شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
همینطور که هنوز میکروفون دست عمو حسن شماعیزاده بود و مایکل جکسون روی صحنه داشت براشون رقص به هنگام شنا مثل یه دست و پا چلفتی میکرد ، صدای بلند تفنگ مشنگی همه رو خشک کرد! ولدمورت، که غرور لردیاش از توهین یک مشنگ دود شده بود، سرش را بالا گرفت، ردای سیاهش دور بدنش چرخید و فریاد زد: — هی مشنگ کلهکچل! چطور جرأت میکنی لردی چون ما را تهدید کنی؟ با آن وسیلهی آهنی بیارزشت؟ اگر بخواهیم، تنها با یک نگاه چنان دگرگونت میکنیم که خودِ هادس در مراسم گور به گور شدنت شرکت کند! دامبلدور، آرام و در حالی که هنوز مشغول آزاد کردن ریشش از بندِ شلوار ماماندوزش بود، خونسردانه لبخند زد و از بالای عینکش به ولدی نگاه کرد. — تام عزیز، اینقدر تُرشرو نباش! لرد بودن به فریاد زدن نیست پسرم. برای دخترت خواستگار پیدا شده، این مَراسم رو خراب نکن دیگه! آقای پلیس با اخم جلو رفت تا دوباره دسبتند دامبلدور رو به دستاش بزنه و با تردید پرسید: — آقا دالمبدوری… یا هرچی که هستی! این آقاهه که صداش میکنی تام، چیزه یعنی.....واقعاً دماغ نداره؟ پس چجوری
نفس میکشه؟ دامبلدور با حرکتی استادانه عینکش را بالا زد، صدایش را آهسته ولی محکم کرد: — نامم دامبلدور است اقای پلیس .راستش سوال تو فکر یه ملیتو درگیر کرده ! امیدواریم که بینیش کار کنه.حالا اینارو بزاریم کنار اونجایی که قراره ما رو ببری… آبنبات لیمویی هم دارن؟ پلیس نفس عمیقی کشید به قول ماگل ها خویشتن داری کرد . در همین لحظه دلفی، که سعی میکرد دوباره چشماشو درشت کنه، آستین پلیس را کشید . — آقای پلیس… یه دقیقه وایسا! قول میدی بیای خواستگاریم؟ ولدمورت چشمهای باریکش را باریک تر کرد، ردایش را مثل موج تاریکی روی زمین کشید و با صدایی که اباهت لردی اش را میرساند گفت: — ای دخترِ بیشرم! همان بهتر که چنین موجودی را گردن نگرفته ایم ! ما، لردی از اعماق شبیم؛ و اگر قرار باشد ما را به جایی ببَرَند، آنجا باید تالارِ قدرت باشد، نه کلانتری مشنگها!
دامبلدور همین که شنید قرار است بروند خواستگاری کبکش خروس خواند و بال درآورد و از خوشحالی توی پوستش نگنجید و خورشیدش از یکطرفی درآمد که معمولا در نمیآمد و آنقدر رقصید که ریشش به کش تنبانش گره خورد ولی عین خیالش هم نبود و از زوج جوان پرسید پاتختیشان را کِی میگیرند که کلید خانهٔ گریمولد را بزند به نامشان و حتی شما چه میدانید، شاید خود خانه گریمولد را هم بهشان داد و چشم هر کسی کور که پسفردا بگوید خانواده عروس بیشتر از داماد خرج کردهبود و حالا که اینطور شد، برای هر کدام از این دو مرغ عشق یک نیمبوس شاسی بلند میگرفت. - میبینی تام؟ فکر میکردی این روزو ببینی؟ - ما روز نمیبینیم اصلا. همه جا تاریکی ست و شبی بیانتها که در آن شیاطین پرسه می زنند. - نگووو تام. قراره فامیل شیم ما. - فامیل بشیم که چی بشه؟ فامیل داریم خودمون. فامیلمون هم ولدمورته. لردی هستیم ولدمورت. - نه تام. قراره خونواده شیم. دخترت داره با پسرم وصلت میکنه.
لرد ولدمورت به دامبلدور نگاه کرد. بعد یک بار دیگر بهَش نگاه کرد. بعد یک کم به آقا پلیسه نگاه کرد. بعد دوباره به دامبلدور نگاه کرد. بعد به دلفی نگاه کرد. بعد به خودش نگاه کرد. بعد نشست سر جایش تا کمی فکر کند.
