جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  204 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  217 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  306 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  208 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 اردیبهشت 1405 12:59
نمایش جزئیات
آفلاین
1- چرا محفل ققنوس؟
چون بالاخره بعضی وقتا آدم باید یه جایی باشه که هم دشمن‌هامون دشمن‌مون باشن، هم حداقل یه اسم باکلاس داشته باشیم!

2- آیا برخوردی با یه ققنوس داشتید؟ نزدیک‌ترین برخوردتون با یه ققنوس چی بوده؟ اونو شرح بدید
نه، نداشتم.
البته بستگی داره منظور شما چی باشه ، من نه ققنوس دیدم که برخورد از نوع یک داشته باشم ، نه لمس کردم که از نوع دو باهاش برخورد کنم ، اما می توانم در ذهنم یه ققنوس تصور کنم! برای همین ، آره برخورد داشتم ، ولی از نوع چهارم!!!!

3- بهترین روشی که برای مبارزه علیه تاریکی میدونید چیه؟
خیلی ساده:
یه پاتو بذاری سمت راستش، اون یکی رو هم با در نظر گرفتن شیب خط، ارتفاع، تأثیر دو جنگ جهانی بر پیشرفت جوامع بشری، و تاریخچه جنگ سرد بذاری سمت چپش.

یعنی هم محکم وایستی، هم دقیق فکر کنی، هم نذاری تاریکی فکر کنه خیلی خاصه.
در کل: با مغز، با جادو، و اگر لازم شد با یه نگاه خیلی جدی.

4- به نظرتون شایعاتی مبنی بر مصرف بی حد و اندازه سوپ پیاز توسط محفلی‌ها حقیقت داره؟
من کی باشم قضاوت کنم عمو جان.
ولی اگه واقعاً این همه سوپ پیاز می‌خورن، پس معلومه چرا این‌قدر بعضی‌شون چشماشون اشک‌آلوده‌ست؛ از غم دنیا نیست، از پیازه.

5- اگه قرار بود به‌خاطر وفاداری به آلبوس دامبلدور، از عزیزترین چیزی که توی زندگیتون وجود داره بگذرید، اون چیز چی بود و آیا می‌گذشتید یا نه؟
بدون تاریکی نور بی معناست ، دامبلدور هم آدم خوبیه ، من ازش خوشم میاد ، خیلی باهام مهربونه!
بله ، می گذشتم....

6- موقعیتی پیش اومده که شما رو مجبور کردن به اینکه جای مخفی خانه گریمولد رو لو بدین. آیا لو می‌دین یا شکنجه می‌شین؟
همونطور که خودتون هم می دونید ، تا زمانی که دامبلدور زنده ست ، ما رازپوش نیستیم و نمی تونیم موقعیت قرارگاه رو فاش کنیم ، اما لو نمی دم ، نگران نباشین!

7- اتفاقی پیش اومده و شما باید برای حفظ اتحاد و همدلی محفل به سخت‌ترین ماموریت عمرتون برید. همزمان جشنی برگزار شده که کلا یه بار در کل عمرتون رخ می‌ده و شما خیلی دوست دارین که توی اون جشن شرکت کنین. اتحاد ققنوس رو انتخاب می‌کنین یا جشنتون رو؟
اتحاد ققنوس!
احتمالا خیلیا میرن جشن ولی من به محفل کمک می کنم!

8- نظرتون درمورد آلبوس دامبلدور چیه؟
توی سوال 5 گفتم دیگه...
دامبلدور خیلی مهربونه و من ازش خوشم میاد

9- یک راه بسیار خوب و پسندیده برای عشق ورزی به یک مرگخوار و دعوتش به راه روشنایی پیشنهاد بدید.

خب ، خودتون یه راه خیلی مناسب خواستید ها! نگید نگفتم!!
پس با دقت گوش کنید:
مراسم هدایت اینجوری انجام میشه: دست و پاشو می‌بندی و می‌ندازیش تو آب؛ اگه بعد گفتن «غلط کردم» تونست سه بار سرعتی بگه قوری گل قرمزی، رستگار می‌شه و می‌تونی بیاریش بیرون.

10- چشم‌انداز پیش رویتون از آینده‌ای که قراره توی محفل بگذرونید چیه؟
مثل همیشه: شکار مرگ‌خوارها، به‌هم ریختن نقشه‌های مزخرفشون، و زنده موندن با حداقل آسیب روانی.

دامبلدورنگهدارتان!



سلام دملزا!
برخورد با ققنوس از نوع چهارم؟ عالی بود! جواب سوال۳ رو هم هوشمندانه دادی. استقامت و اکسپلیاموس (تلفظفش برام سخته. همون ورد خلع سلاحو می‌گم.) در برابر هر چی آووکادورا (طلسم سبزی که آدما رو افقی می‌کنه.) پیروزه!
چون جغدامون مشغول کارن، فعلا یه موشک کاغذی از طرف من دریافت کردی. لطفا بازش کن و محتوای روی کاغذ رو بخون.
ویرایش شده توسط کوین کارتر در 1405/2/29 17:46:33
✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1405 11:56
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
دورا در حالی که پاکت های خرید تا زیر چونه ش رو گرفتن با پاش در می زنه.
وقتی در باز نمی شه چند قدم عقب می ره:«یعنی درست اومدم؟»
به سمت پنجره می ره و قیافش رو توش چک می کنه. یکم لباش رو سرخ تر و مژه هاش رو مشکی تر می کنه.
با زحمت از تو جیبش چوبدستیش رو در میاره و همه ی خریدا رو کوچیک می کنه و توی هم می ذاره. بعد فرم عضویت رو از جیبش در میاره تا پاسخ ها رو تمرین کنه.

