که قدرت تشخیصش را از دست دهد و به نزدیک‌ترین فردی که رسیده بود برای نجات خود پناه ببرد.

اما او یک خون‌آشام بود و روش‌هایی که برای نجاتش باید انجام می‌داد... خب... از نظر بقیه دقیقا "پناه بردن" معنی نمی‌شد... چون زخمی می‌شدند، خون از دست می‌دادند و آسیب می‌دیدند.

گادفری با دیدن اسنیپ که به حالت تهاجمی چوبدستی‌اش را بیرون می‌آورد و به سمتش می‌گیرد، بلافاصله از جایش برمی‌خیزد و دست‌هایش را به نشانه تسلیم شدن بالا می‌گیرد.
- من قصدی نداشتم... من... من فقط آسیب دیده بودم و نفهمیدم چی شد.

گادفری نگاهش را از اسنیپ برمی‌دارد و به ریگولوس می‌دوزد.
- متاسفم. گاهی ذات خون‌آشامیم بر من چیره می‌شه. می‌دونم باید بیشتر تلاش کنم.

ریگولوس گادفری را می‌شناخت. می‌دانست که او گاهی در یک نبرد درونی با خود قرار می‌گیرد و حالا شرایط جنگ همه چیز را پیچیده‌تر کرده بود. ریگولوس دست اسنیپ را که هنوز گادفری را نشانه گرفته بود می‌گیرد و به سمت پایین هدایت می‌کند.
- کنارش بذار. گادفری یکی از خودمونه.
- یکی از خودمونه و داشت خونتو تا سر حد مرگ می‌نوشید؟

ریگولوس به سختی از جایش بلند می‌شود. ابتدا کمی تلو تلو می‌خورد که با کمک اسنیپ تعادلش را بدست می‌آورد. سپس به در خروجی و گادفری اشاره می‌کند.
- حالا که قواتو دوباره بدست آوردی بهت نیاز دارن. برو و کمکشون کن.

گادفری سری تکان می‌دهد و از کنار اسنیپ عصبانی که هنوز از آزادانه رها کردن گادفری راضی نبود عبور می‌کند. شاید اولین حریف جنگی‌اش یعنی نیکلاس را از دست داده بود، ولی هنوز فرصت زیاد داشت تا سیاه‌های بیشتری را به سمت مرگ روانه کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: جمعه 19 بهمن 1403 20:00
نمایش جزئیات
آفلاین
بعضی چیزها را هرچقدر عمیق تر دفن کنی؛ بعدها بسیار بلندتر در برابرت قد علم می‌کنند.

برای خون آشام ها، عطش به خون هم جزء همین موارد بود. گادفری نیز، پس از مدتها سرکوب ولع متوسط و نرمالش، اکنون با عطشی سیری ناپذیر مواجه شده بود که هرکاری می‌کرد؛ نمی‌توانست مهارش کند.

چشمان کهربایی‌اش، به ریگولوس بلک لاغر و ظریف خیره ماندند. اگر خود واقعی‌اش بود؛ خون آشام درون خویشتن را با هزار و یک دلیل قانع می‌کرد که نباید به کسی حمله کند؛ چه برسد به این پسر کم‌جان و نحیف، اما نتوانست خودش را مهار کند و دندانش را در گردن رنگ پریده ریگولوس فرو برد.

پسر کوچک اندام، لحظه‌ای چنان در شوک و بهت فرو رفت که متوجه درد وحشتناکش نشد. آیا این واقعا گادفری بود؟ این موجود وحشی؛ این خون‌آشام رام نشده؟ این همان گادفری‌ای بود که از خودش، بیش از هر چیز وحشت داشت و می‌کوشید عطشش به خون را مطلقا سرکوب کند؛چنان که اثری از آن نمود بیرونی نیابد؟

لحظه‌ای بعد، حس کرد گردنش از شدت درد فریاد می‌زند. لب های رنگ پریده‌اش را گاز گرفت تا ناله نکند. کاش گادفری زودتر تمام خونش را سر می‌کشید! کاش زودتر همه چیز تمام می‌شد و می‌مرد!