آنطرف، دامبلدور شروع کردهبود به ملاق زدن و روی کلهاش میچرخید و مرگخوارها و محفلیها که نفهمیدند دارد چی میشود هم شروع کردند دست زدن و کِل کشیدن و سوروس اسنیپ چندبار پاترونوسش را فرستاد وسطشان تا ملت سوارش شوند و کجول هات آنقدر رقصید که راستول شد و کلی عشق و علاقه و شادی و ازدواج توی فضا بود و دراکو مالفوی و هری پاتر فهمیدند این صدها سالی که توی سر و کلهٔ هم کوبیدهبودند فقط نمودی از عشقی بود که بینشان موج میزد و پریدند توی بغل هم ولی بعد یک کم فکر کردند و فهمیدند نه. هاگرید و مادام ماکسیم هم آمدند. رومئو و ژولیت هم بودند. زئوس هم یواشکی در هیبت کرمی شبتاب لولید و وینکی را دزدید تا ملکهٔ آسمانش باشد. حسن شماعی زاده از آن سمت دست تکان میداد. حتی مایکل جکسون هم آمدهبود و داشت کله قند میسابید ولی کله قندها به جای این که قند باشند، جوزفین مونتگومری بودند و مدام داشتند جیغ میزدند. دامبلدور اما همینطور توی خودش گره خورده بود و هر بار که رقص مصریاش را میرفت، ریشش بیشتر توی کش تنبانش گره میخورد و کمرش خم و خمتر میشد و آخرش کارش به جایی رسید که توپ شد و از دستبندش خزید بیرون و پاترونوسهای اسنیپ اشتباهی شوتش کردند توی کلهٔ آقا پلیسها و خانوم پلیسهای زحمتکش لندن و همهشان مُردند.
خلاصه: مرگخوارا و محفلیا به دلیل کشته شدن مشنگی در هتل، تحت تعقیب پلیس هستن. بعد از فرار از هتل، به جنگل میرن و اونجا قایم میشن. اما چون پلیسها پیداشون میکنن، فرار میکنن. موقع فرار، بیهوا وارد یه غار ترسناک میشن و با دیدن یه آکرومانتیولا، از ترس جیغ میزنن. پلیسها از این طریق، پیدا و دستگیرشون میکنن. اونا چوبدستیهاشون رو هم توی غار جا گذاشتن
- ما را رها کنید! - باباجانیان! باور کنین ما بیگناهیم. - آری! ما نیز بیگناهیم. همهاش تقصیر این پیرمرد و محفلیهایش است.
دامبلدور که در طول مسیر فرارشون، به اینکه لرد هدایت شده ایمان آورده بود، بغض میکنه. - این بود نتیجهی اعتماد ما؟ تو من رو بازی دادی تام!
لرد سیاه چشمغرهای به دامبلدور میزنه. - مگر ما گفتیم که اعتماد کنید؟ اصلا اعتماد نمیکردی! - ولی...
پلیسی که بین دامبلدور و لرد ایستاده بود، دادی میزنه. - بسه دیگه! مغزم رو خوردین. بابابزرگ مگه عشق زندگیت بهت خیانت کرده که اینجوری افسردگی گرفتی؟ - بابابزرگ؟! باباجان مهم اینه که کودک درون ما فعاله؛ حتی از کوین هم بچه تره!
پلیس آهی میکشه. اون مشنگ بیچاره نمی دونست توی زندگیش چه گناهی کرده که الان مجبوره با یه مشت دیوونه که به احتمال زیاد از تیمارستان فرار کردن، سر و کله بزنه. درست توی همون لحظه که مرد توی این فکرها بود، صدای جیغ و دادی از پشت سرشون میاد.
- من که میدونم درگیرمی! وگرنه چرا باید این همه مدت دنبال مون باشی؟ یا چرا از اول مسیر به من زل بزنی؟
دلفی که مثل کنه به یکی دیگه از پلیسها چسبیده بود، این رو میگه و ادامه میده... - زودباش! اعتراف کن. بذار همهی اینا بشنون که دوستم داری.
دلفی زیرچشمی به محفلیها نگاه میکنه.