1- چرا محفل ققنوس؟
چون من تو بخش کارآگاهای وزارتخونه کار می کنه و می دونم دیر یا زود مجبور می شم یه سایدی رو انتخاب کنم. ترجیح می دم تا وقتی از دستم بر میاد یه کاری رو انجام بدم تا اینکه بعدا بابتش حسرت بخورم.
2- آیا برخوردی با یه ققنوس داشتید؟ نزدیک‌ترین برخوردتون با یه ققنوس چی بوده؟ اونو شرح بدید
منم تو هاگوارتز درس خوندم. ققنوس دامبلدور رو از دور دیدم...این چه سوالیه آخه. الان من ققنوس ندیده باشم می خواید رام ندید؟

3- بهترین روشی که برای مبارزه علیه تاریکی میدونید چیه؟
هر کسی تا حدی که می تونه یه شمعی روشن کنه
خلاصه که : تو نگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید
تو یکی نه ای هزاری. تو چراغ خود بیفروز
به نظرم مهمه روشنایی درون آدمای خاکستری رو پیدا کنیم.
اگر نه نقطه ضعف آدمای سیاه رو. هر کسی بالاخره یه نقطه ضعفی داره.


4- به نظرتون شایعاتی مبنی بر مصرف بی حد و اندازه سوپ پیاز توسط محفلی‌ها حقیقت داره؟
قطعا. چون سوپ مقوی و سالمه. غذا هم محسوب میشه. ما هم وجترینیم.
راستی من چند پست پیش شنیدم کوین می گفت فقط بستنی می خوره. این خراب شده صاحاب نداره به بچه ی مردم فقط بستنی و شیرینی جات می دید؟ بزنم دندوناتونو بشکنم ببینید دندون درد برای خودتون دوست دارید یا نه؟

5- اگه قرار بود به‌خاطر وفاداری به آلبوس دامبلدور، از عزیزترین چیزی که توی زندگیتون وجود داره بگذرید، اون چیز چی بود و آیا می‌گذشتید یا نه؟
این سوالا رو کی طرح کرده؟ اگر ریموس بوده باشه یه صحبت جدی باهاش نیاز دارم. به نظرم دامبلدور چهار برابر من عمر کرده، شیطونیاش رو کرده، دنیا رو گشته‌. این سوال رو ازون بپرسید بگید اگر دورا به ارتشت بپیونده برای وفاداری به اون حاضری از چی بگذری.


6- موقعیتی پیش اومده که شما رو مجبور کردن به اینکه جای مخفی خانه گریمولد رو لو بدین. آیا لو می‌دین یا شکنجه می‌شین؟
چون آدمایی که دوست دارم اینجان یا شکنجه می شم یا قبلش خودمو می کشم.

7- اتفاقی پیش اومده و شما باید برای حفظ اتحاد و همدلی محفل به سخت‌ترین ماموریت عمرتون برید. همزمان جشنی برگزار شده که کلا یه بار در کل عمرتون رخ می‌ده و شما خیلی دوست دارین که توی اون جشن شرکت کنین. اتحاد ققنوس رو انتخاب می‌کنین یا جشنتون رو؟

جشن

8- نظرتون درمورد آلبوس دامبلدور چیه؟

به نظرم نسبت به سنش خوب مونده. لباسای قشنگی هم می پوشه. اگر اجازه بده ریشاش رو ببافم دیدم نسبت بهش مثبته اگر اجازه نمی ده ولدمورت منتظره برم ناخنوناش رو استایل کنم. (تلاش کنید دامبلدور قبول کنه . چون من معدم ضغیفه صحنه های خشن مرگخواران رو می بینم حالم بد میشه.)

9- یک راه بسیار خوب و پسندیده برای عشق ورزی به یک مرگخوار و دعوتش به راه روشنایی پیشنهاد بدید.
خوب ببین بستگی داره اون مرگخوار چند سالش باشه. اگر هجده سال یا کمتر داشته باشه به نظرم دعوتش کنیم وگرنه خودتونو گول نزنید. آدما خودشون راه خودشون رو انتخاب می کنن، زور زدن الکی یعنی وارد کردن یه عده نفوذی و خائن.


10- چشم انداز پیش روتون از آینده‌ای که قراره توی محفل بگذرونید چیه؟
خوب ببینید من داشتم یه مستند ماگلی می دیدم راجع به اعتیاد غذایی. و متوجه شدم احتمالا کوین الآن به بستنی معتاده. ریموس هم به شکلات اعتیاد داره.بعد ازونجایی که خیلی آدم باحالیم، نمی گم باید ترکش کنه به جاش می خوام اعتیادای دیگه رو تو محفل رونق بدم. شما هیچ می دونستید پنیر اعتیاد آوره؟ وسایل پیتزا آوردم با کلی پنیر که حسابی کش بیاد.
فعلا برنامه م رواج فست فوده.


