جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  101 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  113 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  243 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  190 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: داستان‌های دو پستی (اسلیترین)
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 دی 1404 17:55
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پست اول:

روی صندلی راحتی سفیدرنگ ولو شد. سرش را میان دستانش گرفت و زیرلب، چند ناسزای مودبانه نثار همکارش کرد که با تنبلی‌ها و اهمال کاری های بی‌پایان، جان به لبش کرده بود.

به نقاشی جدیدش نگریست. ترکیبی از رنگ‌های مختلف که چهره‌ای را در برگرفته بودند؛ چهره‌ی یک زن، با گیسوان آتشین و چشمانی به درخشش یاقوت.

نگاه از نقاشی‌اش برداشت. دلش می‌خواست مانند همیشه، با درآوردن ایرادهای اثرش و به خاطر سپردن آن‌ها برای دفعه‌های بعدی، خودش را از هر فکر مزاحمی پاک کند؛ لیکن نتوانست. به جز آن همکار کاهلش که تمام پروژه را عقب نگه داشته بود؛ حرف‌های خانم بینگلی شفادهنده هم در ذهنش می‌چرخید.

چند روزی میشد که احساس سرگیجه و ضعف می‌کرد.
ابتدا می‌کوشید این نشانه‌ها را نادیده بگیرد و به کار زیاد نسبت دهد؛ اما سوروس برایش از خانم بینگلی وقت گرفته بود. حرف‌های شفادهنده مانند پتک بر سرش کوبیده میشد.
- خانم، شما اختلال حواس دارین. در شرایطی مثل شما، امکان توهم وجود داره.

خنده‌ای عصبی سر داد. اختلال حواس، توهم! با خود اندیشید:
- فعلا که حالم خوبه و نیازی به مراقبت ندارم. اگر از پا افتادم؛ اون وقت موضوع دیگه‌ایه.

حس کرد چیزی در گوشه‌ اتاق می‌خزد. بلند شد و به سمت آن رفت. گام‌هایش محتاطانه بودند.
- ببخشید؟

موجود خزنده جلوتر آمد و آیلین توانست او را کامل ببیند.

زن بلندقدی بود؛ با همان چهره‌ای که در نقاشی‌اش کشیده بود؛ همان گیسوان و چشمان قرمز. پیراهنی از جنس ابریشم سیاه به تن داشت و عینکی ته‌استکانی بر چشم زده بود.

زن لبخندی زد و به صدای بلند گفت:
- سلام، خانم پرینس!

آیلین عقب عقب رفت. این چهره را پیش از این در کابوس دیده بود. لبخندی زد که البته راستین نبود.
- کی خوابم برد؟

زن تبسمی کرد.
- خواب نیستین، بانوی من!

لحنش ادبی تحقیرآمیز داشت.

- می‌دونین، داشتم به این فکر می‌کردم که آیا شفقت و خیرخواهی واقعی وجود داره؟

با انگشتانش بازی می‌کرد. آیلین کمی برافروخت و حرکتی عصبی به پایش داد.
- معلومه که وجود داره!

زن نزدیک‌تر شد.
- جدی، بانو؟ ولی من زنی رو می‌شناسم که میگه:《ذات بشر خودخواه است و هیچ مهربانی واقعی وجود ندارد.》

آیلین سرخ‌تر شد. نوشته‌های نوجوانی‌اش را شناخت و از طرفی، چراغی در ذهنش روشن شد و دریافت زن چیزی جز توهم نیست.
- اون موقع بچه بودم. الان خیلی چیزها عوض شده.

زن تمسخرخندی زد.
- به قول خودتون، ذات بشر بلاتغییره.

آیلین عصبی خندید.
- من اشتباه می‌کردم!

زن حرف آیلین را نشنید.
- بانو، به نظرتون اگر شفقت واقعی وجود داشت؛ بازم مردم با انگیزه‌های خودخواهانه کمک می‌کردن؟

آیلین سرفه کرد.
- انگیزه‌های همه...

سرش گیج رفت و تلوتلو خورد. وقتی دیدش واضح شد،خبری از زن نبود. زیرلب گفت:
- کابوس بود....یا نه؟

زنگ در به صدا درآمد. آیلین تلوتلوخوران خودش رد به در رساند تا از مهمان استقبال کند.
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: داستان‌های دو پستی (اسلیترین)
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 آذر 1404 20:06
نمایش جزئیات
آفلاین
بخش دوم


حالا که آنقدر به مرگ نزدیک شده‌ام، سرمای گزنده‌اش را در تمام وجودم احساس می‌کنم. باید بگویم که گاهی در پس ذهنم این روز را تصور می‌کردم، به لحظات پایانی و آنکه چقدر برای‌شان آماده خواهم بود فکر می‌کردم. اما حالا...

چقدر تمام آن آمادگی‌ها بیهوده به نظر می‌رسد.

اکنون که اینجا در آستانه ورق‌زدن صفحه‌ای از کتاب تاریخ جادوگران توسط سرنوشت ایستاده‌ام، به آغاز فکر می‌کنم‌.... به مروپ شدنم‌. من شروع مسیرم را به خوبی به خاطر دارم. بودن من در خانه اسلیترین برایم یک امر قطعی بود. می‌دانستم این حضور نیاز به پذیرفتن وظیفه‌ای دارد. وظیفه‌ای که مرا به مانند بندی از جنس خون به فرزندم گره می‌زند. من قبل از آنکه مروپ را بشناسم او را می‌شناختم. مادرش بودن فقط بهانه‌ای برای کنارش بودن بود.

اما رفته رفته با گذر فصل‌ها و سال‌ها بزرگ‌تر شدم. آموختم که اگر می‌خواهم دیگران را بشناسم و دوست بدارم، ابتدا باید از شناخت خودم آغاز کنم. در میان تنهایی کوچه پس‌ کوچه‌های مه گرفته لندن، آموختم که مادر بودن یعنی صبور‌ بودن، یعنی قوی‌ بودن، یعنی با تمام سختی‌اش، از خانه سالمندان بازگشتن و بازهم ادامه دادن.

حالا بازگشته بودم... پس از سالها. این یک شروع دوباره بود. این‌بار نیز آغاز مسیر را می‌دانستم... اسلیترین. خانه‌ای که مدت‌ها بود در غبار فرو رفته بود. عشق مادرانه درونم نمی‌گذاشت آن را به حال خود رها کنم. تلاش کردم، صبور ماندم و باز هم تلاش کردم.

می‌گویند در هاگوارتز، هر وقت تقاضای کمک کنید، کمک از راه می‌رسد. من نیز تقاضای کمک کردم... از کهن‌ترین و قدرتمندترین جادوگری که می‌شناختم. اسمش را در کتاب‌های تاریخی خاندان گانت خوانده بودم. افسانه‌هایی که فقط بخشی از قدرت بی‌پایانش را روایت می‌کردند. همان علاقه به اسلیترین را در چشمان مغرور سالازار اسلیترین نیز می‌دیدم... طبیعی‌است نه؟ من نواده او هستم و او خود سازنده مسیری که سالها بعد، من آن ‌را در پیش گرفته بودم. او هرگز درخواست هم‌خونش را رد نکرد و این هم‌مسیری با او، مایه افتخارم بود. برعکس سنت خاندان گانت، جد بزرگوارم هرگز یک دختر را تیشه‌ای به اسم اسلیترین نمی‌دید و همواره مرا ادامه‌دهنده راه خویش می‌دانست. این اعتماد، همان چیزی بود که سال‌ها به دنبالش بودم. از همان اولین دیدار کاریزمای یک رهبر قدرتمند را در او دیدم. با وجود او، اسلیترین آموخت باید به ارزش‌های نجیب‌زادگی آغازینش بازگردد و هرگز سر در برابر هیچ اجبار و قانون بی‌معنایی خم نکند. یقین دارم که بدون بزرگ خاندان، هرگز اسلیترین دوباره به شکوه خودش بازنمی‌گشت.