- بابا به خدا من باید حواسم باشه فرار نکنین. چه عشقی؟ چه درگیری آخه خواهر من؟! - ببین! اصلا چرا باید به یه غریبه بگی خواهر من؟ معلومه دیگه من برات فرق دارم.
دلفی چشماش رو درشت میکنه. - کِی؟
مامور پلیس، آب دهنش رو با صدا قورت میده. - چیچی کِی؟ - کیِ میای خواستگاریم؟
! هشدار، این نوشته شامل ولدمورتآزاری است. اگر روحیهی ضعیفی دارید (مانند لردی جون) این پست را نخوانید. !
از همون وقتی که یه ماگل وسط هتل ملوان زبل کشته شد، دوتا جبههی کاملا مخالف:
محفل ققنوس و ارتش مرگخواران
مجبور شدن همدست بشن!
- ای بابا، این آژیر "خطر" پلیس هم که ما را دیوانه کرد! خطر واقعی همینجاست! کنار خودتان، ارتشی از سیاهی نشسته!
- اوه، خودتو ناراحت نکن لردی جونم! بالاخره حق به حقدار میرسه دیگه! فعلا مجبوریم با این "ققنوسیان" همکار شیم تا خودمونو تبدیل به ققنوس نکنن!
- این مرگخواران ماهم که اصلا حواسشان نیست! اصلا چرا ما باید با محفل ققنوس همکاری کنیم؟ یه آواداکداورا بهشون میزنیم، تموم میشه میره دیگه!
در همان حین، اعضای محفل ققنوس، در هتل.
- مگه اینجا هتل هفتستاره نیست!؟ چجوری دوربینهارو از کار انداختن!؟ الان 12 بار شده که داریم دور این هتل میدوییم تا پلیسها نگیرنمون و باور نمیکنن ما کسیو نکشتیم! حتی مرگخواران هم انقدر بیرحم نیستن که دوربینهارو قطع کنن و بعد به 37 روش سامورایی، یارو رو به قتل برسونن و جدی جدی مقتولش کنن!
- خب، این ماگلا جدیجدی خنگ و خلن! آخه یه آقای کچل و بیدماغ، چطوری میتونه مقتول رو با چاقو به قتل برسونه؟
بعد لحظاتی از دوییدن، هنگامی که دو جبهه همدیگر را ملاقات میکنند.
- با اینکه ممکنه الان به دست پلیسها دستگیر و بعد، از هاگوارتز( یا حتی از مرگخواران، یا شاید هم از زندگی) اخراج شم، عمو دامبی، میشه به ریشتون دست بزنم؟ مثل پشمک میمونه!
- مثل اینکه موقع فرا خواندن مرگخواران جدید رسیده! طبق کتاب" چگونه مرگخواری نمونه باشیم"، عمو دامبی گویی، اجازه گرفتن و تمجید و تعریف از ریش بزرگترین دشمن اربابتان خودش یه جرم حساب میشه! از جلوی چشمم دور شو تا از کرهی زمین محوت نکردم، پانسی! ولدمورت نیز در همان لحظه از صحنه خارج میشود. (وی گریهاش گرفته )
- پانسی جان، اگر خواستی میتونی به "ققنوسیان" ملحق بشی. تازه، پشمک رایگان هم داریم، مستقیم از کارخونه میاد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاسیوپا بلک در 1404/3/25 22:49:45
.Everything could be achieved with effort همهچیز با تلاش به دست میآید.
محفلیا و مرگخوارا هنوز در حال هضم کردن صحنه پیش روشون بودن که صدای آژیر ماشین پلیسها کل غار رو پر کرد. صدای آژیر ماشین پلیس همینطوریش آزار دهنده هست؛ حالا شما تصور کنین این صدا توی غار بپیچه و انعکاسش بر اثر برخورد با دیواره های غار همینطور بیشتر و بیشتر بشه! صدا تبدیل به سوتی کر کننده شد. تمام مشعلها خاموش شدند و غار دوباره غرق تاریکی شد. تمام محفلیا و مرگخوارا دستشون رو روی گوششون فشار میدادن و روی زمین به خودشون میپیچیدن. انگار صدای سوت میخواست جمجمههاشون رو منفجر کنه.
- وای دارم کر میشم! - دستور میدیم یکی این صدا رو قطع کنه! - آی سرم!