نیم پوند دلا... چیز... یعنی سلام خاله دورا!
پیتزا؟ واقعنی؟ بیا تو. اصلا نیاز به... عه خب مثل اینکه عمو لوپین یه جغد هم به سمت همسر عزیز تر از گلش فرستاده و گفته اول اونو چک کنی لطفا.
میشه سهم بزرگ پیتزا برای من باشه؟ لطفا! :نگاه‌های گربه شرکی:
ویرایش شده توسط کوین کارتر در 1405/2/22 17:04:22
شجاعانه زندگی کن. ترسوها عرضه ی عشق ورزیدن ندارن.

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1405 02:10
نمایش جزئیات
آفلاین
فضای انتخابی: 1- در فضای دفتر دامبلدور.

قدم زدن توی هاگوارتز همیشه حس خوبی داره؛ البته به جز وقتایی که امتحان داری و باید خودت رو به سالن امتحانات برسونی! حس و حال کریدنس یه همچین چیزی بود، شاید هم یه چیزی فراتر! تا حالا شده مراقب امتحانت عموت باشه؟

به لطف صداش که روی ویبره بود مجبور شد چندین بار کلمه رمز رو تکرار کنه... داشت پشیمون می‌شد که بره و دیگه برنگرده که با یه دست روی شونش تصمیمش برای فرار به یه جیغ خفته در گلو مبدل شد...

- سلام بابـ... چیز... عموجان

کریدنس تنها کاری که می‌تونست بکنه این بود که با لبخند عصبی جواب سلام بده و بعد امیدوار باشه که از درون منهدم بشه. پروفسور دامبلدور کلمه رمز یعنی شکلات نعنایی رو گفت و باهم وارد دفتر شدن. هم زمان یه سری چیزای احتمالا مهم گفتن که چون با تلاش‌های درونی کریدنس برای ثبات روانی مصادف شده بود نشنیدشون و وقتی پروفسور یه فرم داد دستش فهمید که باید اون حرفا رو می‌شنیده!

هرچند ندای درونی کریدنس اون رو به فرار سوق می‌داد ولی مقاومت کرد و روی صندلی کنار میز نشست و با قلم پری که نمی‌دونست از کجا پیداش شده فرم رو پر کرد...

1- چرا محفل ققنوس؟
من به اندازه کافی دچار لطف و محبت جادوگران سیاه هم دوره خودم شدم... دیگه نمی‌خوام بازیچه‌شون بشم؛ ترجیح می‌دم حتی اگه بازیچه شدنی هم در کار باشه لااقل به درد بخوره باشه.

2- آیا برخوردی با یه ققنوس داشتید؟ نزدیک‌ترین برخوردتون با یه ققنوس چی بوده؟ اونو شرح بدید.
(کریدنس به اعماق تفکراتش فرو می‌ره و یادش میاد یکم قبل‌تر یه ققنوس داشت تلاش می‌کرد ببینه پنجه‌هاش تا چقدر توی شونه‌هاش فرو میره!)
بله داشتم و متاسفانه هنوز هم دارم، هر روز میاد راه‌های جدیدی رو برای آزار و اذیتم امتحان می‌کنه، دیگه عادت کردم. وقتایی که جوجه ققنوسه تنها وقتاییه که می‌تونم راحت بخوابم.

3- بهترین روشی که برای مبارزه علیه تاریکی میدونید چیه؟
آتیش روشن می‌کنیم! پرتو نوری بیشتری داره، هرچند بازم یه سری جاها سایه می‌مونه.

4- به نظرتون شایعاتی مبنی بر مصرف بی حد و اندازه سوپ پیاز توسط محفلی‌ها حقیقت داره؟
تکذیب می‌کنم، اصلا چرا باید محفل با وجود یه جن آزاد دچار بحران غذا بشه که مجبور باشه سوپ بخوره؟ (سوپ غذا نیست، نبوده و نخواهد بود) اصلا گیریم واقعی باشه، ما رو سَنَنَه؟ خودم میام این بحران رو حل می‌کنم، تو خونه ماری‌لو همیشه آشپزی با من بوده. قول می‌دم دست‌پختم بد نیست.

5- اگه قرار بود به‌خاطر وفاداری به آلبوس دامبلدور، از عزیزترین چیزی که توی زندگیتون وجود داره بگذرید، اون چیز چی بود و آیا می‌گذشتید یا نه؟
عزیز ترین چیز تو زندگیم فعلا خلوت محزونمه که خیلی وقته مخدوش شده، مثلا همین الان! متاسفانه یا خوشبختانه دیگه مهم نیست عزیزترین چیزام برام می‌مونن یا نه، به این باور رسیدم که همه‌شون رفتنین، پس آره؛ برای وفاداری به عموم آلبوس دامبلدور از چیزای رفتنیه زندگیم می‌گذشتم.

6- موقعیتی پیش اومده که شما رو مجبور کردن به اینکه جای مخفی خانه گریمولد رو لو بدین. آیا لو می‌دین یا شکنجه می‌شین؟
با نهایت احترام به طراح سوال؛ گزینه سوم رو انتخاب می‌کنم: نهانه می‌شم. خیلی آروم و باملایمت کل اونجا رو رو سرشون خراب می‌کنم و بعد صحنه رو ترک می‌کنم.