و در یک لحظه، هیولای درون گادفری که دگر سیراب شده بود؛ رهایش ساخت و گذاشت گادفری خوش قلب و مهربان همیشگی بازگردد. او چه کار کرده بود؟ به پسرک استخوانی رو به رویش که از درد، به خود می‌پیچید خیره شد. مگر به خود قول نداده بود که هرگز به افراد بی‌گناه آسیب نرساند؟ مگر قرار نبود خوب باشد؟

و اما ریگولوس، اکنون با وجود درد، با نهایت لذت خونی که از لبش روان شده بود را می‌بلعید. بلی؛ ریگولوس یک خون آشام شده بود.

گادفری به سمت ریگولوس خم شد.
- واقعا متاسفم ریگولوس. من...

پیش از آن که حرفش را کامل کند؛ توسط تازه‌واردی به عقب هل داده شد. تازه‌واردی با موهای چرب، صورتی رنگ پریده‌ و لاغر و ردایی سیاه.

سوروس اسنیپ، به هیچ کدام از نبردهایی که در جریان بودند اهمیت نمی‌داد. فقط دوستش را می‌دید که رنگ پریده‌تر از قبل، گوشه‌ای دراز کشیده... و گادفری که به نظرش، جانی‌ای تمام عیار بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1403/11/19 21:02:02
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: جمعه 19 بهمن 1403 19:57
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نبرد در میان هر دو جبهه با سرعتی زیاد در جریان بود. اما در میانه‌ی تمام این هیاهو ها در راهروهای پر پیچ و خم وزارتخانه سیبل تریلانی چشمانش را بسته بود و خودش را به دست سرنوشت سپرده بود تا راهنمایی برای او باشد.

نیروی درونی اش با قدرتی چشم‌گیر به او می‌گفت به زودی یکی از اعضای ارتش تاریکی در خطری هولناک قرار خواهد گرفت. خطری که تنها میتوانست مانعش شود. تصویری که دیده بود کاملا واضح و شفاف بود. نبردی میان نیکلاس فلامل و گادفری میدهرست... نبردی که پایانش مرگ نیکلاس بود!

اما او حضور داشت تا مانعی بر این آینده باشد. بینشی که هدایت‌گرش بود فرصت کافی را به او می‌داد تا بتواند اقدامات لازم را انجام دهد. پیش از هر چیز باید می‌فهمید آن‌ها کجا هستند. برای این کار تنها کافی بود با دقت بیشتری آنچه را دیده بود بررسی کند. و البته که تنها دقایقی کوتاه نیاز داشت تا آنچه را باید بفهمد!

سیبل چشمانش را باز کرد. درخشش چشمانش را می‌شد حتی از پشت عینکش هم تشخیص داد. گام های استوار بعدی را مستقیم به سمت آزمایشگاه آرکانوم برداشت.

گام هایش بلند و پر از اطمینان بودند. او پیش از این پیروزی ارتش تاریکی را دیده بود. هیچ چیز نمی‌توانست به سادگی با آن ها مقابله کند. چشم درونی‌اش در فعال‌ترین حالت ممکن قرار داشت و در تمام مدت او را راهنمایی می‌کرد.

هر زمان نیاز بود، با کمک آن در آینده دخالت و دستکاری می‌کرد، درست مثل حالا... حالا که در مقابل در آزمایشگاه ایستاده بود. صدای خنده نیکلاس را می‌توانست از پشت در بشنود. این به این معنا بود که فرصت چندانی برایش باقی نمانده بود.

در را با صدای بلندی به هم کوبید و باز کرد، نیش های گادفری روی گردن نیکلاس بودند. با اشاره‌ی بعدی چوبدستی‌اش گادفری در سمت مقابل محکم به دیوار خورد و بی‌هوش روی زمین افتاد!