اما در این مسیر، فرد دیگری نیز همراه‌مان شد. فردی که احترام زیادی برای او قائلم. گلرت گریندل‌والد مغرور و قدرتمند. جادوگر سیاهی که به من درس‌های زیادی آموخت. شاید او مستقیماً از خاندان اسلیترین نبود اما اسلیترینی‌ترین جادوگری بود که در کل زندگی‌ام شناخته‌ام. او بود که مرا تشویق کرد تا قدرت و استعداد‌های پنهانم را کشف کنم و به کار بگیرم. روزی که پس از ماه‌ها تلاش برای پیدا کردن سبک خودم، آماده بودم که در کنارش پرواز کنم، بدون آنکه بدانم، قرار بود یکی از بهترین خاطرات زندگی‌ام را تجربه کنم. ما باهم در آسمان از جلوی ماه نارنجی گذشتیم و به گذشته‌ای بسیار دور سفر کردیم؛ در مسیرمان حتی از طبقه هفتم جهنم نیز گذر کردیم و مثل ستاره‌ای فروزان درخشیدیم. زمانی که فکر می‌کردم هرگز نمی‌توانم هم‌تیمی خوبی برای کار‌های گروهی باشم، او از من بهترین هم‌گروهی ممکن را ساخت. می‌دانم که اگر او در این مسیر کنارم نبود، بارها و بارها تسلیم شده بودم اما گلرت به من آموخت تسلیم شدن برای انسان‌های تنبل و ترسو است و یک مادر نمی‌تواند این دو ویژگی را داشته باشد.

نفر سومی که در این سفر به ما پیوست، از گوشت، پوست و استخوانم بود. من بدون آنکه بتوانم جلوی خودم را بگیرم به سمتش جذب شدم؛ اما فقط چون پسرم بود؟ نه... قطعا دلایلی فراتر از خون صرف وجود داشت. دلایلی از جنس قلبی بزرگ که در کالبد لرد سیاه پنهان شده بود و من به عنوان مادر او، بهتر از همه آن را می‌دیدم. او غیر منتظره‌ترین همراه سفرم بود، همراهی‌ای که یک روز در کمال ناباوری با گرفتن دست‌های یکدیگر آغاز شد و حالا به چنان نزدیکی قلبی‌ای رسیده بود که دیگر روز‌ی را که او در زندگی‌ام حضور نداشت را به خاطر نمی‌آوردم. شاید او فرزندم باشد اما تجربیاتی به من آموخت که سالها طول می‌کشید تا خودم آن‌ها را بیاموزم. من در کنار او یاد گرفتم دوستی‌های امنی نیز در این جهان وجود دارند؛ دوستی‌هایی که شاید هزاران اختلاف‌نظر در آن‌ها وجود داشته باشد اما در آخر با احترام متقابل، اختلافات بخاطر عشق به ماندن، کنار گذاشته می‌شوند. دوستی‌هایی که هرگز نگرانی‌ای برای از دست دادن‌شان نخواهی داشت و هرگز از ترس از دست دادن‌شان مجبور به سانسور خودت نیستی. دوستی‌هایی که شب‌ها تا صبح می‌توانید با یکدیگر چرت و پرت بگویید و به هنرنمایی‌های آقای تی بخندید، بی‌آنکه لحظه‌ای به گذر زمان فکر کنید. او زیباترین فرزند دنیا بود و من خوشبخت‌ترین مادر دنیا که او را داشتم.

در میان این سفر اعجاب‌انگیز اما، همواره جای خالی آن دو نفر را در قلبم احساس می‌کردم. جای خالی افرادی که سالها قبل بهترین دوستانم بودند. آنها آن روز‌ها در کنارمان نبودند اما مگر می‌شود آن دو را از اسلیترین جدا کرد؟ هر چه باشد خانه عشق‌شان را زیر همین سقف سبز و نقره‌ای مستحکم کرده بودند. می‌دانستم دیر یا زود بازمی‌گردند و بازگشت‌شان شیرین‌ترین لحظات جادوگرانی‌ام خواهد بود. وقتی دوباره دیدم‌شان، دلم می‌خواست هرکاری کنم تا ماندگار شوند و دیگر هرگز از پیشم نروند. وقتی فهمیدم هنوز پای عشق اساطیری‌شان آنقدر جدی ایستاده‌اند، قند در دلم آب شد... خدای من، چقدر بهم می‌آمدند. بلاتریکسی که من همچنان گاهی او را راب صدا می‌زدم حالا پسری بزرگ و نجیب شده بود. مهربان‌تر از همیشه‌ای که او را می‌شناختم... با همان ذهنی پر از ایده‌های نو که سالها قبل، اولین‌بار همین ایده‌ها، ما را باهم آشنا کرده بود. در کنارش، بخشی از قلب من ایستاده بود. دختری که در یکی از سخت‌ترین دوره‌های زندگی‌ام با عشق و حمایت کنارم مانده بود. همان گابریلی که با نوشته‌هایش همیشه می‌خندیدم و با خود فکر می‌کردم این همه عشق را در نوشته‌هایش از کجا می‌آورد. گابریل وایتکسی‌ام حالا نوه‌ام دلفی شده بود. چقدر حس مادربزرگ شدن را دوست داشتم... نوه‌ام قند و عسل زندگی‌ام شده بود. وقتی واقعا کسی را دوست بدارین، حتی اگر از هم کیلومترها دور هم باشید، همیشه قلب‌هایتان راهی برای کنار هم بودن پیدا می‌کنند. راه ما یواشکی بازی‌کردن با موبایل مشنگی و حرص خوردن از هم تیمی‌ها و رقبای‌مان بود اما در کنار تمام آن حرص‌ها، همیشه کلی خنده و حس خوب وجود داشت. خنده‌هایی که گاهی تا خود صبح ادامه داشتند... لحظاتی دزدیده شده یک مادربزرگ برای آنکه در کنار نوه‌اش، کمی جوانی کند. بلاتریکس و دلفی به من آموختند عشق واقعی در این دنیا وجود دارد... عشقی که فقط با نگاه به آنها درک کنی چقدر برای یکدیگر درست و مناسب‌اند.

و در آخر، تام. تامی که نزدیک‌ترین و بهترین دوستی بود که در کل زندگی‌ام داشته‌ام. دوستی‌ ما مثل ازدواج تام و مروپ، پر بود از دراما و لحظات تراژیک، اما هر دو می‌دانستیم که همیشه در نهایت تام خود مروپ بود و مروپ خود تام... یک روح در دو بدن. او همان نیمه گمشده‌ای بود که می‌دانم اگر در زندگی‌ام پیدایش نمی‌کردم تبدیل به تنهاترین انسان جهان می‌شدم. تام من، دوستی بود که همیشه در بدترین و بهترین شرایط کنارم مانده بود. دوستی که می‌دانستم اگر همین فردا تصمیم بگیرم با پای پیاده تا کوه قاف بروم، دستم را می‌گیرد و شانه به شانه من کنارم می‌آید. همراهی که همیشه با حضورش بال پرواز به من می‌دهد تا پر بکشم و آزادی را تجربه کنم. می‌دانم اگر بازهم و بازهم به گذشته برگردم دوباره روی همان نیمکت کنارت می‌نشینم و از تو می‌خواهم که دوستم باشی چرا که دوستی تو، نفس حیات‌بخش زندگی من است. شاید من با ازدواج با تو، به آرمان‌های اسلیترین پشت کرده باشم اما این را بدان هرگز از آن پشیمان نخواهم شد چراکه بدون تو، این دنیا هیچ رنگی برای من ندارد و این تو هستی که به آن رنگ سبز زندگی‌بخش می‌‌دهی. دلم برای معجون عشق دادن به تو تنگ می‌شود عزیزم. لطفا بدون آن معجون لعنتی هم عاشقم بمان. باشه؟

دیگر وقتش رسیده بود. دوباره تیک‌تاک ساعت را می‌شنیدم و بوی مرگ را در هوا استشمام می‌کردم. پایان از فاصله‌ی یک نفس به من نگاه می‌کرد. آرام روی زانوهای خسته‌ام نشستم و شنل سیاه خفاش‌مانندی را از روی زمین برداشتم و روی خود کشیدم.

