جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  62 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: تالار اسرار
ارسال شده در: چهارشنبه 8 اسفند 1403 01:52
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نبردها دوباره از سر گرفته شده بودند. هیولاها و شیاطین، پنجه در پنجه و بازو در بازوی هم می‌جنگیدند. زمین از خون شیاطین گل‌آلود شده بود و هوا با بوی گوگرد و گوشت سوخته در هم آمیخته بود، دو هیولای عظیم به یکدیگر یورش بردند. یکی از آن‌ها، هیولایی ساخته‌شده از تاریکی مطلق بود. بدنش همچون سایه‌ای زنده، بی‌وقفه تغییر شکل می‌داد و از آن خارهایی سیاه و درخشان بیرون می‌زد. دو شاخ خمیده بر سر داشت که رعدهای آتشین میانشان جرقه می‌زد. چشمانش دو حفره‌ی بی‌انتها بودند که درون آن‌ها، کابوس‌های بی‌پایان در هم می‌پیچیدند.

در سوی دیگر، شیطانی از ارتش سالازار ایستاده بود؛ مردی ماری با بدنی پوشیده از فلس‌های سبز و طلایی. نیمه‌ی بالایی بدنش شبیه انسانی عظیم‌الجثه بود، با بازوانی عضلانی و پنجه‌هایی که همچون داس، نور را می‌بریدند. نیش‌های زهری که از لبانش بیرون زده بودند، آماده‌ی فرو رفتن در گوشت دشمن بودند. دم مارگونه‌اش روی زمین می‌لغزید و هرجا که می‌رفت، ردی از زهر زمردین و درخشان باقی می‌گذاشت.

لحظه‌ای سکوت در میان هیاهوی جنگ شکل گرفت. سپس، با نعره‌ای کرکننده، این دو موجود مرگبار بر یکدیگر هجوم بردند. هیولای سایه‌ای با سرعتی غیرانسانی همچون سایه‌ای پیچ‌وتاب خورد و از پشت به مرد ماری حمله برد. پنجه‌هایش چون تیغه‌هایی تاریک، پشت مار-مرد را شکافتند، اما به‌جای آنکه زخم عمیقی ایجاد کنند، فلس‌های درخشان دشمن همچون زرهی محکم مقاومت کردند.

مار-مرد چرخید و با چنگال‌هایش به سینه‌ی هیولای سایه‌ای کوبید. تاریکیِ پیکرِ هیولای اهریمنی شکافت و از میان آن، زبانه‌های سیاه بیرون جهیدند، اما هیولای سایه‌ای دردی حس نکرد. او موجودی از جنس سایه بود، و هیچ تیغه‌ای نمی‌توانست او را از میان بردارد. با نیشخندی تمسخرآمیز، بازوی خود را به هزاران شلاق سایه‌ای تبدیل کرد و آن‌ها را به دور گردن مار-مرد پیچاند. مار- مرد تقلا کرد، اما شلاق‌های هیولای سایه‌ای همچون زنجیرهایی جادویی در گوشتش فرو رفتند و او را در هم فشردند.

اما مار- مرد، با خشم غریزیِ خزندگان، دمش را به‌سرعت جمع کرد و با تمام نیرو به شکم دشمن کوبید. نیروی ضربه چنان بود که هیولای سایه‌ای را به عقب پرتاب کرد و تاریکی بدنش برای لحظه‌ای در هم شکست. در همان لحظه، مار-مرد دهانش را گشود و سیلابی از زهر سبز و درخشان را به سمت هیولای سایه‌ای روانه کرد.

زهر در لحظه‌ای کوتاه بدن هیولای تاریکی را در برگرفت و نعره‌ای هولناک از حلقومش برخاست. تاریکی او، که تا آن لحظه ناپایدار اما نامیرا به نظر می‌رسید، ناگهان شروع به ذوب شدن کرد. پیکرش از هم پاشید، سایه‌هایش درون خود پیچیدند و با صدای ناله‌ای وهمناک، در اعماق زمین فرو رفتند.

