جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

5 کاربر(ها) آنلاین هستند (1 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  22 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  122 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  243 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  239 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  323 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  226 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: ریاضیات جادویی
ارسال شده در: چهارشنبه 16 مهر 1404 15:32
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ به تکلیف رول نویسی:


در قبر هستم، یا شاید هم دارم عروسی می کنم


یک خیابان پهن و وسیع و میدانی در وسط آن و یک تابوت فلزی بزرگ بر چمن های نیمه زرد و تنک آن. نوارهای سیاهی که از بین شاخ و برگ درختان عبور داده اند و حضاری که همه سیاه پوش هستند. بله، مراسم عزاداری. این اولین چیزیست که وقتی به همراه پروفسور تال و همکلاسی هایم وارد سرزمین عجایب می شویم، می بینیم. همه چیز در موردش عادیست، جز اینکه مردم به جای اینکه با حالتی پر غم نگاه به پایین دوخته باشند یا در حال اشک فشاندن باشند، دارند به کمرهایشان قر می دهند و می رقصند و می خندند. من با چشمان گشاد شده رو به آقای تال:
"پروفسور، آن ها واقعا خوشحال هستند یا کسی مجبورشان کرده این طور پایکوبی کنند؟ ممکن است فرد متوفی شروری بوده باشد که از درگذشتش شاد هستند؟"

لبخندی حجیم بر لبان پروفسور می نشیند و نگاهی معنادار به من می کند.
"آ، گادفری عزیز. شاید آن ها فقط خوشحالی می کنند، چون این موقعیت را واقعا مایه ی شادی می بینند؟"

من:
"یعنی زندگی را مایه ی غم می دانند و وقتی مرگ برای کسی می رسد، برایش خوشحال می شوند؟"

پروفسور:
"شاید زندگی هم به اندازه ی مرگ خوشحالشان می کند."

من:
"اما این طور نمی شود. زندگی و مرگ متضاد همدیگرند."

پروفسور:
"شاید آن ها مترادف هستند. وقتی دو سلول با هم ترکیب می شوند و جنین را تشکیل می دهند، می میرند، اما به صورتی نو و در هم آمیخته حیات می یابند. شاید وقتی دار فانی را وداع می گوییم، داریم با موجود دیگری ترکیب می شویم و همزمان با مرگ در این دنیا، در دنیایی دیگر متولد می شویم و دوباره زندگی می کنیم، اما در قالبی دیگر."

سرم را به نشانه ی مخالفت تکان می دهم.
"پروفسور، اجازه بدهید با به زبان آوردن این سخنان مخالفت کنم. ما نباید با گفتن چیزهایی که از آن ها مطمئن نیستیم، به خودمان امید بیهوده بدهیم."

لبخند پروفسور اندکی تاریک می شود.
"پس داری می گویی تخیل نورزیم و دنیایی که داخل ذهنمان ساختیم را بکشیم؟"

پاسخی نمی دهم و فقط می گذارم چشمان کهربایی ام لحظاتی در نگاه زرد و درخشان او گره بخورد. لحظاتی از درک و آگاهی بدون اجبار به پذیرفتن. همراه با غمی ظریف، اما روزنه ای برای شادی. همراه با پروفسور تال از میان جمعیت رقصان عبور می کنیم و آن ها را پشت سر می گذاریم و می بینیم که فضای شهری کم کم به دشت و چمن تبدیل می شود و قصری باشکوه در فاصله ای از ما پدیدار می شود که از مرمر سفید با رگه های سرخ ساخته شده و گنبدهای نوک تیز دارد. مثل موجودی زنده است که رگ های پر خونش را به نمایش گذاشته. با دیدنش اشک در چشمانم جمع می شود.
"چه قدر زیباست!"

و به همراهانم نگاه می کنم تا ببینم دیدن این بنای شگفت انگیز چه تاثیری در آن ها گذاشته، اما می بینم که چهره شان حالتی عجیب پیدا کرده، انگار که در حال خواب دیدن در بیداری باشند. نگاهشان به نقطه ای نامعلوم در دوردست خیره شده و لبخندی ظریف بر لبانشان نقش بسته. و پروفسور تال؟ او اینجا نیست! انگار ناگهان ناپدید شده، بدون آنکه متوجه شوم.

همان طور که سرم را به اطراف می چرخانم و به دنبال اثری از پروفسور هستم، او را می بینم که دارد از دور نمایان می شود، در حالی که یک مرد در لباس عروس سفید بازوی او را گرفته. مرد تاجی از فلزی سرخ بر موهای مجعد سیاهش دارد و چشمان آبی اش را با آمیزه ای از شرم و محبت به من دوخته. وقتی پروفسور و عروس به ما نزدیک می شوند، همکلاسی هایم شروع می کنند به هق هق و اشک ریختن. من نگاه مبهوتم را از پروفسور و عروس برمی گیرم و به همکلاسی هایم می دوزم.
"چه اتفاقی دارد می افتد؟ این نمایش بخشی از درسمان است؟"

عروس بازوی پروفسور را رها می کند و با تبسمی بر لب رو به او می گوید:
"پدر، ممنونم که او را با خود آوردید."

پروفسور تال با آن لبخند حجیم همیشگی اش:
"برای خوشحالی تو هر کاری می کنم، دخترم."

من با چشمان گشاد شده خطاب به او:
"این مرد عروس، دختر شماست؟"

شادی بر چهره ی عروس جای خودش را به غم می دهد.
"پدر، این بار می شود کاری کرد که او زنده بماند؟"

پروفسور تال:
"نه جانم و اگر بخواهی، می توانی به خاطرش اشک بریزی."

و عروس هم مثل همکلاسی هایم شروع می کند به هق هق و اشک ریختن، در حالی که جلوتر آمده و دستش را دور بازوی من حلقه کرده. پروفسور تال اما همچنان لبخند حجیمش را بر لب دارد و مشغول پوشیدن کت و شلواری سیاه است که چند لحظه پیش از زیر کلاهش بیرون کشید.
"شما اینجا بمانید و مراسم عروسی را به شایستگی برگزار کنید. من به کلیسا می روم تا ادامه ی مراسم تدفین گادفری را از دست ندهم."

دهانم باز می ماند.
"چه گفتید، پروفسور؟!"

پروفسور:
"گفتم مراسم تدفینت، گادفری."

و شروع می کند به قر دادن کمرش و رقصیدن و قهقهه زدن و دور شدن از ما، در حالی که عروس و همکلاسی هایم هق هق می کنند و اشک می ریزند و من دارم سعی می کنم به خاطر بیاورم پورتال کجاست.

--

پاسخ به تکلیف اختصاصی را در این پست یا پستی دیگر خواهم آورد.

افرادی که لایک کردند

⚰️🦇🩸🍷🪦 یک خون آشام حامی حقوق اقلیت ها و آزادی ⚰️🦇🩸🍷🪦
پاسخ: ریاضیات جادویی
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 مهر 1404 08:08
نمایش جزئیات
آفلاین
امتیاز تکالیف جلسه اول:

تکلیف مفهومی: 5 امتیاز
رول نویسی: 15 امتیاز


گادفری میدهرست: 18.5
در رابطه با تکلیف مفهومی‌ت... یکم غیرقابل تشخیص بود. من دنبال چیزی بودم که دقیقا به محض دیدنش، متوجه بشم که کجای هاگوارتزه! اما خب از خلاقیتت خوشم اومد بنابراین نمره‌ی 3.5 بهش تعلق می‌گیره.
و تکلیف رول نویسی‌ت، به شدت قشنگ بود! بسیار بسیار لذت بردم ازش و اصلا فکر نمی‌کردم بخوای دایره رو به این موضوع ارتباط بدی. دور از ذهن بود، افرین.
پس این قسمت از تکلیفت نمره‌ی کامل رو می‌گیره.

