جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

56 کاربر(ها) آنلاین هستند (54 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
56 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخاب بهترین‌ها

هفتاد و هفتمین دوره‌ی ترین‌های سایت جادوگران برای انتخاب بهترین‌های فصل تابستان 1405، از 25 شهریور آغاز شده است و تا 28 شهریور ادامه خواهد داشت. از اعضای محترم سایت جادوگران تقاضا می‌شود تا با شرکت در عناوین زیر ما را در انتخاب هرچه بهتر اعضای شایسته‌ی این فصل یاری کنند.

در جستجوی راز ققنوس (عضویت)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1405 02:10
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
فضای انتخابی: 1- در فضای دفتر دامبلدور.

قدم زدن توی هاگوارتز همیشه حس خوبی داره؛ البته به جز وقتایی که امتحان داری و باید خودت رو به سالن امتحانات برسونی! حس و حال کریدنس یه همچین چیزی بود، شاید هم یه چیزی فراتر! تا حالا شده مراقب امتحانت عموت باشه؟

به لطف صداش که روی ویبره بود مجبور شد چندین بار کلمه رمز رو تکرار کنه... داشت پشیمون می‌شد که بره و دیگه برنگرده که با یه دست روی شونش تصمیمش برای فرار به یه جیغ خفته در گلو مبدل شد...

- سلام بابـ... چیز... عموجان

کریدنس تنها کاری که می‌تونست بکنه این بود که با لبخند عصبی جواب سلام بده و بعد امیدوار باشه که از درون منهدم بشه. پروفسور دامبلدور کلمه رمز یعنی شکلات نعنایی رو گفت و باهم وارد دفتر شدن. هم زمان یه سری چیزای احتمالا مهم گفتن که چون با تلاش‌های درونی کریدنس برای ثبات روانی مصادف شده بود نشنیدشون و وقتی پروفسور یه فرم داد دستش فهمید که باید اون حرفا رو می‌شنیده!

هرچند ندای درونی کریدنس اون رو به فرار سوق می‌داد ولی مقاومت کرد و روی صندلی کنار میز نشست و با قلم پری که نمی‌دونست از کجا پیداش شده فرم رو پر کرد...

1- چرا محفل ققنوس؟
من به اندازه کافی دچار لطف و محبت جادوگران سیاه هم دوره خودم شدم... دیگه نمی‌خوام بازیچه‌شون بشم؛ ترجیح می‌دم حتی اگه بازیچه شدنی هم در کار باشه لااقل به درد بخوره باشه.

2- آیا برخوردی با یه ققنوس داشتید؟ نزدیک‌ترین برخوردتون با یه ققنوس چی بوده؟ اونو شرح بدید.
(کریدنس به اعماق تفکراتش فرو می‌ره و یادش میاد یکم قبل‌تر یه ققنوس داشت تلاش می‌کرد ببینه پنجه‌هاش تا چقدر توی شونه‌هاش فرو میره!)
بله داشتم و متاسفانه هنوز هم دارم، هر روز میاد راه‌های جدیدی رو برای آزار و اذیتم امتحان می‌کنه، دیگه عادت کردم. وقتایی که جوجه ققنوسه تنها وقتاییه که می‌تونم راحت بخوابم.

3- بهترین روشی که برای مبارزه علیه تاریکی میدونید چیه؟
آتیش روشن می‌کنیم! پرتو نوری بیشتری داره، هرچند بازم یه سری جاها سایه می‌مونه.

4- به نظرتون شایعاتی مبنی بر مصرف بی حد و اندازه سوپ پیاز توسط محفلی‌ها حقیقت داره؟
تکذیب می‌کنم، اصلا چرا باید محفل با وجود یه جن آزاد دچار بحران غذا بشه که مجبور باشه سوپ بخوره؟ (سوپ غذا نیست، نبوده و نخواهد بود) اصلا گیریم واقعی باشه، ما رو سَنَنَه؟ خودم میام این بحران رو حل می‌کنم، تو خونه ماری‌لو همیشه آشپزی با من بوده. قول می‌دم دست‌پختم بد نیست.

5- اگه قرار بود به‌خاطر وفاداری به آلبوس دامبلدور، از عزیزترین چیزی که توی زندگیتون وجود داره بگذرید، اون چیز چی بود و آیا می‌گذشتید یا نه؟
عزیز ترین چیز تو زندگیم فعلا خلوت محزونمه که خیلی وقته مخدوش شده، مثلا همین الان! متاسفانه یا خوشبختانه دیگه مهم نیست عزیزترین چیزام برام می‌مونن یا نه، به این باور رسیدم که همه‌شون رفتنین، پس آره؛ برای وفاداری به عموم آلبوس دامبلدور از چیزای رفتنیه زندگیم می‌گذشتم.

6- موقعیتی پیش اومده که شما رو مجبور کردن به اینکه جای مخفی خانه گریمولد رو لو بدین. آیا لو می‌دین یا شکنجه می‌شین؟
با نهایت احترام به طراح سوال؛ گزینه سوم رو انتخاب می‌کنم: نهانه می‌شم. خیلی آروم و باملایمت کل اونجا رو رو سرشون خراب می‌کنم و بعد صحنه رو ترک می‌کنم.