مار- مرد، خسته اما پیروز، غرش کرد و به‌سوی میدان جنگ بازگشت، درحالی‌که زهرش هنوز از دندان‌هایش می‌چکید. می‌دانست که این تنها یکی از نبردهای این جنگ بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ به: تالار اسرار
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 اسفند 1403 21:05
نمایش جزئیات
آفلاین
در سکوت سنگین جهنم، سالازار اسلیترین آرام اما قاطع قدم برداشت، چشمان دودآلودش درخشش شومی در تاریکی داشت. گابریل، که دقایقی پیش از آستانه‌ی مرگ بازگردانده شده بود، حالا بدون حتی کوچک‌ترین اثری از جراحاتش نفس می‌کشید. نیرویی که درونش جریان یافته بود، با آنچه قبلاً حس کرده بود، تفاوت داشت؛ تاریک‌تر، خالص‌تر، و مهم‌تر از همه، متعلق به خود او. سالازار با اطمینان از اینکه شاگردش از این نبرد زنده بیرون خواهد آمد، توجهش را دوباره به لوسیفر معطوف کرد.

با نگاهی عمیق و نفوذ ناپذیر، گام‌هایش او را درست مقابل فرشته‌ی سقوط کرده قرار داد. نگاه‌هایشان در هم گره خورد؛ دو پادشاه، دو نیروی کهن، دو جریانی که سرنوشت‌شان در این لحظه گره خورده بود. اما تنها یک نفر قرار بود از این میدان پیروز بیرون بیاید. سالازار نفس عمیقی کشید، اما نه از روی خستگی، بلکه از روی تسلط کامل، و سپس با لحنی آرام زمزمه کرد:

- من فقط نمی‌خواهم تو را شکست بدهم. نمی‌خواهم صرفاً تو را از جهنم بیرون کنم که بعد از مدتی دوباره نقشه‌ی بازگشت بکشی. نمی‌خواهم به تو و پیروانت فرصت دهم که حتی در هزار سال آینده امیدی برای پس گرفتن اینجا داشته باشید. من می‌خواهم تو را نابود کنم. آن‌قدر در هم بشکنم که دیگر حتی در ده هزار سال آینده هم فکر بازگشت به این سرزمین به ذهنت خطور نکند.

لوسیفر همچنان نگاهش را محکم نگه داشته بود، اما چیزی در عمق آن چشمان سرخ می‌لرزید. شک؟ ناباوری؟ ترس؟ سالازار لبخند زد، لبخندی که نه از روی تمسخر، بلکه از روی یقین مطلق بود.

- این همان دلیلی است که من فراتر رفتم. من مجبور شدم چیزی دیگر شوم، چیزی که حتی تو هم آن را درک نمی‌کنی. من دیگر یک جادوگر نیستم، دیگر حتی یک موجود زنده هم نیستم. من یک مفهوم هستم، من تاریکی هستم. تاریکی بخشی از من نیست، من هم بخشی از آن نیستم... من حالا خودِ تاریکی‌ام.

در یک حرکت سریع، سالازار دستش را بالا برد و آن را روی چهره‌ی لوسیفر گذاشت. دود سیاه از چشمان سالازار برخاست، به شکل مارهایی پیچان در هوا چرخید و سپس به درون چشمان لوسیفر خزید. لحظه‌ای هر دو فریاد زدند، اما این فریاد نه از درد جسمانی، بلکه از چیزی عمیق‌تر و هولناک‌تر بود. و ناگهان، هر دو بی‌حرکت ایستادند.

اجسادشان هنوز در میدان نبرد بود، اما ذهن‌هایشان دیگر آنجا نبود.

در آن لحظه، سکوتی عجیب بر میدان جنگ سایه افکند. اهریمنان و فرشتگان سقوط کرده که در دو سوی میدان ایستاده بودند، نگاهشان بین دو فرمانده‌شان که حالا بی‌حرکت در برابر هم ایستاده بودند، جابجا شد. ثانیه‌ای بعد، انگار که همه درک کرده باشند که هنوز جنگ ادامه دارد، سلاح‌هایشان را بالا گرفتند. صدای زوزه‌های خشمگین، ضربات شمشیرها، و طلسم‌های درخشان دوباره فضا را در هم شکست.

اما گابریل؟ او دیگر همان دختر یازده ساله‌ای که در ابتدای این نبرد وارد جهنم شده بود، نبود. چیزی درونش بیدار شده بود، چیزی که فراتر از درد و خون بود. حس قدرت، اراده‌ای جدید، آتشی که از دل تاریکی برخاسته بود. لبخند زد، دستانش را در هوا چرخاند، و برای اولین بار در عمرش، بدون هیچ ترس و شکی، خودش را در میدان جنگ رها کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: تالار اسرار
ارسال شده در: یکشنبه 5 اسفند 1403 18:53
نمایش جزئیات
آفلاین
و لوسیفر هنوز هم داشت به سالازار خیره می‌شد.
-
-
-
-
-