گابریلا پرینتس: 19
رنگ موهای درحال حاضرت رو دوست داشتم پس یه امتیاز فقط به همونا تعلق می‌گیره.
تکلیف مفهومی‌ت خوب بود، قابل تشخیص بود تا حدی پس قبولش می‌کنم. اما شکلِ خیلی رایجیه و ترجیح می‌دادم خلاقیت بیشتری ببینم پس امتیازت از این بخش میشه 4
و تکلیف رول نویسی‌ت... حقیقتا خیلی خندیدم باهاش.
اینکه مثلث رو منبع قرار داده بودی و اونم انقد قشنگ توصیفش کرده بودی، محشر بود. و نه تنها داستان تشکیل دایره، بلکه داستان تشکیل مربع رو هم گفتی. مربع های عاشقی که تشکیل خانواده می‌دن! خیلی بامزه بود. چجوری بهش نمره کامل ندم پس؟

لیلی لونا پاتر: 19
تکلیف مفهومی‌ت رو دوست داشتم. خیلی بیانگر هاگوارتز بود به نظرم... و البته اگه یکم بیشتر توجه کنی، می‌تونی حتی از داخلش یه شکل دیگه هم دربیاری. مثلا فقط قسمت استوانه‌ای شکل رو برداری و اون شکل باقی مونده، میشه یه شکل جدید.
به این قسمت از تکلیفت نمره‌ی 5 کامل‌ رو میدم.
و رول نویسی‌ت، جالب بود! اینکه نحوه‌ی تشکیلش رو بین خود جادوگر ها نگه داشته بودی خوب بود ولی کی گفته مثلث قدرت بیشتری نسبت به مربع دارن؟ (شوخی می‌کنم.)
با اجازه من به این قسمت از تکلیفت 14 میدم. یه نمره رو بخاطر داستانش کم کردم، چون احساس می‌کنم یه داستانِ کشف و اختراع می‌تونه پیچش و چالش های بیشتری هم درون خودش جا بده.

گلرت گریندلوالد: 19
تو پنجره دیدی؟
منظورم اینه که، خب پیش میادا. شاید کسی طلسمی چیزی روی پنجره کشیده باشه که این شکلی بوده باشه. اما خب اکثر پنجره ها یه چهارچوبی مثل شکلی دارن که گاب کشیده. این احتمالا داخل پنجره‌س که برامون پیدا کردی... که من هرچقدر داخل پنجره های هاگوارتز رو نگاه می‌کنم باز پیداش نمی‌کنم.
البته قطعا مشکل از اینجاست که من نمی‌تونم تک تک پنجره های هاگوارتز رو نگاه کنم... چون تعداد زیادی دارن، واسه همینم احتمالا این شکل وجود داره و از چشم من پنهان مونده. مثلا پنجره های اسلیترین چطوریه؟ تاحالا کلا ندیدم.
برای همینم دلیلی که از امتیازِ این قسمت از تکلیفت کم می‌کنم، این نیست که چنین شکلی وجود نداره. بلکه بخاطر اینه که انقدر عامیانه نیست که بتونه آدمو به یاد هاگوارتز و معماری به خصوصش بندازه. پس تکلیف مفهومی‌ت نمره 4 رو از من می‌گیره.
راجع به تکلیف رول نویسی‌ت هرچقدر بگم بازم کم گفتم. به یکی از ویژگی های اصلی مربع که برابر بودنشه دقت کردی و همونو منشأ پیدایشش قرار دادی! بهترین ایده‌ی ممکن همین بود. و اینکه از زبان خودش تعریفش می‌کردی و تمسخر هایی که نسبت به دایره داشت هم خیلی بامزه‌ش کرده بود. بسیار خندیدم و لذت بردم. نمره کامل لایقشه قطعا.

تام ریدل: 17
شکلی که کشیدی، یه جورایی می‌تونه یه شکل منحصر به فرد تلقی بشه. شکلی که خودت خلقش کردی! و از همه مهم تر اینکه برای من به شدت یادآور هاگوارتزه پس خیلی از شکلت خوشم اومد و نمره کامل هم بهش تعلق می‌گیره.
تکلیف رول نویسی‌ت، پست قشنگی بود اما راستش من داستانی ازش احساس نکردم! یه نوع توصیف دقیق و قشنگ از دایره بود، ولی چیزی که من میخواستم دلیل شکل گیریش بود. می‌خواستم یه داستان برام بیاری که توضیح میده که چیشد که این دایره، به وجود اومد؟ چه کسی برای اولین بار کشفش کرد؟ بنابراین متاسفم اما این بخش از تکلیفت نمره‌ی 12 می‌گیره.

مروپ گانت: 20
شکلی که برام آوردی رو به دو دلیلِ دنباله دار دوست داشتم! و اونم اینه که این شکل نه تنها منو یاد هاگوارتز می‌ندازه و واقعا هم در درونش وجود داره، بلکه منو یاد خودِ مروپ گانت هم می‌ندازه! متوجه منظورم که هستین؟
با این توصیفات، تکلیف اول نمره‌ی کامل خودشو می‌گیره.
و رول نویسی... خلاقیتی که به خرج دادی و اسم هایی که براشون گذاشتی، تحسین برانگیز بودن! خیلی به دلم نشست. حتی خودمم یه کوچولو از خطناز خوشم اومد. مشخصه قشنگ از اوناست که می‌تونه از پس خودش بربیاد.
تنها چیزی که به نظرم می‌تونستن بهتر نوشته شن، دیالوگ ها بودن. ترند هایی که تو فضای مجازی ماگلی سر و صدا می‌کنن خیلی بامزه‌ن اما ترجیح می‌دادم توی چنین پست و چنین ژانری، دیالوگ های سرسنگین تری ببینم. مثلا می‌شد یه لهجه به خصوص بهشون داد، یا یه مکالمه‌ی کتابی و قدیمی داشته باشن! اما خب این فقط نظر شخصی منه و فکر می‌کنم که این پست، لایقِ گرفتن نمره کامل هست.

کوین کارتر: 20
این شکلت رو که دیدم، یاد هری پاتر افتادم. حتی اگر دقت کنی، دسته‌ی سمت راست عینکت یه جوریه که انگار بهش چسب زدن و این باعث شد بیشتر یاد هری پاتر بیفتم.
البته چیز بدی نیست، دیگه این جناب انقدر معروفه که اصلا باید به عنوان معرف هاگوارتز باید بذارنش تو دکور.
بگذریم، هیچ ایرادی توی شکلت نیست و اتفاقا یه ارتباطی به درس و مدرسه هم داره از نظر عامیانه. بنابراین، نمره کامل بهش تعلق می‌گیره.
در رابطه با رول نویسی‌ت میخوام همون حرفی رو بزنم که به مامان مروپ زدم! این انشا به شدت شبیه کوین کوچولوعه. یعنی مشابه داستان هاییه که می‌تونه از زبان کوین کوچولو تعریف بشه و من همین موضوع رو راجع بهش خیلی دوست داشتم. اینکه انقد به رماتیسم گریفیندوری وفاداری هم خیلی خوبه! پس توی این قسمت هم نمره کامل رو از من می‌گیری.

رودریک سیتون: 19.5
شکلت قشنگ بود، و کاملا راست هم هست! تا حدودی خلاقیت هم به خرج دادی اما چون نمرات نسبی عه، به همون دلیلی که از اکثر بچه ها نمره کم شده، از شما هم نمره کم میشه. آنچنان که من مد نظر داشتم، ادم رو یاد هاگوارتز نمی‌ندازه. پس این بخش از تکلیفت نمره‌ی 4.5 می‌گیره
یه نکته‌ی مهمِ رول نویسی‌ت این بود که خیلی قشنگ هر سه تا شکل رو... و البته نه تنها هر سه شکل، بلکه منبع همه‌ی اشکال رو بهمون نشون دادی. اینکه از زبان خودش بود هم خیلی قشنگش کرده بود اما توصیفاتت توی چند بند اول، یکم پراکنده بودن. می‌شد از جملات متفاوت و جالب تری استفاده کرد که خوانش متن رو راحت تر کنه. اما در کل، من خیلی از خط داستانت لذت بردم! این مشکلی که میگم هم به موضوع ربطی نداره، بنابراین نمره کم نمیکنه.

آستریکس: 17.5
میگم که مگه من گفتم اینهمه شکل بیاری برام؟ بعد اون آدمک چی میگه؟ کی هست اصلا؟ چرا وسط سرش کچله؟
(بعد از خوندن رولت فهمیدم کیه و چرا کچله)
من ترجیح می‌دادم یه شکل واحد و متفاوت تر از دایره و مثلث و مربع برام بیاری. اما خود یه جورایی برداشتی خودِ هاگوارتز رو حتی با آدماش برام آوردی.
اینم استعداده ها، بد نمیگم ازش. ولی متاسفانه نمره‌ی 3.5 می‌گیره ازم. ایشالا دفعه بعد بیشتر تلاش می‌کنی‌ و نمره بیشتری هم می‌گیری.
و رول نویسی‌ت، گویا شما هم به همون رماتیسم نویسی کریفیندور وفادار موندی. خیلیم وفادار موندیا، دلقک زاده حتی قبل از وجودِ خورشید و افق و این حرفا، وجود داشت.
اما به طرز عجیبی جالب بود. یه فیلم ماگلی هست به اسم دیکتاتور... این پستت خیلی منو یاد اون فیلم انداخت! این اقای دلقک زاده هم با اینکه از فامیلای من حساب نمیشه ولی می‌تونه از فامیلای علاالدین حساب بشه! این پستت نمره‌ی 14 می‌گیره. خسته نباشی.