زمزمه‌های سالازار در گوشم تکرار شد.
"هرچه از تو بماند، راهش را باز خواهد یافت…"

سرم را لحظه‌ای پایین نگه داشتم و وقتی دوباره بالا را نگاه کردم، چشمان سیاهم آرامشی مادرانه داشت.

با صدایی آرام اما محکم گفتم:
- اونا خانواده‌ای هستند که مامان به وجودشون افتخار می‌کنه. حتی اگر نام مروپ گانت از جهان محو بشه، قلب و روحش کنار اونا همیشه باقی می‌مونه.

می‌دانستم لحظه موعود فرارسیده است. مرگ را مثل هدیه‌ای در سبدی حصیری پذیرفتم. دستم را دراز کردم. خطوط پوست دستم، سندی بر سال‌هایی بود که جهان از من ستانده بود. سالازار، وقتی مطمئن شد آماده‌ام، دستم را گرفت. ناگهان نیش افعی بر پوست من نشست… آرام، دقیق و اسطوره‌ای. بُرشی کوچک، اما کافی برای باز کردن دروازه‌ی تاریکی.

زهر سرد در رگ‌هایم همراه خونی داغ جاری شد. سستی در بدنم پیچید و یک آن تمام خاطراتم از برابر چشمانم گذشت. آهسته روی چمن‌زار سرسبز باغ دراز کشیدم.

فقط به یک خواب طولانی نیاز داشتم.
پاسخ: داستان‌های دو پستی (اسلیترین)
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 آذر 1404 20:06
نمایش جزئیات
آفلاین
آخرین قدم‌ها
بخش اول


هوا بوی پاییز داشت؛ از آن بوی تلخ و خاموشی که درونش اندکی غم و اندکی جاودانگی می‌ریزد. آسمان در آستانه‌ی غروب، با رنگی میان ارغوانی و سیاه می‌درخشید و سایه‌ی شاخه‌ها روی زمین سنگ‌فرش‌شده می‌رقصید. میان باغ قدیمی هاگوارتز، جایی که زمین از جادوی زمان پوشیده بود، سالازار و مروپ آرام قدم می‌زدند. در میان علف‌ها، مارهای جوانی از شاخه‌ای به شاخه‌ی دیگر می‌خزیدند، بعضی به شوخی یکدیگر را گاز می‌گرفتند و بعضی دور پاهای مروپ می‌پیچیدند تا گرمای او را حس کنند.

مروپ حس می‌کرد قلبش آرام نمی‌تپد، بلکه در حال ذوب شدن است. سکوت استاد، پدر، جدّ بزرگش، سنگین‌تر از هر سخنی بود. نگاه سالازار، همان نگاهی که در آن اقتدار و ابدیت به‌هم می‌رسیدند، حالا غبار اندکی از اندوه در خود داشت. لبخند نمی‌زد، اما نبود لبخندش هم غمگین نبود؛ فقط آرام، همانند پذیرش چیزی که پیشاپیش می‌دانست روزی خواهد آمد.

باد از لابه‌لای برگ‌های خشک می‌گذشت و مارها با صدای آرامی هیس‌هیس می‌کردند، گویی باغ خودش در حال وداع بود. مروپ به خطوط چهره‌ی سالازار خیره شد، همان خطوطی که شبیه کنده‌کاری‌های روی سنگ‌های باستانی بودند، پر از حکمت، پر از زخم. او هیچ‌گاه نمی‌خواست نشان دهد که دلتنگ است، اما مروپ خوب می‌دانست، از لرزش خفیف دستش هنگام لمس یکی از مارهای کوچک فهمید.

سالازار گفت:
- مرگ، تداوم زندگی‌ست، نه پایان آن. انسان‌ها از آن می‌هراسند چون به شکلِ جسمی دیده می‌شود، اما ما که میان زمین و جهنم پل زده‌ایم، می‌دانیم مرگ فقط تغییر مسیر است.

چشمانش به باغ دوخته شد.
- بسیاری از نوادگان من آمدند و رفتند. هر کدام ردّی از ما در خود داشتند، اما هیچ‌کدام ماندگار نبودند. زمان همه‌چیز را در خود می‌بلعد، اما جوهره... جوهره‌ی خون ما در گردش است.

مروپ احساس کرد صدایش آرام‌تر از همیشه است، انگار که حتی صدای او هم نمی‌خواهد این لحظه تمام شود. دستانش را میان آستین ردایش پنهان کرد تا لرزشش را نبیند.

سالازار ادامه داد:
- من در جهنم تو را بازخواهم یافت. روح تو، در قالبی دیگر، در شکلی دیگر، دوباره خواهد آمد. نه به نام مروپ، نه با این چهره، اما چیزی از تو در جهان باقی خواهد ماند. هیچ روحی از خون ما، هرگز از چرخه بیرون نمی‌افتد. ما زاده‌ی تاریکی نیستیم، ما خودِ تاریکی هستیم، و تاریکی فنا ندارد.

مارها حالا در دایره‌ای آرام، دور پای آن دو حلقه زده بودند. هوای باغ سنگین‌تر می‌شد، و غروب رنگش را از دست می‌داد. مروپ در دلش حس کرد چیزی از او کنده می‌شود؛ چیزی گرم، انسانی، زنده. اما در همان حال، در عمق وجودش چیزی تازه می‌جوشید. او می‌دانست این آخرین قدم‌هایی است که در کنار سالازار بر خاک هاگوارتز برمی‌دارد. صدای مارها شبیه زمزمه‌ی دعا می‌آمد، و از هر گوشه‌ی باغ، خاطراتی قدیمی برمی‌خاستند، صداهایی از روزهای نخست، زمانی که نام سالازار هنوز بر سنگ‌های مدرسه طنین داشت.

سالازار ایستاد. سایه‌اش روی زمین کش آمد، مثل دریایی آرام پیش از طوفان. برگشت و برای لحظه‌ای، به چشمان مروپ نگاه کرد. در آن نگاه، حکم نبود، موعظه نبود، حتی اندوه هم نبود، فقط نوعی دانایی خاموش، نوعی مهر در لایه‌های عمیق قدرت.

مارها از میان علف‌ها گذشتند و در تاریکی ناپدید شدند. شعله‌ی سبزِ کوچکی در هوا شکل گرفت، همان نشانه‌ای که از جهنم می‌آمد، و نسیمی آرام عبور کرد. مروپ نفسش را در سینه حبس کرد و احساس کرد زمین زیر پاهایش دیگر خاک نیست، بلکه فاصله‌ای میان دو جهان است.

سالازار نگاهش را از او برنداشت.
- هرچه از تو بماند، راهش را باز خواهد یافت. در هر جادوآموزی که از این‌جا می‌گذرد، تکه‌ای از روح تو درخشان خواهد بود. در چشمانشان، صدای تو، در قدرتشان، حضور تو.

در هوا بوی سنگ خیس و خاک باران‌خورده پیچید. مروپ خواست چیزی بگوید، اما زبانش فقط در سکوت لرزید. صدایش در دلش پیچید، مثل زمزمه‌ای که از دل آتش می‌گذرد. و سالازار، در سکوتی مطلق، دستش را آرام بالا برد، گویی قرار است باد را وادار به توقف کند.