لوسیفر، شاه شاهان زیرجهان، ابرقدرت آتش و حاکم ورپریدگان، نمی‌خواست به مغزش اعتراف کند. ولی خیره شدنش یک ذره بلندتر از حافظه‌اش طول کشیده بود و باعث شده بود خیلی خیره عقب‌تر یادش رفته باشد چرا به سالازار این‌قدر محکم دارد نگاه می‌کند و قرار است چی وسط آن فلس‌ها ببیند و - آیا واقعا سال‌ها بود به سالازار خیره شده بود؟ - کم کم داشت فکر می‌کرد شاید خودش خبر ندارد و یک مونتاژ دارد توی مغزش پلی می‌شود از روزهایی که سالازار و خودش با هم مار بودند و می‌خزیدند و سیب می‌خوردند و - زمان چی بود؟ - شاید اصلا شاید اینجا جایی بود که باید شکسپیر-طور رویش را می‌کرد سمت اهریمن‌های تماشاچی و بهشان از خنجرهای روزگار می‌گفت و از اینکه هرکس آمده بود توی زندگی‌اش، نوک تیزش را زده بود توی کمرش و رد شده بود و - شاید لوسیفر هنوز به سالازار خیره نشده بود و همه این‌ها در گذشته بود - می‌نشست و ناراحت می‌شد و عهد می‌بست انتقامش را از همه دنیا بگیرد و ای بابا، این کارها را که قبلا کرده بود.

لوسیفر کم کم داشت سرش گیج می‌رفت.


گابریلا تنها چیزی که بهش باور داره اینه که هفت سال آخر از زندگیش قبل از هیجده سالگی رو تو جهنم زندگی می‌کرده و توسط شخص شخیص ارباب جهنم یعنی سالازار اسلیترین و اورلرد جهنم یعنی الستور مون آموزش می‌دیده...

-- گابریلا پرنتیس


یک خیره آن‌ورتر، الستور سوالش را تکرار کرد.
- بهتری؟

ولی توی مغز گابریل دلاکور، هزار ریشه سبز بودند که دور زخمش چرخیدند و خاطره‌ دردش را خفه کردند.

Seven deadly sins
Seven ways to win
Seven holy paths to hell
And your trip begins

Seven downward slopes
Seven bloodied hopes
Seven are your burning fires
Seven, your desires


الستور کتش را تکاند. یک عالمه دان‌دانه‌های کوچولوی غبار جیغان و ویران از جلوی انگشت‌هایش فرار کردند و پریدند این‌ور و آن ور.
- کولت کنیم بیرون از اینجا یا خون داری هنوز؟

ریشه‌های سبزی که روح زخم گابریل را به بند کشیده بودند، پیچیدند و از لای هم رد شدند و از پهلویش گستردند به تمامش؛ و پایین، و بالا. هزارتا ریشه تبدیل به ربان شدند و مار-هوشیار و کم-استخوان. و همچنان رفتند و رفتند و رفتند.

سالازار اسلیترین چشم‌هایش را آورد سمت گابریل دلاکور.

نگاهی که عرض یک جهنم را شکافت، بزرگی‌اش را در نرمی یک خیال نهفت.

Bluechild, hear the snake scream
Bluechild, open the seventh dream
Bluechild, you'll be mine soon, child
Bluechild, take my hand tonight


هزار مار سبز تبدیل به هزار انگشت سبز شدند. سایه‌هایشان روی ذهن گابریل تصاویر می‌انداخت:

It was a dance across else-painted skies, a voyage beyond bondage. It was the promise of freedom and fear forever vanquished. It was glory. Power and assurance and a brave, beave, new, new world awaited them in a green gaze fixed to the future

They would waltz on tongues of fire. And smile. Their echoes of laughter would fatten sound. Their happy teeth would become as suns and moons, forever mirror light and bounce it ball-like between shining enamels. Who was the moon and who, the sun? What mattered that? Here was the Serpent King and here the Child of Pure Blue. Now, scream as the snake screams



Bluechild, hear the snake scream
Bluechild, open the seventh dream
Bluechild, you'll be mine soon, child
Bluechild, take my hand tonight


برای اولین بار، گابریل توی گوشه‌های مغزش یک صدای تازه شنید. گابریل صدا را هل داد توی دهانش تا بهتر بشنودش.
- بهتر؟ نه هیچوقت از این بهتر.

و گابریلا بهترین بودنش را با یک بلند شدن از جایش و الستورطور تکاندن خاک‌هایش نشان داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1403/12/5 18:58:03

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: تالار اسرار
ارسال شده در: یکشنبه 5 اسفند 1403 15:59
نمایش جزئیات
آفلاین
- ال!