ملانی استانفورد: 19.5
من اولش فکر کردم قاشقه بعدش فهمیدم کلیده. اما خلاقیتت جالب بود! نیم نمره بخاطر گنگ بودنش کم می‌کنم فقط.
رول نویسی‌ت هم جذاب بود. اینکه دایره درواقع یه مثلث چاق شده‌س، خیلی جالب و نو بود! و اینکه گریفیندوری ها چقدر به رماتیسم وفادارن هم خیلی عالیه. دوست داشتم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: ریاضیات جادویی
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 مهر 1404 07:49
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه دوم
ادامه مبحث قبل: اشکال جادویی


و کلاسِ ریاضیات جادویی همچنان زیبایی های عجیبِ خودشو داشت. زیبایی هایی که برای درک کردنش، مجبور بودی عینک نرمال بودن رو از روی چشمات برداری و حتی برای همون مدت زمان کلاس هم که شده، مثل استادِ کلاس، یه جادوگر عجیب باشی. جادوگری که همیشه و برای همه یه سورپرایز باقی می‌مونه.

جلسه‌ی دوم رنگ و بویِ عملی تری به خودش گرفته بود. اکثر جادوآموز ها به حرف آقای تال گوش‌ کرده بودن و برای خودشون لباسای اضافه همراه با کیف سفر آورده بودن! و حالا هم درحال نشون دادنِ ابزار سفری‌شون به همکلاسی‌هاشون بودن.

- این پماد رو می‌بینی؟ برای چوبدستیاس. دیدی مثلا یهویی حواست نمیشه و می‌شینی رو چوبدستی‌ت بعد می‌بینی از وسط نصف شده؟ اون وقت فقط کافیه یکم از این پماد رو روش بزنی تا مثل قبلش بشه.
- جدییی؟ خیلی خفنه! از کجا گرفتیش؟
- اینو از خودِ آقای تال گرفتم لیلی. آخه می‌دونی؟ گروهمون یکیه، برای همین بهش نزدیک ترم.

رودریک که داشت پزِ وسایلشو، و ارتباط نزدیکش با پروفسورِ این کلاس رو به لیلی می‌داد، چهره‌ی حق به جانب به خودش گرفته بود اما طبیعتا بقیه بهش حسودی نمی‌کردن. حداقل لیلی که پدرش هری پاتر بود بهش حسودی نمی‌کرد! بلکه همه به لیلی حسودی می‌کردن... به هرحال اینکه هری پاتر پدرت باشه و بتونی همیشه از نزدیک ببینی و حتی زخمشو لمس کنی، از نظر اکثر جادوگرای قرن جدید یه سرگرمی خیلی خفنه! اما آقای تال؟ هیچکس دلش نمی‌خواد دوستِ یه جادوگر عجیبِ دو متری باشه!

- مگه ما عجیب غریبا دل نداریم؟ رودریک که کاملا حق داره بهم افتخار کنه. شما هم حتما باید بهش حسودی کنین.

و بله، آقای تال بود که خودش رو بین بچه ها جا کرده بود و با لبخند نگاهشون می‌کرد. جوابش یه جوری بود که انگار افکار بچه ها رو خونده، چون به هرحال هیچکس به جز راوی آقای تال رو عجیب صدا نزده بود! اما خب اینطوری هم نیست که آقای تال ذهن خوانی بلد باشه... شاید فقط یه تیکه از آینده‌ای رو دیده بود که جادوآموز ها واقعا این جمله رو به زبون میاوردن و بیان می‌کردن.

- پروفسور تال، این خون آشام مفتخره که این نظریه رو رد کنه، چون قطعا می‌تونه اون شخصی باشه که به رودریک حسودی می‌کنه!

و این صدای گادفری بود که از ته کلاس شنیده می‌شد. گادفری بطری نوشیدنیش رو توی دستش گرفته بود و دوتا نی داخلش قرار داده بود تا بتونه همراه با آستریکس ازش استفاده کنه. البته که از رنگ قرمزِ نوشیدنی، می‌شد تشخیص داد که اون نوشیدنی درواقع یه آب انار نیست، بلکه خونِ ماگل اصله! حالا شایدم یه جادوگر بوده باشه. کسی چه می‌دونه؟ هیچکس خون آشام ها رو از خوردن خون جادوگرا منع نکرده... به خصوص که حتی اگه گادفری بخواد خونِ یه جادوگر رو بنوشه، هم‌‌نژاد خواری محسوب نمیشه! اما خب فایده‌ی ماگلا هرچقدرم کم باشه، حداقل خونشون از خون جادوگرا خوشمزه تر به نظر می‌رسه.

- بله به هرحال... گادفری خون آشام باهوشیه بچه ها. می‌تونین خیلی چیزا ازش یاد بگیرین که قطعا از خود منم به عنوان استادتون نمی‌تونین یاد بگیرین.

و بعد، آقای تال بلند میشه و درحالی که جادوآموز های بدبخت رو با سوال های ″کی اومد؟ اصلا چجوری اومد تو؟!″ رها می‌کنه، به سمت تخته قدم برمی‌داره.

- همونطور که بهتون قول دادم، این بار یه مسافرت خیلی جذاب در انتظارتونه. مسافرتی که حتما توی کتاب و قصه ها خیلی راجع بهش شنیدین... سرزمین عجایب!
- ببخشید استاد، سرزمین عجایب کجاست؟
- احمقی؟ منظورش سرزمینِ عجایبیه که توی آلیس در سرزمین عجایب وجود داشت دیگه. آره پروفسور؟ واقعا منظورتون همینه؟

آقای تال لباشو از هم فاصله میده تا به سوالش جواب بده اما مکالمه‌ی جادوآموز ها همچنان ادامه داشت! انگاری که بازم یادشون رفته بود که یه پروفسوری هم توی کلاس حضور داره و حتی اگر دلقک هم باشه، بازم باید احترامش حفظ بشه.

- پس شاید بهتره بپرسیم که سرزمین عجایب چه ربطی به ریاضیات جادویی داره؟
- مثل جنگل ممنوعه‌ی هاگوارتز که نیست؟ آخه من یکم از اونجا می‌ترسم.
- اونجا که ترسی نداره تام! البته فکر کنم به عنوان یه ماگل زاده حق داری ازش بترسی. اما من؟ یه زمانی داشتم به این فکر می‌کردم که شاید ایده‌ی خوبی باشه که همه‌ی حیوانات و گیاه های عجیب غریبشو زیر سلطه خودم دربیارم.

آقای تال با اینکه نادیده گرفته شده بود، اما با دقت به مکالمه‌ی بچه ها گوش می‌داد. و در آخر با جمله‌ی گابریلا بلند می‌خنده و همون خنده‌ش باعث میشه که توجه بچه ها دوباره بهش جلب بشه. و البته همین توجه بلافاصله منجر به توجهِ به یه چیزِ خیلی بزرگتر میشه که تا چند دقیقه‌ی پیش توی کلاس حضور نداشت. و اون چیزِ ناشناس، چیزی نبود جز یه لوزی بزرگ!

- خب بچه ها این لوزی بزرگِ نورانی که می‌بینین، یکی از بزرگترین فوایدِ اشکال جادوییه! و حالا قطعا براتون سوال شده که چرا باید یکی از بزرگترین فواید باشه؟ اصلا به چه دردی می‌خوره و هزارتا سوال دیگه! که البته نگران نباشین... من جواب همشو می_
- کار بسیار پسندیده‌ای می‌کنیم که بین توضیحاتتون، این افتخار را به شما می‌دهیم که شنوای نظرات من باشید پروفسور، اما این فواید که می‌گویید، به درد تصرف دنیا هم می‌خورد؟
- عه جناب اسلیترین شما هم اینجا بودین؟ برا بازرسی کلاسا تشریف آوردین؟ می‌گفتین یه اسب آبی‌ای اژدهایی چیزی براتون قربانی می‌کردیم.

آقای تال با دیدنِ مدیر مدرسه، اونم توی کلاسی که مختص جادوآموز ها بود، شکه شده بود. اما سالازار اسلیترین همچنان منتظرِ جواب سوالش بود. و برای همینم هیچ توضیحی در بابِ حاشیه های آقای تال نداشت. حتی به نظرش وقت تلف کردن هم بود. البته در اون لحظه سالازار اسلیترین نمی‌دونست که آقای تال توی همون چند دقیقه فرصت، همه‌ی آینده های ممکن رو توی ذهنش ردیف کرده تا ببینه این حضور به هرنحوی در آینده باعث اخراجش از پروفسوری هاگوارتز میشه یا نه!