7- اتفاقی پیش اومده و شما باید برای حفظ اتحاد و همدلی محفل به سخت‌ترین ماموریت عمرتون برید. همزمان جشنی برگزار شده که کلا یه بار در کل عمرتون رخ می‌ده و شما خیلی دوست دارین که توی اون جشن شرکت کنین. اتحاد ققنوس رو انتخاب می‌کنین یا جشنتون رو؟
یه کلید واژه داریم که می‌گه شما خیلی دوست دارین که توی اون جشن شرکت کنین. اینجاست که به مشکل بر می‌خوریم، من به عنوان پدیده‌ای بسیــــــــار جامعه گریز و عاشق تنهایی امکان نداره به جشنی علاقه نشون بدم! اینکه به ماموریت برم یا نه مشمول شرط دومی می‌شه زمان اون ماموریته. اگه با خوابم تداخلی نداشته باشه حاضرم برم، ولی اگه توی زمانی باشه که خوابم، اصلا کسی نمی‌تونه من رو پیدا کنه که بعد بخواد از بپرسه که می‌خوای به سخت‌ترین ماموریت عمرت بری یا نه...

8- نظرتون درمورد آلبوس دامبلدور چیه؟
قابل اعتماد...

9- یک راه بسیار خوب و پسندیده برای عشق ورزی به یک مرگخوار و دعوتش به راه روشنایی پیشنهاد بدید.
یه شب تنبرای رو بذاریم پیششون باشه، بدون زد و خورد، کاملا تضمینیه! همه‌شون به راه راست هدایت می‌شن.

10- چشم انداز پیش روتون از آینده‌ای که قراره توی محفل بگذرونید چیه؟
کسی می‌شم که داره تلاش می‌کنه مفید باشه؛ ولی اینکه موفق خواهم بود یا نه رو دیگران باید نظر بدن.

سلام بر کریدنس بن دامبلدور!‌ آخجون یه ققنوس دار دیگه! چقدر خوب که آشپزیت خوبه. اتفاقا مامان‌جون مالی و عمو لوپین تو آشپزخونه کمک لازم دارن.
گفتم عمو لوپین... به زودی یه جغد برات می‌فرسته که امیدوارم با ققنوست دوست خوبی بشن و شادی کنن.
راستی محتوای جغد رو به عمو گلرت لو ندیا!
ویرایش شده توسط کوین کارتر در 1405/2/22 11:04:46
شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 اردیبهشت 1405 19:02
نمایش جزئیات
آفلاین
مکان انتخابی: دفتر پروفسور دامبلدور

پـ پـ پروفسور جان، بفرمایید چایی، تازه دمه. همین سه چار روز پیش ریختم تو فلاسک. نوش جان کنید تا از دهن نیوفتاده.

1- چرا محفل ققنوس؟

والا از مرلین که پنهون نیست، از شما چه پنهون پروفسور عزیز. یادتونه اون قدیم ندیما باهم چه دورانی داشتیم؟ پس گردن منو می‌گرفتین می‌گفتین: «بچّه این‌قدر تو خاک و گل با این جک و جونورا بازی نکن.» دیگه شرمنده. ماهم مرید شما شدیم و به جای این‌که تو خاک و گل با حیوونا بازی کنیم، تو چمدون باشون بازی کردیم. حالا منظور از این همه صحبت این بوده که پروفسور عزیز، ما از کودکی پا در رکاب شما گذاشتیم و هر طرف که شما رفتین، ماهم سرک کشیدیم و سعی داشتیم که وفاداری خودمون رو به شما اثبات کنیم. خلاصه که ما در خدمت شماییم و وفادار به سپاه دامبلدور.

2- آیا برخوردی با یه ققنوس داشتید؟ نزدیک‌ترین برخوردتون با یه ققنوس چی بوده؟ اونو شرح بدید.

پروفسور جان، اگر خاطرتون باشه بنده خودم چندباری مسئولیت غذا دادن به فوکس عزیز رو عهده‌دار شده بودم. چندباری هم چندتا ققنوس که قاچاقچی‌ها سعی داشتن آب کنن رو نجات دادم و پانسمونشون کردم. اگر هم کتابی که بنده تألیفش کردم رو خونده باشین، البته جسارته شما نیازی به خوندن دست‌نوشته‌های من ندارین، امّا به هرحال اگه لطف کرده باشین و اون کتاب رو خونده باشین، می‌بینین که من چه شناخت دقّیق و درستی از ققنوس‌ها دارم.
اگر هم خاطرتون باشه، یه بار که داشتم به فوکس عزیز غذا می‌دادم، شما داشتین همزمان شکایت می‌کردین که چرا یکی از پروفسورها به شما دستمال گردن گل‌گلی هدیه داده. آخه شما دستمال گردن قلب قلبی دوست داشتین.

3- بهترین روشی که برای مبارزه علیه تاریکی میدونید چیه؟

چایی عسلی، بهترین روش برای از بین بردن تاریکی روحه. حالا البته اگه این روش جواب نداد که احتمال وقوعش یک در هزاره، باید با اتّحاد بین جادوگرها و حتّی گاهی غیر جادوگرها کار رو پیش برد. این مهمه که در هر شرایطی ما کار درست رو انجام بدیم، البته شرمنده‌م، روم سیاه، شما خودتون این چیزها رو بهتر از من می‌دونید، امّا بهترین روّش برای مبارزه علیه تاریکی اینه که خودمون تبدیل به تاریکی نشیم. درنهایت هدف تاریکی اینه که ما رو هم مثل خودش کنه.