درست در زمانی که چیزی نمانده بود تا به سالازار برسد، صدای آشنایی توجه او را به خود جلب می‌کند. صدایی که امکان نداشت الستور نتواند تشخیص دهد و با شخص دیگری اشتباه بگیرد.

صدای گابریل بود.

اما به قدری آرام و ضعیف بود که الستور حتی مطمئن نبود صدا را از کدام سو شنیده است. الستور ابتدا نگاهی به سالازار می‌اندازد که با آرامش به سوی لوسیفر قدم برمی‌داشت. برآوردش از لوسیفر زخم‌خورده و سالازار این بود که هنوز فرصت برای پیوستن به سالازار دارد.

بنابراین دست از خیز برداشتن به جلو برمی‌دارد و سرجایش متوقف می‌شود. موشکافانه در اطراف صحنه‌ی نبرد که خیل لشگریان پرتاب شده در حال برخاستن بودند، به دنبال گابریل می‌گردد. کمی طول می‌کشد تا در آن آشفته‌بازار بتواند، اما بالاخره گابریل را کنار تکه سنگی بزرگ پیدا می‌کند.

زخم عمیقی در پهلوی گابریل به چشم می‌خورد و خونریزی شدیدی داشت. به قدری که رودخانه‌ای از رود در کنارش جاری شده بود و اگر صدایش را نشنیده بود، احتمالا خیال می‌کرد همین حالا نیز مرده است. اما زمانی که خودش را به او می‌رساند و کنارش زانو می‌زند، شکش به یقین تبدیل می‌شود که او زنده است. گابریل هنوز نفس می‌کشید و با حس کردن حضور الستور، لبخندی بر لبانش می‌نشیند.

الستور بدون معطلی عصایش را برای درمان گابریل حرکت می‌دهد و طلسم‌های رنگارنگی نثارش می‌کند. زخم شمشیر آتشین لوسیفر چیزی نبود که به سادگی درمان شود، با این حال الستور موفق به بند آوردن خونریزی می‌شود.

- بهتری؟

زخم به طور کامل بهبود نیافته بود تا گابریل بتواند حرکتی کند، اما حالا چشمانش را گشوده بود و بدون آن که پاسخی دهد به پشت سر الستور نگاه می‌کرد.

الستور از جایش برمی‌خیزد و نگاهی به میدان نبرد می‌اندازد. سالازار به یک قدمی لوسیفر می‌رسد و لوسیفر به او خیره می‌شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریلا پرنتیس در 1403/12/5 16:12:00
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ به: تالار اسرار
ارسال شده در: یکشنبه 5 اسفند 1403 13:24
نمایش جزئیات
آفلاین
در همون لحظه که لوسیفر و سالازار چشم تو چشم هم بودن و سعی می‌کردن به افکار همدیگه نفوذ کنن، اتفاق دیگه‌ای کمی پایین‌تر و شاید کمی دورتر در شرف وقوع بود.

شاید فکر کنید که الستور بعد از ورود لوسیفر و ترک خوردن و باز شدن زمین و ورود سالازار و گابریل، از صحنه محو شده بود و با دمش بین پاهاش از نبرد فرار کرده بود. شاید هم فکر کنید که کشته شده بود و جنازه‌ش بین کوه جنازه‌های شیاطین مدفون شده.

ولی همه این فرضیات غلط بود. الستور کاملا زنده و سالم بود و صرفا زیر جنازه‌های شیاطین و سنگ‌هایی که به خاطر ورود سالازار پرت شده بودن این طرف و اون طرف، مدفون شده بود. Not a big deal really.

در واقع همون لحظه که ما داشتیم راجع به همه این‌ها صحبت می‌کردیم، الستور داشت با دندوناش جنازه‌های شیاطین رو تیکه پاره می‌کرد و با بازوهای سایه‌ایش سنگ‌های عظیم رو کنار می‌زد تا به میدون جنگ برگرده و به کشتار بپیونده. زشت بود اگه جنگ تموم می‌شد و تازه برای جشن پیروزی خودشو نشون می‌داد.