- و در رابطه با سوالتون... راستش نه. کمکی به تصرف دنیا نمی‌کنه. اما به این کمک می‌کنه که دنیاهایی به جز دنیای خودمون کشف کنین و بتونین برین اونجا و به جز کره‌ی زمین و جهنم، اونجا رو هم به نام خودتون بزنین.
- خوشمان آمد.
- البته من توصیه می‌کنم تا وقتی که قوانین ورود به اون دنیا رو مطالعه نکردین، همینطوری از روی هوا یه پورتال براش باز نکنین. و اینکه چجوری باید قوانین دنیاهای مختلف رو بدونین و اصلا چجوری باید دنیاهای دیگه‌ای رو کشف کنین یا بشناسین، مبحث جلسه‌ی بعدیه پس درحال حاضر فقط روی این تمرکز می‌کنیم که چطور باید یه پورتال باز کنیم. مهم ترین و حیاطی ترین موضوع برای رسم یک پورتال، اشکالِ هندسیه. اکثر پورتال ها باید اندازه بزرگ و شکل درست خودشونو داشته باشن. برای داشتن یه اندازه بزرگ، باید انرژی جادویی زیادی مصرف کنین. واسه همینم خیلیا قادر به انجامش نیستن. و در رابطه با شکل درست... چیزیه که باید از من یاد بگیرین.

آقای تال یه لوزی و یه مستطیل رو، توی اندازه های یکسان روی هوا رسم می‌کنه. هرکدومشون یه رنگ متفاوت داشتن تا بتونن توجه جادوآموز ها رو بیشتر جلب کنن. و بدون استثنا، هردوشون توی هوا معلق بودن.

- توی جلسه قبل، کشیدن این اشکال با چوبدستی رو تمرین کردیم... پس حالا قراره روی این تمرکز کنیم که چه شکلی برای چه پورتالی مناسبه و هر پورتالی که می‌سازیم، برای چه مدت زمانی کاربرد دارن. اول از همه باید توجه کنین که مستطیل و لوزی از بهترین شکل هایی هستن که می‌تونین برای یه پورتال رسم کنین. چون یه پورتال باید پهنا و طول زیادی داشته باشه که آدما بتونن ازش رد بشن. این دوتا شکل هم درحالت عادی، اون طول و پهنا رو برای جادوگر مهیا می‌کنن. در نتیجه برای کشیدن این دو شکل انرژی کمتری مصرف میشه و اگه دقت کنین این دو شکل هم از همون شکل های اولیه و پایه نشات گرفتن. یعنی همون دایره و مربع!
- آقا اجازه؟ پس تکلیف مثلث چی میشه؟
- متاسفانه کابرد مثلث اینجا آنچنان زیاد نیست... توی طلسم های دیگه کاربرد های بیشتری داره. یه موضوع دیگه که باید رعایت کنین هم همینه، اینکه بدونین چه شکلی رو برای چه طلسمی باید استفاده کرد! حالا از پایه‌ی پورتال که بگذریم، می‌رسیم به انرژی جادویی! شما شکلتون رو درست رسم کردین پس جادو به شکل فوق‌العاده‌ای توی اون مسیر قرار می‌گیره. الان باید چیکار کنین که پورتالتون کامل بشه؟
- باید بهش غژا بدیم؟
- خیر! باید بهش آدرس بدیم. چون یه همچین پورتالی می‌تونه یه چهارراه باشه که به همه جا راه داره... ما توی این مرحله یکم حرفه‌ای ترش می‌کنیم و بهش یه مقصد معین می‌دیم. اون مقصد هم دوتا پایه داره که باید رعایت کنین، اول اعدادی که درواقع میشه گفت کدِ مخفی اون دنیا و بُعدی‌ که می‌خواین رو تشکیل می‌دن، دوم تعریفی که شما خودتون، توی ذهنتون خلق کردین. باید وقتی که اون جادو رو توی اون شکل و مسیر قرار می‌دین، به اینم فکر کنین که می‌خواین کجا برین؟ مقصدتون چه شکلیه و چه ویژگی هایی داره؟ اون وقت به راحتی پورتالتون کامل میشه. می‌بینین که خیلی آسونه. حالا برای ادامه درسمون، کیف و لباسای اضافه‌تون رو بردارین که سرزمین عجایب منتظرمونه.

تکالیف:

نقل قول:
تکلیف اول (مفهومی): چرا آقای تال از بچه ها خواسته بود که برای رفتن به سرزمین عجایب، یه لباس اضافه با خودشون بیارن؟

تکلیف سوم (رول نویسی): توی یه رول منسجم و خلاقانه، توضیح بدین که آقای تال و جادوآموز های گل منگولیش چه ماجراجویی شگفت انگیزی توی سرزمین عجایب داشتن؟ می‌تونین اون سرزمین عجایب رو دقیقا مثل سرزمین عجایبِ ″آلیس در سرزمین عجایب″ تصور کنین یا می‌تونین یه چیزی کاملا متفاوت رو توصیف کنین. ریش و قیچی کاملا تو دستای خودتونه!

بازم میگم که هرکی آخرِ تکلیفش بیان کنه که جلسه‌ی بعد هم تو کلاس حضور خواهد داشت، یه تکلیف به خصوص هم میگیره که فقط و فقط مختص به خودش نوشته شده!
و اینم تکلیفِ عزیزانی که اعلام کرده بودن این جلسه قراره توی کلاسمون حضور داشته باشن:


گادفری عزیز: حالا که توی تکلیف قبلی‌ت راجع به سرنوشت و معنای زندگی حرف زدی، ازت می‌خوام تصور کنی که حالا سرنوشت دوباره تو رو تبدیل به یه انسان کرده! و تو دیگه خون آشام نیستی. حالا اولین روزت به عنوان دوباره انسان بودن رو برامون تعریف کن.

گابریلای عزیز: فرض کن واقعا جنگل ممنوعه رو تصاحب کردی و بعد به سوالات زیر جواب بده:
1) کسی رو توی این کار شریک خودت قرار میدی؟
2) چجوری تسخیرش می‌کنی؟
3) بعد از تصرفش، چه استفاده‌ای ازش می‌کنی؟
4) با یکی از حیواناتِ اونجا هم رفیق شدی، چه حیوونیه و اسمشو چی می‌ذاری؟

کوین عزیز: از اونجایی که نقاشی هات رو توی چندتا از پستای قبلی‌ت دیدم و به نظرم خییلی ناز و قشنگن، می‌تونی یکی از این موضوعات زیر رو انتخاب کنی و یه نقاشی ازشون بکشی.
1) کلاسِ ریاضیات جادویی
2) آقای تال و جادوآموز ها توی سرزمین عجایب
3) کوه دماوند

مروپ عزیز: من شنیدم که غذاهای خیلی خوشمزه‌ای درست می‌کنین! پس فرض کنین توی سرزمین عجایب به یه آشپزخونه‌ی سیار برخورد کردیم. این آشپزخونه پر از مواد غذایی عجیب و ناآشناست که تاحالا ندیدی. و حالا می‌خوام عکسِ یکی از اون مواد غذایی رو برامون بکشی، یه اسم براش بذاری و یه غذا هم برای درست کردن باهاش پیشنهاد بدی.

رودریک عزیز: یکی از موجوداتِ حاضر توی سرزمین عجایب رو پیدا کن که توی دنیای خودمون وجود نداره. بعدش یه عکس ازش برامون بکش، و توضیح بده که چه چیزی راجع بهش وجود داره که باعث شده توی سرزمین عجایب قرار بگیره؟

جینی عزیز (که توی پیام شخصی بهم اطلاع دادی که این جلسه رو شرکت خواهی کرد): به نظرت مثلثِ مظلومی که توی این جلسه از کلاسمون به درد نخورد، توی چه طلسم های دیگه‌ای به دردمون می‌خوره؟ میخوام خلاقیتت رو ببینم پس اصلا خودت رو به هیچ چهارچوبی محدود نکن!