4- به نظرتون شایعاتی مبنی بر مصرف بی حد و اندازه سوپ پیاز توسط محفلی‌ها حقیقت داره؟

والا چی بگم، زبونم لال، خیر، این حرف و حدیث‌ها همه‌شون ساخته و پرداختۀ ذهن این مرگخوارهای خورش بامیه خوره! محفلی‌ها فقط و فقط در مصرف سوپ آبنبات لیمویی زیاده روی دارن. البته شایعاتی وجود داره که مصرف این سوپ عجیب توسط دست‌های قدرت به محفلی‌ها دیکته شده که من به شخصه نمی‌تونم این رو تکذیب کنم.

5- اگه قرار بود به‌خاطر وفاداری به آلبوس دامبلدور، از عزیزترین چیزی که توی زندگیتون وجود داره بگذرید، اون چیز چی بود و آیا می‌گذشتید یا نه؟

خدمتتون عارضم که بنده هیچ‌چیز عزیزتر از مسئولیت خطیر خود، یعنی نگهداری و حفاظت از جانوران شگفت‌انگیز و زیستگاه اونها ندارم. و با عرض تأسف و شرمندگی و با گونه‌های سرخ و عرق جبین و لکنت زبون باید بگم که نه پروفسور عزیز، همچین کاری رو نمی‌کردم. امّا چرا؟
چون‌که این‌کار یعنی پشت کردن به تمامی اعتقادات و باورهایی که به کمک پروفسور دامبلدور بهشون رسیدم. این روّشیه که من باید در جادوی سفید پی بگیرم و با استفاده از اون، علیه جادوی سیاه بجنگم. و البته این همون آرمان دامبلدوره. پس باید بگم که خیر، مسئولیت من در اینه که این‌جا راه درست رو به احساسات شخصی‌م ترجیح بدم. ببخشیدا!

6- موقعیتی پیش اومده که شما رو مجبور کردن به اینکه جای مخفی خانه گریمولد رو لو بدین. آیا لو می‌دین یا شکنجه می‌شین؟

عه وا پروفسور، این هم سؤال شد آخه؟ قبل از این‌که این پسرک نشون شدۀ خودشیرین پاش رو توی این دنیا بذاره، من جادوآموز محبوب شما بودم خدایی ناکرده. فراموش کردین من در رکاب شما چه جان‌فشانی‌ها که نکردم و چه سختی‌ها که به جون نخریدم؟ اصلاً هافلپافی و آدم‌فروشی... چیز یعنی مکان‌فروشی پروفسور عزیز؟ ما عمری جون کندیم که شما به ما تهمت قسر در رفتن از زیر شکنجه رو بزنید؟ هستم در خدمتتون بنده. وفادار و دهن قرص، مثل ایوم قدیم.

7- اتفاقی پیش اومده و شما باید برای حفظ اتحاد و همدلی محفل به سخت‌ترین ماموریت عمرتون برید. همزمان جشنی برگزار شده که کلا یه بار در کل عمرتون رخ می‌ده و شما خیلی دوست دارین که توی اون جشن شرکت کنین. اتحاد ققنوس رو انتخاب می‌کنین یا جشنتون رو؟

آخ‌آخ‌آخ، پروفسور شما که خودتون در جریان هستین بنده چقدر سفر به مکان‌های دور و دراز و صعب‌العبور و المکان و الوجود و هر الـ دیگه‌ای رو دوست دارم و چقدر بیزارم از مهمونی‌ها و جشن‌های پر سر و صدا. اصلاً شک نکنید که اتحاد ققنوس انتخاب من نیست، وظیفه و مسئولیت منه.

8- نظرتون درمورد آلبوس دامبلدور چیه؟

دمش گرمه... چیز ببخشین عذر می‌خوام، منظورم این بود که خیلی بزرگوارین. یادمه که وقتی از هاگوارتز اخراج شدم شما چطوری هوای من رو داشتین. اگه کمک‌های فراوان شما نبود که من الان این‌جایی که هستم نبودم. تهش دوباره برمی‌گشتم توی همون خاک و گل با جک و جونورها بازی می‌کردم. به‌نظرم شما کسی هستی که می‌شه رو کمک‌هاتون حساب کرد، و همیشه به آدم اعتماد می‌کنید، خصوصاً وقتی که دیگه خودش به خودش اعتمادی نداره.

9- یک راه بسیار خوب و پسندیده برای عشق ورزی به یک مرگخوار و دعوتش به راه روشنایی پیشنهاد بدید.