بالاخره بعد از چیزی که شاید چند دقیقه بود، شاید هم چند ساعت، الستور تونست خودش رو از زیر آوار بیرون بکشه. کتش شدیدا خاکی شده بود و توی چندین ناحیه هم پاره. قطعا توی اولین فرصت می‌رفت خیاطی و یک دست کت سفارشی جدید می‌گرفت. ولی فعلا وقتش نبود. الان باید خودش رو به سالازار می‌رسوند تا توی مبارزه علیه لوسیفر کمکش کنه. بنابراین برای عبور و مرور راحت‌تر از میدون جنگ، از بازوهای سایه‌ایش کمک گرفت تا هر چیزی که سر راهش بود رو با دریدنش کنار بزنه و جلو بره. در اون زمان دوست و دشمن اصلا براش اهمیتی نداشت، فقط رسیدن به لوسیفر و سالازار مهم بود. همین و بس. و الستور داشت همون‌طور به دو ابرقدرت نزدیک می‌شد. ترکیب قدرت خودش و سالازار، قطعا می‌تونست جنگ رو به پایانی سریع و قاطعانه برسونه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Smile my dear, you're never fully dressed without one
پاسخ به: تالار اسرار
ارسال شده در: یکشنبه 5 اسفند 1403 13:07
نمایش جزئیات
آفلاین
جهنم در سکوتی سنگین فرورفته بود؛ سکوتی آنچنان سرد که شعله های آتشی که از هر سو زبانه می‌کشیدند نیز توان مقابله با آن را نداشتند. ابر هایی که بر فراز میدان نبرد می‌رقصیدند به خاطر شدت گرفتن جنگی حالا متوقف شده بود کنار رفته بودند و آسمان قرمز خونینی را به نمایش گذاشته بودند. دیوان و اهریمنان هر دو ارتش جنگ را کنار گذاشته بودند و حتی سایه هایی که در مه اطراف میدان نبرد حرکت می‌کردند، حالا ثابت ایستاده بودند. گویی تمام جهنم بی حرکت شده بود تا نبردی که سرنوشتش را تعیین میکرد را تماشا کند.

تنها صدایی که شنیده می‌شد صدای فریاد های دردناک و سرشار از خشم لوسیفر و گلوله هایی بود که داشت بی دقت به سمت سالازار شلیک می‌کرد. اتفاقی که افتاده بود را باور نمی‌کرد؛ بال هایش، تنها دارایی‌اش که نشان می‌داد زمانی چه مقام عظیمی داشته، حالا توسط همان مخلوق به خیالش ناچیزی که حاضر نشد در برابرش سر خم کند قطع شده بودند و روی زمین افتاده بودند.

سالازار به راحتی تمام ضربات را دفع می‌کرد و همین باعث می‌شد لوسیفر با خشم بیشتر و دقتی که کم و کمتر می‌شد به شلیک کردن ادامه دهد. لوسیفر که می‌دید حملاتش روی سالازار اثری ندارد شلیک را متوقف کرد و به سالازار خیره شد که حالا با آرامش به سویش قدم برمیداشت. با هر قدم سالازار فنا و نابودی تاج و تختش را نزدیک تر می‌دید.

قرار بود اینگونه به کام مرگ برود؟

او... حکمران بی چون و چرایی که هزاران سال جهنم را تحت سلطه‌ی خود داشت، کسی که فقط نامش لرزه به تن تمام موجودات، اعم از مرده و زنده می‌انداخت و قدرت فرا بشری‌اش تمام جهنم را مطیع کرده بود، حالا قرار بود جانش توسط موجودی برخاسته از خاک گرفته شود.
با دیدن سالازار که حالا به یک قدمی‌اش رسیده بود رشته افکارش پاره شد و به دوست قدیمی‌اش خیره شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
✨The true sign of intelligence is not knowledge but imagination📜


پاسخ به: تالار اسرار
ارسال شده در: یکشنبه 5 اسفند 1403 01:56
نمایش جزئیات
آفلاین
لوسیفر ضربه‌ای خورده بود که هرگز تصورش را نمی‌کرد. شاید حتی اگر قوی‌ترین پیشگوی زمانه نیز این لحظه را برایش پیشگویی می‌کرد، ذره‌ای شک به دلش راه نمی‌داد که این پیشگو است که عقلش را از دست داده است.

او لوسیفر مورنینگ‌استار بود.

تنها فرشته‌ی سقوط کرده‌ی جهنم.

پادشاه ابدی جهنم!

و حالا؟

بال‌هایش را از دست داده بود. آن هم توسط شخصی که انسان زاده شده بود. انسانی که لوسیفر در برابر تعظیم در مقابلش سر باز زده بود و همین باعث شده بود که به جهنم سقوط کند. اما او پادشاه جهنم شده بود و زندگی تازه‌ای برای خود ساخته بود. با این حال به نظر می‌رسید انسان‌ها حتی در جهنم نیز رهایش نکرده بودند...