7- اتفاقی پیش اومده و شما باید برای حفظ اتحاد و همدلی محفل به سخت‌ترین ماموریت عمرتون برید. همزمان جشنی برگزار شده که کلا یه بار در کل عمرتون رخ می‌ده و شما خیلی دوست دارین که توی اون جشن شرکت کنین. اتحاد ققنوس رو انتخاب می‌کنین یا جشنتون رو؟
یه کلید واژه داریم که می‌گه شما خیلی دوست دارین که توی اون جشن شرکت کنین. اینجاست که به مشکل بر می‌خوریم، من به عنوان پدیده‌ای بسیــــــــار جامعه گریز و عاشق تنهایی امکان نداره به جشنی علاقه نشون بدم! اینکه به ماموریت برم یا نه مشمول شرط دومی می‌شه زمان اون ماموریته. اگه با خوابم تداخلی نداشته باشه حاضرم برم، ولی اگه توی زمانی باشه که خوابم، اصلا کسی نمی‌تونه من رو پیدا کنه که بعد بخواد از بپرسه که می‌خوای به سخت‌ترین ماموریت عمرت بری یا نه...

8- نظرتون درمورد آلبوس دامبلدور چیه؟
قابل اعتماد...

9- یک راه بسیار خوب و پسندیده برای عشق ورزی به یک مرگخوار و دعوتش به راه روشنایی پیشنهاد بدید.
یه شب تنبرای رو بذاریم پیششون باشه، بدون زد و خورد، کاملا تضمینیه! همه‌شون به راه راست هدایت می‌شن.

10- چشم انداز پیش روتون از آینده‌ای که قراره توی محفل بگذرونید چیه؟
کسی می‌شم که داره تلاش می‌کنه مفید باشه؛ ولی اینکه موفق خواهم بود یا نه رو دیگران باید نظر بدن.

سلام بر کریدنس بن دامبلدور!‌ آخجون یه ققنوس دار دیگه! چقدر خوب که آشپزیت خوبه. اتفاقا مامان‌جون مالی و عمو لوپین تو آشپزخونه کمک لازم دارن.
گفتم عمو لوپین... به زودی یه جغد برات می‌فرسته که امیدوارم با ققنوست دوست خوبی بشن و شادی کنن.
راستی محتوای جغد رو به عمو گلرت لو ندیا!
ویرایش شده توسط کوین کارتر در 1405/2/22 11:04:46
شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 اردیبهشت 1405 19:02
نمایش جزئیات
آفلاین
مکان انتخابی: دفتر پروفسور دامبلدور

پـ پـ پروفسور جان، بفرمایید چایی، تازه دمه. همین سه چار روز پیش ریختم تو فلاسک. نوش جان کنید تا از دهن نیوفتاده.

1- چرا محفل ققنوس؟

والا از مرلین که پنهون نیست، از شما چه پنهون پروفسور عزیز. یادتونه اون قدیم ندیما باهم چه دورانی داشتیم؟ پس گردن منو می‌گرفتین می‌گفتین: «بچّه این‌قدر تو خاک و گل با این جک و جونورا بازی نکن.» دیگه شرمنده. ماهم مرید شما شدیم و به جای این‌که تو خاک و گل با حیوونا بازی کنیم، تو چمدون باشون بازی کردیم. حالا منظور از این همه صحبت این بوده که پروفسور عزیز، ما از کودکی پا در رکاب شما گذاشتیم و هر طرف که شما رفتین، ماهم سرک کشیدیم و سعی داشتیم که وفاداری خودمون رو به شما اثبات کنیم. خلاصه که ما در خدمت شماییم و وفادار به سپاه دامبلدور.

2- آیا برخوردی با یه ققنوس داشتید؟ نزدیک‌ترین برخوردتون با یه ققنوس چی بوده؟ اونو شرح بدید.

پروفسور جان، اگر خاطرتون باشه بنده خودم چندباری مسئولیت غذا دادن به فوکس عزیز رو عهده‌دار شده بودم. چندباری هم چندتا ققنوس که قاچاقچی‌ها سعی داشتن آب کنن رو نجات دادم و پانسمونشون کردم. اگر هم کتابی که بنده تألیفش کردم رو خونده باشین، البته جسارته شما نیازی به خوندن دست‌نوشته‌های من ندارین، امّا به هرحال اگه لطف کرده باشین و اون کتاب رو خونده باشین، می‌بینین که من چه شناخت دقّیق و درستی از ققنوس‌ها دارم.
اگر هم خاطرتون باشه، یه بار که داشتم به فوکس عزیز غذا می‌دادم، شما داشتین همزمان شکایت می‌کردین که چرا یکی از پروفسورها به شما دستمال گردن گل‌گلی هدیه داده. آخه شما دستمال گردن قلب قلبی دوست داشتین.

3- بهترین روشی که برای مبارزه علیه تاریکی میدونید چیه؟

چایی عسلی، بهترین روش برای از بین بردن تاریکی روحه. حالا البته اگه این روش جواب نداد که احتمال وقوعش یک در هزاره، باید با اتّحاد بین جادوگرها و حتّی گاهی غیر جادوگرها کار رو پیش برد. این مهمه که در هر شرایطی ما کار درست رو انجام بدیم، البته شرمنده‌م، روم سیاه، شما خودتون این چیزها رو بهتر از من می‌دونید، امّا بهترین روّش برای مبارزه علیه تاریکی اینه که خودمون تبدیل به تاریکی نشیم. درنهایت هدف تاریکی اینه که ما رو هم مثل خودش کنه.