دوباره با پیشنهاد خودم برمی‌گردم یعنی چای عسلی! شما می‌تونید چای عسلی مارک نیوت و حیوانات به غیر از نجینی رو همین الان با بیست درصد تخفیف دریافت کنید و همراهش یه کارت قرعه‌کشی برای جایزۀ نفیس ما، یعنی نسخۀ دست‌نویس و امضا شدۀ جانوران شگفت‌انگیز و زیستگاه اونها رو به اشانتیون به خونه ببرید. برای اطلاعات بیش‌تر جغد بفرستید. ولی خب اگه باز هم یک در هزار این نکته نگرفت، بنده با تحقیق و تجسّس فراوان به این نتیجه رسیدم که در چهل درصد مواقع، این مرگخوارهای نگون‌بخت، تنها به این دلیل به اسمش رو نبر می‌پیوندن چون‌که از جون خودشون می‌ترسن و فکر می‌کنن با بودن در جبهۀ آن کچل، می‌تونن جون خودشون رو از خطرات حفظ کنن. ما می‌تونیم با دادن این امنیت که با بودن در کنار ما و با انجام کار درست، اسمش رو نبر نمی‌تونه هیچ آسیبی بهشون برسونه، اونها رو به سمت سفیدی بیاریم. در خیلی از مواقع، اگه اونها احساس امنیت کنن، اصلاً به این کچل نزدیک هم نمی‌شن.

10- چشم انداز پیش روتون از آینده‌ای که قراره توی محفل بگذرونید چیه؟

نشستن روی یه صندلی راحتی کنار شومینه جیلیز جیلیز کننده، یه فنجون چای عسلی و مرور خاطرات، بعد از مأموریت خطیری که به دوش من نهاده شد و با موفقیت پشت سر گذاشته شد!




سلام بر جانورشناس بزرگ جناب اسکمندر! کجا رو نگاه می‌کنین؟ من این پایینم!
پروفسور دستشون بند ماموریته فعلا برای همین من در رو باز کردم. عمو ریموس لوپین به زودی یه جغد براتون می‌فرسته حاوی پیامی سری! لطفا مراقبش باشین و داخل چمدونتون نذارینش. بابت چایی هم ممنون فقط بستنی می‌خورم.

+می‌شه اجازه بدین با حیووناتون بازی کنم؟
ویرایش شده توسط کوین کارتر در 1405/2/8 22:06:00
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: پنجشنبه 3 اردیبهشت 1405 20:45
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
حوالی نیمه‌شب



نور کم‌جان شمع روی صفحه کاغذ می‌تابید و خطوط را نمایان می‌کرد. کاغذ نامه‌ای در دستان ریموس جا خوش کرده بود و رشته‌ی واژگان توسط نگاهش دنبال می‌شد. به‌تنهایی پشت میز عسلی هال خانه نشسته بود. بوی گرد و خاک نشسته روی پرده‌ها در هوا می‌پیچید و حس آشنای خانه‌بودن را در ریموس تداعی می‌کرد. اما آن شب، چیز دیگری در هوا بود. بوی خاک نم‌خورده. بوی سقف کلیسا در نیمه‌شب. بوی خونی که دیگر گرمای بدن را با خود همراه ندارد.

ریموس ناگهان از جایش بلند شد. حرکتی که به نظر غریزی می‌رسید. پا به راهروی خانه گذاشت و آرام چوبدستی را از جیب کتش درآورد. گرچه نیازی به لوموس‌گفتن یا روشن‌کردن نوری نبود. تاریکی برایش آشنا بود. تاریکی همیشه با او بود. مشتی روی چوب در کوبیده شد. سه‌بار، آهسته، مودبانه. گویی کسی می‌دانست که او درون خانه بیدار و منتظر است.

به در که نزدیک‌تر شد، عطر برایش هوای آشناتری پیدا کرد. گویی آن بو را مدت‌ها بود که می‌شناخت. بوی خون سرد و عاری از تپش. اما نه هر خونی. خون آغشته به گناه. دستگیره‌ی سرد را چرخاند و در را گشود. در چارچوب، مردی ایستاده بود با پوستی که زیر نور خیابان، از آنچه هست رنگ‌پریده‌تر به نظر می‌رسید. گادفری لبخند کوچک مودبانه‌ای زد.
- سلام ریموس عزیز.
- خوش اومدی گادفری. تابوتت انتظارت رو می‌کشید.


چند ساعت پس از طلوع آفتاب



- این سطل زباله‌ی ما کو؟

اعضای محفل که دور میز آشپزخونه جمع شده بودن، خودشون رو سرگرم غذا خوردن نشون دادن و دیالوگ گفته‌شده رو جدی نگرفتن.

- الان من پوست تخم‌مرغ‌ها رو کجا بریزم آخه بی‌ملاحظه‌ها؟

پن‌کیک‌ها یکی‌یکی میل می‌شدن ولی پوست تخم‌مرغ‌هایی که برای پخت‌شون شکسته شده بود، کنار اجاق گاز آشپزخونه تل‌انبار شده بودن و جایی برای رفتن نداشتن. در این بین کسی هم مفقودشدن سطل زباله‌ی آشپزخونه رو گردن نمی‌گرفت. ریموس پیش‌بندش رو درآورد و تک‌تک اعضا رو نوبتی زیر بار نگاه‌های سنگینش گرفت. البته از آیلین گذشت چون حق مادری به گردنش داشت و گادفری هم که قطعا نمی‌تونست کاره‌ای باشه چون تازه دیشب رسیده بود.

- کسی خبری از جو نداره؟ اصلا چرا واسه صبحونه نیومده پایین؟

باز هم پاسخی نیومد.