رانده شدن از بهشت کافی نبود؟

سالازار حالا که ضربه‌ی کاری را به لوسیفر زده بود، دیگر عجله‌ای برای حمله‌ی مجدد نداشت. البته او از ابتدا نیز عجله نداشت و همین صبرش بود که باعث شده بود این موقعیت طلایی را برای ضربه زدن به لوسیفر بدست آورد.

لوسیفر بال‌ها و تمرکزش را از دست داده بود، اما او هنوز هم قوی‌ترین اهریمن جهنم بود. بنابراین شروع به حمله به سمت سالازار می‌کند و گلوله‌هایی آتشین به سمتش شلیک می‌کند. لوسیفر هنوز می‌لرزید و ضرباتش همه از روی خشم بودند که همین موجب می‌شد قدرت و دقت کافی را نداشته باشند.

او تنها در حال خالی کردن خشمش به خاطر این شوک بزرگ بود...

خشمی که اگر هرچه زودتر بر آن فائق نمی‌آمد، شکستش شاید حتی زودتر از آن‌چه تصورش را کند رقم می‌خورد. در نگاه سالازار اما، لوسیفر همین حالا نیز شکست خورده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ به: تالار اسرار
ارسال شده در: یکشنبه 5 اسفند 1403 01:19
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

قبل از ارسال پست، حتماً توضیحات این پست را مطالعه کنید.


سالازار اسلیترین، پیش از آنکه امپراتوری خود را بر زمین بنا کند، تصمیم گرفته یکی از قدیمی‌ترین خانه‌هایش را که هزار سال در آن تاریکی را یاد گرفته، به تسخیر خود درآورد: جهنم. برای این هدف، او با کمک الستور مون، بسیاری از اهریمن‌های جهنم را به سمت خود کشانده و جنگ داخلی را برای سرنگونی لوسیفر و نشاندن سالازار اسلیترین به‌عنوان پادشاه جدید جهنم آغاز کرده است. در ابتدا، ارتش تحت فرماندهی الستور، با برتری آشکار، میدان را در اختیار می‌گیرد و پیروزی آنان تقریباً قطعی به نظر می‌رسد، اما درست در لحظه‌ی سرنوشت‌ساز، لوسیفر بالاخره خود را نشان می‌دهد و با ورودش، موازنه‌ی قدرت دوباره تغییر می‌کند. بااین‌حال، این تازه آغاز ماجراست؛ چراکه حالا سالازار اسلیترین به همراه شاگرد جدیدش در تاریکی، گابریل دلاکور ۱۱ ساله، پا به جهنم می‌گذارد تا دوئل سرنوشت‌ساز خود را با لوسیفر آغاز کند.

در ادامه، پرده از رازی قدیمی برداشته می‌شود: سالازار و لوسیفر در گذشته دوستی و رفاقتی دیرینه داشته‌اند، اما حتی لوسیفر هم از موجود تاریکی که سالازار به آن تبدیل شده، شوکه می‌شود. سالازار، در مسیر رسیدن به قدرت، فراتر از هر موجود زنده‌ای پیش رفته و خود را به‌طور کامل با تاریکی یکی کرده است.

در این نبرد، لوسیفر تصمیم می‌گیرد با کشتن گابریل، دوئل را به نفع خود تمام کند. اما در لحظه‌ای غیرمنتظره، سالازار که حالا تاریکی مطلق را در آغوش گرفته، با بی‌تفاوتی مطلق اعلام می‌کند که هیچ‌چیز جز خودش برایش اهمیت ندارد. این بی‌رحمی سالازار، نقشه‌ی لوسیفر را برعکس می‌کند. در میان این هرج‌ومرج، گابریل، اگرچه با زخمی عمیق، موفق به فرار از چنگ لوسیفر می‌شود و با چاقوی کوچکی، پای او را هدف قرار می‌دهد. همین حمله‌ی کوچک اما حیاتی، برای اولین بار تعادل نبرد را به نفع سالازار تغییر می‌دهد.


------
در کسری از ثانیه، که به نظر می‌رسید کشدار و بی‌پایان شده باشد، همه‌چیز به کندی در جریان بود. لوسیفر، که برای لحظه‌ای کنترل نبرد را از دست داده بود، به‌خوبی می‌دانست که این یک فرصت طلایی برای سالازار است، فرصتی که هرگز اجازه نخواهد داد از بین برود. او نگاهش را بالا برد، اما دیگر دیر شده بود.

