مکان انتخابی: دفتر پروفسور دامبلدور
پـ پـ پروفسور جان، بفرمایید چایی، تازه دمه. همین سه چار روز پیش ریختم تو فلاسک. نوش جان کنید تا از دهن نیوفتاده.
1- چرا محفل ققنوس؟
والا از مرلین که پنهون نیست، از شما چه پنهون پروفسور عزیز. یادتونه اون قدیم ندیما باهم چه دورانی داشتیم؟ پس گردن منو میگرفتین میگفتین: «بچّه اینقدر تو خاک و گل با این جک و جونورا بازی نکن.» دیگه شرمنده. ماهم مرید شما شدیم و به جای اینکه تو خاک و گل با حیوونا بازی کنیم، تو چمدون باشون بازی کردیم. حالا منظور از این همه صحبت این بوده که پروفسور عزیز، ما از کودکی پا در رکاب شما گذاشتیم و هر طرف که شما رفتین، ماهم سرک کشیدیم و سعی داشتیم که وفاداری خودمون رو به شما اثبات کنیم. خلاصه که ما در خدمت شماییم و وفادار به سپاه دامبلدور.
2- آیا برخوردی با یه ققنوس داشتید؟ نزدیکترین برخوردتون با یه ققنوس چی بوده؟ اونو شرح بدید.
پروفسور جان، اگر خاطرتون باشه بنده خودم چندباری مسئولیت غذا دادن به فوکس عزیز رو عهدهدار شده بودم. چندباری هم چندتا ققنوس که قاچاقچیها سعی داشتن آب کنن رو نجات دادم و پانسمونشون کردم. اگر هم کتابی که بنده تألیفش کردم رو خونده باشین، البته جسارته شما نیازی به خوندن دستنوشتههای من ندارین، امّا به هرحال اگه لطف کرده باشین و اون کتاب رو خونده باشین، میبینین که من چه شناخت دقّیق و درستی از ققنوسها دارم.
اگر هم خاطرتون باشه، یه بار که داشتم به فوکس عزیز غذا میدادم، شما داشتین همزمان شکایت میکردین که چرا یکی از پروفسورها به شما دستمال گردن گلگلی هدیه داده. آخه شما دستمال گردن قلب قلبی دوست داشتین.
3- بهترین روشی که برای مبارزه علیه تاریکی میدونید چیه؟
چایی عسلی، بهترین روش برای از بین بردن تاریکی روحه. حالا البته اگه این روش جواب نداد که احتمال وقوعش یک در هزاره، باید با اتّحاد بین جادوگرها و حتّی گاهی غیر جادوگرها کار رو پیش برد. این مهمه که در هر شرایطی ما کار درست رو انجام بدیم، البته شرمندهم، روم سیاه، شما خودتون این چیزها رو بهتر از من میدونید، امّا بهترین روّش برای مبارزه علیه تاریکی اینه که خودمون تبدیل به تاریکی نشیم. درنهایت هدف تاریکی اینه که ما رو هم مثل خودش کنه.
4- به نظرتون شایعاتی مبنی بر مصرف بی حد و اندازه سوپ پیاز توسط محفلیها حقیقت داره؟
والا چی بگم، زبونم لال، خیر، این حرف و حدیثها همهشون ساخته و پرداختۀ ذهن این مرگخوارهای خورش بامیه خوره! محفلیها فقط و فقط در مصرف سوپ آبنبات لیمویی زیاده روی دارن. البته شایعاتی وجود داره که مصرف این سوپ عجیب توسط دستهای قدرت به محفلیها دیکته شده که من به شخصه نمیتونم این رو تکذیب کنم.
5- اگه قرار بود بهخاطر وفاداری به آلبوس دامبلدور، از عزیزترین چیزی که توی زندگیتون وجود داره بگذرید، اون چیز چی بود و آیا میگذشتید یا نه؟
خدمتتون عارضم که بنده هیچچیز عزیزتر از مسئولیت خطیر خود، یعنی نگهداری و حفاظت از جانوران شگفتانگیز و زیستگاه اونها ندارم. و با عرض تأسف و شرمندگی و با گونههای سرخ و عرق جبین و لکنت زبون باید بگم که نه پروفسور عزیز، همچین کاری رو نمیکردم. امّا چرا؟
چونکه اینکار یعنی پشت کردن به تمامی اعتقادات و باورهایی که به کمک پروفسور دامبلدور بهشون رسیدم. این روّشیه که من باید در جادوی سفید پی بگیرم و با استفاده از اون، علیه جادوی سیاه بجنگم. و البته این همون آرمان دامبلدوره. پس باید بگم که خیر، مسئولیت من در اینه که اینجا راه درست رو به احساسات شخصیم ترجیح بدم. ببخشیدا!