4- به نظرتون شایعاتی مبنی بر مصرف بی حد و اندازه سوپ پیاز توسط محفلی‌ها حقیقت داره؟

والا چی بگم، زبونم لال، خیر، این حرف و حدیث‌ها همه‌شون ساخته و پرداختۀ ذهن این مرگخوارهای خورش بامیه خوره! محفلی‌ها فقط و فقط در مصرف سوپ آبنبات لیمویی زیاده روی دارن. البته شایعاتی وجود داره که مصرف این سوپ عجیب توسط دست‌های قدرت به محفلی‌ها دیکته شده که من به شخصه نمی‌تونم این رو تکذیب کنم.

5- اگه قرار بود به‌خاطر وفاداری به آلبوس دامبلدور، از عزیزترین چیزی که توی زندگیتون وجود داره بگذرید، اون چیز چی بود و آیا می‌گذشتید یا نه؟

خدمتتون عارضم که بنده هیچ‌چیز عزیزتر از مسئولیت خطیر خود، یعنی نگهداری و حفاظت از جانوران شگفت‌انگیز و زیستگاه اونها ندارم. و با عرض تأسف و شرمندگی و با گونه‌های سرخ و عرق جبین و لکنت زبون باید بگم که نه پروفسور عزیز، همچین کاری رو نمی‌کردم. امّا چرا؟
چون‌که این‌کار یعنی پشت کردن به تمامی اعتقادات و باورهایی که به کمک پروفسور دامبلدور بهشون رسیدم. این روّشیه که من باید در جادوی سفید پی بگیرم و با استفاده از اون، علیه جادوی سیاه بجنگم. و البته این همون آرمان دامبلدوره. پس باید بگم که خیر، مسئولیت من در اینه که این‌جا راه درست رو به احساسات شخصی‌م ترجیح بدم. ببخشیدا!

6- موقعیتی پیش اومده که شما رو مجبور کردن به اینکه جای مخفی خانه گریمولد رو لو بدین. آیا لو می‌دین یا شکنجه می‌شین؟

عه وا پروفسور، این هم سؤال شد آخه؟ قبل از این‌که این پسرک نشون شدۀ خودشیرین پاش رو توی این دنیا بذاره، من جادوآموز محبوب شما بودم خدایی ناکرده. فراموش کردین من در رکاب شما چه جان‌فشانی‌ها که نکردم و چه سختی‌ها که به جون نخریدم؟ اصلاً هافلپافی و آدم‌فروشی... چیز یعنی مکان‌فروشی پروفسور عزیز؟ ما عمری جون کندیم که شما به ما تهمت قسر در رفتن از زیر شکنجه رو بزنید؟ هستم در خدمتتون بنده. وفادار و دهن قرص، مثل ایوم قدیم.

7- اتفاقی پیش اومده و شما باید برای حفظ اتحاد و همدلی محفل به سخت‌ترین ماموریت عمرتون برید. همزمان جشنی برگزار شده که کلا یه بار در کل عمرتون رخ می‌ده و شما خیلی دوست دارین که توی اون جشن شرکت کنین. اتحاد ققنوس رو انتخاب می‌کنین یا جشنتون رو؟

آخ‌آخ‌آخ، پروفسور شما که خودتون در جریان هستین بنده چقدر سفر به مکان‌های دور و دراز و صعب‌العبور و المکان و الوجود و هر الـ دیگه‌ای رو دوست دارم و چقدر بیزارم از مهمونی‌ها و جشن‌های پر سر و صدا. اصلاً شک نکنید که اتحاد ققنوس انتخاب من نیست، وظیفه و مسئولیت منه.

8- نظرتون درمورد آلبوس دامبلدور چیه؟

دمش گرمه... چیز ببخشین عذر می‌خوام، منظورم این بود که خیلی بزرگوارین. یادمه که وقتی از هاگوارتز اخراج شدم شما چطوری هوای من رو داشتین. اگه کمک‌های فراوان شما نبود که من الان این‌جایی که هستم نبودم. تهش دوباره برمی‌گشتم توی همون خاک و گل با جک و جونورها بازی می‌کردم. به‌نظرم شما کسی هستی که می‌شه رو کمک‌هاتون حساب کرد، و همیشه به آدم اعتماد می‌کنید، خصوصاً وقتی که دیگه خودش به خودش اعتمادی نداره.

9- یک راه بسیار خوب و پسندیده برای عشق ورزی به یک مرگخوار و دعوتش به راه روشنایی پیشنهاد بدید.

دوباره با پیشنهاد خودم برمی‌گردم یعنی چای عسلی! شما می‌تونید چای عسلی مارک نیوت و حیوانات به غیر از نجینی رو همین الان با بیست درصد تخفیف دریافت کنید و همراهش یه کارت قرعه‌کشی برای جایزۀ نفیس ما، یعنی نسخۀ دست‌نویس و امضا شدۀ جانوران شگفت‌انگیز و زیستگاه اونها رو به اشانتیون به خونه ببرید. برای اطلاعات بیش‌تر جغد بفرستید. ولی خب اگه باز هم یک در هزار این نکته نگرفت، بنده با تحقیق و تجسّس فراوان به این نتیجه رسیدم که در چهل درصد مواقع، این مرگخوارهای نگون‌بخت، تنها به این دلیل به اسمش رو نبر می‌پیوندن چون‌که از جون خودشون می‌ترسن و فکر می‌کنن با بودن در جبهۀ آن کچل، می‌تونن جون خودشون رو از خطرات حفظ کنن. ما می‌تونیم با دادن این امنیت که با بودن در کنار ما و با انجام کار درست، اسمش رو نبر نمی‌تونه هیچ آسیبی بهشون برسونه، اونها رو به سمت سفیدی بیاریم. در خیلی از مواقع، اگه اونها احساس امنیت کنن، اصلاً به این کچل نزدیک هم نمی‌شن.