همه‌چیز در لحظه‌ای متوقف شد. صدای مارها، وزش باد، حرکت ابرها. فقط دو سایه باقی ماندند، میان باغ، در آستانه‌ی جدایی‌ای که نه آغاز داشت و نه پایان. سکوتی میانشان جاری شد، سکوتی از جنس ابدیت، و در آن سکوت، نفس جهنم شنیده می‌شد.
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: داستان‌های دو پستی (اسلیترین)
ارسال شده در: جمعه 28 شهریور 1404 03:48
نمایش جزئیات
آنلاین
پست دوم

نیمه قرص ماه در دل آسمان شب. درخشش آن را مثل یک قوت قلب می بینم. و مه شبانه ی لندن که مثل یک همراه کنارم حضور دارد. در خیابان ها قدم برمی دارم. مثل یک روح، آرام و بی صدا. اما درونم پر از غوغا و هیاهو است. و این طوری گوش هایم را پر کرده که متوجه حضور آن دو نمی شوم. دو نوجوان که انگار ناگهان در برابرم ظاهر می شوند و با نگاه هایی که اندکی ترس در آن موج می زند، اما قاطع هم هست، چوبدستی هایشان را به سمتم نشانه گرفته اند. می شناسمشان، هرمیون گرنجر و جوزف وارنسکی، از دانش آموزان هاگوارتز. به سختی سعی می کنم لبخند بزنم. حرف زدن با نوجوانان کاریست که چندان در آن تبحر ندارم، مخصوصا آن دسته ای شان که نیمه شب در خیابان ها پرسه می زنند و به دنبال قهرمان بازی هستند.
"شاید بهتر باشد چوبدستی هایتان را کنار بگذارید. این طوری کسی صدمه می بیند."

وارنسکی با اخمی بر چهره:
"بله، خون آشام. و کسی که قرار است صدمه ببیند تو هستی."

گرنجر:
"بهتر است سعی نکنی از آن حمله های سریع خون آشامی ات انجام بدهی، چون طلسمی به سمتت روانه می کنم که دقیقا برای نوع خودت ساخته شده. بدون دندان های نیشت زندگی کردن سخت می شود، مگر نه؟"

لبخند از لبانم محو نمی شود، ولی صورتم طوری در هم می رود که انگار کسی دارد خون را از آن بیرون می کشد.
"گرنجر عزیز، این حرف های پلید. این تو نیستی. می بینی؟ این مه رویت تاثیر گذاشته. این یک مه عادی نیست. او این طلسم را اجرا کرده."

و نفس عمیقی می کشم و سعی می کنم آن حسی که دارد زیر پوست خودم هم فرو می رود را نادیده بگیرم. میل به حمله به وارنسکی و گرنجر و نوشیدن خون شیرینشان.
"باید زودتر فکری به حالش بکنیم. قبل از اینکه هر کدام از ما دست به عمل احمقانه ای بزند."

وارنسکی یک ابرویش را بالا می برد:
"این حرف ها چیست؟ نقشه ی تو برای کنترل اوضاع؟ می خواهی بگویی آن دزد شبانه تو نیستی؟"

من:
"من خیلی چیزها هستم، وارنسکی عزیزم. اما دزد یکی از آن ها نیست. باور کن."

چهره ی وارنسکی تاریک می شود و حرکتی تند به چوبدستی اش می دهد و طلسمی غبار مانند به سمتم روانه می شود. من به سرعت جاخالی می دهم و چوبدستی ام را بیرون می کشم. وارنسکی می خواهد طلسم دیگری به سمتم بفرستد که گرنجر دستش را می گیرد. من از فرصت استفاده می کنم و پشت ساختمانی در آن حوالی پنهان می شوم. صدای وارنسکی را می شنوم که دارد با ناراحتی و خشم می گوید:
"چرا جلویم را گرفتی؟"

گرنجر:
"چون احتمالا حق با اوست. او یک عضو محفل ققنوس است. و همین طور، آن لحظه.‌ من حسش می کنم، جوزف."

وارنسکی با لحنی گیج شده:
"چه داری می گویی؟ چه را حس می کنی؟ و ضمنا اینکه میدهرست یک عضو محفل است، دلیل خوبی برای اعتماد به او نیست."

گرنجر:
"مه را می گویم. دارد روی ذهنمان تاثیر می گذارد. باید سعی کنی با آن مقابله کنی. و در مورد میدهرست، او نمی خواست به ما صدمه بزند، وگرنه الان مرده بودیم."

وارنسکی:
"خب، او به نوجوان های محصل کاری ندارد. اما او موجودیست که تاریکی به او گره خورده."

دوست دارم بایستم و به حرف هایشان گوش کنم. در هر حال نظرات بقیه در مورد ما بخش مهمی از فرآیند خودآگاهی را شکل می دهند. اما نمی توانم بیش از این معطل کنم. باید بروم و چوبدستی ها و معجون ها و بقیه ی اقلامی که در یک زیرگذر مخفی کرده ام، را بردارم و زودتر به واسطه برسانم. می دانم. شرم آور است. هیچ وقت حتی در خواب هم نمی دیدم دست به غارت بزنم. اما این بخشی از ماموریتم به عنوان یک عضو محفل است. هدفم نزدیک شدن به آن واسطه است. او مشکوک به همکاری با مرگخوارهاست.

به گذرگاه می رسم و اقلام را برمی دارم. فشار را بر روحم حس می کنم و حس یک دزد واقعی را دارم. و یک دزد واقعی هم هستم، مگر نه؟ از دست آن دو نوجوان خشمگینم که چرا با آن ظاهر شدن ناگهانی شان این موضوع را به من یادآوری کردند. و البته از مودی هم خشمگینم که چرا این ماموریت را به من سپرد. اما سعی می کنم با فکر نوشیدن خون آن واسطه خودم را آرام کنم. فقط به درگاه روونا دعا می کنم که او واقعا همدست مرگخوارها باشد و خون شیرینش حلالم باشد.

از گذرگاه خارج می شوم، با کیسه ای بزرگ بر دوشم. مه همچنان آرام می لولد و نیم قرص ماه همچنان به من می نگرد. این بار طوری که انگار نیم دیگرش را من ربوده ام.


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1404/6/28 21:08:32
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1404/6/28 21:15:52
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1404/6/28 21:23:25
پاسخ: داستان‌های دو پستی (اسلیترین)
ارسال شده در: پنجشنبه 27 شهریور 1404 22:49
نمایش جزئیات
آفلاین
پست اول
_ بچه ها هوا داره تاریک میشه. بهتر برین خونتون تا اتفاق بدی نیافتاده.

من و دوستم جوزف، رفته بودیم کوچه ی دیاگون. بعد از اینکه بستنی خوردیم، رفته بودیم فلوریش و بلاتز که چند تا کتاب خوب بخریم. می خواستم یه جاروی جدید هم بخرم. وقتی جاروی مناسب رو پیدا کردم، داشت شب می شد و اون موقع بود که با خودم گفتم بد فکری کردیم که عصر اومدیم. از فکر و خیال اومدم بیرون و گفتم: هان؟
خانم فروشنده دوباره حرفش را تکرار کرد: گفتم دیگه بهتر برگردین خونه هاتون؛ هوا داره تاریک میشه. مخصوصا تو این وضع جدیدی که پیش اومده، بهترین کار تو خونه موندنه.
جوزف پرسید: کدوم وضعیت؟

خانم فروشنده جواب داد: همین پرسه های شبانه شون دیگه. ممکنه سر شما هم بلایی بیارن.
خانم فروشنده با دیدن قیافه ی من و جوزف که گیج تر شده بودیم گفت: یعنی شما خبر ندارین؟ یک هفته ای میشه که داره این اتفاقات میفته. همه چیز از وقتی شروع شد که چوبدستی فروش بیچاره یادش رفت در مغازه اش رو قفل کنه. شب چوبدستی های زیادی رو از مغازه دزدیدن. از فردای اون روز، شب ها در مغازه ها خود به خود باز می‌شد و چیز های مهمی مثل پودر پرواز یا معجون های کشنده دزدیده می‌شدن. اما فقط این نبود. یه جوون تازه مغازه‌ش رو باز کرده بود. شب ها هم داخل مغازه‌ش می‌خوابید. ولی یه شب همه ی چراغ های کوچه خاموش شد. بعد صدای درگیری اومد. وقتی ما رفتیم ببینیم چی شده، دیگه اون جوون اونجا نبود. نمی‌دونستیم فرار کرده یا کسی بردتش. هر شب صدای راه رفتن یه نفر رو تو کوچه می‌شنویم. حتی از حس می‌کنیم که جلوی خونمون رد شده؛ ولی وقتی از پنجره نگاه می‌کنیم کسی رو نمی‌بینیم. هیشکی دیگه از غروب به بعد نمیاد بیرون. منم دارم میرم. شما هم برید.