ملانی عزیز: طبق تخصصی که خودت داری، بهمون بگو علمِ ریاضیات چه کمک هایی به علم شفابخشی داشته و کجاها تونستن از هم ایده بگیرن؟

(توجه کنین افرادی که تکلیف مختص به خودشون رو دارن، می‌تونن تکلیف مفهومی‌ای که برای همه نوشته شده رو انجام ندن و به جاش تکلیف اختصاصی خودشونو انجام بدن، اما تکلیف رول نویسی سرجاش باقی می‌مونه. یا حتی می‌تونن هرسه تکلیف رو انجام بدن و اینطوری 20 امتیازشون بین این سه تا تکلیف تقسیم میشه و شانس اینو دارن که امتیاز بیشتری دریافت کنن)

افرادی که لایک کردند

پاسخ: ریاضیات جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 14 مهر 1404 22:29
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تکلیف اول:
من بعد کلاس شما رفتم شام بخورم و اولین شکلی که نظرم رو جلب کرد این بود.
تصویر تغییر اندازه داده شده

سوراخ کلید سرسرای اصلی‌ه.

تکلیف دوم: (به سبک رماتیسم مغزی گریفی)
یکی بود یکی نبود. غیر از مرلین مهربون، یه مثلثی بود که اسمش کلثوم بود و با بقیه اشکال هندسی فرق داشت. فرقش اینجا بود که مثلت داستان ما همش فکر می کرد که از کجا آمده است و آمدنش بهر چه بود. البته جوابی پیدا نمی کرد. یه روز که کلثوم غمگین و تنها زیر درخت سیب نشسته بود و به هستی خودش و موجودات دیگه فکر می کرد و حس می کرد همه چیز بیهوده ست، یهو یه سیب گرد و درشت قرمز از بالای درخت خورد تو کله کلثوم. البته کلثوم کله ش یکم تیز بود و بنابراین سیب بخت برگشته همونجا فرو رفت و جان به جان آفرین تسلیم کرد. سیب عمر کوتاهی داشت و اونقدر فرصت نداشت که برای کلثوم توضیح بده که جاذبه چیه و چرا افتاده و اون باید انتقامشو از قوانین فیزیک بگیره و به بقیه دنیا قوانین رو لو بده تا همه بتونن ازش سواستفاده کنن و هرجا تونستن اونارو دور بزنن.
کلثوم سیب رو در دستش گرفت و های های گریه کرد. شاید پایان اون هم همینقدر تراژدی و پوچ باشه. انقدر گریه کرد تا یه کرم خوابالو از تو چشم سیب اومد بیرون.
-چه خبرتونه، چه خبررررتونه. آسایش نداریم اینجا. اول زلزله حالا هم سونامی.
کلثوم امواج سونامی رو مهار کرد و لبخند دندان نمایی به کرم زد. بعد از اینکه معذرت خواهی کرد از پوچی دنیا و سگ سیاه افسردگی و اینکه نمیدونه کیه و برای چی زندگی میکنه و باید چیکار کنه حرف زد. برای حسن ختام هم از زندگی و مرگ بیهوده ی سیب گفت.
کرم هم فرهیخته بود و بیگانه آلبرکامو رو خونده بود و با پوچی آشنا بود. بنابراین به کلثوم گفت سرنوشتش رو بپذیره و پوچی رو در آغوش بگیره. براش از کرم زشت و بی ریختی گفت که سرنوشتش رو پذیرفته و هرروز از صبح تا شب میخوره و میخوابه ولی درنهایت پروانه میشه و پرواز میکنه.
کلثوم هم ذوق زده شد. کرم رو ماچ کرد و رفت به سمت اشپزخونه و روزهای متوالی خورد و خوابید.
دونات ها و پیتزاهارو گاز زد و فکر کرد وقتی بتونه پرواز کنه همه جای دنیا رو میگرده و سگ سیاه افسردگی رو پشت سر میذاره.
کلثوم کم کم به قدری چاق شد که تبدیل به مربع شد ولی هنوز از پروانه شدن خبری نبود. اما حتما به اندازه کافی تلاش نکرده بود. سرنوشت اون توی ادامه دادن خلاصه می شد.
ایندفعه با خوردن کیک خامه ای و پاستا و چیپس و پنیر ادامه داد و کم کم حس کرد داره نتیجه میگیره. اون حالا هیچ گوشه ای نداشت و نمیتونست سیبی رو به قتل برسونه. کلثوم خوشحال و راضی بود، اون حالا از بس چاق و چله شده بود تبدیل به دایره شده بود ولی هنوز ناامید نبود. بلاخره هدفی برای خودش پیدا کرده بود.
اون به جای پرواز، روی زمین قل میخورد و از این شهر به اون شهر می رفت و غذاهای جدید رو امتحان می کرد. بعد از یه مدت تصمیم گرفت یه شعبه مک مرلین رو تاسیس کنه و علاوه بر اینکه خودش سعی می کرد با همبرگر و هات داگ به اهدافش برسه، بقیه رو هم به پروانه شدن تشویق کنه.
کلثوم مثلثی بود که دایره شده بود و سرنوشتش رو عوض کرده بود. اون حالا اسمش رو دریا گذاشته بود و یکی از پولدارترین اشکال هندسی بود. دریا نسل جدیدی از اشکال هندسی رو به دایره تبدیل کرد و کمال رو در دایره بودن تعریف کرد و جایزه صلح نوبل رو گرفت و همه ی اینارو مدیون سیبی بود که توی سرش خورده بود.
این بود داستان خلق یک دایره ی موفق.

در جلسه بعدی شما حتما شرکت خواهیم کرد آقای تال عزیز.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بپیچم؟


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: ریاضیات جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 14 مهر 1404 22:03
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

سلام من الان دیدم عکسم خراب شده، بخاطر همین دوباره فرستادم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: ریاضیات جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 14 مهر 1404 18:39
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

همه جای هاگوارتز قابل میشخصه پروفسور. چشم بصیرتم حتی نمیخواد که دید.

قسمت دوم تکلیف.

یکی بود یکی نبود غیر از دلقکم دلقک زاده، هیچکس نبود. روزی از روز آقای دلقک زاده در سواحل جزایر قناری داشت برای خودش قدم میزد. اون زمان ها دنیا هنوز هیچ و پوچ بود. با اینکه آقای دلقکزاده به افق خیره بود ولی خبری از چیزی نبود. افق چیزی جز سفیدی نبود. درواقع حتی سفید هم نبود. کلا رنگی نبود. یک زمین تختی بود که آقای دلقک زاده روی چند متر از شن و خاک و چند لیتر ابی که از وان حموم مادربزرگ مرلین بیامرزش کش رفته بود برای خودش دریاچه‌ای درست کرده بود و لخت مادرزاد توش نشسته بود و برای خودش عشق و حالی میکرد. فکر می‌کرد ناخدایی شده برای خودش. اما نمیدونست که دنیا بزرگتر از اون جزیره کوچیکی که خودش درست کرده. البته حق هم داشت. ذاتا دنیایی نبود که بدونه.

روز ها میگذره و آقای دلقکزاده حوصلش سر میره. کسی نبود که براش دلقک بازی در بیاره و بهش بخندن. حتی اون زمان ها میمونی هم وجود نداشت که باهم بازی کنن. میمون‌ها بعد از چندین نسل‌های بعد ترش بوجود اومدند و نوادگانش باهاش مشغول دلقک بازی شدند.
بگذریم، برسیم به داستان خلقتمون. خب، روزی از روز ها آقای دلقک زاده حوصلش سر میره. میگه چیکار کنم چیکار نکنم... تصمیم میگیره برای خودش افقی خلق کنه. تا بتونه به افق دور دست خیره بشه. و وقتی با ماتحت لختش توی حوضچه‌ای که اسمشو جزیره گذاشته می‌شینه و قایق بازی می‌کنه بتونه با افق صحنه های تایتانیک پسند خلق کنه.
لذا برای افق چی لازم داشت؟ یک عدد خورشید. اما خورشید چی بود اصلا؟ چه شکلی بود؟ آقای دلقک زاده نمی‌دونست که! اما آقای دلقکزاده می‌دونست که دونستن عیب نیست، ندونستن عیب است. برای همین تصمیم می‌گیره خودش آستین لباس‌های نداشتو بالا بزنه و خورشید رو خلق کنه.

