و لوسیفر هنوز هم داشت به سالازار خیره میشد.
-

-

-

-

-

لوسیفر، شاه شا
هان زیرجهان، ابرقدرت آتش و حاکم ورپریدگان، نمیخواست به مغزش اعترا
ف کند. ولی خیره شدنش یک ذره بلند
تر از حافظهاش طول کشیده بود و باعث شده بود خیلی خیره عقبتر یادش رفته باشد چرا به سالازار اینقدر محکم دارد نگاه میکند و قرار است چی وسط آن فلسها ببیند و - آیا واقعا سالها بود به سالازار خیره شده بود؟ - کم کم داشت فکر میکرد شاید خودش خبر ندارد و یک مونتاژ دارد توی مغزش پلی میشود از روزهایی که سالازار و خودش با هم مار بودند و میخزیدند و سیب میخوردند و - زمان چی بود؟ - شاید اصلا شاید اینجا جایی بود که باید شکسپیر-طور رویش را میکرد سمت ا
هریمنهای تماشاچی و بهشان از خنجرهای روزگار میگ
فت و از اینکه هرکس آمده بود توی زندگیاش، نوک تیزش را زده بود توی کمرش و رد شده بود و - شاید لوسیفر هنوز به سالازار خیره نشده بود و همه اینها در گذشته بود - مینشست و ناراحت میشد و عهد میبست انتقامش را از همه دنیا بگیرد و ای بابا، این کارها را که قبلا کرده بود.
لوسیفر کم کم داشت سرش گیج میرفت.
گابریلا تنها چیزی که بهش باور داره اینه که هفت سال آخر از زندگیش قبل از هیجده سالگی رو تو جهنم زندگی میکرده و توسط شخص شخیص ارباب جهنم یعنی سالازار اسلیترین و اورلرد جهنم یعنی الستور مون آموزش میدیده...
-- گابریلا پرنتیس
یک خیره آنورتر، الستور سوالش را تکرار کرد.
- بهتری؟
ولی توی مغز گابریل دلاکور، هزار ریشه سبز بودند که دور زخمش چرخیدند و خاطره دردش را خفه کردند.
Seven deadly sins
Seven ways to win
Seven holy paths to hell
And your trip begins
Seven downward slopes
Seven bloodied hopes
Seven are your burning fires
Seven, your desires
الستور کتش را تکاند. یک عالمه داندانههای کوچولوی غبار جیغان و ویران از جلوی انگشتهایش فرار کردند و پریدند اینور و آن ور.
- کولت کنیم بیرون از اینجا یا خون داری هنوز؟
ریشههای سبزی که روح زخم گابریل را به بند کشیده بودند، پیچیدند و از لای هم رد شدند و از پهلویش گستردند به تمامش؛ و پایین، و بالا. هزارتا ریشه تبدیل به ربان شدند و مار-هوشیار و کم-استخوان. و
همچنان ر
فتند و رفتند و رفتند.
سالازار اسلیترین چشمهایش را آورد سمت گابریل دلاکور.
نگاهی که عرض یک جهنم را شکافت، بزرگیاش را در نرمی یک خیال ن
هفت.
Bluechild, hear the snake scream
Bluechild, open the seventh dream
Bluechild, you'll be mine soon, child
Bluechild, take my hand tonight
هزار مار سبز تبدیل به هزار انگشت سبز شدند. سایههایشان روی ذهن گابریل تصاویر میانداخت:
It was a dance across else-painted skies, a voyage beyond bondage. It was the promise of freedom and fear forever vanquished. It was glory. Power and assurance and a brave, beave, new, new world awaited them in a green gaze fixed to the future
They would waltz on tongues of fire. And smile. Their echoes of laughter would fatten sound. Their happy teeth would become as suns and moons, forever mirror light and bounce it ball-like between shining enamels. Who was the moon and who, the sun? What mattered that? Here was the Serpent King and here the Child of Pure Blue. Now, scream as the snake screams
Bluechild, hear the snake scream
Bluechild, open the seventh dream
Bluechild, you'll be mine soon, child
Bluechild, take my hand tonight
برای اولین بار، گابریل توی گوشههای مغزش یک صدای تازه شنید. گابریل صدا را هل داد توی دهانش تا بهتر بشنودش.
- بهتر؟ نه هیچوقت از این بهتر.
و گابریل
ا بهترین بودنش را با یک بلند شدن از جایش و الستورطور تکاندن خاکهایش نشان داد.