6- موقعیتی پیش اومده که شما رو مجبور کردن به اینکه جای مخفی خانه گریمولد رو لو بدین. آیا لو میدین یا شکنجه میشین؟
عه وا پروفسور، این هم سؤال شد آخه؟ قبل از اینکه این پسرک نشون شدۀ خودشیرین پاش رو توی این دنیا بذاره، من جادوآموز محبوب شما بودم خدایی ناکرده. فراموش کردین من در رکاب شما چه جانفشانیها که نکردم و چه سختیها که به جون نخریدم؟ اصلاً هافلپافی و آدمفروشی... چیز یعنی مکانفروشی پروفسور عزیز؟ ما عمری جون کندیم که شما به ما تهمت قسر در رفتن از زیر شکنجه رو بزنید؟ هستم در خدمتتون بنده. وفادار و دهن قرص، مثل ایوم قدیم.
7- اتفاقی پیش اومده و شما باید برای حفظ اتحاد و همدلی محفل به سختترین ماموریت عمرتون برید. همزمان جشنی برگزار شده که کلا یه بار در کل عمرتون رخ میده و شما خیلی دوست دارین که توی اون جشن شرکت کنین. اتحاد ققنوس رو انتخاب میکنین یا جشنتون رو؟
آخآخآخ، پروفسور شما که خودتون در جریان هستین بنده چقدر سفر به مکانهای دور و دراز و صعبالعبور و المکان و الوجود و هر الـ دیگهای رو دوست دارم و چقدر بیزارم از مهمونیها و جشنهای پر سر و صدا. اصلاً شک نکنید که اتحاد ققنوس انتخاب من نیست، وظیفه و مسئولیت منه.
8- نظرتون درمورد آلبوس دامبلدور چیه؟
دمش گرمه... چیز ببخشین عذر میخوام، منظورم این بود که خیلی بزرگوارین. یادمه که وقتی از هاگوارتز اخراج شدم شما چطوری هوای من رو داشتین. اگه کمکهای فراوان شما نبود که من الان اینجایی که هستم نبودم. تهش دوباره برمیگشتم توی همون خاک و گل با جک و جونورها بازی میکردم. بهنظرم شما کسی هستی که میشه رو کمکهاتون حساب کرد، و همیشه به آدم اعتماد میکنید، خصوصاً وقتی که دیگه خودش به خودش اعتمادی نداره.
9- یک راه بسیار خوب و پسندیده برای عشق ورزی به یک مرگخوار و دعوتش به راه روشنایی پیشنهاد بدید.
دوباره با پیشنهاد خودم برمیگردم یعنی چای عسلی! شما میتونید چای عسلی مارک نیوت و حیوانات به غیر از نجینی رو همین الان با بیست درصد تخفیف دریافت کنید و همراهش یه کارت قرعهکشی برای جایزۀ نفیس ما، یعنی نسخۀ دستنویس و امضا شدۀ جانوران شگفتانگیز و زیستگاه اونها رو به اشانتیون به خونه ببرید. برای اطلاعات بیشتر جغد بفرستید. ولی خب اگه باز هم یک در هزار این نکته نگرفت، بنده با تحقیق و تجسّس فراوان به این نتیجه رسیدم که در چهل درصد مواقع، این مرگخوارهای نگونبخت، تنها به این دلیل به اسمش رو نبر میپیوندن چونکه از جون خودشون میترسن و فکر میکنن با بودن در جبهۀ آن کچل، میتونن جون خودشون رو از خطرات حفظ کنن. ما میتونیم با دادن این امنیت که با بودن در کنار ما و با انجام کار درست، اسمش رو نبر نمیتونه هیچ آسیبی بهشون برسونه، اونها رو به سمت سفیدی بیاریم. در خیلی از مواقع، اگه اونها احساس امنیت کنن، اصلاً به این کچل نزدیک هم نمیشن.
10- چشم انداز پیش روتون از آیندهای که قراره توی محفل بگذرونید چیه؟
نشستن روی یه صندلی راحتی کنار شومینه جیلیز جیلیز کننده، یه فنجون چای عسلی و مرور خاطرات، بعد از مأموریت خطیری که به دوش من نهاده شد و با موفقیت پشت سر گذاشته شد!
سلام بر جانورشناس بزرگ جناب اسکمندر!
کجا رو نگاه میکنین؟ من این پایینم!
پروفسور دستشون بند ماموریته فعلا برای همین من در رو باز کردم.
عمو ریموس لوپین به زودی یه جغد براتون میفرسته حاوی پیامی سری! لطفا مراقبش باشین و داخل چمدونتون نذارینش. بابت چایی هم ممنون فقط بستنی میخورم.
+میشه اجازه بدین با حیووناتون بازی کنم؟