خلق شد! یک عدد خورشید خلق شد. درست تمام آسمان اون زمین تخت نارنجی رنگ شد. و گرمای شدیدی همجارو فرا گرفت. آقای دلقکزاده برای ثانیه‌هایی دست به کمر راضی از کارش ایستاده بود، اما تا وقتی که اولین قطره‌های عرق از پیشونیش تا پایین کمرش سر خوردند تازه متوجه باگ خلقت خود شد. خورشید بی‌صاحاب کل آسمون رو پر کرده بود و همجا گرم بود. حتی هر طرف هم که نگاه می‌کرد افق حساب میشد و این جزو فانتزی هاش نبود. افق فقط باید یک سمت می‌بود تا موقع کشتی بازی به اون سمت نگاه کنه.
قطرات عرق آقای دلقکزاده از روی مژه هاش روی صورتش چکه می‌کرد. دلقکزاده مشغول فکر و خیال بود که ناگهان چشمش به قطره عرقش میوفته که روی فضای بین مژه و صورتش معلق بود. یک قطره دایره وار معلق...! خودش بود. معلومه که لعنتی خودش بود. آقای دلقکزاده تصمیم گرفت به خورشید شکل و فرم بده. درست مثل قطره عرق، اون رو به شکل قطره عرقش دراورد.
حالا یک توپ داغ بالای سر زمین تخت قرار داشت. از یک زاویه می‌تاپید و از زاویه دیگر سایه‌ای تشکیل می‌شد. اما یک مشکل دیگه ای وجود داشت. آقای دلقک زاده که به تازگی فیلم تایتانیک رو دیده بود و تایتانیک بازیش گل کرده بود. دوست داشت عین تایتانیک جلو کشتی خودش به افق خیره بشه، اما توی فیلم موهای اون دوتا خروس و مرغ بخت برگشته تکون تکون می‌خوردند. پس آقای دلقک‌زاده باد رو خلق می‌کنه. البته اینبار می‌دونست که نیاز نیست بهش فرم شکل بده. فقط کافی بود درست به سمت افق تنظیم بشه.
حالا کشتی خودش رو به سایز بزرگتری درمیاره. دریاچه‌ای که شبیه وان حموم بود رو هم به سایز بزرگتری در میاره... شاید هم فقط خودش رو به سایز کوچیک تری در میاره؟ مسئله اینه که نوادگان این دلقک‌زاده خلاق، معروف به قد بلندی بودند. اما هیچوقت توی تاریخ جادوگری ثبت نمیشه که آیا آقای دلقک زاده قدش خیلی بلندتر بود و خودش ور کوچیک کرده یا چیزای دورش رو بزرگتر کرده. بحرحال بگذریم، مورد بحث ما که قد و اندازه هیکل و دمودستگاه ملت نیست. هست؟

آقای دلقک زاده کشتی خودش که یک چوب تخت ساده بود رو بهش شکل و شمایل میده. از اونجایی که هندسه نخونده بود و کلا تحصیل نکرده بود بلد نبود اشکال هندسی چه شکلی هستند. حتی اون زمان اشکال هندسی وجود خارجی نداشتن که بخواد بلد باشه. پس باید خلقشون می‌کرد. اما چگونه؟ مشخصا با دلقک بازی.

تنها شکل هندسی که او قبل‌تر خلق کرده بود یک توپ سرخ و گرم بود که اسمش خورشید بود. پس همون رو در نظر می‌گیره. کشتی دایره‌ای شاید روی آب شناور می‌شد اما خودش نمی‌تونست روش وایسه. پس از نیاز به یک سطح تخت داشت. دایره‌ای در نظر می‌گیره. از چهارسمتش برش هایی میزنه و در نهایت یک شیئ چهار ضلعی چهارگوش دار پدید میاد. حالا این چیز هم قابل شناور بود و هم قابل ایستادن.

حالا یک مشکل دیگه‌ای وجود داشت. او هم تنها بود. و هم همیشه افق بود. افق زیبا بود ولی در طولانی مدت و تنهایی تکراری و زننده میشد. پس تصمیم گرفت دوباره به زمین اطرافش شکل و شمایل بده. او که هنوز اشکال زیادی رو بلد نبود. تصمیم می‌گیره زمین رو هم مثل خورشید بالا سرش مثل یک توپ کنه. برای تکراری نشدن اسمان بالا سرش هم زمین و خورشید رو به حالت چرخشی در میاره و دور زمین می‌چرخونه. درست فهمدید. این خورشیده که دور زمین می‌چرخه و نه زمین. حتی از اونجایی که اقای دلقک‌زاده هم دلقک بود و هم لخت بود. حیا و عفت سرش میشد. برای همین به خورشید میگه پشتش به زمین باشه. به این صورت آقای دلقک زاده مشکلی از پوشش و حجب حیای خودش هم نداشت. حالا براتون ثابت شد که خورشید پشتش به ماست؟

در ادامه او نیاز به یک همدم داشت. آقای دلقک‌زاده بلد نبود عین خدای یکتا آدم و حوا از گل و آب خلق کنه. چون وسط دریا گلی وجود نداشت که، فقط آب بود. اما اون یادش بود که موقع مهدکودک رفتنش توی کلاس نقاشی خانم معلم مهربونش بهشون یاد داده بود که برای کشیدن یک آدم از شعری کوتاهی استفاده کنند.
چشم چشم دو ابرو، دماغ و دهن، یه گردو.

پس او همین تکنیک رو استفاده کرده و موجودی که توی نقاشی بالا مشاده می‌کنید خلق شد. هرچند فاقد اندام‌های مورد نیاز برای همدم بودن و تولید مثل بود. اما تا وقتی که لک‌لک‌ها هستن چه نیازی به این بیتربیت بازیا هست؟ پس همین که روی اون کشتی حوصلش سر نره براش کافی بود.

خب، خب. از اونجایی که اینجانت قصد طولانی‌تر شدن تکلیفم رو ندارم، هرچند با نوشتن چرت،پرت که البته ما کلاس میذاریم و موقع ماچا خوردن اسمش رو روماتیسم مغزی میذاریم و برای خودمون منطقی و قانونیش می‌کنیم. قصد داریم تکلیفمان را همینجا تموم کنیم.
توی تکلیف ما نحوه بوجود اومدن دایره و مربع رو توضیح دادیم. فهمیدیم که زمین قبلا تخت بود، خورشید پشتش به ماست و تولید مثل بوسیله لک‌لک‌هاهم قابل انجامه. پس هرگونه توضیحاتی که در تکالیف بعدی یا قبلی شرح داده شده رو انکار می‌کنیم و ادعا می‌کنیم درستش همینه که ما گفتیم. چون منبع حرفامونه جد بزرگوار خودتون آقای دلقک‌زادس.
همین دیگه. با تشکر.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ: ریاضیات جادویی
ارسال شده در: یکشنبه 13 مهر 1404 20:34
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مثل اینکه زمان اپلود عکس من تموم شده و نمیشه تمدیدش کرد پس
اینم از شکل ستون ها یی که دیدم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Only Raven

پاسخ: ریاضیات جادویی
ارسال شده در: یکشنبه 13 مهر 1404 20:13
نمایش جزئیات
آفلاین
به این میگن ذوزی! البته من میگما... اسمش ذوزنقه است کجاها دیدمش؟ ببینین پله هارو میریم پایین بریم تو محوطه؟ دقیقا همونجا کنار پنجره ها طاقچه هست دیگه. یه نگاه کنین میبینین طاقچه همین شکلیه فقط قاعده هاش یکم بزرگتره. بعد اصن یه چیزی که بالا سرمونه خیلی خیلی سایزش بزرگتر از یه طاقچست! سقف هاگوارتز! اونم نگاه کنین شبیه همین ذوزنقه است

_________________________


خب سلام! من یه خطم! مادر همه ی شکلایی که دارین میبینین! یعنی هــــر شکلی که شما دارین میبینین رو با استفاده از من ساختن. اومدن کجم کردن، منحنیم کردن، یه ورمو صاف کردن یه ورمو کج و انواع و اقسام شکلارو اومدن ساختن ازم. آقا من اصن خودم از کجا اومدم؟ از هیچ جا! همیشه ی مرلین من وجود داشتم. اینورو میبینی خطه، اونورو میبینی خطه، همه جا من هستم! یعنی حتی انسان های اولیه میخواستن رو سنگ بنویسن باهم حرف بزنن، اولین چیزی که امتحان کردن خط بود!

حالا اینارو ول کن بذار اینو بگم که چجوری دایره تشکیل شد. شاید برات جالب باشه! آقا ما مثل همیشه توی یه دفتر بودیم داشتیم کارمونو میکردیم چیپس و ماستمونو میخوردیم، دیدیم آقا یه دانشمند اومد بالا سر ما، تصمیم گرفت یه دستی به سر و روی ما بکشه. والا ما راضی که نبودیم همینطوری داشتیم زندگیمونو میکردیم ولی تصمیم گرفتن تهمونو به سرمون وصل کنن نمیدونم چرا!