سالازار در هوا محو شد، یا بهتر بگوییم، تبدیل به سیاه‌ترین سایه‌ای شد که در جهنم دیده شده بود. تاریکی‌ای که حتی نور آتش‌های جاویدان جهنم هم نمی‌توانست در آن نفوذ کند. او همچون گردبادی از ظلمت، در میان هوا حرکت کرد، سریع‌تر از آنکه لوسیفر بتواند واکنشی نشان دهد. در یک چشم بر هم زدن، سالازار در پشت سر او ظاهر شد. دستانش، که از قدرت خالص تاریکی شکل گرفته بودند، به سمت دو بال سفید و باشکوه لوسیفر قفل شدند.

فشاری بی‌رحمانه.

حرکتی سریع، برشی دقیق، و ناگهان، دو بال که زمانی مظهر قدرت سقوط‌کرده‌ی لوسیفر بودند، دیگر وجود نداشتند.

لحظه‌ای همه‌چیز ساکت شد. انگار حتی آتش‌های جهنم هم برای چند ثانیه خاموش شده بودند. اما بعد، فریادی از عمق وجود لوسیفر برخاست، فریادی که آسمان‌های تاریک جهنم را لرزاند. همزمان، موجی از انرژی از نقطه‌ای که دو بال او قطع شده بود، به بیرون انفجار یافت، شوکی که تمام زمین‌های جهنم را لرزاند و همه‌ی حاضران را به عقب پرتاب کرد. اهریمن‌ها، پیروان، و حتی هوای اطراف، در برابر این شوک، خم شدند و از مرکز این اتفاق دور افتادند.

وقتی گرد و غبار نشست، تنها یک تصویر در میدان نبرد دیده می‌شد: سالازار اسلیترین، ایستاده در برابر لوسیفر، در حالی که لبخندی شیطانی بر لب داشت، دستانش هنوز آغشته به خون سقوط‌کرده‌ترین فرشته‌ی تاریخ. و لوسیفر، که زخم‌هایش دردی تازه و ناشناخته برای او بود، در سکوتی تلخ، بر جای خود می‌لرزید.

حالا، آیا لوسیفر تسلیم خواهد شد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: تالار اسرار
ارسال شده در: جمعه 3 اسفند 1403 20:41
نمایش جزئیات
آفلاین
سالازار بازی را خوب بلد بود. او به قدری ذهن لوسیفر را درگیر خود کرده بود که لوسیفر به طور کلی گابریل را فراموش کرده بود.

البته گابریل هم به خاطر زخمی که برداشته بود قادر به حرکت زیادی نبود و همچنان در یک قدمی لوسیفر بر روی زمین زانو زده بود. شاید همین اطمینانِ لوسیفر از این که به قدری به او آسیب رسانده است که هرگاه بخواهد می‌تواند برای نهایی کردن کار اقدام کند، او را بیش از پیش نسبت به گابریل بی‌توجه کرده بود.

گابریل از اول هم برای لوسیفر قربانی‌ای بود که به کمکش سالازار را در تله بیندازد. تله‌ای که سالازار آن را نپذیرفته بود و با زیرکی با آن برخورد کرده بود. با این که لوسیفر از ته وجودش می‌خواست باور کند که سالازار دروغ می‌گوید، اما اطمینانی که در لحن و کلام او موج می‌زد حتی او را نیز به شک می‌اندازد.

حالت صورت و چشم‌های سالازار که دیگر به دو حفره‌ی دودآلود تبدیل شده بودند هم کمکی نمی‌کرد. سالازار دیگر آن انسانی نبود که لوسیفر حتی از چهره یا چشمانش بتواند افکار او را بخواد. نه آن‌که خواندن ذهن سالازار هرگز آسان بوده باشد، اما حداقل برای لوسیفر نشانه‌هایی برای حدس و گمان باقی می‌گذاشت. اما حالا، حتی آن را هم از دست داده بود.

در کنار فضای سنگینی که بین لوسیفر و سالازار شکل گرفته بود، گابریل در افکارش غرق بود.
- درد فقط تو ذهنته. نذار ذهنت روی درد تمرکز بشه. می‌تونی تحملش کنی.

در حالی که جنگ بین لوسیفر و سالازار در میدان نبرد بود، برای گابریل در ذهنش بود. تا آن لحظه صدایی از خود بیرون نداده بود زیرا تنها نیاز به کمی تحمل بیشتر داشت تا کاری که می‌خواهد را انجام دهد. او به لوسیفر زل زده بود و خنجر کوچک درخشانی که در گوشه‌ی لباسش به چشم می‌خورد.