صدای قدمهای سنگینی که دوان دوان نزدیک میشدند به صدای سوت اضافه شد. چند لحظه بعد نور چراغ قوه هایی از انتهای پیچ غار دیده شد. پلیس ها با احتیاط جلو آمدند. وقتی دیدن تمام محفلیا و مرگخوارا روی زمین به خودشون میپیچن، فهمیدن که نقششون گرفته. صدای سوت کمی کمتر شد اما نه به اندازهای که اونا بتونن از جاشون بلند بشن. پلیس ها که هرکدوم هدفونی روی گوششون داشتن، جلوتر اومدن. به سمت تک تک محفلیا و مرگخوارا رفتن و دستاشون رو از پشت دستبند زدن. وقتی به همه دستبند زدن یکی از پلیس ها بیسیمی رو از جیبش بیرون کشید. - عملیات موفق بود قربان! گرفتیمشون! - زود بیارینشون! باید ببریمشون بازداشتگاه!
پلیس ها، محفلیا و مرگخوارا رو بلند کردن و کشون کشون به سمت ورودی غار بردن. تنها چیزی که از محفلیا و مرگخوارا توی غار باقی مونده بود چوبدستیهاشون بود که پلیس ها کف غار رهاش کرده بودن!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
F-E-A-R has two meanings "Forget Everything And Run" or "Face Everything And Rise" The choice is yours.
خلاصه: مرگخوارا و محفلیا به دلیل کشته شدن مشنگی در هتل، تحت تعقیب پلیس هستن. بعد از فرار از هتل، به پیشنهاد لرد به جنگل رو آوردن تا بالای درختا قائم بشن بلکه پلیسا نتونن پیداشون کنن. پس از اینکه نقشه پرش روی سر پلیس ها و گونی به سر کردن آنها شکست خورد، آنها در حین فرار کردن متوجه مسیر نشدن و وارد غاری عجیب و غریب و با موجودی مرموز روبرو شدن...
---
مرگخوارا و محفلیا، با دیدن وضعیت از سر ناچاری ملتمسانه دست به دامان مغزهاشون شدن. اما مغز که چند وقتی بود بی وقفه کار می کرد و خسته شده بود، وسایلش رو توی چندین چمدون گذاشته بود، پیرهن هاوایی گل منگلیای پوشیده بود، عینک ریبن به چشماش زده بود و آماده رفتن به جزایر لانگر هانس برای مرخصی بود. - یعنی چی آقا؟ من یه بلیط فرست کلاس رزرو کرده بودم. هواپیما درون شکمی با یک ساعت تاخیر بلند میشه! مگه اینجا صاحاب نداره؟
اینجا، یا درواقع اونجا، صاحاب داشت! اما خود صاحاب داشت از مسئولیتش شونه خالی می کرد و به مرخصی طویلی می رفت و مسئولیت های خودشو به گردن فرزندش، مخچه می انداخت. - مخچه بابا! حواست به همچی باشه. بابا میره و زود برمی گرده.
بابا خیلی عجله داشت که بره. پس چمدوناشو برداشت و به سمت در حرکت کرد. اما چمدوناش از میون چارچوب در رد نشدن و مغز بدون چمدون راهی سفری شد که برخلاف اینکه خودش گفته بود، قرار نیست خیلی زود برگرده. مخچه، محفلیا و مرگخوارا که با حالتی درمانده و گیج نظاره گر رفتن مغزشون بودن، ناگهان چشمانشون چپول شد و از دهنشون آب سرازیر شد. اون عده ای هم که با رشوه و پاچه خواری از رفتن مغزشون جلوگیری کرده بودن، از آکرومانتیولا غافل شده بودن که همینطور داشت قدم زنان به جمعیت اونا نزدیک و نزدیک تر می شد. - جیــــــــسس!
ناگهان تمام فضای غار با مشعل هایی که در گوشه و کنار وجود داشتن، روشن شد. انتهای غار تختی بزرگ با میزی با چند کشو در کنار تخت دیده می شد. آکرومانتیولا با لباس خوابی سفید، تنی پر پشم و ریش و موهای اصلاح نشده و ماگی پر از قهوه در دست که رویش نوشته شده بود آی لاو هاگرید جلوی جمعیت ایستاده بود.