- ویل، تو مگه قرار نبود بری جو رو صدا کنی؟

ویل کرمی رو که از توی پن‌کیک شکلاتی‌ش درآورده بود و بابت سنگینی فضا نیم‌دقیقه‌ای توی نوکش نگه داشته بود بالا انداخت و درسته قورتش داد و واسه این که دیگه مورد تهاجم نگاه‌های ریموس واقع نشه، از روی میز پرید روی صندلی چوبی پشتش و سرش رو زیر میز خم کرد.

- دیشب شیفت کی بوده که زباله‌ها رو ببره دم در؟

زباله‌های خونه گریمولد شبانه و به‌صورت نوبتی، راس ساعت نه توسط یکی از اعضا بیرون برده می‌شد و برای این که از کیسه شیرابه‌ای چکه نکنه، با سطل می‌بردن و بعدش سطل رو برمی‌گردوندن سر جاش. از بین جماعت، دستی با شک و تردید و کمی لرزش، به آهستگی بالا رفت.

- لیلون از دست تو. اشکالی نداره. الان برو بردار بیارش لطفا.

لیلون دختر خوب و وظیفه‌شناسی بود و از اونجا که لیلی به لالاش نذاشته بودن، زود حرف بزرگترش رو گوش کرد و از جاش بلند شد. لی‌لی‌کنان به سمت در رفت و از خونه خارج شد. رفت به محل قراردهی زباله و سطلی که اونجا رها شده بود رو توی دست‌هاش گرفت. یکی‌دوبار زور زد اما سطل سنگین‌تر از چیزی بود که بشه بلندش کرد. توی سطل گرچه خالی به نظر می‌رسید که ممکن بود بابت طلسمی باشه که برای افزایش گنجایش روش اعمال کرده بودن. و با این وجود به طرز عجیبی هم بدبو بود.

در هر حال، لیلون نه بابت آموزش‌های علمی‌ای که توی هاگوارتز دیده بود و بلکه بابت تجربیاتی که از آتیش‌سوزوندن‌هاش کسب کرده بود، با مفهومی با اسم انبساط آشنا بود و می‌دونست که برخی مواد اگه مدتی توی گرما قرار بگیرن، اندازه‌شون تغییر می‌کنه. بنابراین سنگینی سطل زباله رو انداخت گردن چند ساعتی که زیر نور آفتاب بوده و اون رو تا دم در خونه به دنبال خودش کشوند. دم در کمی زور زد تا از پله‌ها بالا ببردش و در حالی که عرق از پیشونی‌ش جاری شده بود و نفس‌نفس می‌زد، سطل رو به داخل خونه آورد.

- این هه... سطله... چیز شده... منسبط منبقض...

قبل از این که لیلون بتونه منظورش از «منسبط منبقض» رو به اعضای خونه توضیح بده، یا اعضای خونه اعتراضی به بوی نامطبوعی که ناگهان خونه رو پر کرده بود بکنن، پیرمردی گونی‌پوش از توی سطل بیرون پرید و در حالی که جیغ می‌کشید مستقیم دوید وسط آشپزخونه و پرید روی میز. قری به کمرش داد و شروع کرد به رقصیدن. ریموس با چشم‌هایی گردشده نگاهی به پیرمرد، لیلون و دوباره پیرمرد انداخت.
- ببخشید... شما...

قبل از این که ریموس بخواد جمله‌ش رو ادامه بده، پیرمرد جیغی کشیده و روی ریموس پریده و هردوشون رو نقش زمین کرده بود.



☽ ورود گادفری عزیز و جناب هرپوی کثیف گرامی رو به محفل ققنوس تبریک عرض می‌کنم. ☾
Now my life is sweet like chocolate
Like a lovely dream I live in it



اومدم بنویسیم.
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: دوشنبه 31 فروردین 1405 10:54
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هرپو در سطل زباله‌ی خانه‌ی گریمولد پنهان می‌شود و منتظر می‌ماند کسی سطل را ببرد داخل. طی انتظار، در خواب خوش و عمیقی فرو می‌رود و خروپفش گربه‌ها را فراری می‌دهد.
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: شنبه 22 فروردین 1405 00:15
نمایش جزئیات
آفلاین
شب است. در کالسکه ام. صدای چرخش چرخ های فلزی و تق تق سم های اسب همچون یک موسیقی در گوشم است. از پنجره به بیرون نگاه می کنم. فضای نیمه تاریک. ساختمان هایی که برخی از پنجره هایشان روشن است. نور ضعیف چراغ های پیاده رو. شاید شب و نیمه تاریک آن همان چیزیست که برایش نفس می کشم. او موقر است و مهربان، هنگامی که نیش فرو می کند و به خواب می برد. و شاید این چیزیست که من می خواهم باشم.

از یک سفر به زادگاهم برمی گردم. اسکاربرو. من در خیابان هایش قدم زدم. در معابدش دعا خواندم. در مراسمش شرکت کردم. نگاه های مشتاقی را دیدم که می خواستند خون را به مثابه یک آیین بنوشند، اما نمی توانستند، اجازه نداشتند، چون مارکیزشان چنین امر کرده بود. و من خون نوشیدم، خون شرور. از گناهکارانی که محکوم به قفس بودند یا که مرگ.
نیش بر آن ها فرو نکردم؛ این را هم مارکیز ممنوع کرده. خون را از جایی گرفتم که آن را بانک خون می نامند. خون آشام ها در یک صف می ایستند، مشخصاتشان را ثبت می کنند و به مقدار مشخصی خون شرور دریافت می کنند.