10- چشم انداز پیش روتون از آینده‌ای که قراره توی محفل بگذرونید چیه؟

نشستن روی یه صندلی راحتی کنار شومینه جیلیز جیلیز کننده، یه فنجون چای عسلی و مرور خاطرات، بعد از مأموریت خطیری که به دوش من نهاده شد و با موفقیت پشت سر گذاشته شد!




سلام بر جانورشناس بزرگ جناب اسکمندر! کجا رو نگاه می‌کنین؟ من این پایینم!
پروفسور دستشون بند ماموریته فعلا برای همین من در رو باز کردم. عمو ریموس لوپین به زودی یه جغد براتون می‌فرسته حاوی پیامی سری! لطفا مراقبش باشین و داخل چمدونتون نذارینش. بابت چایی هم ممنون فقط بستنی می‌خورم.

+می‌شه اجازه بدین با حیووناتون بازی کنم؟
ویرایش شده توسط کوین کارتر در 1405/2/8 22:06:00
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: پنجشنبه 3 اردیبهشت 1405 20:45
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
حوالی نیمه‌شب



نور کم‌جان شمع روی صفحه کاغذ می‌تابید و خطوط را نمایان می‌کرد. کاغذ نامه‌ای در دستان ریموس جا خوش کرده بود و رشته‌ی واژگان توسط نگاهش دنبال می‌شد. به‌تنهایی پشت میز عسلی هال خانه نشسته بود. بوی گرد و خاک نشسته روی پرده‌ها در هوا می‌پیچید و حس آشنای خانه‌بودن را در ریموس تداعی می‌کرد. اما آن شب، چیز دیگری در هوا بود. بوی خاک نم‌خورده. بوی سقف کلیسا در نیمه‌شب. بوی خونی که دیگر گرمای بدن را با خود همراه ندارد.

ریموس ناگهان از جایش بلند شد. حرکتی که به نظر غریزی می‌رسید. پا به راهروی خانه گذاشت و آرام چوبدستی را از جیب کتش درآورد. گرچه نیازی به لوموس‌گفتن یا روشن‌کردن نوری نبود. تاریکی برایش آشنا بود. تاریکی همیشه با او بود. مشتی روی چوب در کوبیده شد. سه‌بار، آهسته، مودبانه. گویی کسی می‌دانست که او درون خانه بیدار و منتظر است.

به در که نزدیک‌تر شد، عطر برایش هوای آشناتری پیدا کرد. گویی آن بو را مدت‌ها بود که می‌شناخت. بوی خون سرد و عاری از تپش. اما نه هر خونی. خون آغشته به گناه. دستگیره‌ی سرد را چرخاند و در را گشود. در چارچوب، مردی ایستاده بود با پوستی که زیر نور خیابان، از آنچه هست رنگ‌پریده‌تر به نظر می‌رسید. گادفری لبخند کوچک مودبانه‌ای زد.
- سلام ریموس عزیز.
- خوش اومدی گادفری. تابوتت انتظارت رو می‌کشید.


چند ساعت پس از طلوع آفتاب



- این سطل زباله‌ی ما کو؟

اعضای محفل که دور میز آشپزخونه جمع شده بودن، خودشون رو سرگرم غذا خوردن نشون دادن و دیالوگ گفته‌شده رو جدی نگرفتن.

- الان من پوست تخم‌مرغ‌ها رو کجا بریزم آخه بی‌ملاحظه‌ها؟

پن‌کیک‌ها یکی‌یکی میل می‌شدن ولی پوست تخم‌مرغ‌هایی که برای پخت‌شون شکسته شده بود، کنار اجاق گاز آشپزخونه تل‌انبار شده بودن و جایی برای رفتن نداشتن. در این بین کسی هم مفقودشدن سطل زباله‌ی آشپزخونه رو گردن نمی‌گرفت. ریموس پیش‌بندش رو درآورد و تک‌تک اعضا رو نوبتی زیر بار نگاه‌های سنگینش گرفت. البته از آیلین گذشت چون حق مادری به گردنش داشت و گادفری هم که قطعا نمی‌تونست کاره‌ای باشه چون تازه دیشب رسیده بود.

- کسی خبری از جو نداره؟ اصلا چرا واسه صبحونه نیومده پایین؟

باز هم پاسخی نیومد.

- ویل، تو مگه قرار نبود بری جو رو صدا کنی؟

ویل کرمی رو که از توی پن‌کیک شکلاتی‌ش درآورده بود و بابت سنگینی فضا نیم‌دقیقه‌ای توی نوکش نگه داشته بود بالا انداخت و درسته قورتش داد و واسه این که دیگه مورد تهاجم نگاه‌های ریموس واقع نشه، از روی میز پرید روی صندلی چوبی پشتش و سرش رو زیر میز خم کرد.

- دیشب شیفت کی بوده که زباله‌ها رو ببره دم در؟

زباله‌های خونه گریمولد شبانه و به‌صورت نوبتی، راس ساعت نه توسط یکی از اعضا بیرون برده می‌شد و برای این که از کیسه شیرابه‌ای چکه نکنه، با سطل می‌بردن و بعدش سطل رو برمی‌گردوندن سر جاش. از بین جماعت، دستی با شک و تردید و کمی لرزش، به آهستگی بالا رفت.

