آریانا که جدی و آرام اما پر از قدرت بود، نگاهی به گابریلا انداخت و گفت:
_گابریلا، اینجا تالار خصوصی گریفیندور هست، نه بازار. پس یا دلیل قانعکنندهای داری یا بهتره همین الان راهت رو بکشی بیرون.
گابریلا با نیشخندی جواب داد:
_دلیل قانعکننده؟ پس برای اینکه یه گرگ بهعنوان پیشی گونده دست یه بچه بدیم، دلیل لازم نیست؟
آریانا لبخندی زد و گفت:
_اگه اون پیشیگونده یه گرگینه باشه، بهتره به جای دعوا، یه مشاور تربیتی بیاریم!
در همین حال، صدایی از انتهای تالار به گوش رسید:
_آها! پس اینجا جنگ تن به تن سر پیشی گوندههاست؟ من مارکوس فنویک هستم، قاتل سایهها و ناراحتکنندهی مهمانیهای شما!
همه سرها به سمت مارکوس برگشت؛ او با کت سیاه و چهرهای جدی اما کمی خسته وارد شد.
گابریلا چشم غرهای رفت و گفت:
_باز هم اومدی اینجا، مارکوس؟ داری کار ما رو سختتر میکنی!
مارکوس لبخندی زد و گفت:
_من اینجا اومدم که یک چیز رو روشن کنم: این دعواها و انتقامها، باعث میشه همهی ما بیشتر از دشمنان بیرونی آسیب ببینیم. مخصوصاً وقتی یه بچه معصوم وسط ماجراست.
ساکورا که همیشه به دنبال آرامش بود، آهی کشید و گفت:
_پس تو چی پیشنهاد میکنی؟
مارکوس با یه قیافه جدی ولی یه چشمغرهی بامزه گفت:
_خب بچهها، قبل از اینکه دست به چوبدستی بشید و جنگ جادوگرانه راه بندازید، یه نکته مهم بگم؛ کوین کوچیکه، یعنی باید مثل بچههای معمولی رفتار کنه، نه اینکه براش قرارداد ببندید که تو لیگ خونآشامها بازی کنه!
گابریلا خندید و گفت:
_مارکوس، تو انگار همیشه موقعی میای که همه اوضاع داغونه! کجا بودی وقتی ما داشتیم نقشه میکشیدیم؟
مارکوس یه اشاره به ساعت کرد و گفت:
_به ریون داشتم تمرین میکردم که چطوری ناپدید شم بدون اینکه کسی بفهمه تا یه ورود گهرمانانه داشتی باشم.
ولی خب الان که اومدم، شاید بتونیم یه راهحل پیدا کنیم.
ساکورا با لبخند گفت:
_یعنی تو میخوای بجای جنگ و خونآشامی، همه دور هم بشینیم چایی بخوریم؟
مارکوس سری تکون داد:
_آره دیگه، بهتره با یه لیوان چایی داغ، دعوا رو به مذاکره تبدیل کنیم. تازه اگه گابریلا موافق باشه و نذاره سیبزمینی سرخکردهها و بستنیهاش رو وسط این وسط قاطی کنیم!
گابریلا با لبخند شیطنتآمیز جواب داد:
_خب، فقط اگه بتونی از دست سایهی نازم فرار کنی، قول میدم چندتا سیبزمینی سرخکرده و بستنی برات بیارم!
با خنده کمی جو تالار سبکتر شد و حتی ریونکلاویها کمی آرام گرفتند.
مارکوس دست تو جیبش کرد و با یه لبخند نیمهمخفی گفت:
خب، تا اینجا که فهمیدیم، کوین هنوز تو مرحله “چطور خونآشام نباشم” هست، ولی آلنیس ظاهراً تو مرحله “چطوری به یه گرگبیخیال تبدیل بشمه”.
الستور که کنار گابریلا ایستاده بود و سایهش مثل یه پتو روی زمین پهن شده بود، با صدایی که انگار از ته دریاچه آمده بود گفت:
_یعنی من الان باید چیکار کنم؟ صدای بیصدای نابودکنندم رو بکشم کنار؟
گابریلا نگاهی به الستور انداخت و گفت:
_خب، یه کم استراحت بده به تالار، امروز حسابی کثیفش کردیم به عبارتی گلاب به تالار پاشیدیم!
الستور هم که انگار از این پیشنهاد خوشش آمده بود، سایهاش رو جمع کرد و گفت:
_باشه، ولی اگه دوباره دست به جادو بزنید، قول میدم این تالار رو تبدیل کنم به یه مهمونی خونآشامی تمامعیار!
ساکورا با شیطنت گفت:
_من که موافقم! تازه شاید بتونیم از این مهمونی یه دسر خوشمزه درست کنیم!
ناگهان صدای تق تقی از دور تالار اومد، همه برگشتند سمت در، اما کسی اونجا نبود، فقط یه نوشته روی دیوار بود:
“سرنوشت هنوز نوشته نشده… منتظر فصل بعد باشید!”
و اصلا نمیدونستن چه ربطی به موضوع داشت و اصلا چرا یکی باید این چت و پرت رو اونجا بذاره.
همه با تعجب به هم نگاه کردند، مارکوس با لبخندی که معلوم نبود جدیه یا شوخی گفت:
_خب، به نظر میاد همه چیز هنوز تو هالهای از ابهامه. پس بهتره ما هم همینجوری بمونیم: آماده برای جنگ، آماده برای مذاکره، و حتماً آماده برای یه مهمونی پرهیجان!