اسکاربرو به چنین جایی بدل شده، در حالی که در شهر همسایه اش ویتبی نوشیدن خون انسان به دستور دوک به کل ممنوع است.

و در مرز میان اسکاربرو و ویتبی؟ در اینجا پسر دوک حکم می راند. و او همه چیز را آزاد کرده. نوشیدن خون با فرو کردن نیش در رگ های تپنده ی انسان، چه شرور و چه معصوم. نوشیدن خون چه در مراسم و چه خارج از آن. در اینجا خون آشام ها می توانند فقط خون آشام باشند.

و من؟
من که روحم در سایه های تیره و روشن خون آشامی در حرکت است، می خواهم کدام باشم؟
یک چیز را می دانم. مرگ را فقط به صاحب خون شرور می دهم. و خون معصوم را فقط چون هدیه ای کوچک می گیرم، تحفه ای خواسته یا ناخواسته.
قلب من با اشتیاق به سرخ‌مایع گرانبها خواهد تپید، با روحی که گاه دردآلود است و گاه آرمیده در تابوت.

من، خون آشام گادفری برگشته ام.
در پاسخ به زمزمه ی خون که صدایم می زند.
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: دوشنبه 17 فروردین 1405 06:56
نمایش جزئیات
آفلاین
کی میاد به حرفای من گوش بده*********آخه من غریبه هستم با همههه
یکی آشنا میاد به چشم من********* ولی از بخت بدم اونم غمه

ولی از بخت بدم اونم غمه

افرادی که لایک کردند

زیبا ترین لبخند ها بزرگ ترین درد ها رو پنهان میکنن .
✦ هنر نویسندگی ✦ (آموزشی)
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: چهارشنبه 12 فروردین 1405 16:06
نمایش جزئیات
آفلاین
درخواست تجدید نظر دارم.
مایلم به این دو مورد هم اشاره کنم.

https://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?post_id=372066#forumpost1116

https://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?post_id=380373#forumpost1126

افرادی که لایک کردند

زیبا ترین لبخند ها بزرگ ترین درد ها رو پنهان میکنن .
✦ هنر نویسندگی ✦ (آموزشی)
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: شنبه 8 فروردین 1405 22:29
نمایش جزئیات
آفلاین
از اونجایی که سه بار نصفه و نیمه اقدام کردم این سری دیگه یکم خستمه
به بزرگی خودتون ببخشین


1- چرا محفل ققنوس؟

دشمن دشمن من، «دوست» منه؟ هر اسمی خواستی میتونی روش بذاری.

2- آیا برخوردی با یه ققنوس داشتید؟ نزدیک‌ترین برخوردتون با یه ققنوس چی بوده؟ اونو شرح بدید

نه نداشتم.

3- بهترین روشی که برای مبارزه علیه تاریکی میدونید چیه؟

یه پاتو بذاری سمت راستش اونیکی رو هم با در نظر گرفتن شیب خط و ارتفاع، تاثیر دو جنگ جهانی بر پیشرفت جوامع بشری و تاریخچه جنگ سرد بذاری سمت چپش.

4- به نظرتون شایعاتی مبنی بر مصرف بی حد و اندازه سوپ پیاز توسط محفلی‌ها حقیقت داره؟

من کی باشم قضاوت کنم ها کن عمو جان.

5- اگه قرار بود به‌خاطر وفاداری به آلبوس دامبلدور، از عزیزترین چیزی که توی زندگیتون وجود داره بگذرید، اون چیز چی بود و آیا می‌گذشتید یا نه؟

قبلنم گفتم من پیرو افکرام نه پیرو افراد. اگه در گذشته ازم میپرسیدی میگفتم خودم ولی الان واقعا هیچ عزیز ترینی تو زندگیم باقی نمونده.
و نه قرار نیست خانواده وارد بحث ما بشه.

6- موقعیتی پیش اومده که شما رو مجبور کردن به اینکه جای مخفی خانه گریمولد رو لو بدین. آیا لو می‌دین یا شکنجه می‌شین؟

اگه ارزشش رو داشته باشه تحمل میکنم. اگرم نشد زبونمو قطع میکنم ^_^

7- اتفاقی پیش اومده و شما باید برای حفظ اتحاد و همدلی محفل به سخت‌ترین ماموریت عمرتون برید. همزمان جشنی برگزار شده که کلا یه بار در کل عمرتون رخ می‌ده و شما خیلی دوست دارین که توی اون جشن شرکت کنین. اتحاد ققنوس رو انتخاب می‌کنین یا جشنتون رو؟

شوخی میکنی دیگه؟ کسیم بوده جشنو انتخاب کنه؟

8- نظرتون درمورد آلبوس دامبلدور چیه؟

پیر مرد پر حاشیه. حالا خاکستری و باهوش و هدفمند رو هم درنظر بگیر

9- یک راه بسیار خوب و پسندیده برای عشق ورزی به یک مرگخوار و دعوتش به راه روشنایی پیشنهاد بدید.