تکان بعدی چوبدستی‌اش موجب بسته شدن گادفری با طناب هایی نامرئی شد، فرصت زیادی نداشت به سرعت به سمت نیکلاس رفت و شروع به خواندن طلسم های مداوم کرد. طلسم هایی که پس از چند لحظه موجب باز شدن چشم‌های نیکلاس شد. آسودگی و خرسندی را می‌شد در چشم های سیبل دید.

در سوی دیگر وزارتخانه میان دوریا و آلنیس همچنان نبردی در جریان بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1403/11/19 20:46:40
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: جمعه 19 بهمن 1403 14:50
نمایش جزئیات
آفلاین
در حالی که دوریا و آلنیس در بخش حمایت از موجودات جادویی مشغول مبارزه بودند، نیکلاس فلامل وارد آزمایشگاه آرکانوم شد.

فضای آزمایشگاه چیزی میان یک کارگاه مکانیکی و یک تالار جادویی عظیم بود. سقف بلند با لوله هایی نقره ای که جادو درونشان جریان داشت و دستگاه هایی که همزمان از چرخ دنده های برنجی و کریستال های جادویی تغذیه می شدند. ربات های کوچک جادویی در اطراف پرسه می زدند، کیمیا-درون ها درون محفظه های شیشه ای می لرزیدند و کریستال های حافظه که به دستگاه هایی شبیه به صندوقچه های طلسم شده متصل بودند، داده های جادویی را پردازش می کردند. در گوشه ای از آزمایشگاه پروژکتورهای خیال تصاویری از دوئل های جادویی گذشته را به نمایش می گذاشتند و در سوی دیگر یک پیکره ی مکانیکی عظیم که برای جنگهای جادویی طراحی شده بود، در سکوت انتظار بیدار شدن می کشید.

چشمان نیکلاس با برق طمع به هر گوشه ی آزمایشگاه دوخته شده بود. به نظرش هر قطعه از این مکان می توانست یک گنج بی پایان باشد. تمام این فناوری های جادویی، تمام این ماشین های ظریف و پرابهت... اگر آن ها را در اختیار می داشت، می توانست قدرتش را فراتر از چیزی که تاکنون تصور می کرد، گسترش دهد. ذهنش حساب می کرد که قیمت هر کریستال حافظه چقدر است، که اگر یک ربات جادویی را ذوب کند، چه مقدار طلای خالص از آن به دست خواهد آورد.

اما ناگهان صدایی در فضا پیچید، با لحنی آرام اما آکنده از تمسخر:
"طلا، طلا، همیشه طلا... فکر می کنی درون رگ هایت هم طلا جریان دارد، نیکلاس؟"

نیکلاس سر بلند کرد و به اطراف نگریست، اما چیزی ندید. فقط صدای گادفری را می شنید که در فضا طنین می انداخت.

"قول می دهم بعد از اینکه بدن نحیفت را از خون خالی کردم، بقایایت را به مواد خام تبدیل کنم. این طوری دست کم برای همیشه جزئی از این تکنولوژی گرانبها خواهی شد، فلامل."

نیکلاس پوزخند زد.
"این حرف ها چیست، خون آشام؟ به جای این تهدیدهای بیهوده بهتر نیست یک سخنرانی طويل تحويلم بدهی؟ درباره ی اینکه چطور از باتلاق تاریکی بیرون خزیده ای، با حیوان درونت جنگیده ای و حالا روشنایی را در آغوش گرفته ای؟"

لحظه ای سکوت برقرار شد. سپس گادفری از پشت یکی از دستگاه ها بیرون آمد. اما چیزی در چهره اش تغییر کرده بود، چشمان عسلی اش را تنگ کرده بود و نگاهی داشت که انگار می توانست درون بدن نیکلاس را ببیند، رگ هایش را، جریان خون داغش را، تپش ضعیف اما منظم قلبی که قرن ها با کمک کیمیاگری دوام آورده بود.