ولی ما نمی‌تونستیم. خونه ی ما این دور و بر ها نبود. خوشبختانه خانم فروشنده قبول کرد که ما شب رو خونش بمونیم. راه افتاديم و وقتی رسیدیم خسته و کوفته نشستیم.
_ اسم من جوزفه. این هم دوستم هرمیونه. ممنونیم که امشب ما رو به خون‌تون راه دادین خانم...
_ اسم منم مونائه. خواهش می‌کنم. کاری نکردم. خیلی خوش اومدین. امیدوارم از شامی که پختم لذت ببرین.

سر میز شام نشستیم. غذا خیلی خوشمزه بود ولی تمام مدت کلمات مونا تو ذهنم رژه می‌رفت:
نقل قول:
همین پرسه های شبانشون دیگه.
نمی‌دونستیم فرار کرده یا کسی بردتش.
هر شب صدای راه رفتن یه نفر رو تو کوچه می‌شنویم.

افکارم کل شام پیش حرف های مونا بود. از سکوت جوزف فهمیدم ذهن اونم درگیره. بعد از شام از اونجایی که خیلی خسته بودیم یکراست رفتیم بخوابیم. من و جوزف رفتیم تو اتاق مهمون. من تخت سمت راست رو بر داشتم، و جوزف هم سمت چپی رو. حدودا ساعت یازده بود که صدای کشیدن چیزی مثل ردا روی زمین از بیرون اومد.
آروم صدای جوزف رو شنیدم که گفت: هرمیون، بیداری؟
جواب دادم: آره. بیا از پنجره نگاه کنیم.
به سمت پنجره رفتیم. هیچکس نبود اما صدای قدم زدن می‌اومد. خوب نگاه کردیم ولی باز هم کسی رو ندیدیم. جوزف غرق فکر بود.
_ ممکنه روحی باشه که شنل نامرئی پوشیده باشه؟
_ البته که نه! روح ها که صدای پا ندارن.
_ پس یعنی میتونه... میتونه یه مرگخوار باشه...
_ جوزف!
گفت: چیه؟! این که چیز محالی نیست. گفتم: می‌دونم. کاملا هم منطقیه. فقط این چیزی بود که نمی‌خواستم بهش فکر کنم. گفت: حالا به نظرت چی کار کنیم؟ بخوابیم یا بریم یه نگاهی بندازیم؟ یه کم فکر کردم. نمی‌تونستیم فردا شب دوباره بیایم. از طرفی هم خیلی دلمون می‌خواست بریم سر از کارشون در بیاریم. پس گفتم: باشه. بیا بریم. فقط باید خیلی مواظب باشیم. از هال گذشتیم و به سمت در ورودی رفتیم. با ترس به هم نگاه کردیم.
و قدم به دنیای تاریک شب گذاشتیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: داستان‌های دو پستی (اسلیترین)
ارسال شده در: دوشنبه 5 خرداد 1404 18:35
نمایش جزئیات
آفلاین
پست دوم


مک‌گونگال با بغض فرو خورده‌ای از پنجره به نقطه‌ای دور نگاه کرد. نقطه‌ای که در آن قورباغه‌ شناوری بر روی یک برگ زرد زیر باران سیل‌آسای پاییزی از این سو به آن سو حرکت می‌کرد.

فلش‌بک:

- عجیب نیست که امروز پروفسور مک‌گونگال خودش کلاس نیومده و بجاش گربه‌ش رو برامون فرستاده؟

یکی از پسران کلاس که آب از دهانش سرازیر شده بود با نگاهی پر از نیات پاک و عفیفانه به گربه‌ی ماده چشم دوخت.
ـ ولی حاجی الحق والانصاف عجب گربه‌ای داره پروفسور! جان!

در واقع تا بدین جا همه چیز جز گرایش عجیب دانش‌آموزی به گربه، تقریباً عادی به نظر می‌رسید تا آنکه لرد سیاه جوان که حوصله‌اش سر رفته بود تصمیم گرفت گربه‌ را پیش پیش کند... البته نه یک پیش پیش عادی!

لحظاتی بعد گربه با وحشت می‌دوید و تام ریدل جونیور هم با آبپاش باغبانی پدرش که اندازه کل رودخانه نیل در آن آب گنجانده بود به دنبالش.

پایان فلش‌بک.

- غیر از اینکه اصلا دوست ندارم وقتی در ظاهر گربه‌‌ایم خیس بشم، باید بگم تا سه ماه کلاسم تبدیل به آکواریوم شده بود. مگه چقدر گل و گیاه دارین که این آبپاش لعنتی این همه گنجایش داشت؟ تازه اون تمساح‌های نیل که همراه لجن‌های کف رودخونه محلول در آب با آبپاش اومده بودن رو ندیدین!
- میگم این آبپاشم چند وقته پیداش نیستا! تازه با کلی منت‌کشی، جد بزرگوار حاضر شدن طلسم گسترش‌پذیری رو روی آبپاشم اجرا کنن فقط به این شرط که باهاش تموم رودخونه‌های مشنگ‌هارو خشک کنم.

مروپ زیر زیرکی سیخونکی به شوهرش زد تا به خودش بیاید.
- تمشک جنگلی مامان فقط می‌خواسته سطح مقاومت شمایل گربه‌ای شما به آب رو بسنجه. چرا کنجکاوی طفل معصوم مامان رو سرکوب می‌کنین؟ بده چندتا تمساح هم سر راه آورده که سر بچه‌های کلاس گرم شه و در راه رضای مرلین، تمساح‌ها هم از سوء تغذیه و در معرض انقراض بودن، رنج نبرن؟

مک‌گونگال و دامبلدور، نگاهی متعجب و ناامید به یکدیگر انداختند. ناگهان کفتر سفیدی که از مشکلات گوارشی رنج می‌برد، مستقیم بر روی کله دامبلدور نشست و قبل از رساندن پیغامش، جهت حفظ لطافت بیشتر موهای نقره‌فام نامبرده، یک جایزه ناقابل هم از خودش بر جای گذاشت. پیرمرد که نصف سرش سبز رنگ شده بود چرا که به نظر می‌رسید کفتر، شب قبل، قرمه سبزی با شیر طالبی میل کرده باشد، با چهره در هم کشیده، نامه‌ای را از پای پرنده باز کرد و آن را بلند خواند.
- این همه سال چرا نگفته بودی بهم علاقه داری آلبوسم؟ اصلا قلبم اکلیلی شد وقتی نامه‌تو خوندم قربون اون شپشای ریشت برم. پس دیت اول‌مون شد پنجشنبه شب جنگل ممنوعه. ماچ بهت... از طرف مینروا جونت!

مینروا مک‌گونگال که تا قبل نامه چهره‌ای ناامید و جدی‌ای داشت ناگهان سرخ و برافروخته شد.
- اوا آلبوس، قرار نبود این نامه‌های دو نفره‌مونو توی جمع بخونی که! اگر همه نامه‌های عاشقانه‌ای که هر هفته برام می‌نویسی رو اینطوری توی جمع بخونی دیگه باید فکر ازدواج باشیما! من اصلا اهل روابط خارج از ازدواج نیستم اونم وقتی جنبه عمومی پیدا کنه... گفته باشم!