دانشی که میخوام در اختیارتون بذارم ریشه در جادو های کهن سلتی داره. بعضی آدما حاضرن برای رسیدن به این اطلاعات آدم بکشن.
مراسم هدایت اینجوری انجام میشه: دست و پاشو میبندی و میندازیش تو آب اگه بعد غلط کردم تونست سه بار سرعتی بگه قوری گل قرمزی رستگار میشه و میتونی بیاریش بیرون.

راه ساده تر: بگی هرکی نیاد تو محفل خره

10- چشم انداز پیش روتون از آینده‌ای که قراره توی محفل بگذرونید چیه؟

مثل همیشه به شکار کردن مرگ خوار ها ادامه میدم. ولی بد نیست یه شومینه وجود داشته باشه که وقتی برمیگردم از گرماش استفاده کنم.


پیرمرد پرحاشیه؟ حیف اینجا ما برخلاف تام و دوستاش دموکرات بازی درمیاریم و آزادی بیان و از این چیزا.

زاخارِ بابا عجالتا جغدی که به سویت میاد رو دریاب.
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1405/1/10 20:58:40
زیبا ترین لبخند ها بزرگ ترین درد ها رو پنهان میکنن .
✦ هنر نویسندگی ✦ (آموزشی)
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 اسفند 1404 15:43
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بسمه تعالی




دینگ دونگ

- باباجانیان، دارن زنگ درو می زنن.

دامبلدور گوشه هال خانه گریمولد نشسته بود و ورق های گزارش اعضای محفل هم جلویش بودند. عینک نیم دایره ایش تا نوک بینیش پایین آمده بود و اخم های در هم و کلمات نامفهومی که زیرلب زمزمه می کرد هم خبر از تمرکزش بر محتوای آن ها می داد. پیرمرد در میان کاغذها به دنبال چیزیـ-

دینگ دونگ، دینگ دونگ!

- باباجانیان... ددددرررررر!

دامبلدور میان کاغذها به دنبالـ

دینگ دینگ! دونگ دونگ!

- دِ یکی اون درِ لامصب رو باز کنه!

دامبلدور که متوجه شده بود اگر قرار بود کسی در را باز کند تا الان باز کرده بود با ناخرسندی عینکش را به بالای بینی سر داد و با تقلای بسیار و آخ و اوخ از درد کمر و زانو بلند شد و وقتی سرانجام موفق شد بایستد پیژامه سفید نخی اش را تا زیربغل هایش بالا کشید و به سمت در-

دونگی دونگی! دلنگو دلنگو!

- اووووومــــــــــــــدددددم!

به سمت در رفت و آن را گشود.

- پروف!
- ریموسِ بابا!

ریموس جان لوپین پشت در دست از فرو کردن خدا میداند چندمین شکلات در دهان کلاغی که بغل دستش بود و حالا شبیه به یک توپ سیاه بالدار شده بود کشید و دست هایش را دور پیرمرد حلقه کرد. در همان حال ویلِ کلاغ که با تلاش بسیار سعی می کرد ارتفاعش را حفظ کند، آرام آرام جلو آمد، یک پایش را روی بینی دامبلدور گذاشت، یک پای دیگرش را دراز کرد و عینک را از لای چین و چروک های بین دماغ و پیشانی دامبلدور بیرون کشید و با صدای بم و تاثیر گذارش گفت:
- چشم در چشم تو چون می دوزم/ ناگه از برق نگهت می سوزم... با اجازه من برم یه جا شکلات هضم کنم.

عینک دامبلدور را زیر بغلش زد و به سختی و با بال بال های فراوان رفت و دمر روی سر داملدور دراز کشید.


×× ورود ریموس جان لوپین عزیز و ویلِ کلاغ عزیز رو به محفل ققنوس تبریک عرض می کنم. ××
خیلی خب... از اوّل!
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 اسفند 1404 10:14
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سلام کلاغک. تو هم منتظری تا در رو برات باز کنن؟ آره، می‌دونم. هوا هنوز هم یه مقداری سرده. ولی خب اون تو مثل همیشه گرم‌تره و مطمئنم الاناست که دیگه بیان و در رو برامون باز کنن. جالبه که این خونه رو پیدا کردی. احتمالا قبلا هم اینجا بودی، درست نمی‌گم؟ احساس می‌کنم قبلا یک‌جایی دیدمت.
خب، یک کمی از خودت برام بگو. آم... باشه. اگه دوست نداری بگی من می‌تونم از خودم و خاطراتم توی این خونه برات بگم. از اونجایی که این در به روت نمایان شده به نظرم قابل اعتماد باشی.

چند وقت پیشا قبل از این که برای یه سری اهداف سری... چیه؟ اونجوری نگاهم نکن. هرچیزی رو هم که نمی‌تونم بگم. آره، داشتم می‌گفتم. قبل از این که برای یه سری اهداف سری یواشکی و بی‌سروصدا برم لومپالند، من و سیریوس اینجا رو اداره می‌کردیم. البته راستش بیشتر سرپرست بودیم. سیریوس به امور بیرون خونه می‌رسید و من هم کارهای داخل خونه رو انجام می‌دادم. صبح‌ها برای صبحونه پن‌کیک شکلاتی آماده می‌کردم، شب‌ها شکلات‌داغ می‌دادم دست بچه‌ها، درخت کاکائوهای حیاط پشتی رو آبیاری می‌کردم. البته مسئول خریدمون آلنیس بود. لیست خرید می‌نوشتم و تک‌تک‌شون رو برامون از بازارهای لندن و دیاگون و بقیه جاها می‌گرفت. از مواد غذایی گرفته تا چیزایی که برای رفاه و سرگرمی بچه‌های خونه نیاز بود.