با لحنی پر از احساس زمزمه کرد:
"می توانم صدایش را بشنوم، نیکلاس. مثل خروش آب در جویباری زلال..."

قدمی جلو گذاشت. لبخندی خفیف روی لب هایش نشست.
"شراب هر چه عمرش بیشتر باشد، خوش طعم تر است. گاهی این در مورد خون نیز صدق می کند." و زبانش را روی لب هایش کشید.


نیکلاس چهره اش را در هم کشید، اما ناگهان با چابکی ای که از پیرمردی در سن او بعید بود، به سمت یکی از ماشین های جنگی عظیم پرید، خود را به درون آن انداخت و لحظه ای بعد دستگاه با نوری آبی رنگ فعال شد. با صدای غرش مانندی چرخ دنده هایش به حرکت درآمدند و بدنه ی فولادینش جان گرفت.

با سرعت دستگاه را به سمت گادفری راند. در جلوی آن سیخ های تیز و بلند از میان جادو و فلز بیرون زده بودند، آماده ی این که بدن خون آشام را سوراخ کنند.

اما گادفری تکان نمی خورد.

ذهنش روی یک چیز متمرکز شده بود: خون نیکلاس. خون جاودانگی، میل شدید درونش او را در یک آن به ورطه ی غفلت کشاند، چنان که لحظاتی چند فقط به سیخ های نزدیک شونده زل زد، در حالی که صدای طپش خون نیکلاس در گوشش ضرب گرفته بود.

در آخرین لحظه درست زمانی که فاصله ی بین سیخ های مرگبار و بدنش به یک اینچ رسید، جهید و با چابکی به یک لوستر در سقف چنگ زد.

نیکلاس با خنده ی بلند گفت:
"هاها! یک دفعه دلم خفاش به سیخ کشیده ی کبابی خواست."

سپس دکمه ای را فشرد. یکی از سیخ های غول پیکر با سرعت به سمت لوستر گادفری حرکت کرد و همزمان زبانه های آتش از دهانه ی ماشین به بیرون جهیدند.

گادفری به سرعت به لوستر دیگری جهید و خود را از مسیر خطر خارج کرد، اما آتش به موهای بلندش گرفت. او فریادزنان سقوط کرد و در حالی که شعله ها زبانه می کشیدند، خود را به سمت ظرف عظیمی پر از آب پرتاب کرد.

یا لااقل خودش این طور فکر می کرد که آن یک ظرف پر از آب بود.

به محض این که بدنش در مایع فرو رفت، فریادی دردآلود از اعماق گلویش برخاست. ماده ی درون ظرف ترکیبی شیمیایی و جادویی بود، نه آب. احساس می کرد پوستش در حال ذوب شدن است. با وحشت از درون آن بیرون جهید، نفس نفس زنان با ظاهری که دیگر هیچ شباهتی به گادفری میدهرست سابق نداشت.

موهای بلندش کاملاً سوخته و حالا سرش کچل شده بود. پوستش پر از تاولهای چرکی آبدار بود که در نور آزمایشگاه برق می زدند.

نیکلاس با دیدن او ابتدا چند ثانیه مبهوت شد. و سپس بی اختیار خنده اش ترکید. آن قدر قهقهه زد که شکمش از درد پیچ خورد و اشک در چشمانش جمع شد.
"ای خدایان! خون آشام جلیل القدر. ببین چه به روزت آمده. نکند حالا قرار است برایم خطابه ای درباره ی درد و رنج سر دهی؟!"

اما گادفری چیزی نگفت. حس تشنگی و میل شدیدش به خون با خشم و ناراحتی از ظاهری که حالا پیدا کرده بود، در هم آمیخته و چهره اش را به یک ماسک خشونت بدل ساخته بود.

با سرعتی که از همیشه بیشتر بود، به جلو جهید.