ببین قضیه از این قرار بود که همین دانشمند داشت به این فکر میکرد با من چیکار کنه یه زاویه ای دربیاره. گفت آقا زشته مثل بچه ها یه خطی بذاره توی فرق سر من و باهم یه زاویه ای بسازیم. گفت آقا شکل میخوام شکل! اینا بچه بازیه! اومد چیکار کرد؟ اومد کمر منو خم کرد دل و رودم اومد تو دهنم ولی طرف عین خیالش نبود به مرلین! دید اون قسمت کمر من بنده خدا با قسمت صافم یه زاویه ای در اومده. دید عه اگه یکم دیگه پیش بره و پاهامو وصل کنه به کمرم‌‌، داره یه چیزی در میاره که بی نهایت تا زاویه میتونه دربیاره!

دیگه انقدر بنده خدا ذوق کرد منو یادش رفت، رفت به کل دانشمندا با افتخار تعریف کرد و بعد بدو بدو آوردشون بالا سر من، منم که کجکی بودم لامصب نمیتونستم نفسم بکشم! اومدن گفتن عه چرا این سرش هنوز خط مونده تهشو یه منحنی کردی؟ خب بیا سرشو به تهش بچسبون!
همه خوشحال شدن و همدیگه رو تشویق میکردن و انقدر خوشحال بودن خط(شما میگین آدم)فکر میکرد دنیارو فتح کردن! هیچوقت فکر نمیکردم انقدر واضح بتونم کف پاهامو ببینم ولی آقا دیدم به مرلین دیدم! اصلا منظره ی قشنگی نبود.

بعد میخواستن برسن به اون هدفشون که زاویه بود، اومدن وسط من که خالی بود یه نقطه گذاشتن و به تعریف خودشون اسمش مرکزه! همینطوری خطای مختلف بود که از اون مرکز وصل میکردن به کل بدنم به مرلین حس سوزن سوزن شدن بود هیچی ازم نموند! بعد هی خوششون میومد بیشتر اینکارو میکردن و دیدن بین دو تا خطی که از اون مرکزه زدن به من بدبخت، یه زاویه ای درست میشه و دقیقا همون چیزیه که میخواستن! چون بی نهایت میتونستن خطارو بزنن به بدن من و معلولم کنن و هی زاویه های مختلف به وجود میومد!

آقا اینا دیگه پررو شدن خوششون اومد، اومدن بیشتر منو انگو... ببخشید چیز کردن، دستکاری! همون یارویی که خوشش نمیومد یه خط وصل کنه بهم یدونه زاویه به وجود بیاد؟ گفت بابا این شکل بازه اصن خوشگل نیست این شکله چیه اصن نه تو طبیعتی هست نه به کارمون میاد نه هیچی! یهو یه دانشمند دیگه گفت بیا این شکله رو ببندیم خب! مگه دایره رو نبستیم؟ اینم بیایم چهار تا خط هم اندازه ی خط اولی(که بنده بودم) بهم بچسبونیم بشه یه شکل!
ایناهم سریع اومدن اینکارو کردن دیدن وای اینهمه چیز توی طبیعت هست همین شکلی! گفتن بیایم اینم مثل دایره به رسمیت بشناسیم بهش یه اسمی چیزی بدیم ناراحت نشه به دایره حسودی نکنه! همینطوری رندوم بهش یه اسم دادن شد مربع!

بابا اینا دیگه خیلی خوششون اومده بودا! درحالی که داشتن باهم آب شنگولی میخوردن میزدن به سلامتی که وای ما چقدر خفنیم وای ما چقدر باهوشیم، یکی که مرلین لعنتش کنه چون اصن نذاشت استراحت کنم و یه ورزشی بکنم کمرم باز شه، داد زد آقا تا سه نشه بازی نشه! نمیدونم این از کجا اومده و مصطلح شده ولی تورو به مرلین یادتون باشه شاید اون وسط یه بخت برگشته ای مثل من اونجاست که نمیذارین حتی نفس بکشه!

هرکسی اومد روی دفترش من جیگر و خوشگلو کشید و شروع کرد به ور رفتن! آقا هزارتا کار با من کردن که نگم برات! آخر یه دانشمندی که جوونم بود کلی هم ذوق و شوق داشت، اومد یه سقف بالا سرم گذاشت، مرلین بیامرزتش! بارون میومد من هی خیس میشدم همیشه تو آرزوی این بودم! همه رو صدا کرد که بیان منو نگاه کنن ولی چیزی که ریز خطامو ریزوند‌، این بود که خوششون نیومد! میدونین چرا؟ چون اون دانشمند سنش کم بود، اصلا آدم حسابش نمیکردن! خیلی دلم براش سوخت و حس کردم خیلی وجه اشتراک داریم باهم چون هیچکس بهمون توجه نمیکرد!

ولی این جوون جربزه داشت! اومد چیکار کرد؟ اومد صاف دست گذاشت روی قضیه ی مورد علاقه ی دانشمندا یعنی زاویه! گفت ببینین سه گوشه داره سه تاعم زاویه! حالا نگاه کنین جمعشون کنیم میشه صدوهشتاد درجه! حالا این زاویه های بیرونیشم میبینین؟ میشه سیصدو شصت درجه! خیلی باحاله ها نیست؟اینجا دقیقا استارت مثلث خورد! خیلی خوششون اومد‌! دیگه هیچی اومدن لپ این جوونم بوس کردن و خیلی شاد و خرم دوباره برگشتن به عیش و نوششون و منم ول کردن به امون مرلین!

اونجا بود که دیگه من نه خواب و خوراکی داشتم نه ورزشی نه وقت استراحتی هیچی! همه ی تحقیقاتشونو شروع کردن سر من! ولی میدونین خوبیش چی بود؟ اینه که من الان یه تریبون دارم میتونم بگم هرچی دارین از من دارینا! برین عشق کنین اصلا! هرچی سوالم دارین ازم بپرسین. البته وقت ندارما ولی شما بپرسین حتما. خب من باید دیگه کم کم برم پشت صحنه دارن صدام میکنن. تا درودی دیگر بدرود! (حال کردین چی گفتم؟)


_________
ببخشید من الان دیدم که باید بگم توی کلاستون شرکت میکنم یا نه و دلیل ویرایشمم همینه و اینکه بله معلومه شرکت میکنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودریک سیتون در 1404/7/14 8:44:27
پاسخ: ریاضیات جادویی
ارسال شده در: یکشنبه 13 مهر 1404 20:02
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تکلیف اول: می‌خوام یه شکلِ دیگه به جز این سه تا شکل پیدا کنین که توی ساختارِ خود هاگوارتز به کار رفته. حتی می‌تونین از تابلو ها یا هرچیز دیگه ای کمک بگیرین! فقط یه شکل جدید برام پیدا کنین و توی کاغذ بکشین.


تصویر تغییر اندازه داده شده



نگین حساب نیست که کاملا حسابه! آخه این رو هم تو تابلو ها دیدم هم رو چشم دانش آموزا. هم کاغذ دیواری های اتاق دامبلدور متشکل از دو تا دایره بود که با یه خط به هم وصل شده. اصلا یه زمانی جادوی ما هم نسخه موبایلیش از این علامتا داشت.


تکلیف دوم: داستانِ اختراعِ یکی از این سه شکلی که توی کلاس خوندیم رو برامون تعریف کنین.
آقای تال این انشا به سبک رماتیسم گریفیندوریست.

آقا اجازه؟ ما می خواهیم انشا داستان تولدمان را برایتان بخوانیم. لطفا به بچه ها بگویید ساکت باشند و انقدر حرف نزنند تا ما با خیال راحت بیایم وسط... چیز یعنی همان پای تخته.
آقا ما بچه که بودیم جزوی از یک کوه بلند پای در بند، یعنی گنبد گیتی ای دماوند بودیم. پدر کوهمان خیلی موجود استوار و محکمی بود و ما هم حال می کردیم فرزندان همچین موجودی هستیم. همه چی به خوبی و خوش می گذشت تا اینکه مرلین انسان ها را آفرید و آنها آمدند گند گرفتند به خانه زندگیمان.

این انسان های اولیه، علاقه بسیاری داشتند که هر روز قسمتی از پدر کوهمان تخریب کنند و خودشان در سوراخ سنبه هایش بچپند. خاک بر سر ها فکر می کردند اشرف مخلوقاتند و می توانند به هر نحوی که شده در طبیعت دخل و تصرف ایجاد نمایند. برای همین یک بار به جان قسمتی از بابایمان که من درونش به عنوان سنگی ساکن بودم، افتادند و جانشان را کندند و مرا جدا کردند. آن زمان ها من سنگی نامتقارن بودم که به سختی می توانست حرکت کند. با این حال اراده پولادین داشتم و چون می دانستم زمین مرلین پهناور است و بسیار سفر باید تا پخته شود خامی، به زور خود را قل دادم و از بالای کوه به پایین پرت شدم.