گفتم بچه‌ها، بذار کمی از خاطراتم با بچه‌ها برات بگم. توی خونه که بری، اگه یه سر به اتاق جوزفین بزنی متوجه می‌شی. اونجا همه‌چی درهمه و با این که فکر می‌کنی هیچی سر جاش نیست، دقیقا همه‌چی سرجای خودشه. چون خود جو می‌دونه که اونجا چه خبره و به نظام سیستمش عادت داره. یه درخت از وسط سقف سبز شده و جوزفین بیشتر وقتش رو مشغول کارهای مختلف میون شاخه‌های اون می‌گذرونه. یادمه یک‌دفعه که با آلنیس دنبالش بودیم موقع تغییر جاذبه حواسم نبود و با سر رفتم توی یکی از ریشه‌های درخت. صدای خنده‌هاش از میون شاخ‌وبرگا جاش رو لو داد و بردیمش تا بعد دو روز یه چیزی بخوره. البته چیزی غیر از چیزایی که روی درخت پیدا می‌کرد منظورمه.

یادمه یه بار گادفری از خون شکلاتی‌ای که براش درست کرده بودم خیلی به وجد اومده بود. آره، می‌دونم، ترکیب عجیبیه و خودم هم اولش فکر نمی‌کردم شدنی باشه. ولی خب خواست خود گادفری بود. بطری کتابی طلایی‌رنگی که برام آورده بود رو بردم اتاقم و با یکی از دوست‌های اومپالومپام که مهمونم بود روش چندتا آزمایش انجام دادیم. آخرش رو بگم برات، موفق شدیم که برای گادفری یک نوشیدنی یا حتی به عبارتی غذای گرم درست کنیم. برق توی چشماش تو خاطرم مونده.

از کوین بگم برات. عاشق بستنی بود. نمی‌دونم الان کجاست، ولی امیدوارم توی خونه و پیش بقیه باشه. راستش بچه که بود پیش خودمون بزرگ شد - البته هنوز هم کوچیکه - اما بعد مدتی رفت و دیگه برنگشت. گه‌گاهی توی هاگوارتز می‌دیدمش. هنوز صداش که با شادی از دور صدام می‌زد «عمو لوپین» توی گوش‌هامه. دوست دارم بازم ببینمش تا بتونیم با هم بستنی توت‌فرنگی و وانیل بخوریم. آره، اینجا رو استثنائا می‌تونم درمورد شکلات کوتاه بیام. به هر حال برای اون بچه‌ست... قشنگ نیست به نظرت؟

یک گوزنک هم داشتیم که یک کتابچه قصه داشت. از جالب‌ترین اشیای جادویی‌ای بود که دیده بودم. یک بار شاخ‌هاش توی چارچوب در اتاق جوزفین که میونه‌ی راه تغییر اندازه داده بود گیر کرده بود و ده دقیقه‌ای طول کشید تا با افسون‌های مختلف در رو راضی کنیم تا دوباره تغییر اندازه بده و ریموند رو از اونجا خارج کنیم. جوزفین از خنده روده‌بر شده بود. یه سری هم توی یکی از سفرهایی که به کانادا داشت برام سوغاتی شیره افرا آورده بود که تا مدتی روی پن‌کیک‌های صبحونه می‌ریختم. بچه‌ها عاشق طعمش بودن و ترکیبش هم با شکلات عالی می‌شد.

می‌دونم، خیلی از شکلات گفتم. اون برمی‌گرده به علایق و تفریحات خودم، ولی هنوز خاطره دارم که از بچه‌ها برات بگم. و خب هنوز هم در رو برامون باز نکرده‌ن، پس فکر می‌کنم فرصت داشته باشیم. هوم؟ این همه اسم آلنیس رو آوردم، از خودش نگفتم برات. خب، اون... یه جورایی دخترخونده‌مه. تمشک وحشی دوست داره و برامون کیک می‌پزه. البته می‌پخت... مدتی می‌شه که جواب نامه‌هام رو نداده و نگرانشم. امیدوارم داخل بتونم ببینمش یا حداقل خبری ازش بگیرم. دلم برای وقتی که دوتایی با هم می‌رفتیم شکار تنگ شده. اون می‌تونست گرگ درونم رو رام کنه... طوری که خودم هم نمی‌فهمیدم. ولی خب کاریش نمی‌شه کرد دیگه. صرفا می‌شه امیدوار بود و منتظر موند.

تو نمی‌خوای چیزی بگی کلاغک؟ باشه، هر طور راحتی. گمونم بهتره منتظر بمونیم تا بیان در رو برامون باز کنن. توی این فاصله بیا این شکلات رو بگیر. گرمت می‌کنه. نگران هم نباش، با سیستم گوارش پرنده‌ها هم سازگاره. امیدوارم طعمش رو دوست داشته باشی. منتظر باش که اون تو چیزهای زیاد و جذابی در انتظارمونه...
Now my life is sweet like chocolate
Like a lovely dream I live in it



اومدم بنویسیم.