گابریل تمام مدت در تلاش بود تا عزم و قدرت خود را برای یک حرکت ناگهانی جمع کند و بالاخره وقتی خودش را آماده می‌بیند، با یک حرکت سریع دستش را دراز می‌کند، خنجر را بیرون می‌کشد و ضربه‌ای به پای لوسیفر می‌زند.

ضربه‌ای که هرچند خطری برای لوسیفر نداشت، اما لحظه‌ای از غفلت را برای آن‌ها مهیا می‌کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ به: تالار اسرار
ارسال شده در: جمعه 3 اسفند 1403 14:44
نمایش جزئیات
آفلاین
لوسیفر، برای اولین بار، طعم تحقیر را چشید. کسی که روزگاری بزرگ‌ترین فرشته‌ی بهشت بود، حالا در تاریکی جهنم ایستاده بود و صدای خنده‌ای را می‌شنید که برخلاف تمام آنچه در تاریخ نوشته شده بود، از ترس و احترام تهی بود. سالازار اسلیترین، با همان لبخند محو و چشمانی که همچون دود در تاریکی پیچیده بودند، به او نگاه می‌کرد. صدای خنده‌اش در سراسر میدان جنگ طنین‌انداز شد، لرزه‌ای که نه از قدرت، بلکه از چیزی عمیق‌تر، چیزی ناشناخته بر پیکره‌ی وجود لوسیفر افتاد.

سالازار گامی به جلو گذاشت، همچنان که خنده‌اش آرام می‌شد، اما تحقیر در نگاهش همچنان باقی بود. او با لحن آرام، اما کشنده‌ای زمزمه کرد:
- تو هنوز من رو نشناختی، دوست قدیمی. انگار در این هزار سالی که من از صحنه‌ی روزگار محو شده بودم، تو هم چیز زیادی یاد نگرفتی. تو فکر می‌کنی که من واقعاً برای کسی جز خودم اهمیت قائل می‌شم؟

لوسیفر، که انتظار داشت سالازار برای محافظت از همراهانش واکنش نشان دهد، لحظه‌ای مکث کرد. حتی دردی که در تمام وجودش پیچیده بود، برای لحظه‌ای فراموش شد. به چشمان بی‌احساس سالازار خیره شد و چیزی در آن‌ها دید که حتی او را هم به لرزه انداخت. سالازار، با تمام آن غرور و جاه‌طلبی‌اش، حتی از خودِ او نیز خودخواه‌تر بود.

- دروغ می‌گویی!

صدای لوسیفر لرزان بود، اما تلاش داشت اقتدارش را حفظ کند. او می‌خواست در چشمان سالازار نشانه‌ای از تردید، از نگرانی برای گابریل ببیند، اما هیچ‌چیز نبود. فقط پوچی مطلق، یک خلأ بی‌انتها که هیچ احساسی در آن جریان نداشت.

اما حقیقت این بود که لوسیفر اشتباه می‌کرد. سالازار، هرچند که همیشه ظاهری بی‌احساس و مغرور از خود نشان می‌داد، اما درونش به خشم و انتقام شعله می‌کشید. او به‌خوبی یاد گرفته بود که چگونه احساسات خود را کنترل کند، چگونه زهر درونش را در سکوت بپروراند تا در لحظه‌ی مناسب، ضربه‌ی نهایی را وارد کند. حالا که لوسیفر حواسش به سالازار پرت شده بود، گابریل، هرچند زخمی، توانست از زیر سایه‌ی سنگین حاکم پیشین جهنم فاصله بگیرد. شمشیر آتشین هنوز از پهلوی او بیرون زده بود، خونش با زمین سوخته‌ی جهنم ترکیب می‌شد، اما عجیب بود که هیچ فریادی از او شنیده نمی‌شد.

سالازار حالا روبه‌روی لوسیفر ایستاده بود. قامتش، در برابر نوری که از شکاف‌های زمین جهنم بیرون می‌زد، همچون سایه‌ای عظیم به نظر می‌رسید. ظاهرش آرام، بی‌تفاوت، و مغرور بود، اما در اعماق وجودش، خشم در حال فوران بود. او هیچ عجله‌ای برای حمله‌ی بعدی نداشت، اما ذهنش با دقتی بی‌رحمانه در حال برنامه‌ریزی بود. او می‌دانست که این لحظه، لحظه‌ی تعیین‌کننده‌ای در سرنوشت جهنم است. تنها چیزی که باقی مانده بود، وارد کردن ضربه‌ی نهایی بود.

اما سالازار، هرگز کسی نبود که عجله کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.