دامبلدور که حس می‌کرد به خاطرات یار دیرینش گلرت، خیانت شده است، با تعجب پاسخ داد.
- نامه‌های دو نفره؟ هر هفته؟ من کی همچین کاری کردم خودم خبر ندارم؟
- یعنی تو اون نامه‌هارو ننوشتی؟!

در این میان، لرد سیاه که در حال خوردن چیپس خانگی مامان‌پزش بود، وارد دفتر شد و بین صندلی پدر و مادرش نشست.
- پروفسور مک‌گونگال، نگفته بودی روی پروفسور دامبلدور کراش داریا شیطون!
- ریدل؟! بازم؟! دفعه پیش که از طرف مادام پامفری برای پروفسور اسپراوت نامه عاشقانه فرستادی گفتم این کار چقدر زشته...
- بله پروفسور... تازه گفتین اگر اینکارو ادامه بدم ممکنه هلیکوپترشکن لازمم بشیم چون خب از نظر جنسیت هر دوتاشون... ولی به نظر من که خودشون راضی به نظر می‌رسیدن. حداقل مادام پامفری که خیلی به ماندریک‌های پروفسور اسپراوت علاقه نشون می‌داد و می‌خواست شخصا هر شب براشون معجون رشد استخوان ببره اتاق پروفسور اسپراوت و خوب ماندریک‌هارو ماساژ بده تا معجون جذب‌شون بشه.
- ریدل!

صدای بلند مک‌گونگال داخل دفتر مدیریت پیچید. مروپ که اصلا از فریاد پروفسور بر سر پسرش خوشش نیامده بود اخمی کرد و تام ریدل سینیور با دیدن اخم همسرش از صندلی برخاست.
- پروفسور مک‌گونگال، به شما اجازه نمیدم با پسرم با صدای بلند صحبت کنین!

صحنه اسلوموشن شد. مروپ با شنیدن صدای جدی و عمیق تام به سمت شوهرش بازگشت. نسیم ملایمی موهای مشکی تام ریدل سینیور را بر هم ریخت و نور طلایی طلوع ناگهانی خورشید از پشت ابرهای تیره باعث درخشش کت و شلوار خوش دوختش شد؛ با دیدن اخم ابروهای کشیده تام که چهره وی را کاریزماتیک کرده بود، قند در دل زن آب شد.
- اوه تامی! تو از پسرمون دفاع کردی؟

تام دستش را در داخل موهای بهم ریخته‌اش برد و صدایش را خش‌دار کرد.
- من همیشه از فرزندمون حمایت می‌کنم عزیزم.

مادر لرد تاریکی به سرعت از جایش برخاست و به سمت پدر لرد تاریکی رفت تا... به هر حال "تایی" وجود ندارد چرا که خوشبختانه سرفه‌های لرد سیاه مانع دراماتیک‌تر شدن صحنه و پیامد‌های ناخوشایند پیرامونش شد.
- آهای! اینجا بچه نشسته‌ها! ما الان حکم کاربر ۱۲ ساله رو داریم. رعایت کنین حالا ما هیچی نمی‌گیم!

تام و مروپ، سرفه‌کنان، یقه‌هایشان را مرتب کردند و با وقاری مثال‌زدنی که فقط والدین یک کودک کاملاً نابه‌هنجار می‌توانند داشته باشند، متحدانه به سمت دامبلدور و مینروا بازگشتند.
- امیدواریم دفعه‌ی بعدی که مامان و شوهر مامان رو احضار می‌کنین، لااقل موضوع‌تون چیزی فراتر از نامه‌های عاشقانه باشه.

تام نیز با صدایی جدی ادامه داد:
- ضمناً، هرگونه محدودسازی استعدادهای پسرمون و سرکوب کنجکاوی ذاتیش، خط قرمز ما محسوب می‌شه و خط قرمز ما با محدودسازی کمک‌های مالی‌‌مون به هاگوارتز ترسیم می‌شه.

مروپ لبخند ملیحی زد و بازو در بازوی تام، دامبلدور و مینروای خشک‌شده از این اتحاد ناگهانی را پشت سر گذاشتند و در حالی که از پشت سر، صدای ریز خنده‌های شیطانی پسرشان مانند موسیقی متن یک فیلم ترسناک با پیانو در هوا طنین‌انداز می‌شد از در دفتر مدیریت خارج شدند.

پایان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: داستان‌های دو پستی (اسلیترین)
ارسال شده در: دوشنبه 5 خرداد 1404 18:17
نمایش جزئیات
آفلاین
پست اول



روزی سرد اواسط پاییز نسیمی خنک در میانه روز، لندن را در بر گرفته بود. همه چیز در آرامش پیش میرفت تا اینکه سقوط غیر اصولی جغد مروپ به سمت پنجره، باعث شکسته شدن گلدان پشت پنجره ی تام ریدل پدر شد. تام با چشم غره ای به او پنجره را باز کرد. هر دو برای چند لحظه به یکدیگر خیره شدند.
جغد با گوشه چشمش به گلدان شکسته شده نگاهی کرد و آب دهانش را قورت داد، سپس با نگاهی شهلا رو به تام برگشت تا بلکه با دلبری کمی دلش را به رحم بیاورد.

- کور خوندی اگه فکر کردی با اون نگاهت گول میخورم. گلدون نازنینمو زدی شکستی، بعد بذارم به این راحتی قسر در بری؟

تام گردن جغد را گرفت و با نگاهی تهدید آمیز صورتش را نزدیکش برد.
-یا تا شب یکی مثل همینو برام پیدا میکنی یا میدم مروپ ازت سوپ جغد درست کنه، جغد فهم شدی؟

جغد سرش را مانند الاکلنگ زهوار در رفته به نشانه تایید بالا و پایین کرد.

- خوبه. هوم...این چیه به پات گرفتی؟

تام بعد از محاکمه جغد، تازه متوجه نامه ای که به پایش بسته بود، شد. نامه را از پای او جدا کرد و شروع کرد به زیر لب خواندن.
- "قابل توجه اولیای گرامی! کارنامه پایان سال فرزند دلبندتان را میتوانید فردا در جلسه اولیا مربیان دریافت کنید. لازم به ذکر است حضور در این جلسه برای اولیا و سرپرستان، الزامیست. امضا، پرفسور مک گونگال. مهر، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز." هوم..‌.مروووووپ!

تام به محض اتمام خواندن نامه، مروپ را که با عشق در حال طبخ غذایی جدید و لذیذ برای فرزند دلبندش بود صدا کرد، اما جوابی نشنید. چشمی در حدقه چرخاند و خودش راهی آشپزخانه شد. پس از رسیدن به چهار چوب در تکیه ای زد و نامه را رو به مروپ گرفت.
- از مدرسه احضار شدیم.
- مدرسه؟ چیزی شده؟

مروپ سرش را از کتاب آشپزی بلند کرد و به تام و نامه ی در دستش نگاهی کرد.
- کارنامه و جلسه اولیا و مربیان؟ البته که برای نخود فرنگی مامان همیشه وقت دارم.

روز بعد...


تام و مروپ با شیک ترین لباس خود در دفتر مدیر حاضر شدند. به علت علاقه ی فراوان به فرزندشان و البته کنجکاوی زیاد، حتی قبل از خود مدیر وارد دفترش شدند.

دامبلدور و مک گونگال حدود نیم ساعت بعد، تازه وارد دفتر شدند و با چهره ای جا خورده به آنها زل زدند سپس با تردید نگاهی به ساعت خود کردند اما ظاهرا که تازه ساعت ۷ صبح شده بود.

- عذر خواهی میکنم اگر خیلی منتظر شدید.