سرتان را درد نمی آورم، همینطور قل خوردم و قل خوردم و قل خوردم تا به یک روباه رسیدم. آقا روباهه گفت:
- آهای سنگ قلقه زن تو ندیدی یه انسان اولیه پیرزن؟
- نه که ندیدم نه که ندیدم.
- چرا ندیدی؟
- واسه این که من سنگم چشم ندارم کورم. پیش همه هم تمیزم. حالا قلم بده ولم بده بذار برم صاف بشم.

بعد روباه هلم داد و من رفتم. همینطور که می رفتم گوشه هایی از من در اثر برخورد به اطراف، ساییده و صاف می شد. یعنی از یه سنگ کج و معوج و نیمه کوهی، تبدیل به یه سنگ صاف و خوشگل و داف شدم. (کاش می دونستین داف کیه اون موقع انشا همینجا تموم میشد)
خلاصه من همین‌ طور قل خوردم و قل خوردم تا رسیدم به پایین کوه، جایی که رودخانه‌ای مثل بچه‌های کلاس شما، همیشه در حال شر و شور بود. آب من را با خود برد، شست، صیقلی‌ ام کرد و هی چرخاندم، چرخاندم، چرخاندم تا دیگر هیچ گوشه‌ای از من باقی نماند. آن موقع تازه فهمیدم که گرد بودن یعنی چی.

بعد یک انسان اولیه که با خون حیوانات نقاشی می کشید مرا برداشت و نگاه کرد.
- عه! چه سنگ صاف و خوش‌ فرمی! می‌تونم ازت به عنوان الگوی یکی از نقاشیام استفاده کنم و اسمشو بذارم دایره!

و من همان‌جا فهمیدم که دیگر فقط یه سنگ نیستم. من «دایره» شدم شکلی که هیچ گوشه‌ای نداد، ولی کراش عالمیان است و همه را به خودش جذب می‌ کند. از آن روز به بعد هر جا نگاه می‌ کنید، من هستم: توی چرخ، توی خورشید، توی چشم‌ها و حتی توی نمره‌ی انشای خودم!
(البته منظورم توی انشای 20 است نه صفر. )


+اگه بتونم جلسه بعدی رو هم شرکت می کنم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ: ریاضیات جادویی
ارسال شده در: یکشنبه 13 مهر 1404 16:12
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف جلسه اول کلاس ریاضیات جادویی:

1.
تصویر تغییر اندازه داده شده

مامان این شکلو در آشپزخونه قلعه و در کلاس معجون‌سازی دیده.


2.
روزی‌ روزگاری در سرزمین هندسه، مردی می‌زیست به نام شاهزاده کیوخط، از تبار پادشاهی خطوطیان. شاهزاده جوان، هر شب با جامه‌ی مبدل در کوچه‌پس‌کوچه‌ها و مرزهای سرزمینش گشت‌زنی می‌کرد تا از میزان امنیت و استحکامات قلمرو پادشاهی آگاه شود.

در یکی از همین شب‌های گشت‌زنی، ماجرایی شگفت برایش رقم خورد. شب، مهتابی بود و او از جنگلی پر از اشکال هندسی گوناگون می‌گذشت که ناگهان پای اسب سفیدش به سنگی کروی‌شکل گیر کرد و شاهزاده از زین به زمین افتاد. اسب که از صدای افتادن صاحبش ترسیده بود، او را با پایی آسیب‌دیده در جنگل رها کرد و نعل به فرار گذاشت.

شاهزاده کیوخط چون ماری خزید و با زحمت بسیار خود را میان برگ‌های خشک پاییزی کشید تا سرانجام به کلبه‌‌ای مربع‌شکل رسید. از صدای خش‌خش برگ‌ها، دختری از کلبه‌ بیرون آمد؛ خطناز نام داشت و آن‌چنان زیبا بود که شاهزاده، با وجود درد پا، از دیدنش گل از گلش شکفت.
- الهی پام شکسته باشه که پرستارم تو باشی، خانمی!

خطناز خنده‌ی ریزی کرد. کمی بانداژ از داخل کلبه آورد و پای مجروح شاهزاده را بست. لباس‌های مبدل کیوخط، حالا پس از افتادن از اسب، آن‌قدر خاکی و کهنه شده بود که هیچ‌کس، حتی خطناز، نمی‌توانست دریابد او کیست.

دختر پری‌چهر با دستان شفاگرش زخم پای شاهزاده را درمان کرد و کمکش کرد تا راه خروج از جنگل را بیابد. شاهزاده با سپاس از او خداحافظی کرد و به قلعه بازگشت اما دلش را همان‌جا جا گذاشت. از آن شب به بعد، عمداً خود را به زمین می‌انداخت تا دوباره پایش زخم شود و به بهانه‌ی درمان، روی ماه خطناز را ببیند.

مدتی بعد فهمید که دختر، خواستگاران فراوانی دارد و یکی از آن‌ها خط‌الدین‌بن‌خطوطی، وزیر اعظم پدر پادشاهش بود. خط‌الدین مدت‌ها می‌کوشید با نمایش ثروت و جاه و جلالش دل خطناز را به‌دست آورد.

شاهزاده که دید اگر دیر بجنبد، وزیر، عشقش را خواهد ربود تصمیم گرفت با همان چهره‌ی مبدل مردی فقیر به خواستگاری دختر برود.

- نخیر آقا! چی فکر کردی پیش خودت؟ من خودم خواستگار وزیر دارم، بعد بیام با یه فقیر ازدواج کنم؟
- انقدر مادی‌گرا نباش خانمی! شاید زندگی فقیرانه‌مون از زندگی پادشاهانه‌ای که وزیر برات می‌سازه گرم‌تر باشه!
- فعکککک نکنم!

خطناز، بی‌رحمانه، پیشنهاد شاهزاده را رد کرد. کیوخط دل‌شکسته به قلعه بازگشت. روز بعد، ناگهان پدر پادشاهش ریق رحمت را سر کشید و شاهزاده ماند و خزانه‌ی بی‌پایان پادشاهی تا با سکه‌های طلا، اشک‌هایش را پاک کند.

مدتی از چهلم پادشاه پیشین گذشت. وزیر خط‌الدین برای برگزاری مراسم ازدواجش با خطناز از پادشاه جدید، مرخصی استعلاجی خواست اما کیوخط که هنوز کینه‌ نه شنیدن از خطناز را به دل داشت، درخواستش را نپذیرفت. در نتیجه، وزیر و خطناز هرگز نتوانستند عروسی کنند تا خطناز بفهمد که "پول خوشبختی نمی‌آورد."

اما خطناز که نمی‌خواست از قافله‌ی خوشبختی جا بماند، رفت و با پادشاه سرزمین هندسی کناری ازدواج کرد تا دهان پیام اخلاقی داستان را مورد عنایت قرار دهد و ثابت کند که "اتفاقاً پول خوشبختی می‌آورد!"

پادشاه کیوخط که از این رفتار برآشفته شده بود، خود نیز رفت و زن دوم همان پادشاه شد تا بگوید:
- زهی خیال واهی که پول خوشبختی بیاورد!

در همین هنگام، پادشاه سرزمین کناری که احساس می‌کرد از او سوءاستفاده شده، با وزیر پادشاه کیوخط یعنی همان خط‌الدین ازدواج کرد و گفت:
- اصلاً لعنت به پول و خوشبختی!

وزیر که هنوز دل در گرو خطناز داشت، دوباره سراغ او رفت و او را گرفت تا فریاد بزند:
- آقا بسه دیگه! ول کنید بریم سر زندگی‌مون! الکی الکی با این پول و خوشبختی چندضلعی عشقی ساختید!

اما پادشاه کیوخط که طاقت نداشت وزیرش دوباره به وصال خطناز برسد، خودش دست به کار شد و هم خطناز، هم وزیر و هم پادشاه تمام سرزمین‌های دور و نزدیک را گرفت تا بگوید:
- گفتم پول خوشبختی نمی‌آورد، بگین چشم! از این به بعد هم هیچ شکلی گوشه‌دار نمی‌ماند، مبادا گرفتار عشق شود!

و این‌گونه بود که داستان آن بگیر و ببند عاشقانه، دهان‌به‌دهان میان مردم چرخید و سرانجام، اولین دایره‌ عشقی تاریخ در سرزمین هندسه شکل گرفت.


پ.ن: جلسه بعدی هم اگر وقت با مامان یاری کنه سعی ‌می‌کنه شرکت کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!