- آراگوگ! عزیزم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در 1403/2/23 17:19:25 ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در 1403/2/23 17:22:53 ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در 1403/2/23 17:24:37
Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin
برخلاف انتظار همگان، که قاعدتا حدس میزنین شور و بلوایی اون وسط به پا میشه و مرگخوارا و محفلیا هر کدوم از یک سو فرار میکنن و چند تاییشون هم احتمالا قربانی میشن و تو شکم موجود غول پیکر قرار میگیرن، اما فریاد مروپ تاثیر متفاوتی گذاشته بود.
بعد از به هوا بلند شدن فریاد مروپ، همه همونجایی که بودن و در همون حالتی که بودن متوقف میشن و حتی سعی میکنن تا جای ممکن نفس نکشن یا اونقد آروم بکشن که توجه موجود رو به خودشون جلب نکنن.
نویسنده لازم میدونه ذکر کنه توصیفاتی که در ادامه میان از نگاه حضار در محیط به دلیل تاریکی مخفیه و صرفا نویسنده چون میدونه چی داره میشه میبینه و در نتیجه مینویسه!
در حالی که همه نفسها در سینه حبس کرده بودن و همچون مجسمه سرجاهاشون خشک شده بودن، ناگهان گابریل از پشت شونهی الستور بالا میاد و تو گوشش زمزمه میکنه: - به نظرت لازم نیست بهشون بگیم سایزش یکم بزرگتر از عنکبوته؟
الستور نمیدونست گابریل از کجا تو این تاریکی متوجه وسعت جثهی موجود شده، اما مهم هم نبود. چون شاید در حالت عادی حرفای زمزمهوارتون به گوش ملت نرسه، ولی وقتی تو عمیق تاریکی فرو رفتین بدون حتی ذرهای نور، و همه گوشها تیز کردن تا از هر حرکت موجودی که در تاریکی قرار داره آگاه بشن، صداها بلندتر از همیشه به گوشتون میرسه. بنابراین مروپ بدون این که حتی لبهاشو تکون بده میپرسه: - چقد بزرگتر گابریلِ مامان؟
گابریل دستشو دم دهنش میذاره و مشغول محاسبات ریاضی میشه ولی قبل از این که پاسخی بخواد بده الستور پاسخگو میشه. - مثلا به اندازه یک آکرومانتیولا؟
-ارباب...ارباب...میدونم دلتون برای بغل گرمم تنگ شده. خیلی زود دوباره میام پیشتون. فقط تو این تاریکی پیدا کردنتون خیلی سخته. -خودمان را شکر! -بابا جان؟ حس نمیکنی فرد اشتباهی رو بغل کردی؟! -بغل کردن آدم درست و اشتباه نداره. مهم بغله! چقدر نرمالو و پشمکی هستی. -اوه...ممنونیم بابا جان!
در تاریکی فزاینده اعماق غار، تنها دو مردمک سرخ خونین برای محفلیان و مرگخواران قابل رویت بود.
-الستور مامان؟ حس نمیکنی یکم ترسناک توی این تاریکی زل زدی به مامان؟! -متاسفانه شما سخت در اشتباهید. در واقع من به اونی که پشت سرتون وایساده زل زدم. بهم اعتماد کنین. خیلی جالب به نظر میرسه!
مروپ آب دهانش را قورت داد. مطمئن بود چیز هایی که برای الستور جالب به نظر می رسند در واقع اصلا چیزی های جالبی نیستند! -اونی که پشتم وایساده مامان جان؟ میتونی بگی دقیقا چیش جالبه؟! -قطعا میتونم بگم بانوی عزیز...خب...اون غول پیکره، هشت تا پا داره و تعداد زیادی چشم. حقیقتا به نظر میاد شما براش خوشمزه به نظر می رسید. -عنکبوت مامان!
لرد سیاه روی شونههای پلیس نشسته بود و نجینی هم خودشو دور صورت پلیس گره زدهبود. لرد که کف سرش به خاطر جست و خیز پلیس به شاخههای درختا برخورد میکرد، گفت: - ما باورمون نمیشه که باید چنین چیزی رو بگیم.