- لیلون از دست تو. اشکالی نداره. الان برو بردار بیارش لطفا.

لیلون دختر خوب و وظیفه‌شناسی بود و از اونجا که لیلی به لالاش نذاشته بودن، زود حرف بزرگترش رو گوش کرد و از جاش بلند شد. لی‌لی‌کنان به سمت در رفت و از خونه خارج شد. رفت به محل قراردهی زباله و سطلی که اونجا رها شده بود رو توی دست‌هاش گرفت. یکی‌دوبار زور زد اما سطل سنگین‌تر از چیزی بود که بشه بلندش کرد. توی سطل گرچه خالی به نظر می‌رسید که ممکن بود بابت طلسمی باشه که برای افزایش گنجایش روش اعمال کرده بودن. و با این وجود به طرز عجیبی هم بدبو بود.

در هر حال، لیلون نه بابت آموزش‌های علمی‌ای که توی هاگوارتز دیده بود و بلکه بابت تجربیاتی که از آتیش‌سوزوندن‌هاش کسب کرده بود، با مفهومی با اسم انبساط آشنا بود و می‌دونست که برخی مواد اگه مدتی توی گرما قرار بگیرن، اندازه‌شون تغییر می‌کنه. بنابراین سنگینی سطل زباله رو انداخت گردن چند ساعتی که زیر نور آفتاب بوده و اون رو تا دم در خونه به دنبال خودش کشوند. دم در کمی زور زد تا از پله‌ها بالا ببردش و در حالی که عرق از پیشونی‌ش جاری شده بود و نفس‌نفس می‌زد، سطل رو به داخل خونه آورد.

- این هه... سطله... چیز شده... منسبط منبقض...

قبل از این که لیلون بتونه منظورش از «منسبط منبقض» رو به اعضای خونه توضیح بده، یا اعضای خونه اعتراضی به بوی نامطبوعی که ناگهان خونه رو پر کرده بود بکنن، پیرمردی گونی‌پوش از توی سطل بیرون پرید و در حالی که جیغ می‌کشید مستقیم دوید وسط آشپزخونه و پرید روی میز. قری به کمرش داد و شروع کرد به رقصیدن. ریموس با چشم‌هایی گردشده نگاهی به پیرمرد، لیلون و دوباره پیرمرد انداخت.
- ببخشید... شما...

قبل از این که ریموس بخواد جمله‌ش رو ادامه بده، پیرمرد جیغی کشیده و روی ریموس پریده و هردوشون رو نقش زمین کرده بود.



☽ ورود گادفری عزیز و جناب هرپوی کثیف گرامی رو به محفل ققنوس تبریک عرض می‌کنم. ☾
Now my life is sweet like chocolate
Like a lovely dream I live in it



اومدم بنویسیم.
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: دوشنبه 31 فروردین 1405 10:54
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هرپو در سطل زباله‌ی خانه‌ی گریمولد پنهان می‌شود و منتظر می‌ماند کسی سطل را ببرد داخل. طی انتظار، در خواب خوش و عمیقی فرو می‌رود و خروپفش گربه‌ها را فراری می‌دهد.
Supercalifragilisticexpialidocious
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: شنبه 22 فروردین 1405 00:15
نمایش جزئیات
آفلاین
شب است. در کالسکه ام. صدای چرخش چرخ های فلزی و تق تق سم های اسب همچون یک موسیقی در گوشم است. از پنجره به بیرون نگاه می کنم. فضای نیمه تاریک. ساختمان هایی که برخی از پنجره هایشان روشن است. نور ضعیف چراغ های پیاده رو. شاید شب و نیمه تاریک آن همان چیزیست که برایش نفس می کشم. او موقر است و مهربان، هنگامی که نیش فرو می کند و به خواب می برد. و شاید این چیزیست که من می خواهم باشم.

از یک سفر به زادگاهم برمی گردم. اسکاربرو. من در خیابان هایش قدم زدم. در معابدش دعا خواندم. در مراسمش شرکت کردم. نگاه های مشتاقی را دیدم که می خواستند خون را به مثابه یک آیین بنوشند، اما نمی توانستند، اجازه نداشتند، چون مارکیزشان چنین امر کرده بود. و من خون نوشیدم، خون شرور. از گناهکارانی که محکوم به قفس بودند یا که مرگ.
نیش بر آن ها فرو نکردم؛ این را هم مارکیز ممنوع کرده. خون را از جایی گرفتم که آن را بانک خون می نامند. خون آشام ها در یک صف می ایستند، مشخصاتشان را ثبت می کنند و به مقدار مشخصی خون شرور دریافت می کنند.

اسکاربرو به چنین جایی بدل شده، در حالی که در شهر همسایه اش ویتبی نوشیدن خون انسان به دستور دوک به کل ممنوع است.

و در مرز میان اسکاربرو و ویتبی؟ در اینجا پسر دوک حکم می راند. و او همه چیز را آزاد کرده. نوشیدن خون با فرو کردن نیش در رگ های تپنده ی انسان، چه شرور و چه معصوم. نوشیدن خون چه در مراسم و چه خارج از آن. در اینجا خون آشام ها می توانند فقط خون آشام باشند.

و من؟
من که روحم در سایه های تیره و روشن خون آشامی در حرکت است، می خواهم کدام باشم؟
یک چیز را می دانم. مرگ را فقط به صاحب خون شرور می دهم. و خون معصوم را فقط چون هدیه ای کوچک می گیرم، تحفه ای خواسته یا ناخواسته.
قلب من با اشتیاق به سرخ‌مایع گرانبها خواهد تپید، با روحی که گاه دردآلود است و گاه آرمیده در تابوت.