دامبلدور با چهره ای سر در گم این را گفت و رفت تا پشت میزش جلوس کند. از آن سو مک گونگال گشت و از میان پرونده ها کارنامه ی ولدمورت را به والدینش تحویل داد. برای دقایقی در سکوت آنها به یکدیگر و به کارنامه نگاهی کردند.

- حتما اشتباهی شده نارگیل مامان خیلی بچه ی باهوشیه امکان نداره همچین نمراتی بگیره.
- متاسفانه که حقیقت داره. هوش خالی برای قبول شدن کافی نیست. بچه ی شما نه به کلاس گوش میده، نه درس میخونه، نه حتی...به اساتيدش احترام میذاره.

مک گونگال سعی کرد بغضش را قورت دهد.
- شماها که نمیدونید من این مدت چی کشیدم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: داستان‌های دو پستی (اسلیترین)
ارسال شده در: پنجشنبه 22 آذر 1403 18:56
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست دوم)


- باید یه اعترافی کنم؛ من بدترین آدم برای مسئولیت‌پذیریم!

آرام از روی صندلی‌اش خم شد. با دستانی لرزان، روانداز سفید تخت را آهسته تا زیر چانه‌ی ظریف برادرش که در درمانگاه قلعه آرمیده بود، بالا کشید. صدای زمزمه‌هایش، در گوش پسرک در هم شکسته می‌پیچید... زمزمه‌هایی آکنده از شرمی درد آلود. می‌دانست که اگر برادرش هوشیار می‌بود، هرگز غرورش اجازه بیان این جملات را به او نمی‌داد.
- باید بیشتر ازت مراقب می‌کردم ولی همیشه تمام حواسم به خودم بود. می‌خواستم قوی بشم؛ می‌خواستم خودمو از اون خونه و خونواده نفرین شده نجات بدم. من... خیلی خودخواهم، نه؟

نگاهش به ساعت دیواری افتاد. عقربه‌ها در تاریکی ناپدید شده بودند اما پاهای بی‌حسش به او می‌گفتند که از نیمه شب گذشته است. سنگینی عذاب وجدان، مانند زنجیری نامرئی، او را بر آن صندلی، قفل شده نگه می‌داشت.
- اوایل همه نگاه‌ها روی من بود. "سیریوس بلک"، پسر بزرگ و افتخار خاندان. اونا فکر می‌کردن من قراره رویاهاشونو به واقعیت تبدیل کنم. انتظار داشتن با دستام هزار تا کله جن خونگی جدید به دیوارا اضافه کنم و همه مشنگا رو زیر پاهام له کنم. ولی نه... خیلی زود فهمیدن که من اون غول چراغ جادویی که می‌خواستن نیستم. یادته قیافه‌شونو وقتی دیدن دارم پوسترای موتور سیکلتای مشنگی رو به در دیوار اتاقم می‌چسبونم؟!

لبخندی تلخ، مثل زخم کهنه‌ای، بر لبانش نقش بست.
- و بعد این ناامیدی بزرگ، خیلی سریع همه توجه‌شون به تو معطوف شد. ریگولوس، پسری که تا اون روز حتی به زحمت می‌دیدنش، حالا فرشته نجات‌شون شده بود. هر روز باید می‌شنیدم که تو از من بهتری... که تو همون پسر نمونه‌ای هستی که همیشه آرزوشو داشتن.

مهتابی که از میان پرده‌ها سرک می‌کشید، نور سردش را بر صورت رنگ‌پریده ریگولوس پاشید. صورتش در کنار برادر، مثل سیبی از وسط نصف‌شده می‌نمود.

- می‌دونی؟ راستش برای اولین بار حق دارن. تو واقعاً از من بهتری. تو بهشون اهمیت می‌دی و براشون احترام قائلی. نمی‌خوای ناامیدی رو توی چشماشون ببینی. نمی‌خوای قلب کسی رو بشکنی... حتی قلب اون جن خونگی عجیب و غریب رو.

مکثی کرد گویی سعی داشت چهره پر چین و چروک جن را در ذهنش تجسم کند. صورتش در هم رفت.
- چطور می‌تونی کریچر رو دوست داشته باشی؟ اون با اون زبون تلخش، مثل یه ضبط صوت خرابه که فقط حرفای مادرو تکرار می‌کنه. ولی تو... تو حتی حاضری جونتم براش بدی. نه؟ نه تنها برای اون بلکه برای کل خونواده، برای یه سایه بی‌جون از چیزی که هیچ‌وقت واقعاً وجود نداشته.

ناخودآگاه دستان سرد برادرش را در میان دستان خودش گرفت.
- خیلیا تو این دنیا فقط ازت استفاده می‌کنن... حتی خونوادت. تو براشون یه مهره‌ای... یه سرباز که قراره قربونی اصالت بشه. اگر واقعاً دوستت داشتن، تو رو همون‌طور که هستی قبول می‌کردن و خوشبختی‌ت رو می‌خواستن. نه اینکه فقط بخوان با عقاید پوسیده‌شون اسیرت کنن.

نفس‌های ریگولوس آرام و سنگین بود اما پلک‌های بسته‌اش هیچ پاسخی نمی‌دادند و سیریوس می‌دانست که هیچ‌وقت حتی در هشیاری نیز به هشدارهایش پاسخی نداده‌اند.
- ولی تو... تو هیچ‌وقت نمی‌خواستی آزاد بشی، نه؟ حتی الانم داری برای نجات کشتی شکسته این خونواده، دست و پا می‌زنی!

صدایش شروع به لرزیدن کرد.
- ببخش که این بلا رو سرت آوردم. می‌خواستم قوی بشی. می‌خواستم بتونی از اون لونه تاریک بال بزنی و خودتو نجات بدی ولی فقط بیشتر بهت آسیب زدم. هیچ‌وقت نتونستم برادر خوبی برات باشم. فقط خراب‌ترش کردم.

بیرون پنجره، گرگ تاریکی با میش سپیده‌دم در جدال بود. سیریوس دسته صندلی را گرفت و بر روی پاهای بی‌حس و دردناکش ایستاد.
- بودن من کنار تو فقط اوضاعو بدتر می‌کنه. مادرمون راست می‌گه... من هیچ فایده‌ای ندارم. دیگه نمی‌خوام با بودنم تو رو بیشتر غرق کنم. منو ببخش داداش کوچولو.

پیشانی سرد برادرش را بوسید. مکثی کرد و آخرین نگاه را به او انداخت. پس از دقایقی طولانی، به سختی، سرش را برگرداند و با قدم‌هایی دردمند از درمانگاه خارج شد.

پایان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: داستان‌های دو پستی (اسلیترین)
ارسال شده در: جمعه 11 آبان 1403 20:03
نمایش جزئیات
آفلاین
ریگولوس آرکچروس بلک هیچ وقت از کوییدیچ خوشش نمی آمد. به نظرش این مسابقه چیزی به جز اتلاف وقت نبود. در زمان مسابقات کوییدیچ، ترجیح می داد به جای این که همراه با بقیه مدرسه به زمین کوییدیچ برود و با نعره ی "برو برو هافلپاف"تیم گروهش را تشویق کند، با کتابها و نوشته هایش به گوشه دنجی پناه ببرد و در آسمان خیال به پرواز درآید.

کوییدیچ بازی کردن که دیگر برایش مانند یه کابوس بود. آخر وقتی حتی نمی توانست بدون نفس نفس زدن از پله ها بالا برود، چگونه می توانست به مدتی نامعلوم سوار بر جارو باشد، آن هم با حرکاتی تند و سریع؟ ای کاش می توانست این را به سیریوس بفهماند!