نیکلاس هنوز از خنده ی بی وقفه اش رهایی نیافته بود که ناگهان سنگینی ای را بر خود حس کرد. وقتی چشمانش را باز کرد، با وحشت دید که گادفری بالای سرش است، چشمانش از گرسنگی دیوانه وار می درخشند و دستانش را مثل پنجه های یک شکارچی در گردنش قفل کرده.

و پیش از آنکه بتواند جیغ بزند، نیش های خون آشام در گردنش فرو رفتند.

و خونش، همان خون جاودانه اش با ولع بلعیده شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/11/19 14:56:04
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/11/19 15:02:26
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: جمعه 19 بهمن 1403 12:26
نمایش جزئیات
آفلاین
مبارزه درون ساختمان متفاوت از مبارزه در فضای باز است. در فضای باز، آزادی عملی بیشتری در حرکت داری اما در عین حال ابزاری که می‌توانی به نفع خود از آن بهره بری کم‌تر است. برعکس در فضای بسته می‌توانی از آن‌چه که در محیط اطرافت وجود دارد بهترین استفاده را بکنی و در عین حال، شاید فضا برای حرکت زیاد نباشد.

بخش حمایت از موجودات جادویی همیشه کوچک‌ترین بخش وزارتخانه را تشکیل می‌داد و تنها با وزارت سیریوس بلک و بعد از توجهی که به اقلیت‌ها نشان داده بود، بود که دستور داده بود این بخش را وسعت ببخشند. بنابراین هنوز مواد اولیه و ابزار آلات ساخت و ساز در گوشه و کنار آن به چشم می‌خورد.

در این مدت آلنیس بخش زیادی از وقتش را در آن‌جا گذرانده بود و آن‌جا را مثل کف دستش می‌شناخت در حالی که دوریا احتمالا اولین باری بود که پا به آن‌جا گذاشته بود. حتی اگر قبلا هم از بخش مراقبت از موجودات جادویی دیدار کرده بود فایده نداشت، چون تغییرات زیادی در ساختار آن رخ داده بود که قطعا برای دوریا تازه بود.

همین برای آلنیس برگ برنده بود. می‌توانست با مبارزه مستقیم شروع کند و او را در داخل به بازی بگیرد. همین علت پناه گرفتنش در این بخش بود. بالاخره محیط یکی از عوامل مهم در پیروزی یا شکست در نبرد محسوب می‌شد.

آلنیس در جواب لبخند دوریا، تصمیم می‌گیرد آغازکننده‌ی نبرد باشد تا به او جدیتش در ماجرا را نشان دهد. بنابراین طلسمی به سمت دوریا بلک می‌فرستد که دوریا با چابکی خودش را کنار می‌کشد.
- وقتی که اورموند خودش آغازگر نبرد در برابر تاریکی شد. یعنی پدرخونده‌ت چه فکری در موردت می‌کنه؟ احتمالا شرمنده بشه نه؟ شاید من برای صلح اومده بودم. شاید اگه یکم، فقط یکم باهام صحبت می‌کردی به راه راست هدایت می‌شدم!

دوریا با گفتن این حرف خنده‌ای سر می‌دهد. "به راه راست هدایت شدنی" که شاید هنوز برخی از سفیدها به آن باور داشتند. ولی در آن لحظه و برای دوریا، آلنیس قطعا چنین تصوری نداشت. او می‌دانست که دوریا تنها می‌خواهد از نظر ذهنی او را ضعیف کند.

- می‌دونم چه فکری در موردم می‌کرد. افتخار! حالا اگه می‌تونی بیا و شکستم بده.

آلنیس این را می‌گوید و بعد از شلیک چندین طلسم متوالی، به سمت راهروهای تازه‌ساز بخش مراقبت از موجودات جادویی می‌دود. وقتش بود دوریا را در هزارتوی آن‌جا به بازی بگیرد و در وقت مناسب ضربه کاری را برای حذف کردنش وارد کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!