البته توی لحن لرد سیاه اصلاً اثری از ناباوری نبود، و به شدت هم قاطع بود. لرد سیاه، اربابی بود که حتی در زمان ناباوری هم قاطع بود. و همین باعث شد که توجه مرگخوارا و محفلیا به طور کامل به حرفاش جلب بشه. لرد گلوش رو صاف کرد و همونطور که چندتا شاخه درخت هی وارد گوشش میشدن، گفت: - ما با دامبلدور موافقیم. وقتشه که از سر و کول اینا بیایم پایین و فرار کنیم، بدون کشتنشون. تازه ما به ماگلها آلوده شدیم. نیازمند شست و شوی فوری خواهیم بود!
همهمهای بین مرگخوارا و محفلیا شکل گرفت، البته مرگخوارایی که نژادپرست بودن بیشتر داشتن راجع به نیاز سریع به شست و شو فکر میکردن و فرار براشون در اولویت دوم قرار داشت. این مشکل اولویت بندی برای فرار، چیزی نبود که لرد سیاه بتونه قبولش کنه، پس سریع کنترل اوضاع رو به دست گرفت: - ما اول میپریم و میدویم، شماها بعد از ما بیاید!
و در نتیجه لرد و نجینی پریدن، مرگخوارا و محفلیا هم به دنبالش. همینطور داشتن میدویدن و فرار میکردن که یکهو یک عدد گابریل مستقیم روی صورت لرد سیاه فرود اومد و با گرفتن گوشهای لرد، صورت لرد رو در آغوش گرفت. - ارباب خیلی دوستتون دارم. من کاملا میتونم خوبی و سفیدی رو در عمق چشماتون ببینم. - ولمون کن بچه! برو کنار! این چه عذابیه روی صورت ما فرود اومد؟!
ولی خب لرد سیاه با تمام تواناییها و قدرتش، نمیتونست هم با تمام سرعت بدوه، هم گابریلو از خودش جدا کنه. بنابراین فقط روی دویدن تمرکز کرد و گابریل هم همونطور به صورتش چسبید.
- ارباب، ما درست اومدیم؟ فکر میکنم وارد یک غار شده باشیم، در واقع یک ساعت پیش فکر میکنم وارد غار شدیم و از یک تعدادی پیچ و خم و چند راهی هم گذشتیم. - و الان دارید بهمون میگید این موضوع مهم رو؟!
و گابریل بالاخره به رها کردن صورت لرد سیاه رضایت داد... البته موقتا!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Smile my dear, you're never fully dressed without one
- فرزندان تاریکی و روشنایی! با شماره سهی من... - حمله رو شروع میکنین! یک... دو... سه!
مرگخوارا و محفلیا که شدیدا روی ماموریتِ پرش روی پلیسا تمرکز کرده بودن، متوجه نمیشن چرا اولش صدای دامبلدورو شنیدن و بعدش لرد ولدمورت، ولی به هر حال فرقی نداشت. چون فریاد شماره سه به گوشها رسیده بود و برای هر انسانی فارغ از ماگل یا جادوگر بودن، محفلی یا مرگخوار بودن، تنها یک معنا داشت...
آغاز عملیات!
بنابراین مرگخواران و محفلیا در طی یک حرکت هماهنگ و "گــــودا" گویان از بالای درختا به پایین پریده و رو شونههای پلیسایی که پایین درختا در حال گشتزنی بودن فرود میان. طولی نمیکشه که صدای فریادهای خفهای از هر سو شنیده میشه به این معنا که همه موفق شده بودن سر طعمههای خودشونو تو گونی کنن.
در حالی که بقیه به نظر از کردهی خویش راضی بودن و از پلیسا سواری میگرفتن، روندا وضعیت خوبی نداشت. اون رو سر یه پلیس بسیار قد بلند و رعنا فرود اومده بود و کلهش بر اثر حرکتهای مدوام پلیس مدام به شاخههای پایینی درختا برخورد میکرد. - آخ... حالا چی؟... بکشیمشون؟ آخ...
دامبلدور فرصت رو غنیمت میشماره تا از خشونت بیشتر جلوگیری کنه. - نه فرزندانم! همین الانشم به خاطر یه قتل دنبالمون بودن. دیگه یه جماعت پلیس هم اگه بکشیم تا نگیرنمون ول نمیکنن. - پس چی کار... آخ... کنیم... آخ... پروفسور؟ من کله برام... آخ... نموند! - با شماره سه همگی از رو کول پلیسا پایین اومده و فرار میکنیم؟