من، خون آشام گادفری برگشته ام.
در پاسخ به زمزمه ی خون که صدایم می زند.
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: دوشنبه 17 فروردین 1405 06:56
نمایش جزئیات
آفلاین
کی میاد به حرفای من گوش بده*********آخه من غریبه هستم با همههه
یکی آشنا میاد به چشم من********* ولی از بخت بدم اونم غمه

ولی از بخت بدم اونم غمه

افرادی که لایک کردند

زیبا ترین لبخند ها بزرگ ترین درد ها رو پنهان میکنن .
✦ هنر نویسندگی ✦ (آموزشی)
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: چهارشنبه 12 فروردین 1405 16:06
نمایش جزئیات
آفلاین
درخواست تجدید نظر دارم.
مایلم به این دو مورد هم اشاره کنم.

https://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?post_id=372066#forumpost1116

https://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?post_id=380373#forumpost1126

افرادی که لایک کردند

زیبا ترین لبخند ها بزرگ ترین درد ها رو پنهان میکنن .
✦ هنر نویسندگی ✦ (آموزشی)
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: شنبه 8 فروردین 1405 22:29
نمایش جزئیات
آفلاین
از اونجایی که سه بار نصفه و نیمه اقدام کردم این سری دیگه یکم خستمه
به بزرگی خودتون ببخشین


1- چرا محفل ققنوس؟

دشمن دشمن من، «دوست» منه؟ هر اسمی خواستی میتونی روش بذاری.

2- آیا برخوردی با یه ققنوس داشتید؟ نزدیک‌ترین برخوردتون با یه ققنوس چی بوده؟ اونو شرح بدید

نه نداشتم.

3- بهترین روشی که برای مبارزه علیه تاریکی میدونید چیه؟

یه پاتو بذاری سمت راستش اونیکی رو هم با در نظر گرفتن شیب خط و ارتفاع، تاثیر دو جنگ جهانی بر پیشرفت جوامع بشری و تاریخچه جنگ سرد بذاری سمت چپش.

4- به نظرتون شایعاتی مبنی بر مصرف بی حد و اندازه سوپ پیاز توسط محفلی‌ها حقیقت داره؟

من کی باشم قضاوت کنم ها کن عمو جان.

5- اگه قرار بود به‌خاطر وفاداری به آلبوس دامبلدور، از عزیزترین چیزی که توی زندگیتون وجود داره بگذرید، اون چیز چی بود و آیا می‌گذشتید یا نه؟

قبلنم گفتم من پیرو افکرام نه پیرو افراد. اگه در گذشته ازم میپرسیدی میگفتم خودم ولی الان واقعا هیچ عزیز ترینی تو زندگیم باقی نمونده.
و نه قرار نیست خانواده وارد بحث ما بشه.

6- موقعیتی پیش اومده که شما رو مجبور کردن به اینکه جای مخفی خانه گریمولد رو لو بدین. آیا لو می‌دین یا شکنجه می‌شین؟

اگه ارزشش رو داشته باشه تحمل میکنم. اگرم نشد زبونمو قطع میکنم ^_^

7- اتفاقی پیش اومده و شما باید برای حفظ اتحاد و همدلی محفل به سخت‌ترین ماموریت عمرتون برید. همزمان جشنی برگزار شده که کلا یه بار در کل عمرتون رخ می‌ده و شما خیلی دوست دارین که توی اون جشن شرکت کنین. اتحاد ققنوس رو انتخاب می‌کنین یا جشنتون رو؟

شوخی میکنی دیگه؟ کسیم بوده جشنو انتخاب کنه؟

8- نظرتون درمورد آلبوس دامبلدور چیه؟

پیر مرد پر حاشیه. حالا خاکستری و باهوش و هدفمند رو هم درنظر بگیر

9- یک راه بسیار خوب و پسندیده برای عشق ورزی به یک مرگخوار و دعوتش به راه روشنایی پیشنهاد بدید.

دانشی که میخوام در اختیارتون بذارم ریشه در جادو های کهن سلتی داره. بعضی آدما حاضرن برای رسیدن به این اطلاعات آدم بکشن.
مراسم هدایت اینجوری انجام میشه: دست و پاشو میبندی و میندازیش تو آب اگه بعد غلط کردم تونست سه بار سرعتی بگه قوری گل قرمزی رستگار میشه و میتونی بیاریش بیرون.

راه ساده تر: بگی هرکی نیاد تو محفل خره

10- چشم انداز پیش روتون از آینده‌ای که قراره توی محفل بگذرونید چیه؟

مثل همیشه به شکار کردن مرگ خوار ها ادامه میدم. ولی بد نیست یه شومینه وجود داشته باشه که وقتی برمیگردم از گرماش استفاده کنم.


پیرمرد پرحاشیه؟ حیف اینجا ما برخلاف تام و دوستاش دموکرات بازی درمیاریم و آزادی بیان و از این چیزا.

زاخارِ بابا عجالتا جغدی که به سویت میاد رو دریاب.
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1405/1/10 20:58:40
زیبا ترین لبخند ها بزرگ ترین درد ها رو پنهان میکنن .
✦ هنر نویسندگی ✦ (آموزشی)
تصویر تغییر اندازه داده شده