ریگولوس نمی دانست چه مدت است که سیریوس دارد برایش راجع به این که باید کوییدیچ را امتحان کند تا کمی قوی تر شود سخنرانی می کند. فقط می دانست تلاش برای منصرف کردن سیریوس بی فایده است. برادر بزرگش حتی نامش را هم برای تیم کوییدیچ هافلپاف وارد کرده بود.
- ریگی، تو برای قوی تر کردن بنیه ت نیاز به ورزش داری. بهم اعتماد کن. با هیکل لاغری که داری برای جست و جوگر بودن ساخته شدی.

خدایا، چرا سیریوس اینقدر احمق بود؟ یعنی نمی فهمید که برای یک بازیکن کوییدیچ بودن، فقط جثه و هیکل ملاک نیست؟ حالا اگر جست و جو گر می شد، با سرگیجه ها و تنگی نفس های دائمی اش چگونه می توانست اسنیچ را به چنگ آورد یا اصلا آن را ببیند؟

به خودش آمد و دید سیریوس او را به زمین کوییدیچ کشانده و جاروی نیمبوس خودش را به دستش داده. آه عمیقی کشید. وقتی سیریوس بلک تصمیم به کاری می گرفت، هیچ چیز و هیچ کس نمی توانست جلویش را بگیرد، حتی ریگولوس که هم خون و هم تبار خودش بود.
- سیریوس. نمی دونم چند صد دفعه بهت گفتم ولی بازم می گم که...

ناگهان نفسش بند آمد. چهره سیریوس تار و محو شد. زمین کوییدیچ با سرعتی سرسام آور دور سرش می چرخید و قبل از این که بتواند به سیریوس یا هر جسم قائم دیگری چنگ بزند و خودش را سرپا نگه دارد، غش کرد و روی زمین افتاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."
پاسخ به: داستان‌های دو پستی (اسلیترین)
ارسال شده در: پنجشنبه 10 آبان 1403 01:08
نمایش جزئیات
آفلاین
پست دوم

هالووین مروپ و تام
(تو پستش اسم خودشو می‌ذاره قبل اسمم فکر می‌کنه مامان نمی‌فهمه چقدر نا‌جنتلمنه! خانما مقدمن آقای محترم! ایش! ‌)


تام که گویا تمام عمرش را بجای لیتل هنگلتون در لیتل خاورمیانه زندگی کرده و اطلاعی از جشن هالووین و رسم‌هایش نداشت، سوژه مناسبی برای مروپ به حساب می‌آمد تا یک دل سیر او را بترساند و بدین صورت هالووین خویش را مبارک کند.

لبخند شومی بر لبان مروپ نقش بست.
- بله شوهر مامان، مراسم حلوا خوری داریم. حلوای کدو حلوایی می‌خوریم برای تازه در گذشتگان!

مروپ، مرگ گیج شده را از غیب ظاهر کرد و لیست بلند بالایش را از دستش گرفت.
- خب... همونطور که مشخصه طی هفته‌های اخیر از خونه ریدل‌ها تازه در گذشته‌ای نداشتیم که بتونیم براش حلوا کدو حلوایی بپزیم و توی شب هالووین بخوریم پس شوهر مامان وقتشه آستیناتو بالا بزنی...
- و کسیو بکشم؟!
- نه. خودت خودتو بکشی!

ناگهان رعد برقی به شیروانی خانه ریدل‌ها برخورد کرد و نور رعب‌‌آوری چهره مروپ را که به شکل شیطانی‌ای می‌خندید روشن کرد.

- خودمو بکشم؟!

مادر لرد سیاه بشکنی زد و تابوتی آهنین درست جلوی پای تام ظاهر شد. روی در فلزی تابوت با خط تیزی نام تام ریدل سینیور حکاکی شده بود.

- خدایا توبه... این زن دیگه جدی جدی دیوونه شده! آخه من چه گناهی کرده بودم که گیر این...
- خودت بگو شوهر مامان؛ دوست داری علت مرگت چی باشه؟

مرگ که به نظر پس از شنیدن حرف‌های مروپ در جریان ماجرا قرار گرفته و اصلا بدش نمی‌آید در این هالووینی، جانی کاسب شود شروع به تیز کردن داسش کرد.
- تام ریدل سینیور، ما اینجاییم تا شما را به سوی خانه ابدی خود راهنمایی کنیم ولی از آنجایی که پدر لرد سیاه هستین و احترام‌تان بر ما واجب است اجازه می‌دهیم خودتان نحوه رفتن به این سفر نهایی را انتخاب کنید.

مرگ چیزی شبیه به منوی رستوران از زیر ردای سیاهش بیرون آورد و جلوی تام قرار داد.
- این منوی اسپشیال علت‌های مرگ ماست. هر وقت که جان یکی را به نحوی ویژه می‌گرفتیم آن را در این منو می‌نوشتیم.

تام در حالی که دندان‌هایش با وحشت به هم برخورد می‌کرد به منو نگاه کرد.
نقل قول:
جوآو ماریادسوزا، مرگ بر اثر سقوط گاو از آسمان بر روی سرش. دراکون قانون‌گذار آتنی، خفگی بر اثر بارش رداهای زرین بر روی سرش به نشانه قدردانی. لوسیوس فابیوس سیلو سناتور رومی، مرگ بر اثر گیر کردن یک تار مو در حلقش به هنگام خوردن شیر. لی‌پو شاعر چینی، غرق شدن بر اثر تلاش برای بوسیدن انعکاس تصویر ماه در رودخانه. مارکوس گاروی، مرگ بر اثر خواندن آگهی کاذب ترحیم خودش...

تام در حالی که حالا لرزش دندان‌هایش تا شست پایش نیز رسیده بود منوی اسپشیال مرگ را از خودش دور کرد. لبخندی زد و با صدای خفه‌ای بر کف چوبی زمین سقوط کرد و چشمانش به حالت ضرب‌دری در آمد.

بلافاصله رعد برق قطع و فضای تاریک خانه روشن شد. مروپ خود را به بالای جنازه تام رساند.
- اوا... مرلین سیسیلیا رو مرگ بده! دستی دستی شوهرمو بر اثر ترس کشتم!

مرگ لیستش را از دست مروپ که حالا در حال عزاداری تراژیکی بر بالای جسد معشوقه‌اش بود گرفت و نگاه دقیقی به آن انداخت.
- نچ... نمرده. احتمالا فقط سکته کرده. خیالتون راحت این شوهرتون بدون هورکراکسم هفتا جون داره بانو.

با چهره غم‌زده‌ای داسش را در جیبش گذاشت و با صدای پاقی غیب شد و مروپ را در کنار تام که حالا پلک‌هایش آهسته تکان می‌خورد رها کرد.

چند ساعت بعد...

سفره‌ای مجلل در وسط پذیرایی بر زمین پهن شده بود که انواع غذاها بر روی آن خودنمایی می‌کرد. البته انواع غذاها با یک ماده اصلی! سوپ کدو حلوایی، میرزا قاسمی کدو حلوایی، قرمه‌سبزی کدو حلوایی، ژله کدو حلوایی و...

- فرزندان تاریک مامان، امشب شب هالووینه و ما قرار بود سر میز اصلی با هم جمع بشیم و این شب فرخنده رو جشن بگیریم اما متاسفانه امشب به دلیل اتفاقات نافرخنده‌ای که مامان هرگونه نقش در اونا رو شدیدا تکذیب می‌کنه؛ شوهر مامان چند سکته ناقص رو پشت سر گذاشتن و میز هالووین رو تبدیل به سفره حضرت سالازار برای شفای عاجل شوهر مامان کردن‌.

مرگخواران کنار سفره سعی داشتند برای رعایت آداب معاشرت، نگاه‌های خویش را کنترل کنند اما در این تلاش چندان موفق نبودند. علت این تلاش ناموفق نیز چیزی نبود جز تام ریدل پدر در آن طرف سفره که با دهانی به کجی برج پیزا و بدنی به خشکی چوب با چشمانی اشک‌آلود به کدو حلوایی‌ای شکم‌پر خیره مانده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!